|
ادله بيعت در سنت محمد مؤمن قمى چكيده:
نويسنده در پى بررسى جايگاه بيعت با ولى امر در قرآ كريم كه
در شماره پيشين اين مقاله به آن پرداخته بود،در اين شماره به
جايگاه بيعت درروايات مى پردازد. او در بخش اول مقاله، پس از
ذكر روايات چندى كه پيشتر از آنها از نهج البلاغه مى باشدبه
اين نتيجه مى رسد كه بيعت مردم باولى امر، شرط فعليت
ولايت او وشرط وجوب اطاعت مردم از اونيست. در عين حال
بر بيعت كنندگان واجب است كه به بيعت خود وفادارباشند،
چنانچه بر همگان اطاعت ازولى امر واجب است. سپس در
بخش دوم مقاله پس از بررسى روايات نتيجه مى گيرد كه هيچ
دليل عام روايى بر وجوب بيعت همه مردم باامام معصوم (ع)
وجود ندارد.
كليد واژگان: بيعت، ولى امر، ولايت،حكومت اسلامى، راى
مردم، نهج البلاغه. روايات بيعت متعدد هستند و مقصود اصلى ما ازذكر آنها، تـحقيق در ايـن نكته است كه آيـا در اين روايات، دلالتى بر مشروط بودن فعليت ولايت معصـومين(ع) بـه بـيعت يا مـشروط بودن وجوب اطاعت از ايشان به بيعت وجـود دارد كه بـا اطلاق ادله گذشته يا دلالـت صريح بـعضى از آنها مخالـفت داشته باشد؟ به تبع اين دو مـطلب، دو نـكته ديگرجاى بـحث دارد: نـكته اول: اگر مكلف با شخصى كه به حق داراى ولايت امر است بيعت كند، آيا اين بيـعت او عـلت وجوب وفـا و وجـوب اطـاعت از ولـى مى شود، به صورتى كه نفس بيعت، تمام موضوع براى وجوب اطاعت باشد، يا اينكه اين بيعت از نظر شرعى اثرى ندارد؟ دوم: آيا اقدام به بيعت با ولى امر، واجب شرعى است؟ نكته اول را همان طـور كه در ذيل بحث از آيات سه گانه گفته شد، متعرض خواهيـم شد و نـكته دوم .رابعد از بحث امور سه گانه مورد .بررسى قرارخواهيم داد اگر چه رواياتى كه به بحث بيعت پرداخته اند درمجاميع حديثى ما موجود است، اما اكثر آنچه كه مابه آن دست يافتيم در نهج البلاغه و خصوصا درتمام نهج البلاغه است كه جديدا طبع شده است:
1. در خطبه شقشقيه آمده است : فما راعني الا
والناس [ارسالا] الى كعرف الضبع ينثالون على من كل وجه و جانب [يسالوني البيعة]حتى
لقد وطىء الحسنان
و شق عطفاى، مجتمعين حولي كربيضة الغنم، فلما نهضت
بالامر نكثت طائفة و مرقت اخرى [وفسقت شرذمة] و
قسط آخرون، كانهم لم يسمعوا كلامه سبحانه و تعالى يقول:
«تلك الدار الاخرة نجعلها للذين لايريدون علوا في الارض ولا
فسادا والعاقبة للمتقين »، بلى واللّهلقد سمعوها و وعوها و
لكنهم حليت الدنيا فى اعينهم وراقهم زبرجها
[واعجبهم رونقها].((1))
«ناگهان مردم كه همچون يالهاى پرپشت كفتار به هم فشرده
بودند از هر طرف مرا احاطه كردند [ وخواهان بيعت با من
بودند]چنان كه نزديك بودحسن و حسين(ع) لگد مال گردند
و رداى من از دوطرف پاره شد، چون گله هاى انبوه گوسفند
گردم اجتماع كردند. اما آنگاه كه به پا خاستم و حكومت را به
دست گرفتم، جمعى پيمان شكستند و گروهى از دين خارج
شدند و برخى به ستمكارى برخاستند.گويا سخن خداوند
سبحان را نشنيده بودند: «سراى آخرت را براى كسانى
برگزيديم كه خواهان سركشى و فساد در زمين نباشند و آينده
از آن پرهيزكاران است ». آرى، به خدا آن را خوب شنيده و حفظ
كرده بودند اما دنيا در ديده آنها زيبا نمود وزيور آن،
چشمهايشان را خيره كرد».
اين قسم از سخنان حضرت امير(ع)، حكايت ازشيفتگى مردم
براى بيعت با على(ع) به ولايت امردارد و اين كه مردم متعهد
شدند تا او را ولى امرخود قرار داده و در تمامى امورى كه به
ولى امرامت مربوط مى شود از او اطاعت كنند. ولى در
كلام مذكور هيچ دلالتى بر اينكه اين بيعت، شرطى
شرعى براى فعليت ولايت على(ع) و يا شرط وجوب اطاعت
مردم از حضرت باشد، وجود ندارد.
بله! ذيل كلام حضرت «زمانى كه براى امر ولايت قيام كردم،
گروهى پيمان شكنى كردند...»، دلالت مى كند كه شكستن
بيعت و نقض عهد، كارى قبيح ونارواست و از اراده برترى
جويى و فساد در زمين واز شيرينى دنيا و آراستگى آن در
چشمان اين افراد،ناشى شده است و بدون شك حرام است و به
همين سبب با پيمان شكنان جنگ كردند. دلالت اين سخن بر
وجوب وفاى به بيعت و عدم جواز شكستن آن تمام است.
2 - در خطبه اى كه در مورد بيعت ايراد كرده اند،فرموده اند:
ايها الناس انكم بايعتمونى على ما بويع عليه من كان قبلي، و
انما الخيار للناس قبل ان يبايعوا، فاذا بايعوافلا خيار لهم، و ان
على الامام الاستقامة وعلى الرعية التسليم، و هذه بيعة عامة
من رغب عنهارغب عن دين الاسلام واتبع غير سبيل اهله، و
لم تكن بيعتكم اياي فلتة وليس امري و امركم واحدا،انى
اريدكم للّه و انتم تريدونني لانفسكم،((2))
«اى مردم شما بر همان امرى با من بيعت كرديد كه بااشخاص
قبل از من بيعت شد. اختيار و انتخاب براى مردم، قبل از اقدام
به بيعت است، هنگامى كه بيعت كردند ديگر حق انتخاب و
اختيارى ندارند و بر امام استقامت و پايدارى در امور و بر مردم
تسليم بودن واجب است. اين بيعت، بيعتى گسترده و
فراگيراست كه هركس از آن بازگردد، از دين اسلام
خارج شده است و راه غير آن را پيموده است. بيعت شما بامن
كارى ناگهانى و شتاب زده نبوده است، شان من وشما يكسان
نيست، من شما را براى خدا مى خواهم،ولى شما مرا براى
خودتان مى خواهيد.»
اين سخن حضرت(ع): «... پس هنگامى كه بيعت كردند ديگر
حق انتخاب و اختيارى ندارند و بر امام استقامت و پايدارى در
امور و بر مردم تسليم بودن واجب است و اين بيعت، بيعتى
گسترده و فراگيراست كه هركس از آن باز گردد از دين
اسلام خارج شده است و راه غير آن را پيموده است »، به
صورت واضح، بر وجوب عمل و وفاى به بيعت دلالت مى كند و
اينكه روى گرداندن از بيعت، همان رويگرداندن از دين اسلام
و تبعيت از راه غير اسلام است. پس بدون شك عمل و وفاى به
بيعت لازم است و وفاى به بيعت، عبارت ديگرى است ازتسليم
بودن و اطاعت از ولى امرى كه با او بيعت كرده اند. دلالت اين
فقره بر وجوب وفاى به بيعت واضح است.
ادعا شده است كه اين سخن حضرت: «... و حق انتخاب و اختيار
مردم قبل از بيعت كردن ايشان است، پس هنگامى كه بيعت
كردند ديگر حق انتخابى براى آنها باقى نمى ماند» دلالت بر آن
داردكه وجوب اطاعت از ولى منوط به بيعت است.ظاهر اين
فقره آن است كه در مقام بيان وجوب اطاعت بر مردم است و
تصريح كرده كه مردم قبل ازبيعت اختيار دارند كه بيعت كنند
يا نكنند، اما پس از بيعت ديگر اختيارى ندارند و بايد تسليم
ولى امرباشند.
از آنجا كه موضوع سخنان حضرت(ع)، بيعت كردن بر ولايت
است، ممكن است ادعا شود كه مردم،براى بيعت كردن با كسى
كه مى خواهد در مقام تصدى ولايت امر قرار گيرد، اختيار
دارند و ولايت ولى امر نتيجه بيعت كردن مردم با اوست. اگر
مردم براى اين كار، با او بيعت كردند، ولايت او ثابت است و پس
از آن براى مردم حق انتخابى باقى نمى ماند، اما اگر با او بيعت
نكردند اختيار آنها دراينكه او را ولى امر خود قرار دهند يا نه،
باقى است.پس ولايت او تابع برگزيدن به عنوان ولى امر
توسط مردم است و بر كسى كه او را به عنوان ولى اختيارنكند،
هيچ ولايتى ندارد. اين سخن عبارت ديگرى ازمشروط بودن
فعليت ولايت به بيعت و انتخاب مردم است.
ظاهرا اين احتمال و استظهار از كلام امام(ع) وجهى دارد و در
آينده به موارد معدود ديگرى نيز كه درآنها اين احتمال آمده
است، اشاره خواهيم كرد. امابعد از ادله فراوانى از آيات و
روايات كه در گذشته ذكر شد و دلالت مى كرد ولايت على(ع)
امرى آسمانى و الهى بوده و از طرف خداوند به رسول خدا(ص)
نازل شده است و چنان مرتبه اى از اهميت را داشت كه اگر
رسول آن را ابلاغ نكند، تبليغ رسالت پروردگارش را انجام
نداده است، همچنين على(ع) مانند رسول خدا(ص) ولى
مؤمنين است وولايت حضرت رسول(ص) و على(ع) و حتى
ولايت ائمه معصومين(ع) برابر با ولايت خداوند متعال است -
همان طور كه در آيه ولايت آمده است - وديگر دليل هايى كه
در گذشته آمد، به اين نتيجه مى رسيم كه بدون شك مثل اين
فقره به سبب يكى از اين دو وجه وارد شده است:
وجه اول: زمينه عمومى مردم - به غير از خواص شيعيان - را بر
اين باور آورده بودند كه امامت بدون بيعت، محقق نمى شود و
ولايت، حاصل بيعت است. امام نيز با توجه به اين زمينه فكرى
مردم، آن گونه سخن گفته اند و اگر مى خواستند به وجه
دقيق واقعى سخن بگويند لازمه اش ايستادن در برابر
باورعمومى مردم بود كه كارى بسيار مشكل آفرين بوده و در
آن وضعيت به آن احتياجى نبوده است.
شاهد بر وجود چنين زمينه اى در مردم سخنى است كه از آن
حضرت روايت شده در باره گرفتارى ايشان به بدعت ها و
تخلفات دينى كه متصديان خلافت، قبل از حضرت بر آن
حركت مى كرده اند واذهان مردم بر صحت آن ها شكل گرفته
بود. به همين سبب فرموده اند: «اگر من اراده مى كردم تا
اين امور را به حالتى كه در عهد رسول اللّه بود بازگردانم،
صداى اعتراض مردم بلند مى شد وخلفاى سابق را طلب
مى كردند و سپاه از دور من متفرق مى شد».((3))
وجه دوم: اگر فرض كنيم كه چنين زمينه اى در بين مردم
نبوده است، بايد گفت كه براى اثبات وجوب اطاعت مردم از
ولايت ولى امر دو طريق ممكن بود:يكى مبتنى بر مقدمات
برهانى و واقعى و ديگرى روشى كه مورد قبول عامه مخاطبين
بوده است .حضرت(ع) روش دوم را اختيار كردند،
پس استدلال امام، چيزى شبيه جدل است و به وسيله آن،
مدعاى خود را ثابت كردند و راه ديگرى را كه احتياج به بعضى
از مقدمات غير واضح نزد مخاطب داشت، رها كردند.
3 - امام على(ع) در خطبه اى كه كمى قبل ازشهادتشان ايراد
كرده اند فرموده اند:
فاما حقكم علي فالنصيحة لكم ما صحبتكم والعدل و توفير
فيئكم عليكم و تعليمكم كي لاتجهلوا وتاديبكم كيما تعلموا، و
اما حقى عليكم فالوفاءبالبيعة والنصيحة في المشهد
والمغيب والاجابة حين ادعوكم والطاعة حين آمركم...،((4))
«اما حق شما بر من، آن كه از خيرخواهى نسبت به شما دريغ
نورزم و بيت المال را ميان شما عادلانه تقسيم كنم و شما را
آموزش دهم تا نادان نباشيد وشما را تربيت كنم تا راه و رسم
زندگى را بدانيد. اماحق من بر شما اين است كه به بيعت با
من وفادارباشيد، در آشكار و نهان براى من خيرخواهى
كنيد،هرگاه شما را فراخواندم اجابت و هرگاه فرمان
دادم اطاعت كنيد».
امام (ع) از موارد حق خودشان بر امت، وفاى به بيعت را بر
شمردند. از لوازم حق نزد عقلا آن است كه آن را به صاحبش ادا
كنند. دلالت اين عبارت بروجوب وفاى به بيعت با كسى كه
حق ولايت دارد،تمام و واضح است، اما هيچ دلالتى بر مشروط
شدن فعليت ولايت ولى امر و يا وجوب اطاعت از او به بيعت،
ندارد. حضرت، قبل از بيان اين فقره رازثبوت اين حق را براى
خود بيان كرده وفرموده اند:
اما بعد ايها الناس فقد جعل اللّه سبحانه لي عليكم حقا بولايتي
امركم و منزلتي التي انزلني اللّه عز ذكره بها من بينكم، ولكم
على من الحق مثل الذي لي عليكم، والحق اوسع الاشياء في
التواصف و اضيقهافي التناصف، و ان الحق لا يجري لاحد الا
جرى عليه و لايجري عليه الا جرى له...،((5))
«اى مردم، خداوند سبحان، به واسطه ولايتم بر امرشما و
جايگاه و منزلتى كه در ميان شما براى من تعيين كرد، بر شما
براى من حقى قرار داد و بر من نيزبراى شما حقى مانند آن
قرار داد. حق، وسيع ترين اشياء در مقام توصيف و تنگ ترين
اشياء در مقام اجرا و انصاف است. حق به نفع كسى نخواهد
بود،مگر اينكه عليه او نيز جريان پيدا مى كند و عليه كسى
نخواهد بود، مگر اينكه به نفعش نيز جريان خواهد داشت ».
اين فقرات دلالت دارد كه همه حقى كه براى امام وجود دارد،
از طرف خداوند و به لحاظ ولايت اوبر امور مسلمين و
جايگاهى است كه خداوند او رادر آن قرارداده است ، پس اين
حق همانند اصل جايگاه ولايت بر امور مردم است، الهى و از
طرف خداوند است.
4 - باز در همين خطبه فرمودن
«يا معشر المهاجرين و الانصار و جماعة من سمع كلامي، او ما
اوجبتم لي على انفسكم الطاعة؟ امابايعتموني على الرغبة؟ الم
آخذ عليكم العهد بالقبول لقولي؟ اما كانت بيعتي لكم اوكد من
بيعة ابي بكر وعمر؟ فما بال من خالفني لم ينقض عليهما حتى
مضياو نقض علي ولم يف لي؟ اما تعلمون ان بيعتي تلزم الشاهد
منكم و الغائب؟ فما بال معاوية و اصحابه طاعنين في بيعتي و
لم لم يفوا بها لي و انا في قرابتي وسابقتي و صهري اولى بالامر
ممن تقدمني...،((6))
«اى گروه مهاجرين و انصار و تمامى كسانى كه صداى مرا
مى شنويد، آيا شما برخودتان اطاعت مراواجب نكرديد؟ آيا با
رغبت و ميل خودتان با من بيعت نكرديد؟ آيا من از شما عهد
نگرفتم كه سخن مرا قبول كنيد؟ آيا بيعت من با شما محكم تر
ازبيعت ابوبكر و عمر نبود؟ چرا آنان كه با من مخالفت مى كنند
با آن دو مخالفت نكردند وعهدشان را نشكستند، ولى عهد مرا
نقض كردند و به من وفا نكردند؟ آيا نمى دانيد كه بيعت من بر
شاهدو غايب شما لازم و واجب است؟ پس چرا معاويه واصحاب
او بيعت مرا شكستند و به آن وفا نكردنددر حالى كه من به
سبب نزديكى به رسول خدا وسابقه در اسلام و دامادى پيامبر
در اين امرسزاوارتر از افراد قبل از خود بودم؟...»
اين فقرات نيز بر لزوم وفاى به بيعت، هرگاه بيعت با شخصى
باشد كه مستحق ولايت است، دلالت مى كند و حضرت به اين
لازمه بين و روشن بر افراداحتجاج كرده اند، ولى هيچ دلالتى
بر نفى وجوب اطاعت و يا نفى ولايت از امام(ع) در حالت
عدم بيعت با ايشان ندارد. بلكه جمله بعدى حضرت كه فرمود:
«آيا سخن رسول خدا(ص) را در روز غديرخم در باره ولايت و
موالات من نشنيديد؟» بر ثبوت اين ولايت و وجوب اطاعت
دلالت مى كند. اين سخن پيامبر در باره ولايت على (ع) همان
سخن خداوند متعال و ابلاغ آن است كه: «اى پيامبر آنچه را از
طرف پروردگارت بر تو نازل شده است، ابلاغ كن، پس اگر
چنين نكنى تبليغ رسالت پروردگارت را انجام نداده اى ».
به طور كلى، دلالت اين فقرات بر وجوب وفاى به بيعت واضح
و روشن است و بر مشروط بودن ولايت و يا وجوب اطاعت به
بيعت دلالت ندارند،بلكه چه بسا به قرينه فقره بعدى بر خلاف
آن نيزدلالت مى كند.
5 - سخن على(ع) در باره مروان بن حكم هنگامى كه در جنگ
جمل اسير شده بود و امام حسن و امام حسين(ع) در نزد
پدرشان او را شفاعت و حضرت وساطت آن دو را پذيرفت و او را
رها كرد، صحبت كردند و ايشان قبول كردند، سپس آن دو
گفتند: اى اميرالمؤمنين(ع) آيا با شما بيعت كند؟
حضرت فرمود:
«الم يبايعني بعد قتل عثمان؟ لاحاجة لي في بيعته انها كف
يهودية لو بايعني بكفه عشرين مرة لغدربسبته »،((7))
«مگر پس از كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد؟مرا به بيعت
او نيازى نيست! دست او دست يهودى است، اگر بيست مرتبه
با دست خود بيعت كند بانشيمنگاه خود آن را مى شكند».
از جمله اخير حضرت اين گونه فهميده مى شود كه آنچه
مترتب بر بيعت مى باشد، وفاى به آن است ووفاى به آن لازم
است، ولى مروان غدار است و بادست بيعت مى كند و با
نشيمنگاه خود آن را در نهان مى شكند، پس هيچ احتياجى به
بيعت او نيست. اين سخن بر وجوب وفاى به بيعت دلالت
مى كند ولى هيچ دلالتى بر مشروط بودن فعليت ولايت الهى
ووجوب اطاعت از ولى امر به بيعت ندارد.
6 - حضرت امير (ع) در نامه اى به طلحه و زبير وعائشه
نوشته اند:
من عبداللّه على امير المؤمنين الى طلحة و الزبير وعائشة،
سلام عليكم، اما بعد يا طلحة و يا زبير فقدعلمتما و ان كتمتما
اني لم ارد الناس حتى ارادوني ولم ابا يعهم حتى بايعوني و
انكما ممن ارادنى وبايعني، و ان العامة لم تبايعني لسلطان
غالب ولالعرض حاضر، فان كنتما بايعتماني طائعين فارجعاعما
انتما عليه و توبا الى اللّه عزوجل من قريب، و ان كنتما بايعتماني
كارهين فقد جعلتما لي عليكماالسبيل باظهاركما الطاعة و
اسراركما المعصية،ولعمري ما كنتما باحق المهاجرين بالتقية
والكتمان انك يا زبير لفارس رسول اللّه(ص) و حواريه، وانك يا
طلحة لشيخ المهاجرين و ان دفعكما هذاالامر من قبل ان
تدخلا فيه كان اوسع عليكما من خروجكما منه بعد اقرار كما به
و قد عرفتما منزلتي من رسول اللّه(ص).
وقد زعمتما اني قتلت عثمان بن عفان فبيني و بينكمامن
تخلف عني و عنكما من اهل المدينة ثم يلزم كل امرىء بقدر ما
احتمل.
وقد زعمتما اني آويت قتلة عثمان فهؤلاء بنو عثمان اولياءه
فليدخلوا في طاعتي ثم يخاصموا الى قتلة ابيهم، و ما انتما و
عثمان ان كان قتل ظالما اومظلوما.
وقد بايعتمانى و انتما بين خصلتين قبيحتين: نكث بيعتكما و
اخراجكما امكما من بيتها الذي امر اللّهتعالى ان تقرفيه، و اللّه
حسبكما. فارجعا ايهاالشيخان عن رايكما فان الان اعظم امركما
العار من قبل ان يجتمع العار والنار،((8))
«از بنده خدا على اميرالمؤمنين(ع) به طلحه و زبير وعائشه،
سلام عليكم، اى طلحه و اى زبير، شمامى دانيد - اگر چه
پنهان مى داريد - كه من براى حكومت در پى مردم نرفتم تا آنان
به سوى من آمدند و با آنان بيعت نكردم تا آنان با من
بيعت كردند. شما دو نفر از كسانى بوديد كه به سوى من آمدند
و بيعت كردند.
بيعت عموم مردم با من، نه از روى ترس قدرتى مسلط بود و نه
براى به دست آوردن مال. اگر شمادو نفر از روى ميل و رضا
بيعت كرديد، تا دير نشده از راهى كه در پيش گرفته ايد باز
گرديد و در پيشگاه خداوند توبه كنيد، و اگر با اكراه بيعت
كرديد با اين كار خود كه به ظاهر اظهار طاعت و در
نهان سرپيچى كرديد، راه مرا براى مؤاخذه تان بازگذاشتيد. به
جانم سوگند! شما از ساير مهاجرين سزاوارتر به پنهان داشتن
عقيده و پنهان كارى نيستيد. اى زبير، اى اسب سوار و ياور
رسول خدا(ص) و اى طلحه، اى شيخ مهاجرين ، اگر درآغاز
بيعت، كنار مى رفتيد و بيعت نمى كرديدآسان تر بود كه بيعت
كنيد و سپس به بهانه اى سرباززنيد، در حالى كه شما جايگاه
من را نسبت به رسول خدا(ص) مى دانستيد.
شما پنداشته ايد كه من عثمان را كشتم، بياييد تاكسانى از
مردم مدينه كه نه با من هستند و نه با شماميان ما داورى
كنند. پس هركس به اندازه جرمى كه در آن حادثه داشته است،
مسئوليت آن رابپذيرد.
شما گمان كرديد كه من قاتلان عثمان را پناه دادم.اين
فرزندان عثمان، اولياى او هستند، بايد اول درطاعت من در
آيند، سپس براى محاكمه ولى قاتلان پدرشان نزد من اقامه
دعوا كنند. اصلا شما دو نفر به عثمان چه ارتبطى داريد، او
مظلوم يا ظالم كشته شده باشد؟
شما با من بيعت كرديد آن گاه مرتكب دو رفتارزشت شديد:
بيعت خود را شكستيد و مادرتان را ازخانه اش كه خداوند امر
كرده بود تا در آن بماندبيرون آورديد و خداوند براى شما كافى
است.
اى دو پير ، هم اكنون بزرگ ترين مشكل شما، ننگ است، از راى
خود باز گرديد پيش از آنكه ننگ وآتش دوزخ هر دو دامن
گيرتان شود .»
اين گفتار به صورت واضح بر اين دلالت مى كند كه نقض
بيعت و پيمان شكنى، خصلتى بسيار زشت است كه مداومت بر
آن و توبه نكردن از آن، باعث عذاب و آتش است و بدون شك
معصيتى است كه سبب دخول در جهنم مى شود. حضرت در
ابتداى كلامشان نيز فرموده اند: «اگر شما دو نفر از روى ميل و
رضا بيعت كرده ايد تا دير نشده است از راهى كه در پيش
گرفته ايد بازگرديد و به پيشگاه خدا توبه كنيد». اين كلام
حاكى از آن است كه عمل كردن برخلاف مقتضاى بيعت،
گناهى است كه توبه از آن به درگاه الهى واجب است.
دلالت كلام حضرت بر وجوب وفاى به بيعت وگناه شكستن
آن روشن است، اما در آن، هيچ دلالتى بر مقيد بودن فعليت
ولايت و يا وجوب اطاعت ازولى امر الهى به بيعت، وجود ندارد،
مگر به گمان وجود مفهوم در عبارت حضرت: «اگر در
آغازبيعت كنار مى رفتيد و بيعت نمى كرديد، آسان تر بودكه
بيعت كنيد و سپس به بهانه اى سرباز زنيد» و ماضعف اين
سخن را در حديث سابق بيان كرديم.
علاوه بر اينكه آسان تر بودن كار آن دو نفر درصورت عدم
بيعتشان با امام(ع)، اقتضاى عدم معصيت به صورت كلى را
ندارد، بلكه فقط مى رساند كه در آن صورت گناه نقض بيعت
رانداشتند، اما در هر دو صورت عقاب عدم اطاعت ازولى امر
دامن گير آنان است.
7 - اميرالمؤمنين(ع) در روايتى طولانى كه جابرنقل كرده است
بعد از بيان تخلف بعضى از افرادى كه امر شده بودند تا با سپاه
اسامه بروند ولى بازگشتند، آنها فرمودند:
فخلفوا اميرهم مقيما في عسكره و اقبلوا يتبادرون على الخيل
ركضا الى حل عقدة عقدها اللّه عز وجل لي و لرسوله(ص) في
اعناقهم فحلوها و عهد عاهدوااللّه و رسوله فنكثوه، وعقدوا
لانفسهم عقدا ضجت به اصواتهم و اختصت به آراؤهم من غير
مناظرة
لاحد منا بني عبدالمطلب او مشاركة في راي اواستقالة
لما في اعناقهم من بيعتي،
((9))
«از امير لشكرشان سرپيچى كردند و با شتاب بازگشتند تا
عقدى را كه خداوند عز وجل براى من ورسول خدا (ص)
برگردنشان نهاده بود، بگسلند و آن را گسستند و عهدى را
كه با خدا و رسول بسته بودندبكنند و آن را شكستند و براى
خود عقدى بستند كه صدايشان به آن بلند شد و آن را مختص
خود قراردادند بدون اينكه هيچ يك از ما فرزندان عبدالمطلب
را در نظر بگيرند يا درمشورت شريك كنند يا نسبت به بيعتى
كه من برگردن ايشان داشتم،حليت بخواهند.
اين تعبير امام(ع) كه فرمود: «شكستن عقد و عهدى كه خداوند
آن را برگردنهايشان قرار داده بود»،عبارت ديگرى از وجوب
التزام آنان به اين عقد وپيمان است. سخن آخر ايشان كه
فرمود: «بدون اينكه » نسبت به بيعتى كه من برگردن ايشان
داشتم حليت بخواهند»، دليل بر وجوب وفاى به بيعت وعدم
جواز شكستن آن است.
8 - امام على(ع) در بخش ديگرى از همين روايت فرمودند:
و اما الثالثة يا اخا اليهود فان القائم بعد النبى(ص)كان يلقاني
معتذرا في كل ايامه و يلوم غيره ماارتكبه من اخذ حقي و نقض
بيعتي و يسالني تحليله فكنت اقول: تنقضي ايامه ثم يرجع الى
حقي الذي جعله اللّه لي... .
ولو لم اتق هذه الحالة [يعني(ع) تفرق عصبة المسلمين] يا اخا
اليهود ثم طلبت حقي لكنت اولى ممن طلبه لعلم من مضى
من اصحاب رسول اللّه(ص)و من بحضرتك.. فضلا عن
استحقاقي ذلك بالوصية التي لامخرج للعباد منها والبيعة
المتقدمة في اعناقهم ممن تناولها...»،((10))
«اى برادر يهودى، آن كسى كه بعد از رسول خدا(ص)زمامدار
شد در همه ايام حكومتش با حالت عذرخواهى با من روبه رو
مى شد و در آنچه مرتكب شده و حق مرا گرفته و عهد مرا
نقض كرده بود،ديگران را سرزنش مى كرد و از من مى خواست
كه اورا ببخشم، پس من مى گفتم: ايام او سپرى خواهد
شدسپس حقى كه خداوند براى من قرار داده است به من باز
خواهد گشت... .
اگر از تفرقه بين جماعت مسلمين پرهيز نمى كردم وحق خود
را طلب مى كردم، سزاوارترين فرد به آن بودم، زيرا اصحاب
رسول خدا(ص) - چه آنها كه مرده اند و چه آنها كه زنده اند -
مى دانستند كه من به اين امر از همه تواناتر و شايسته ترم... و
اين غيراز استحقاق من به سبب وصيتى است كه مردم
هيچ گريزى از آن ندارند و بيعتى كه از گذشته برگردن آنان
بوده است ...».
اين سخن حضرت(ع) كه فرموده اند: « خليفه اول به سبب
گرفتن حق من و شكستن عهد من با حالت غدرخواهى با من
روبه رو مى شد و از من مى خواست اورا ببخشم »، بر اين دلالت
دارد كه بيعت ابوبكر وساير امت اسلامى در روز غدير با آن
حضرت به ولايت، براى آن حضرت برگردن آنان حقى
ايجادكرده است و وفاى به آن بيعت بر آنان واجب
بود.همچنين سخن امام(ع) كه فرمود: «البته اين غير
ازاستحقاق من به سبب وصيتى است كه مردم هيچ گريزى از
آن ندارند...» دلالت مى كند كه بيعت،ايجاد حق مى كند و وفاى
به آن واجب است.
9 - حضرت على(ع) در همين روايت بعضى ازمطالبى راكه بعد
از وفات عمر براى اهل شورى گفته اند، ياد آورى مى كنند:
... و اوضحت لهم ما لم يجهلوه من وجوه استحقاقي لها دونهم
و ذكرتهم عهد رسول اللّه(ص) اليهم وتاكيد ما اكده من البيعة
لي في اعناقهم دعاهم حب الامارة و... الى تناول ما لم يجعل
اللّه لهم...،((11))«... و براى آنان آنچه را كه به آن نا آگاه نبودند
ازوجوه استحقاق من و نه آنان براى اين امر توضيح دادم.
وصيت رسول خدا(ص) را به ايشان و تاكيد آن را به بيعت با من
كه بر گردن آنهاست، به يادشان آوردم، اما حب مقام و
حكومت... باعث شد تاآنچه را كه خداوند براى آنها قرار نداده
بود، دردست بگيرند»
مى بينيم امام(ع) بيعتى را كه در زمان رسول خدا(ص) براى
ايشان گرفته شده است، يكى از وجوه استحقاق خود به ولايت
مى شمارند و اين نيست مگر آن كه وفاى به بيعت و رعايت آن
واجب باشد.
در كلام امام(ع) وصيت رسول خدا(ص) به
ولايت اميرالمؤمنين(ع) جدا از بيعت ذكر شده است و اين خود
دليل بر آن است كه هر يك از اين دو موضوع مستقلا وجهى
براى استحقاق است. مكررا به اين نكته توجه داده ايم كه فعليت
ولايت ائمه معصومين(ع) به هيچ وجه به بيعت مشروط
نيست،بلكه ايشان اولياى امر و واجب الاطاعة هستند وبيعت با
شخصى كه ولى و واجب الاطاعة است منعقد مى گردد و هيچ
منافاتى ندارد كه خود بيعت نيز سبب تام و مستقلى براى
وجوب وفا باشد.
10. در كنز الدقائق به نقل از ثواب الاعمال و دربحارالانوار به
نقل از كمال الدين از امام صادق(ع)نقل شده كه
اميرالمؤمنين(ع) فرمودند:
ان في النار لمدينة يقال لها: الحصينة، افلا تسالونى ما فيها؟
فقيل له: وما فيها يا اميرالمؤمنين(ع)؟ قال:فيها ايدي
الناكثين،((12))
«در جهنم شهرى است كه به آن حصينه گفته مى شود. آيا
نمى پرسيد كه در آن چيست؟ گفتند: اى اميرالمؤمنين درون
آن چيست؟ فرمود: در آن دستهاى عهد شكنان قراردارد».
اين سخن امام (ع) دليل بر آن است كه شكستن بيعت حرام
است و گناهى است كه باعث داخل شدن درآتش مى گردد.
11 - قوله(ص) في جواب على(ع) حيث قال:«فاسال اللّه ان
يعطيها - يعني الشهادة - لي بين يديك» فاجاب(ص): فمن يقاتل
الناكثين و القاسطين والمارقين؟((13))
«رسول خدا در جواب على(ع) كه گفته بود: «از خدابخواه كه
شهادت در ركاب شما را به من عطا كند»،فرمودند: پس چه
كسى با عهد شكنان و ظالمان وخارج شدگان از دين، جنگ
كند؟»
حضرت رسول(ص) جنگ با عهد شكنان را ازوظايف على(ع)
قرار داده اند، پس بدون شك، عهدشكنى حرام است و مجوز يا
موجب جنگ باشخص عهد شكن است.
12 - علامه مجلسى در كتاب بحارالانوار، در باب امر خداوند و
رسول به جنگ با ناكثين و قاسطين ومارقين - عهد شكنان و
ظالمان و خارج شدگان ازدين - ... پنج حديث را نقل كرده
است كه همگى برمطلوب ما دلالت مى كنند.((14))
از همه رواياتى كه نقل شد، وجوب وفاى به بيعت به دست
مى آيد و اينكه نقض و شكستن بيعت،گناهى بزرگ است.
همانطور كه گفته شد، اين ادله،مطلق اند و وجوب وفاى به
بيعت در اين روايات به چيزى مشروط نشده است به جز در
روايتى كه بحار از امالى شيخ طوسى نقل كرده است كه در
آن تعبيرى وجود دارد كه چه بسا گفته شده كه مقيداين ادله
است. در اين روايت آمده است: حضرت امير (ع) در نامه اى به
اميران لشكر نوشته اند:
من عبداللّه اميرالمؤمنين [علي] الى اصحاب المسالح: اما بعد،
فان حقا على الوالي ان لايغيره عن رعيته فضل ناله و لامرتبة
اختص بها و ان يزيده ماقسم اللّه له دنوا من عباده و عطفا
عليهم، الا و ان لكم عندي ان لا احجبن دونكم سرا الا في
حرب، ولااطوى دونكم امرا الا في حكم، ولا اوخر لكم حقاعن
محله و ان تكونوا عندي في الحق سواءا، فاذافعلت ذلك وجبت
لي عليكم البيعة ولزمتكم الطاعة، و ان لا تنكصوا عن دعوة
ولاتفرطوا في صلاح، و ان تخوضوا الغمرات الى الحق...((15))
«از بنده خدا، على اميرمؤمنان به نيروهاى مسلح ، برزمامدار
واجب است كه اگر اموالى به دست مى آورد و يا نعمتى
مخصوص او شد، دچار دگرگونى نسبت به رعيت خود نشود،
و آنچه خدا به او داده اورا به بندگان خدا بيشتر نزديك و با
آنان مهربان تركند. حق شما بر من آن است كه جز اسرار
جنگى هيچ رازى را از شما پنهان ندارم و كارى را جز
حكم شرع، بدون مشورت با شما انجام ندهم. در پرداخت حق
شما كوتاهى نكنم و در وقت معين شده آن رابپردازم و همه
شما در حق نزد من برابر باشيد. پس هر گاه من چنين كردم،
بيعت من بر شما واجب واطاعت من بر شما لازم است و بايد از
فرمان من سرپيچى نكنيد و در انجام آنچه صلاح است
سستى نورزيد و براى حق وارد سختى ها شويد...».
در عبارات پايانى اين نامه وجوب بيعت و لزوم اطاعت مشروط
به انجام وظايف مذكور از جانب ولى امر شده است. عبارت:
«اطاعت من بر شما لازم است »، عطف تفسيرى بر وجوب بيعت
است، بنابراين مفهوم جمله آن است كه: وفاى به بيعت با
نبودشرايط مذكور، واجب نيست.
اما به نظر ما، مفاد امور ذكر شده، چيزى زايد برعمل به وظيفه
والى نيست، و از آنجا كه مفروض ما،عصمت ائمه
معصومين(ع) است، اين شرط هميشه حاصل است. بر اين
اساس، مفاد اين نامه اميرالمؤمنين مقيد مطلقات گذشته
نخواهدبود.
پس آنچه كه از جميع ادله گذشته به دست مى آيد،وجوب
وفاى به بيعت ائمه معصومين(ع) بر تمام كسانى است كه با
آنان بر ولايت بيعت كرده اند و ازهيچ كدام از اين ادله مقيد
بودن فعليت ولايت ايشان و يا وجوب اطاعت از آنان به بيعت
استفاده نمى شود.
نكته دوم:
آيا بر مسلمين واجب است با امام معصومى كه ولى امر امت
است، بيعت كنند؟ ثبوت ولايت براى اداره امت از طرف
خداوند متعال براى پيامبر اكرم(ص)و ائمه معصومين(ع) و نيز
وجوب اطاعت از ايشان در همه آنچه به امر بلاد اسلامى و اداره
امت مربوط مى شود، معلوم گرديد. همچنين گفتيم
كه فعليت ولايت و وجوب اطاعت از ايشان مشروط ومقيد به
بيعت مكلفين با ايشان نيست و هنگامى كه مسلمانان با ولى امر
بيعت كنند وفاى به بيعت برآنان واجب است. اما در اينجا بحث
در اين است كه آيا بر هر مسلمانى واجب است با ولى امر
معصوم بيعت كند؟
ما بعد از جستجوى فراوان، دليل عامى براى اثبات اين مطلب
نيافتيم و فقط در بعضى موارد به امر به بيعت در بعضى موارد
دست يافتيم. به طور كلى مى توان اين موارد را به دو بخش
تقسيم كرد:
اول: رواياتى كه در آنها امر به بيعت بااميرالمؤمنين در روز
غدير خم وارد شده است.
در صحيحه صفوان از امام صادق(ع) نقل شده است:«بعد از آن
كه رسول خدا(ص)، على(ع) را به ولايت منصوب كردند، به
مردم فرمان دادند تا با على (ع)بيعت كنند و مردم نيز چنين
كردند»....
((16))
در مرسله صفوان از امام صادق (ع) نقل شده است:«بعد از
نصب على(ع) به ولايت امر، رسول خدا(ص)به مردم فرمان
دادند تا با على(ع) بيعت كنند و مردم نيز چنين
كردند...».((17))
اين دو روايت، متضمن امر رسول خدا(ص) به بيعت مردم با
على(ع) است، ولى نسبت به همه موارد عموميت ندارد و از
طرفى احتمال دارد كه امر حكومتى از طرف رسول خدا(ص)
باشد.
شيخ مفيد در كتاب امالى با اسناد به ابى حمزه ثمالى از امام
باقر (ع) نقل كرده است:
ان اللّه جل جلاله بعث جبرئيل(ع) الى محمد(ص) ان يشهد
لعلى بن ابى طالب(ع) بالولاية في حياته ويسميه بامرة
المؤمنين قبل وفاته، فدعا نبي اللّه(ص)تسعة رهط، فقال: انما
دعوتكم لتكونوا شهداء اللّهفي الارض اقمتم ام كتمتم،((18))
خداوند عز وجل جبرئيل را به سوى محمد(ص)فرستاد تا در
حياتش برولايت على(ع) شهادت دهدو قبل از وفاتش او را
امير المؤمنين بنامد. پس پيامبر (ص) نه نفر را خواندند و
فرمودند: شما رادعوت كردم تا شاهدان خداوند در زمين
باشيد، چه اقامه شهادت بكنيد و چه آن را كتمان كنيد....
سپس پيامبر اكرم (ص) از اين افراد خواست كه يك به يك
برخيزند و به على (ع) به عنوان اميرالمؤمنين سلام كنند.
اين حديث تصريح دارد كه امر رسول خدا(ص)امتثال امر الهى
بوده است و احتمال اين كه امرحكومتى از طرف خود حضرت
باشد، در آن وجودندارد. دلالت حديث بر وجوب بيعت با ولى
امرمبتنى بر آن است كه سلام دادن اين افراد به على(ع)به
عنوان اميرالمؤمنين به معناى بيعت آنان، با على(ع) باشد ولى
اگر سلام دادن آنان - همان گونه كه در حديث آمده - فقط
شهادت آنان بر آن امر باشدو كارى كه رسول خدا(ص) انجام
داده اند شهادت گرفتن از ايشان باشد تا آنها شاهدان خداوند
براى مردم بعد از رسول خدا(ص) باشند، مفاد حديث،امر به
بيعت با على(ع) را نمى رساند. علاوه بر اين كه در حديث هيچ
عموميتى براى تمام مسلمين وجود ندارد، همچنين ولايت
ديگر معصومين(ع) راهم شامل نمى شود.
طبرسى صاحب احتجاج با اسناد خود به علقمة بن محمد
حضرمى خطبه بلند پيامبر (ص) در روزغدير را از قول امام
باقر (ع) نقل مى كند كه دربعضى از فقرات آن آمده است:
معاشر الناس، قد بينت لكم و افهمتكم و هذا علي يفهمكم
بعدي، الا و اني عند انقضاء خطبتي ادعوكم الى مصافقتي على
بيعته و الاقرار به ثم مصافقته بعدي، الا و انى قد بايعت اللّه و
علي قد بايعني، و اناآخذكم بالبيعة له عن اللّه عز وجل(فمن
نكث فانماينكث على نفسه) الاية.
... ثم قال: فامرت ان آخذ البيعة منكم و الصفقة لكم بقبول ما
جئت به عن اللّه عز وجل في علي اميرالمؤمنين والائمة من
بعده الذين هم مني ومنه... .
((19))
«اى مردم، من براى شما بيان كردم و به شما تفهيم كردم كه
اين على، بعد از من به شما تفهيم خواهدكرد. اينك پس از
پايان سخنانم شما را دعوت مى كنم تا با من براى بيعت با او و
اقرار به (ولايت)او دست بدهيد، سپس بعد از من با خود او
دست بدهيد. من با خدا بيعت كرده ام و على(ع) با من بيعت
كرده است. من از طرف خداوند عزوجل براى او از شما بيعت
مى گيرم و «هركس پيمان شكنى كند،عليه خود پيمان شكنى
كرده است ».
سپس رسول خدا بعضى از احكام خداوند را ذكركردند و
فرمودند: به من امر شده است تا از شمابراى آنچه از طرف
خداوند در مورد على(ع) اميرمؤمنان و ائمه بعد از او كه
همگى از من و از اومى باشند، بيعت بگيرم....
رسول خدا(ص) در اين خطبه مكررا به مردم امركردند تا به
على(ع) به عنوان اميرمؤمنان بيعت كنندو ساير ائمه
معصومين(ع) را نيز بر على(ع) عطف كردند. پيامبر (ص)
تصريح كردند كه خداوند متعال به او امر كرده است تا براى
زمامدارى على(ع) وساير ائمه معصومين و قبول آنچه از طرف
خدا درمورد ايشان آمده است، بيعت بگيرد.
با اين توضيحات مى توان گفت كه سخنان رسول خدا(ص) در
اين خطبه دلالت مى كند كه خداوندمتعال، بيعت على(ع) و
ساير ائمه معصومين را به عنوان اولياى امر امت بر تمامى
مسلمين واجب كرده است. پس دلالت خطبه بر وجوب بيعت
مردم با ولى امر تمام است.((20))
اما با تامل در خطبه فهميده مى شود كه مراد رسول خدا(ص)
از بيعت گرفتن براى على(ع) و ساير ائمه معصومين، خصوص
بيعت كردن با دست نبوده است، بلكه مقصود اصلى حضرت آن
بوده است كه جماعت حاضر به ولايت على و ساير ائمه
اقراركنند و اين مطلب را به ديگر مسلمانانى كه ازمحضر
پيامبر دور بوده و نمى توانسته اند خطبه حضرت را بشنوند،
برسانند تا حجت خداوند برولايت الهى و اسلامى ايشان براى
همه مسلمانان بلكه بر همه مردم تمام شود و اساس نظام
اصيل اسلامى بر پايه آنچه كه خداوند اراده كرده است،استوار
گردد، و گرنه بيعت كردن با دست مراد نبوده است، حتى
مى توان اين خطبه را دليلى بر عدم اراده معناى دست دادن از
بيعت در احاديث ديگر ازجمله حديث نقل شده از امالى نيز
قرار داد.
شاهد بر معنايى كه ذكر كرديم، ملاحظه مطلبى است كه
حضرت در فقره دوم بيان كرده وفرموده اند:
... معاشر الناس، انكم اكثر من ان تصافقونى بكف واحدة و قد
امرني اللّه عز وجل ان آخذ من السنتكم الاقرار بما عقدت
لعلي(ع) من امرة المؤمنين و من جاء بعده من الائمة ...،((21))
... اى مردم! شما بيشتر از آن هستيد كه با دست بامن با بيعت
كنيد، خداوند عزوجل به من امر كرده است تا از زبانهاى شما
براى بيعت با على(ع) به عنوان اميرمؤمنان و ائمه اى كه بعد از
او مى آيند،اقرار بگيرم... .
اين عبارت بر آنچه استظهار كرديم دلالتى تام دارد،از اين رو
رسول خدا(ص) به جاى بيعت كردن بادست از مردم خواست تا
اطاعت خود را با زبان اظهار و با قلب اقرار كنند.
احتمال اينكه مراد رسول خدا(ص) وجوب بيعت تمامى
مسلمين با دست بوده است ولى به واسطه عدم امكان آن به
علت كثرت جمعيت مخاطبين ووحدت شخص بيعت شونده
از آنان خواست به جاى بيعت با دست، با زبان و قلب اقرار كنند،
احتمال بعيدى بود كه با توجه به ظواهر كلمات مجالى براى آن
نيست. قسم دوم: رواياتى است كه در خصوص بيعت بااميرالمؤمنين(ع) در زمانى كه به اداره امور امت اسلامى قيام كرده بودند، وارد شده است: 1 - نامه حضرت امير (ع) به معاويه در روزهاى آغازين بيعت:
«من عبداللّه على اميرالمؤمنين الى معاوية بن ابي سفيان، اما
بعد، فقد علمت اعذارى فيكم و اعراضي عنكم حتى كان ما
لابد منه ولا دفع له، و الحديث طويل والكلام كثير، وقد ادبر ما
ادبر و اقبل ما اقبل،فبايع من قبلك و اقبل الى في وفد من
اصحابك والسلام »،((22))
«از بنده خدا على اميرمؤمنان، به معاويه بن ابى سفيان، عذرم
را در باره شما و روى گردانيم را ازشما مى دانى كه ناگزير
بود و دفع آن ممكن نبود.
داستان دراز و سخن فراوان است، گذشته ها گذشت و آينده
پيش روى ماست، از كسانى كه نزد توهستند بيعت بگير و با
گروهى از يارانت نزد من بيا،و السلام ».
بعد از آنكه مردم با امام بيعت كردند، حضرت درنامه اى به
معاويه فرمان دادند تا از اهل شام براى حضرت بيعت بگيرد و
خودش نيز با هياتى ازاصحابش كه در حكومت به او كمك
مى كنند، به سوى آن حضرت بيايد.
امام(ع) در اين نامه به معاويه فرمان داد كه از مردم براى او
بيعت بگيرد، لازمه اين فرمان آن است كه بر مردم نيز واجب
است با امام بيعت كنند. اماعموميتى در اين فرمان نسبت به
غير اهل شام ازمسلمين ساكن در ساير بلاد وجود ندارد، همان
طوركه اطلاقى در آن نسبت به ساير ائمه معصومين(ع)،وجود
ندارد. شايد اين امر، امرى ولايى بوده كه درخصوص معاويه به
سبب امور خاص مربوط به او ويارانش صادر شده است.
2 - نامه حضرت على(ع) به جريربن عبداللّه بجلى بعد از آن كه
در گرفتن بيعت از معاويه تاخيركرد:
من عبداللّه على اميرالمؤمنين الى جرير بن عبداللّه،سلام
عليك، اما بعد، فاذا اتاك كتابي هذا فاحمل معاوية على الفصل
و خذه بالامر الجزم، ثم خيره بين حرب مجلية او سلم مخزية،
فان اختار الحرب فانبذ اليه، و ان اختار السلم فخذ بيعته و اقبل
الي والسلام،((23))
«از بنده خدا على اميرمؤمنان، به جرير بن عبداللّه،سلام عليك،
هنگامى كه نامه ام به دستت رسيد،معاويه را به يكسره كردن
كار وادار كن و با او قاطع باش، سپس او را در پذيرفتن جنگى
آواره كننده و ياسازشى خوار كننده آزاد بگذار. پس اگر جنگ
رابرگزيد آن را به او واگذار و اگر صلح را برگزيد از اوبيعت
بگير و به سوى من بيا، و السلام ».
امام (ع) در ذيل نامه، جرير را امر كرده است تا ازمعاويه براى او
بيعت بگيرد. پس گرفتن بيعت برجرير واجب و بيعت كردن
نيز بر معاويه واجب است. اما اين فرمان نيز مختص معاويه است
وعمومى از آن استفاده نمى شود.
3 - در آستانه جنگ بصره، گروهى از مردم بصره كه دچار
شبهه شده بودند، كليب جرمى را به نمايندگى از خود براى
آگاهى از حقيقت ماجراى ميان امام (ع) و اصحاب جمل نزد
امام على(ع)فرستادند. امام ماجراى خود و اصحاب جمل
رابراى كليب بيان كرد، او دريافت كه حق با امام است. آنگاه
امام به او فرمود: بيعت كن، كليب گفت:من نماينده گروهى
هستم و قبل از مراجعه به آنان به هيچ كارى اقدام نمى كنم،
امام(ع)فرمودند:
«ارايت لو ان الذين وراءك بعثوك رائدا تبتغي لهم مساقط الغيث
فرجعت اليهم و اخبرتهم عن الكلا والماء فخالفوك الى
المعاطش و المجادب، ما كنت صانعا؟» قال: كنت تاركهم و
مخالفهم الى الكلاوالماء، قال(ع): «فامدد اذن يدك، فقال
الرجل: فواللّهما استطعت ان امتنع عند قيام الحجة علي،
فبسطت يدي و بايعته(ع)، وقال: على(ع) من
ادهى العرب »،((24))
«اگر آنها تو را فرستاده بودند كه محل بارش باران رابراى آنان
بيابى، سپس به سوى آنان باز مى گشتى و ازگياه و آب خبر
مى دادى و آنها مخالفت مى كردند وبه سرزمين هاى خشك و
بى آب روى مى آوردند،تو چه مى كردى؟ گفت: آنها را رها
مى كردم و به سوى آب و گياه مى رفتم. امام فرمود: پس
دستت رابراى بيعت بگشا. مرد گفت: سوگند به خدا،
چون حجت بر من تمام شد، نتوانستم امتناع كنم، پس باامام
بيعت كردم. او گفت: على(ع) زيرك ترين مردعرب است ».
پس از اينكه بر آن مرد روشن گشت كه امام (ع) برحق است،
امام (ع) او را امر به بيعت كردند. ظاهرامر، وجوب است، اما
هيچ ظهورى در كلام على(ع)نيست كه اين وجوب الهى باشد،
شايد امر حكومتى بوده است. علاوه بر اين، همان گونه كه در
دو خبراول گذشت هيچ اطلاق يا عمومى براى ديگر مردم
وساير ائمه معصومين(ع) در اين كلام وجود ندارد. 4 - امام على(ع) در نامه اى كه آن را همراه جرير بن عبداللّه بجلى فرستادند به معاويه نوشتند: «من عبداللّه على اميرالمؤمنين الى معاوية بن ابي سفيان، اما بعد، فان بيعتي و انا بالمدينة قد لزمتك وانت بالشام لانه بايعني القوم الذين بايعوا ابا بكر وعمر و عثمان على ما بايعوهم عليه، فلم يكن للشاهدان يختار ولا للغائب ان يرد.. و اعلم يا معاوية انك من الطلقاء الذين لاتحل لهم الخلافة ولا تعقد معهم الامامة ولا يدخلون في الشورى، فادخل فيما دخل فيه المسلمون فان احب الامور الى قبولك العافية الاان تتعرض للبلاء فان تعرضت له قاتلتك و استعنت باللّه عليك... و قد ارسلت اليك و الى من قبلك جرير بن عبداللّه البجلي و هو من اهل الايمان والهجرة السابقة فبايع...»،((25)) «از بنده خدا على اميرمؤمنان به معاوية بن ابى سفيان، بيعت من در مدينه در حالى كه در شام هستى بر تو لازم و واجب است، زيرا كسانى كه باابوبكر و عمر و عثمان بيعت كردند با همان شرايط با من بيعت كردند. پس از بيعت، نه آن كه حضورداشت مى تواند (از راى خود) برگردد و نه آن كه غايب بود مى تواند بيعت را نپذيرد... بدان اى معاويه تو از آزاد شدگانى هستى كه خلافت براى آنان جايز نيست و امامت با آنان منعقد نمى شود ونمى توانند در شوراى مسلمين داخل شوند. پس درآنچه كه مسلمانان در آن داخل شدند، وارد شو.بسيار دوست دارم كه تو عافيت و آسايش رابپذيرى، مگر اينكه تو خود را در بلاء گرفتار كنى، اگر به بلا روى آورى با تو جنگ خواهم كرد و ازخداوند عليه تو كمك خواهم گرفت... و جرير بن عبداللّه بجلى را كه از اهل ايمان و مهاجرين با سابقه است، به سوى تو و اصحابت فرستادم، پس بيعت كن...».
|
|---|