| استصناع (سفارش ساخت كالا) سيد محمود هاشمى استنصاع چيست؟ استصناع عبارت از توافق با صاحبان صنايع براى ساختن شيىء
معين مانند تخت يا در براى شخص پيشنهاد دهنده است.
دراين توافقنامه،هم مواد كالا و هم عمليات ساخت آن برعهده
سازنده است، و اگرمواد از شخص پيشنهاد دهنده باشد،
دراين صورت توافق مزبور، نوعى اجاره است و اگر چيزى را
كه پيشنهاد دهنده خواهان آن است، بالفعل ساخته و آماده
شده نزدسازنده موجود است، دراين صورت توافق مزبور نوعى
خريد وفروش خواهد بود. اين سخن بدان معنا است كه
استصناع به لحاظ ماده، مانند خريد و فروش و به لحاظ
كارى كه بايد انجام گيرد، مانند اجاره است و از همين
روصحت اين عقد و كيفيت اجراى آن مورد بحث قرار گرفته
است.
اكثر مذاهب چهارگانه اهل سنت برصحت استصناع اتفاق نظر
دارند، اما با اين حال، سخنان ايشان دراين باب بسيار متفاوت
است. بيشتر ايشان، استصناع را ازباب بيع سكلكم به شمار
آورده اند. حنفى ها راى درست تر را آن مى دانند كه استصناع،
نوعى بيع معدوم است كه برخلاف قاعده و از باب اينكه عامه
مردم آن را پذيرفته انديا از باب استحسان،حكم به صحت آن
شده است. آنان كه استصناع را از باب بيع سلم دانسته اند، همه شروط بيع سلم از جمله پرداخت تمام ثمن درمجلس عقد و لازم بودن عقد را در استصناع نيز شرط مى دانند، اما آنان كه استصناع را از باب بيع معدوم شمرده اند، آن را مشروط به هيچ يك ازاين شروط ندانسته و عقد آن را نيز عقد غير لازم مى دانند. براين راى، هرگاه سازنده، كالا را ساخت، سفارش دهنده، در گرفتن يا نگرفتن آن و فسخ عقد، خياردارد زيرا او چيزى را خريده كه آن را نديده بود، بنابر اين خياررويت را خواهد داشت.((1)) آراء فقهاى شيعه در باب استصناع
ظاهر سخن شيخ طوسى در كتاب خلاف باب سلم ، بطلان عقد
استصناع نزد فقهاى شيعه است، وى مى گويد:
استصناع چكمه و كفش و ظروف چوبى و رويى و مسى
وآهنى، جايز نيست. راى شافعى همين است، اما ابوحنيفه آن را
جايز مى شمارد چرا كه مردم برآن اتفاق نظر دارند.
دليل ما بربطلان استصناع آن است كه به اجماع مذهب ما،
برسازنده واجب نيست كه شيىء ساخته شده را تسليم مشترى
كند و مى تواند كه آن را تسليم كند يابهاى آن را برگرداند. از
طرفى، قبض آن برمشترى لازم نيست، و اگر اين عقد صحيح
مى بود، نبايد چنين باشد. دليل ديگر بربطلان استصناع آن است كه كالاى سفارش شده، مجهول بوده و نه عين آن معلوم است و نه صفت آن، و عقد برمجهول، ممنوع است.((2))
همو در باب سلم كتاب
مبسوط مى گويد:
هيچ يك از فقهاى
پس از شيخ طوسى متعرض اين مساله با عنوان ((استصناع))
نشده اند،اگر چه از برخى از سخنان ايشان در مباحث سلف و
شروط آن و موارد درستى و نادرستى آن، بطلان عقد سفارش
ساخت برمى آيد. اگر آنچه ميان سفارش دهنده و سازنده، واقع شده، صرف و عده خريد كالايى درصورت ساخت آن باشد، بدون شك اين وعده نه عقد است و نه امرى كه وفاى به آن واجب باشد. اما آنچه درارتكاز عرفى و عقلايى وجود دارد، غير ازاين است، و دست كم درپاره اى ازموارد استصناع، التزام و عقد و مسووليت طرفينى ميان سفارش دهنده و سازنده ديده مى شود، مبنى براين كه سازنده، كالا را براى سفارش دهنده بسازد و سفارش دهنده نيز آن را تحويل بگيرد و خريد آن را تضمين كند.اين حالت دراكثر موارد استصناع به وضوح ديده مى شود، خصوصا با توجه به گسترش امروزى اين گونه معاملات و اين كه اگر سفارش دهنده ملتزم به گرفتن كالا نباشد،خطر و خسارت فراوانى متوجه سازنده خواهد بود. با در نظر گرفتن توليد انبوه كالاى ساخته شده يا ساخت آن برطبق ذوق و سليقه خاص سفارش دهنده، اگروى ملتزم به گرفتن آن نباشد، سازنده قطعا زيان خواهد ديد. پس دراين مساله بايد بحث شود كه آيا مى توان استصناع را ولو فى الجمله در قالب يكى از عقدهاى الزام آور گنجانيد يا چنان كه از ظاهر سخنان شيخ طوسى برمى آيد چنين امرى ممكن نيست؟ توجيهاتى براى صحت استصناع صحت استصناع درقالب يكى ازتوجيه هاى ذيل قابل تصور است:
1- استصناع، عقد مستقلى است كه مانند ديگر عقود لازم،
براى دو طرف عقد الزام آور است.
2- استصناع يكى از اقسام عقد بيع است.
3- استصناع يكى از اقسام عقد اجاره يا شبه اجاره مانند جعاله
است.
4- استصناع، تركيبى از چند عقد است. 5- استصناع عقد نيست، بلكه امر به ساختن است به نحو تضمينى.
توجيه نخست:
اين تفسير از استصناع را كه برخى از نويسندگان جديد بدان
گرايش دارند، به يكى دو صورت مى توان تقرير كرد:
الف: استصناع عقد مستقلى است و با آن، مفهوم خاصى متمايز
از مفهوم بيع و اجاره انشاء مى شود. به موجب اين عقد، سازنده
مسوول ساخت كالا و تحويل آن به سفارش دهنده است و
سفارش دهنده نيز درقبال آن، مسوول پرداخت بهاى مورد
توافق به سازنده است.
اين تقرير مورد اشكال است، چرا كه استصناع جز درخواست
ساخت، معنايى ندارد و اين يك مفهوم تكوينى است، نه مفهوم
انشايى اعتبارى مانند بيع و اجاره و ديگر عناوين معاملات. پس
معناندارد كه استصناع با همان معنا و مفهوم لغوى خود،
منشامعاملى دراين عقد مستقل باشد، بلكه به ناچار بايد اين
معناى استصناع به انشاء يك مفهوم ديگرى كه اعتبارى است
برگردد.
اين مفهوم اعتبارى، يا تمليك عين شيىء ساخته شده است كه
دراين صورت بيع خواهد بود و يا تمليك عمل سازنده است كه
دراين صورت اجاره يا شبه اجاره خواهد بود.
بنابراين، عقد استصناع عقد مستقلى نيست و به يكى از
احتمالات ديگر باز مى گردد.
ب: منشا معاملى ميان دو طرف، عبارت است از اتفاق آن دو
براين كه سازنده آنچه را سفارش دهنده مى خواهد، بسازد و به
او عرضه دارد تا او هم درموعدمقرر آن را به قيمتى كه پيشتر
برآن توافق كرده بودند يا بعدها برآن توافق مى كنند، ازسازنده
بخرد. براين اساس، عقد بيع، بعداز اين توافق يعنى بعد از
آماده شدن مصنوع، بسته خواهد شد، اماعقدى كه فعلا واقع
شده، عقد استصناع است كه عبارت است از توافق ميان سازنده
و سفارش دهنده برالتزام هريك از آن دودرقبال ديگرى به
كارى كه مطلوب ديگرى است و نفع او در آن است. سازنده
ملتزم به تهيه صنعت خويش و عرضه آن در وقت مقرر به
سفارش دهنده براى خريد آن است و سفارش دهنده نيز بعد از
آماده و عرضه شدن صنعت، ملتزم به خريد آن به قيمتى است
كه پيشتر ياهنگام خريد برآن توافق كرده اند.
همين اندازه درصدق عنوان عقد براستصناع كفايت مى كند و
نيازى به شرط بيع يا تمليك نيست زيرا عقد، چيزى جز التزام
و تعهد درقبال التزام و تعهدى ديگرنيست و به سخنى ديگر،
عقد يك التزام طرفينى متقابل به امرى متفق عليه است.
بنابراين، با تمسك به برخى از ادله صحت و نفوذ عقود، مثل
((اوفوابالعقود))((4)) مى توان گفت: وفاى به اين عقد نيز
لازم است. اثر لزوم اين عقد نيز عبارت است از: وجوب ساخت
برسازنده و وجوب خريد برسفارش دهنده، پس از اتمام ساخت.
اين وجوب، وجوب تكليفى است.
تقريب دوم نيز مورد اشكال است زيرا عقد : صرف التزام قطعى
به انجام كارى براى ديگرى چه التزام مطلق وچه در مقابل
التزامى ديگر نيست، و گرنه هرگونه تعهدقطعى به انجام
كارى براى ديگرى را بايد عقدى واجب الوفا دانست، چنان كه
مثلا اگر كسى ملتزم شد فلان روز از خانه خارج شود درقبال
آن كه ديگرى نيز درهمان روز يا روز ديگر از خانه خارج شود، يا
مثلا كسى ملتزم شد كه براى ديدن دوستش به مسافرت برود
ويا التزام هايى از اين قبيل را بايد از عقدهاى لازم و واجب الوفا
به شمار آورد، درحالى كه از نظر فقهى بدون هيچ اشكالى اين
قبيل التزام ها نوعى وعده غير الزام آور به حساب مى آيند.
ادعاى اين كه اين قبيل التزام ها به حكم اجماع و سيره
ازوجوب خارج گشته اند وگرنه اينها نيز مشمول عموماوفوا
بالعقود مى بودند، ادعايى بى دليل است وفرضا كه چنين
ادعايى جا داشته باشد، چرا در مورد استصناع نتوان بدان
تمسك جست؟ آنچه فعلا به ذهن نگارنده خطور مى كند و
شايد درآينده بحث بيشترى دراين باره داشته باشيم، آن است
كه عقد، صرف التزام قطعى به كارى نيست وگرنه هرگونه
وعده قطعى به انجام كارى، عقد شمرده مى شد. فرق ميان
عقد ووعده يا شروط ابتدايى،اين نيست كه عقد قطعى است و
وعده مردد و مشكوك مى باشد، همچنين فرق اين دو درآن
نيست كه عقد مشتمل بردو التزام دو جانبه ووعده فقط
مشتمل بر يك التزام يك طرفه است چرا كه دربرخى از عقود
مثل هبه نيز التزام، يك جانبه است. عقد عبارت است از التزام
به رابطه اى اعتبارى كه به واسطهء همين التزام ميان دو طرف
پديدآمده است، مانند التزام به تمليك يا التزام به پرداخت حقى
به ديگرى يا زوجيت يا ولايت يا هررابطهء قانونى ديگر.ازالتزام
تكليفى به انجام عملى، هرگز يك رابطهء وضعى پديد نمى
آيد، بلكه حتما دراين جا بايد يك رابطهء وضعى متعلق بدان
وجود داشته باشد و ا لتزام، عبارت است از انشاء همين رابطه
وضعى به صورت مسبب شخصى كه موضوع امضا و اعتبار
قانونى عقلايى يا شرعى است.
براين اساس، التزام سازنده به ساختن كالا در قبال التزام
سفارش دهنده به خريد آن بعد از ساخت، عقد نيست مگر اين
كه اين التزام به تمليك عين يا عمل يابه پرداخت حقى از
سازنده به سفارش دهنده بازگردد كه دراين صورت التزام
مذكور به همان عقد بيع يا اجاره و امثال آن باز مى گردد و
عقد مستقلى نخواهدبود.
چنان كه خواهد آمد تمسك به ادله اى مثل ((المومنون عند
شروطهم))((5)) نيز چيزى بيش ازصحت شرط و نفوذ آن را
ضمن عقد ثابت نمى كند و براى اثبات صحت اصل عقد جديد،
نمى توان بدان تمسك جست.
دراين جا به طرح دو اشكال و پاسخ آنها مى پردازيم:
اشكال اول:
چه مانعى وجود دارد كه بگوييم: دراين مقام،
سفارش دهنده مالك حق ساخت و تهيه آن كالا توسط سازنده
مى شود و درقبال آن، سازنده مالك حق خريد آن از سوى
سفارش دهنده مى گردد؟ براين اساس،هريك ازاين دو،
ديگرى را به پرداخت حق خود ملزم مى كند و دراين صورت،
التزام مذكور،متعلق به يك رابطهء وضعى است يا پى آمد آن
ايجاد يك رابطهء وضعى است و بنابراين، عقد خواهد بود.
پاسخ: پذيرش اين سخن فرع برآن است كه هريك از اين دو
عملى كه دو طرف درقبال يكديگر ما لك آن مى شوند، ماليت
داشته باشد تا تمليك آن را بتوان تصور كرد، ودراين صورت،
استصناع همان عقد اجاره خواهد بود، مانند آن كه كسى را
براى دوخت پيراهنى اجاره كنند و در قبال آن مثلا فرزندش را
با سوادكنند. تمليك يااختصاص، فقط دراموال انشا مى شود و
تطبيق آن برمورد استصناع چنان كه در بررسى توجيه سوم يا
چهارم شرح خواهيم داد، با اشكال مواجه است. به هرحال، اين
توجيه،به همان نظريه تركيب استصناع ازدو عقد بيع و اجاره و
اين كه استصناع عقد مستقلى خارج از اين دو عقد نيست، باز
مى گردد.
در ادامه اين مقال بحث بيشترى درباره لزوم اين گونه التزام
ها خواهد آمد.
اشكال دوم:
از پاره اى از روايات كه درباب نهى از بيع ماليس
عندك آمده است،چنين استفاده مى شود كه هر معاقده و يا
گفتگويى براى خريد كالايى كه فروشنده بايد در آينده آن را
تهيه كند يعنى فعلا نزد او آماده نيست شرعا نادرست است مگر
اين كه هريك از دو طرف بعد از تهيه آن كالا مختار باشند كه
آن را بفروشد يا نفروشد و بخرد يا نخرد. براين پايه، وجوب
خريد كالاى ساخته شده براساس مقاوله اوليه برشخص
سفارش دهنده، خلاف مفاد اين روايات بوده و محكوم به فساد
و بطلان است.
درروايت صحيح معاويه بن عمار آمده است:
قال: قلت لابى عبداللّه (ع): يجيئنى الرجل يطلب منى بيع
الحرير وليس عندى منه شيىء، فيقاو لنى عليه و اقاوله فى الربح و الاجل حتى نجتمع
على شيىء، ثم اذهب فاشترى له
الحرير فادعوه اليه. فقال: ارايت ان وجد بيعا هو احب اليه مما
عندك ايستطيع ان ينصرف اليه و يدعك او وجدت انت ذلك
اتستطيع ان تنصرف اليه و تدعه؟ قلت: نعم. قال: فلا باس،
معاويه بن عمار مى گويد: به امام صادق(ع) عرض كردم:
شخصى نزد من مى آيد و از من حرير مى خواهد درحالى كه
هيچ حريرى نزد من نيست، درباره آن حرير و ميزان سود و
مدت باهم گفتگو مى كنيم و به توافق مى رسيم.سپس من
مى روم و براى او حرير مى خرم واو را براى بردن آن حرير فرا
مى خوانم.
امام فرمود: اگر او به معامله ديگرى دست يافت كه بدان راغب
تر است از آنچه نزد تو است، آيا مى تواند از معامله با تو منصرف
شود و به آن معامله رو آوردو يا اگر تو به معاملهءبهترى دست
يافتى، آيا مى توانى به سراغ آن بروى و دست ازمعامله او
بردارى؟گفتم: بلى.
امام فرمود: اشكال ندارد.((6)) روايات ديگرى نيز با همين
مضمون يا مشابه آن وجود دارد. ظاهر اين روايات آن است كه
معيار و ميزان درصحت چنين معامله اى اين است كه الزام آور
نباشد و اگر الزام آور باشد، باطل خواهد بود.درمورد توافق
برسرخريد و فروش كالاى غير موجود،فرقى نيست ميان آن
كه فروشنده آن كالا را به صورت ساخته و آماده شده از بازار
تهيه كند يا مواد اوليه آن را تهيه كرده و آن را بسازد و به
مشترى بدهد ومشترى هم ملزم به خريدآن باشد.
پاسخ: انصاف آن است كه اين اشكال وارد نيست، زيرا:
اولا: به موردى كه يكى از طرفين در ضمن عقد لازمى شرط
كند كه بايد طرف ديگر، كالايى را كه فلانى خواهد ساخت
بخرد، نقض مى شود. بى هيچ اشكالى خريد اين كالاپس از
ساخت آن براو واجب خواهد بود و معامله او نيز درست است
زيرا از نظر فقهى توهم بطلان اين معامله يا بطلان اين شرط يا
نذردرضمن آن وجود ندارد. ثانيا: جواب حلى آن اشكال اين است كه مفاد آن روايات با مورد بحث ما (استصناع)بنا بر قول به وجوب وفاى به التزام خريد كالا درصورت ساخته شدن آن آتفاوت دارد.مفاد آن روايات اين است كه مشترى به صرف گفتگوى اوليه ملزم به خريد آن كالا نيست و آن گفتگو به منزله وقوع خريد و فروش ميان آنان نمى باشد و حتمابايد بعد از خريد كالا از بازار با هم معامله كنند. دليل آن : راى مشهور است كه وقوع معامله قبل از حصول ملكيت را باطل مى دانند يا دليل آن همان احتمالى است كه ما در پاره اى از روايات مطرح و تقويت كرديم مبنى بر اين كه وقوع دو معامله دريك معامله باطل است، زيرا از موارد تضمين سود بدون ضمان سرمايه (ربح مالم يضمن) است. و هردو مطلب با محل بحث ما (استصناع) و نيز با موارد اشتراط خريد در ضمن عقد لازم، بيگانه است، زيرا با شرط يا نذر ياقرار استصناع،خريدمحقق نمى شود، اثر شرط يا قرار استصناع، فقط صرف التزام به خريد است كه مستلزم وجوب تكليفى آن برشخص مى باشد. بنا بر اين تاكالا را نخرد، از آن او نمى شود واگر تلف شود، از ملك سازنده تلف شده، نه از ملك سفارش دهنده. درآن روايات درادامه كلام امام آمده است: ((ان شاءاشترى و ان شاء لم يشتر اگر بخواهدمى تواند بخرد يا نخرد.)) توجيه دوم:
استصناع، گونه اى بيع است، و اين خود دو حالت دارد:
حالت نخست:
بيع حال باشد، يعنى چيزى بالفعل وجود داشته
باشد كه مورد معامله واقع شود، مثلا بخشى از كالا ساخته شده
باشد، مانند فرشى كه قسمتى ازآن بافته شده است و سفارش
دهنده همان را مى خرد و از سازنده مى خواهد تمام آن را براى
وى ببافد، يا مواد اوليه كالا موجود باشد، مانندچوب و آهن
كه سفارش دهنده آنهارا مى خرد و با سازنده شرط مى كند از
آنها تختى براى وى بسازد. اين نوع معامله از اقسام بيع
شخصى است كه شرايط بيع سكلكم مانندتحويل ثمن
درمجلس عقد راندارد و درآن شرط نشده است.
اين حالت خلاف ارتكاز عرفى درمورد استصناع است، زيرا
مستلزم آن است كه اگر سازنده، باقى مانده كالا را نسازد و آن
را تكميل نكند، سفارش دهنده مالك همان قسمت ناقص
خواهد بود و فقط نهايتا خيار فسخ دارد، درحالى كه چنين
نيست،بلكه قسمت ساخته نشده نيز قيد مبيع است و غرض
سفارش دهنده تمام مصنوع نهايى بوده است، نه بخشى از آن،
از اين رو مصنوع ناتمام اصلا ملك سفارش دهنده نشده تانياز
به فسخ داشته باشد. همچنين حالت ياد شده مستلزم آن است
كه تلف بدون تعدى و تفريط كالا قبل از اتمام ساخت آن، از
مال سفارش دهنده باشد نه سازنده، زيراسازنده همانند اجير
است و عين دردست او امانت است. اين استلزام نيز خلاف
ارتكاز است، زيرا تا سازنده، كالاى مطلوب سفارش دهنده را
نساخته باشد، هيچ حقى براو ندارد، همچنان كه هرگاه بطلان
اين بيع معلوم گردد، سفارش دهنده نيز نسبت به كار سازنده
مسووليت نخواهد داشت هرچند از آنرو كه سازنده،اين كالا را
طبق ذوق و سليقهءسفارش دهنده ساخته بود، از فروش نرفتن
كالا وماندن آن نزد خود زيان ببيند، مگر آن كه براى اثبات
ضمان سفارش دهنده نسبت به ضررى كه درنتيجهءدرخواست
و قرارداد او متوجهء سازنده شده است، به قاعده غرر يا ضمان
اضرار به غير و امثال آنها تمسك شود كه اين تمسك خالى از
اشكال نيست.
حالت دوم:
استصناع، بيع كلى درذمه است، سفارش دهنده
كالاى كليى را با اوصاف معينى از سازنده مى خرد، از جمله آن
اوصاف يكى آن كه اين كالاساخت خود او باشد، نه ساخت
ديگرى. بيشتر موارد استصناع بدين گونه است زيرا معمولا
كالاى آماده بالفعل نزد سازنده وجود ندارد.اين برداشت برخى
ازمذاهب اهل سنت است و براساس آن، استصناع را نوعى بيع
سكلكم مى دانند و از اين رو تمام شرايط بيع سلم از قبيل قبض
ثمن درمجلس عقد را شرط دانسته اند. وجود همين شرط
موجب محدوديت خارجى عقد استصناع مى شود، زيرا عادتا
درحين عقد استصناع بهايى پرداخت نمى شوديا مقدار كمى از
بهاپرداخت مى شود و براين اساس اگر استصناع، گونه اى بيع
سلم باشد، بايد آن را باطل و فاسد دانست، چرا كه فاقد يكى از
شروط اصلى بيع سلم يعنى قبض بهادرمجلس عقد مى باشد.
توجيه اين شرط و تصحيح استصناع:
برخى درصدد دفع اين اشكال برآمده اند و گفته اند:دليلى
نيست كه پرداخت بها وقبض آن درمجلس، در بيع سلم شرط
شده باشد، زيرا :
الف: اگر مدرك اين مدعا آن باشد كه بدون پرداخت و قبض
بها، عنوان سلم برمعامله اى صدق نمى كند،((7)) اين مدرك
موجب بطلان بيع كلى در ذمه به صورت نسيه يا بدون
گرفتن بها نمى شود زيرا عدم صدق بيع سلم برچنين
معامله اى و عدم شمول روايات بيع سلم نسبت به آن، حداكثر
نشانگر عدم صحت اين معامله است و دراين صورت براى اثبات
صحت آن،عمومات صحت بيع از قبيل ((احل اللّه البيع))((8))
و ((تجاره عن تراض))((9))كفايت مى كند.
علاوه براين، قوام بيع سلف درلغت و نزد عرف به وجود اين
شرط نيست و روايات سلف نيز براين امر دلالتى ندارند، بلكه
صدق معناى سكلكف به لحاظ مبيع وتاخير درتسليم مبيع
است. آرى از برخى روايات سلم به دست مى آيد كه ثمن بيع
سلف نبايد به صورت دكين درذمه مشترى باشد، بلكه بايد به
بايع پرداخت شده باشد، ولى اين معنى، اعم از پرداخت
درمجلس عقد است.
ب: اگر مدرك اين مدعا، آن باشد كه دركتاب تذكره((10))
آمده است مبنى براين كه نهى از بيع دين به دين((11)) شامل
هر معامله اى است كه علاوه برمبيع، ثمن آن نيز موجل بوده و
درمجلس قبض نشود براين سخن نيز دو اشكال هست:
اولا: دين غير از عدم اقباض است و ميان اين دو، نسبت عموم
من وجه است، زيرا گاهى ثمن، مال خارجى است بدون آن كه
درمجلس عقد، اقباض شود، بلكه پس از آن اقباض مى شود، و
گاهى ثمن، دكين است، ولى درمجلس اقباض مى شود. با اين
حال، چگونه مى توان با دليل نهى از بيع دين به دين، بر شرط
بودن اقباض ثمن در صحت بيع سلف استدلال كرد؟ثانيا: ظاهر
بيع دين به دين آن است كه مبيع و ثمن يا دست كم مبيع،
قطع نظر از اين معامله، به صورت دين باشند،بنا بر اين بيع
دين به دين شامل معامله اى كه در خود همان معامله، مبيع به
صورت دين در مى آيد نمى شود، چنان كه در استصناع چنين
است. دست كم چنان كه از سخنان فقها و فتاواى ايشان
درمساله بيع دين به دين برمى آيد، دراين مورد اجمال وجود
دارد.افزون براين، از برخى روايات سكلكم به دست مى آيد كه
بيع سلف به دين درست است.
ج: اگر مدرك ادعاى ياد شده، نهى پيامبر(ص) از بيع كالى به
كالى((12)) باشد، اولا اين روايت از طرق شيعه ثابت نيست و
فقط در طرق عامه آمده است. ثانيا، شايدمراد از كالى، دين
باشد نه هرمبيعى كه هم خود و هم ثمن آن متاخر از مجلس
عقد است.
كالى از مصدر ((كلائه)) گرفته شده كه به معناى نگهدارى و
مراقبت است و چنان كه در مسالك آمده:
كالى يا اسم فاعل است، بدين معنا كه گويا هريك از خريدار و
فروشنده مراقب ديگرى است به خاطر مالى كه در ذمه او دارد.
ا گر كالى بدين معنا باشد،درحديث مذكور اضمار وجود دارد،
يعنى بيع مال الكالى بمال الكالى بوده است.
((يا كالى اسم مفعول است مثل دافق كه بروزن فاعل است،
ولى معناى مفعول دارد جهيده ، كه دراين صورت، درحديث
اضمار وجود ندارد)).((13))اگركالى را به معناى دين بدانيم،
به حديث ((نهى عن بيع الدين بالدين)) برمى گردد كه از
طريق ما نقل شده است.
د: اگر مدرك ادعاى ياد شده، اجماعى باشد كه بيشتر فقها آن
را ذكر كرده انداحتمال مدركى بودن آن هست. شايد اجماع
كنندگان به برخى از روايات گذشته استناد جسته باشند،
پس چنين اجماعى نمى تواند كاشف از قول معصوم(ع) باشد.
براساس موارد ياد شده، گرفتن ثمن درمجلس عقد، شرط
صحت بيع كلى در ذمه بيع سلم نيست و درنتيجه در
استصناع نيز خريد كالاى ساخته شده به صورت سلف درست
است و لو ثمن آن درمجلس عقد پرداخت نشود و پس از تحويل
كالا پرداخت گردد وطرفين، اين معاوضه را به عنوان بيع
انجام داده واسمى از سلف نبرده باشند.
نقد اين توجيه:
انصاف آن است كه اين توجيه، تمام نيست، زيرا اجماع مذكور
نزد فقهاى اماميه وفقهاى اهل سنت به اندازه اى واضح است
كه احتمال نمى رود همه اجماع كنندگان به روايات و وجوه
گذشته كه فقط در بعضى ا ز اشارات و تعبيرات علامه حلى
آمده است،ناظر بوده و تمسك كرده باشند،بلكه مى توان ادعا
كرد كه دراين مورد سيره متشرعان بلكه سيره عملى تمام
مسلمانان براين بوده است و ارتكاز عملى آنان چنين بوده كه
خريد چيزى به عنوان سلف درذمه ديگرى تادرهمان مجلس
عقد بهاى آن را نپرداخته باشد،صحيح نيست.
بلكه شايد بتوان گفت هرگاه عوضين هردو در ذمه و به
صورت موجل باشند، سيره عقلا، نيز وقوع بيع و معاوضه را
نمى پذيرد. چنين قراردادى شبيه نوعى وعده گذارى و توافق
براى انجام بيعى است كه در آينده و پس از تحقق يكى از
عوضين و تحويل آن، صورت خواهد گرفت، اما در بيع فعلى
نزد عرف حتما بايدوجود يكى ازعوضين خواه ثمن يا مثمن،
فعليت داشته باشد.
آرى مى توان گفت: قدر متيقن چنين دليل لبى(اجماع)، آن
است كه فعليت يكى از عوضين و اين كه هردو موجل نباشند،
در تحقق معاوضه شرط است و اين معنا اعم از شرطيت اقباض
ثمن در مجلس عقد است. اين بحثى است كه بايد درجاى خود
بدان پرداخت.
بدين ترتيب روشن مى گردد كه تحليل استصناع براساس بيع
سلم، عقد استصناع رامحدود به مواردى مى كند كه ثمن در
مجلس عقد گرفته شود. البته مى توان استصناع رانه براساس
بيع سلم و بيع كلى بلكه براساس بيع شخصى حتى براساس
بيع معدوم چنان كه از اكثر حنفى ها نقل شده است تحليل
كرد. بدين صورت كه مبيع، كلى در ذمه سازنده نيست، بلكه
مبيع،مشخص است، يعنى مشترى كالايى را كه سازنده
مى سازد وكالايى واقعى است و به صورت مواد اوليه يا به
صورت كلى در معين((14)) وجود خارجى متعين دارد،مى
خرد چون مشترى نسبت به كالا شناخت دارد و با توجه به
التزام سازنده به ساختن آن،به تحقق آن اطمينان دارد، معامله
او باطل نيست. وجه بطلان معامله، امرى عقلى نيست، بلكه
چيزى است مانند لزوم غرر كه با شناخت كالا واطمينان از
ساخت آن برطرف مى شود.
دراين صورت،استصناع از صورت بيع سلف خارج مى شود چرا
كه سلف اختصاص به موردى دارد كه مبيع،كلى در ذمه باشد.
همچنين روايات بطلان بيع معدوم نيز شامل استصناع نمى
شود زيرااين روايات منصرف به مواردى است كه مبيع درخارج
شناخته شده نبوده واطمينانى به تحقق آن در ظرف زمانى
خودش نباشد كه موجب رفع غرر و خطر گردد. اين تحليل و نيز تحليلى كه براساس بيع سلم صورت گرفت اگر درست باشد،براساس آن،الزام سازنده به ساخت كالا وجهى ندارد مگر اين كه شرط ضمنى در اين مورد وجود داشته باشد. همچنين اصل تحليل استصناع براساس بيع،مستلزم آن است كه اگر بعد از پايان ساخت كالا معلوم شد اين معامله باطل بوده ا ست، سفارش دهنده مسوول خسارتى كه از ناحيه ركود و عدم فروش كالا متوجه سازنده شده نباشد، درحالى كه سفارش دهنده درعرف مسوول اين خسارت است اين مسووليت با تحليل استصناع براساس اجاره و شبه اجاره سازگار است نه بابيع، گويا عمل سازنده از ناحيه سفارش دهنده كه دستورانجام آن را داده ضمانت شده است و اين همان مطلبى است كه در توجيه سوم به بحث مى گذاريم.
توجيه سوم:
استصناع،عقد اجاره يا شبه اجاره مانند جعاله است، سفارش
دهنده، سازنده را براى ساختن كالايى كه برآن توافق كرده
اند، اجاره مى كند.دراين صورت، به تبع اين كه سفارش دهنده
به سبب اجاره مالك عمل سازنده مى شود، كالاى ساخته شده
نيز ملك اوخواهد بود.
امتياز اين توجيه آن است كه در صورت بطلان عقد، وجه
ضمان سفارش دهنده نسبت به عمل سازنده را روشن مى كند.
كالاى ساخته شده از آن سفارش دهنده خواهد بود و اوضامن
اجرت عمل سازنده به اندازه متعارف (اجره المثل ) است كه
لامحاله برابر باقيمت همان كالاى ساخته شده مى باشد.شايد از
همين روى برخى از حقوقدانان معاصر، استصناع را از جمله
عقود اجارات قرار داده اند.((15))ممكن است اشكال شود كه
لازمه اجاره دانستن استصناع آن است كه تلف كالاى ساخته
شده، قبل از تحويل آن، از مال سفارش دهنده باشد نه سازنده،
درحالى كه اين برخلاف ارتكاز عرفى درباب استصناع
است،پاسخ آن است كه اعتبار تحويل اين گونه عمل اجاره اى،
به تحويل دادن كالاى ساخته شده است نه به مجرد ساختن
آن، بنابراين در صورت تحويل ندادن كالاى مزبور، اجاره فسخ
مى شود.
البته از اين پاسخ، اشكال ديگرى مى تراود و آن اين كه اجاره،
تمليك منافع است نه اعيان، درحالى كه كالاى ساخته شده
يك عين خارجى است و با اجاره نمى توان مالك آن شد، پس
تملك آن نيازمند عقد بيع با تمام شروط آن است.
دراين جا تملك سفارش دهنده كه درواقع مستاجر است
برعين مصنوع را از طريق اجاره يا شبه اجاره به دو وجه
مى توان تقريب كرد:
وجه نخست:
عين مصنوع(كالاى ساخته شده) به مثابه نتيجه
و ثمره و نماى عمل سازنده است بنابراين به حكم قانون تبعيت
نما از اصل، اين عين نيز ملك كسى است كه مالك عمل است
چرا كه مالك اصل،مالك نما نيز است. همچنان كه درمورد
كسى كه براى حيازت اجيرشده گفته مى شود: آنچه او
حيازت كرده،ملك اجاره كننده است،يامانند ثمر باغ يا درخت
اجاره شده كه به تبع ملكيتلا منفعت آن باغ يا درخت، ملك
اجاره كننده خواهد بود.
اشكال اين وجه آن است كه قانون تبعيت دليل لفظ ى ندارد تا
بتوان به اطلاق آن تمسك جست، دليل آن فقط سيره عقلا و
ارتكاز عرفى است كه شارع نيزدرمواردى مثل ثمر و درخت كه
يكى از دو مال ذاتا زاييده ديگرى و در امتداد آن است، آن را
امضا كرده است. اما درمورد استصناع، ماده كالاى ساخته
شده،زاييده عمل سازنده نيست و هيئت آن نيز عرفا و شرعا
حيثيت تعليلى همان ماده است و از اين رو مال مستقلى
درقبال ماده نيست. عدم تبعيت درمورد استصناع سزاوارتر از
عدم تبعيت در مورد حيازت است، زيرا دراستصناع، ماده كالا
قبل از ساخت، مال مملوك سازنده آن بوده از اين رو به ناچار
انتقال ملكيت آن ازسازنده به سفارش دهنده به ((سبب ناقل))
نياز دارد، برخلاف مال حيازت شده كه مملوك نخواهد شد
مگر به خودعمل حيازت.
تملك ثمر درخت براى مستاجر درخت، براساس نكتهء عرفى
ديگرى غير از تبعيت است وآن اين كه ثمر، منفعت درخت نيز
است، بنا بر اين، اجاره كردن درخت به معناى تمليك منفعت
آن است و از جمله منافع درخت، ثمر آن است و از همين رو
برخى از فقهادراجاره كردن درخت، شرط دانسته اند كه
اجاره قبل از حصول ثمر واقع شده باشد.
اما درمورد استصناع، عين كالاى ساخته شده نه منفعت عين
ديگرى است و نه منفعت عمل سازنده،البته مى توان هيئت
كالاى ساخته شده، رامنفعت عمل سازنده به شمارآورد، اما
هيئت، مالى مستقل و جدا از عين نيست، بلكه همان گونه كه
گفتيم هيئت، حيثيت تعليلى براى افزايش ماليت عين كالاى
ساخته شده است و از اين جهت، انتقال ملكيت آن از سازنده به
سفارش دهنده به سبب ناقلى غير از اجاره نياز دارد.
وجه دوم:
تملك ماده كالاى ساخته شده به طور ضمنى و به
تبع تملك عمل سازنده حاصل مى شود، بدين معنا كه درضمن
عقد اجاره شرط مى شود كه اجير(سازنده)، آن را به سفارش
دهنده بدهد. همچنان كه درمورد خياط ى گفته مى شود كه
مستاجر به طور ضمنى مالك نخهايى كه خياط دردوخت
لباس به كاربرده است مى گردد، يا درمورد رنگريزى نيز
مستاجر به طور ضمنى مالك رنگى كه رنگرز درعمل رنگريزى
به كار برده است مى شود، چرا كه اين قبيل اموربرعهده اجير
است مگر آن كه خلاف آن شرط شده باشد.
اشكال اين وجه آن است كه تملك ضمنى ماده درمواردى مثل
خياط ى و رنگرزى درست است،
زيرا دراين گونه موارد، ماده درمقدمه كارى كه برروى مال
غير صورت مى گيرد مستهلك مى شود و از بين مى رود
ووجود آن به صورت مستقل از مال مستاجركه نزد اجير است،
باقى نمى ماند. اما اگر اين مواد مستهلك نشده و وجود
مستقل آن محفوظبماند، تملك آن به سبب ديگرى غير از
اجاره مانند توكيل درخريدآن براى مستاجر نياز دارد.
بنابر اين،دراين جا دوعقد صورت گرفته است: يكى بيع
ديگرى اجاره. مثال روشن اين دو عقد درموردى است كه
خياط براى دوخت لباس به پارچهء ديگرى مثل آستر نياز دارد
و آن را به وكالت ازمالك براى او مى خرد.
علاوه براين، تملك ضمنى و تبعى درموردى درست است كه
عين ديگرى زايد برعملى كه اجير برروى مال مستاجر انجام
داده است، وجود داشته باشد، مثل آستر براى لباس،اما درمورد
استصناع،تمام ماده كالاى ساخته شده، ازآن سازنده است و
چيزى ازآن، مال سفارش دهنده نيست و دراين صورت،
عمليات ايجادكالا از آن ماده، مقدمه ساخت آن است و عين آن
كالا غرض سفارش دهنده است، نه عمليات ايجاد آن، بلكه با
قطع نظر از عين كالا، عمليات ايجاد آن ماليتى ندارد. بنابر
اين، دراينجا دو مال وجود ندارد كه يكى عمل سازنده و
ديگرى عين كالاى ساخته شده باشد،بلكه فقطيك مال وجود
دارد و آن :كالاى ساخته شده يا عمل سازنده آن است كه عين
كالا، نتيجه و نما و فايده آن مى باشد. براين اساس، نمى توان
گفت در اين جا دو سبب ودو انشاء معاملى تحقق يافته است،
يكى تمليك عمل ايجاد كالا با عقد اجاره و ديگرى تمليك خود
كالاى توليد شده با شرط ضمن عقد. بلكه كالاى ساخته شده،
به مثابه نما و منفعت عمل سازنده است كه دراين صورت
براساس وجه پيشين، اجاره اين عمل صحيح است و يا كالاى
ساخته شده، به مثابه نماء و منفعت عمل سازنده نيست و
درست همين است كه دراين صورت، تمليك عمل با عقد اجاره
و تمليك خود كالا باشرط ضمن عقد درست نيست، زيرا دراين
جا دومال وجود ندارد و اجاره كردن چيزى كه ماليت ندارد،
درست نيست. عمل ايجاد كالا اگر تملك آن كالا رابراى
سفارش دهنده درپى نداشته باشد، ماليت ندارد.بنابراين،
معامله مزبور درواقع به يك سبب باز مى گردد و آن تمليك
كالاى ساخته شده است با صيغهءشرط. ازاين سخن روشن مى شود كه توجيه استصناع براساس اجاره و جعاله درقبال تمليك كالاى ساخته شده به سفارش دهنده، نيز باطل است، چرا كه عمل تمليكلا ماليت مستقلى جداى از كالاى تمليك شده(عين مملكه) ندارد و گرنه مى توان هر بيعى را به اجاره برگرداند.
توجيه چهارم:
استصناع، تركيبى از چند عقد است. به طور متعارف، استصناع
بدين صورت است كه:
سفارش دهنده، سازنده راو كيل مى كند كه مواد اوليه كالا را
براى او بخرد و آن را به گونه اى كه وى مى خواهد،بسازد.
براين پايه، استصناع اولا مشتمل بروكالت است، ثانيا مشتمل
برخريد ماده اوليه به وكالت از سوى سفارش دهنده است و
ثالثا مشتمل بر اجاره سازنده است براى ساخت كالا بدان
گونه كه سفارش دهنده مى خواهدبا تعيين اجرتى كه دو
طرف برآن توافق كرده اند پس استصناع،تركيبى است از سه
عقد وكالت و بيع و اجاره.
اين تحليل اگر چه دربرخى موارد مانند دوزندگى و امثال
آن كه عمل سازنده برمال مستاجر به توابع ديگرى نياز دارد،
معقول به نظر مى رسد،ولى خلاف ارتكازى است كه از استصناع
وجود دارد. تحليل مذكور علاوه برآن كه خلاف ارتكاز عرفى
استصناع است چرا كه دراستصناع اين گونه نيست كه حتما
سفارش دهنده، سازنده را براى خريد مواد اوليه كالا وكيل
كند، از لوازم اين تحليل آن است كه اولا: مواد اوليه خريدارى
شده، حتى قبل ازساخت كالا،ملك سفارش دهنده باشد و تلف
و خسارت آن برعهده او باشد، ثانيا: اگر سفارش دهنده قبل از
شروع ساخت كالا از قصد خودبرگردد، ملزم است كه مواد
اوليه اى راكه سازنده خريده بود، براى خود بردارد،
زيرا اين مواد براى او خريدارى شده بود، ثالثا سازنده بدون
اجازه سفارش دهنده،حق تصرف درآن مواد و تعويض آنها را
نداشته باشد. درحالى كه الزاماتى از اين قبيل، قطعا تناسبى با
عقد استصناع ندارد.
همچنين برپايه اين تحليل، اگر معلوم شود كه توكيل درخريد
مواد يا اصل خريد آن مواد براى سفارش دهنده باطل بوده
است،سفارش دهنده ضامن عمل سازنده نخواهد بود. پس اين توجيه همانند توجيه دوم، ارتكازى را كه پيش از اين بدان اشاره كرديم، تفسير نمى كند.
توجيه پنجم:
استصناع، امر به ساختن است به وجهى كه آمر، ضامن كالاى
ساخته شده باشد، مانندامر به انجام عملى يا اتلاف مالى با
ضمانت آمر. بنا بر اين، سازنده مامورساخت است با ضمانت
سفارش دهنده، نسبت به قيمتى كه برآن توافق كرده اند.
سفارش دهنده پس از ساخت، در قبال تملك او بركالاى
ساخته شده،ضامن قيمت آن است.
اين تحليل با ارتكاز عرفى در باب استصناع سازگار است و
بقاى ملكيت سازنده، بر كالاى ساخته شده را، تا تحويل
سفارش دهنده نشده باشد، توجيه و تفسيرمى كند. ازاين رو
سازنده مى تواند آن را به شخص ديگرى غير از سفارش دهنده
بدهد. فقط دراين صورت، سفارش دهنده ديگر ضامن آن
نخواهد بود، زيراتخلف از ناحيه سازنده صورت گرفته است.
همچنين اين تحليل، ضمان سفارش دهنده را نسبت به كالاى
ساخته شده بعد از ساخت و عرضه آن از ناحيه سازنده، تفسير
و توجيه مى كند، به گونه اى كه پس از ساخت وتحويل كالا،
قيمت مورد توافق يا قيمت بازارى آن، مال سازنده خواهد شد،
بدون آن كه نيازى به خريد و فروش و معامله ديگرى
دراين مورد باشد.
اما درستى اين تحليل متوقف بر قبول توسعه درباب ضمان
بالامر ا ست. در توضيح اين نكته بايد گفت: بى هيچ اشكالى،
آمر به انجام عملى، نسبت به آن عمل ضمان دارد، چنان كه
اگر كسى امر به دوختن پيراهنى كند، ضامن قيمت دوخت
خواهد بود.
همچنين، در ضمان آمر به اتلاف نيز هيچ اشكالى وجود ندارد
چنان كه كسى به ديگرى بگويد: مال خود را به دريا بينداز يا
گوسفند خود را براى مصرف من ذبح كن وضمان آن برمن
است. همچنين از نظر عقلايى درضمان مسمى كه مورد توافق
طرفين بوده، هيچ اشكالى وجود ندارد، و شايد جعاله نيز از
همين باب ضمان مسمى باشد.
ولى با اين همه، تمام اين موارد از باب اتلاف عمل يا اتلاف مال
است. امر به اتلاف با شرط ضمان، موجب ضمان غرامت يا
ضمان مسمايى است كه برآن توافق شده بود.
اما در باب استصناع، اتلافى صورت نگرفته و كالاى مصنوع،
اتلاف نشده است،
دراين جا فقط انتقال مال يا انتقال تمليك صورت گرفته
است. دراين صورت مى توان گفت: قاعده ياد شده(ضمان
بالامر)، فقط توسعه ضمان اتلاف است،بنابر اين فقط شامل
موارد امر به اتلاف مال غير مى شود، اما تمليك و تملك، محتاج
به سبب ناقلى از قبيل بيع يا اجاره است. براين اساس، تحليل
مذكور درمورداستصناع، تمام نخواهد بود.
درپاسخ اين اشكال نيز مى توان گفت: قاعده ياد شده نزد عقلا
گسترده تر ازاين است و موارد اتلاف برمالك را ولو به صورت
اتلاف مال نباشد نيز دربرمى گيرد. اين توسعه را به دو
صورت مى توان تطبيق كرد:
صورت نخست آن كه ملكيت مالك و سيطره او برمال خود
اتلاف شود، چه اتلاف حقيقى و شرعى، مانند آن كه به كسى
گفته شود مال خود راو قف كن ياببخش، من ضامن آن
هستم، و چه اتلاف عرفى، مانند آن كه به كسى فرمان داده
شود كه مال خود را به حكومت نشان دهد و حكومت نيز آن را
به غصب بگيرد،دراين صورت نيز آمر قطعا ضامن قيمت آن
مال خواهد بود، چرا كه عرفا او اين مال را تلف كرده است.
صورت دوم آن كه حتى در ملكيت مالك و سيطره او برمال
خود نيز اتلاف صورت نگرفته باشد، ولى هيئت مال بدان نحو
كه مطلوب مالك بوده، اتلاف شود،مانند آن كه به كسى كه
گوشت مى فروشد، گفته شود: اين گوشت را براى من بپز و
او نيز آن را بپزد. با اين كار، گوشت از آن حالت و هيئتى كه
مطلوب صاحب آن بوده، خارج مى شودو بنا براين شخص آمر،
ضامن قيمت گوشت يا قيمتى كه برآن توافق كرده اند،
مى باشد و گوشت پخته شده ولو پس از پرداخت قيمت
آن،مال صاحب آن است و آمر حق ندارد اورا به حال خود
بگذارد و برود.درمورد غصب نيز همين را مى گوييم:
اگركسى مال غير را به غصب گرفت و آن را تغيير دادولو اين
تغيير سبب كاهش قيمت آن در بازارنگردد، ولى به صورتى
درآيد كه براى مالك آن مفيد نباشد، مالك حق دارد درقبال
اين تغيير، قيمت اصل مال خود ياقيمت مثل آن را از غاصب
مطالبه كند.بلكه فقهادرمواردى مانند جابه جايى مال غير از
جاى خود به جاى ديگرى مى گويند:((اگرمالك بخواهد،
غاصب، ضامن است كه آن مال را به جاى اول خود برگرداند
ولو آن كه قيمت آن كالا درهريك از دو مكان ثابت بوده و
تغييرى نكرده باشد.)) بنابراين،تغييراتى كه با تصرف كسى يا با
امرضمان آور كسى در خصوصيات مال غير پديد مى آيد، طبق
ارتكاز عقلايى ضمان خواهد داشت.
درمثال گذشته نيز مالك گوشت، حق دارد گوشت پخته
شده رابراى خود نگه دارد زيرا تملك آمر نسبت به گوشت
پخته شده فقط ازباب ضمان قيمت آن بوده است، يعنى چون
آمر،ضامن قيمت بازارى يا قيمت توافق شده گوشت مزبور
است، اگر مالك بخواهد، آمر مى تواند آن را تملك كند، نه اين
كه مبادله يا تمليك فعلى صورت گرفته باشد.
همين نكته است كه در باب استصناع نيز مالكيت سازنده را بر
كالاى ساخته شده تاقبل از تحويل آن به سفارش دهنده،براى
ما تفسير مى كند و براين اساس اومى تواندآن كالا را به ديگرى
بدهد، البته تا وقتى كه مستلزم اضرار به سفارش دهنده نباشد.
اگر اين نكته نمى بود، مى توانستيم در فرض تحويل كالا به
ديگرى، قائل به ضمان سازنده از باب تغرير نسبت به سفارش
دهنده شويم، چرا كه اگر درهمين زمان، سازنده كالا را به
سفارش دهنده مى داد، سفارش دهنده ضامن قيمت آن
مى بود و نمى توانست پس از ساخت كالا از آن تخلف ورزد، زيرا
سازنده با امرتضمينى او عمل و ماده خود را اتلاف كرده بود و
او ضامن عمل و ماده بود.
اشكال: اگر اين توسعه رابپذيريم، بازهم تحليل مذكور،
ارتكازات عرفى درباب استصناع را تفسير نمى كند، زيرا لازمه
آن، اين است كه اگر سازنده، كالا راباضمان سفارش دهنده
ساخت، آن كالا ملك سفارش دهنده، خواهد شد و قيمت آن
براى سازنده، برذمه او خواهد بود. بنا براين اگر آن كالا قبل از
تحويل به سفارش دهنده بدون تعدى و تفريط تلف شد، از مال
سفارش دهنده تلف شده است.درحالى كه طبق ارتكاز عرفى،
اين تلف ازمال سازنده است، برخلاف باب معامله مانندبيع
واجاره كه عدم تسليم كالا موجب فسخ شدن معامله است.
پاسخ: مى توان عدم ضمان سفارش دهنده را براين اساس
تفسير كرد كه امر سفارش دهنده از اول مقيد به ساخت و
تحويل كالا است، بنابر اين هرگاه كالاتحويل او نشده باشد
ولو به سبب تلف شدن آن نزد سازنده وجهى ندارد كه او
ضامن باشد.
انصاف آن است كه توجيه پنجم را نيز نمى توان پذيرفت، زيرا
ضمان آمر در باب اعمال بيش از ضمان تلف و هدر شدن عمل
انجام يافتهء خارجى نيست و به هيچ وجه شامل ضمان اعيان
موجود خارجى نمى شود. در مثال امر به پختن گوشت نيز با
فرض تملك مشترى برگوشت پخته شده ولوبه معاطات و
رضايت طرفين، فقط ضمان عمل پختن را مى پذيريم، بنابراين،
آمر فقط ضامن عمل است، نه ضامن عين ماده. اين سخن بدان معنا است كه درباب استصناع، ماده ساخته شده اگر به سبب ديگرى مانند عقد بيع و امثال آن به سفارش دهنده تمليك نشده باشد، همچنان ملك سازنده باقى خواهد ماند و مجرد امر به ساختن آن براى تمليك آن به سفارش دهنده كافى نيست.آرى، مى توان پذيرفت كه هرگاه آمر كالاى ساخته شده را نپذيرد، امر او به ساختن كالا، موجب ضمان زيان ها و خساراتى است كه به سازنده وارد مى آيد،زيرا اين كار درحكم امر به اتلاف مال سازنده است.
سيد كاظم حائرى
مدخل: مي دانيم كه نقود حقيقى متداول در زمان تشريع دين اسلام اعم از دينار طلايى و درهم نقره اى رفته رفته جاى خود را در عصر حاضر به نقود اعتبارى محض داده است.
اين دگرگونى پرسش هايى فقهى به دنبال داشته كه ما در
اين بخش از بحث خود، به بررسى آنها مى پردازيم.
نقد رايج عصر حاضر چيزى جز اوراق اعتبارى محض نبوده و
در ذات خود هيچ گونه ارزشى ندارند، يعنى از نوع كالا
شمرده نمى شوند.
داد و ستد در گذشته هاى دور به صورت پاياپاى انجام مى شد،
يعنى معامله كالا با كالا. هنوز هم گاه به صورت نادر، به ويژه
در عرصه هاى روستايى و ساده زيست، چنين داد و ستدى
وجود دارد.
گفته ها حاكى از آن است كه در دوران باستان براى فرار از
مشكلات نابسامانى داد و ستد پاياپاى، يكى از كالاها براى
قيمت گذارى ساير كالاها انتخاب شد. اين كالانقشى همچون
نقش پول نقد كنونى را بر عهده داشت، مثلا در ايران غلات و
در برخى از كشورهاى ديگر چارپايان و در برخى ديگر كالاها،
معيارقيمت گذارى ساير كالاهابوده است،((16))
تا اين كه
بعدها براى سهولت بيشتر در اين امر، طلا و نقره، به عنوان
معيار قيمت گذارى كالاها برگزيده شد. اين تحولات از
حركت نايستاد تا اين كه سكه هاى سلاطين به عنوان پول رايج
به صحنه، آمد زيرا تقلبى نبودن و وزن سكه هاى سلطانى
تضمين شده بود.
در آخرين تحول به تدريج پول رايج كنونى كه از خواص كالا به
طور كامل برهنه بود، معيار قيمت گذارى ساير كالاها شد. تحول ديگرى كه در عالم داد و ستد رخ داد، اين بود كه مردم در سال هاى اخير دركشورهاى پيشرفتهء اقتصادى با چك هاى شخصى به اندازه موجودى نقدى خود در بانك ها به داد و ستد مى پردازند. |
|---|