آخوند زاده بعد از ناكامى در تغيير الفباء به تاليف كتابى به نام
«مكتوبات كمال الدوله » در رد اسلام پرداخت((278)) كه به
شيوه رساله ارنست رنان در رد مسيحيت و يهود است.((279))
اين رساله به صورت چهار مكتوب، تدوين شده كه سه مكتوب
آن متعلق به شاهزاده كمال الدوله از نوادگان با بر گوركانى
به شاهزاده ايرانى جلال الدوله است و مكتوب چهارم، پاسخ
جلال الدوله به كمال الدوله مى باشد. همه اين عنوانهاساختگى
است و آخوند زاده در پشت اين عناوين مى كوشيد، انديشه هاى
خود را به خوانندگانش القا كند. او تاپايان عمر به حك و
اصلاح اين رساله پرداخت و بخش هاى فراوانى را بر آن افزود
كه «ملحقات » نام گرفت.((280)) آخوند زاده در اين رساله
تلاش مى كند هر آنچه مى تواند از زبان كمال الدوله كه
شخصيتى مدافع انديشه غربى است، دلايلى عليه اسلام عرضه
كند و درمقابل، از زبان جلال الدوله، به دفاع از اسلام
مى پردازد و در اين مقام، جز هتاكى و دشنام و پاسخ هاى
سخيف، چيزى نمى نگارد ودرنهايت به صراحت از انديشه هاى
كمال الدوله دفاع مى كند.((281))
اما او فريبكارانه و براى فرار از پذيرش مسئوليت آنچه نگاشته
است در حاشيه مكتوب اول مى نويسد:
اگر چه شاهزاده جلال الدوله به رد مطالب كمال الدوله
جوابى بسيار پسنديده و ظريفانه نوشته است، اما جواب او از
نظر نگارنده اين مكتوبات از اصل نسخه چندان شافى و كافى
ننمود، لذا به توفيق حضرت بارى و تاييد باطن شريعت نبويه
به رد مطالب و خيالات فاسده كمال الدوله به موجب براهين
قاطعه عقليه نقليه جواب شافى خواهد نوشت.((282))
آخوند زاده، تلاش بسيار كرد كه اين كتاب را در تفليس،
استانبول، هند و يا حتى پاريس به چاپ رساند، اما به علت
تندى وهتاكى فراوانى كه در آن بود هيچ كس حاضر به چاپ
آن نشد، از اين رو نسخ خط ى آن را با اين شرط كه به افراد
مورد اعتماد داده شود و نام نويسنده فاش نگردد به دوستان
خود مى داد. او در نامه اى به ملكم خان مدعى شد كه «رساله
كمال الدوله در طهران، شورى ميان عرفاى آنجا به پا كرده
است ».((283))
آخوند زاده دراين رساله به صراحت - از زبان كمال الدوله
- به
انكار خدا،((284)) وحى
((285))، جهان آخرت
((286))
مى پردازد و بى پرده و صريح به پيامبر اكرم (ص) و پيشوايان
معصوم (ع) هتاكى مى كند و افترائاتى بر آنان
مى بندد.((287)) او در نامه هاى خصوصى به بعضى از افراد
مورد اعتمادش نيز باورهاى كفرآميز خود و كينه و نفرت
نسبت به اسلام و پيشوايان آن را ابراز مى داشت.((288))
او براى رسيدن به هدف نابودى اسلام و برچيدن باور به خدا و
دين ميان مردم، ادعاهاى واهى را مطرح مى كرد كه ناشى از
سوء نيت ياكم اطلاعى و سطحى نگرى او بوده است. او در
ادعاى حيرت انگيزى، مولوى را به استناد ابياتى در وصف
عقايد اهل سبا، منكر دين معرفى مى كند.((289))
او در آثار خود اصرار دارد كه به مخاطبان ناآگاه و كم اطلاع
از غرب، اينگونه القا كند كه نهضت پروتستانتيسم (اصلاح
دين) در غرب در صدد انكار خدا، معاد و دين بوده
است.((290)) گويا آخوند زاده با تحريف اينگونه شخصيتها و
نهضتها درصدد يارگيرى بوده تا اززشتى انديشه هاى خود در
نزد مردم بكاهد و آنها را از غربت و انزوا رهايى دهد. وجه مشترك بيشتر روشنفكران، عصر قاجار همچون ملكم
خان، آخوندزاده، آقا خان كرمانى، مستشار الدوله و طالبوف،
دراطلاعات سطحى و محدود آنان از اسلام و تمدن غرب بود. به همين جهت نمى توان اين گروه از روشنفكران را در صف
روشنفكران دانشمند آن عصر، همچون سيد جمال الدين اسد
آبادى و محمد اقبال لاهورى قرار داد. گروه نخست - بر خلاف
گروه دوم - فاقد سابقه تحصيلات عالى در علوم حوزوى و
دانشگاهى و نيز مطالعات و تحقيقات عميق در زمينه اسلام و
غرب بوده اند، بلكه سياستمداران،روزنامه نگاران و تجارى
بودند كه با سفر به اروپا، شيفته ظواهر تمدن و فرهنگ مغرب
زمين شده و با مطالعه تعداد اندكى از آثارمتفكران و فيلسوفان
غربى، درصدد معرفى فرهنگ غرب براى هم ميهنان خود
برآمده بودند.((291))
برخى از آنان، تنها گرفتار ضعف علمى نبودند، بلكه
كاستى هاى اخلاقى نيز داشتند و اين كاستى ها در ترجمه آنان
از فرهنگ غرب وعرضه آن براى هم ميهنانشان تاثير فراوان
نهاده بود. همين دو نقيصه فاحش، سبب شد كه نه تنها آنان
نتوانند تاثيرى عالمانه و عميق در حل چالش ميان سنت و
مدرنيسم داشته باشند و انديشه اى ماندگار از خود برجاى
گذارند، بلكه از ارائه ترجمه اى صحيح و مفيد ازتمدن غرب
نيز عاجز باشند. مخالفت با شريعت اسلام
آخوند زاده، شريعت را نيز به باد انتقاد مى گرفت و بسيارى از
احكام آن را خلاف عقل، عدالت و آزادى مى دانست. در
نمايشنامه هايش، محروم ماندن زن صيغه اى از حق ارث را بى
عدالتى
((292)) و تقليد از مجتهدان و پرداختن وجوهات
شرعى به آنان رافريبكارى و بازار گرمى روحانيان جلوه
مى داد.((293))
او بر خلاف بسيارى از روشنفكران عصر خود، تنها مخالف
احكام اجتماعى اسلام كه با تفكر انسان غربى منافات داشت،
نبود، بلكه به دليل اعتقادات الحادى خود، احكام عبادى اسلام،
مانند نماز، روزه و حج را نيز مخالف اصل آزادى انسانها
مى دانست و آنها را تكاليف شاقه مى پنداشت.((294)) او مخالف
تعدد زوجات و خواستار تساوى حقوق زن و مرد در همه
زمينه ها بود.((295))
عزادارى براى پيامبر و اهل بيت (ع) را به سخره مى گرفت و
زيارت قبور آنان را حماقت مى شمرد.((296))
يوسف خان مستشار الدوله تبريزى (م 1313 ق) يكى از
سرشناس ترين روشنفكران عصر قاجار است. او سركنسول
ايران در حاجى ترخان روسيه و تفليس و نيز كاردار سفارت
ايران در پاريس بود. اطلاعاتى از معارف و فقه اسلامى داشت و
از قوانين اروپايى نيز بى اطلاع نبود. ميان او و آخوندزاده روابط
صميمى برقرار بود و نامه هاى متعددى ميان آنها رد و بدل
شده است كه در آن به تبادل ديدگاههاى خود پرداخته اند. مهمترين اثر او «يك كلمه » است. وى دراين رساله مى كوشد كه
بر مبناى تفكر غربى، ميان اسلام وتازه هاى علم و تجارب
بشرى در جهان غرب آشتى دهد. او نظام پارلمانى را با شورا،
برابرى به مفهوم جديد را با مساوات اسلامى،آزادى بيان را با
امر به معروف و نهى از منكر و حقوق غربى را با فقه اسلامى
تطبيق مى دهد. مستشارالدوله در نامه اى به آخوند زاده در
معرفى يكى ديگر از آثارش مى گويد: كتاب روح الاسلام، ان شاء اللّه تا دو ماه تمام مى شود. مدتى
است نسخه در دست دارم ولى به واسطه قلت معاون و كثرت
كار، تمام نشده، ولى خواهد شد. خوب نسخه اى است، يعنى به
جميع اسباب ترقى و سيويليزاسيون از قرآن مجيد و احاديث
صحيح آيات وبراهين پيدا كرده ام كه ديگر نگويند فلان چيز
مخالف آيين اسلام يا آيين اسلام مانع ترقى و و سيويليزاسيون
است.((297))
رساله «يك كلمه » مشتمل بر نوزده كد از اصول قوانين فرانسه
است كه مستشار الدوله، ذيل هريك، شواهدى از قرآن و
روايات را باادعاى تطابق اسلام با اصول قوانين فرانسه ذكر
كرده است. به زعم او اگر كسى به كتاب قانون فرانسه عطف
نظر كند، خواهد ديد كه تداول افكار امم و تجارب اقوام عالم
چگونه مصدق شريعت اسلام گرديده و خواهد فهميد كه آنچه
قانون خوب در فرنگستان است وملل آنجا به واسطه عمل
كردن به آنها، خود را به اعلا درجه ترقى رسانده اند، پيغمبر
اسلام (ص) هزار و دويست و هشتاد سال قبل ازاين براى ملت
اسلام قرار داده است... زهى شرع مبين كه بعد از گذشت اين
سالها بيهوده نگشته است.((298))
مستشارالدوله با چنين انگيزه اى، كتاب خود را براى آخوند
زاده مى فرستد و از او مى خواهد كه نظر خويش را در مورد اين
كتاب ابرازدارد. آخوند زاده در پاسخ به او نامه اى طولانى
مى نگارد كه در ميان آثار برجاى مانده از او، مهمترين اثر وى
پيرامون شريعت واحكام فقهى است. او بر ادعاى مستشارالدوله،
مبنى بر هماهنگى اسلام با اصول تمدن غرب، سخت مى تازد و
مدعى مى شود كه بسيارى ازاحكام دين، مخالف عدالت، حريت
و مساوات كه اصول تمدن غرب هستند، مى باشد. آخوند زاده در بيان مخالفت احكام شرعى با تمدن غرب، از
حجاب كه موجب حبس ابدى زنان و بدبختى آنان مى گردد و
عدم اعتبارشهادت اهل ذمه در محاكم كه سبب پايمال شدن
عدالت و مساوات مى شود و حكم تازيانه زناكار كه با آزادى
فردى انسانها منافات دارد و خمس و حج كه موجب هدر رفتن
مال مردم مى شود و قطع دست دزد كه زمينه ساز عجز سارق
از كسب درآمد است و بلكه هرگونه مجازات جسمى، همچون
قتل نفس، قطع عضو و چوب زدن كه صفت طوايف بربر و
وحشى است و شايسته شان الوهيت نيست واجراى حد در
حقوق الهى كه دخالت در كار خداست، ياد مى كند. او در ادامه نامه مى گويد: «به هر صورت، علاج كار در
نصيحت كردن و وعظ گفتن و مصلحت نمودن نيست. بايد
اين اساس ظاهربالكليه از بيخ و بن بركند و مع هذا كتاب شما
شايسته تحسين است »، سپس براى اين كه متهم به ارتداد
نشود با ادبياتى آميخته به طنز وتمسخر، نامه اش را اين گونه
پايان مى دهد: «واللّه پشيمانم كه اين حرفها از قلمم سرزد، چه
كنم؟ يك كلمه را ديدم، خونم به جوش آمد،سر سام كردم،
هذيان گفتم، توبه مى كنم، استغفراللّه ربي و اتوب
اليه ».((299))
فريبكارى در ابراز عقايد
با اين كه ترديدى نيست كه آخوند زاده در ابراز عقايد كفرآميز
خود نسبت به برخى از روشنفكران عصر خويش، گستاخ تر و
بى پرواتربود، اما او نيز در مواجهه با عموم مردم از شيوه هاى
مخفى كارى بهره مى گرفت و هيچگاه باورهاى الحادى خود
را به طور آشكار ابرازنمى كرد. به همين جهت است كه اينگونه
انديشه ها را تنها در نامه هايى به دوستان صميمى و هم فكر
خود ابراز مى داشت و يا در رساله «مكتوبات كمال الدوله » به
شخصيت ساختگى كمال الدوله نسبت مى داد، بلكه او در
راستاى فريبكارى هايش در رساله «قرتيكا» خود رامسلمان
معرفى مى كند.((300)) و درموارد متعدد، براى اثبات مدعيات
خود به آيات قرآن استدلال مى كند((301)) و در اعتراض
به شاعرى كه در مدح پيامبر (ص) و آلش (ع)، اشعارى را
سروده از او مى خواهد كه براى خشنودى رسول خدا (ص) به
جاى سرودن شعر به احكام دين او عمل كند.((302))
او در نامه اى به على خان، كنسول ايران درتفليس، درصدد
رفع اتهام بى دينى از خود بر مى آيد و تلاش مى كند خود را
مسلمانى پايبند به اسلام نشان دهد: ... شخص معلوم كه مى دانيد بناحق، محض خباثت باطن و
اغراض نفسانيه خود، مرا دشمن دين و دولت مى شمارد. من
دشمن دين ودولت نيستم. من جان نثار و دوستدار ملت و
دولتم، يحتمل كه از اين نوع وطن پرستى من خصومت دينى
مستفاد گردد. اما نه بدان درجه كه معاندان مى پندارند. شما
مى دانيد كه من در اسلاميت چه قدر راسخ القلبم و هرگز
دينى را در دنيا بر دين اسلام ترجيح نمى دهم. سوره «كهيعص »
را كه در حضور حاجى ابوالفضل براى شما تفسير كردم از من
شنيديد و در اين اعتقاد، اولاد و اخلاف من نيزپيرو من خواهند
بود. منظور، رفع اسلاميت نيست، معاذ اللّه از اين نيت
نكوهيده، بلكه منظور در اسلاميت، رفع جهالت است و
ارتفاع ترقى در علوم و فنون و ساير جهات.((303))
نكته حائز اهميت اين است كه هر چند آخوند زاده اعتقادى به
دين نداشت و تلاش مى كرد كه با ترويج انديشه هاى الحادى
خود، برخى از خواص را جذب كند، اما به خوبى آگاه بود كه
بى دين كردن عموم مردم، آرمانى دست نيافتنى است. از اين
رو شيوه روشنفكرانى،همچون ملكم خان و مستشار الدوله را
در ادعاى تطابق اسلام با تمدن غرب و ارائه قرائتى از آن كه
سازگار با انديشه هاى مدرن باشد،مى پسنديد و حتى به آن
توصيه مى كرد. او هنگامى كه مستشار الدوله به مسئوليتى در
وزارت عدليه رسيد، ط ى نامه اى به او سفارش كرد كه هياتى از
علما را مامور تدوين كتاب قوانين كند كه از اختلاف آراء به
دور بوده و بنابر مقتضاى زمانه در آن اجتهاد شده باشد.سپس
به او توصيه مى كند كه رساله «يك كلمه » - كه پيش از اين
سخت بر آن تاخته بود - براى اين منظور مفيد است و در
برگيرنده بيشتر ادله شرعيه اين نوع اجتهاد است.((304))
فريدون آدميت در توضيح اين روش آخوند زاده مى گويد: او كه متفكرى واقع بين و با روح تاريخ آشناست، نه در پى
تغيير كيش مردم مى گردد، نه آن را ممكن مى شمارد، نه
مى خواهد توده مردم چون خودش ملحد و زنديق گردند و نه
آن را مصلحت مى داند. هدف اجتماعيش ليبراليسم دينى و
پروتستانتيسم اسلامى است....نويسنده نمى خواهد مردم، بى
دين و ايمان شوند، بلكه مقصودش اين است كه دين اسلام،
بنابر تقاضاى عصر و اوضاع زمانه برپراتستانتيزم محتاج است تا
آزادى و مساوات را تضمين كند و مخفف استبداد سلاطين
شرقيه گردد.((305))
چون آخوند زاده ايمان و اعتقادى به دين نداشت و حرمتى
براى آن نمى ديد، دست خود را در تحريف آموزه هاى دينى و
بازى با آنها بازمى يافت و چنين وانمود مى كرد كه اين همان
حيله شرعى است كه فقيهان در كتابهاى خود از آن ياد
كرده اند. او در نامه اى به مستشارالدوله مى نويسد: ايجاد اين نوع الفبا، خلاف شرع انور نيست، ثانيا بر فرض كه
خلاف شرع هم باشد، اما مصلحت ملت در اين تدبيراست. يك
حيله شرعيه خيال بايد كرد و اين تدبير را به كار بايد برد. شرع
انور ربا را نيز حرام كرده بود، اما علما ديدند كه هيچ كس بى
سود، يعنى بى ربابه هيچ كس محضة للّه قرض نمى دهد و از
هركس كه محضة للّه قرض مى خواهى جواب مى دهد كه برو
پيش صادق و كار عالم معوق مى ماند. لابد و ناچار يك حيله
شرعيه خيال كردند كه صاحب تنخواه از تنخواه خود وقت
قرض دادن بى سود و منفعت نماند... آياپروردگار عالم، اين
نوع حيله را در كلام مجيد خود بيان فرموده است يا اين كه
واضع شرع انور، آن را در احاديث خود خبر داده است؟پس
مبرهن مى گردد كه در هنگام ضرورت، عدول از بعض احكام
شرعيه به واسطه انواع حيل شرعيه جايز است.((306))
به جهت دورى ميرزا فتحعلى آخوند زاده از ايران و عدم انتشار
بيشتر آثارش، انديشه هاى او تاثير مستقيم و مهمى بر عموم
مردم نگذاشت .ا ما ارتباط صميمى و مستمر وى با برخى از
مهمترين رجال و روشنفكران آن عصر و نيز نشر محدود آثار و
انديشه هايش ميان آنها، سبب شد كه او نقش تاثير گذارى در
ورود عقلانيت غربى به ايران داشته باشد. ويژگى ديگر آخوند زاده كه او را از بسيارى از روشنفكران آن
عصر متمايز مى كرد، تفكر الحادى او بود كه سبب مى شد
تفسيرى مبتنى برنفى ماوراء طبيعت از تمدن غرب ارائه دهد. او از اولين كسانى بود كه غرب را در چهره اى الحادى به
نخبگان جامعه ايران معرفى كرد ودر سنگر دفاع از تمدن
غرب، سرسختانه به جنگ با اديان الهى و به خصوص اسلام
پرداخت. ولى اين چهره اى از او نبود كه در معرض ديد عموم
مردم باشد زيرا او مى دانست كه علاوه بر خطراتى كه در اين
راه متوجه اوست، در بطن جامعه آن روز، موفقيتى
نصيبش نخواهد شد. از اين رو، هر چند براى نشر فرهنگ غربى
از ابزار تطابق اسلام با غرب استفاده قابل توجهى نكرد، اما
چنين روشى راتاييد و به آن توصيه مى كرد. فهرست منابع: . آخوند زاده، فتحعلى، الفباى جديد و مكتوبات، جمع آورى
حميد محمد زاده، نشر احياء، تبريز، 1357. . آخوند زاده، فتحعلى، تمثيلات، ترجمه ميرزا جعفر قراجه
داغى، نشر انديشه، تهران، 1349. . آخوند زاده، فتحعلى، سرگذشت مردخسيس، ترجمه احمد
مهدوى، عطايى، تهران، 1350، چاپ اول. . آخوند زاده، فتحعلى، مقالات فارسى، به كوشش حميد
محمد زاده، نگاه، تهران، 1355. . آخوند زاده، فتحعلى، مقالات فلسفى، ويراسته ح. صديق،
كتاب ساوالان، تبريز، 1357. . آدميت، فريدون ، انديشه هاى ميرزا فتحعلى آخوند زاده،
خوارزمى، تهران، 1349، چاپ اول. . آدميت، فريدون، فكر آزادى و مقدمه نهضت مشروطيت،
سخن، تهران، 1340. . آرين پور، يحيى، از صبا تا نيما، زوار، تهران، 1375، چاپ
ششم. . اصيل، حجت اللّه، زندگى و انديشه ميرزا ملكم خان ناظم
الدوله، نشرنى، تهران، 1376، چاپ اول. . اقبال لاهورى، محمد، بازسازى انديشه دينى اسلام، ترجمه
محمد بقايى، فردوس، تهران، 1379، چاپ اول. . الگار، حامد، ميرزا ملكم خان، ترجمه جهانگير عظيما و مجيد
تفرشى، مدرس، تهران، 1369، چاپ اول. . جمعى از نويسندگان، آموزه، كتاب چهارم، جريان شناسى
تاريخ نگارى مشروطيت، مؤسسه آموزشى و پژوهشى امام
خمينى، قم،1383، چاپ اول. . جمعى از نويسندگان، دائرة المعارف بزرگ اسلامى، زير نظر
كاظم موسوى بجنوردى، مركز دائرة المعارف بزرگ اسلامى،
تهران،1369، چاپ دوم. . جمعى از نويسندگان، دانشنامه ادب فارسى، به سرپرستى
حسن انوشه، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، تهران ، 1382. . جمعى از نويسندگان، دانشنامه ايران و اسلام، زير نظر
احسان يارشاطر، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، تهران، 1354. . جمعى از نويسندگان، دين و حكومت (مجموعه مقالات)،
رسا، تهران، 1378، چاپ اول. . رائين، اسماعيل، ميرزا ملكم خان زندگى و كوششهاى
سياسى او، صفى عليشاه، تهران، 1353، چاپ دوم. . طباطبايى، سيد جواد، مكتب تبريز و مبانى تجدد خواهى،
ستوده، تبريز، 1385، چاپ اول. . عنايت، حميد، انديشه سياسى در اسلام معاصر، ترجمه بهاء
الدين خرمشاهى، خوارزمى، تهران، 1380، چاپ چهارم. . فراستخواه، مقصود، سرآغاز نوانديشى معاصر دينى و غير
دينى، شركت سهامى انتشار، تهران، 1377، چاپ سوم. . مدد پور، محمد، سير تفكر معاصر در ايران، كتاب چهارم،
تجدد و دين زدايى در انديشه هاى ميرزا فتحعلى آخوند زاده،
منادى تربيب، تهران، 1379، چاپ دوم. . مستشار الدوله تبريزى، يوسف، يك كلمه و يك نامه، به
كوشش سيد صادق فيض، صباح، تهران، 1382، چاپ اول. . ملكم خان، اصول تمدن (مجموعه از رساله ها)، جمع آورى
هاشم ربيع زاده، مطبعه مجلس، تهران، 1325 ق. . ملكم خان، روزنامه قانون، به كوشش هما ناطق، امير كبير،
تهران، 1355، چاپ اول. . ملكم خان، مجموعه آثار ميرزا ملكم خان، تنظيم و مقدمه از
محمد محيط طباطبايى، انشتارات علمى، تهران، 1327،
چاپ اول. . نورايى، فرشته، تحقيق در افكار ميرزا ملكم خان ناظم الدوله،
شركت سهامى كتابهاى جيبى، تهران، 1352، چاپ اول. بسم اللّه الرحمان الرحيم
حدود جزع در عزادارى اهل بيت(ع) پاسخى به نقد مقاله «قمه زنى و اعمال نامتعارف در عزادارى» محمد تقى اكبرنژاد
ابتدا وظيفه خود مى دانم كه از برادران بزرگوارى كه با
حوصله و سعه صدر علمى مقاله حقير را تحت عنوان «قمه
زنى و اعمال نامتعارف در عزادارى » مورد مطالعه و نقد قرار
داده اند، خصوصا از برادران بزرگوارم آقايان محسن محقق و
حسين سيف اللهى كه زحمت نقد مقاله مذكور را متقبل
شده اند و نقد آنان در شماره 49 مجله فقه اهل بيت(ع) منتشر
شده است تشكر و قدردانى كنم. نگاهى گذرا بر نقد مقاله «قمه زنى و اعمال نا متعارف...»
قبل از نقد نقد آقايان، لازم است خلاصه اى از نقد و نظر ناقدان
محترم و كيفيت ورود و خروجشان را بيان كنم، سپس به
نكاتى كه مورد غفلت قرار گرفته است، اشاره نمايم. مقاله ناقدان با بيان ادعاهاى اصلى نويسنده مقاله «قمه زنى و
اعمال نامتعارف...» آغاز شده و تصريح شده كه نگارنده مقاله
معتقد است كه هر عمل و جزع و فزع نامتعارفى غير از گريه و
زيارت مورد نهى قرار گرفته و اعمالى مانند لطم و قمه زنى و
امثال آن از نظر حكم اوليه حرام هستند و حكم ثانويه در واقع
مؤيد و همراه حكم اوليه است. ناقدان محترم در ادامه مقاله و در نقد ادعاى مذكور، سه دسته
از روايات را ذكر كرده اند كه عبارتند از: دسته اول: رواياتى كه دلالت بر استحباب جزع در مصيبت
سيد الشهداء و اهل بيت -(ع) - دارند. مقصود ايشان از نقل اين
دسته ازروايات آن است كه اهل بيت(ع) از ادله تحريم جزع و
فزع استثنا شده اند. بنابراين ادعاى نويسنده مقاله در باره
حرمت جزع و فزع براى اهل بيت عليهم السلام نه تنها بى دليل
است، بلكه خلاف صريح روايات متواتر است. اين بخش از مقاله
به اعتقاد بنده دچارتناقض گويى عجيبى بوده كه وجه آن در
ادامه خواهد آمد!
دسته دوم: رواياتى كه دلالت بر استحباب لطم به صورت و
سينه و همچنين زنجير زنى و گريبان چاك كردن در رثاى
اهل بيت(ع) على الخصوص امام حسين عليه السلام مى كند. در اين بخش از مقاله، ادله اى كه ما اقامه كرده بوديم، مورد
نقد قرار گرفته و از توجه به نكات كليدى در آن ها غفلت
شده است. در اين بخش از نقد و نظر، تقلاى عجيبى براى
يافتن دليلى بر استحباب لطم صورت گرفته است كه توضيح
داده خواهد شد. دسته سوم: رواياتى كه دلالت بر استحباب نوحه سرايى بر امام
حسين عليه السلام و حضرات معصومين(ع)، مى كنند. در اين بخش از مقاله تلاش شده تا ثابت شود كه نوحه سرايى
مستحب است اين در حالى است كه نوحه سرايى به همان
معناى معقولى كه آقايان توضيح داده اند، دقيقا مورد قبول
اينجانب مى باشد. دليل عدم تصريح ما به استحباب نوحه
سرايى، مكروه و يا حرام دانستن آن نبوده است، بلكه اولا
موضوع سخن درباره عزادارى هاى نامتعارف بوده است در
حالى كه نوحه سرايى جزو روش هاى متعارف وشناخته
شده اى است كه لازمه طبيعى و عرفى هر نوع عزادارى است. امام باقر(ع) فرمود: «زن نيازمند نوحه است تا اشك از
ديدگانش جارى شود.» دسته اول: روايات استحباب جزع و فزع براى اهل بيت(ع)
معيار تشخيص حدود جزع
همان طور كه دوستان اشاره كرده اند، جزع در لغت به معناى
بريدن و بى تابى كردن است كه ظاهرا معناى بى تابى كردن از
همان معناى بريدن گرفته شده است. يا از اين جهت كه
شخص جزع كننده نزديك است كه روح از بدنش خارج شده و
حياتش منقطع گردد، يا به جهت اين است كه او صبرش بريده
مى شود و طاقت خود را از دست مى دهد و اظهار بى صبرى
مى كند. در صورتى كه معناى لغوى جزع روشن شده باشد، دليل
فتواى برخى از فقهاء به استحباب و جواز همه اين اعمال به
عنوان مصاديق جزع روشن است. در روايات متواترى به
استحباب جزع براى اهل بيت(ع) تاكيد فراوانى شده است،
بنابراين اگر امام(ع) مى فرمايد: «جزع كردن براى ما مستحب
است »، مى توان استفاده كرد كه همه اين اعمال مستحب است »
، زيرا امام(ع) جزع را به طور مطلق بيان كرده وآن را توضيح
نداده و يا در مورد خاصى منحصر نكرده است. بنابراين طبق
مقدمات حكمت، اگر قيدى لازم بود يا مورد خاصى از جزع مد
نظر ايشان بود و يا موارد خاصى از نظر ايشان حرمت داشت،
بايد آن ها را ولو در قالب كلياتى بيان مى كردند، در حالى كه
اين اتفاق نيفتاده است. بنابراين از اطلاق روايات به اين نتيجه
مى رسيم كه جزع به تمام معانى و مصاديق آن مجاز و بلكه
مستحب است. اين مطلب دقيقا مورد استناد فقهاى زيادى قرار گرفته است
و حتى صريحا آن را بيان كرده اند. به عنوان مثال در
استفتائاتى كه از ايشان نقل شده است فرموده اند: «اين مسائل
داخل در عنوان جزع است و به همين خاطر مستحب است.»
دليل اين كه مقاله ناقدان محترم با ذكر اين دسته از روايات
شروع مى شود، همين نكته است. يعنى اين كه اولا شما جزع را
قبول نداريددر حالى كه جزع مورد تاكيد قرار گرفته است و
در ثانى جزع در روايت مطلق است و اين اطلاق شامل تمام
موارد متعارف ونامتعارف مى شود. حتى در اين مسئله كم ترين
تفاوتى ميان مواردى همچون قمه زنى و لطم وجود ندارد. يعنى اگر حكم، حرمت باشد،براى همه است و اگر جواز باشد
باز هم براى همه است، زيرا موضوع مورد بحث اطلاق دارد
مگر اين كه موردى با دليل خاصى از حكم عمومى خارج شده
باشد. نقد مبناى قائلين به اطلاق جزع در روايات
روايات جزع، به چند دليل اطلاق ندارند كه مشروحا آن ها را
مى آوريم: دليل اول: خود رواياتى كه دلالت بر استحباب جزع مى كنند: يكى از نكاتى كه مورد غفلت برادران ما و بسيارى از علماى
ديگر قرار گرفته اين است كه اطلاق جزع در خود رواياتى كه
دلالت براستحباب جزع مى كنند، برداشته شده و جزع منحصر
در موارد خاصى گرديده است. براى اين كه اين مسئله روشن
شود، رواياتى را كه آورده اند، دوباره مرور مى كنيم: داستان بى تابى حضرت يعقوب(ع) در فراق يوسف(ع): «تاللّه
تفتؤا تذكر يوسف حتى تكون حرضا اءو تكون من
الهالكين، حكايت گريه هاى سوزناك حضرت بقية اللّه در رثاى امام
حسين(ع): «و لاءبكين لك بدل الدموع دما» به جاى اشك،
خون گريه مى كنم. اين ها رواياتى بود كه نويسندگان محترم به عنوان نمونه
هايى از جزع معصومان ذكر كرده اند. ما هر چه بيشتر تامل
كرديم، چيزى غيراز گريه همراه با سوز دل را در آن ها
نيافتيم. آيا غير از اين است كه تاسف و جزع يعقوب(ع) بر
يوسف(ع) يكى از نمونه هاى كم نظيرجزع است كه حتى در
مواردى حضرت سجاد(ع) به آن استشهاد كرده اند؟ پيامبرى
كه ضرب المثل جزع كردن است، جزعش چيزى غيراز گريه
كردن نبود. اگر جزعى غير از گريه كردن، مجاز بود، چرا
ايشان انجام نداد، مثلا چرا لطم نكرد و به سر و صورت نزد؟
ناقدان محترم از گريه هاى بى امان حضرت يوسف(ع) در
فراق حضرت يعقوب سخن گفته اند، اما از گريه كردن ايشان
و نه از سر به ديوار زدن ايشان! آن حضرت از شدت تاسف شب و
روز گريه مى كرد، به عبارتى در اوج جزع بود، با اين حال جزع
ايشان چيزى غير ازگريه كردن نبود. از گريه امام سجاد(ع) گفته اند: امامى كه در كربلا حضور
داشت و داغ دفاع از پدر در دلش ماند. امامى كه بيش از همه
براى سيدالشهداء عزادارى و گريه كرد. ايشان بارها به صحرا
مى رفتند و سر بر سنگ مى گذاشتند و مدت ها گريه
مى كردند و از گريه او سنگ خيس مى شد با اين حال هيچ
گاه نقل نشده كه آن حضرت لطم كرده باشند. از گريه هاى حضرت ولى عصر(ع) و ندبه هاى ايشان سخن
گفته اند. از امامى كه آرزوى جنگيدن در پيشگاه جدش را
داشت اما زمانه او را عقب انداخت. در مرثيه هاى سوزناك آن
حضرت سخن از اشك و آه و زارى است، نه لطم و كارهايى كه
امروزه به اسم جزع انجام مى گيرد. آيا نحوه عزادارى ايشان
توضيحى بر معناى جزع نيست؟ آيا كسى جزعى بالاتر از امام
زمان و امام سجاد عليهما السلام داشته و يا خواهد داشت؟
نهايت جزع در رفتار و گفتار اين امامان اشك و آه است و بس!
روايات ديگرى نيز با تفصيل و حوصله بيشتر نقل شده است كه
از اين قرار است: 1. حضرت امير(ع) در رثاى رسول خدا(ص) فرمود: ان الصبر لجميل الا عنك و ان الجزع لقبيح الا عليك
و.... جاى اين سؤال است كه آيا حضرت امير(ع) در رثاى رسول
خدا(ص) جزع كرد يا نه؟ اگر نكرده باشد، به چيزى كه خوب
و شايسته پيامبر(ص) بوده است، عمل نكرده است و اگر كرده
است، اين جزع چگونه بوده است؟ آيا ايشان به سر و صورت زده
و لطم كرد؟ تاجايى كه بنده بررسى كرده ام، روايت معتبرى
در اين باره وارد نشده است، بلكه آن چه كه ثابت شده چشمان
اشكبار آن حضرت است كه در رثاى رسول خدا(ص) جارى
بوده است، يعنى جزع از نظر ايشان همان كارى است كه
خودشان به آن عمل كردند. مؤيد محكم اين مطلب سخن ديگرى از ايشان است كه در
هنگام غسل رسول خدا(ص) بر زبان جارى ساخت: باءبي اءنت و اءمي يا رسول اللّه! لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع
بموت غيرك من النبوة و الانباء و اءخبار السماء خصصت حتى
صرت مسلياعمن سواك و عممت حتى صار الناس فيك سواء و
لولا اءنك اءمرت بالصبر و نهيت عن الجزع لانفدنا عليك ماء
الشئون و لكان الداءمماطلا و الكمد محالفا و قلا لك و لكنه ما
لا يملك رده و لا يستطاع دفعه باءبي اءنت و اءمي اذكرنا عند
ربك و اجعلنا من بالك چه بايد كرد كه زندگى را دوباره نمى توان بازگرداند، و مرگ
را نمى شود مانع شد، پدر و مادرم فداى تو ما را در
پيشگاه پروردگارت ياد كن، و در خاطر خود نگهدار. نكته مهمى از اين روايت كه در نهج البلاغه و برخى از كتب
روايى آمده است، استفاده مى شود: حضرت امير(ع) خبر مى دهد كه رسول خدا(ص) قبل از
وفاتشان از جزع و فزع كردن نهى كرده بودند. حال سؤال اين
است كه در روايت قبلى كه باز از نهج البلاغه نقل شده است،
ايشان فرمودند: جزع كردن درباره همه بد است، مگر درباره تو
و در اين جا مى فرمايند كه اگر از جزع كردن نهى نمى
كردى... وجه جمع ميان اين دو روايت و دو نوع بيان از يك
امام چيست؟ بهترين وجه جمع همان است كه جزع منهي عنه
پيامبر همان جزع لغوى و عرفى است كه اعراب جاهلى مرتكب
آن مى شدند كه شامل هر نوع بى تابى غير معقول نيزمى شد و
جزعى كه حضرت مى فرمايد در مورد پيامبر اسلام(ص) بد
نيست، جزع به معناى گريه و اندوه قلبى است. همان چيزى
كه خود حضرت به آن عمل كردند. حضرت امير(ع) مى فرمايد: «اگر به شكيبايى امر نمى كردى،
و از بى تابى نهى نمى فرمودى، آنقدر اشك مى ريختم تا اشك
هايم تمام شود،و اين درد جانكاه هميشه در من مى ماند، و
اندوهم جاودانه مى شد.» ايشان در مقام بيان اوج جزع كه حتى
مورد نهى قرار گرفته است،تنها به اشك ريختن و جاودانگى
حزن و اندوه و سوز دل اشاره مى كند، يعنى اعمالى مانند لطم
كه بيشتر شايسته زنان جاهلى بوده است، اساسا در صفحه
ذهن امام(ع) وجود نداشته است. يعنى حتى در جايى كه
ايشان از جزع منهي عنه سخن مى گويد، اشاره اى به اعمال
جاهلانه نمى كند تا چه رسد به موردى كه جزع غير منهى عنه
باشد. 2. در روايات متعددى اين مضمون تكرار شده است كه :«ان
البكاء و الجزع مكروه للعبد فى كل ما جزع ما خلا البكاء و الجزع
على الحسين بن علي(ع) فانه فيه ماءجور، همان طور كه روشن است در همه اين تعبيرات عطف صورت
گرفته براى بيان مطلب جديدى نيست، بلكه كلمه اى
مترادف و شبيه به كلمه قبلى است كه جهت وضوح بيشتر
مطلب ذكر مى شود. به عبارتى نفس همين روايات بيانگر آن
است كه جزع مجاز همان گريه است. 3. عبارت دعاى ندبه: «فعلى الاءطائب من اءهل بيت محمد و
علي صلى اللّه عليهما و آلهما فليبك الباكون و اياهم فليندب
النادبون ولمثلهم فلتدر الدموع و ليصرخ الصارخون و يضج
الضاجون و يعج العاجون، نكته جالب توجه آن است كه در اين فقرات به چيزى غير از
گريه كردن و نوحه خواندن تاكيد نشده است و همه اين ها از
امورمتعارف هستند، در حالى كه موضوع سخن ما در باره امور
نامتعارف در عزادارى بود. 4. صفوان جمال گويد: همراه امام صادق(ع) از مدينه به قصد
كوفه خارج شدم، تا اين كه از حيره عبور كرديم، حضرت بر
موضع قبركنونى اميرمؤمنان(ع) ايستاد، مشتى از خاك آن را
برداشت و بوييد، سپس چنان فريادى زد كه گمان كردم دنيا
را وداع گفت، «ثم شهق شهقة حتى ظننت اءنه فارق الدنيا»
وقتى به خود آمد، فرمود: به خدا قسم مشهد اميرالمؤمنين(ع)
اين جا است. در ادامه صفوان از علت اختفاى قبر اميرالمؤمنين
سؤال مى كند و حضرت پاسخ مى دهد:«حذرا من بني مروان و
الخوارج اءن تحتال في اءذاه، به خاطر ترس ازاذيت بنى مروان
و خوارج.» در هر حال اين روايت دلالت بر لطم و اعمالى مانند آن ندارد. 5. محمد بن يعقوب باسناده ... عن معاوية بن وهب، قال: استاذنت على ابي عبداللّه فقيل لي: ادخل فدخلت فوجدته في
مصلاه في بيته فجلست حتى قضى صلاته فسمعته و هو يناجي
ربه و يقول : يا من خصنا بالكرامة و خصنا بالوصاية و وعدنا
الشفاعة و اعطانا علم مامضى و ما بقي و جعل افئدة من الناس
تهوى الينا اغفر لاخواني و لزوار قبر ابي عبداللّه ... فارحم تلك
الاعين التي جرت دموعها رحمة لناو ارحم تلك القلوب التي
جزعت و احترقت لنا و ارحم الصرخة التي كانت لنا،
معاوية بن وهب نقل مى كند كه از امام صادق(ع) اجازه
خواستم تا خدمتشان برسم. اجازه دادند، وارد شدم و ديدم كه
ايشان در محل نمازشان نشسته اند. نشستم تا نمازشان تمام
شد. شنيدم كه ايشان اين گونه با خداى خود مناجات مى كرد
و مى گفت: اى كسى كه ما رابه كرامت و جانشينى
پيامبر(ص) مخصوص كرده و وعده شفاعت داده و علم آنچه را
بود و آنچه هست به ما داده و دل هاى برخى ازمردم را به سوى
ما روانه كرده. برادرانم و كسانى را كه به زيارت قبر حسين(ع)
مى روند، ببخش... آن چشمانى را كه به ترحم بر ما
گريه كردند، رحم كن. آن دل هايى كه جزع كردند و براى ما
آتش گرفتند و آن ضجه هايى را كه براى ما برخاستند،
ببخش. اين روايت يكى از مجموعه رواياتى است كه در اثبات اعمالى
چون لطم و غيره، بدان استناد شده است، در حالى كه اين
روايت خود ازجمله ادله اى است كه مى توان بر رد لطم و قمه
زنى و... اقامه كرد، زيرا امام(ع) در حال دعا كردن براى زائران
و عزاداران امام حسين(ع)است و براى چشمانى كه بر مصائب
اهل بيت(ع) اشك مى ريزند و دلهايى كه مى سوزند و ناله هايى
كه ناله كنندگان در مصيبت اهل بيت(ع) سر مى دهند از
خداوند طلب رحمت مى كند. اما در روايت از لطم و گريبان
چاك زدن ذكرى به ميان نيامده است. 6. و عن محمد بن عبد اللّه بن جعفر الحميري عن اءبيه عن
علي بن محمد بن سالم عن محمد بن خالد عن عبد اللّه بن
حماد عن الاءصم عن مسمع بن عبد الملك قال: قال لى اءبو
عبد اللّه(ع) فى حديث: اء ما تذكر ما صنع به - يعنى
بالحسين(ع)- ؟ قلت: بلى، قال اءتجزع؟ قلت: اي و اللّه و اءستعبر
بذلك حتى يرى اءهلى اءثر ذلك علي فاءمتنع من الطعام حتى
يستبين ذلك فى وجهي، فقال: رحم اللّه دمعتك اءما انك
من الذين يعدون من اءهل الجزع لنا و الذين يفرحون لفرحنا و
يحزنون لحزننا....، امام(ع) فرمود: خدا رحمتت كند و اجر گريه هايت را
بدهد،بدان كه تو از زمره كسانى هستى كه اهل جزع كردن بر
ما هستند و از كسانى هستى كه در شادى ما مسرور و در غم و
ماتم ما محزون هستند. وقتى نقد ناقدان محترم را مطالعه مى كردم، شگفت زده شدم
كه چرا به اين روايات استناد كرده اند، زيرا همه رواياتى كه تا
كنون بررسى شده اند، عليه ادعاهاى ايشان است. در اين روايت
امام(ع) سؤال مى كند: آيا جزع مى كنى؟ سؤال امام(ع) از جزع
است و جواب نيز طبعابايد از جزع باشد نه چيزى غير از جزع. مخاطب سؤال، يعنى مسمع بن عبد الملك در جواب عرض
مى كند: بله به خدا سوگند آن قدرگريه مى كنم كه
خانواده ام آثار آن را در من مى بينند. از شدت غم و غصه آن
قدر ناراحت مى شوم كه بى غذا مى شوم و آثار گرسنگى
درصورتم پيدا مى شود. نكته جالب تر اين كه امام(ع) در پايان
از جواب او خرسند مى شود و اين گونه او را دعا مى كند: اءما
انك من الذين يعدون من اءهل الجزع لنا، تو در زمره كسانى
هستى كه براى ما جزع مى كنند. آيا اين تعبير از امام(ع) بدان معنا نيست كه همين اعمال، يعنى
گريه كردن و اندوهگين شدن براى اهل بيت(ع) جزع مورد
نظر امام(ع)است؟
نكته لطيف تر اين كه امام ع جزع كردن در عزاى اهل بيت(ع)
را در مقابل شادى كردن در شادى آن ها قرار مى دهد. از آن جا
كه گفته اند يعرف الاشياء باضدادها، مى توان جزع را با فرح
معنا كرد، يعنى آيا جايز است كه ما در شادى اهل بيت(ع)،
مانند اهل دنياشادى كنيم، تا در عزايشان نيز مانند اهل دنيا
جزع كنيم؟
اين روايت پيام ديگرى نيز دارد و مى رساند كه نه تنها اهل
بيت(ع) جزع را به معناى گريه كردن و اندوهگين بودن
مى دانستند، اصحاب ايشان نيز همين معنا را از آن
مى فهميدند، زيرا اگر جزع غير از گريه بود، مسمع بن عبد
الملك در جواب از «اتجزع » نبايد به گريه كردن جواب مى داد،
بلكه بايد مى گفت: داد و بى داد مى كنم، سرم را به ديوار
مى زنم، بر سر وصورتم چنان لطم مى كنم كه خون از آن ها
جارى مى شود، پيراهن چاك مى زنم، خاك بر سرم مى ريزم و... . نكته جالب ديگر اين است كه مسمع و اصحابى مانند او به جاى
اين كه بر سر و صورت بزنند و يا لطم كنند، چنان اندوهگين
مى شدندكه نسبت به غذا خوردن بى رغبت مى شدند، در حالى
كه روز عاشورا نزد ما روز سفره و اطعام است. بد نيست
بپذيريم كه ما ازحقيقت جزع كه اندوه و سوختن دل است
فاصله گرفته و عزادارى را نيز مانند نماز و ساير عباداتمان به
صورت هاى بى روح مبدل ساخته ايم، و الا چگونه ممكن است
كه كسى براى حسين(ع) جزع كند و محبت گناه در دل او
باقى بماند، ظلم كند، اهل غيبت و سوء ظن و تهاون در نماز و
بى توجه به حقوق الهى و بندگان او باشد؟ حسين نور هدايت
است، كسى كه مدعى رسيدن به اين نور باشد و اعمال نورانى
از او صادر نشود، در ادعاى او بايد ترديد كرد. حسين كشتى
نجات است. كسى كه در معصيت خدا غرق شود و مدعى
محبت حسين باشد، دو رويى بيش نيست. اساسا اگر ظاهر
عمل فاصله زيادى با باطن بگيرد، تبديل به ريا مى شود. بنابراين كسى كه لطم مى كنداما در عمل و زندگى اثرى از
حسين در او يافت نشود، رياكارى بيش نيست و اين اعمال را
صرفا براى دلخوشى خود و جلب نظر ديگران انجام مى دهد. يكى از شگفتى هاى روزگار اين است كه چطور اصحاب ائمه
از جزع كردن، اين نوع اعمال را استفاده نكرده اند و ما بعد از
گذشت صدها سال از دوران ايشان به اين نتيجه رسيده ايم؟
دليل اين مطلب را در رواياتى كه همين برادرانمان نقل كرده
اند و در مسائلى كه درادامه به آن ها اشاره خواهيم كرد، بايد
جستجو كنيم. در پايان بخش اول و خاتمه روايات اين گونه آورده اند: «اين
گونه روايات معتبر به روشنى دلالت دارند كه علاوه بر گريه،
جزع براباعبداللّه و معصومان(عليهم السلام) مستحب است و
خوشنودى اهل بيت(عليهم السلام) و اجر الهى را درپى دارد. در روايت مسمع به امتناع از خوردن غذا به گونه اى كه اثر آن
در چهره نمودار شود، اشاره شده است و در ادامه امام
صادق(ع) مسمع را تشويق كرده وفرموده است كه تو با گريه
بر آن حضرت و امتناع از خوردن غذا از جزع كنندگان بر ما
محسوب مى شوى. در دعاى ندبه نيز به صراحت، سخن از بلند
كردن فرياد و ناله به ميان آمده است، در نتيجه، اين گونه
نيست كه در روايات تنها گريه كردن بر آن حضرت مطرح
شده باشد.»
راستى كدام يك از اين روايات مشتمل بر عملى نامتعارف بوده
است، عملى كه ما آن را حرام مى دانستيم. ما نوحه خواندن و يا
ضجه زدن را حرام ندانسته و نمى دانيم. مقصود ما اعمال
نامتعارف و به دور از متانت و هماهنگ با جزع و فزع هاى
جاهلانه بوده است.اين اعمال حتى در مورد اهل بيت(ع) نيز
حرام هستند و از عمومات تحريم خارج نشده اند. با تمام
توضيحات و ادله اى كه گذشت،جواب صاحب جواهر (ره) نيز
روشن مى شود، آن جا مى فرمايند: «على انه قد يستثنى من ذلك [حرمة الجزع في المصيبة »
الانبياء و الائمة(عليهم السلام) او خصوص سيدي و مولاي
الحسين بن على -عليهما السلام - كما يشعر به الخبر المتقدم، و
كذا غيره من الاخبار التي منها حسن معاوية السابق عن
الصادق(ع): «كل الجزع و البكاءمكروه ما خلا الجزع و البكاء
لقتل الحسين(ع)». المراد به فعل مايقع من الجازع من لطم
الوجه و الصدر و الصراخ و نحوها، و لو بقرينة ما رواه جابر عن
الباقر(ع): «اشد الجزع، الصراخ بالويل و العويل و لطم الوجه و
الصدر و جز الشعر» الى آخره مضافا الى السيرة في اللطم
والعويل و نحوهما مما هو حرام في غيره قطعا، فتامل.» روايت امام باقر(ع) كه فرمود: «شديد ترين جزع فرياد به ويل و
عويل و لطمه زدن به صورت و سينه و كندن مواست ...» نيز
شاهد بر اين معنا است. علاوه بر اين روايات، سيره [متدينان و
شيعيان » در انجام دادن لطم و عويل و مانند آن - كه درساير
مصيبت ها حرام است - بر جواز آن در اين خصوص دلالت دارد،
پس تامل كن.»
زيرا اولا قراينى وجود دارد كه مقصود از جزع در روايات غير از
جزع به معناى لغوى آن است. بنابراين نمى توان به اطلاق آن
تمسك كرد، چرا كه در رواياتى كه گذشت، جزع به معناى غم
و اندوه قلبى و گريه و زارى ظاهرى به كار رفته است. ثانيا: روايتى كه به طور ناقص آورده شده، اصل آن از اين قرار
است:
|
|---|