تداوم اين روند ممكن است از يك طرف اصلاح را دشوار تر
سازد و از طرف ديگربازتابهايى را در پيدايش گرايشهايى
برضد اصول موجب شود، آن گونه كهزمزمه هاى آن به
گوش مىرسد، از اين رو دلايل ناكارآمدى نقد ها و عوامل
تداوم روند كنونى را بايد بررسى كرد. در زير به برخى از اين عوامل اشاره مىكنيم. البته براين باوريم كه پرونده اينبحث را همچنان بايد مفتوح نگه داشت.
1. بدنه اصلى حوزه هنوز صداى نقد را نشنيده است، دركنار
رويكرد به نقد اصول و پيراستن آن، رويكرد ديگرى وجود دارد
كه روند و وضعيت موجود رادرست، و حفظ آنرا ضرورى
مىشمرد.
هرچند زمان به نفع رويكرد اول به پيش مىرود، ولى رويكرد
دوم اكنون توانمندتر وپرطرفدار است و اين به تداوم روند تورم
زاى اصول كمك مىكند و انجاماصلاحات دراين دانش را
دشوار وكم شتاب كرده است.
جاذبه هاى مباحث فنى و كششهاى واژگان علمى، عالمان
بسيارى را به خود سرگرم كرده است، تا آن جا كه حتى
فرصت شنيدن يا انديشيدن به نقدهايى را كهرويكرداول
مطرح كرده، نيافته اند.
برخى از آنان كه كم وبيش به اين نقدها برخورده اند، به
دلايلى براى حفظ وضعيت موجود تمسك كرده اند.
امام خمينى مىگويد:
وقد ادرج المتاخرون بعض المسائل التى لا ابتلاء بها راسا او
قليله الفائده جدا فى فنهم لادنى مناسبه اما تشييدا لاذهان
المشتغلين او لثمره علميه اولدخالهبعيدهفى
الاستنباط((235))،
متاخران مسائلى چند را با كمترين مناسبت، در اصول وارد
كرده اند كه نياز مستقيم به آنها نيست و فائده اندكى را در اين
فن در بردارند. اين كار را يا به خاطرورزيده كردن ذهنهاى
طلاب، يا به خاطر برخوردارى اين مسائل از ثمره هاىو يا به
لحاظ نقش با واسطه و دور اين مسائل در استنباط انجام
دادهاند.
امام دلايلى ازاين دست را قابل پذيرش نمى بيند و مىگويد:
والعذر بان الاشتغال بتلك المباحث يوجب تشييد الذهن
والانس بدقائق الفن غير وجيه((236))،
عذر آوردن به اين كه پرداختن به آن مباحث موجب ورزيده
شدن ذهن وانس پيدا كردنبه نكات دقيق فن اصول مىشود،
بى جا است.
ايشان درجاى ديگر مىگويد:
ولايتوهم متوهم ان فى تلك المباحث فوائد علمى فان ذلك
فاسد، ضروره ان علمالاصول علم آلى لاستنتاج الفقه، فاذا لم
يترتب عليه هذه النتيجه فايهفائده علميه فيه؟!((237))،
نبايد توهم كرد دراين مباحث فوائد علمى نهفته است. چنين
توهمى نادرست است، چه آن كه علم اصول جنبه مقدمى دارد
و براى دستيابى به فقه شكل گرفتهاست. اگرمباحث ياد شده
دستيابى به فقه را نتيجه ندهد، چه فائده علمى برآن متصور
است؟!.
ازديدگاه امام پرداختن به مباحث زائد تباه كردن عمر است: والمرجو من طلاب العلم و علماء الاصول ايدهم اللّه ان يضنوا على اوقاتهم و اعمارهم الشريفه و يتركوا مالا فائده فقهيه فيه من المباحث و يصرفوا همهمالعالىفى المباحث المفيده الناتجه،((238)) انتظار از طالبان علم و عالمان اصول اين است كه در صكرلاف فرصتها و عمرهاى شريفگشاده دستى نكنند ومباحثى را كه فائده هاى فقهى در برندارد، رها كنند و همتهاى بلند را مصروف مباحث سودمند و نتيجه بخش نمايند.
2. تقرير نگارى به شيوه كنونى عامل حفظ تورم شده است،
برخى از امامان(ع) همچون امام باقر(ع) و امام صادق(ع) حوزه
ها و كلاسهاى درسىداشتند. تلاش بسيارى از شاگردان اين
كلاسها توجه دقيق به گفته ها، ضبطو جمع آورى آنها به
صورت كتاب بود. برخى از شاگردان كه از فضل بيشترى
برخورداربودند گفته هاى مربوط به يك موضوع را از ساير
گفته ها جدا كرده وسرانجام با نامى مناسب به صورت كتاب
درمى آوردند، مانند ((هشام)) كه گفته ها و قواعد مربوط
به((الفاظ)) را جمع آورى كرد و برآن نام ((كتاب الالفاظ))
نهاد.
دردو قرن اخير دردرسهاى خارج وضعيتى پديد آمده است كه
با جلسات درس امامان(ع) مشابهت دارد. استاد القا مىكند و
شاگردان اقوال استادان را تلقى،ضبط و سپس به رشتهء
تحرير درمى آورند. اين عمل ((تقريرات)) نام گرفته است.
شايد بتوان گفت:
رويكرد به ((تقرير نگارى)) از جلسات امامان(ع) الهام گرفته
است. مويد مطلب اين كه:
تقرير نگارى فقط درحوزه هاى علميه شيعه به چشم مىخورد
و درحوزه هاى سنيان ازآن خبرى نيست. چنين الهامى اگر به
واقع صورت گرفته باشد، از آننظر كه به معناى بناشدن
فرهنگ امروز حوزه ها برپايه هاى گذشته است، ستودنى
است، اما بايد مواظب بود كه در ترزيق فرهنگ جلسات
امامان(ع) به اوضاع بعداز آن، از واقعيتهاووجوه تمايز بخش
غافل نمانيم. گفته هاى امامان(ع) سنت مىباشد و منتقل
كردن حرف حرف آن به تاريخ يك ضرورت است.
تاريخ از اين نظر كه همه گفته هاى اهل بيت(ع) را دريافت
نكرده، بواقع خسارتىبزرگ ديده است، اما آيا در تقريرات نيز
حرف حرف را بى هيچ نقد وملاحظهاى بايد نگاشت؟!تقرير
نگارى هرچند به يقين فراورده هاى چشمگيرى در پى داشته،
چه آن كه تقريرات درسها اينك منابع مهم و گرانسنگى است
كهدرسهاى خارج را به حق سيراب مىكند،اما دركنار توجه به
اين واقعيت نبايد به اشكالات تقرير نگارى بى توجه ماند و به
زوايا و ابعاد اين حركت، نظرى از نوبايد انداخت!تقرير نگاران
عمدتا به ضبط اقوال اساتيد بسنده مىكنند. به نظر مىآيد
اينبسندگى،تقريرات را به عاملى تورم زا در اصول مبدل
كرده است. بايد علاوه برضبط و ارائه ديدگاه هاى استاد، سه كارديگر را نيز در تقرير نگارى انجام داد، تا تقريرات به پلى براى انتقال همه اقوال نسل گذشته به نسل آيندهبدل نشود و اشكالات آن نسل به اين نسل راه نيابد: 1.بايد دروس استاد را از مطالب و موضوعات زائد تصفيه كرد، 2. ديدگاه هاى استاد را به نقد كشاند، 3.نقل قولهاى استاد را كنترل و بازبينى كرد.
1. تصفيه دروس استاد از مطالب زائد،
درست است كه فلسفهء تقرير نگارى انتقال ديدگاه هاى استاد
به ديگران است، ولىبايد فلسفهء انتقال ديدگاه هاى استاد
راهم از ياد نبريم كه خدمت به علمو برآوردن نيازهاى
استنباط است.
مقرر بايد رسالت، نقش وكاركرد اصول را نسبت به استنباط
درك و رعايت كند و بهنيازهاى نسلى كه كتاب را براى آنها
مىنويسد، پاسخى درخور بدهد، از اينرو بايد به پيرايش درس
استاد از مباحث و موضوعات زائد و غير كاربردى بپردازد و
نسل نورا به ميهمانى سفره اى از اقوال متراكم و درهم نبرد.
امام خمينى دريك مورد نسبت به مقرر درس نائينى كه بحثى
غير كاربردى را تقرير،سپس تلاش استاد را ستوده و از او تشكر
كرده است، زبان به اعتراض ونقد مىگشايد و مىگويد:
والتعرض لهذه المباحث مع طولها و عدم فائدتها العمليه
المتوقعه من القواد الاصوليهلولا غرض تشييد الاذهان و
تحصيل قوه الاجتهاد للمشتغلين و طلابالعلوملكان
الاستغفار منه للمتعرض لها اولى من التشكر لكثير من
المباحث المبحوث عنها فى علم الاصول((239))،
كسانى كه به طرح مباحثى ازاين دست كه دامنهاى دراز دارد
و از فائده عملىمترتب برقواعد اصولى تهى است، مىپردازند،
چنانچه قصد تقويت و تحكيماذهان و تحصيل قوه اجتهاد براى
طلاب را نداشته باشند، بايد استغفار كنند، تا چه رسدبه آن كه
بخواهند تشكر كنند! چنين مباحثى دراصول بسيارند. ازسخن فوق نبايد استفاده كرد كه امام طرح اين مباحث را درصورتى كه موجب ورزيدگى ذهن و تحصيل ملكهء اجتهاد شود، مجاز مىداند، چه آن كه در جاىديگر به كسانى كه به بهانه ايجاد اين ورزيدگى مباحث زائد و غير كاربردى را مطرحمىكنند، تاخته است.((240)) مقصود امام اين است كه اگر طرحكنندگان اين مباحث چنين غرضى داشته اند، ديگرمتهم به گناهكارى نمى شوند، ولى البته راه آنها اشتباه است.
2. نقد كردن ديدگاه هاى استاد،
ميان ((مقرر ناقل)) و ((مقرر ناقد)) فرق بايد نهاد. اصول به
مقررانى منتقد و نه مقلدنيازمند است. رويكرد به نقد،
شاگردان و مقرران را از فرو غلطيدن درورطهء تقليد باز
مىدارد. چشمه ابتكار دراصول ازآن جهت نمى جوشد كه
شاگردان زبدهدرسها مهم ترين فرصتهاى عمر را صرف
نگاشتن ديدگاه هامىكنند، درنتيجه راه و رسم نقد را نمى
آموزند و نقادى را تمرين نمى كنند، از اين رو عالمان
بسيارىبرنقد اقوال استاد در پاورقى تاكيد ورزيده اند.
امام خمينى دو خاطره زيرا در تاكيد برنقد ذكر كرده است:
مرحوم حاج شيخ عبدالكريم وقتى نوشته خود را به
استادشان(مرحوم فشاركى) دادند، ايشان پس از اين كه نوشته
را برگرداندند، فرمودند: خيلى خوببود، فقط يكنقص
داشت و آن اين كه خطى زير آن نكشيده بودى...((241))
آقاى شيخ محمد على اراكى وقتى تقريرات درس مرحوم حاج
شيخرا نوشتند و بهايشان ارائه نمودند، مرحوم حاج شيخ بعد از
مطالعه فرمود: خوب نوشتى، آنچه را كه من گفتم، به آن
رسيدى و فهميدى، ولى نوشته شما يكبدى دارد، لااقل
مىخواستى يكاشكال به گفتارم بنمايى، حرفهايم وحى
منزل نبود تا قابل رد نباشد.((242)) مطالعه تقريرهاى موجود
نشانمىدهدكه به رغم تاكيدهاى بسيار، نقد اقوال استادرواج
ندارد و تنها برخى آن هم درسطحى غير چشمگير به اين
موضوع توجه نشان دادهاند.
بايد فضاى و فرهنگ نقد را قبل از هرچيز پديدآورد، موانع
پيداو پنهان را شناسايى و برطرف كرد. سايه افكندن روابط
عاطفى ميان شاگرد و استاد بردرسوتقرير گاه از تاييدن
گرماى نقد بربحث جلوگيرى مىكند و مطلب را از شكفتن
و برآمدن درذهن باز مىدارد.
دركلمات امام خمينى نكاتى آموزنده به چشم مىخورد كه
رعايت آن به فضاى نقد دامنمىزند: يكى اين كه فضاى بحث و تقرير را با مدح و ثناى ديدگاه هاى استاد مه آلوده نكنيم. وى در يك مورد بعداز نقد ديدگاه مرحوم نائينى، مدح و ثناى مقرر نسبتبهاو را به باد اعتراض مىگيرد،((243)) و ديگر با سوء ظن نگاه كردن به اقوال استاد، وى به شاگردان خود مىفرمود: ((هميشهگفتار استاد را با سوءظن،تلقى كنيد و زود تسليم گفته هاى او نشويد،چون درغير اين صورت ملا نخواهيد بارآمد.)) سعى كنيد بعد از گفته او يك ((نه)) بگوييد و يك ((انقلت))بزنيد.((244)) 3. كنترل و بازبينى نقل قولهاى
استاد،
گاه استاد به دليلى درنقل يا تقرير سخن يك محقق به خطا
مىرود. منعكس كردن سخن استاد در تقريرات بدون آن كه
اشتباه او تذكر داده شود، خطاىديگرى است كه از خطاى
نخست بزرگ تر است. مقرر بايد درمواردى كه استاد، قولى را
نقل يا تقريرمىكند، به كتاب در بردارنده قول مراجعه و
درستى نقل ياتقرير را بررسى و كنترل كند و درصورت
مشاهده خطا آن را در پاورقى تذكر دهد.
امام خمينى دريك مورد كه محقق نائينى نسبتى را به اشتباه
به شيخ انصارى مىدهد، مىگويد: والفاضل المقرر رحمه اللّه لحسن ظنه بضبط استاذه و اتقانه لم يراجع حين التقرير ،((245))مقرر فاضل رحمه اللّه به خاطر داشتن حسن ظن بهضبط «ونوشته» استاد خود واتقان در كار او، هنگام تقرير به كتاب شيخ مراجعه نكرده است.
بدل حيلوله ازنگاه امام خمينى محمد رحمانى
از جمله قواعد فقهى مربوط به ضمان قهرى(مسووليت
مدنى)((246)) بدل حيلوله است. اين قاعده همانند ديگر
قواعد فقهى بخش ضمان ها در تامينحقوق، امنيت و سالم
سازىروابط اقتصادى نقش بسزايى دارد. دراين زمينه به
برخى از پرسش هايى كه پاسخ آنها در گروبحث و تحقيق از
اين قاعده استاشاره خواهد شد.
اين شماره ازمجله به مناسبت صدمين سال تولد بنيان گذار
جمهورى اسلامى حضرت امام خمينى، اختصاص به نظريات
فقهى ايشان دارد و اين نوشته نيز درمقام تبيينو تثبيت
نظريات فقهى آن فقيه بى نظير، در باره بدل حيلوله است،
زيرا ايشان برخلاف بسيارى از فقهاى معاصر خويش بدل
حيلوله را قبول دارد وبراساس آن،نتايج فقهى زيادى را
پىريزى كرده است.
عناوين كلى مباحث دراين نوشته عبارتند از:
الف - اهميت بدل حيلوله،
ب - تعريف اجمالى قاعده،
ج - موضوع قاعده،
د - ادله قاعده
قاعده على اليد،
قاعده اتلاف،
قاعده سلطنت،
قاعده لاضرر،
بناى عقلا،
اجماع. ه - فروعات بدل حيلوله الزام به پذيرش بدل، حكم بدل پيش از تلف مبدل، حكم منافع مبدل، حكم عين پس از رفع تعذر حكم بدل پس از رفع تعذر ،حكم مبدل درحالات مختلف و - حكم مبدل برمبناى رد بدل حيلوله.
اهميت بدل حيلوله
يكى از راه هاى كشف اهميت مباحث
علمى، فراوانى و چگونگى پاسخ گويى هربحث استبه پرسش
هايى كه در باره آن مطرح مىشود.ازاين رو به برخى از پرسش
هايى كه اين قاعده تنها منبع و يا يكى از منابع مهم پاسخ
گويى آنهاست اشاره مىشود:
1. آيا آنچه به عنوان بدل حيلوله به مالك داده مىشود به
عنوان امانت و اباحهدر تصرف است و به ملكيت او در نمى آيد
و يا ملك او مىشود و هرگونه تصرفى درآن
رواست؟
2.آيا درخواست بدل از سوى مالك حق اوست و مى
تواند آن را
مطالبه نكند و يا اين كه با پرداخت ضامن، مالك مجبور به
گرفتن است؟
3. آيا ضامن با پرداخت بدل حيلوله نسبت به
اصل مال ذمه اش برى
مى شود يا نه؟
4. پس از رفع تعذر از
وصول مال به مالك، با توجه به اين كه بدل آن
پيشمالكهست آيا مالك حق اجبار ضامن به استرداد اصل
مال را دارد يا نه؟
5. با استرداد مال اصلى به مالك آيا او همچنان
مى تواند دربدل تصرف
كند يا نه؟
6.درمدتى كه مالك دستش از مال كوتاه است
افزون براصل
مال آيا كاهش بهاى آن را نيز ضامن است يا
نه؟ مثلا اگر مال
موضوع بدل حيلوله جنسى باشد كه باگذشت
زمان ارزش آن كاهش
پيدا مىكند مانند وسايل سرد كننده كه در
فصل گرما مورد
تصرف قرار
گرفته و در فصل سرما به صاحبش مسترد شود و
يا برعكس ميان مالك و وسايل گرمازادر فصل
زمستان فاصله
بيفتد و
در فصل گرما به مالك مسترد شود.
7. اگر پرداخت مال اصلى به مالك موجب تباه شدن مال
فراوان از ضامن شود رد آن واجب است يا نه؟ از باب نمونه اگر
تيرآهن در ساختمان هاى چند طبقه بهكار گرفته شده آيا با
درخواست مالك، ضامن ملزم به ردآن است هرچند موجب
خرابى ساختمان گردد؟
8. اگر استرداد مال به مالك سبب تباه شدن
همان مال شود حكمش
چيست ؟ مانند نخى كه لباسى با آن دوخته شود
به گونه اى كه رد
كردن آن مساوى
است باتباه شدن آن. 9. آيا ضامن مىتواند با پرداخت بدل، مال اصلى را حبس كند تا اين كه اول بدل را بگيرد و پس ازآن مبدكل(مال اصلى) را بدهد يا نه؟ 10. اگر مالك درمدتكوتاهى به مالش دست رسى نداشته باشد موضوع ضمان به بدل حيلوله هست يا نه؟ ملاك تعيين زمان چيست؟ 11. اگرمالى از قابليت انتفاع ساقط گردد، ليكن اصل آن موجود است، حق اولويت براى مالك باقى است يا نه؟ مثلا اگر تابلو و شيى ء قيمتى بشكند با توجه به اين كه ضامن بدل آن را داده است آيا مالك نسبت به اجزاى شكسته شده حق اولويت دارد يانه؟ 12. برفرض عدم پذيرش بدل حيلوله، با توجه به اين كه مال اصلى موجود و استردادآن به مالك ممكن نيست آيا چيزى برذمه غاصب هست يا نه؟
تعريف بدل حيلوله
پيش از تبيين و توضيح برخى از مطالب كه
در آينده مورد رسيدگى
قرار مىگيرد تعريف جامع و
مانع ممكن نيست، ليكن جهت روشن
شدن دورنماى بحث،
تعريف اجمالى ازآن سودمند است.
ازاين رو بايد دو واژه به كار
رفته در قاعده تفسير شود:
الف) بدل: در لغت چيزى است كه به جاى چيز ديگر قرار
مىگيرد و جايگزين آن مىشود.
فيومى مىنويسد: البدل بفتحتين و البدل بالكسر و البديل كلها بمعنى والجمع ابدال و ابدلته بكذا ابدالا، نحيت الاول و جعلت الثانى مكانه و بدلته تبديلا، غيرت صورتهتغييرا.((247)) ب) حيلوله: درلغت به معناى جداو فاصله انداختن است.
علامه فيومى مىنويسد: وحال النهر بيننا حيلوله حجز و منع الاتصال.((248)) بنا بر اين درتعريف اجمالى بدل حيلوله مىتوانيم بگوييم: بدل حيلوله عبارت است از: پرداخت مالتوسط شخصى كه ميان مال و مالك فاصله انداخته است به عنوانجايگزين آن مال.
موضوع قاعده
جهت تبيين و شناخت موارد و مصاديق قاعده
لازم است موضوع آن روشن شود. ازاين روشايسته است انواع
تصرفاتى كه موضوع ضمان راتشكيل مىدهد روشن گردد.
تصرف دراموال ديگران صورت هاى گوناگونى دارد،
ازجمله:
الف) گاهى مال تصرف شده، موجود و قابل رد به صاحبش
است.
ب) گاهى مال تلف و نابود شده و به هيچ وجه قابل
برگرداندن نيست.
مانند اين كه مواد غذايى مورد تصرف،
خورده شده است.
ج) گاهى مال موجود است و ليكن براى هميشه قابل
برگرداندن به
مالك نيست. مانند اين كه طلاى دزديده شده،
در دريا با عمق زياد
افتاده باشد.
د) گاهى مال تصرف شده، موجود است و ليكن در زمان
معينى نمى توان آن را به مالك برگرداند. مانند اين كه مال
دراختيار كسى قرار گرفته كه تا يك سال درمسافرتبه
سرمى برد و پس از آن امكان استرداد به مالك هست.
واضح است درصورت اول جز وجوب رد مال، وظيفهاى نسبت
به اصل عين وجود ندارد.
اما افزون بروجوب رد، اين كه آيا نسبت به منافع مستوفات و
غير مستوفات ضمانى هست و يا بايد تفصيل داده شود، درجاى
خود بايد بحث گردد.
اما صورت دوم، ضمان نسبت به مال، ثابت است، دراموال
قيمى پرداخت قيمت و در اموال مثلى رد مثل آن برضامن
واجب است و قدر متيقن ازمواردضمان،همين صورت است.
مهم حكم صورت سوم و چهارم است كه مال موجود است،
ليكن استرداد آن به مالك متعذرمىباشد.
برخى از فقها صورت سوم را به صورت دوم ملحق كرده اند،
زيرا هرچند مال درحقيقت تلف نشده، ليكن حكم تلف برآن بار
مىشود، چون همانند مال تلفشده قابل انتفاع ونقل و انتقال
نيست.
ولى آيا صورت چهارم هم همانند صورت سوم درحكم تلف و
ملحق به مورد دوم است يا بستگى به اين دارد كه مفهوم و
مقصود از عنوان تعذر وصول كه دركلمات فقها موضوع
ضمان بدل حيلوله قرار گرفته شده روشن گردد. دراين
رابطه نظرياتگوناگون وجود دارد، ازجمله:
1. موضوع بدل حيلوله جايى است كه مالك از دست يابى به
مال مايوس و نا اميد باشد.يعنى افزون براميد نداشتن، حالت
ياس بايد حاصل گردد.
2. موضوع عبارت است از صورتى كه اميد دست يابى نباشد.
يعنى موضوع، اميد نداشتن است هرچند اين نا اميدى به
مرحله ياس كامل و اطمينان به عدمدست يابى نرسد.
3. موضوع، جدايى ميان مال و مالك درمدت طولانى است به
گونهاى كه موجب ضررمالك باشد، هرچند علم به دست يابى
باشد.
4. موضوع، جدايى ميان مال و مالك است به گونهاى كه
موجب ضرر مالك شود، هرچند مدت آن كوتاه باشد.
شيخ انصارى درمقام بيان تبيين موضوع بدل حيلوله
مىگويد: آيا موضوع بدل حيلوله مقيد به ياس و نا اميدى از دست يابى به مال است و يا اينكه اميد نداشتن به دست يابى، موضوع است و يا اين كه فاصله طولانى مالكاز مال به گونهاى كه موجب ضرر مالك گردد موضوع است و يا اين كه جدايى ميان مال ومالك هرچند درمدت كوتاه، موضوع است، وجوهى متصوراست.((249)) ديدگاه حضرت امام
از لا به لاى
كلمات
امام استفاده مىشود ايشان افزون بر مورد
اول
و دوم كه قدرمتيقن از موارد حيلوله است صورت
سوم را نيز مصداق
اين
قاعده دانسته است. از باب نمونه به برخى از كلمات حضرت
امام دراين باره اشاره مىشود. ايشان پس ازنقد و بررسى ادله
بدل حيلولهدرمقام جمع بندى مىفرمايد:
ازاين تقريب(قاعده على اليد) روشن شد با صدق عنوان تعذر،
ميان صورتى كه مالك از دست يابى به مال مايوس باشد با
صورتى كه مىداند پس از گذشتمدت طولانى برمال دست
پيدا مىكند فرقى نيست، زيرا درهردو صورت عنوان غرامت و
تدارك باردكردن بدل صادق است.((250)) ايشان در
پاياناستدلال به قاعده على اليد، چنين نتيجه گيرى مىكند:
درصورتى كه مال تلف نشده، ليكن ميان مالك و آن فاصله
افتاده مانند اين كه شخصىمال را از دست ضامن و غاصب اول
گرفته و هرگز امكان گرفتن از اونيست دراينصورت عهده
ضامن اول، اقتضاى رد مال را ندارد، بلكه حكم آن در نظر
خردمندان....
لزوم رد بدل است. اين حكم(رد بدل) درصورتى كه احتمال رجوع و برگشت مال داده شود نيز هست مثل اين كه احتمال داده شود آنچه در دريا افكنده شده با امواج دريا خارجگردد.((251))موارد ديگر نيز دركلام حضرت امام براين مدعا دلالت دارد. جهت پرهيز از اطاله مقال به همين مقدار بسنده مىشود.
ادله قاعده
فقها در مقام استدلال برثبوت بدل حيلوله، به ادله
زيادى تمسك جسته اند. دراين بخش درابتدا ادله اى را كه
حضرت امام اقامه كرده است موردارزيابى قرار مىگيردو
سپس برخى از ادله ديگرى كه دركلام وى نيامده، مورد
رسيدگى قرار مىدهيم. لازم به يادآورى است چون اين نوشته درمقام تثبيت ديدگاه هاى ايشان است افزونبر ادله و اشكالات مورد قبول ايشان به موارد ديگرى نيز اشاره شدهاست.
1. قاعده على اليد
اولين دليل دركلام حضرت امام براثبات بدل
حيلوله قاعده على اليد است. ايشانپس از گزارش استدلال
يكى از بزرگان
((252)) واشكال برآن مىفرمايد:
استدلال به قاعده على اليد بر اثبات بدل حيلوله با اين بيان
ممكن است: مدلولقاعده عبارت از اين است كه: خود مال بر
عهده گيرنده و ضامن است، زيرا علىاليد دلالت د ارد براين
كه آنچه گرفته شده بر عهده گيرنده است تا هنگام برائت
ذمهو تفسير مفهوم ((ذمه)) و((عهده)) موكول به عرف و
عقلاست. معناى((عهده)) از نظر عقلا تفاوت دارد، زيرا اگر
مال،موجود و تسليم آن ممكن باشد رد آن واجب است و اگر
مال تباه شده باشد مقتضاى برعهده بودن،وجوب ردمثل يا
قيمت آن است و اگر موجود باشد واز اختيار مالك و غاصب
خارج باشد(امكان رد نباشد) در اين صورت نيز مقتضاى
عهده، رد بدل است، زيرا در نگاهعقلا عنوان تلف درضمان و
غرامت نقشى ندارد، بلكه موضوعضمان و غرامت قطع رابطه
مالك و ملك است... اين مطلب درصورتى كه احتمال
برگشتمال برود نيز جريان دارد، مانند اين كه احتمال داده
شود مالى كه در دريا افتاده باامواج دريا به ساحل برگردانده
شود.
در هر صورت موضوع ضمان در قاعده على اليد عنوان تلف
نيست تا اين كه بحث شود با وجود مال، تلف صادق است يا
نه.((253))افزون بر اينعبارت، موارد ديگرى از كلام حضرت
امام دلالت دارد كه ايشان دلالت قاعده على اليد را بر بدل
حيلوله تمام مىداند.
نقد و بررسى: برخى از فقها براين استدلال اشكال كرده اند كه
قاعده ((على اليد)) از روايت ((على اليد)) استفاده شده و
سند روايت ((على اليد)) ضعيفاست. آية اللّه خويى در بحث
قاعده ((مايضمن بصحيحه يضمن بفاسده)) مىفرمايد:
براستدلال به اين روايت اشكال مىشود به اين كه حديث از
نظر سند ضعيف است، زيرادركتاب هاى حديثى شيعه نيامده
و فقها از كتاب هاى اهل سنتگرفته اند و درمنابع استدلالى
براساس آن استدلال كرده اند... و ادعاى جبر ضعف سند به
عمل اصحاب نا تمام است، زيرا همان گونه كه اعراض
اصحابموجب وهن سند نيست عمل آناننيزجابر ضعف سند
نمى باشد... .((254)) پاسخ: به نظر مىرسد اين اشكال
برمبناى حضرت امام وارد نباشد، زيرااختلافى استكه آيا عمل
اصحاب جابر ضعف سند هست يا نيست؟ مشهور فقها عمل
اصحاب را جابر ضعف سند و اعراض آنان را موهن سند دانسته
اند.برخى در برابر مشهور، عمل اصحاب راجابر ضعف سند و
اعراض آنها را، موهن سند ندانسته اند، مانند مستشكل محترم.
برخى ديگر تفصيل داده اند ميانعمل اصحاب و اعراض
اصحاب. در صورت اول جابر نيست،
ليكن روى گردانى موجب وهن سند است مانند بعضى از
اساتيد برزگوار.((255))حضرت امام مبناى مشهور را پذيرفته
است. بنا بر اين با احراز عمل واستناداصحاب به روايت ((على
اليد)) جبر سند آن قطعى است. توضيح بيشترى دراين باره
خواهد آمد.
اگر اشكال شود اثبات عمل به اين روايات از سوى فقها معلوم
نيست تاجبر ضعف سند ثابت گردد در پاسخ گفته مىشود:
اولا، خود مستشكل درعبارتخويش فرموده است: فقهااين
روايت را از كتاب هاى اهل سنت گرفته اند و دركتاب هاى
استدلالى براساس آن استدلال كرده اند. پس عمل فقها مفروغ
عنهدانسته شده است.
ثانيا، فقها در سراسر فقه، فراوان به اصل واطلاق روايت ((على
اليد)) تمسك كرده اند و براساس آن حكمى را اثبات و يا نفى
كرده اند. از جمله محقق ثانىدركتاب جامعالمقاصد با اين
كه تا كتاب نكاح بيشتر نيست 28 مورد به اين حديث استدلال
كرده است.((256)) اين نشان مىدهد كه فقهادر سراسرفقه به
اين روايت عمل و استنادكرده اند: بنا بر اين براساس مبناى
حضرت امام هيچ گونه اشكالى براعتبار حديث وارد نيست.
براساس مبناى ديگران نيز دور نيست گفته شود: حديث،
اعتبار لازم را دارد، زيرا هرچند ما بپذيريم عمل مشهور، جابر
ضعف سند نيست، ليكن در مورد اينرواياتقرائنى وجود دارد
كه موجب اطمينان به صدور مىشود، از جمله:
الف) برخى از فقيهان صدر اول با اين كه خبر واحد را حجت
نمى دانسته اند و مبناى سختى براى اعتبار سند داشته اند، با
اين وصف اين خبر را معتبر دانستهو آن را به رسولخدا(ص)
نسبت داده اند، چنان چه ابن ادريس درمبحث اختلاف ميان
صاحبمال كه ادعاى قرض را دارد با گيرنده مال كه ادعاى
وديعه بودنرا دارد قول مالك را مقدم مىداند و درمقام
استدلال مىفرمايد:
والرسول(ص) قال: على اليد ما اخذت حتى
توديه.((257))دركتاب غصب مىنگارد:
اگر غاصب صورت مال غصبى را به شكل مرغوبى تغيير دهد و
بهاى آن مال افزايش پيدا كند بايد آن را به مالك رد كند و
مستحق دريافت چيزى نيز نيست.
درمقام استدلال مىنويسد:
ويحتج على المخالف بقوله(ص) على اليد ما اخذت حتى
توديه.((258)) با اين كه ابن زهره خبر واحد را حجت نمى
داند، دركتاب غصب هنگامى كهسخن ازاينروايت به ميان
مىآيد آن را با قطع به رسول خدا نسبت مىدهد و مىنويسد:
((بقوله:
على اليد ما قبضت حتى يودى.))((259)) و همچنين ابن
ادريس و شهيد ثانى.
ب) برخى از محدثان و فقهاى صدر اول كه به عصر حضور
نزديك بودند به اين روايت استدلال كرده اند. به عنوان نمونه
مىتوان از شيخ طوسى نام برد كه دربسيارى ازكتاب ها بدان
تمسك جسته است. وى درمورد اين كه چنان چه شخصى
مالى را غصب كرد و مالك، آن را به عنوان رهن پيش غاصب
بگذارد ضمانغاصب منتفى نمى شود، مىنويسد:
دليلنا... وروى عن النبى (ص) انه قال: على اليد مااخذت حتى
توديه او حتى تودى.((260))وى در جاهاى ديگر از كتاب
خلاف نيز به اين روايتتمسك جسته است.((261)) ج) كمتر
كتاب فقهى ديده مىشود كه در باب هاى متعدد آن، تمسك
به روايت نشدهباشد. يك مورد آن جامعالمقاصداست كه
گفتيم: بيش از 28 مورد به اين روايت تمسك شده است. اين
امور سبب اطمينان به صدور روايت مىشود و روايت افزون
برمبناىجبر ضعف سند باعمل مشهور، برمبانى ديگر نيز معتبر
باشد، مگر اين كه غير از اطمينان به صدور براى اعتبار سند
موضوعيت قائل باشيم. براين مبنا اشكال ضعفسند به
قوتخود باقى است.
اشكال اول: ((على اليد)) تنها دلالت دارد آنچه را ضامن اخذ
كرده بايد بر گرداند و آن مال اصلى است كه استرداد آن
ناممكن باشد و اما بدل آن مصداق اخذنيست تا با قاعده ((على
اليد)) لزوم رد آن اثبات گردد.
پاسخ: درمالى كه ضامن در آن تصرف كرده و مورد ضمان
واقع شده چهار حيث و عنوان مطرح است:
الف) خصوصيت شخصى، كه رد اين حيث تنها بارد اصل مال
ممكن است.
ب) خصوصيت نوعى، كه رد اين حيث با رد مثل آن ممكن
است.
ج) ماليت مال، رد اين حيث با پرداخت قيمت ممكن است.
د) سلطنت و استيلاء مالك برمال، رد اين حيث تنهااز راه رد
بدل ممكن خواهد بود.
بنا بر اين براساس قاعده بايد تمام حيثيات و عنوان مورد
تصرف كه از مالك اخذ وسلب شده به او پرداخت شود، از جمله
حيث چهارم.
اشكال دوم: برحيث سلطنت مالك عنوان اخذ صادق نيست تا با
قاعده ((على اليد)) استرداد آن به مالك لازم باشد.
پاسخ: حضرت امام صادق مفهوم ((اخذ)) و((عهده)) را به
عرف و عقلا واگذار كرده. بنا بر اين برهرچيزى كه از نظر
عرف ((اخذ)) و((عهده)) صادق است،ضمان و استرداد آن نيز
لازم است.
بى گمان درعرف عقلا برسلطنت و صاحب اختيار مال بودن
نيز عنوان ((اخذ)) و ((عهده)) صادقاست، درنتيجه استرداد
با دادن بدل لازم است.
اشكال سوم: لازمه قاعده على اليد اين است كه درصورت
كمى فاصله و حيلوله ميان مال و مالك، پرداخت بدل حيلوله
نيز لازم است، حال آن كه فقها درچنين مواردى بدل حيلوله
را لازم نمى دانند. آية اللّه خويى در اين باره مىفرمايد: اگر تمسك به قاعده جايز باشد درموارد عدم امكان دست رسى به مال اصلى، فرقىميان مدت كوتاه يا مدت زياد نيست، در حالى كه فقها درصورت اول بدلحيلوله راقبول ندارند.((262)) پاسخ: حكم موارد كوتاه مدت يكسان نيست، زيرا گاهى ضرر متوجه مالك درهمان مدت كوتاه بسيار زياد است به گونهاىكه از نظر عرف و عقلا قابل گذشت نيست.
كسانى كه بدل حيلوله را پذيرفته اند دراين صورت نيز آن را
جارى مىدانند. گاهىضرر كم است به گونهاى كه عرف و
عقلا آن را ناديده و قابل گذشتمىدانند.
درچنين مواردى بدل حيلوله جريان ندارد و اگر فقها فرموده
اند: درموارد كوتاهمدت، بدل حيلوله جارى نيست بى گمان
صورت دوم است نه صورت اول بهويژه از نظرفقيهانى كه
دليل بدل حيلوله را جبران ضرر مالك مىدانند. مويد اين مطلب عبارت پايانى مستشكل محترم است: اگر فاصله ميان مال و مالك منافعى داشته باشد، به عنوان اجاره بايد پرداخت شود.
2. قاعده اتلاف:
ديگر از ادله قاعده بدل حيلوله، قاعده اتلاف
است.
حضرت امام ازاين دليل به گونه مستقل نام نبرده، ليكن
در ضمن نقد و بررسى قاعده يدبه آن اشاره كرده وبراين باور
است كه موضوع ضمان درقاعده اتلاف عنوان اتلاف نيست،
بلكه كوتاه شدن دست و سلطنت مالك ازمالش موضوع ضمان
است.بنابر اين درصورتى كه مال موجود استو ليكن مالك
نمى تواند دست رسى به آن داشته باشد مىتواند موضوع
قاعده اتلاف باشد. دراين باره مىنويسد:
ممكن است آنچه درباره قاعده على اليد(دلالت آن بربدل
حيلوله) گفته شد نسبت به قاعده اتلاف نيز گفته شود،
چون عنوان اتلاف مال ديگران موضوع ضمانو غرامتنيست،
بلكه جدا شدن مالك از مال خويش براى هميشه موضوع
ضمان در قاعده اتلاف است. اين درصورتى كه مال موجود
باشد نيز با توجه بهمناسبات و مرتكزات عقلااگر براى
هميشه رابطهء مالك و مال قطع گردد و ياحتى اگر احتمال
برگشت آن به گونه اتفاقى برود موضوع ضمان(بدل
حيلوله)است.((263))استدلال به قاعده اتلاف بربدل حيلوله
ممكن است از جهاتى مورد اشكال قرار گيرد،
ازجمله:
اشكال اول: موضوع قاعده اتلاف تباه شدن مال است و با وجود
مال، چيزى تلف نشدهتا موضوع ضمان باشد. اما سلطنت
اگرچه اتلاف نسبت به آن صادقاست، ليكن مال نيست.
محقق نائينى دراين باره مىفرمايد:
قاعده اتلاف دلالت دارد برضمان مالى كه تلف شده، اما
سلطنت مال نيست.((264)) نقد و بررسى: اين اشكال
برحضرت امام وارد نيست، زيرا ايشانمىفرمايد: ملاك
صدقمفهوم ((عهده)) و ((ذمه)) درباب ضمانات، عرف و عقلا
هستند و از سوى ديگر مىفرمايد:
ملاك ضمان درقاعده اتلاف صدق عنوان اتلاف مال نيست تا با
وجود مال، موضوع ضمان صادق نباشد، بلكه موضوع، قطع
رابطه مالك و مال اوست و اينموضوع درموردبحث صادق
است.
از طرفى عقلا براى سلطنت و درا ختيار بودن مال ارزش
وماليت قائلند و شخصى را كه موجب جدايى مالك از مالش
شده، ضامن مىدانند. از اين رو براو لازماست اينسلطنت از
دست رفته را برگرداند و اين ممكن نخواهد بود، مگر با دادن
بدل، زيرا همان گونه كه گذشت با تصرف عدوانى دريك
مال، چهار حيث وجهت از مالك گرفته شده است:
الف) حيث و خصوصيت شخصى مال كه تنهااز راه استرداد
اصل مال ممكن است.
ب) خصوصيت نوعى مال كه تنها با دادن مثل تامين مىشود.
ج) حيث ماليت كه با پرداخت قيمت تامين مىگردد.
د) حيث سلطنت و در اختيار بودن كه با دادن بدل، جبران
مىشود.
بنابراين از نظر عقلا و عرف، ضامن بايد براى تامين سلطنت از
دست رفته بدل رابدهد، هرچند مال برآن صادق نيست.
اشكال دوم: برخى از فقيهان دربحث خارج فقه درمقام رد
استدلال به قاعده اتلاف فرموده اند:
اگر اين دليل پذيرفته شود بايد درتمام موارد اتلاف
سلطنت،قائل به ضمان شويم،
حال آن كه مشهور فقها كه بدل حيلوله را قبول دارند اين
ضمان راو يژهموارد تعذر عينى دانسته اند.((265))پاسخ: هرچند قدر متيقن از موارد بدلحيلوله موردى است كه وصول مال موجود متعذر است، ليكن براساس مبناى حضرت امام كهعهده و ضمان را امرى عرفى و عقلايى مىداندو ضمان به قاعدهاتلاف را داير مدار اتلاف مال نمى داند، درصورتى كه اميد برگشت مال نيز هست، بدل حيلوله راه دارد، زيرا ملاك ضمان به بدل حيلوله در صورتاول دراينجا نيز هست، مگر مدت فاصله ميان مال و مالك بسيار كم باشد و ضرر نيز از نظر عرف قابل مسامحه باشد.
3. قاعده سلطنت:
ازجمله ادله بدل حيلوله از نظر حضرت امام،
قاعده سلطنت است. ايشان درمقام تقريب دلالت قاعده،
بربدل حيلوله بخشى از عبارت شيخانصارى را گزارش
مىكند:
تسلط مردم برمال خود كه فرض شده برذمه ديگرى
است(چون ميان آن و مالك فاصلهانداخته) جواز درخواست
خروج از عهده را به هنگامى كه رد اصلآن ممكن نباشداقتضا
دارد، همانند جواز درخواست قيمت اگر رد مثل آن ممكن
نباشد.
ايشان اين استدلال را نمى پذيرد و اين گونه اشكال مىكند:
اولا، پيش از اين گذشت كه به هنگام تعذر مثل دراجناس
مثلى،درخواست قيمت با اشكالاتى همراه است، ازجمله اين كه
تنها مثل برعهده آمده و مالك تنهاحقمطالبه مثل را دارد نه
قيمت.
ثانيا، قياس مورد بحث با درخواست قيمت درصورتى كه رد
مثل متعذر باشد، نادرست است، زيرا دراجناس مثلى مثل
برعهده ضامن آمده و مثل دو حيث رادارد: يك حيث مثليت و
يك حيث ماليت. مالك مىتواند از حيث اول صرف نظر كند و
تنها حيث دوم را كه قيمت است درخواست كند.ولى
درمورد بحثبرمبناى شيخ كه مستفاد از قاعده ءعلى اليد را
تنها ضمان مثل در مثلى مىداند و عين مال را برعهده نمى
داند تابا صرف نظر از خصوصيات تنها حيث ماليت وقيمت
درخواست گردد و از حيث ديگر صرف نظر كند.
خلاصه: با فرض موجود بودن مال، چيزى برذمه ضامن نيست
تا موضوع قاعده سلطنت باشد، زيرا موضوع قاعده،مال خارجى
است و سلطنت برمالخارجى سبب براى سلطنتبرچيز
ديگرى نخواهد بود.((266))توضيح اشكال اين كه اولا، قاعده
سلطنت تسلط برمال خارجى را براى مالكثابت مىكند، چون
مال اوست، اما آنچه به عنوان بدل ممكن است داده شود مال
اين شخص نيست تا قاعده سلطنت، تسلط برآن را ثابت كند و
در نتيجه از باباين سلطنت بتواندآن را از مالكش(ضامن)
درخواست كند.
ثانيا، قاعده سلطنت براى مالك(ضامن) نسبت به آنچه كه
مىتواند بدل واقع شودتسلط و سلطنت را اثبات مىكند و با
فرض سلطنت ضامن بربدل چگونهصاحب مال اصلى از باب
سلطنت حق مطالبه آن را دارد؟ افزون بر اشكال حضرت امام
اشكالات ديگرىنيز براين استدلال شده است از جمله:
الف) اين روايت مرسل است، پس از نظر سند ضعيف است.
ممكن است گفته شود: ضعف سند با عمل اصحاب جبران
شده است. جواب اين است كه اينمطلب بستگى دارد به اين
كه عمل اصحاب جابر ضعف سند باشد و اين مطلب ثابت
نيست، زيرا فقها دراين بحث اختلافكرده اند: برخى عمل
اصحاب راجابر ضعف سند و اعراض آنها را موهن سند نمى
دانند.
برخى هم عمل را جابر و هم اعراض را موهن مىدانند. گروه
سومى تفصيل داده اند ميان عمل اصحاب كه جابر ضعف سند
نيست و اعراض كه موهن است.
از سوى ديگر بر فرض پذيرش مبناى اول بايد ثابت گردد
اصحاب دراين مساله تنها بهاين روايت عمل كرده اند نه ادله
ديگر و اثبات هريك از اين دو مشكلاست.
ب) اين قاعده سلطنت را برمال ثابت مىكند و اما چه چيزى
مال هست يا نيست با اينقاعده ثابت نمى شود، زيرا دليل هيچ
گاه موضوع خود را اثبات نمى كندو دور لازممىآيد. بنا بر اين
اول بايد ثابت گردد بدل حيلوله مال براى مالك مال متعذر
الوصول است، سپس با قاعده، سلطنت او را براين مال و در پى
آن حقمطالبه آن راثابت كنيم، زيرا قاعده، ثابت نمى كند بدل
حيلوله، مال مالك است.
ج) بردرخواست بدل حيلوله درصورتى ترتيب اثر داده مىشود
كه راه ديگرى براى مالكجهت رسيدن به مالش نباشد،
درحالى كه از راه ديگر ممكن استمالك به حقش دست پيدا
كند و آن راه مصالحه و معامله شرعى است. محقق يزدى
دراين باره مىنويسد: اما قاعده ضرر و سلطنت برفرض دلالت برجواز مطالبه بدل، از اين كه اين بدلبايد به عنوان بدل باشد(بدل حيلوله) و يا تحت عنوان معامله شرعى ميانمالك وضامن باشد، ساكت است و مقتضاى قاعده دوم است، زيرا تا جايى كه ممكن باشد بايد قواعد و اصول شرعى(دادوستد از راه معاملات شرعى) رعايتگردد و از سوى ديگر قدر متيقن از موارد جواز مطالبه درخواست بدل از راه معامله شرعى است.((267)) 4. قاعده لاضرر
دليل ديگرى كه در كلامحضرت امام مورد نقد و بررسى
قرار گرفته قاعده لاضرر است.((268)) برمبناى ايشان كه
لاضرر حكم حكومتى است بر بدل حيلوله دلالت ندارد وامابر
مبناى ديگران ايشان دلالت آن را نمى پذيرد مىفرمايد:
قاعده لاضرر برمبناى ديگران و براساس تقريب ما هرچند
دراحكام ضررى، اعم از وجودى وعدمى و نيز نسبت به
جلوگيرى از هرگونه راه ورود ضرر جرياندارد برلزوم
پرداخت مثل يا قيمت درتمام موارد دلالت ندارد، زيرا نهايت
چيزى كه ازقاعده استفاده مىشود جلوگيرى از راه هاى
ورود ضرر و لزوم جبران آناست. بنا بر اين اگر جبران ضرر به
پرداخت اجرت و قيمت منافع حاصل شود به همان مقدار
بسندهمىشود. بله، اگر جبران ضرر جز به پرداخت قيمت
ويادادن مثل حاصل نشود، استدلال به قاعده برلزوم بدل
حيلوله راه دارد.((269))افزون بر اشكال حضرت امام بر
استدلال به قاعده لاضرر برهريك ازدو مبناى خويش و
مشهور، اشكالات ديگرى نيز براين استدلال وارد است، از
جمله:
اولا، نسبت ميان موضوع قاعده و موضوع بدل حيلوله عموم
من وجه است. آية اللّه خويى دراين باره مىفرمايد:
گاهى مالك اگر صبر كند تا مال به دستش برسد ضرر نمى
كند، چون بى نياز است، با اين وصف بدل حيلوله جريان دارد و
گاهى صبر كردن تا حصول مالضررى است، با اينوصف بدل
حيلوله جارى نيست، مانند صورتى كه مدت فاصله دو ساعت
باشد، زيرا فقها شرط كرده اند مدت فاصله
طولانىباشد.((270))بنا بر اين قاعده لاضرر از جهتى اخص از
مدعا و ازجهتى اعم از مدعاست.
ثانيا، لزوم پرداخت بدل حيلوله حكم است و قاعده لاضرر
اثبات و جعل حكم نمى كند،
بلكه تنها نفى حكم ضررى مىكند و تمام راه هاى ورود ضرر
را نفى مىكند، نه اين كه براى جلوگيرى از ورود ضرر اثبات
حكم كند.
ثالثا، لزوم پرداخت بدل حيلوله ضرر برضامن است. بنا بر اين
در اينجا تعارض ميان دو ضرر خواهد بود: ضرر متوجه مالك
كه موضوعش نپرداختن بدل حيلولهاست و ضررمتوجه ضامن
كه موضوعش پرداختن بدل حيلوله است. اين دو ضرر با هم
تعارض مىكنند و در نتيجه تساقط مىكنند. پس با قاعده
لاضرر نمى تواناثبات بدل حيلوله كرد. افزون بر آنچه با استفاده از بيانات حضرت امام براى اثبات بدل حيلوله آورديم،به ادله ديگرى نيز ممكن است تمسك جسته شود و وجوب رد بدل رابرعهده ضامن ثابت گرداند، از جمله:
5. بناى عقلا
بى ترديد اگر شخصى با تصرف عدوانى سبب
قطع رابطه ميان مال و مالك براى مدتىشود به گونهاى كه
اين قطع رابطه موجب زيان غير قابلگذشت برمالك
شود،عقلا و خردمندان چنين شخصى را نسبت به جبران اين
خسارت ضامن و مسوول مىدانند و تنهاراه جبران رد بدل آن
است و از آنجا كهشارع خود از جمله عقلا و اهل خرد به شمار
مىآيد و از سوى ديگر عدم ردع و نفى نشان مىدهد كه آن را
پذيرفته است. پرواضح است اين دليل در اصطلاح فقها از ادله لبى به شمار مىآيد، چون اطلاق وعمومى ندارد و بايد به قدر متيقن آن بسنده شود و در مورد شكدرجريان بدل حيلوله، نمى توان به آن تمسك كرد.
6. اجماع
يكى از ادله بدل حيلوله اجماع است و بسيارى از
فقيهان بدان تمسك جسته اند. ازميان آنان مى توان از محقق
ايروانى نام برد. ايشان پس ازبررسى تمام ادله بدل حيلوله، به
همه آنها اشكال مىكند و در پايان مىفرمايد: تمام اين ادله ضعيفند. بنابر اين اگر درمساله(رد بدل حيلوله) اجماع نباشد ممكناست گفته شود: مالك تنها استحقاق تفاوت ميان مالى را دارد كه در اختياروسلطنت اوهست با مال خارجى كه از سلطنت و اختيار او خارج است و آن همان اجرت مال و بهاى منافع است كه در طول فاصله ميان مال و ملك فوت شدهاست.((271)) اشكال مدركى بودن اين اجماع، برمحقق ايروانى وارد نيست، زيرا از نظر او تمامادله نادرست است مگر اجماع، پس اجماع مدركىنيست. با اين وصف اجماع مخدوش است زيرا قائلين به بدل حيلوله ممكن است، ادله ديگر را نيز پذيرفته باشند.
جمع بندى: از آنچه گذشت روشن شد براى اثبات قاعده
ءبدل حيلوله ادله ءگوناگونىمطرح شده است. برخى از
فقيهان به ويژه فقهاى معاصر تمام آنها رامورد نقدقرارداده و
بدل حيلوله را نپذيرفته اند.برخى ديگر بيشتر ادله را پذيرفته و
براساس آنها بدل حيلوله را اثبات كرده اند.
اما حضرت امام تنهادليل اول و دوم را پذيرفته و اشكالات آنها
را پاسخ داده است. درپايان، افزون بر ادلهاى كه دركلام امام مورد رسيدگى قرار گرفته بود ادلهديگرى نيز مورد بحث قرار گرفت و روشن شد بناى عقلا بر قبول بدل حيلولهاست. فروعات بدل حيلوله آنچه در اين بحث پس از ادله بدل حيلوله اهميت دارد فروعات فراوانى است كه بربدل حيلوله مترتب مىشود و داراى آثار زياد فقهىمىباشد. دراين بخش بعضى از فروعات مهم مورد رسيدگى قرار مىگيرد:
1. الزام به پذيرش بدل
ازجمله فروعات مورد توجه فقها در
قاعده بدل حيلوله اين است كه آيا ضامن حق داردمالك را
برپذيرش بدل الزام كند يا نه و برعكس آيامالك حق دارد
ضامن رابرپرداخت بدل الزام كند يا نه؟ برخى از فقها براين
باورند كه حق الزام و اجبار براى ضامن ثابت نيست.
شيخانصارى مىنويسد: ثبوت قيمت(بدل حيلوله) با تعذر وصول و دست يابى مالك برمال همانند ثبوت قيمت در صورت تلف مال نيست، زيرا در صورت دوم پرداخت قيمت حقضامن است و مالك حق ردندارد، امادر صورت اول ضامن حق اجبار مالك را ندارد، بلكه مالك مىتواند از گرفتن بدل سرباز زند تا تعذر برطرف شود،همان گونه كه شيخ نيز در مبسوط((272)) براين مطلب تصريح كرده است. دليل آن، قاعده سلطنت است.((273)) ديدگاه حضرت امام
دربرابرشيخ برخى از فقها
براين باورند كه ضامن حق
الزام مالك را بر قبول بدل دارد. حضرت امام
خمينى از
جمله اين فقهاست. ايشان در مقام نقد نظرشيخمىفرمايد: اگر ذمه ضامن مشغول شود به پرداخت بدل، پس چرا حق الزام مالك را نداشته باشد؟ صحيح اين است كه براساس آنچه در تقريب دليل ضمان گفته شدآكه ذمه ضامن به هنگام فاصله افتادن ميان مال و مالك به پرداخت بدل مشغول شده است فرقى ميانصورت تلف شدن و نشدن مال نيست در اين كه ضامنحق اجبار مالك را در قبول قيمت( درصورت اول) و يا بدل(در صورت دوم) دارد و اما قاعده سلطنت با اين مدعامنافات ندارد، زيرا فرض براين است كه مالكبا تعذر وصول مال، تسلط برمطالبه اصل مال را ندارد و سلطنت هاى ديگر نه تنها با لزوم قبول بدل منافات ندارد، بلكه مويد و موكد است.((274)) اما اين كه آيا مالك حق مطالبه بدل حيلوله را دارد يا نه، چون اين مطلب از نظر كسانى كه بدل حيلوله را پذيرفته اندروشن بوده مورد بحث قرار نگرفته است. |
|---|