صفحه قبل

صفحه بعد

«ان الذين يبايعونك انما يبايعون اللّه يداللّه فوق ايديهم فمن نكث فانماينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه اللّه فسيؤتيه اجرا عظيما،آنان كه با تو پيمان مى بندند در حقيقت با خدا پيمان مى بندند و دست خدا بر فراز دستهاى ايشان است، پس هركه پيمان شكنى كند جز اين نيست كه عليه خويش پيمان شكسته و آن كه به آنچه با خدا پيمان بسته است وفا دار بماند، خداوند به زودى پاداش بزرگى را به او خواهدداد». ((104)) آيه مباركه، بيعت با رسول خدا(ص) را بسيار بزرگ دانسته و آن رابرابر با بيعت با خداوند متعال قرار داده و با جمله «يداللّه فوق ايديهم»حكم به بزرگى مقام آن كرده است - بنابر بعضى از احتمالات - وحكم قطعى كرده است كه هركس عهد خود را بشكند و نقض كند ضررآن به خودش باز مى گردد. اين مطلب دلالت مى كند كه همه منافع بيعت با رسول خدا(ص) براى مؤمنين بيعت كننده است و به همين سبب خسارات نقض آن هم به ايشان باز مى گردد.

همچنين آيه حكم كرده است كه : «هركس به آنچه با خدا پيمان بسته است وفادار بماند، خداوند به زودى پاداش بزرگى را به او خواهد داد».اين جمله دلالت آشكار دارد كه بيعت با رسول خدا(ص)، بيعت و عهدبستن با خداست در موردى كه بيعت بر آن واقع شده است. به همين سبب وفاى به اين عهد و بيعت، موجب رسيدن به اجر بزرگ از طرف خداوند متعال خواهد شد.

آيه مباركه براى تعظيم و بزرگ داشت مقام بيعت با رسول خدا(ص)وارد شده است، اما با وجود اينكه مشتمل بر بزرگداشت اين بيعت وخسران شخص بيعت كننده در صورت شكستن عهد و رسيدن به اجرعظيم براى وفا كننده به آن است، هيچ دلالتى بر مشروط و مقيد كردن ولايت رسول خدا(ص) كه ولى امر مسلمين است به بيعت مسلمانان باايشان و مشروط كردن وجوب اطاعت از رسول به اين بيعت، ندارد،بلكه ادله فعليت ولايت پيامبر، مانند ولايت همه ائمه معصومين(ع)برهمان مقتضاى خود كه اطلاق ولايت و فعليت آن بدون هيچ قيد وشرط ى است، دلالت دارد، همان طور كه اطلاق ادله وجوب اطاعت ازايشان نيز بدون هيچ قيدى بر وجوب اطاعت دلالت مى كند.

البته، بعيد نيست كه ادعا شود جمله: «فمن نكث فانما ينكث على نفسه»، در اين ظهور دارد كه نقض عهد بيعت باعث خسارتى مى شود كه به شكننده عهد خواهد رسيد و آن عبارت ديگرى از اين است كه شكستن بيعت مستلزم خسران براى ناقض عهد است كه معنايش وجوب عمل به بيعت و حرمت نقض آن مى باشد. اين سخنى صحيح ومعقول است و با دو اطلاق مذكور هيچ منافاتى ندارد.

در گذشته معنايى از تفسير قمى مطرح شد كه مراد از بيعت در اين آيه همان بيعت رضوان است كه در آيه اول ذكر شد.

مجمع البيان نيز به همين مطلب تصريح كرده و در تفسير تبيان نيز همين معناآمده. ((105)) بدون شك اين بيعت، بيعت بر جنگ با مشركين بوده است نه بيعت بر قبول ولايت رسول اعظم. پس ربط ى به اصل امرولايت براى پيامبر(ص) ندارد و فقط امر مقدمى و عقلايى بوده است كه رسول خدا(ص) به آن اقدام كرده تا مطمئن شوند مؤمنين براى جنگ آماده هستند و گرنه از اصل ولايت رسول خدا(ص) بر مؤمنين سالهاى زيادى مى گذشته است و اين بيعت هيچ دلالتى بر مشروط بودن فعليت ولايت يا اشتراط وجوب اطاعت مؤمنين از پيامبر به اين بيعت ندارد.به طور كلى، هيچ شكى در عدم دلالت آيه بر خلاف ادله ولايت، وجودندارد.

در كنز الدقائق به نقل از عيون الاخبار شيخ صدوق از امام رضا(ع) نقل شده است كه فرمود: «يا ابا الصلت ان اللّه فضل نبيه محمدا(ص) على جميع خلقه من النبيين والملائكة، و جعل طاعته طاعته، و متابعته متابعته، و زيارته زيارته،فقال: «يطع الرسول فقد اطاع اللّه» و قال: «ان الذين يبايعونك انمايبايعون اللّه...»، ((106)) اى اباصلت، خداوند پيامبرش محمد را بر جميع آفريد گانش اعم ازانبيا و ملائكه برترى داده است و اطاعت او را اطاعت از خودش وتبعيت از او را تبعيت از خودش و زيارتش را زيارت خود قرار داده وگفته است: «هركس از رسول اطاعت كند، از خداوند اطاعت كرده است» و گفته است: «آنانكه با تو بيعت كنند با خدا بيعت مى كنند».

اين روايت بر آنچه ما از آيه استظهار كرديم، دلالت مى كند كه خداوندمتعال، پيامبر را بزرگ داشته است و بيعت با او را مانند بيعت با خودقرار داده و اين كمال تعظيم براى حضرت رسول(ص) است.

در تفسير على بن ابراهيم - در اواخر سوره فاطر - آمده است كه اميرالمؤمنين در نامه اى كه براى شيعيانش نوشته است بزرگى خطاى طلحه و زبير را در خروج عايشه از بصره ذكر كرده و فرموده است: ثلاث خصال مرجعها على الناس في كتاب اللّه: البغي و النكث والمكر،قال اللّه :«يا ايها الناس انما بغيكم على انفسكم» و قال: «فمن نكث فانماينكث على نفسه» و قال: «ولايحيق المكر السييء الا باهله» و قد بغياعلى و نكثا بيعتي و مكرا بي، ((107)) سه خصلت است كه در كتاب خدا بازگشت آنها را به خود مردم بيان كرده است: نافرمانى، عهد شكنى، مكر. خداوند گفته است: «اى مردم نافرمانى شما به خودتان باز مى گردد» و گفته است «هركس پيمان شكنى كند در حقيقت عليه خود پيمان شكسته» و گفته است :«نيرنگ و حيله زشت جز دامن اهل خود را نخواهد گرفت». آن دو بر من طغيان كردندو بيعت را شكستند و با من حيله گرى كردند.

اين عبارات دليل بر آن است كه شكستن بيعت حرام بوده، موجب عقاب بر شكننده عهد خواهد شد و مراد آيه شريفه نيز همين است. اين همان نكته اى است كه پيش تر بيان كرديم مبنى بر دلالت آيه شريفه بروجوب وفاى به بيعت در صورتى كه با كسى بيعت شده باشد كه اهليت آن را داشته باشد.

بعد از نقل تمام اين مطالب، روشن شد كه آيه دوم هم هيچ دلالتى برخلاف ادله ولايت ندارد.

آيه سوم: يا ايها النبي اذا جاك المؤمنات يبايعنك على ان لا يشركن باللّه شيئاولا يسرقن و لايزنين ولايقتلن اولادهن ولاياتين ببهتان يفترينه بين ايديهن و ارجلهن ولايعصينك في معروف فبايعهن واستغفر لهن اللّه ان اللّه غفور رحيم، ((108)) اى پيامبر هنگامى كه زنان با ايمان به نزد تو آيند تا با تو پيمان بندندكه چيزى را شريك خداوند قرار ندهند، دزدى نكنند، زنا نكنند،فرزندان خويش را نكشند، فرزندان نامشروع خود را به دروغ به شوهرانشان نبندند، در خوبى ها نافرمانى تو را نكنند، با آنان بيعت كن و براى آنان از خداوند آمرزش بخواه كه خداوند آمرزنده و مهربان است» در تفسير مجمع البيان در ذيل اين آيه آمده است: خداوند، بيعت زنان را در روز فتح مكه، ذكر كرده است. زمانى كه بيعت رسول خدا(ص) با مردان تمام شد و او بر كوه صفا بود، زنان با آن حضرت بيعت كردند و اين آيه نازل شد. ((109)) اين آيه شريفه در روز فتح مكه در سال هشتم هجرى نازل شده است ونزول آن در روز فتح مكه در بعضى از اخبار معتبرى كه در آينده،خواهد آمد، ذكر شده است.

رسول خدا(ص) با ده هزار نفر از مسلمين و حدود چهارصد نفر اسب سوار به سوى مكه خارج شدند. تمام مهاجرين و انصار با آن حضرت بودند و حتى يك نفر هم از امر رسول خدا(ص) سرپيچى نكرد. او براى جنگ با مشركين خارج شد ولى بدون هيچ جنگى، مكه فتح شد.

علت اينكه پيامبر براى جنگ با مشركين از مدينه خارج شدند با اين كه در سال ششم هجرى قرارداد صلح را امضا كرده بودند و اولين چيزى كه بر آن توافق كردند اين بود كه به مدت ده سال جنگ را كنار بگذارندو از جنگ با يكديگر دست بردارند، ماجرايى بود كه در صحيحه ابن سنان ذكر كرديم كه زمانى كه صلح نامه را نوشتند، بنى خزاعه بلندشدند و گفتند: ما در عهد و پيمان با محمد رسول خدا هستيم و بنى بكرايستادند و گفتند: ما هم در پيمان با قريش هستيم، هم پيمانى هريك از اين دو قبيله با يكى از دوطرف قرارداد صلح، اقتضاى آن را داشت كه هريك از دو طرف عقد با قبيله اى كه در عهد با طرف ديگر است واردجنگ نشود، ولى بنابر آنچه در مجمع البيان آمده است، بين اين دوقبيله دشمنى ديرينه اى بود و بعد از اين معاهده بين اين دو قبيله جنگى صورت گرفت كه قريش با دادن سلاح به كمك بنى بكر رفتند و افرادى از قريش نيز به صورت مخفيانه در شب براى جنگ به كمك آنان فرستاده شدند. از جمله كسانى كه عليه قبيله خزاعه به كمك بنى بكررفتند، عكرمة بن ابى جهل قريشى و سهيل بن عمرو بودند كه عقد صلح با حضور و امضاى سهيل بن عمرو صورت گرفته بود. عمروبن سالم خزاعى سوار بر اسب شد و در مدينه خدمت رسول خدا(ص) رسيد و دركنار رسول خدا(ص) در حالى كه حضرت در مسجد و در وسط جمعيت بودند، ايستاد و ماجرا را تعريف كرد و با ياد آورى عقد نامه صلح كه قريش آن را نقض كرده بود، از حضرت طلب يارى كرد. اين واقعه از جمله عوامل فتح مكه شد.

بعد از اين ماجرا ابوسفيان از طرف قريش به مدينه آمد تا قرارداد صلح را محكم و مدت آن را تمديد كند و بگويد كه شما فريب خورده ايد ولى هر چه تلاش كرد تا رسول خدا(ص) را از تصميمش براى خروج به طرف مكه منصرف كند به هيچ نتيجه اى نرسيد، بنابراين، رسول خدا(ص) به طرف مكه خارج شدند و قبل از اينكه داخل مكه شوند،ابوسفيان و دو مرد ديگر تازه اسلام آورده بودند به نزد پيامبر آمدند، درهمين حال مسلمين وارد مكه شدند و فتح مكه محقق شد. ((110)) در هر صورت، ظاهر اين آيه شريفه آن است كه زنان با ايمان نزدرسول خدا(ص) آمدند تا با او بيعت كنند و خداوند متعال به پيامبر امركرد تا با آنان بيعت كند، يعنى بيعت آنان را بپذيرد.

آيه مباركه دربرگيرنده امورى است كه زنان با ايمان به رعايت كردن آنها ملتزم شدند. به عبارت ديگر، آيه شريفه، حقيقت بيعت را تبيين كرده است وآن، التزام به گوش سپردن و اطاعت از رسول خدا(ص) در انجام دادن واجبات و ترك محرماتى است كه در آيه شريفه به آنها تصريح شده است.

حاصل مفاد آيه شريفه اين است كه رسول خدا موظف به قبول بيعت زنان با ايمان است در زمانى كه براى بيعت مى آيند، اما اينكه گرفتن بيعت از آنها به خودى خود واجب است يا خير يا اينكه اگر از ايشان بيعت گرفته نشود ولايت رسول خدا(ص) بر مسلمين فعليت و تماميت ندارد يا اينكه وجوب اطاعت زنان وساير مسلمانان از حضرت رسول(ص) وابسته به بيعت و مشروط به آن است يا نه، به هيچ يك ازاين موارد در آيه اشاره و دلالتى وجود ندارد. در گذشته هم بيان كرديم كه مقتضاى ادله ولايت پيامبر و ائمه معصومين(ع) و ادله وجوب اطاعت از ايشان، فعليت ولايت و وجوب اطاعت از ايشان، بدون هيچ قيد و شرط ى است.

در كتاب كافى از امام صادق(ع) نقل شده است: عن على بن ابراهيم عن ابيه عن احمد بن محمد بن ابي نصر عن ابان عن ابي عبداللّه، قال: لما فتح رسول اللّه(ص) مكة بايع الرجال ثم جا النسايبايعنه فانزل اللّه عز وجل: «يا ايها النبي اذا جاك المؤمنات يبايعنك على ان لا يشركن باللّه شيئا ولا يسرقن و لايزنين ولايقتلن اولا دهن ولاياتين ببهتان يفترينه بين ايديهن و ارجلهن ولايعصينك في معروف فبايعهن واستغفر لهن اللّه ان اللّه غفور رحيم» ((111)) فقالت هند: اماالولد فقد ربينا صغارا و قتلتهم كبارا، و قالت ام حكيم بنت الحارث بن هشام و كانت عند عكرمة بن ابي جهل: يا رسول اللّه ما ذلك المعروف الذي امرنا اللّه ان لانعصينك فيه؟ قال: لا تلطمن خدا ولا تخمشن وجهاولاتنتفن شعرا ولاتتقفن جيبا ولاتسودن ثوبا ولاتدعين بويل، فبايعهن رسول اللّه(ص) على هذا، فقالت: يا رسول اللّه كيف نبايعك؟ قال: انني لااصافح النسا، فدعا بقدح من ما فادخل يده ثم اخرجها، فقال: ادخلن ايديكن في هذا الما فهي البيعة، ((112)) امام صادق(ع) فرمودند: رسول خدا(ص) بعد از فتح مكه با مردان بيعت كردند. سپس زنان آمدند تا با ايشان بيعت كنند و خداوند عز وجل اين آيه را نازل كرد: «اى پيامبر، هنگامى كه زنان با ايمان به نزد تو آمدندتا با تو پيمان بندند كه چيزى را شريك خداوند قرار ندهند، دزدى نكنند، زنا نكنند، فرزندان خويش را نكشند، فرزندان نامشروع خود رابه دروغ به شوهرانشان نبندند، در خوبى ها نافرمانى تو را نكنند، با آنان بيعت كن و براى آنان از خداوند آمرزش بخواه كه خداوند آمرزنده ومهربان است». هند گفت: اما فرزندان كه ما آنها را در كودكى تربيت كرديم و تو آنها را در بزرگى به قتل رساندى . ام حكيم دختر حارث بن هشام كه نزد عكرمة بن ابى جهل بود، گفت: اى رسول خدا، آن معروفى كه خداوند ما را امر كرده كه در آن از شما سرپيچى نكنيم، چيست؟فرمود: صورت خود را مخراشيد و به آن چنگ نزنيد و موهاى خود رانكنيد و گريبان خود را پاره نكنيد و لباس سياه نپوشيد و كسى را نفرين نكنيد. پس بر تمامى اين موارد با رسول خدا(ص) بيعت كردند و گفتند:اى رسول خدا(ص) چگونه با شما بيعت كنيم؟ فرمود: من با زنان دست نمى دهم، پس ظرف آبى خواستند و دستش را وارد كرد و سپس خارج كرد و فرمود: دستانتان را در اين آب داخل كنيد كه اين بيعت شماست».

معتبره مذكور و همچنين ساير روايات، دلالتى بيش از بيان كيفيت بيعت با زنان ندارند و هيچ يك از آنها دلالتى بر مقيد بودن فعليت ولايت و يا وجوب اطاعت از ولى به بيعت با او ندارند.

البته، آيه مباركه و همه روايات ذكر شده در باره بيعت پيامبر(ص) بازنان است و فقط اين معتبره بيعت پيامبر با مردان، قبل از زنان را نيزذكر كرده است و در مجمع البيان هم اين مطلب آمده است. شكى نيست كه بيعت امر لغو و بيهوده اى نبوده است و شايد فايده آن، حصول اطمينان كامل از آمادگى افراد بيعت كننده براى تبعيت از رسول خدابوده است، خصوصا اينكه بيعت كنندگان در آنجا مشركينى بوده اند كه بر شرك اصرار مى ورزيده اند و از اسلام رويگردان بوده اند و بيعت باايشان اعلام تبعيت از رسول اعظم بوده است.

مؤيد اين نكته آن است كه آنچه زنان بر آن با رسول خدا(ص) بيعت كردند و در آيه مباركه ذكر شده تكاليف الزامى الهى اعم از وجوب وحرمت بوده است. پس بيعت، تعهدى براى قبول ولايت رسول اللّه وعمل به اوامر ايشان نبوده است و منظور از معروف (عمل پسنديده اى)كه در آيه شريفه ذكر شده اوامر رسول خدا نيست، بلكه ظهور در هرعمل پسنديده واجب يا مستحبى دارد كه رسول خدا از مردم مى خواسته اند.

آيه چهارم: برخى گفته اند كه اين آيه نيز در باره بيعت است: ان اللّه اشترى من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يقاتلون في سبيل اللّه فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا في التوراة و الانجيل و القرآن و من اوفى بعهده من اللّه فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به و ذلك هوالفوز العظيم، ((113)) خداوند از مؤمنين جانها و اموالشان را مى خرد كه در برابرش بهشت براى ايشان باشد، به اين گونه كه در راه خدا جنگ مى كنند، مى كشند وكشته مى شوند، اين وعده اى حق است از او كه در تورات و انجيل و قرآن آمده است و چه كسى از خدا به عهد و پيمانش وفادارتر است؟ پس بشارت باد بر شما به سبب داد و ستدى كه با خدا انجام داده ايد و اين است آن رستگارى بزرگ.

آيه مباركه متضمن آن است كه خداوند جانهاى مؤمنين و اموالشان رااز آنها به عوض بهشت خريدارى مى كند و وفادارى خداوند را به اين پيمان با جمله: «و من اوفى بعهده من اللّه» مورد تاكيد قرار داده است.سپس به مؤمنين با جمله: «فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به» بشارت داده است كه اين معامله، فوز و رستگارى عظيمى است.

ظاهر بعضى از سخنان اهل فن اين است كه مراد از مبايعه در بشارت مذكور در آيه، بيعت است. راغب در مفردات گفته است: سخن خداوند: «فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به» به بيعت رضوان اشاره دارد كه در آيه «لقد رضي اللّه عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة» و همچنين آيه «ان اللّه اشترى من المؤمنين انفسهم...» ذكر شده است.

اين كه راغب، آيه مورد بحث را اشاره اى به بيعت رضوان مى داند با اين مناسبت دارد كه مبايعه مذكور در آيه، به معناى بيعت باشد. ولى چنين معنايى متعين نيست، بلكه ظاهر از عبارت «بايعتم به» اشاره به معامله و بيع و شرايى است كه در آيه آمده است، از اين رو ثمن و معامله راپس از آن ذكر كرده و به آن متعلق ساخته است و گرنه طرف مبايعه به معناى بيعت، كسى است كه با او بيعت شده است و مناسب آن بود كه آنچه كه مبايعه و تعهد بر آن واقع شده است، ذكر مى شد.

آنچه بيان كرديم از بعضى از اخبارهم استفاده مى شود. در معتبره ميمون از امام صادق(ع) آمده است: ان اميرالمؤمنين كان اذا اراد القتال دعا بهذه الدعوات: «اللهم...ثم اشتريت فيه من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة... فاجعلني ممن اشترى فيه منك نفسه ثم وفى لك ببيعه الذي بايعك عليه غيرناكث ولا ناقض عهدا...»، ((114)) هرگاه اميرالمؤمنين(ع) براى جنگ آماده مى شدند با اين كلمات دعامى كردند: «خدايا... از مؤمنين جانها و اموالشان را در عوض اينكه بهشت براى آنها باشد، خريدارى كردى... پس مرا از كسانى قرار بده كه جان خود را از تو باز خريده سپس به معامله آن با تو به عهد خود وفاكرد بدون هيچ پيمان شكنى و نقض عهدى ...».

شكى نيست كه اين مضامين، اشاره به آيه مذكور دارند و جمله : «ثم وفى ...» توضيح مفاد آيه است و اين كه مبايعه در آيه به معناى داد وستد است.

ظاهر كلام استاد علامه طباطبايى در تفسير الميزان نيز همين معنااست. ايشان - بعد از توضيح اينكه اين آيه از مثلهاى بسيار نغز و زيبااست - گفته است: «در اين آيه، خداوند به مؤمنين به سبب اين معامله شان با خدا بشارت مى دهد و رستگارى بزرگ را به آنان تبريك مى گويد». ((115)) حاصل بحث اينكه فقط سه آيه در قرآن مجيد پيرامون موضوع بيعت آمده است و هيچ كدام به تنهايى يا با كمك روايات وارد شده در ذيل آنها، بر تقييد ادله ولايت فعلى معصومين(ع) و تقييد اطلاق ادله وجوب اطاعت از ايشان، دلالت ندارند. بله، از آيه دوم و از اخبار واردشده در ذيل آن چنين استفاده مى شود كه وفاى به بيعت صحيح، واجب است و شكستن چنين بيعتى، حرام مى باشد.

 

 

روزه نگرفتن در سفراز منظر كتاب و سنت

 

جعفر سبحانى

 

چكيده:

 نويسنده در اين مقاله به بررسى يكى از مسائل فقهى مورد اختلاف ميان فقهاى شيعه و اهل سنت پرداخته است. به فتواى فقيهان شيعه،انسان مسافر مى بايست از گرفتن روزه در سفر خوددارى كند، اما بيشترفقهاى اهل سنت بر اين باورند كه مسافر در گرفتن و نگرفتن روزه مخيراست. نويسنده بعد از نقل آرا، به بررسى آيات قرآن در اين زمينه مى پردازد و به اين نتيجه مى رسد كه قرآن كريم - چنانچه برخى ازمفسران اهل سنت نيز اذعان كرده اند - به صراحت راى فقيهان شيعه راتاييد مى كند. او در اين ميان به نقد سخنان برخى از فقها و مفسران اهل سنت در تطبيق آيات قرآن بر راى فقهى پيشوايان مذهبشان پرداخته است. سپس بعد از نقل رواياتى از اهل بيت(ع) در حرمت روزه گرفتن در سفر، روايات متعدد و معتبرى از منابع اهل سنت نقل مى كند كه نظراهل بيت(ع) را تاييد مى كند، آنگاه به بررسى گروه ديگرى از روايات اهل سنت مى پردازد كه مورد استناد فقهاى آنان در جواز روزه نگرفتن در سفر است و با اين توضيح كه اين گونه روايات مربوط به قبل از سال فتح مكه كه زمان تشريع حكم حرمت روزه در سفر است و يا اينكه روايات حرمت روزه در سفر به جهت موافقت با قرآن در تعارض بااين روايات، رجحان مى يابند در صدد پاسخ بر مى آيد.

كليد واژگان: روزه، روزه ماه رمضان، روزه مسافر، نماز مسافر، افطار،روزه مريض، قرآن، فقه اهل سنت، فقها به پيروى از قرآن كريم واحاديث متواتر، اتفاق نظر دارند كه روزه نگرفتن در سفر، مشروع است اما در جواز يا وجوب آن اختلاف نظر دارند. چنين اختلافى در مساله كوتاه خواندن نماز در سفر نيز وجود دارد.

اماميه به پيروى از ائمه اهل بيت(ع) و همچنين فقهاى ظاهريه معتقدند كه روزه نگرفتن در سفر واجب است. از ميان صحابه نيز،عبدالرحمن بن عوف، عمر و فرزندش عبداللّه، ابوهريره، عايشه، ابن عباس، و از ميان تابعين، على بن الحسين بن على بن ابى طالب(ع) وفرزندش محمد باقر(ع)، سعيد بن مسيب، عطا، عروة بن زبير، شعبه،زهرى، قاسم بن محمد بن ابى بكر، يونس بن عبيد و اصحاب او به اين حكم معتقدند. ((116)) اما جمهور اهل سنت از جمله فقهاى مذاهب چهارگانه بر اين عقيده اند كه روزه نگرفتن در سفر، جايز است، البته در اينكه آيا روزه نگرفتن افضل است يا روزه گرفتن؟ ميان آنان اختلاف است.

جصاص گفته است: «روزه گرفتن در سفر از روزه نگرفتن افضل است».مالك و ثورى گفته اند: «روزه گرفتن در سفر براى كسى كه توانايى دارد،نزد ما بهتر است». شافعى گفته است: «اگر كسى در سفر روزه بگيرد،كفايت مى كند». ((117)) سرخسى مى گويد: از نظر جمهور فقها، روزه در سفر جايز است و اكثر صحابه اين قول راقبول دارند. اما طبق نظر اهل ظاهر اين كار جايز نيست ... از نظر ماروزه گرفتن در سفر بهتر از روزه نگرفتن است.

شافعى گفته است: روزه نگرفتن در سفر افضل است، زيرا ظاهر رواياتى كه به دست ما رسيده نشان مى دهند كه روزه گرفتن در سفر جايز نيست. اگر از چنين ظهورى در حد جواز چشم پوشى شود، آنچه معتبر باقى خواهد ماند، افضليت روزه نگرفتن است.

شافعى اين مساله را با كوتاه خواندن نماز درسفر قياس كرده، زيرا درسفر، اكتفا كردن به دو ركعت، بهتر از تمام خواندن نماز است. روزه نيزچنين است، زيرا سفر در هر دو، تاثير دارد.

رسول خدا(ص) فرموده است: ان اللّه وضع عن المسافر شطر الصلاة و الصوم، خداوند بخشى از نماز وروزه را از مسافر برداشته است. ((118)) ابن قدامه مقدسى گفته است: وظيفه مسافر در جواز روزه نگرفتن و كراهت روزه و مجزى بودن آن،مانند وظيفه بيمار است و حكم جواز روزه نگرفتن با نص و اجماع ثابت است. اكثر اهل علم قائلند كه اگر مسافر روزه بگيرد، مجزى است... و روزه نگرفتن در سفر افضل است. ((119)) قرطبى گفته است: علما در اينكه آيا روزه نگرفتن در سفر افضل است يا روزه گرفتن،اختلاف نظر دارند. مالك و شافعى مطابق برخى رواياتى كه از آنها به دست ما رسيده، گفته اند: روزه براى كسى كه قدرت روزه گرفتن دارد،افضل است. ((120)) قرطبى، مذهب مالك و همچنين شافعى را در اين زمينه تخيير دانسته است. او از ابن عليه و شافعى و پيروان او نقل مى كند كه مسافر مخيراست و هيچ كدام افضل نيست. ((121)) اين گونه سخنان صراحت دارند كه جمهور اهل سنت بر جواز روزه نگرفتن و نه وجوب آن، اتفاق نظر دارند. علاوه بر اين كه شافعى اعتراف كرده كه ظواهر ادله، بر ممنوعيت روزه دلالت دارند، او گفته است: «ظاهر رواياتى كه به دست ما رسيده نشان مى دهند كه روزه گرفتن درسفر جايز نيست». ((122)) البته اين سخن با آنچه از قرطبى و ديگران نقل شده، مخالف است. به هر حال روزه نگرفتن، چه واجب باشد و چه جايز، از احكام سفراست. مهم در اينجا، بررسى ادله است و ما روشن خواهيم كرد كه روزه نگرفتن واجب است و كتاب و سنت هم بر همين حكم دلالت دارند.

1 - قرآن و روزه ماه رمضان در سفر خداوند فرموده است: يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم لعلكم تتقون اياما معدودات فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر و على الذين يطيقونه فدية طعام مسكين فمن تطوع خيرا فهوخير له و ان تصوموا خير لكم ان كنتم تعلمون شهر رمضان الذىءنزل فيه القرآن هدى للناس و بينات من الهدى و الفرقان فمن شهد منكم الشهر فليصمه ومن كان مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر يريد اللّهبكم اليسر ولايريد بكم العسر و لتكملوا العدة و لتكبروا اللّه على ماهداكم و لعلكم تشكرون، ((123)) اى افرادى كه ايمان آورده ايد روزه بر شما نوشته شده، همانگونه كه بركسانى كه قبل از شما بودند نوشته شد، شايد كه پرهيزكارشويد.

چند روز معدودى را(بايد روزه بگيريد) و هركس از شما بيمار يامسافر باشد بايستى تعدادى از روزهاى ديگر را روزه بدارد و بر كسانى كه روزه براى آنها طاقت فرساست لازم است كفاره بدهند، مسكينى رااطعام كنند و كسى كه بخواهد كار خير بيشترى انجام دهد، براى او بهتراست و روزه داشتن براى شما بهتر است اگر بدانيد.

(روزهايى كه بايد روزه بگيريد) ماه رمضان است، ماهى كه قرآن، براى راهنمايى مردم، و نشانه هاى هدايت، و فرق ميان حق و باطل، در آن نازل شده است. پس آن كس از شما كه ماه رمضان را درك كند، روزه بدارد و آن كس كه بيمار يا در سفر باشد، روزهاى ديگرى را به جاى آن، روزه بگيرد. خداوند راحتى شما را مى خواهد، نه زحمت شما را. تااين روزها را تكميل كنيد، و خدا را بر اين كه شما را هدايت كرده،بزرگ بشمريد، باشد كه شكر گزارى كنيد.

اين آيات پس از تاكيد بر اينكه روزه از جمله احكامى است كه برمؤمنان واجب شده، همان گونه كه بر پيشينيان نيز واجب بود، وظايف چهار گروه را بيان مى كند. از طرفى واژه كتابت، غالبا نشانه وجوب است و مكلف نبايستى آنچه را كه نوشته شده ترك كند. بنابراين خداوند با اين آيات تمامى مؤمنان را مورد خطاب وجوبى قرار داده است و چنين مى گويد: يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب على الذين من قبلكم.

بنابر اين، روزه بر انسان، در هر حالى كه باشد، واجب است، چه سالم باشد، چه بيمار، چه مسافر باشد و چه ناتوان. اما انجام اين واجب مطابق حالات مختلف مكلف، فرق مى كند، زيرا مكلفين بر حسب حالات مختلف به چهار گروه تقسيم مى شوند و هر گروه حكم ووظيفه مخصوص به خود را دارد.

فقيه كسى است كه در صدد فهم قرآن و سنت باشد، چه اين فهم، موافق مذهب پيشوايى باشد كه از او تقليد مى كند و چه مخالف آن. امابسيارى از مفسران، در تفسير اين آيات تلاش كرده اند آنها را بر مذهب پيشوايشان تطبيق دهند، بدون اين كه در تك تك واژه هاى آيات ومجموعه آنها دقت كنند تا بدون هيچ اختلافى، به نتيجه واحدى برسند.ما پيش تر ديدگاههاى پراكنده آنها را بيان كرديم.

آيات فوق وظيفه چهار گروه را كه عناوين آنها را ذكر كرديم، بيان مى كند و ما در اينجا آنچه را كه از اين آيات در مورد اين گروههااستفاده مى شود، بيان مى كنيم: 1 - سالم اين سخن خداوند كه: «فمن شهد منكم الشهر فليصمه»، صراحت دارد دراين كه هر كس ماه رمضان را درك كند بايد روزه بگيرد، بدون اينكه بين تفسير «درك كردن ماه رمضان»، به حضور در وطن و مسافر نبودن يا به ديدن هلال ماه رمضان، فرقى وجود داشته باشد. پس آنكه ماه رمضان را درك كند، يك تكليف بيشتر ندارد و آن هم روزه تمام اين ماه در صورت فراهم بودن تمامى شرايط است.

2 و 3 - بيمار و مسافر خداوند در دو مورد، حكم و وظيفه مسافر و بيمار را بيان كرده است: الف: فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر، ((124)) هر كس از شما بيمار يا مسافر باشد، تعدادى از روزهاى ديگر را(روزه بگيرد).

ب: و من كان مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر، ((125)) و آن كس كه بيمار يا در سفر باشد روزهاى ديگرى را به جاى آن روزه بگيرد.

مقصود، فهم مضمون اين دو جمله در مورد حكم مسافر و بيمار است،آيا اين دو جمله در وجوب روزه نگرفتن ظهور دارد يا در جوازآن؟ دقت در آيه، وجوب روزه نگرفتن را به دلايل زير ثابت مى كند: دليل اول: وجوب روزه در روزهاى ديگر، نشانه وجوب روزه نگرفتن در روزهاى ماه رمضان است.

جمله «فعدة من ايام اخر» را اكثر مفسرين به وجوب روزه در روزهاى ديگر معنا كرده اند. بر اين اساس آنچه از آيه متبادر مى شود اين است كه بر مكلفى كه اين دو عذر را دارد، واجب است كه در روزهاى ديگرروزه بگيرد و به عبارت ديگر روزه اين ماه بر ذمه اوست. از طرف ديگر اگر روزه اين ايامى را كه روزه نگرفته، واجب باشد، پس افطاركردن در ماه رمضان واجب خواهد شد و گرنه اگر روزه ماه رمضان برچنين افرادى مجاز باشد، روزه آن روزها(ايام اخر) به طور مطلق واجب نمى شد. بنابراين واجب شدن روزه آن روزها، نشانه وجوب افطار در ماه رمضان است.

دليل دوم: اگر در كلام، دو جمله متقابل وجود داشت، بدون شك ابهام يكى از آنها با ظهور ديگرى از بين مى رود. با توجه به اين مطلب، مامى توانيم ابهام عبارت «فمن كان منكم مريضا او على سفر...» را با جمله ديگرى كه در مقابل آن است، از بين ببريم و بگوييم: خداوند در جمله اول فرموده است: هركس كه ماه رمضان را درك كرد، روزه بگيرد: «فمن شهد منكم الشهر فليصمه». سپس در جمله دوم فرموده است: «فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر»، يعنى «كسى كه بيمار يامسافر بود، روزهاى ديگرى را به جاى آن روزه بگيرد».

هرگاه معناى جمله اول اين باشد كه هر كس ماه رمضان را درك كرد،روزه بر او واجب است، معناى جمله دوم(به حكم تقابل) اين مى شودكه مسافر، نبايد روزه بگيرد، يعنى اگر امر در جمله اول ظهور دروجوب دارد، نهى در جمله دوم هم در تحريم، ظهور خواهدداشت.

عبيد بن زراره از امام صادق(ع) روايت كرده است: از امام(ع) در مورد آيه «فمن شهد منكم الشهر...» سؤال كردم.

امام(ع) درپاسخ فرمود: «ما ابينها: من شهد الشهر فليصمه و من سافر فلايصمه»،معناى آن بسيار روشن است، كسى كه ماه رمضان را درك كرد، بايستى روزه بگيرد و كسى كه سفر كرد، نبايد روزه بگيرد. ((126)) دليل سوم: ظاهر جمله «فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر»، آن است كه آنچه از ابتدا بر بيمار و مسافر واجب شده، روزه گرفتن در ايامى غير از ماه مبارك رمضان است. بنابراين اگر روزه گرفتن بر همه مكلفين، واجب است و از طرفى بر اين دو گروه از همان ابتدا واجب شده كه در غير ماه رمضان روزه بگيرند، نتيجه مى گيريم كه روزه آنها در ماه رمضان بدعت و تشريع حرام است، زيرا امت اسلامى اتفاق نظر دارند كه در طول سال، روزه دو بار واجب نشده است.

گفتار برخى از مفسران در تاييد ديدگاه ما: گروهى از مفسران الفاظ آيه را همان گونه كه ما بيان كرديم، تفسير كرده اند، اما وقتى به بيان حكم روزه نگرفتن در سفر رسيده اند كه آيا واجب است يا جايز، فتواى پيشوايشان، مانع آنان از اظهار حقيقت شد. طبرى مى گويد: كسانى كه بيمارند و روزه گرفتن براى ايشان دشوار است و يا سالم هستند اما در سفر به سر مى برند، روزهاى ديگرى را روزه بگيرند. اوبايد روزهايى را كه در ايام بيمارى يا سفر، افطار كرده است، درروزهاى ديگرى روزه بگيرد، يعنى روزهاى ديگرى غير از روزهايى كه بيمار يا مسافر بوده است. ((127)) ظاهر اين كلام طبرى كه: «بر او واجب است كه روزهاى ديگرى راروزه بگيرد»، اين است كه بر آنها لازم است به تعداد ايامى كه روزه نگرفته، روزهاى ديگرى را روزه بگيرد. با توجه به اينكه قضاى اين روزها واجب است، چگونه ممكن است بين روزه نگرفتن و روزه گرفتن مخير باشد؟! ابن كثير گفته است: آيه «فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر»، يعنى بيمار ومسافر نبايستى در حال بيمارى و سفر، روزه بگيرند، زيرا روزه گرفتن در اين حالت مشقت دارد، بلكه بايد افطار كنند و بعد از آن، درروزهاى ديگرى روزه آن روزها را قضا كنند. ((128)) در عين حال همين مفسر در صفحه بعد مى گويد: خداوند در آيه «فمن شهد منكم الشهر فليصمه» روزه ماه رمضان را براى كسى كه در حضر است و از سلامتى برخورداراست، واجب كرده وبيمار و مسافر را در اين زمينه آزاد گذاشته است. ((129)) ملاحظه شود، جمله: «بيمار و مسافر نبايستى در حال بيمارى و سفر،روزه بگيرند» كجا و اين جمله او كه: «بيمار و مسافر را در اين زمينه آزاد گذاشته» كجا؟! تعبير اول، تعبيرى از ظهور آيه است كه نا خودآگاه بر قلم او جارى شده، بدون آنكه متوجه مذهب پيشوايى باشد كه از آن پيروى مى كند و جمله دوم، جمله اى است كه(بدون توجه به آنچه در صفحه قبل گفته) براى تاييد راى پيشواى مذهبش آورده است.

برخى ديگر از مفسرين، چون دريافته اند كه آيه در لزوم روزه نگرفتن بيمار و مسافر در ماه رمضان و روزه گرفتن روزهاى ديگرى به جاى روزهايى كه روزه نگرفته، ظهور دارد، كوشش كرده اند تا آيه را برفتواى «ترخيص مكلف» تطبيق دهند، از اين رو پس از عبارت: «او على سفر»، واژه «فافطر» را در تقدير گرفته و گفته اند مفاد آيه اين است: «اگراين افراد - بيمار و مسافر - روزه نگرفتند، روزهاى ديگرى را روزه بگيرند». گويى بر اين افراد نيز روزه ماه رمضان واجب است اما در روزه گرفتن يا روزه نگرفتن مختارند، ولى چنانچه روزه نگرفتند، بايد به تعداد آن روزها در ماههاى ديگر روزه بگيرند واگر روزه گرفتند،چيزى بر آنها نيست. اين تقدير گرفتن براى تفسير آيه نبوده و علتى جزتطبيق آيه با ديدگاه مذهب خويش، نداشته است. اينك نمونه هايى ازعبارات مفسران: 1 - امام فخر رازى از جمله افرادى است كه دليل قائلان به وجوب روزه نگرفتن را نقل كرده است، اما با اين حال، ديدگاه ديگرى راانتخاب كرده و دليلش يا اين است كه عبارت «فافطر» در تقدير است ويا اينكه قضاى روزه با روزه نگرفتن واجب مى شود نه با بيمارى وسفر.

او چنين مى گويد: گروهى از دانشمندان صحابه معتقدند كه بر بيمار و مسافر، روزه نگرفتن واجب است و بايد روزهاى ديگرى را روزه بگيرند.

اين، قول ابن عباس و ابن عمر است.

اكثر فقها اعتقاد دارند كه روزه نگرفتن جايز است، يعنى اگر خواست روزه بگيرد و اگر خواست افطار كند. جمهور، براى راى خود ادله اى دارند، از جمله: 1 - در آيه، كلمه «افطر» پنهان است و تقدير آيه چنين است: فافطرفعدة من ايام اخر، يعنى اگر افطار كرد، روزهاى ديگر را از ايام ديگرروزه بگيرد.

2 - واحدى در كتاب بسيط آورده است: قضا كردن، با روزه نگرفتن واجب مى شود نه با بيمارى و سفر.

3 - ابن داوود در سننش از هشام... روايت كرده كه: حمزه اسلمى ازپيامبر(ص) مى پرسد كه: اى رسول خدا(ص) آيا درسفر روزه بگيرم؟حضرت(ص) در پاسخ مى فرمايد: صم ان شئت و افطر ان شئت، اگرخواستى روزه بگير و اگر خواستى افطار كن. ((130)) نقد ادله: ايراد دليل اول اين است كه تقدير گرفتن، بر خلاف ظاهر است و دليلى براى تقدير آن كلمه، جز تطبيق آيه بر مذهب فقهى، وجودندارد.

ايراد دليل دوم اين است كه اين سخن ادعايى است بدون دليل.

ظاهر آيه و رواياتى كه بعدها خواهد آمد، نشان مى دهند كه سفر با روزه قابل جمع نيست، چه روزه نگيرد و چه بگيرد.

اما دليل سوم، به زودى در مورد آن سخن خواهيم گفت.

2 - نويسنده تفسير «المنار» در تطبيق آيه مورد نظر با مذهب جمهوراهل سنت گفته است: معناى آيه «فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر» اين است كه اگر بيمار يا مسافر بود و روزه نگرفت، بايستى روزهايى را كه روزه نگرفته، در ايامى ديگر روزه بگيرد.

بنابراين چنين فردى - اگرروزه نگرفت - بايستى به تعداد روزهايى كه روزه نگرفته، قضاكند. ((131)) چون صاحب المنار مى دانسته كه آيه بر لزوم روزه نگرفتن و وجوب روزه گرفتن در ايامى ديگر براى بيمار و مسافر دلالت دارد، از اين روكوشش كرده تا عبارت :«اذا افطر» را در تقدير بگيرد تا آيه را از ظاهرش برگرداند و به تخيير بين روزه ماه رمضان و روزه ايامى ديگر، غير از ماه رمضان منصرف گرداند.

شگفت اينكه اين مفسر در جايى ديگر از كلامش تصريح مى كند كه اين كار تاويل است و معناى اين سخن، منصرف كردن آيه از ظهور آن است، بدون اينكه دليلى وجود داشته باشد.

وى مى گويد: گذشتگان در اين مساله اختلاف نظر دارند. گروهى گفته اند: روزه گرفتن براى چنين افرادى در ماه رمضان تكليفشان را ساقط نمى كند،بلكه اگر كسى در سفر روزه بگيرد بايد قضاى آن را در حضر به جاى آورد، زيرا ظاهر عبارت: «فعدة من ايام اخر» مى رساند كه بر اوست يابر او واجب است كه روزهايى ديگر را روزه بگيرد و جمهور، اين آيه راتاويل كرده اند كه تقدير آيه اين است: «فافطر فعدة ((132))».

شگفتى من از اين مفسر پايان ندارد، زيرا از يك طرف اين كار را تاويل مى نامد و از طرف ديگر اصرار دارد كه فتواى جمهور اهل سنت صحيح است. با اينكه خود او در خلال تفسيرش، گروهى از مقلدان را به سبب تاويل ظواهر آيات، براى تطبيق دادن آنها با فتاواى فقهى مذهب پيشوايشان، تقبيح مى كند. او در مورد سه بار طلاق دادن در يك مجلس - كه به پيروى از ظاهر قرآن قائل است كه يك طلاق محسوب مى شود- مى گويد: هدف، مجادله با مقلدان يا برگرداندن قاضيان و مفتيان از اعتقاداتشان نيست، زيرا اكثر آنها به اين نصوص در كتابهاى حديثى و غير آن،آگاهند و اهميتى به آن نمى دهند، زيرا از نظر آنها بايستى به سخن كتابهاى پيشوايان فقهى عمل شود نه كتاب خدا و سنت رسول او. ((133)) بسيارى از علماى اماميه، تقدير عبارت: «فافطر» را به منظور اثبات تخيير بين روزه گرفتن و روزه نگرفتن، رد كرده اند.

شيخ طوسى مى گويد: اين آيه دلالت دارد كه مسافر و بيمار نبايستى روزه بگيرند، زيراخداوند، قضاى روزه را به طور مطلق براى آنها واجب كرده است. هرفقيهى كه قضاى روزه را به سبب خود سفر و بيمارى واجب دانسته،روزه نگرفتن را واجب دانسته است...

چنانچه در آيه، عبارت «فافطر» را تقدير بگيرند، بر خلاف ظاهر آيه خواهد بود. عمربن خطاب به وجوب روزه نگرفتن در سفر فتوا داده است... . ((134)) علامه طباطبايى در مورد آيه «فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر» گفته است: «فا» براى تفريع است و اين جمله بر عبارت: «كتب عليكم الصيام» و«معدودات» متفرع است يعنى روزه بر آنها واجب است.... قائلان به جواز، كلمه اى را در آيه در تقدير گرفته و چنين گفته اند: تقدير اين است: كسى كه بيمار يا مسافر است، چنانچه افطار كند، بايستى روزهايى را كه افطار كرده در ايام ديگرى به جاى آورد.

اما اين قول باطل است، زيرا اولا: همچنان كه اديبان تصريح كرده اند، تقدير، خلاف ظاهر است و به جز در صورت وجود قرينه، نبايد به سراغ آن رفت و در اين آيه قرينه اى براى تقدير وجود ندارد.

ثانيا: بر فرض وجود تقدير نيز آيه دلالت بر جواز نمى كند، زيرا مقام،مقام تشريع است و نهايت چيزى كه از عبارت: «فمن كان مريضا او على سفر فافطر» استفاده مى شود، اين است كه افطار كردن، معصيت نيست،بلكه جايز به معناى اعم است، يعنى جوازى كه شامل وجوب،استحباب و اباحه است، اما اينكه افطار كردن جايز به معناى اخص يعنى اباحه باشد، قطعا از اين آيه استفاده نمى شود، بلكه دليلى خلاف آن وجود دارد، زيرا واضح است بناى كلام بر عدم بيان آنچه بيانش درمقام تشريع واجب است، شايسته شارع حكيم نيست. ((135)) دليل چهارم: ذكر بيمار و مسافر در يك سياق آيه مورد بحث، بيمار و مسافر را در يك سياق آورده و يك حكم براى آنها ذكر كرده و چنين فرموده است: «فعدة من ايام اخر».

اينك اين سؤال مطرح است كه آيا اين جواز و رخصت، فقط در مورد مسافر است ياشامل هر دو گروه مى باشد؟ اگر فقط در مورد مسافر باشد، لازمه اش تفكيك حكم مسافر از بيماراست در حالى كه ظاهر آيه آن است كه اين دو گروه يك حكم دارند.بنابراين حكم كردن به جواز روزه نگرفتن براى مسافر - نه بيمار - باظاهر آيه سازگار نيست.

اما اگر جواز شامل هر دو گروه باشد، آيا هيچ فقيهى مى تواند در موردبيمارى كه روزه برايش ضرر دارد يا دشوار است، به جواز روزه حكم كند در حالى كه ضرر رساندن به خود در شريعت اسلام حرام است،همچنان كه به سختى انداختن خود در امتثال واجبات نيز در شريعت واجب نشده است و خداوند فرموده است: و ما جعل عليكم في الدين من حرج، ((136)) خداوند در مقام تكليف بر شما مشقت و رنج ننهاده است.

تا اينجا حكم مسافر و بيمار روشن شد و اينك حكم گروه چهارم: 4 - ناتوان گروه چهارمى كه خداوند در اين آيه وظيفه آنان را بيان كرده است كسانى هستند كه توان روزه نگرفتن را ندارند: و على الذين يطيقونه فدية طعام مسكين، ((137)) و كسانى كه روزه براى آنها طاقت فرساست، عوض هر روز فديه دهندآن قدر كه فقير گرسنه اى سير شود.

مراد از ناتوان، پيرمرد و پير زنى است كه نمى تواند روزه بگيرد و يا دراثر روزه گرفتن به مشقت مى افتد، معناى دوم روشن تر است، زيرا«اطاقه» كه در لغت، پايين ترين درجه توانايى و قدرت بر انجام كارى است، عرب واژه «اطاق» را در جايى به كار مى برد كه قدرت فاعل درنهايت ضعف باشد به طورى كه فرد با آن كار به مشقت زيادى بيفتد.

به هر حال وظيفه چنين كسى، فديه دادن است. علما - آنچنان كه درفقه آمده است - در مقدار فديه اختلاف نظر دارند.

گروهى از آنان كه «اصحاب راى» باشند، معتقدند كه مقدار آن دو مد طعام است. شافعى معتقد است كه مقدار آن يك مد طعام براى هر روز است و اين ديدگاه مورد تاييد اماميه نيز هست. البته بسنده كردن به اين مقدار، جايزاست ولى اگر كسى بتواند بيش از اين مقدار بدهد، بهتر است، خداوندمى فرمايد: فمن تطوع خيرا فهو خير له هركس بر نيكى بيفزايد، براى او بهتر است.

براى واژه تطوع دو تفسير ديگر هم آمده است: 1 - اين جمله ناظر به «مطيق» بوده و مقصود آن است كه شخص ناتوان اگر بين روزه گرفتن و صدقه دادن جمع كند، بهتر است.

اين تفسير با ظاهر آيه سازگار نيست، زيرا فرض اين است كه پير زن وپيرمرد، جز به زحمت نمى توانند روزه بگيرند. آيا در اين صورت براى چنين افرادى جمع كردن بين روزه و صدقه، مستحب است؟ علاوه براين، چگونه ممكن است كسى كه توانايى روزه گرفتن دارد، فقط روزه برايش واجب باشد و فديه دادن براى او مستحب نباشد، اما براى پيرمرد و پير زن، كه توان روزه را ندارند روزه گرفتن با فديه دادن مستحب باشد؟

2- اين جمله در مورد كسانى است كه عذر دارند، يعنى بيماران ومسافران و مقصود اين است كه اگر اين دو گروه در ايام غير ماه رمضان روزه بگيرند، براى آنها بهتر است، زيرا در اين صورت فايده و پاداش روزه اضافى براى آنهاست وحرف «فا» در عبارت: «فمن تطوع» بر همين مطلب دلالت دارد، زيرا در اين صورت اين عبارت، بر انحصار وجوب در ايام معدود ماه رمضان، تفريع مى شود. ((138)) اين تفسير هم باطل است، زيرا چگونه ممكن است اين جمله در موردكسانى باشد كه عذر دارند در حالى كه حكم گروه چهارم ميان اين جمله و جمله اى كه حكم معذورين را بيان كرده، واسطه شده است،آنجا كه مى فرمايد: فمن كان منكم مريضا او على سفر فعدة من ايام اخر و على الذين يطيقونه فدية طعام مسكين فمن تطوع خيرا فهو خير له، ظاهر آيه اين است كه جمله اخير به گروه چهارم مربوط باشد و اين جمله بر انحصار وجوب، در فديه دادن به فقير گرسنه، تفريع شده ومنظور اين است كه هركس به دلخواه، بيشتر از اين مقدار، فقير گرسنه را اطعام كند، براى او بهتر است.

تا اينجا حكم روزه براى گروههاى چهارگانه بيان شد، مى ماند تفسيرآيه «و ان تصوموا خير لكم»، مخاطب اين جمله كيست؟ خداوند پس ازبيان احكام گروههاى چهارگانه فوق، بار ديگر همه مؤمنان را موردخطاب قرار مى دهد و چنين مى فرمايد: و ان تصوموا خير لكم ان كنتم تعلمون، ((139)) اگر بدانيد، روزه داشتن براى شما بهتر است.

اين خطاب به گونه خطاب قبلى است كه مى فرمايد: ي ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام، ((140)) اى كسانى كه ايمان آورده ايد، روزه بر شما واجب گرديده است.

صفحه قبل

صفحه بعد