|
البته در صورتى مى توان به اين احاديث استدلال كرد كه آنها ر
بر تعزيرحمل كنيم، به دليل اين استظهار كه استثناى يك
ضربه از صد براى آن است كه به مقدار حد نرسد، نه اين كه نود
و نه ضربه معين شده باشد.بنابراين تعيين مقدار اين تعزير در
اختيار حاكم است. يا به قرينه اجماع بر عدم تعيين نود و نه كه
برخى ادعا كردند و يا به قرينه روايتى كه دلالت بر سى ضربه
دارد. چنانكه گفته شده مقتضاى جمع بين اين روايت و
روايات نود و نه، آن است كه حاكم بين سى تا نود و نه
ضربه مخير باشد.
البته اين استظهار شاهدى ندارد و اين جمع تبرعى محض
است و برفرض اگر چيزى از اين قبيل موارد صحيح باشد، باز
احاديث مذكوردلالت بر اين قضيه كلى ندارند كه «تعزير به
نحو مطلق، كمتر از حد زنااست»، بلكه صرفا در مساله اجتماع
در يك لحاف اين دلالت رادارد.
2 - گاهى كمتر از حد بودن به اين معنى تفسير مى شود كه
كمتر ازهفتاد و پنج ضربه باشد، چون حد قياده هفتاد و پنج
ضربه است.
3 - گاهى كمتر از حد بودن به كمتر از چهل ضربه تفسير
مى شود كه درذيل حديث حماد بن عثمان به آن تصريح شده
است، ولى دانسته شد كه ذيل اين روايت بر تقيه حمل مى شود.
4 - گاهى به كمتر از پنجاه ضربه تفسير مى شود، چون حد عبد
در زناپنجاه ضربه است.
تحقيق آن است كه اگر ما باشيم و صدر حديث حماد بن
عثمان كه مى گويد: «كم التعزير؟ قال: دون الحد»، عرفا از آن
فهميده مى شود كه حركمتر از حد حر و عبد كمتر از حد عبد،
تعزير مى شوند، آنكه هر دوكمتر از حد عبد يعنى پنجاه ضربه
تعزير شوند.
ولى ذيل اين حديث تصريح دارد بر آن كه چون حد عبد چهل
ضربه است، تعزير كمتر از چهل ضربه خواهد بود. پيش تر اين
كلام را بر تقيه حمل كرديم، زيرا در تعارض با رواياتى است كه
حد عبد در شرب وقذف را هشتاد ضربه مى داند نه چهل ضربه.
جاى اين توهم هست كه اگر چه ما اين روايت را حمل بر تقيه
كرديم،ولى اصل اين فكر كه تعزير حتى در حر، كمتر از حد
عبد است رانمى توان حمل بر تقيه كرد، زيرا نصى معارض با آن
وجود ندارد. نتيجه آنكه تعزير به طور مطلق چه در حر و چه
در عبد كمتر از پنجاه ضربه است كه حد عبد در زنا است.
اما اين توهم صحيح نيست، زيرا اصل اين فكر كه تعزير كمتر از
حدعبد است، مدلول تحليلى عبارتى است كه بر تقيه حمل
شده است ومفاد جمله مستقلى از اين حديث نيست. در چنين
مواردى نمى توانيم مفاد تحليلى را حجت بدانيم.
البته عبارت ذيل حديث، على رغم آنكه از باب تقيه آمده
است،درمجمل كردن صدر حديث مؤثر است، چون متصل به
آن است.بنابراين ظهور صدر حديث دراين كه تعزير حر كمتر
از حد حر وتعزير عبد كمتر از حد عبد است، از بين مى رود و
حديث مجمل و مرددمى شود بين اين كه حر و عبد هر دو
كمتر از حد عبد كه پنجاه ضربه است تعزير مى شوند، يا آنكه حر
كمتر از حد حر و عبد، كمتر از حدعبد تعزير شوند. بعد از اين
اجمال، به اطلاق دليل ولايت فقيه رجوع مى كنيم كه دلالت
دارد هر زمانى فقيه مصلحت بداند، مى تواند حر رابيش از
پنجاه ضربه تعزير كند. بنابراين قدر متيقن آن است كه
تعزيرحر به اندازه اى كه برابر با حد حر شود جايز نيست اما
كمتر از اين مقدار در صورت مصلحت، به دليل اطلاق دليل
ولايت، جايزاست.
مساله اى كه باقى مى ماند آن است كه حداقل حد حر كه تعزير
بايدكمتر از آن باشد، چيست؟ هشتاد ضربه است كه حد خمر و
قذف است، يا هفتاد و پنج ضربه كه درحد قيادت گفته اند، يا
آنكه كمترين حد يعنى، بيست و پنج ضربه است كه در مورد
آميزش با زوجه درحال حيض يا در روز ماه رمضان وارد شده
است؟
گفته شده: آنچه در ذيل حديث آمده: «قلت دون ثمانين؟
قال: ولكن دون اربعين...» حتى به صورت تقرير هم كه باشد بر
اين دلالت دارد كه منظور از حد، حد خمر و قذف است نه حد
قيادت.
اين دلالت نيز اگر درست باشد، تحليلى است كه با توجه به
حمل ذيل حديث بر تقيه، قابل اعتماد نيست. اگر چه در هر
صورت موجب اجمال صدر حديث مى شود و ديگر نمى توان
ادعا كرد كه صدر حديث ظهور در اين دارد كه تعزير حر كمتر
از كمترين حد حر است. با چشم پوشى از اين اشكال، مى توان
گفت: كلمه حد در صدر حديث به حدى كه واضح بين
مسلمانان است، انصراف دارد يا حداقل احتمال دارد
كه انصراف داشته باشد. حد واضح همان حدى است كه در
قرآن آمده است. در قرآن دو حد ذكر شده كه كمترين آن، حد
قذف، يعنى هشتادضربه است. بنابراين صدر حديث، ظهورى
در آن ندارد كه كمتر از اين حد صريح مذكور در قرآن مانند
حد قيادت يا حد آميزش با حائض مراد باشد. بعد از اين اجمال
به اطلاق دليل ولايت رجوع مى كنيم، بااطلاق مذكور ثابت
مى شود كه والى به هر مقدار كه مصلحت بداند، تابه هشتاد
ضربه نرسد، مى تواند حر را تعزير كند.
طبق قاعده، تازيانه در غير موارد حد، نبايد به سطح حد برسد،
ولى سزاوار است دو حالت از اين قاعده استثنا شود:
حالت اول: زمانى كه يقين داشته باشيم كه اين مقدار تازيانه
براى تاديب مجرم كافى نيست. در اين حالت، ولى مى تواند هر
مقدارى را كه براى تاديب مصلحت مى داند تعيين كند، زيرا
تعزير به معناى تاديب وجلوگيرى از جرم است و عرفا از ادله
محدود كردن تعزير به ميزان كمتر از حد، اين اطلاق فهميده
نمى شود كه حتى اگر يقين به عدم حصول تاديب و عدم
جلوگيرى تعزير از ارتكاب جرم داشته باشيم،بايد تعزير كمتر
از حد باشد.
حالت دوم: در مواردى كه هدف از تعزير جلوگيرى از جرمى
باشد كه ريشه كن كردن آن به مصلحت جامعه است و هدف از
تعزير صرفاتاديب و اصلاح شخص مجرم نباشد.
درست است كه تاديب و اصلاح رفتار هر مجرم به مصلحت
خوداوست و درست است كه فايده اين تاديب به طور غير
مستقيم به جامعه نيز بر مى گردد، ولى گاهى اثر سوء برخى
از جرايم در جامعه به اندازه اى است كه نجات جامعه از آن، در
كنار تاديب مجرم و اصلاح رفتار وى، خود هدفى مستقل است،
مانند جرايمى از قبيل جاسوسى كه كل جامعه از آن آسيب
مى بيند. زيان اين قبيل جرايم غير از آن است كه گفته شود.
باتحليل هر جرم و گناهى معلوم مى شود زيان آن درنهايت به
جامعه باز مى گردد. بعيد نيست در اين قبيل جرايم
تعيين مقدار مورد نياز از ضربات به اختيار ولى امر باشد و نبايد
مقيد به اندازه هاى كمتر از حد باشيم، چون روايت نسبت به
اين حالت، اطلاق ندارد.
چنانكه روشن است، مقصود از تعزير در اين روايت، تاديب و
منع به معناى عام لغوى آن نيست تا حتى شامل حد نيز گردد.
پس بديهى است كه تعزير شامل حد نمى شود و همين بداهت،
قرينه عرفى متصل گونه اى است بر اينكه مقصود از تعزير،
مواردى است كه صرفا موجب تاديب مجرم و جلوگيرى وى از
ارتكاب جرم مى شود، اگر چه با تحليل اهداف ديگرى نيز
خواهد انجاميد. بنابراين در مواردى كه هدف ديگرى وجود
دارد، مثل اجراى حدود الهى - كه جداى از تاديب،
خودمطلوبيت دارد و اگر بر حاكم ثابت شود، حتى با توبه
ساقط نمى شود -يا مثل ريشه كنى يك زيان اجتماعى كه خود
هدفى مستقل از تاديب شخص است، اين موارد از گستره
اطلاق روايت خارج است.
به عبارت ديگر اطلاق روايت، حيثى است و دلالت دارد كه
تعزير از آن حيث كه تعزير است نبايد به اندازه حد باشد، اما
دلالت ندارد كه براى اهداف ديگر، نمى تواند بيشتر باشد، بنابر
اين در مورد اهداف ديگر به اطلاق دليل ولايت فقيه رجوع
مى كنيم. نتيجه آنكه تعزير در دو موردممكن است بيش از حد
باشد:
يكى در جايى كه بدانيم به كمتر از آن، جلوگيرى از جرم
نمى شود.
دوم در جايى كه جداى از تاديب شخص مجرم، ريشه كن
كردن يك خطر اجتماعى، مقصود باشد. اگر مورد دوم قابل
شك و ترديد باشد،مورد اول به نظرم روشن است.
خلاصه بحث آنكه در خصوص مواردى كه جلوگيرى از جرم
ممكن نباشد و يا علاوه بر اين در جايى كه نجات جامعه از
زيانهاى جرمى سواى تاديب مجرم، خود هدف مستقلى باشد،
نبايد در تعزير، مقيد به مقدار كمتر از حد باشيم اما در غير اين
دو مورد، جايز نيست تعدادضربات به هشتاد ضربه برسد.
حتى شايد عرف، تعزير را از «زدن» به انواع ديگرى از تاديب
مانندجريمه مالى نيز تعميم دهد. بنابراين احتياط آن است كه
تاديب به هرشكلى كه باشد عرفا شديدتر از هفتاد و نه ضربه
تازيانه نباشد.
اشكال چهارم: از حبس غير از غاصب و كسى كه مال يتيم را
خورده،نهى شده است. روايت گذشته زراره بر اين نهى
دلالت دارد، حديث ديگرى نيز به همين مضمون گذشت كه
البته سند آن ضعيف بود. ((80))
مهم، روايت زراره است كه سند آن معتبر است. زراره از امام
باقر(ع)نقل كرد كه فرمود:
كان علي(ع) يقول: لايحبس في السجن الا ثلاثة: الغاصب و
من اكل مال اليتيم ظلما و من اوتمن على امانة فذهب
بها...، ((81))
على(ع) مى فرمود:تنها سه كس در زندان، حبس
مى شوند: غاصب، و كسى كه مال يتيم رابخورد، و كسى كه
امانتى را به او سپرده باشند و آن را ببرد... .
ممكن است، اين حكم، راى اميرالمؤمنين به عنوان حاكم و
ولى امر بوده باشد، نه به عنوان بيان حكم شرعى. در هر حال
احتياط آن است كه درغير اين سه مورد، حبس اجرا نشود. جواب: آرى، از اين حكم دو مورد استثنا مى شود: يكى در جايى كه تنهاراه رهايى جامعه از آزارهاى مجرم، نگهدارى او در حبس باشد. ديگرآنكه تاديب مجرم به روش هاى ديگر، شديدتر از حبس باشد. دليل استثناى اين دو مورد آن است كه حتى اگر بپذيريم كه حديث در مقام بيان حكم شرعى است، با توجه به اين كه حديث با هدف مدارا بامجرم و مدارا با جامعه وارد شده است، به اقتضاى مناسبت ميان حكم و موضوع، اطلاق آن شامل اين دو مورد نمى شود.
ادله بيعت در قرآن محمد مؤمن قمى چكيده:
نويسنده در اين مقاله درصدد اثبات اين است كه بيعت مردم با
ولى امر،شرط تحقق يا فعليت ولايت معصومان (ع) نيست و
اطلاق ادله ولايت به بيعت مقيد نمى شود.
بلكه بيعت و پذيرش مردم، تنها مى تواند نشانه وجود شرط
قدرت ولى امر در اقامه ولايت بر مردم باشد. او براى اثبات اين
مدعا بعد از بيان شرعى از كلمه بيعت به بررسى چهار آيه از
قرآن كريم در مورد بيعت مى پردارد و در تحليل دو واقعه
بيعت رضوان يا شجره و بيعت زنان بارسول خدا(ص) كه در
قرآن به آنها اشاره شده است به اين نتيجه مى رسد كه بيعت
نخست براى پذيرش ولايت پيامبر(ص) نبوده، بلكه تنها به
جهت اعلاى پاى بندى مؤمنان به مقاومت در مقابل
مشركان بوده است و بيعت دوم نيز اعلام پاى بندى زنان بيعت
كننده به اوامرالهى كه در آيهش ريفه از آنها ياد شده است،
مى باشد.
از اين رو با استناد به اين دو واقعه و آيات مربوط به آن
نمى توان ولايت معصومان(ع) و وجوب اطاعت از آنها را مقيد
به بيعت كرد و يا حتى وجوب بيعت بر مؤمنان را استنباط كرد.
كليد واژگان: بيعت، ولايت، حكومت اسلامى، ولى امر، اولى
الامر،بيعت رضوان، بيعت شجره، بيعت زنان.
از ادله فراوان قطعى و متواتر آيات قرآن و روايات روشن
گرديد كه رسول خدا(ص) و ائمه معصومين(ع) بر امت
اسلامى ولايت دارند و ازجانب خداوند متعال به اين ولايت
منصوب شده اند.
خداوند متعال ولايت على(ع) را تشريع و به رسول اللّه امر كرد
تا آن راتبليغ كند كه اگر چنين نكند تبليغ رسالت خداوند را
به جاى نياورده است. بنابراين رسول خدا(ص) براى امتثال امر
خداوند در زمان بازگشت از حجة الوداع، ده ها هزار نفر از
مسلمين را در غدير خم جمع كردند و بر بالاى منبر رفته و
خطبه اى را ايراد كردند و فرمودند:
«آيا من از شما به خودتان سزاوارتر نيستم؟ گفتند: بله، پس
دست على(ع) را از ميان دستان آن مردم گرفتند و بلند
كردند و فرمودند:...آگاه باشيد هركس من مولاى اويم اين
على مولاى اوست...». ((82))
در اين باره خداوند متعال در قرآن فرموده است:
انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا الذين يقيمون الصلاة و
يؤتون الزكوة و هم راكعون، ((83))
«همانا ولى و سرپرست شما، خداوند و رسول او و كسانى
هستند كه ايمان آورده اند و نماز را به پا مى دارند در حالى كه
در ركوع هستند،زكات را مى پردازند».
روايات فراوانى دلالت تمام دارند كه مقصود از «الذين آمنوا» و
«الذين يقيمون الصلاة» در اين آيه مباركه، على(ع) و ائمه
معصومين اند و ايشان مانند رسول خدا(ص) از طرف خداوند
اولياى امور مسلمين هستند.هيچ ترديدى نيست كه مقتضاى
ادله ثبوت اين ولايت براى
معصومين(ع) آن است كه ولايت از طرف خداوند براى ايشان
قرارداده شده و بالفعل اعتبار گرديده است. تمام موضوع
براى اعتبار اين ولايت همان وجود شخص نبى و على و ساير
ائمه(ع) است و هيچ امرديگرى را در ثبوت آن شرط نكرده
است. اطلاق ادله اعتبار حق ولايت براى ايشان اقتضا دارد كه
ثبوت ولايت، منوط و وابسته به هيچ چيزديگرى نباشد، پس
يقينا بيعت همه مسلمين يا گروهى از آنان بانبى(ص) يا
امام(ع) در ثبوت آن شرط نشده است.
بدون شك لازمه اين ولايت آن است كه تصميم گيرى مناسب
براى اداره امور مسلمين به ولى امر تفويض شده باشد و معنايى
براى ولايت امرجز اداره امور امت متصور نيست و حق و تكليف
اوست كه در هرمورد تصميم مناسب بگيرد و به هر چه روا و
ناروا مى داند امر و نهى كند.
همچنين از لوازم ولايت امر و از لوازم اين لازم، وجوب اطاعت
ولى امرو اداره امور امت براساس اراده و تشخيص اوست.
بنابراين اطاعت ازائمه(ع) بدون هيچ قيد و شرط ى حتى شرط
بيعت، بر همه امت واجب است. مقتضاى ظهور آيات و رواياتى
كه دلالت بر وجوب اطاعت ازائمه(ع) مى كنند، نيز همين
است كه اطاعت از آنان بى هيچ قيد و شرط ى واجب است.
موضوع اين آيه شريفه: «اطيعوا اللّه و اطيعوا الرسول و
اولي الامر منكم، از خداوند و رسول و صاحبان امرتان اطاعت
كنيد»، نيزفقط خداوند و رسول و اولى الامر مسلمين، يعنى
ائمه معصومين(ع)هستند. پس هنگامى كه امر يا نهى از ايشان
صادر شود و موضوع اطاعت محقق گردد، اطاعت بدون هيچ
قيد و شرط ى حتى مثل شرط بيعت مسلمين با ايشان واجب
مى شود.
بنابراين مقتضاى اطلاق ادله ثبوت ولايت، مانند ادله وجوب
اطاعت،آن است كه بيعت، هيچ گونه شرطيتى نه در ثبوت
اصل منصب ولايت ونه در وجوب اطاعت مردم از ائمه(ع)
ندارد، بلكه پيامبر(ص) وائمه(ع)، اولياى امور امت اسلامى
بوده و اطاعت از آنان بر امت واجب است، هر چند هيچ بيعتى
در ميان نباشد.
از ادله اى كه بر اطلاق ثبوت ولايت نسبت به ائمه
معصومين(ع)، حتى با فرض عدم بيعت مسلمين تاكيد
مى كند، روايات متعددى است كه ازكتابهاى علل الشرايع و
نهج البلاغه نقل كرديم كه در همه آنها آمده است: سر سكوت
اميرالمؤمنين(ع) در برابر خلفاى سه گانه، كمى ياران و يا
ضعف ايمان مسلمين و يا عدم تبعيت از رسول خدا(ص) بوده
است،از جمله روايات اين گروه، خطبه معروف به شقشقيه
است.
بنابراين حتى در زمانى كه مردم با حضرت بيعت نكرده بودند،
حق ولايت الهى براى ايشان ثابت بوده است و عدم بيعت مردم
با امام(ع)،حق را از ايشان سلب نكرد تا پنداشته شود كه ديگر
مجالى براى گرفتن حق الهى باقى نمانده بود، بلكه اين حق،
حقى الهى و ثابت براى حضرت بوده است و ايشان به علل ذكر
شده و يا علت هاى ديگر، براى گرفتن آن قيام نكردند.
پس اطلاقهاى متعدد و دلالت صريح ذكر شده، همگى دلالت
واضحى دارند كه بيعت مسلمين به هيچ وجه، شرط ى در ايجاد
حق ولايت نبوده است و بيعت نكردن، باعث عدم ثبوت حق
براى حضرت امير(ع) و ائمه معصومين(ع) نمى شود، بلكه با
فرض عدم بيعت، حتى با بيعت مردم باكسانى كه اهليت اين
منصب را نداشته باشند، باز اين حق ثابت است.
در گذشته بيان كرديم كه لازمه ثبوت اين ولايت، وجوب
اطاعت مسلمين از ايشان در تمامى اوامر و نواهى متعلق به
اداره امور امت اسلامى است، پس بيعت، نه شرط حدوث اصل
ولايت و نه شرط ى دروجوب اطاعت مردم از ايشان است.
البته اثر ديگرى براى بيعت متصور است و آن اينكه لازمه بيعت
ومعناى آن، آمادگى بيعت كنندگان و حضور آنها براى
امتثال اوامر ولى امر است و به سبب حضور افراد، براى ولى امر
امكانى فراهم مى شود تابه اعمال تصميمات و اقامه آنچه به
مصلحت امت و اداره حكومت اسلامى است، بپردازد، زيرا اسلام
دين هدايت است و قرآن نيز به راه وروشى كه استوارتر است
هدايت مى كند، خداوند به كفر بندگانش راضى نيست، و ولى
امر مسلمين، مامور تحقق اين اهداف عالى اسلامى است،اما
خداوند اراده كرده است تا مردم به مقتضاى اختيارشان كارها
راانجام بدهند و يا ندهند و خداوند را اطاعت كنند و با
اختيارشان عصيان نورزند. بدون شك تحقق اين اهداف عالى،
منوط به حضورمردم و كمك و اطاعت ايشان است و بيعت به
اين مقدار براى رسيدن به اهداف و مقاصد اسلامى داراى اثر
است.
در حقيقت، بيعت در فراهم آوردن قدرت عادى براى ولى امر
درپيشبرد اهداف عالى الهى اسلامى مؤثر است، بلكه با نظر
دقيق مى توان گفت: آنچه موجب حصول و ايجاد اين قدرت
مى شود، فقط حضورافرادى است كه ولى امر را مساعدت و
يارى و فرمان او را اجرا مى كنند،اگر چه بيعتى هم در كار
نباشد. نهايت امر آن است كه بيعت، مقدمه اى است براى اين
حضور و امتثال امر.
سخن حضرت امير(ع) در ذيل خطبه شقشقيه نيز به همين
مطلب ونتيجه اشاره دارد. ايشان مى فرمايند:
«اما والذي فلق الحبة و براالنسمة لولا حضور الحاضر و قيام
الحجة بوجود الناصر وما اخذ اللّه على العلما ان لايقاروا على
كظة ظالم ولاسغب مظلوم لالقيت حبلها على غاربها و
لسقيت آخرها بكاس اولهاولالفيتم دنياكم هذه ازهد عندي
من عفطة عنز، ((84))
«سوگند به خدايى كه دانه را شكافت و جان را آفريد، اگر
حضور فراوان بيعت كنندگان نبود و ياران حجت را بر من
تمام نمى كردند و اگرخداوند از علما عهد و پيمان نگرفته بود
كه برابر شكم بارگى ستمگران و گرسنگى مظلومان، سكوت
نكنند، مهار شتر خلافت را بر كوهان آن انداخته، رهايش
مى ساختم و آخر خلافت را به كاسه اول آن سيراب مى كردم.
آنگاه مى ديديد كه دنياى شما نزد من از آب بينى بزغاله اى
بى ارزش تر است.»
اين قسمت از كلام حضرت در برگيرنده دو امر مهم در مساله
ولايت اسلامى است كه با اجتماع آن دو، تكليف بر ولى امر
منجز و فعلى مى گردد:
اول: حضور افرادى كه به سبب يارى و نصرت آنها، حجت بر
ولى امرتمام مى شود. ولى امر اگر چه به تنهايى قادر به اقامه
اهداف الهى نيست ولى حضور مردم با آمادگى امتثال اوامر او،
موجب حصول قدرت بر ايجاد اين اهداف مى شود. در عبارات
حضرت از اين معنا به «حضور حاضر و وجود ناصر» تعبير شده
است. اگر چه اين كلام امام(ع)بعد از حكايت چگونگى بيعت
مردم با ايشان براى خلافت آمده است،ولى او مخصوصا فايده
حضور مردم را بعد از بيعت، اجراى اوامر ولى امر ذكر كرده اند.
دوم: در كلام امام(ع) آمده است: «اگر خداوند از علما عهد و
پيمان نگرفته بود كه در برابر شكم بارگى ستمگران و
گرسنگى مظلومان،سكوت نكنند». كلمه «كظة» در لغت، به
معناى حالتى است از سنگينى وسختى كه پس از پر كردن
شكم از غذا به انسان دست مى دهد، بنابر اين «كظة ظالم» به
معناى پربودن باطن و ظاهر و درون شخص، از ظلم هايى است
كه به مظلومين كرده است. واژه «سغب» را به شدت
گرسنگى تفسير كرده اند و اضافه شدن اين كلمه به مظلوم
مى فهماند كه مراد ازآن، شدت گرسنگى و فشارى است كه به
سبب ظلم هايى كه به او شده،حاصل مى شود.
حاصل مفاد اين فقره آن است كه خداوند متعال از علماى دين
و درصدر آنان از معصومين(ع)، پيمان گرفته است كه هرگاه
ظلم ظالمان رامشاهده مى كنند و شدت فقر و گرسنگى
مظلومين را به سبب ظلم ظالمين مى بينند، هرگز آرام و
ساكت نباشند. به سبب همين عهد الهى،علما موظف به منع
ظالمين از ظلمشان و برگرداندن حقوق مظلومين به ايشان
شده اند.
پس اگر، اين پيمان الهى و آن قدرت اشاره شده، با هم جمع
شوند،حجت بر عالمى كه ولايت امر مسلمين برگردن اوست،
تمام مى شود وبا اجتماع اين دو امر، قيام به امر ولايت بر
امام(ع) واجب مى شود، وگرنه، منصب دنيوى كه لازمه
ولايت است و حتى تمامى دنيا در نزدامام(ع) حقيرتر از
پست ترين اشياى دنياست كه هيچ كس به آنهارغبتى ندارد.
مقتضاى دلالت ادله قطعى فراوانى كه در گذشته بيان شد
آن است كه بيعت شرط فعليت يافتن ولايت معصومين(ع)
نيست و دخالتى دروجوب اطاعت مردم از ايشان ندارد. فقط از
آنجا كه لازمه بيعت،حضور بيعت كنندگان است، در حصول
قدرت ولى امر براى ايجاداهداف عالى الهى، مؤثر است.
بعد از بيان اين مطالب به ادله خاصه اى مى پردازيم كه در
خصوص بيعت وارد شده است تا معلوم گردد كه آيا اين ادله،
دلالت بر مقيد بودن فعليت ولايت و وجوب اطاعت مردم از
امام، به بيعت دارد؟ آيا بيعت با كسى كه اهليت بيعت كردن را
داشته باشد، حكم يا امر شرعى مثل وجوب عمل به آن را دارد؟
كلمه بيعت و مبايعه از ماده «بيع» گرفته شده كه به معناى
مالك شدن مالى در مقابل عوض آن است. راغب در مفردات
گفته است:
«بيع، دادن كالا و گرفتن ثمن آن است، و شرا، دادن ثمن و
گرفتن كالاست... لفظ مبايعه و مشارات در هر دو مورد به كار
مى رود... بايع السلطان يعنى اطاعت از سلطان در مقابل مال
اندكى كه به او مى بخشدبه كار مى رود. به اين كار بيعت و
مبايعه مى گويند. آيه «فاستبشرواببيعكم الذي بايعتم به» در
سخن خداوند عز وجل اشاره به بيعت رضوان دارد كه در آيه
ديگر آمده است: «لقد رضي اللّه عن المؤمنين اذيبايعونك تحت
الشجرة»، و نيز به آيه «ان اللّه اشترى من المؤمنين انفسهم»،
اشاره دارد. ((85))
ظاهر عبارات راغب آن است كه بيعت از ماده «بيع» گرفته
شده است،زيرا كه فرد بيعت كننده متعهد مى شود تا در قبال
آنچه كه سلطان به اومى بخشد مطيع و فرمانبردار او شود،
«رضخ» نيز به معناى دادن مال است. پس بيعت مانند اصل
معناى بيع، اطاعت از سلطان است در قبال امنيتى كه سلطان
به مال و مسكن و... به او مى بخشد.
فيومى در مصباح گفته
((86))
است:
بيعت، دست دادن بر ايجاب بيع است. همچنين بر مبايعه
وفرمانبردارى هم، اطلاق مى شود.
ابن اثير در نهايه گفته است:
در حديث آمده است كه فرمود: «آيا با من بر اسلام بيعت
نمى كنيد»، كه عبارت از معاهده و پيمان بستن براسلام است.
هريك از دو طرف،گويا آنچه را داشته به ديگرى فروخته است
و وجود خود و اطاعت وفرمانبرداريش را به او اعطا كرده است.
اين معنا در احاديث ديگر نيزتكرار شده است. ((87))
ابن منظور مصرى در لسان العرب ((88))
گفته است:
بيعت، دست دادن بر ايجاب بيع و بر پيمان بستن و
فرمانبردارى است.بيعت، همان اطاعت و مبايعه است و گاهى
گروهى بر يك امر، پيمان مى بندند، مانند اين كه گفته
مى شود: «اصفقوا عليه»، و «بايعه عليه مبايعة» از بيع و بيعت
گرفته شده و «تبايع» هم مانند آن است. درحديث است كه
فرمود: «آيا با من بر اسلام بيعت نمى كنيد» كه عبارت از معاهده
و پيمان بستن بر اسلام است، مثل اينكه هر يك از دو
طرف آنچه را داشته به ديگرى فروخته است و وجود و اطاعت
خويش را به او اعطا كرده است. اين معنا در احاديث ديگر نيز
تكرار شده است.
طريحى در مجمع البحرين آورده است:
مبايعه، همان عقد بستن و معاهده است، گويا هريك از دو
طرف،آنچه را داشته به ديگرى فروخته و وجود و اطاعت
خويش را به اواعطا كرده است. ((89))
اهل لغت گاهى بيعت را به عقد و عهد بستن بر طاعت معنى
كرده وگاهى گفته اند كه از معناى بيع گرفته شده است كه
همان مالك شدن يك مال به عوض مال ديگر است. پس بيعت
كننده، اطاعت خود را درقبال امن و امان... كه سلطان به او
مى بخشد، بذل مى كند. توضيح وتفسير اين معنا، در بعضى از
ادله اى كه در آينده ذكر مى كنيم، خواهدآمد.
اراده اين معنى از لفظ «بيعت» روشن است، اما مهم براى ما
مراجعه به روايات و آياتى است كه در اين موضوع وارد شده
است تا ببينيم آيا اين معانى از آنها استفاده مى شود ؟
كلمه مبايعه در آيات قرآن و احاديث رسيده از معصومين ذكر
شده است، در سه آيه اين كلمه آمده است:
آيه اول:
«لقد رضي اللّه عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة فعلم ما
في قلوبهم فانزل السكينة عليهم و اثابهم فتحا قريبا»، ((90))
خداوند از مؤمنان هنگامى كه با تو زير آن درخت بيعت كردند
خشنودشد. خداوند آنچه را در دل هاى ايشان نهفته بود،
مى دانست، از اين روآرامش را بر آنان فرود آورد و پيروزى
نزديك را پاداش ايشان قرارداد.
اين آيه مباركه بيانگر بيعت مردم با رسول خدا(ص) است كه
بيعت رضوان ناميده شده است.
اين بيعت در سال ششم هجرت واقع شد، رسول خدا(ص) در
ذى القعده سال ششم هجرى، تصميم گرفتند تا براى عمره به
مكه بروند ولى قريش با رفتن حضرت، به مكه در آن سال
موافقت نكردند ((91))
و اين ماجرامنجر به بيعت اصحاب با
ايشان شد. سپس حضرت با قريش قراردادصلحى را امضا
كردند و بنابراين شد كه حضرت و اصحاب به مدينه بازگردند
و سال بعد براى عمره به مكه بروند. در تفسير مجمع
البيان ذيل آيه پانزدهم از سوره فتح: «قل لن تتبعونا كذلكم قال
اللّه من قبل»آمده است: «اين سوره بعد از انصراف از حديبيه در
سال ششم هجرى نازل شده است». ((92))
همچنين در تفسير
آيه 27 از سوره فتح آمده است:
چنين شد كه در سال بعد از حديبيه يعنى در سال هفتم
هجرت، در ماه ذى القعده همان ماهى كه سال قبل مشركان از
ورود حضرت به مسجدالحرام جلوگيرى كرده بودند، حضرت
با اصحابشان براى عمره واردمكه شدند و سه روز در مكه
اقامت داشتند و سپس به سمت مدينه بازگشتند. ((93))
نيز در مجمع البيان در تفسير سوره نصر ضمن ماجراى فتح
مكه آمده است:
رسول خدا(ص) از مدينه به قصد مكه براى روز آخر ماه
رمضان درسال هشتم هجرى با ده هزار نفر از مسلمين و
حدود چهارصد سوارخارج شدند. ((94))
همچنين در تفسير آيه 15 از سوره فتح گفته است:
غزوه تبوك بعد از فتح مكه و بعد از غزوه حنين و طائف و
بازگشت پيامبر (ص) به مدينه و اقامت او از ذى الحجة تا
رجب در آن شهر بوده است. سپس آن حضرت در ماه رجب،
براى رفتن به تبوك آماده شدند ودر باقى مانده ماه رمضان
سال نهم هجرت از غزوه تبوك بازگشتند وبعد از آن براى
هيچ غزوه يا جنگى خارج نشدند تا وفات كردند. ((95))
تاريخ اين امور را به سبب ارتباطش با مفاد آيات سه گانه
مذكور بيان كرديم تا با توجه به زمان وقوع آنها، زمان دقيق
بيعتها مشخص شود. مااز تاريخهاى ذكر شده مطالبى را نتيجه
مى گيريم كه در آينده به آنهااشاره خواهيم كرد.
در تفسير على بن ابراهيم ذيل آيه «لقد رضي اللّه عن المؤمنين
اذيبايعونك تحت الشجرة»، آمده است: اين آيه در باره بيعت
رضوان نازل شده است و رسول خدا(ص) با مسلمانان شرط
كردند كه بعد از اين بيعت هرگز كارهاى رسول خدا(ص) را
انكار نكنند و در هيچ يك ازاوامر حضرت، با ايشان مخالفت
نورزند. خداوند بعد از نزول آيه رضوان، اين آيه را نازل كردند:
«ان الذين يبايعونك انما يبايعون اللّه يداللّه فوق ايديهم فمن
نكث فانماينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه اللّه
فسيؤتيه اجرا عظيما،همانا آنهايى كه با تو پيمان ببندند به
تحقيق با خداوند پيمان بسته اند،دست خداوند بر بالاى
دستهاى آنان قرار دارد، پس هركس پيمان شكنى كند جز اين
نيست كه عليه خويش پيمان مى شكند و آن كه به آنچه باخدا
پيمان بسته است، وفادارى كند به زودى خداوند پاداش
بزرگى رابه او خواهد داد».
خداوند به شرط ى از ايشان راضى شد كه بعد از بيعت، به عهد
و ميثاق خداوند وفادار بمانند و آن را نقض نكنند. مردم آيه
شرط را بر آيه بيعت رضوان مقدم كردند در حالى كه در ابتدا
بيعت رضوان نازل شد وسپس آيه شرط بر آنها نازل شده
است. ((96))
براى آن كه مراد از مبايعه ذكر شده در آيه مورد بحث روشن
شودصحيحه اى را كه در تفسير قمى روايت شده است، ذكر
مى كنيم:
قال: حدثني ابي عن ابن ابي عمير عن ابن سنان عن ابي
عبداللّه(ع) قال: كان سبب نزول هذه السورة و هذا الفتح
العظيم ان اللّه عزوجل امر رسول اللّه(ص) في النوم ان يدخل
المسجد الحرام و يطوف و يحلق مع المحلقين، فاخبر اصحابه و
امرهم بالخروج، فخرجوا، فلما نزل ذاالحليفة احرموا بالعمرة و
ساقوا البدن وساق رسول اللّه(ص) ستا و ستين بدنة و اشعرها
عند احرامه و احرموا من ذي الحليفة ملبين بالعمرة قدساق
من ساق منهم الهدي مشعرات مجللات... ((97))،
امام صادق(ع) فرمودند: سبب نزول اين سوره و اين فتح بزرگ
آن بوده است كه خداوند عزوجل در خواب به پيامبر(ص) امر
كرد كه واردمسجد الحرام شود و طواف كند و همراه ديگران
سرش را بتراشد.حضرت نيز اصحاب را خبر كردند و به آنها
دستور خروج دادند. زمانى كه به ذى الحليفه رسيدند به قصد
عمره، محرم شدند و شترها را همراه بردند و رسول خدا(ص)
شصت و شش شتر را به همراه مى بردند وهنگام احرام آنان را
علامتگذارى كردند، همگى در حالى كه تلبيه عمره را
مى گفتند از ذى الحليفه محرم شدند و هركس قربانى خود
راعلامتگذارى كرده بود و به همراه مى برد. هنگامى كه خبر به
قريش رسيد، خالد بن وليد را به همراه دويست سوار به كمين
رسول خدا(ص)
فرستادند تا روى كوهها جلوى او در آيد. در
بين راه، وقت نماز ظهررسيد، بلال اذان گفت و رسول
خدا(ص) با مردم نماز خواندند. خالدبن وليد گفت: اگر
زمانى كه نماز مى خوانند بر آنها حمله كنيم حتما
پيروزخواهيم شد، زيرا آنها به هيچ وجه نمازشان را قطع
نخواهند كرد، الان نيز نماز ديگرى را بر پا خواهند كرد كه آن را
از نورچشمانشان بيشتردوست مى دارند، هنگامى كه مشغول
نماز شدند، به آنها حمله خواهيم كرد. در اين هنگام جبرائيل با
آيه «و اذا كنت فيهم فاقمت لهم الصلاة»
كه در مورد نماز خوف
است بر رسول خدا(ص) نازل شد.
در روز دوم، حضرت رسول(ص) در حديبيه مستقر شدند.
سپس به سوى حرم حركت كردند و در طول مسير از اعراب
مى خواستند كه باايشان سفر كنند ولى هيچ كس با ايشان
همراه نشد. آنها مى گفتند: آيامحمد(ص) و اصحاب او
مى خواهند به حرم داخل شوند در حالى كه قريش در وسط
خانه هايشان با آنها جنگ خواهند كرد و آنها راخواهند كشت،
محمد(ص) و ياران او هرگز به مدينه باز نخواهندگشت. در
زمانى كه حضرت در حديبيه مستقر شدند، قريش از مكه خارج
شدند در حالى كه به لات و عزى قسم ياد كرده بودند تا وقتى
كه چشمى از آنها پلك مى زند اجازه ندهند محمد(ص) وارد
مكه شود.رسول خدا(ص) پيكى به سوى آنها فرستاد كه من
براى جنگ نيامده ام وفقط براى انجام اعمالم آمده ام و قصد
دارم قربانى خود را نحر كنم وگوشت آن را براى شما باقى
گذارم. آنها نيز عروة بن مسعود ثقفى را كه مردى عاقل و
خردمند بود، به سوى رسول خدا(ص) فرستادند. او
همان كسى است كه آيه شريفه «و قالوا لولا نزل هذا القرآن على
رجل من القريتين عظيم، ((98))» در مورد او نازل شده است.
هنگامى كه نزدرسول اكرم
(ص) آمد، اين امر را بزرگ جلوه داد
و گفت: اى محمد(ص)قوم تو را ترك كردم در حالى كه
ساختمانها را ترك و زنان و كودكان راخارج كرده بودند و به
لات و عزى قسم ياد كرده بودند كه تا چشمى درآنجا پلك
مى زند اجازه ندهند وارد مكه شوى، زيرا مكه حرم آنهاست. آيا
مى خواهى اهل و قومت را به نابودى بكشى؟ رسول خدا(ص)
فرمود: من براى جنگ نيامده ام و فقط آمده ام تا اعمال
ومناسكم را انجام دهم و قربانى خود را نحر كنم وگوشت آن
را براى شماباقى گذارم. عروه گفت: به خدا قسم تا به امروز
كسى را نديدم كه مانندتو قصد كرده باشد. سپس به سوى
قريش بازگشت و به آنان خبر داد.قريش گفتند: به خدا قسم
اگرمحمد به مكه داخل شود و عرب حرف هاى او را گوش
دهد، ما ذليل خواهيم شد و عرب برما جرات وجسارت خواهند
يافت. بنابراين حفص بن احنف و سهيل بن عمرو رابه سوى
پيامبر فرستادند و چون رسول خدا(ص) به آنها نگاه
كردند،فرمودند: واى بر قريش جنگ آنها را فرسوده كرده
است، چرا من را باعرب تنها نمى گذارند، اگر صادق باشم،
پادشاهى را با نبوت به ايشان خواهم رساند و اگركاذب باشم،
دزدها و راهزنان عرب را از ايشان كفايت خواهم كرد. امروز
هيچ كس از قريش، چيزى را كه در آن خشم خدا نباشد از من
نمى خواهد، جز اينكه او را اجابت كرده باشم.
آن دو نزد رسول خدا
(ص) آمدند و گفتند: اى محمد(ص)
امسال باز گردتا ببينيم كه در آينده امر تو و عرب چگونه
خواهد شد، زيرا عرب آمدن تو را به اينجا شنيد، پس اگر به
شهر و حرم ما داخل شوى، عرب ما را ذليل خواهد كرد و بر ما
جرات پيدا مى كند. اگر چنين كنى در سال بعد در همين ماه
خانه را براى تو به مدت سه روز خالى خواهيم كرد تااعمالت را
انجام دهى و بازگردى. رسول خدا(ص) نيز قبول كرد.
آنهاگفتند: هركسى از مردان ما را كه به سوى تو آمده است،
بازگردان و ماهم افرادى را كه از شما پيش ما آمده اند باز
خواهيم گرداند. رسول خدا(ص) فرمودند: ما به مردانى كه
پيش شما آمده اند احتياجى نداريم،ولى نبايد مسلمين مكه به
سبب اظهار اسلام مورد اذيت و بدرفتارى قرار گيرند و در
مورد اعمال دينى و عبادى آنها سخت گيرى شود، آنهااين
شرايط را قبول كردند.
سهيل بن عمرو و حفص ابن احنف به سوى قريش بازگشتند
و ايشان رااز صلح با خبركردند... دوباره خدمت رسول خدا
رسيدند و گفتند: اى محمد(ص) قريش اين شرط تو را
پذيرفت كه اظهار اسلام توسط مسلمين و اينكه كسى بر دينش
اجبار نشود. سپس رسول خدا(ص)نوشت افزار خواست و
اميرالمؤمنين را فراخواند و به او فرمود: بنويس.اميرالمؤمنين
نوشتند: «بسم اللّه الرحمامن الرحيم» سهيل بن عمرو گفت:ما
رحمان را نمى شناسيم، آن گونه كه پدرانت مى نوشتند،
بنويس:«باسمك اللهم». رسول خدا (ص) فرمودند: بنويس:
«باسمك اللهم» كه آن هم اسمى از اسمهاى خداوند است.
سپس حضرت نوشتند: «اين سندى است كه محمد رسول
خدا(ص) وسران قريش بر سر آن به توافق رسيدند». سهيل بن
عمرو گفت: اگر مامى دانستيم كه تو رسول خدا هستى با تو
جنگ نمى كرديم! بنويس:
«محمد بن عبداللّه». آيا از نسب خود
دست برداشته اى؟ رسول خدا(ص)
فرمود: من رسول خدا
هستم اگر چه شما به آن اقرار نكنيد و به على (ع)فرمودند:
«رسول اللّه» را محو كن و بنويس: «محمد بن
عبداللّه».
اميرالمؤمنين(ع) فرمود: من هرگز اسم شما را از
نبوت محو نخواهم كرد، رسول خدا(ص) با دست خود آن را
محو كردند. سپس على(ع)نوشت: «اين صلح نامه اى است بين
محمد بن عبداللّه و سران قريش وسهيل بن عمرو. دو طرف،
توافق كردند بر اين كه به مدت 10 سال جنگ را فرو گذارند،
نسبت به يك ديگر خويشتن دارى كنند و شمشيركشيدن و
اسارت در كار نباشد، اينكه بين ما و آنها غيبتى بازدارنده باشد،
هركس كه بخواهد بتواند با محمد پيمان بندد، و هركس
دوست داشته باشد بتواند با قريش پيمان بندد، هركس از
قريش به غير اذن واجازه ولى خود به سوى اصحاب محمد
بيايد او را به قريش بازگردانندو هركس از اصحاب محمد به
نزد قريش آيد، قريش او را بازگرداند،اسلام در مكه ظاهر و
آشكار باشد و هيچ كس در دينش مجبور نباشد وآزار نشود و
مورد نكوهش قرار نگيرد. امسال محمد(ص) با اصحابش
به مدينه مراجعت كنند و در سال آينده به مكه بيايند و سه روز
در آن جااقامت گزينند و هيچ سلاحى به غير از سلاح مسافر
همراه نداشته باشند و شمشيرها در غلاف باشند».
حضرت على(ع) نوشتند و مهاجرين و انصار بر آن نوشته
گواهى دادند...هنگامى كه صلح نامه نوشته شد بنى خزاعه
ايستادند و گفتند: ما درعقد و پيمان با محمد(ص) رسول
خدا هستيم و بنى بكر ايستادند وگفتند: ما در عهد و پيمان با
قريش هستيم. عهد نامه را در دو نسخه نوشتند، نسخه اى نزد
رسول خدا(ص) و نسخه اى نزد سهيل بن عمرو بود.سهيل بن
عمرو و حفص بن احنف به سوى قريش بازگشتند و آنها
راباخبر كردند.
حضرت رسول(ص) به اصحابشان فرمودند: قربانى هايتان را
نحر كنيدو سرهايتان را بتراشيد... سپس رسول خدا(ص) به
مدينه بازگشتند و به طرف «تنعيم» رفتند و زير درخت فرود
آمدند... و آيه رضوان نازل شد. ((99))
اين صحيحه، داستان اين سفر مبارك را ذكر و متن صلح نامه
را به تفصيل بيان كرده، اما در باره ماجراى بيعت چيزى نگفت
با اينكه بيعت در همين سفر اتفاق افتاد. ولى در حديث ديگرى
كه ثقة الاسلام كلينى در كافى ذكر كرده است و در كلمات
مفسرين نيز آمده، داستان بيعت ذكر شده است. ما ابتدا
صحيحه كافى را كه در آن بيعت ذكر شده است، آورده، سپس
بعضى توضيحات ديگر را نيز به دنبال آن بيان مى كنيم:
در حديث - بعد از بيان اينكه مشركين سرانجام، سهيل بن عمرو
وحويطب بن عبدالغرى را به سوى پيامبر فرستادند - چنين
آمده است:
فقالا: ان قومك يناشدونك اللّه و الرحم ان تدخل عليهم
بلادهم بغيراذنهم و تقطع ارحامهم و تجرى عليهم عدوهم.
قال: فابى عليهما رسول اللّه الا ان يدخلها.
وكان رسول اللّه(ص) اراد ان يبعث عمر، فقال: يا رسول اللّه ان
عشيرتي قليلة و اني فيهم على ما تعلم، ولكني ادلك على
عثمان بن عفان، فارسل اليه رسول اللّه(ص) فقال: انطلق الى
قومك من المؤمنين، فبشرهم بماوعدني ربي من فتح مكة،
فلما انطلق عثمان لقي ابان بن سعيد، فتاخر عن السرح، فحمل
عثمان بين يديه، و دخل عثمان فاعلمهم، و كانت المناوشة.
فجلس سهيل بن عمرو عند رسول اللّه(ص) و جلس عثمان في
عسكرالمشركين، و بايع رسول اللّه(ص) المسلمين و ضرب
باحدى يديه على الاخرى لعثمان...
((100))،
«آن دو گفتند: قوم تو، به خداوند و حق خويشاوندى، تو را
قسم دادندكه مبادا بدون اجازه آنها به شهر و ديارشان وارد
شوى و رابطه خويشاوندى را قطع كنى و دشمن را بر آنها
مسلط كنى. رسول خدا(ص)خواسته آن دو را نپذيرفت و اصرار
كرد كه وارد شهر شود. رسول خدا(ص) خواستند عمر را
بفرستند ولى او گفت: عشيره من بسيار كم مى باشند و وضع
مرا در ميان آنها مى دانيد، ولى شما را به عثمان بن عفان
راهنمايى مى كنم. رسول خدا(ص) از پى عثمان فرستادند و
گفتند:به سوى قومت رهسپار شو و وعده پروردگارم در
مورد فتح مكه را به آنها بشارت ده. هنگامى كه عثمان رفت با
ابان بن سعيد برخورد كرد، اواز چراى گله بازماند و عثمان را
با خود برد، عثمان نزد قريش رفت وآنها را آگاه كرد. هر دو
گروه آماده جنگ مى شدند. سهيل بن عمرو نزدرسول
خدا(ص) و عثمان نيز در لشكر مشركين نشسته بود.
رسول خدا(ص) با مسلمين بيعت كردند و يك دست خود را به
جاى عثمان بردست ديگر زدند».
در دو سطر آخر روايت به اين مطلب اشاره شده كه بيعت
رسول خدا باتاخير عثمان ارتباط داشته است و به همين علت
بعد از مبايعه با يك دست خود به جاى عثمان روى دست ديگر
زده، البته صراحتى در اين معنا ندارد. در مجمع البيان - در
تفسير سوره فتح، تحت عنوان داستان فتح حديبيه - آمده است:
ابن عباس گفت: رسول خدا(ص) به قصد مكه از مدينه خارج
شد.هنگامى كه به حديبيه رسيدند ناقه حضرت توقف كرد و
هرچه حضرت سعى كردند آن را حركت دهند، حركت نكرد و
به زانو روى زمين نشست. اصحاب رسول خدا(ص) گفتند:
ناقه حركت نمى كند،حضرت فرمودند: اين عادت ناقه نبود
ولى نگه دارنده فيل آن را نگه داشته است. عمربن خطاب را
خواستند تا به سوى اهل مكه برود و ازآنها اجازه بگيرد كه وارد
مكه شوند و عمره خود را انجام داده و قربانى خود را نحر كنند.
عمر گفت: اى رسول خدا من در مكه هيچ دوستى ندارم و به
سبب دشمنى با قريش، از آنها مى ترسم، ولى شما را به
مردى راهنمايى مى كنم كه در مكه از من عزيزتر است و او
عثمان بن عفان است. رسول خدا فرمود: درست مى گويى و
عثمان را طلبيدند و او را به سوى ابوسفيان و اشراف قريش
فرستادند تا خبر دهد كه رسول خدا(ص) براى جنگ نيامده و
فقط براى زيارت خانه خدا و تعظيم حرمت آن آمده است.
قريش او را نزد خود زندانى كردند و به پيامبر و مسلمين خبر
رسيد كه عثمان به قتل رسيده است، پيامبر فرمودند: باز
نخواهم گشت تا با اين قوم به جنگ بپردازم. مردم را به بيعت
خواندند و به طرف درخت رفته و به آن تكيه كردند و مردم بر
اينكه با مشركين جنگ كنند و فرار نكنند با حضرت بيعت
كردند.
عبداللّه بن معقل مى گويد: من بالاى سر رسول خدا(ص) در
روز بيعت ايستاده بودم و در دستم شاخه اى از درخت بود و از
حضرت محافظت مى كردم و رسول خدا با مردم بيعت مى كرد.
حضرت با آنها بر سر كشته شدن بيعت نمى كرد، بلكه بر اينكه
فرار نكنند، بيعت مى كرد. ((101))
بنابر آنچه مجمع نقل كرده است، بيعت به سبب امرى بوده كه
به عثمان مربوط مى شده است و آن رسيدن خبر قتل او بود.
مسلمين با پيامبر براينكه با مشركين جنگ كنند و فرار نكنند،
بيعت كردند. براين اساس،اين بيعت فقط به منظور آمادگى
براى جنگ و مقاومت در مقابل مشركين بوده است.
از تمام مطالبى كه بيان كرديم فهميده مى شود كه اين بيعت،
براى ولايت رسول خدا(ص) بر امور مسلمين و اداره امور بلاد
اسلامى نبوده است،زيرا ساليان زيادى از تصدى حضرت
رسول(ص) نسبت به اين امورمى گذشته است، بلكه بيعت بر
مقاومت و فرار نكردن از جنگ بامشركين بوده است، جنگى
كه هيچ گاه واقع نشد، زيرا عثمان به سلامت بازگشت و
معلوم شد كه او كشته نشده و بين او و قريش مصالحه اى
برترك جنگ به مدت 10 سال واقع شده است. پس اين بيعت،
بيعت برولايت نبوده است تا توهم شود كه آيه بر فعليت ولايت
با بيعت يا براشتراط وجوب اطاعت مردم از ولى امر به بيعت،
دلالت دارد. همچنين در آيه دلالتى بر اينكه اگر رسول
خدا(ص) با مردم بيعت نمى كردند،تبعيت از اوامر رسول
خدا(ص) در جنگ بر آن ها واجب نمى شد،وجود ندارد، بلكه
اين بيعت فقط مقدمه اى براى آمادگى مردم نسبت به جنگ
بوده است و گرنه مقتضاى اطلاق ولايت رسول خدا(ص) و
اطلاق ادله وجوب اطاعت، آن است كه اطاعت رسول خدا(ص)
بدون هيچ گونه حاجت و توقفى بر بيعت، واجب است.
بله، اظهار آمادگى مسلمين براى جنگ با مشركين به تبعيت
از امرحضرت رسول(ص) و بيعت آنان با او براى اين كار، اظهار
آمادگى آنان براى امتثال امر رسول خدا است و به همين سبب
مستحق ثواب اطاعت و انقياد مى شوند و شايسته است كه در
حق ايشان گفته شود:
«لقد رضي اللّه عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة، سوره
فتح، آيه 18».
على بن ابراهيم در تفسيرش به سند خود، از عبدالملك بن
هارون، ازامام صادق(ع) از پدرانش نقل مى كند:
ان عليا(ع) كتب كتابا الى معاوية و ذكر فيه:... و انا اول من بايع
رسول اللّه(ص) تحت الشجرة في قوله:(لقد رضى اللّه عن
المؤمنين اذا يبايعونك تحت الشجرة)، ((102))
على(ع) نامه اى به معاويه نوشتند و در آن فرمودند:...: «لقد
رضى اللّه عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة»، من اولين
كسى بودم كه در زيردرخت با رسول خدا(ص) بيعت كردم.
در تفسير برهان از جابر از امام صادق(ع) نقل شده است:
قلت: قول اللّه عز وجل:(لقد رضى اللّه عن المؤمنين اذ
يبايعونك تحت الشجرة) كم كانوا؟ قال: الفا و مائتين، قلت: هل
كان فيهم على(ع)؟ قال:نعم، علي سيدهم و شريفهم، ((103))
به امام(ع) گفتم، در آيه آمده: «لقد رضى اللّه عن المؤمنين اذا
يبايعونك تحت الشجرة» آنان چند نفر بودند؟ فرمود: هزار و
دويست نفر. گفتم:آيا على(ع) ميان آنان بود؟ فرمود: بله،
على(ع) سرور و شريف آنان بود.
اگر چه اين آيه مباركه دلالت بر فضيلت اين بيعت مى كند، اما
بر چيزى كه مخالف قواعد گذشته باشد، دلالت ندارد. آيه دوم: |
|---|