مسائل مستحدثه

حــوالــه
 
بخش اول

شهيد آيت اللّه سيد محمدباقر صدر
 تقرير: سيد على رضا حائرى

مقاله حاضر، تقريرات درس خارج فقه شهيد آيت اللّه  سيد محمد باقر صدر قدس سره است كه در شب هاى ماه  مبارك رمضان سال 1390 ه .ق . بيان شده است.     

دركتاب عروه الوثقى براى حواله بيست يا نزديك به بيست فرع ذكر شده است. ما دراين بحث، همه فروع مربوط به حواله را به ترتيب عروه نمى آوريم بلكه بحث رادر سه فصل به گونه اى تنظيم مى كنيم كه همه فروع عروه نيز درآن انعكاس داشته باشد.

در فصل اول، از حقيقت حواله و شكل فقهى آن و اقسامى كه براى آن قابل تصوراست، بحث مى كنيم. دراين زمينه ديدگاه فقه شيعه و ديگر مذاهب اسلامى و غير اسلامى رابا هم مى سنجيم. اين فصل، قواعد اساسى حواله را در بر مى گيرد و آنچه درمورد حواله استنباط شود، دراين فصل گنجانده شده است.

درفصل دوم، به بيان اركان حواله كه وجود حواله به وجود آنها بستگى داردمى پردازيم.حواله سه ركن دارد: عقد كه مقوم حواله است دو طرف اجرا كننده عقد حواله و مالى كه موضوع حواله است.

در فصل سوم، احكام حواله را بيان مى كنيم. دراين قسمت، سه بحث مطرح مى شود: بيان احكام و آثار حواله به لحاظ حواله دهنده ورابطه او با حواله گيرنده احكام و آثار حواله ازجهت حواله گيرنده و رابطه او با حواله پذير (كسى كه حواله به اوشده) و احكام حواله باتوجه به حواله دهنده و رابطه او با حواله پذير.

فصل اول: حقيقت حواله و اقسام آن

تحقيق اين فصل با بيان سه مطلب انجام مى پذيرد:

مطلب نخست، معناى ذمه و عهده

 همه بدهى ها يكى ازدو مرتبه را در بردارند: يا به صورت ،ذمه هستند يا به صورت عهده، پس لازم است درابتدا معناى ذمه و عهده راروشن كنيم.

ذمه و عهده از مفاهيمى هستند كه فقه اسلامى آنها را وضع كرده و هركدام، يك ظرف اعتبارى از اعتبارات عقلايى محسوب مى شوند كه از جهت مظروف با هم تفاوت دارند.

اگر مظروف، يك شىء مشخص و عين خارجى باشد، ظرف آن عهده ناميده مى شود واگر مظروف، كلى كه تشخص خارجى ندارد باشد، ظرف آن ذمه ناميده مى شود. پس ذمه ظرفى است كه عقلا آن را براى امور كلى منظور كرده و عهده ظرفى است كه آن رابراى امور جزئى و مشخص خارجى تدارك ديده و ساخته اند.

گويا اين تعريف ذمه و عهده، از ارتكاز عقلا در باب غصب گرفته شده است. آن جا كه عين مغصوب، موجود باشد مى گويند: عين در عهده غاصب است و اگر عين، تلف شده باشدمى گويند: عين در ذمه غاصب است. از آن جا كه عين قبل از تلف، يك چيز خارجى است وبعد از تلف، مثل يا قيمت است، تصور شده كه فرق اساسى عهده و ذمه اين است كه عهده، ظرف چيز خارجى و ذمه ظرف چيزكلى كه وجود خارجى ندارد مى باشد.

درحالى كه مى بينيم عهده و ذمه درتركيب عقلايى و از نظرحقيقت، با هم فرق جوهرى دارند و فرق ذكر شده، از نتيجه هاى همان فرق جوهرى و حقيقى است. حاصل فرق حقيقى اين است: وقتى از ما سوال شود: معناى ذمه چيست؟ درجواب مى گوييم:بسا براى عقلا اتفاق افتاده كه هنگام تمليك و تملك، عين خارجى حاضر نبوده كه تمليك وتملك برآن عين انجام شود مثل معاملاتى كه يكى از طرفين يا هردوطرف، مال خارجى كه عقد برآن صورت بگيرد نداشته باشند يا مثل جريمه هاى قانونى ازقبيل حكم عليه كسى كه مال كسى را تلف كرده، بايد مثل آن مال را به صاحبش بدهدو اگر مثل آن مال وجودندارد، بايد قيمت آن را بدهد. دراين موارد كه عقلا، به جعل تمليكات نياز پيدا كرده اند وعين خارجى هم در دسترس نبوده، ظرفى به نام ذمه اختراع كرده اند كه وجود اموالى درآن فرض شده و اين اموال درحقيقت، مفاهيم خارجى اند كه معناى حرفى درآنها لحاظ شده است نه معناى اسمى. به اين معنا كه نسبت مال موجود در ذمه به مال خارجى، نسبت معناى حرفى به معناى اسمى است دراين جهت كه اولى يك نماد واشاره است و معناى آلى دارد ولى دومى معناى استقلالى دارد.

درموارد ياد شده كه نياز به جعل تمليكات هست و اعيان خارجى وجود ندارد،ملكيت روى معناى آلى ذمى به لحاظ اين كه آيينه خارج است منعقد شده است. مثلا اگرفرض شود زيد ده دينار درذمه بدهكار باشد، يعنى اين ده دينار اموالى نمادين و آيينه اموال خارجى است، اين اموال نمادين ازآن رو فرض شده اند تا همان آثارى را كه براموال خارجى مترتب مى شود، بتوان براين اموال نمادين نيز مترتب كرد زيرا بدون تصور وجودنمادين و ذمى اين ده دينار، نمى توان ده دينار را كه وجود خارجى ندارند تصور كرد و گرنه ده دينار كه نه درذمه باشد و نه درخارج، درميان زمين و آسمان وجود نخواهد داشت.بنابراين ذمه، ظرف اموال نمادين است نه ظرف اموال خارجى. پس تقسيم دين به دوشكل ذمه و عهده يك تقسيم نادرست و بى دليل نيست بلكه برگشت اين تقسيم به طبيعت ظرف دين است. تا وقتى كه عين دردست غاصب است، معنا ندارد درذمه ا و باشد براى اين كه ذمه، ظرف مال نمادين است نه ظرف عين موجود درخارج. تملك ذمى در عبارات فقها به شغل ذمه تعبير شده چنان كه از مال تعبير به دين و از مالك تعبير به دائن (طلبكار)مى كنند.

اما عهده يك ظرف اعتبارى ديگر و مظروف آن نيز چيزى ديگر است وبا مظروف ذمه تفاوت دارد. عهده، ظرف مسووليت ها و تعهداتى است كه بريك شخص مقرر شده است فرق نمى كند اين تعهدات از طرف خود شخص جعل شده باشد مانند التزاماتى(شروط ى) كه يك شخص در قراردادها و پيمان ها به عهده مى گيرد چنان كه در نذر هم بنابربعضى مبانى، همين طور است يا اين تعهدات به شكل قانون عمومى تعيين شده باشندمانند عهده دار شدن خرجى نزديكان غير از زن. براى اين تعهدات و مسووليت هاظرف ديگرى به نام عهده منظور شده است. همان گونه كه عهده، ظرف اعيان خارجى مى شود،ظرف اعيان كلى هم مى شود. اولى، مانند غاصب كه عين خارجى موجود،درعهده او است و او مسوول آن عين است. دومى، مانند بدهكار كه دين، درمرتبه اول برظرف ذمه ثابت مى شود، سپس ذمه بدهكار مشغول به آن دين مى شود و بعد از آن، براوواجب مى شود كه آن دين را ادا كند.

روشن شد كه دين داراى دو مرتبه است: يكى مرتبه ذمه يا اشتغال ذمه، بدين معنا كه مالك،چيزى را كه برذمه ديگرى ثابت شده است تملك كند. مرتبه ديگر، عهده است و آن مسووليت اداى دين است كه بردوش بدهكار مى باشد و نيز روشن شد كه ميان ذمه وعهده، نسبت عموم و خصوص من وجه است. ماده اجتماع روشن است. براى ماده افتراق عهده از ذمه، چند مثال قابل ذكر است:

1. درصورتى كه عين مال دراختيار غاصب است و تلف نشده، عهده او مشغول مى باشد نه ذمه او.

2.عين مغصوب، دست به دست شود و در دست آخرين نفر تلف گردد.

البته بنابرمبناى صاحب جواهر كه فرق گذاشته بين كسى كه عين مغصوب نزد او تلف شده باشدكه ذمه اش مشغول است و بين كسانى كه پيش از او غاصب بوده اند كه عهده آنهامشغول است.

3. اگر كسى چيزى را بفروشد و پولش را بگيرد، اما جنس را تحويل ندهد، عهده فروشنده مشغول است نه ذمه اش.

ماده افتراق ذمه از عهده آن جا است كه بدهكار نتواند بدهى خود را بپردازد.

دراين صورت ذمه اش مشغول است اما برعهده او چيزى نيست و مسووليت شرعى ندارد.

پس از روشن شدن معناى عهده و ذمه بايد مشخص كنيم كه آيا حواله تصرف به لحاظعهده است،يا تصرف به لحاظ ذمه؟ مثلا زيد صد دينار به عمرو بدهكار باشد وبعداو را به خالد حواله كند كه طلب خود را از خالد بگيرد. دراين مثال زيد حواله دهنده وعمرو حواله گيرنده و خالد حواله پذير است.

مورد حواله هم همان بدهى وپول است. اين جا آيا تصرف زيد دردين، تصرف درذمه است يا تصرف درعهده؟

علماى شيعه، ديدگاه نخست را پذيرفته اند و مى گويند: حواله، تصرف دردين به لحاظ ذمه است. اما برخى ازمذاهب ديگر قائل به ديدگاه دوم شده اند و مى گويند: آن تصرف به لحاظ عهده است.درادامه، توضيح اين بحث، خواهد آمد.

مطلب دوم تصرف دردين

تصرف دردين، پنج گونه است:

1. تصرف به وفا. اگر اداى دين با جنس خود دين باشد، هم در فقه اسلامى و هم در حقوق غرب اين گونه تصرف را تصرف به وفا مى گويند. اما اگر با غير جنس باشد،درفقه اسلامى تصرف به وفا و در حقوق غرب تعبير به مقابل مى كنند. چنان كه بحثش خواهد آمد.

2. تصرف به تنازل. در حقوق غرب به آن مقاصه مى گويند. مقاصه گاهى به حكم قانون است كه در حقوق غرب به آن اتحاد ذمه مى گويند و گاهى با اختيار يعنى ابراءذمه طلبكار صورت مى گيرد كه درحقوق غرب به آن ابراء تبرعى مى گويند البته در صورتى كه چيزى در مقابلش منظور نشده باشد. اگر درمقابل آن چيزى منظور شده باشد به آن، تجديدمى گويند.

3. تصرف با تبديل طلبكار. در فقه اسلامى به آن فروش دين يا بخشيدن دين مى گويند و درحقوق غرب به آن حواله مى گويند.

4. تصرف با تبديل بدهكار. در حقوق غرب به آن حواله مى گويند.

5. تصرف با تبديل و تغيير خود مال. همه اقسام تصرفات معاملى كه روى دين صورت مى گيرد، به اين پنج قسم ياد شده برمى گردد. توضيح با تفصيل اقسام پنجگانه به شرح زير است:

1. وفا و اداى دين. برگشت اين نوع تصرف به تعيين مال ذمى درضمن عين خارجى و آن رااز عالم رمز و نماد به عالم حس ووجود خارجى درآوردن است. با اين كار، دين (بدهى)منحل مى شود زيرا دين با مال نمادين تحقق پيدا مى كند و وقتى مال نمادين به صورت مال خارجى درآمد، دين منحل مى شود.

مثلا اگر زيد صد دينار به عمرو درذمه بدهكار باشد وبعد آن صد دينار را به صورت صد دينار موجود درخارج به اوبدهد، دينش منحل شده است.

در اداى دين، گاهى مصداق حقيقى ما فى الذمه بدون هيچ مجازى پرداخت مى شود كه اين را اداى دين با جنس مى گويند. مثل دادن صد دينار درمقابل صد دينارى كه درذمه بوده است. در فقه اسلامى و در حقوق غرب اين گونه پرداخت را وفا مى گويند.

گاهى مصداق غير حقيقى (مجازى) مافى الذمه پرداخت مى شود كه اين را اداى دين با غيرجنس مى گويند، درحقوق غرب اين را پرداخت معادل مى گويند. مثل اين كه دربرابر پنج دينار، صدتومان به طلبكار بپردازد.

2. تنازل. يعنى طلبكار ازمالى كه درذمه بدهكار داشت، صرف نظر كند. اين كار نيز موجب انحلال دين است.

تنازل گاهى به حكم قانون صورت مى گيرد، مانند اين كه شارع (قانون گذار) به منحل شدن دو دين برابر حكم كند.

مثلا اگر زيد پنج دينار به عمرو بدهكار باشد و عمرونيز پنج دينار به زيد بدهكار باشد، اين دو طلب (دين) با هم تسويه مى شوند وتنازل قانونى به دست مى آيد. در حقوق غرب به آن، اتحاد ذمه مى گويند.

مثال ديگر اين كه اگر پدر به پسر بدهكار باشد و بعد پدر بميرد و پسر دارايى او را به ارث ببرد،شارع در مقابل ارثى كه پسر به دست آورده،حكم به تقاص و تنازل (صرف نظر كردن)مى كند.

گاهى تنازل با اختيار انجام مى شود و آن همان ابراء ذمه است كه برگشتش به اين است كه طلبكار حق خود را ازذمه بدهكار اسقاط كند. اين كار گاهى در برابر عوض صورت مى گيردو گاهى بدون عوض است. مثال صورت اول مانند آن كه به طلبكار بگويند: اگر از طلبى كه درذمه بدهكارت دارى بگذرى، ده دينار به تو مى دهيم. دراين صورت درطول اسقاط يك حق، يك دين و طلب ديگربه وجود مى آيد.مثال صورت دوم مانند آن كه طلبكار به بدهكار بگويد: طلب خود را نمى گيرم و تو را برىء الذمه كردم.

درهمه صورت هاى ياد شده، عنوان تنازل هست اگرچه اين عنوان درحقوق غرب ذكر نشده اما صورت هاى مذكور، آمده است. حقوق غرب و فقه اسلامى دراصل اين صورت هاو در اين كه موجب منحل شدن بدهى مى شوند، باهم اختلافى ندارند بلكه اختلاف دراصطلاحات است.

فرق ميان اين دو گونه تصرف دردين باسه تصرف ديگر كه درادامه خواهيم گفت آن است كه دراين دو نحوه تصرف، دين ثابت نمى ماند بلكه منحل مى شود اما در سه تصرف ديگر،دين ثابت است ولى در نهايت، طلبكار يا بدهكار يا وجه طلب تغيير مى يابد و گرنه اصل دين، كاملا محفوظ و ثابت است.

3. تغيير طلبكار با حفظ دين و حفظ بدهكار. مثلا اگر زيد پنج دينار به عمروبدهكار باشد،تبديل طلبكار يعنى عمرو به شخص ديگر جايز است. اين همانند مال خارجى است همان طور كه مالك مال خارجى ممكن است با بيع و غيرآن تغيير كند،مالك مال ذمى هم ممكن است تغيير كند زيرا مال درذمه جز نماد يا اعتبار عقلايى چيز ديگر نيست مى توانيم همان نماد را در ظرفى كه درضمن شخص ديگر است، منظوركنيم. پس مال خارجى و مال ذمى درمال بودن با هم فرقى ندارند و تنها فرق اعتبارى دارند مال خارجى روح ده دينار و مال ذمى نماد آن است.

تبديل طلبكار گاهى با فروش دين و گاهى با بخشيدن دين انجام مى شود. درموردصورت اول، مشهور ميان علماى شيعه، حكم به جواز است به شرط اين كه دين به صورت نقد فروخته شود و به دين ديگر فروخته نشود و گرنه فروش دين به دين خواهد بود. امادرمورد دوم، مشهور عدم جواز است.

مشهور ميان علماى اهل سنت غير از مالك فروختن دين وهبه كردن آن جايز نيست مگر آن را به خود بدهكار هبه كنند يا بفروشند. مالك فروختن دين را مطلقا جايزمى داند.

4. تغيير بدهكاربا حفظ طلبكار و مال مورد طلب. يعنى شخص بدهكار عوض شود. اين ازقبيل تبديل مكان مال موجود درخارج مى باشد. مكان مال ذمى همان ذمه است. مى توانيم اين مال را از ذمه اى به ذمه اى ديگر برگردانيم اما اين انتقال بايد با رضايت طرف انتقال، صورت بگيرد به جهت اين كه پس از انتقال دين از ذمه بدهكار، ذمه شخص دوم ظرف دين مى شود. اين تغيير و تبديل اشكالى ندارد اگر چه طبق فهم فلسفى وقتى دين ازذمه اى به ذمه ديگر منتقل شود، خود دين تغيير كرده است زيرا ذمه امر اعتبارى است وامر اعتبارى، قابل انتقال نيست.

وقتى دين از ذمه اى به ذمه ديگر منتقل شود، به معناى ايجاد دين جديد غير از دين اول است.

اما اين يك فهم فلسفى است نه فهم فقهى و ما در حوزه فهم فقهى بحث مى كنيم نه فهم فلسفى. درامور ارتكازى عقلايى، فهم فلسفى ارزشى ندارد و به آن توجهى نمى شود. عقلاتغيير مكان دين (بدهى) را تغيير دين نمى دانند.

آنچه گفته شد يكى از محتملات حواله از نظر فقه اسلامى بود كه توضيح آن خواهد آمد.پيش از پرداختن به پنجمين قسم از اقسام تصرف، لازم است در دو قسم پيشين خوب تامل شود تا تفاوت ديدگاه فقه اسلامى درمورد ذمه با ديدگاه حقوق غرب رادريابيم.

بنابرتصور اسلامى از ذمه، امكان پذير بودن قسم سوم و چهارم كاملا روشن است زيرا ذمه طبق تصور اسلامى، ظرف ا عتبارى اموال نمادين است و دين مالى است كه دراين ظرف قراردارد.

آن وقت ممكن است مالك ظرف و همچنين خود ظرف تبديل شود. به عبارت ديگر تبديل طلبكار ممكن است(قسم سوم) و همچنين تبديل بدهكار (قسم چهارم)نيزامكان پذير مى باشد و هيچ اشكالى پيش نمى آيد.

اما براساس برداشت حقوق غرب ازذمه و دين، دين،عبارت از يك التزام شخصى ازطرف يك فرد است تا مالى را به ديگرى بدهد. بنابراين درحقوق غرب، تصرف قسم سوم وچهارم مورد اشكال ثبوتى است. حقوق غرب اين دو تصرف را امكان پذير نمى داندو براين ا ساس، بازگشت هرگونه اقدام براى تغيير طلبكار يا بدهكار،به پايان دادن دين قبلى و به وجود آوردن دين تازه است. پس برگشت اين عمل، به تنازل با عوض است.

اين اشكال ناشى از تصور حقوق دانان رومى است كه دين را به التزام شخصى تفسير كرده اند واز اين جهت درمورد تغييرطبلكار يا بدهكار دچار اشكال شده اندكه التزام شخصى را درصورت تغيير التزام كننده يا كسى كه براى او التزام شده نمى توان حفظ كرد بلكه با تغييريكى از اين دو، التزام نيز تغيير مى يابد واصلا دين باقى نمى ماند.

اين اشكال نسبت به برداشت فقه اسلامى از ذمه صحيح نخواهد بود. فقه اسلامى، دين رابه معناى التزام نمى داند تا اشكال شود بلكه به معناى مال نمادين مى داند كه در ظرف اعتبارى كه آن را ذمه مى گوييم قابل حفظ است. اين مال نمادين حتى درصورت تغييرطلبكار يا بدهكار هم محفوظ مى ماند.عقلا چنان كه گفتيم هيچ اشكالى درتغيير مالك ظرف يا خود ظرف درصورتى كه اصل دين محفوظ باشد، نمى بينند.

چون حقوق غرب، دين را به التزام شخصى تفسير كرده، حواله كردن حق يعنى تغيير طلبكار و حواله كردن دين يعنى تغيير بدهكار را مورد اشكال قرارداده است از اين نظركه دين نيز با تغيير آنها تغيير مى يابد و حفظ دين بعداز تغييرطلبكار يا بدهكار ممكن نيست زيرا دين با وجود طلبكار و بدهكار وجود پيدا مى كند و با تغيير اين دو، دين به دين جديدتغيير خواهد يافت و اين، معناى تنازل درمقابل عوض است.

از اين جهت حقوق روم، حواله حق و دين را مشروع نمى داند. بلى در باب ارث، حواله حق و حواله دين را پذيرفته است. مثلا پسر به جاى پدر، طلبكار يابدهكار مى شود و اين به ملاحظه اين است كه وارث ادامه مورث است و حكم وارث استمرار حكمى است كه براى مورث ثبت بوده فرق نمى كند اين حكم، طلبكارى باشديابدهكارى. بنابراين، دراين صورت التزام تغيير نمى يابد و دين به حال خود، باقى است و درنتيجه حواله دين صحيح است.

حقوق غرب بعد از آن كه مالكيت بر اموال نمادين را مورد اشكال قرارداده و نتوانسته اين گونه مالكيت را تصور كند بلكه مالكيت را تنها در اموال خارجى معتبر دانسته است، آنگاه دريافته كه نياز به تغيير طلبكار است. ازاين رو به بعضى از نتيجه هاى اين عمليات (تغييرطلبكار) يا به همه نتايج آن از طريق تجديد دين دست يافت.

هرگاه طلبكار بخواهد براى بدهكار خود، طلبكار ديگرى تعيين كند، بدين جهت كه خوددين يك نوع التزام است و محال است بتوان دوطرف التزام را با باقى ماندن برهمان التزام تغيير داد، حقوق غرب براى اين كار از راه تجديد يعنى انشاءدين جديد به جاى دين سابق وارد شده و دينى را كه بين زيد و عمرو بوده لغو و دين جديدى را بين خالد و عمرو به وجود مى آورد. همان طور كه زيد از عمرومى توانست مطالبه دين كند، اين حق به خالدانتقال پيدا كرده و او مى تواند ازعمرومطالبه دين كند و اين دين غير از دين قبلى است.

روح اين كار، همان تغيير طلبكار است كه گفتيم جز اين كه حقوق غرب با پوشيدن لباس تغيير دين، آنرا تجديد ناميده است و ميان دين قبلى و دين جديد اين طور فرق گذاشته كه دين جديد و تعيين طلبكار جديد نياز به اجازه و موافقت بدهكاردارد.

حقوق روم با اين روش، حواله حق را كه قبلا قبول نداشت پذيرفته است. سپس حقوق آلمان حواله دين را نيز پذيرفت.

گفته مى شود: سبب پذيرش حواله حق توسط حقوق غرب، اين بوده كه ركن بودن طلبكار دردين كمتر از ركن بودن بدهكار است. براى بدهكار فرق نمى كند كه طلبكارش زيدباشد يا عمرو و با تغيير طلبكار، به او ضرر نمى رسد. اما نسبت به طلبكار فرق مى كند كه بدهكارش زيد باشد يا عمرو چرا كه چه بسا وصول حق از بدهكار اول آسان تر از دومى باشد. ازاين نظر اشكال ندارد كه درمورد حواله حق و تغيير طلبكار اين عمل را جايز بدانيم و اما در مورد حواله دين و تغيير بدهكار، جايز ندانيم.

سپس در حقوق غرب، حواله دين را نيز مثل حواله حق دانستند. بنابراين حواله دين را هم پذيرفتند.

تفصيل اين مطلب خواهد آمد.

سرانجام روشن شد اشكال حقوق غرب بر عمليات تغيير طلبكار و بدهكار ناشى از تصورى است كه از معناى ذمه و د ين دارد. اما فقه اسلامى طبق تصورى كه از ذمه و دين دارد، تغيير طلبكار و بدهكار را بدون هيچ اشكالى امضا كرده است.

بلى فقه اسلامى شبيه اشكال مذكور را درمورد فروش و انتقال حق نه دين مطرح كرده است. ميان فقهاى اسلام درجواز و عدم جواز نقل حقوق بحث است و نظير اشكال قبلى درهمان مورد هم مطرح است. درمقام اثبات عدم جواز گفته اند:

حق، يك نسبت شخصى است كه با وجود طرفين كسى كه حق به سود او و كسى كه حق برضرر اوست تحقق مى يابد. پس معقول نيست كه اين نسبت با تبديل دو طرف آن،محفوظ بماند.

مثلا در باب شفعه از اين نظر كه شفعه حق شريك است، اين يك نسبت شخصى است كه با وجود شريك كه حق متعلق به اوست و با وجود مشترى كه اين حق عليه اوست وجودپيدا مى كند. وقتى يكى از اين دوطرف يا هردو، به يكى از اسباب نقل تغييريافتند، نسبت نيز تغيير مى يابد زيرا دوطرف به وجود آورنده اين نسبت، تغيير يافته اند.

پس محفوظ ماندن نسبت بعد ا ز تغيير دوطرف آن قابل تصور نيست. اين اشكال به همان اشكال قبل كه حقوق غرب براى انتقال طلبكار و بدهكار مطرح كرده بود،برمى گردد.

برخى از علما مثل محقق اصفهانى درمقام حل اين اشكال برآمده اند و گفته اند:

گاهى دو طرف، به وجود آورنده نسبت نيستند و ممكن است با تغيير طرفين نيز،نسبت محفوظ بماند. ايشان شبيه همين مطلب را در باب دين نيز گفته است كه طرفين، به وجودآورنده دين نيستند. تفصيل بحث به جاى خود (باب دين) واگذار مى شود.

پس فقه اسلامى نيز روح همين اشكال را البته در باب حقوق و نه در باب ديون زنده كرد.

5. پنجمين قسم از اقسام تصرف، تغيير خود مال است. توضيح اين قسم را به بعدموكول مى كنيم، زيرا متضمن نكته اى است كه پس از بيان توجيهات، آن را ذكرخواهيم كرد.

مطلب سوم عنوان هاى تصرفات معاملى

عنوان هايى كه برتصرفات معاملى تطبيق مى شوند بردو قسمند:

الف . عنوان هاى اوليه كه ابتدائا و مباشرتا از خود تصرف معاملى، حكايت مى كند، مثل عنوان «بيع» كه فقط از خود تمليك و تصرف معاملى حكايت دارد و نيز مثل عنوان «هبه» كه ازخود تمليك خواه بى عوض يا با عوض حكايت مى كند.

ب . عنوان هاى ثانوى كه با ملاحظه اضافات و امور ديگرى از تصرفات معاملى انتزاع مى شوند، مثل عنوان حواله كه مباشرتا از خود تصرف معاملى حكايت نمى كندبلكه حواله، عنوان ثانوى نسبت به اين تصرف خاص است با ملاحظه اين نكته كه اين تصرف ازطريق حواله كردن صورت مى گيرد. عنوان حواله از كيفيت اين تصرف انتزاع مى شود.و نيزمثل عنوان صلح كه عنوان اولى معامله نيست بلكه برمعامله خاصى باملاحظه اين كه اين معامله با زبان سازش و اصلاح به وجود آمده است منطبق مى شود سپس عنوانصلح ازآن انتزاع شده است.عنوان اجاره نيز چنين است، اين معامله عبارت است از تمليك منفعت در مقابل عوض، از آن كه اين معامله از طريق اجاره دادن عين صورت گرفته است، عنوان اجاره از آن انتزاع شده است. پس اين عنوان از عين انتزاع شده است و لذا اجاره را به عين اسناد مى دهند نه به منفعت. مثلامى گويند: خانه ات را اجاره بده و نمى گويند: منفعت خانه ات را اجاره بده. از اين جا به دست مى آيد كه اين عنوان از معامله خاص انتزاع شده نه اين كه برآن معامله مباشرتا تطبيق شده باشد والا اسناداجاره به منفعت كه معامله روى آن صورت مى گيرد ، صحيح مى بود.

توجه به دو نكته دراين جا لازم است:
يك - درجواهر درمقام تحقيق حواله و ماهيت آن پس از ذكر نظريات بعضى از فقهاى شيعه وسنى درمورد اين كه آيا حواله معاوضه است يا استيفا و يا تغيير بدهكار يا تغيير طلبكار؟چنين گفته است: صحيح اين است كه حواله يك عنوان مستقل واصل مستقل است، نه معاوضه است و نه استيفا و نه چيز ديگر.

حواله خود معامله اى مستقل و دررديف استيفااست مثل ديگر عنوان هايى كه مباشرتا برتصرفات تطبيق مى شوند. پس بحث از اين كه آياحواله وفا است يا تغيير بدهكار يا چيز ديگر بعداز فرض اين كه حواله يك عنوان اولى است و از چيزى انتزاع نشده بحثى بى فايده است.

اين سخن صاحب جواهر درست نيست چرا كه گفتيم: خود حواله عنوان اولى نيست بلكه از يك عنوان اولى به ملاحظه نكته اى انتزاع شده است. حال بايد ديد اين نكته چيست، وفا است يا تغيير بدهكار يا چيز ديگر؟ پس بحث ازكيفيت حواله ضرورى است و صرف اين كه گفته شود حواله، اصلى از اصول است بعد از فرض عنوان ثانوى بودن آن و اين كه از عنوان اولى انتزاع شده كافى نيست.

دو - وقتى دليل، بر امضاى عنوان ثانوى يك معامله دلالت مى كند، يا فرض اين است كه عنوان اولى و عنوان ثانوى كه از آن انتزاع شده، از هم جدا نيستند. با اين فرض، بحث كردن از اين كه آيا دليلى كه برامضاى عنوان ثانوى دلالت مى كند، شامل عنوان اولى هست يا نه؟اثر عملى ندارد زيرا ميان عنوان اولى و عنوان ثانوى ملازمت فرض شده است.وقتى دليل بر امضاى يكى از اين دو عنوان دلالت كند، آن ديگرى را نيز اثبات خواهد كرد، چنان كه دراجاره همين طور است. وقتى دليل، برامضاى تمليك منفعت در برابر عوض دلالت مى كند، برامضاى اجاره نيز، دلالت دارد.

يا فرض اين است كه عنوان اولى معامله از عنوان ثانوى آن جدا است. دراين فرض بايدبحث كنيم آيا دليلى كه برامضاى عنوان ثانوى معامله دلالت مى كند، شامل عنوان اولى هست يا نه؟اگر به عمومات باب امضا تمسك كنيم، با همان عمومات،عنوان اولى را نيزتصحيح مى كنيم. اما اگر به ادله خاصه اى كه درمورد امضا وارد شده كفايت كنيم و فرض اين است كه ادله باب حواله برامضاى حواله يعنى عنوان ثانوى دلالت دارند نه به معاوضه دو دين آيا ممكن است عنوان اولى ( معاوضه دو دين) را ازاين ادله استفاده كنيم؟ اين بستگى به برداشت ما از دليلامضا دارد اگر از دليل امضا، استفاده شود كه عنوان ثانوى معرف عنوان اولى است،با خود دليل امضا، صحت عنوان اولى يعنى معاوضه دو دين درباب حواله ثابت مى شود اگر چه عنوان ثانوى كه حواله باشد، برمعاوضه تطبيق نكند. امااگر ازدليل امضا استفاده شود كه خود عنوان ثانوى، موضوعيت دارد و معرف عنوان اولى نيست، دراين صورت از دليل عنوان ثانوى، صحت عنوان اولى استفاده نمى شود.

پس از بيان اين مقدمات سه گانه كه به ناچار بايد قبل از ورود به بحث حقيقت حواله واقسام آن بدانها پرداخته مى شد، حال بايد به بحث از اقسام حواله و سپس بحث از نفى واثبات آثار و لوازم آن پرداخت. برخى از آثار و لوازم با برخى ازاقسام حواله سازگار است وبرخى ديگر از آثار و لوازم با پاره اى ديگر از اقسام حواله تناسب دارد.

(ادامه دارد)

مالكيت شخصيت هاى حقوقى

سيدكاظم حائرى

دايره ملكيت نزد عقلا به تدريج از دايره اشخاص فراتر رفته است. از يك طرف، اعيان خارجى و از سوى ديگر، عنوان هاى عامى را در بر گرفته كه به گروهى از مردم ناظر است چنان كه امروزه از ناحيه ديگر، عناوين معنوى و اعتبارى محض را نيز در برگرفته است. شريعت اسلامى از آغاز،نگرش خود را در زمينه مالكيت،برهمين معناى گسترده بنانهاده است كه شامل تمام اين اقسام مى گردد.

اعيان خارجى مانند مسجد و ديگر مكان هاى عبادى و تاسيسات عمومى است كه باوقف و نظاير آن مالك املاك و مستغلات مى شوند.عناوين عامه مانند زكات است كه ملك مستمندان به شمار مى آيد و مثال عناوين معنوى و اعتبارى محض، دولت يامنصب امامت است كه مالك انفال و امثال آن مى باشد.

نگرش عقلايى به شخصيت معنوى صرفا در ثبوت حق و ملك، متوقف نمى شود بلكه داراى گستره اى بيش تر بوده و دامنه آن به ثبوت حق و دين به ويژه درشخصيتى معنوى همچون دولت مى رسد. بنا بر اين، شخصيت معنوى مى تواند مالك شود يا دينى رابه عهده گيرد و همانند ذمه شخصيت حقيقى مى تواند داراى ذمه باشد.

تصور ملكيت براى اعيان خارجى به رغم آن كه اين اعيان فهم و عقل ندارند وقادر برتصرف نيستند سهل است. نهايت آن كه تصرف دراموال به دست ولى امر خواهد بود كه آنها را در شوون خود به مصرف برساند چنان كه دراموال كودك و مجنون نيز چنين است كه ولى، آنها را در شوون خودشان مصرف مى كند.

هم چنين تصور ملكيت براى عناوين عام، همچون فقرا يا شخصيت هاى معنوى محض همچون دولت، آسان است زيرا دانستيم كه ملكيت، امرى اعتبارى است و از مقوله عرض نيست تا نيازمند محل خارجى باشد.در علم حقوق شمارى از عنوان هاى مربوط به شخصيت هاى حقوقى آمده است از قبيل موءسسات، جمعيت ها و شركت ها.((1)) بدين جهت بحث از شخصيت هاى معنوى يا قانونى، در قبال شخصيت هاى حقيقى ياطبيعى، از منظر فقه اسلامى ضرورى مى باشد كه ما دراين مقاله به بررسى آن مى پردازيم.

مقدمه نياز موسسات و جمعيت ها به قراردادن ذمه، دين و دارايى براى آنها امرى بديهى است زيرا اهداف و مصارف اين مراكز با هدف و مصرف شخصى گردانندگان اين مراكز،تفاوت دارد.

شركت ها دوقسمند: شركت هاى عادى و شركت هاى قانونى.((2)) براى شركت هاى عادى، شخصيت معنوى اعتبار نمى شود و ذمه يا اموال درحق آنها فرض نمى گردد چرا كه آن چه وجود خارجى دارد همان شركا هستند يعنى اشخاص حقيقى كه خود داراى اموال و ذمه مى باشند درحالى كه شركت هاى قانونى داراى شخصيت معنوى اند و حق ملكيت دارند و حق به نفع يا ضرر آنها ثابت مى شود.

در اين جا اين پرسش پيش مى آيد كه شركت چه نيازى به ذمه و املاك و شخصيت معنوى دارد؟ اگر شركت به گروهى از افراد باز مى گردد و نفع و ضرر آن متوجه ايشان است، چرا ما همانند شركت هاى عادى به ذمه و ملكيت همين شركا،بسنده نمى كنيم؟ ازاين رو فرض قانونى بودن شركت چه ارزشى دارد؟ پاسخ اين پرسش به نتايجى بستگى داردكه برثبوت ملك و ذمه براى شركت، مترتب مى شود مانند موارد زير:((3))

1. طلبكاران شركت، به صورت مستقيم برمال شركت حق دارند و مى توانند بى آن كه طلبكاران شخصى شركا مزاحم آنها شوند حق خود را از مال شركت استيفا كننددرحالى كه اگر فرض شود مال شركت، ملك شايع شركاست نه ملك شخصيت حقوقى شركت، طلبكار شركت درحقيقت طلبكار شركا مى شود و با او همانند ديگر طلبكاران شخصى شركا رفتار مى شود بنابر اين اگر شركا ورشكست شوند، بين اين طلبكار وسايرطلبكاران فرقى نخواهد بود بلكه تمام دارايى شخص مفلس چه در شركت و چه درغير شركت، به طور مساوى برسهم طلبكاران تقسيم مى شود.

2. بين طلب شخص از شريك وبدهى به شركت، مقاصه واقع نمى شود بنا بر اين اگرطلبكار شخص شريك، بدهكار به شركت بود، حق ندارد بدهى خود به شركت را درمقابل طلبى كه از شريك دارد، ساقط كند زيرا طلبكار از شخص حقيقى طلب دارد ودرمقابل به شخص حقوقى ديگر بدهكار است نه به آن شخص تا اين كه تساقط يا تقاص به وجود آيد هم چنين اگر بدهكار شخص شريك از شركت طلبكار بود، حق ندارد از پرداخت حق شريك به اين بهانه كه با دين شركت تقاص كرده،استنكاف كند.

اصل فرض گرفتن ملك و ذمه براى شركت، يكى از آثار و نتايج فرض گرفتن شخصيت حقوقى براى شركت است.

براى شخصيت حقوقى داشتن شركت،آثار ديگرى نيز برشمرده اند از اين قبيل:((4))

1. شركت به اين اعتبار كه شخص حقوقى است، حق مرافعه دارد. بنابر اين مى تواند عليه غير يا شركا اقامه دعوا كند چنان كه غير يا شركا مى توانند عليه شركت به دادگاه شكايت كنند.

كار رسيدگى به دعاوى به نفع يا عليه شركت را يك نفر به نمايندگى از شركت برعهده مى گيرد بى آن كه نياز باشد تمام يا برخى از شركا دردعوا شركت كنند زيرا شخصيت شركت از شخصيت شركاى آن شركت، متمايز است.

2. گاه محل استقرار شخصيت حقوقى با محل استقرار شركا متفاوت است و آن مكانى است كه مقر اصلى يا مركز اداره آن شركت درآن قراردارد درنتيجه مرافعات مربوط به اين شركت، به جايى ارجاع داده مى شود كه مقرشركت درآن قراردارد ولى اگردعوا مخصوص يك بخش از بخش هاى شركت باشد، مى توانند آن را در محكمه اى طرح كنند كه در محدوده همان بخش قرار دارد.

همچنين تابعيت شركت با تابعيت شركا ارتباط ى ندارد. تابعيت آن عادتا همان تابعيت دولتى است كه مركز اداره اصلى شركت در آن قرار گرفته است. بنابر اين شركت هايى كه درخارج بنيان گذارى شده و مركز اداره آن در كشورى بيگانه درنظر گرفته مى شود، به عنوان شركت هاى بيگانه تلقى مى شوند و قانون دولتى شامل آن خواهد شد كه تابعيت شركت به آن انتساب پيدا مى كند.

دراين جا لازم است بررسى كنيم كه آيا فقه اسلامى چنين شخصيت حقوقى و اموال وذمه و احكام آنها را كه عادتا درفرهنگ و حقوق غربى تولد يافته است، به رسميت مى شناسد يانه؟

درآغاز، وجود پاره اى از اين احكام كه درفقه اسلامى موضوع ندارند بعيد به نظر مى آيداز قبيل فرض وطن يا تابعيت براى يك شركت آن هم به صورت مستقل از وطن ياتابعيت شركا زيرا اسلام اساسا تعدد وطن يا تعدد تابعيت را نمى پذيرد و وطن در بحث تمام وشكسته بودن نماز، با مقصود ما دراين جا متفاوت است بنابر اين درمحل بحث، موضوعى براى بحث از وطن يا تابعيت شركت باقى نمى ماند.

چنان كه در آغاز بعيد مى دانيم كه درامكان فرض كردن شخصيتى حقوقى براى امثالاين امور و اموال و ذمه ها شكى وجود داشته باشد زيرا چنان كه بيان شد اين امور اعتبارى است و اعتبار به موونه زيادى نياز ندارد.

هم چنين اثبات وجود برخى از مصاديق به صورت اجمال براى اين امور اعتبارى درفقه اسلامى آسان است زيرا نمونه هاى آن بسان اموال وقف، ملكيت زكات براى فقرا، اموال منصب امامت يا دولت، ملكيت مسلمانان نسبت به زمين هاى خراج ووقف برجهات، درفقه اسلامى شناخته شده است.

بحث در اين است كه آن چه را امروزه عرف عقلايى به عنوان شخصيت هاى حقوقى به رسميت شناخته و آثار و احكامى را همانند ملكيت يا ذمه يا چيزهاى ديگر براى اين شخصيت ها درنظر گرفته است، آيا مى توانيم آن را با توجيه صحيح فقهى منطبق با ادله فقه اسلامى، اثبات كنيم يا نه؟

استاد مصطفى زرقا((5)) معتقد است كه اين شخصيت هاى حقوقى و احكام آنها برحسب مبانى فقه اسلامى صحيح است. وى درابتدا به اختصار،برخى از مصاديق شخصيت حقوقى را در فقه اسلامى برمى شمرد آن گاه برخى از مصاديق شخصيت حقوقى را ياد كرده و اذعان مى كند كه اين مصاديق درفقه اسلامى داراى ملكيت و ذمه مى باشند. سپس از مجموع اين مطالب چنين نتيجه مى گيرد كه تمام شخصيت هاى حقوقى و احكام مفصل آن در غرب،با مبانى فقه اسلامى موافق و همسو است و اگر فقهاى پيشين از مصاديق يا احكام اين شخصيت ها سخنى به ميان نياورده اند، بدين خاطر بوده كه از شكل هاى جديدشركت هاى مختلف و شيوه هاى متفاوت اقتصادى شناختى نداشته اند چرا كه راه هاى پيدايش و حدود مسووليت چنين شركت هايى در اثر عرف ودگرگونى اقتصادى جديددراروپا، پديدار شده است. نو بودن اين مصاديق به اين معنانيست كه اين شخصيت هاى حقوقى و احكام آنها با مبانى فقه اسلامى، همسو نمى باشند.

ايشان درآغاز، دو نمونه براى شخصيت هاى معنوى در فقه اسلامى برشمرده است:

1. درنصى از پيامبر اكرم(ص) نقل شده است: المسلمون اخوه تتكافا دماوهم ويسعى بذمتهم ادناهم وهم يد على من سواهم، ((6)) خون هاى مسلمانان برابر است وكم ترين آنها ذمه ديگران را برعهده دارد و آنان درمقابل ديگران يك دستند. سپس مى گويد:

عبارت يسعى بذمتهم ادناهم دليل آن است كه مجموع امت بسان يك شخصيت واحد،معتبر شده و پرداخت و عهده دارى اين ذمه در هر فرد از آنها، تبلور يافته است.

2. حقوق عمومى و امور حسبيه اى كه فرد مى تواند به حاكم شكايت كند، مانندكيفرحدود،دورساختن اسباب اذيت مردم از سرراه، از بين بردن غش دراموال وجداساختن بين زن و مردى كه پس از طلاق، همچنان با هم زندگى مى كنند و نيز مواردديگر،درتمام اين موارد خود مدعى و دادخواه ارتباط ى با موضوع ندارد، يا ضررى متوجه او نيست كه با اين مرافعه آن را از خود دور سازد. درحالى كه درصحت خصومات ودادخواست ها درحقوق فردى، وجود اين خصوصيت ها شرط است. اينهاهمه بيانگر آن است كه مى توان براى آن مصلحت عمومى كه با همين نام براى خود حق دادخواست قائلاست، يك شخصيت حكمى تصور نمود.

اما آنچه ايشان به عنوان نمونه هايى ذكر مى كند كه با استناد به آن مى توان به طور كامل به وجود معناى حقوقى جديد براى شخصيت حكمى در فقه اسلامى اعتراف كرد، سه نمونه است:

1. شخصيت بيت المال

بيت المال كه سرمايه عمومى دولت است، شرع اسلامى آن را ازمال و ملك شخصى حاكم جدا دانسته است بنابر اين شريعت، بيت المال را داراى قوام حقوقى مستقل اعتبار كرده است كه مصالح امت را دراموال عمومى تحقق مى بخشد. از اين رو بيت المال مالك مى شود يا مال آن به ملك ديگران درمى آيد يا ذمه را مى پذيرد وزكات عارى از ارث يا وصيت را استحقاق پيدا مى كند و مى تواند به عنوان يك طرف خصومت ودعوا مطرح گردد. البته درتمام اين موارد، امين بيت المال به نيابت ازحاكم، مسووليت انجام دادن اين امور را به عهده مى گيرد. بلكه بايد گفت: بيت المال به اقسام و بخش هايى تقسيم مى شود كه هريك داراى حقوق و اموالى است و بعيد نيست كه هريك از اقسام آن، جداى از قسم ديگر و در ضمن شخصيت اصلى بيت المال عمومى،به نوبه خود داراى شخصيت حكمى باشد زيرا هر قسم داراى استحقاق و احكام ويژه خود است و نمى توان از يك قسم به صورت مخلوط براى ديگرى خرج كرد اما براى اين كار مى توان از بخش هاى مختلف بيت المال براى ساير بخش ها قرض گرفت چنان كه انديشه قانونى مالى جديد درتنظيم خزينه عمومى دولت و بخش هاى آن چنين است.

2. شخصيت وقف

نظام وقف دراسلام، براساس اعتبار شخصيت حكمى براى وقف به معناى حقوقى جديد، مبتنى است. درنتيجه وقف داراى ملكيتى است كه قابل تمليك وتملك و ارث و هبه و نظاير آن نيست چنان كه هرچه را كه وقف برآن متوقف است،مى پذيرد و خود استحقاق پيدا مى كند و ديگران نيز عليه آن استحقاق پيدا مى كنند. عقودحقوقى مانند اجاره و بيع و غله و استبدال و بين وقف و مردم انجام مى گيرد كه متولى وقف در اين امور متولى آن است. متولى، مسوول حفظ حقوق وقف دربرابر قوه قضائيه است چنان كه با پرداخت قيمت از سرمايه وقف، نيازهاى آن را خريدارى مى كند و وقف مالك آنها مى شود. هم چنين متولى درهنگام نياز مى تواند با اجازه قاضى از وقف استقراض كند.

3. شخصيت دولت

فقها احكامى را براى تصرف حاكم مقرر داشته اند كه تفسير آنها تنهازمانى قابل تصور است كه براى دولت يك شخصيت عمومى حكمى در نظر گرفته شود ورئيس دولت و نمايندگان او كه كارمندان بخش هاى مختلف دولتى اند، هريك درهمان بخشى كه مربوط به حوزه كارى اوست اعم از بخش هاى خارجى، داخلى ومالى، اين مسووليت را به عهده بگيرند. پاره اى از اين احكام عبارت است از:

الف) درحوزه روابط خارجى گفته اند: هر مصلحت يا پيمانى را كه امام منعقد كرده باشدبراى مردم محترم و الزام آور است و مادامى كه زمان پيمان منقضى نشود، مخالفت آن ازسوى امام يا مردم جايز نيست مگر آن كه پس از هشدار و مهلت دادن از نظر شرعى، آن پيمان دچار كاستى شود يا طرف ديگر، پيمان خود را بشكند. هم چنين اگر امام مناطقى رابا صلح فتح كرده باشد، بايد به مقتضاى صلح درآن منطقه عمل كند و امامى كه پس از اومى آيد، حق تغيير اين صلح را ندارد. طبق اين احكام،دولت از نظر سياست خارجى به عنوان شخص حكمى، شناخته شده كه امام نماينده آن است و به اسم آن براساس نظريه هاى جديد حقوق جهانى پيمان مى بندد.

ب) درحوزه روابط داخلى گفته اند: قضات و كارگزاران (كارمندان) با مرگ حاكمى كه آنها رامنصوب كرده است، عزل نمى شوند.

ج) درحوزه امور مالى كه ذمه مالى درشخصيت دولت بروز پيدا مى كند، گفته اند:

اگر قاضى در قضاوتش به گونه اى خطا كند كه قابل جبران نباشد، ضمان بر عهده بيت المال است.

مقتضاى ا ين نصوص و نظاير آنها اين است كه فقها دولت را به عنوان شخصيت حكمى داراى اهليت و ذمه مستقل از شخصيت افراد امت، اعتبار بخشيده اند. دولت از نگاه آنان داراى اموال خاص و مستقل از اموال امت است هرچند مال دولت كه همان بيت المال است از سوى امت به اين خزانه واريز مى شود.

آن گاه استاد زرقا بحثى را در باره شخصيت حكمى و انواع و احكام آن از نگاه قانونى مطرح كرده و مى گويد: با مراجعه به قواعد فقهى در شريعت اسلامى و مطالبى كه بيان كرديم،روشن مى شود كه نظريات جديد حقوقى و احكام قانونى كه امروزه درباره شخصيت حكمى معتبر شناخته شده اند، همگى باقواعد فقه شرعى منطبق است و اگر اين موسسات داراى شخصيت حكمى قانونى در زمان فقهاى پيش از ما وجود داشتند،فقها همين احكامى را كه شريعت نظاير آن را در باره شخصيت دولت و بيت المال ووقف بيان كرده است چنان كه پيش از اين گفتيم براى اين موسسات نيز بيان مى كردند. بنابر اين احكام قانونى متعلق به اشخاص حكمى عام و خاص، مثل جمعيت هاو موسسات، قابليت آن رادارد كه درمتن فقه و كتاب هاى فقهى، جاى داده شود.

به نظر مى آيد پاره اى از مثال هاى استاد زرقا خالى از مناقشه نيست او بيت المال و دولت راداراى شخصيت معنوى دانسته، آن گاه درحوزه مالى دولت، به احكام مربوط به بيت المال مثال زده كه خالى از مسامحه نيست زيرا اگر بيت المال به دولت يا اموال عموم مسلمانان برگشت داشته باشد، شخصيت معنوى، همان شخصيت دولت يا شخصيت عموم مسلمانان خواهد بود نه شخصيت بيت المال. اين كه ايشان براى بخش هاى بيت المال شخصيت هاى حقوقى مختلف فرض كرده، قابل تامل است زيرا درواقع توزيع اموال بيت المال براقسام و بخش ها به دو صورت انجام مى گيرد:

در شكل نخست، تقسيم اموال بيت المال حتى از نظر عرف عقلايى بيش از صرف يك تنظيم براى مصارف نيست مثلا تاجرى كه داراى اموال متفاوت و فراوانى است كه براى دقت حساب و تنظيم امور مالى خود، حساب هاى مختلفى را براى بخش هاى مختلف مالى در نظر مى گيرد تا هربخش از اموالش را درهمان مصرف هاى مشخص شده به كاربندد و اگر بخواهد از روى اتفاق، مالى كه براى يك قسم مشخص كرده براى قسم ديگرى مصرف نمايد، دكين اين قسم را برقسم ديگر در نظر مى گيرد، آن گاه از اموال آن قسم كه ازآن قرض گرفته دين قسم ديگر را مى پردازد نه به اين معنا كه اين حقيقتا دين است، يا هرقسم داراى شخصيت حقوقى ويژه خود است بلكه صرفا به معناى ترتيب وتنظيم حساب است، نه بيشتر.

در شكل دوم جهتى كه نسبت به برخى از اقسام بيت المال مالكيت دارد، با جهتى كه نسبت به قسم ديگر مالكيت دارد متفاوت است مثل آن كه بخشى از مال از سود زمين هاى خراج باشد بنا بر اين كه اين سودها ملك مسلمانان است و بخش ديگر زكات باشد كه ملك مستمندان است. و همين طور اگر بگوييم: هريك از اقسام شش گانه مصرف زكات يك ششم زكات رامالك مى شوند و برابرى بين آنها دراين تقسيم لازم است.

اين شكل نيز به معناى ثبوت شخصيت حقوقى براى هر قسم نيست بلكه به معناى شخصيت معنوى براى آن جهات است.

آن چه كه وى درحوزه روابط داخلى دولت برشمرده است، چند وچون مفهومى آن ازنظرعرف و عقلا منحصر به آن نيست كه براى منصب امامت شخصيت حقوقى فرض شودبلكه درنظر عرف و عقلا چنين مفهومى را درجايى مى توان فرض كرد كه امامت داراى معناى ولايت باشد يعنى جايى كه شخص امام از جانب خداوند منصوب است چنان كه ديدگاه شيعه اين است يا آن كه طبق نظر ديگر، امام از جانب توده مردم منصوب باشدو ولايت، پس از مرگ امام را نيز در برگيرد به اين معنا كه ولايت اگرچه مخصوص زمان حيات آن امام است، اما تنها تصرفاتى را شامل نمى شود كه او درزمان حيات خود انجام داده است بلكه مواردى را نيز در برمى گيرد كه پس از وفات او امتداد دارد از قبيل نصب قضات و قيم ها و كارگزاران. دراين صورت كسى كه از طرف امام پيشين منصوب شده پس از وفاتش عزل نخواهد شد مگر از سوى امام جديد عزل شود.