صفحه قبل

صفحه بعد

اما روايت نبوى« يسعى بذمتهم ادناهم» نيز در اين كه شخصيت معنوى براى مسلمانان، فرض شود، وضوحى ندارد بلكه مى توان گفت: منظور اين است كه شخصيت مسلمان هر چند كه فروتر فرض شود برديگران واجب است تا در تامين همگانى،او را درآنچه به هر شخصيت (نيابت كردن از همه در امان دادن) داده شده برابر گيرند. به بيان ديگر، تفسيرى كه استاد زرقا در اين جا بيان كرده درحقيقت به معناى التزام به دو چيزاست كه هريك از آنها به تنهايى خلاف اصل است: يكى فرض شخصيت معنوى براى مسلمانان وديگرى فرض نيابت هريك از آنها از شخصيت معنوى درامان دادن. درحالى كه براى اين تفسير التزام به امر دوم (يعنى صرف نيابت) به تنهايى كافى است و ديگر به امر اول كه فرض گرفتن شخصيت معنوى است نيازى نيست زيرا مامى توانيم چنين فرض بگيريم كه اسلام به هرفرد مسلمان نيابت از تمام مسلمانان را براى دادن ذمه وامان عطا كرده است بى آن كه لازم باشد براى مسلمانان شخصيت معنوى را فرض كنيم و هريك از آنها را نايب ازآن شخصيت معنوى بدانيم.

اما تفسير فرض طرح دعوا در حقوق عمومى و حدود و نظاير آن نزد قاضى نيزمنحصردرجايى نيست كه براى مصلحت عمومى يك شخصيت معنوى درنظر بگيريم تا بااين اسم، حق دعواى خود را دنبال كند زيرا امورى كه هرمسلمانى مى تواند به رغم فقدان ارتباط شخصى خود او با موضوع دعوا آن را پيش قاضى ببرد، بردوقسم است:

1.حقوق عمومى مسلمانان كه بر والى محافظت برآن و تفتيش از حقيقت حال آن درمواقع شك واجب است نظير حفظ امنيت شهرها و آسايش مردم. دراين جا دليلى نداريم كه طرح دعواى اخلال به امنيت و آسايش مردم توسط فردى عليه ديگرى بى آن كه ضررى متوجه مدعى باشد را در مرافعات متداول درباب قضاوت داخل بدانيم كه برمدار قاعده بينه مدعى و قسم منكر مى چرخد. فايده اين دادخواست دراين جا تنها پديد آوردن احتمال اخلال به امنيت و آسايش مردم درذهن والى است و والى براى حفظ امنيت و آسايش مردم براساس اصل وجوب فحص و تفتيش، امنيت و آسايش مردم را به طور كامل فراهم مى آورد.

2. درمورد گناهانى كه موجب حد يا تعزير است، نظير بردن شكايت زنا يا لواط عليه شخصى به دادگاه، نيز دليلى وجود ندارد كه جزء مواردى از مرافعات متداول به شماررود كه برمدار بينه و قسم مى چرخد بلكه اين قسم صرف گزارش دادن وقوع چنين رخدادى به حاكم است. از اين رو اگر اين گزارش با بينه اى همراه نباشد كه مدعاى خبر دهنده را اثبات كند، قاضى از مدعا عليه مطالبه قسم نمى كند وبراوچيزى ثابت نمى شود بلكه گاه برمدعى، حد قذف را جارى مى كند بى آن كه اجراى حد،منوط برقسم منكر باشد و اگر اين اخبار به والى با بينه اى همراه باشد كه براى اثبات جرم كافى است، زمينه براى اجراى حد يا تعزير نزد قاضى تمام خواهد بود.اين بر قاضى با قطع نظر از باب مرافعه و قضاوت بين دوطرف دعوا لازم است يعنى اگروقوع اين جرم براى قاضى ثابت شود بى آن كه مدعى اى دربين باشد اقامه حد يا تعزير برقاضى واجب است و اين ارتباط ى به باب قضا به معناى خاص ندارد.

آرى به رغم همه اين مناقشات، صحت برخى از مصاديقى را كه استاد زرقا ذكر كرده است،انكار نمى كنيم ولى حتى اگر تمام مصاديقى كه ايشان ذكر كرده تمام باشد،باز از نظر ما براى اثبات ادعاى تمام شخصيت هاى معنوى و حقوقى وارد شده در حقوق غرب، با گستره فراخش در فقه اسلامى كافى نيست هرچند اين مصاديق براى اثبات مقصود امثال استادزرقا براساس مبانى قياس و استحسان و مصالح مرسله كافى باشد.

اما براى ما كه اين مبانى را مردود مى دانيم اين مقدار از بيان براى اثبات مقصود كفايت نمى كند بلكه بايد بحث را ازابتدا بررسى كنيم.

حال كه مى خواهيم اين مساله را از نو مورد بازنگرى قرار دهيم، سزاوار نيست آن را همانندبرخى از نويسندگان مسلمان با نگاه خطا آلود بنگريم زيرا اينان از يك طرف براى نظام غربى و مفاهيم آن، عظمت و كمال قائلند و از طرف ديگر مى خواهند كمال وعظمت اسلام را اثبات كنند. بدين جهت نظام هاى غربى و مفاهيم آن را بر اسلام تحميل مى كنند تا بدين طريق از اسلام دفاع كرده باشند و كار خود را شايسته مى پندارند.

چنين خطايى در بسيارى از مفاهيم و امور از قبيل دموكراسى، براسلام تحميل شده است به اين خيال كه اين كار تعظيم و تمجيد اسلام است چرا كه به گمان اينها دموكراسى مثلاهمان نظام پيشرفته و كامل حكومت است.

به هرحال، براى اثبات شخصيت هاى حقوقى ثابت، طبق شيوه غربى و تصحيح آن طبق مبانى فقه اسلامى، سه راه وجود دارد:

راه اول:

تمسك به امضاى شارع نسبت به اين شخصيت هاى حقوقى و احكام آنها با اين ادعاكه عدم ردع شارع، دليل بر امضاى آن است.

چنان كه در بحث هاى اصولى اثبات كرديم، عدم ردع شارع از سيره عقلا و ارتكازعقلاى همزمان با معصوم به ميزانى كه درهمان زمان در مقام عمل بروز يافته نشانه امضاى اوست ليكن ازاين جهت قابل بحث است كه آيا امضايى كه با عدم ردع ثابت شده، مختص به مقدارى است كه درهمان وقت در قالب عمل بروز يافته يا آن كه مقدارى را نيز در برمى گيرد كه در ارتكاز عقلايى نهفته است هر چند در آن زمان در مقام عمل بروز نيافته باشد؟ مثال آن، قانون مملك بودن حيازت است كه در ذهن عقلا ارتكاز داشته و درمقام عمل در زمان معصوم به مقدار حيازت هاى جزئى كه فرد غير مجهز به ابزارهاى نوين مى توانست برآن دست يابد، تبلور يافته و شارع درباره آن سكوت كرده و از آن منع نكرده است. حال آيا اين عدم ردع به معناى امضاى مملكيت حيازت تنهادر همان مقدار متعارف در آن عصر بوده يا امضاى اصل ارتكاز مملكيت حيازت با گستره وسيع آن مى باشد؟

بنابراين حيازت هاى دامنه دار كه امروزه با وسايل نوين پيدا شده، اگر در عصر معصوم مى بودعقلا در همان زمان نيز به ملكيت از رهگذر آن حكم مى كردند چرا كه قاعده مرتكز نزد عقلادر باب حيازت از مقدارى كه درآن زمان درخارج تحقق مى يافته وسيع تر بوده است ومحدود بودن دايره تملك با حيازت، ناشى از محدوديت توان بشرى درآن عصر بوده است نه ناشى از تنگناى ارتكاز عقلا.

حال آيا امضايى كه از ناحيه عدم ردع كشف شده، چنين ارتكاز گسترده اى را در برمى گيرديا نه؟ برخى براين باورند كه امضاى شارع ارتكاز عقلايى را با همه گستره وسيعش دربرمى گيرد و تنها به همان مقدارى كه با عمل بروز يافته، منحصر نمى گردد زيرا شان شارع تنهاتصحيح عمل فعلى مسلمانان نيست بلكه وظيفه اش تصحيح عمل ومفاهيم و مرتكزاتى است كه مسلمانان در شوون قضاياى مربوط به شريعت، به آن ايمان دارند. بنابر اين سكوت شارع از اين مرتكزات دليل برامضاى اين مرتكزات باهمه گستره اش مى باشد. طبق اين ديدگاه در مورد محل بحث، اصل ملكيت وذمه ومعاملات و نظاير آنها از امورارتكازى نزد عقلا به شمار مى آيد و آن چه در زمان معصوم بدان عمل مى شده، درمحدوده شخصيت هاى حقيقى با گستره وسيعش و درمحدوده شخصيت هاى حقوقى، فى الجمله و دردايره اى تنگ بوده است اما تنگناى اين دايره ناشى از ناشناخته بودن مصاديق شناخته شده امروزين درآن عصر است و اگر آنها اين مصاديق را مى شناختند، به آن اذعان كرده واحكام حيازت را بر آنها مترتب مى كردند بنا بر اين اصل ارتكاز، از مقدارى كه درآن زمان به آن عمل شده، وسيع تر است وسكوت شارع به معناى امضاى تمام محدوده ارتكاز است چنان كه درمثال مملكيت حيازت چنين مى باشد.

حقيقت اين است كه قياس محل بحث به مثال مملكيت حيازت، قياس مع الفارق است. توضيح اين كه تمسك به امضاى ارتكاز عقلا در زمان معصوم براى اثبات حكم برمصداق جديد در زمان ما به استناد گستره ارتكاز عقلايى، زمانى معقول است كه حكم مرتكزى وجود داشته و اين حكم داراى موضوعى باشد كه در برخى از مصاديق خوددرزمان معصوم تبلور يافته، آن گاه در زمان ما در مصداق نو، ظهور نمايد واين مصداقى حقيقى وواقعى براى آن موضوع باشد، هرچند نظير آن در زمان معصوم وجود نداشته باشد. چنان كه در باب حيازت مى گوييم: مملكيت، حكم مرتكز درذهن عقلا برموضوع حيازت بوده است و از طرف ديگر مصداقى كه حيازت در زمان معصوم داشته،همان حيازت با دست و ابزار دستى بوده است درحالى كه در زمانهاى بعد مصداق جديد ظهور نمود و حيازت پردامنه با وسايل جديد، مصداق حقيقى و تكوينى آن گرديد.

در اين جا است كه مى توان گفت،حكم مملكيت براى مصداق جديد ثابت است زيرااين حكم دردل حكم ارتكازى اى كه در آن زمان نزد عقلا وجود داشته، پنهان بوده است واگر ضيقى بوده درمصداق بوده است نه دراصل ارتكاز. اما اگر فرض براين باشد كه آن موضوع داراى مصداق حقيقى جديد نيست بلكه عقلا هستند كه درحكم توسعه داده انديا به اين معنا كه صرفا درخود حكم توسعه داده اند يا اين كه فرد اعتبارى جديدى براى آن موضوع ايجاد كرده اند، در اين جا حكم امضا شده از مصداقى كه درزمان معصوم بوده، به مورد جديد قابل سرايت نيست. به عنوان مثال، اگر فرض كنيم كه عقلا دردوران متاخرحكم كرده اند كه هركس چراغى روشن كند و نورش براجسامى كه ازمباحات اصلى هستندبتابد، آن شخص مالك اين اجسام خواهد شد. اين حكم يا به معناى صرف توسعه دادن درقلمرو تملك است يا به معناى فرض گرفتن اين امر كه تابيدن شعاع چراغ بريك جسم،مصداقى از مصاديق حيازت از روى جعل و اعتبار است. دراين صورت صرف تابيدن براى اثبات حكم حيازت كه همان مملكيت است، براى موارد مذكور، كفايت نمى كند. اما درصورتى كه فرض برتوسعه حكم باشد ادعاروشن است زيرا اين حكم براى عقلاى جديدمى باشد ودر ارتكاز پيشين جاى نداشته است. اما چنانچه انتشار نور را مصداقى براى حيازت اعتبار كنيم از آن جهت كه روح اعتبار اگر قرار باشد كه امر مفيد عقلايى باشد به معناى توسعه حكم است، اين صورت نيز به معناى حكم جديدى خواهد بود كه در ارتكازپيشين جاى نداشته است.

بله اگر فرض غير واقعى را تصور كنيم كه مثلا موضوع مملكيت كه حكم ارتكازى عقلايى است حيازت حقيقى نيست بلكه موضوعش به حسب همان زمان شامل حيازت اعتبارى نسبت به هر زمان مى گردد دراين صورت اگر انتشار نور را براجسام به عنوان حيازت آن اعتبار كنيم، به معناى خلق مصداق حقيقى و تكوينى براى موضوع حكم ارتكازى است.دراين جا حكم مملكيت ثابت است زيرا به قسم اول رجوع كرده است.

با توجه به اين نكته، درمحل بحث، ملكيت ياذمه يا معامله اى كه قرار است با ارتكاز اثبات شود، همان حكم است و موضوعش كه درزمان معصوم وجود داشته، شخص حقيقى وبرخى از شخصيت هاى حقوقى است.اما مثل شخصيت شركت قانونى يا گروهى ياموسسه اى كه درآن زمان به عنوان شخصيت حقوقى اعتبار نشده است زيرااساسا درذهن نيامده است روح اعتبار اين موارد درعصر ما به عنوان شخصيت حقوقى،به معناى توسعه جديد محدوده حكم و ارتكاز است.

به علاوه اين شخصيت هاى حقوقى،عقلايى محض نيستند بلكه از نگاه اصحاب قانون درآن عنصرى از قانون گذارى قانوگذار يعنى دولت نه عقلا وجود دارد. زيرا در شخصيت هاى حقوقى مطابقت آنها را با قوانين دولت و شرايط ى كه نسبت به هردولتى درمقايسه بادولت ديگر متفاوت است، شرط كرده اند.

گذشته از همه اين اشكال ها اگر فرض بگيريم كه اين شخصيت هاى حقوقى امروزه درنگاه عموم عقلا از جمله امور ارتكازى به حساب مى آيد و به توضيح پيش گفته كه روح اعتبارفرد جديد به توسعه حكم برگشت دارد، توجه نكنيم، در مساله مورد بحث مى گوييم: اين ادعا كه اين افراد جديد هرچند درعصرما وجود خارجى آنها تحقق يافته است ولى درارتكاز عقلايى درزمان معصوم وجود داشته و با استناد به عدم ردع، مورد امضاى شارع قرار گرفته است نيازمند دليل است وبرما كه درمقام انكار چنين امضايى هستيم اقامه برهان لازم نيست بلكه مدعى آن بايد دليل اقامه كند در حالى كه راه هايى كه ما براى اثبات امتدادسيره و ارتكاز از زمان خود تازمان معصوم درعلم اصول بيان داشتيم، دراين جا صادق نمى باشد و ما احتمال مى دهيم كه دگرگونى زندگى و تجديد نياز به اين شخصيت ها،يكى از اجزاى موثر در پيدايش ارتكازى باشد كه امروزه پديد آمده است.

بنا بر اين بايد چنين فرض كرد كه اگر اين دگرگونى درزمان معصوم اتفاق مى افتاد ونيازهاى امروزين درآن روزشكل مى گرفت،اين ارتكاز درآن زمان تحقق مى يافت ولى طبق اين دگرگونى و اين نياز درآن برهه وجود نداشته است بنابر اين دليلى بروجود ارتكاز درآن زمان وجود ندارد.

خلاصه، راه نخست براى تصحيح شخصيت هاى حقوقى درفقه اسلامى كه تمسك به ارتكازعقلايى بوده،باطل است.

با اين حال مى توان گفت: فى الجمله مى توانيم از ارتكاز درمحل بحث استفاده كنيم. به اين بيان كه درزمان معصوم شخصيت هاى حقوقى وجود داشته است مثل دولت كه مالك انفال است و مسجد كه مالك موقوفه خود است و عنوان فقير كه مالك زكات است ليكن درميان نصوص رسيده، به اطلاقاتى كافى برخورد نكرده ايم كه تمامى حقوق موردنظربراى اين شخصيت ها يا عليه آنها را اثبات كند به عنوان مثال مابه دليل لفظ ى برخورده ايم كه برملكيت انفال براى دولت دلالت مى كند اما دليل لفظى ديگرى نداريم كه برصحت هبه چيزى بردولت يا صحت قرض گرفتن مال از جانب دولت يانظايرآن از تصرفات دلالت كند چنان كه دليل برصحت وقف برمسجد داريم اما دليلى نداريم كه بخشيدن پول نقد مثلابه يك مسجد را نيز صحيح بداند يا دلالت كند كه قرض گرفتن مال از سوى مسجد، صحيح است. همچنين نص دلالت مى كند كه عنوان كلى فقير، مالك زكات است اما نصى نداريم كه بر صحت قرض گرفتن كلى فقير يا هبه چيزى به او يا امثال آن را تاييد كند.

چه بسا بتوان اين كاستى را چنين جبران كنيم كه قائل شويم: ارتكاز عقلايى، به انفكاك ناپذيرى شخصيت حقوقى، حكم مى كند. بنابر اين هرچيزى كه ملكيت را مى پذيرد، قرض گرفتن را برمى تابد و هرچه وقف برخود را مى تابد، هبه را نيز مى پذيرد.

دراين صورت با امضاى اين ارتكاز براساس عدم ردع، تمام اين احكام حقوقى بر له يا عليه شخصيت هايى كه در زمان معصوم نبوده اند، قابل اثبات است.

بلكه اگر اين بيان تمام باشد،تمام شخصيت هاى حقوقى حتى مواردى كه درزمان معصوم نبوده است به كمك آن قابل اثبات است مثلا ما شخصيت حقوقى را براى شركت قانونى مى توانيم اين گونه اثبات كنيم: اگر ما شخصيت حقوقى و قانونى را براى اين شركت به رسميت نشناسيم، بى ترديد نمى توان انكار كرد موسسه اى كه همان اهداف شركت رادنبال مى كند موجود است به عبارت ديگر، شركت خصوصى كه به صورت اشتراك،مملوك صاحبان است، تحقق دارد و بدون شك هركس حق دارد براين موسسه يا شركت چيزى را كه صكرف منافع و مصلحت هاى آنها شود،وقف كند.دليل صحت آن تمسك به عمومات وقف است كه بدينسان يعنى گوشه اى از شخصيت حقوقى براى اين شركت ياموسسه ثابت مى شود و آن مالك بودن نسبت به عين موقوفه است بنا براين كه ديدگاه عقلا در فهم جوهره وقف بريك چيز يا يك جهت، عبارت از مالك شدن موقوف عليه نسبت به عين موقوفه است كه عين آن مى بايست حبس و منفعت آن براى آن شى ء يا آن جهت آزاد گردد.و اگر با استناد به دليل وقف، اين جزء از شخصيت حقوقى براى آن شركت اثبات شود، مى توانيم برآن اين اصل را بيفزاييم كه عدم امكان تفكيك بين حقوقى كه له يا عليه شخصيت حقوقى است نزد عقلا امرى ارتكازى است و از آن جاكه اين ارتكاز برخاسته از طبع عقلاست تا زمان معصوم(ع) امتداد مى يابد.بنابر اين طبق اين مبنا كه عدم ردع دليل امضاى ارتكاز است حتى نسبت به مقدارى كه درزمان معصوم درقالب عمل بروز پيدا نكرده صحت اين ارتكاز ثابت مى گردد و با اين روش،تمام شخصيت هاى حقوقى متعارف در غرب قابل تصحيح در منطق فقه اسلامى خواهد بود.

بلكه حتى نتيجه آن از آن چه ميان غربيان متداول است، فراتر مى رود زيرا نزد ماميان شركت عادى و شركت قانونى فرقى نيست چرا كه مى توان عين را به شركت عادى وقف كرد و هريك از عناوين يا جهاتى كه وقف برآن امكان داشته باشد، همين بيان درباره آن صادق است. پس، از آن جا كه وقف چيزى مثلا به عنوان علما جايز است، علما داراى شخصيت حقوقى خواهند بود زيرا اين عنوان مالك موقوفه مى شود و بدين خاطر تمامى حقوق چه له يا عليه آنها، ثابت مى گردد و به همين ترتيب اين انديشه به محدوده اى بس وسيع تر از محدوده اى كه در غرب متعارف است، سرايت پيدا مى كند.

ليكن در واقع اثبات اين ارتكاز(يعنى ارتكاز عدم تفكيك ميان حقوق متصور نسبت به شخصيت هاى حقوقى) واضح نيست به ويژه آن كه ثبوت اين ارتكاز را در عصرمعصوم(ع) بخواهيم پى بگيريم مگر درعنوانى كه بالفعل برانسان تطبيق كرده است كه دراين صورت انسان مالك آن چيزى مى شود كه عنوان مالك شده است مثل عنوان دولت يا امام كه برشخص امام منطبق است بدين جهت اموال امام قابل تملك است. البته اين اموال به وارث امام قابل انتقال نيست زيرا ملك شخصى امام نيست بلكه امام باعنوان امامت و شخصى كه لباس حكومت به تن كرده است، مالك آن است ليكن همين انسان كه با عنوان امامت، برخى از اموال را مالك است، مى تواند با همين عنوان استقراض كند يا با همين عنوان،اموالى به او بخشيده شود.

بنا براين حتى اگر بپذيريم كه عرف و عقلا درحقوقى كه به نفع يا به ضرر انسانى است و اوبه خاطر داشتن آن عنوان، مالك آن اموال شده، تفكيك را جايز نمى دانند، نمى پذيريم كه اين تفكيك از نظر آنها درمثل شركت ها و موسسات و نظاير آنها نيز غير معقول است.

وجه ديگرى را مى توان به اين صورت ارائه داد كه گفته شود: درمشروعيت وقف درفقه اسلامى شكى نيست چنان كه مشروعيت آن، امر تعبدى صرف نيست بلكه امرى عقلايى است كه شرع آن را امضا كرده است. دركنار اين نكته به نكته ديگرى نيز بايدتوجه كرد كه وقف در غير از مواردى مثل مسجد كه صرف رها سازى از ملكيت است، ازنظر تحليل عقلايى به معناى تمليك عين بر جهت موقوف عليه به صورت حبس مويداست.

اكنون مى گوييم: احتمال ندارد حبس كردن عين از صرف كردن و تلف نمودن دراثراستهلاك درارتكاز عقلايى مدخليت داشته باشد زيرا هيچ نكته عقلايى دراين امر نيست. بنابر اين اگر تمليك عين بر يك جهت به عنوان وقف، صحيح باشد،تمليك نقودى كه غير قابل حبس است، بر همان جهت نيز صحيح خواهد بود. نهايت اين كه وقفى كه درشريعت داراى احكام خاص است مخصوص حبس كردن عين است ودراين تمليك،قصد قربت شرط نيست زيرا اين شرط خارج از ارتكاز عقلايى است. بله چنين وقفى تنهازمانى به عنوان صدقه به حساب مى آيد كه با قصد قربت همراه باشد ووقف بدون قصدقربت تمام نيست زيرا بدون آن، صاحب وقف حق دارد به عين موقوفه رجوع كند ورواياتى كه قصد قربت را در وقف و صدقه شرط دانسته،بيش از اين دلالت ندارند.((7))

با اين بيان،عمل امثال صندوق هاى خيريه، يا تمليك مال به يك جنبش يا حزب سياسى ياامثال آنها در صورتى قابل تصحيح است كه امر خيرى باشد و درمسير قصد قربت گام بردارند.

ولى نمى توان تمام آثار شخصيت حقوقى مانند صحت قرض دادن آن يا نمايندگى از آن راتوسط متولى به عنوان يكى از دو طرف در دادگاه به اثبات رسانيد.اما فهم اين اطلاق ازروايات صدقه جاريه منوط به آن است كه احتمال ندهيم انحصار مصداق صدقه جاريه درآن زمان درارتكاز متشرعه دروقف، صلاحيت دارد كه قرينه اى باشد كه انصراف اطلاق عنوان صدقه جاريه به وقف را موجب شود. اما اگر چنين احتمالى را بدهيم، اطلاق باطل است.

راه دوم:

تمسك به مثل اطلاق آيه ((احل اللّه البيع...))((8)) . به اين بيان كه وقتى مثلا چيزى را به يك شركت يا جمعيت يا موسسه اى مى فروشيم يا چيزى را از آنها خريدارى مى كنيم،مصداق عرفى خريد و فروش است درنتيجه مشمول اطلاق آيه احل اللّه البيع مى باشد وبراى اثبات پاره اى از حقوق به نفع يا ضرر اين شخصيت حقوقى چنان كه اطلاقى براى تمسك نداشته باشيم ادعا مى كنيم كه احتمال تفكيك و فرق بين آثار حقوقى مردود است يا چنان كه درآخر بحث از راه نخست گفتيم، مى گوييم: عدم تفكيك امرى مرتكز است.

اشكال اين راه اين است كه تمسك به اين اطلاقات،زمانى صحيح است كه ما دراصل تخصيص و تقييد شك داشته باشيم و احتمال ندهيم كه شرع با يك نگرش تشريعى موثر در نفى موضوع اين اطلاقات، با عرف به مخالفت برخاسته است مثل آن كه شك كنيم آيا فروش قرآن به كافر صحيح است يا نه؟

دراين جا مى توانيم به اطلاق احل اللّه البيع تمسك كنيم امادر جايى كه منشا شك اين احتمال باشد كه شرع در نگرش تشريعى خود باعرف به مخالفت برخاسته و باعث دگرگونى موضوع حكم شده است، جاى تمسك به اين اطلاقات نيست مثلا شرع فروش سگ را باطل دانسته است به رغم صحت چنين بيعى درعرف. اين اختلاف براساس اختلاف بين شرع وعرف درملكيت يا عدم ملكيت سگ است يعنى شرع و عرف هردو متفقند كه بيع تنها در ملك صحيح است اما عرف چون قائل به مملوكيت سگ است، بيع آن را نيز صحيح مى داند اما شرع چون آن را قابل ملكيت نمى شناسد،باطل مى داند.اين را تخصيص يا تقييداحل اللّه البيع نبايد به حساب آورد زيرامقصود شارع از بيع در آيه: احل اللّه البيع بيعى است كه درنظر خود او بيع باشد نه در نظرعرف. بنابر اين تمسك به اطلاق درچنين مواردى نيازمند توجه به دو نكته است:

1. موضوع، پيشاپيش با ارتكاز ثابت شده باشد تا تمسك به اطلاق لفظى ممكن شود.

2. به اطلاق مقامى تمسك شود. با اين ادعا كه اگر بيع نزد شارع غيراز بيع نزدعرف است،بايستى اين مطلب را بيان كند زيرا انسان عرفى براساس طبيعت خود، اطلاقات شارع را برمصاديقى تطبيق مى كند كه نزد او موجود است مگر شارع از آن منع كند.

بحث ما نيز ازاين قبيل است زيرا عرف و شرع متفقند كه بيع تنهادر جايى انجام مى گيرد كه دوطرف وجود داشته باشد. تنهااشكال اين است كه احتمال دارد شرع،شخصيت معنوى شركت را به رسميت نشناسد تا يك طرف دربيع به حساب آيد ولى درمقابل، عرف آن را به رسميت مى شناسد بنابر اين اگر فرض بربطلان اين بيع باشد، به معناى تخصيص يا تقييد دراكحكلك اللّه البكيلاعك نخواهد بود بلكه ناشى از اختلاف بين عرف و شرع درنگرش تشريعى است كه در تغيير موضوع حكم موثر است و علاج اين اختلاف چنان كه بيان شد،به يكى از دوراه ذيل است:

1. شخصيت معنوى شركت را باارتكاز تصحيح كنيم كه دراين صورت به راه نخست برمى گردد كه بطلانش بيان شد، يا اين كه آن را براساس مبناى ولايت فقيه تصحيح كنيم كه دراين صورت به وجه سوم بازگشت دارد كه بيان خواهد شد.

2.براى اثبات مطابقت نظر شرع بانظر عرف و عقلا به اطلاق مقامى تمسك كنيم كه اين تنهابه لحاظ نظر عرف و عقلاى هم عصر با زمان معصوم، متصور است و دراين صورت به اثبات گستره دايره ارتكاز درزمان معصوم برگشت دارد كه بطلانش، بيان شد.

افزون براين، دانسته شد اين كه فروش به شركت، بيع باشد، امر عقلايى محض نيست بلكه در نگاه قانونى كه اين شخصيت هاى حقوقى رابه رسميت مى شناسد،داراى جنبه اى ازتشريع كه دولت در آن دست مى برد است چنان كه دراشكال دوم برراه نخست، بيان كرديم.

راه سوم:

اين روش تمسك به مبناى ولايت فقيه است. بدين صورت كه فرض كنيم هرگاه ولى فقيه مصلحت را در امضاى امثال اين شخصيت حقوقى ببيند، آن را امضا مى كند و بااين امضا، شخصيت حقوقى شكل مى گيرد. اين راه حل درمقايسه با دوراه حل پيشين،به ديدگاه حقوق غربى نزديك تر است زيرا چنان كه گفتيم: حقوق غربى، كار قانون گذارى را كه سازنده شخصيت هاى حقوقى است به دولت واگذار كرده است و ازنظر ما رئيس دولت، ولى فقيه است كه حق دارد قوانينى را جعل و تشريع كند تا در سايه آن،شخصيت هاى حقوقى طبق ضوابط و شروطى،تحقق پيدا كنند.

ارائه دقيق اين راه حل به ميزان گستره ولايت فقيه بستگى دارد و ما معتقديم كه ولايت فقيه از جانب شريعت اسلامى به ولى فقيه واگذار شده است و از نظر عرف هر ولايت كه ازجانب يك نظام به شخص يا گروهى داده مى شود، اين مفهوم را دارد كه اين ولايت درمحدوده آن نظام گسترش مى يابد نه آن كه از اين محدوده خارج شود وضعيت ولايت فقيه نيز اين چنين است يعنى برداشت عرفى از دليل ولايت فقيه كه از جانب نظام اسلامى به فقيه داده شده، اين است كه ولايت تاجايى است كه ازنظام اسلام خارج نشود به ويژه اگردليل مابرحجيت ولايت فقيه نظير فرمايش امام عصر (عج) باشد كه فرموده است:

و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فيها الى رواه احاديثنا فانهم حجتى عليكم و اناحجه اللّه، اوواناحجه اللّه عليهم،((9))

اما در رخدادهاى جارى به راويان احاديث ما رجوع كنيد چه اين كه آنها حجت من برشماهستند و من حجت خدا هستم يا من حجت خدا برآنان هستم.

دراين روايت، علت رجوع به راويان، حجت بودن آنها بيان شده است. بنا بر اين نمى توان از اين جمله برداشت كرد كه فقيه دركارى ولايت دارد كه به خودى خود از نظام مورد نظرامام(ع) خارج است بنا بر اين ولايت گاه به لحاظ محدوده احكام تكليفى و گاه به لحاظ احكام وضعى، در نظر گرفته مى شود.

درصورت اول كه نگاه ما به محدوده احكام تكليفى است، به مقتضاى اين كه ولايت درجايى است كه خروج از نظام اسلام نباشد چنان كه گذشت بايد بگوييم اين ولايت تنها به دايره مباحات اختصاص پيدا مى كند و الزاميات را در برنمى گيردالبته مقصود ما از مباحات،اباحه به معناى اعم است كه شامل مستحب و مكروه نيز مى گرددزيرا اگر ولى فقيه به كارى مباح فرمان دهد يا از آن نهى كند، اين فرمان به معناى خروج ازاسلام تلقى نمى گردد چرا كه التزام مولى عليه به انجام يا ترك اين كار مباح به خودى خودمخالفت با نظام اسلامى نيست چون فرض اين است كه اين كار از جهت انجام دادن و ترك،مباح است برخلاف جايى كه ولى فقيه به ترك نماز يا شرب خمر فرمان دهد كه دراين جافرمان، خروج ازنظام اسلام و مخالفت با شريعت اسلامى است و چنان كه گفته شد ازولايتى كه از جانب نظام اسلامى و شريعت اسلامى به فقيه واگذار شده است، عرفا چنين محدوده اى از ولايت برداشت نمى شود.

آرى تشخيص اهم و مهم درموارد تزاحم درباب الزاميات كه تابع محدوده مصالح اجتماعى و عمومى مردم است به دست ولى فقيه است به عنوان مثال اگر ولى فقيه مصلحت بداندكه به منظور قطع رابطه با حكومت ستمكارى كه برحرمين شريفين مسلط است، درفلان سال حج تعطيل شود و اين مصلحت درنظر او از مصلحت رفتن به حج مهم تر باشد و امربه ترك حج كند، اطاعت از اين فرمان، براجتماع لازم است .

در مورد احكام وضعى نيز به نظر مى رسد كه شبيه همان تفصيل درمحدوده احكام تكليفى است بنابر اين هرگاه حكم وضعى، مثل صحت و بطلان، به رضايت يا عدم رضايت شخصى مرتبط باشد، معناى ولايت ولى فقيه بر شخص اين است كه رضايت يامنع ولى فقيه بررضايت يا منع خود شخص مقدم است غير از اين اعمال ولايت از جانب ولى فقيه خروج از نظام اسلام است به عنوان مثال صحت و بطلان بيع منوط به رضايت ياعدم رضايت مالك به معامله است دراين جا ولى فقيه اين حق را دارد كه مال مولى عليه را درجايى كه مصلحت مى بيند، بدون اذن او بفروشد كه دراين جا بيع صحيح است، يا آن كه به خاطر مصلحتى كه مى بيند، مولى عليه را از فروش باز دارد. در اين صورت به رغم رضايت مالك، بيع باطل است.

بنا براين همان گونه كه پدر حق داردمال صغير را باوجودمصلحت بفروشد يا با وجود ميل طفل، او را از فروش باز دارد وصحت و بطلان بيع دايرمدار موافقت يا عدم موافقت پدر است، درباره ولى فقيه كه نسبت او با امت، همانندنسبت پدر به اطفال است، نيز چنين است كه اگر مصلحت را در دخالت درمعامله مى بيند،اين حق را دارد كه براى تصحيح يا ابطال برخى از بيع ها، دخالت كند. اما اگر حكم وضعى ارتباط ى با رضايت يا منع شخص نداشته باشد، نظير طهارت و نجاست، ولايت فقيه بريك شخص يا اجتماع بدين معنا نيست كه درمحدوده اين گونه احكام وضعى برمولى عليه ولايت داشته باشد، به گونه اى كه بتواند ناپاك را پاك و پاك را ناپاك اعلام كند.چنين ولايتى مردود است زيرا به معناى خروج از نظام اسلام است.

با روشن شدن اين مقدمه، درمورد اصل بحث مى گوييم: اثبات شخصيت حقوقى براى يك شركت، حكم وضعى است و معلوم نيست كه نفى يا اثبات اين مساله به صرف رضايت يا عدم رضايت صاحبان شركت يا اجتماع مرتبط باشد بنا بر اين چه بسا حكم وضعى دراين مساله از سنخ طهارت و نجاست باشد نه از سنخ صحت و بطلان بيع درنتيجه اگر ذاتاشخصيت حقوقى شركت در شريعت اثبات نشده باشد چنان كه با بطلان وجه اول ودوم براى تصحيح حقوقى به همين نتيجه رسيديم ولايت فقيه از تصحيح اين حكم، عاجز و ناتوان است زيرا ولايت فقيه برجامعه يا صاحبان شركت، براين دلالت داردكه ولى فقيه در تصرف، جانشين آنها و از خودشان اولى است. بنا بر اين چنان چه شخصيت حقوقى به دست آنهاقابل اثبات باشد، ولى فقيه نيز مى تواند براساس ولايت خود برآنها اين شخصيت را ايجاد كند. اما اگر ايجاد چنين شخصيتى به دست آنهاانجام نشدنى باشد و ذاتا شخصيت حقوقى از نظر شرع،منتفى تلقى گردد، ايجاد چنين شخصيتى توسط فقيه به معناى خروج از چارچوب اسلام است كه صحيح نيست و حتى شك دراين كه شخصيت حقوقى از كدام سنخ از احكام وضعى است، درعدم ثبوت آن،كافى است.

با اين بيان، آخرين وجه از وجوهى كه براى تصحيح شخصيت هاى حقوقى ثابت درحقوق غرب به صورت فراگير ادعا شده، نيز باطل مى گردد هرچند فى الجمله شخصيت حقوقى را دراسلام انكار نمى كنيم چنان كه منكر آن نيستيم كه مى توان فى الجمله ازارتكازبه صورتى كه درآخر بحث خود از راه اول بيان كرديم به شخصيت حقوقى شرعيت بخشيد.

 

 

كنترل جمعيت و عقيم سازى

 بخش اول

سيد محسن خرازى

فصل نخست

توليد مثل و فرزند متعدد داشتن بدون در نظر گرفتن موانع ديگر،پسنديده است. براى اثبات مطلوبيت آن، چند دسته از روايات، قابل استناد است:

دسته اول: رواياتى كه دلالت دارند هنگام ازدواج زنى را انتخاب كنيد كه فرزندزيادمى آورد:

صحيحه محمد بن مسلم عن ابى جعفر(ع) قال: قال رسول اللّه(ص): تزوجوا بكرا ولودا ولاتزوجوا حسناء جميله عاقرا: فانى اباهى بكم الامم يوم القيامه((10))

امام باقر(ع) از قول رسول خدا(ص) فرمود: با دختر باكره اى كه فرزند زيادمى آورد،ازدواج كنيد و با زن نازاى زيبا ازدواج نكنيد زيرا من به فزونى جمعيت شما در روز قيامت، برامت ها، مباهات مى كنم.

روشن است كه تشويق به ازدواج با ولود و بيان علتى كه براى آن ذكر نموده(مباهات به فزونى جمعيت) دلالت برمطلوبيت فرزند زياد دارد.

صحيحه عبداللّه بن سنان عن ابى عبداللّه(ع) قال: جاء رجل الى رسول اللّه(ص) فقال: يا نبى اللّه! ان لى ابنه عم قد رضيت جمالها و حسنها و دينها ولكنها عاقر. فقال( ص):لاتزوجها ان يوسف بن يعقوب لقى اخاه فقال: يا اخى! كيف استطعت ان تتزوج النساءبعدى؟ فقال: ان ابى امرنى وقال: ان استطعت ان تكون لك ذريه تثقل الارض بالتسبيح فافعل. قال(ع): فجاء رجل من الغد الى النبى(ص) فقال له مثل ذلك،فقال له: تزوج سكولاآء ولودا فانى مكاثر بكم الامم يوم القيامه. قال: فقلت لابى عبداللّه: ما السوآء؟ قال القبيحه، ((11))

امام صادق(ع) فرمود: مردى نزد حضرت رسول(ص) آمد و گفت: اى پيامبر خدا!دختر عمويى دارم كه زيبايى و حسن و دين او را مى پسندم ولى نازا است،پيامبر(ص) فرمود: با او ازدواج نكن زيرا حضرت يوسف در ديدار با برادرش پرسيد:چگونه پس از من توانستى با زنان ازدواج كنى؟ پاسخ داد: پدرم به من فرمان داد و گفت:اگر مى توانى فرزندانى پديد آورى كه زمين را آكنده از تسبيح كنند، ازدواج كن. امام فرمود:فرداى آن روز مردى نزد پيامبر آمد و همان پرسش را نمود، پيامبر فرمود: با زن سواء كه فرزند زياد مى آورد، ازدواج كن زيرا من در روز قيامت به فراوانى مسلمانان برساير امت ها تفاخر مى كنم. راوى مى گويد سوال كردم: سوآء چيست؟ امام فرمود: زن زشت منظر.

اين حديث از جوانب مختلف برمطلوبيت فراوانى اولاد دلالت مى كند:

الف) تشويق به ازدواج با ولود.

ب) محبوب بودن سنگينى زمين به وسيله تسبيح كنندگان.

ج) تعليل به تفاخر برامت ها در روز قيامت،به انبوه جمعيت مسلمانان.

دسته دوم: رواياتى كه به خاطر محبوب بودن آوردن فرزند فراوان، به ازدواج تشويق مى كنند:

صحيحه ابن رئاب عن محمد بن مسلم او غيره عن ابى عبداللّه(ع) قال: قال رسول اللّه( ص): تزوجوا فانى مكاثر((12)) بكم الامم غدا فى القيامه حتى ان السقط ليجى ءمحبنطيا على باب الجنه، فيقال له: ادخل الجنه. فيقول: لا حتى يدخل ابواى قبلى ((13))

امام صادق(ع) از پيامبرخدا(ص) نقل مى كند: ازدواج نماييد زيرا من در فرداى قيامت به فزونى شما بر امت ها ا فتخار مى كنم تا جايى كه فرزند سقط شده با انتظار و ناراحتى بر دربهشت مى آيد، به او گفته مى شود: وارد بهشت شو. در پاسخ گويد: خير وارد بهشت نمى شوم مگر اين كه پدر و مادرم پيش از من وارد شوند.

شيخ صدوق درمعانى الاخبار درمعناى واژه محبنطيا از ابوعبيده نقل كرده:

المحبنطى بدون همزه يعنى كسى كه به خاطر دير شدن، منتظر و ناراحت است والمحبنطىء با همزه يعنى كسى كه شكم بزرگ و فراخ دارد. ((14))

اين روايت كه در روايت بعدى نيز آمده است دلالت بر مطلوبيت ازدياد فرزند دارد.

روايتى كه دركتاب خصال در حديث چهارصد گانه از امام على(ع) آمده است:

تزوجوا فان رسول اللّه كثيرا ما كان يقول: من كان يحب ان يتبع سنتى فليتزوج. فان من سنتى التزويج و اطلبوا الولد فانى اكاثر بكم الامم غدا ((15))

ازدواج كنيد زيرا پيامبر بارها فرمود: كسى كه دوستدار پيروى از سنت من است، بايدازدواج كند. همانا ازدواج جزء سنت من است و در طلب فرزند باشيد زيرا من در فرداى قيامت به فزونى جمعيت شما بر امت ها تفاخر مى كنم.

اطلاق اطلبوا الولد محبوبيت زياد نمودن فرزند رادر بر مى گيرد. به علاوه علتى كه در ذيل روايت بيان شده نيز برمطلوبيت آن دلالت دارد.

دسته سوم: رواياتى كه برمطلوب بودن افزودن برتعداد فرزندان دلالت مى كند:

عن عده من اصحابنا عن احمد بن محمد عن القاسم بن يحيى عن جده الحسن بن راشدعن محمد بن مسلم عن ابى عبداللّه(ع) قال: قال رسولاللّه(ص): اكثروا الولد اكاثر بكم الامم غدا ((16))

امام صادق(ع) از پيامبر(ص) نقل فرمود: برتعداد فرزندان بيفزاييد زيرا من در روز قيامت به فزونى شما بر امت ها تفاخر مى كنم.

عن عده من اصحابنا عن احمد بن محمد عن عثمان بن عيسى عن ابن مسكان عن بعض اصحابه انه قال: قال على بن الحسين(ع): من سعاده الرجل ان يكون له ولديستعين بهم ((17))

امام سجاد(ع) فرمود: از سعادت مرد داشتن فرزندانى است كه از آنها يارى جويد.

عن عده من اصحابنا احمد بن محمد بن خالد عن بكر بن صالح قال: كتبت الى ابى الحسن(ع): انى اجتنبت طلب الولد منذ خمس سنين وذلك ان اهلى كرهت ذلك وقالت: انه يشتد على تربيتهم لقله الشى ء فماترى؟ فكتب(ع) الى: اطلب الولد فان اللّه يرزقهم ((18))

از امام كاظم(ع) درنامه اى پرسيدم:پنج سال است كه از بچه دار شدن اجتناب مى كنم زيرا همسرم از اين كار ناخشنود است و مى گويد: براى من تربيت و نگه دارى فرزند با كمبود مالى مشكل است. شما چه مى فرماييد؟ امام در پاسخ نوشت: در پى فرزنددار شدن باش زيرا روزى او را خدا مى دهد.

اين روايت به خاطر جهالتبكربن صالح ضعيف است.

دسته چهارم: رواياتى كه عزل را ناپسند مى شمارد:

صحيحه محمد بن مسلم عن احدهما(ع): انه سئل عن العزل. فقال: اما الامه فلاباس واماالحره فانى اكره ذلك الا ان يشترط عليها حين يتزوجها ((19))

از امام باقر(ع) يا امام صادق(ع) درباره حكم عزل پرسيدند، فرمود: اما با كنيز اشكال ندارد.ولى نسبت به زن آزاد اين كار را ناپسند مى دانم مگر هنگام ازدواج،باوى شرط شود.

از اين حديث به دست مى آيد كه انزال بايد در رحم زن باشد و لازمه آن باردارى و ازديادنسل است. مگر گفته شود: احتمال دارد روايت درمقام بيان اين نكته نباشد بلكه مى خواهدبگويد:

كراهت عزل براى رعايت حقوق زن درمجامعت است، كه در تاييد آن مى توان به اين مطلب تمسك جست كه كراهت عزل با شرط هنگام عقد، برداشته مى شود.

اگر قائل شويم كه از جمله حقوق زن، افزودن برتعداد فرزند است، درنهايت، كراهت عزل دلالت بر مطلوبيت ازدياد فرزند دارد.

همچنين روايات ديگرى دركتب شيعه و سنى، مطلوبيت فزونى فرزند رامى رساند.

اشكال: احاديث ديگرى داريم كه با روايات قبلى تنافى دارد، به اين مضمون كه كمى عيال يكى از اسباب دو راحتى دنيا است:

فى الخصال عن ابيه عن سعد عن اليقطينى عن القاسم بن يحيى عن جده الحسن بن راشد عن ابى بصير و محمد بن مسلم عن ابى عبداللّه(ع) قال: حدثنى عن جدى عن آبائه(ع): ان امير المومنين علم اصحابه فى مجلس واحد اربعمائه باب مما يصلح للمسلم فى دينه ودنياه الى ان قال: قله العيال احد اليسارين((20))

امام صادق(ع) فرمود: پدرم از جدم و او از پدرانش روايت كرده: اميرالمومنين(ع)دريك مجلس چهارصد مورد از مواردى كه به صلاح دين و دنياى مسلمان است،به آنها تعليم دادتا اين كه فرمود: كمى عيال از اسباب راحتى است.

قاسم بن يحيى درسند، مجهول است.
فى قرب الاسناد عن ابن طريف عن ابن علوان عن الصادق عن ابيه(ع) قال: قال رسول اللّه(ص) :قله العيال احد اليسارين ((21)) امام باقر(ع) از پيامبرخدا(ص) نقل كردندكه فرمود: كمى عيال از اسباب راحتى است.

ابن طريف و ابن علوان هردو مجهول هستند.
عن على بن احمد بن موسى عن محمد بن هارون الصوفى عن عبيداللّه موسى الرويانى عن عبدالعظيم بن عبداللّه الحسنى عن ابى جعفر الثانى عن ابائه عن امير المومنين(ع) قال:قله ا لعيال احد اليسارين((22))

امام جواد(ع) از پدرانش نقل نمود كه حضرت على(ع) فرمود: كمى عيال از اسباب راحتى است.

محمد بن هارون الصوفى و عبيداللّه موسى الرويانى هردو مجهول هستند.

اين روايات كمى عيال را تشويق مى كنند. پس با روايات گذشته كه تشويق به زيادنمودن فرزند مى نمايند، منافات دارند. گذشته ازاين كه در ابتداى حديث اول، ذكر شده كه امام (ع) چهارصد مورد از موارد صلاح دين و دنياى مسلمان را به اصحابش تعليم داد.

جواب:  ا لف) اين روايات از نظر سند ضعيفند و نمى توانند با رواياتى كه برمحبوبيت ازديادفرزند دلالت مى كنند، معارضه كنند.

ب) واژه عيال مطلق است و شامل همسر و فرزندان مى شود.

پس اين روايات به رواياتى كه دلالت برمحبوبيت ازدياد فرزند مى كنند، مقيد مى شوند.

ج) آنچه ازاين روايات استفاده مى شود، تشويق به كم نمودن اهل و عيال نيست بلكه راهنمايى به اين نكته است كه زيادى عيال سخت و مشكل زا است و اين مضمون با مستحب بودن ازدياد اولاد و تلاش براى خانواده و تحمل مشكلات تنافى ندارد.

همانند اين كه بخشيدن آنچه نزد انسان محبوب است و يا ايثار مال، با ضيق معيشت،مشكل و سخت است با اين حال، انفاق مستحب و پسنديده مى باشد.

خلاصه، تحمل مشكلات درراه تحصيل نفقه عيال پسنديده است مثل بيان امام(ع):

الكاد على عياله من حل، كالمجاهد فى سبيل اللّه ((23))

كسى كه از راه حلال براى امرار معاش زن و فرزند، تلاش مى كند، همانند مجاهد راه خدااست.

اشكال: اگر فزونى فرزند مطلوب است چرا در بعضى از ادعيه براى دشمنان دين درخواست گرديده است؟ مثلا درحديث نبوى آمده است: (متن حديث) بارخدايا! به محمد( ص) و خاندانش و كسانى كه دوستدار آنها هستند، عفاف و معاش به قدر كفايت عطافرما و كسانى را كه به او و خاندانش بغض و دشمنى مى ورزند، به زيادى مال و فرزندگرفتار فرما.((24))

نويسنده كتاب الحياه ازاين دعاى آموزنده چند مطلب استفاده مى كند:

الف) كسى كه از سيره پيامبر(ص) پيروى مى كند، نبايد در پى ازدياد فرزند باشد تا بتواند برتامين نيازمندى ها و تعليم و تربيت آنها موفق شده و آنها رابافرهنگ و با اخلاق وكارآزموده نمايد و در حفظ سلامت جسمى و اعتدال روحى آنها، با سيراب كردن روانشان از محبت و عطوفت، موفق شود و فرزندانى سالم و با نشاط و مفيد و كارا و رشد يافته،تحويل جامعه دهد.

ب) رسول خدا(ص) براى دشمنان خود و دشمنان خاندانش از پروردگار طلب كثرت مال وفرزند كرد. شايد اين دعا اشاره به تبعات نظام پر جميعت مخربى باشد كه بافرض غلبه برمشكلات آن،مردم دربندهاى استثمارى نظام سرمايه دارى خواهند افتاد كه ازآنان سودجويى اقتصادى نمايد.

قابل توجه است كه كلينى(ره) روايت مذكور را دركافى،با سند خود بدون كلمه كثره نقل نموده و آورده است:وارزق من ابغض محمدا و آل محمد المال و الولد. ليكن مراد ازروايت، روشن است زيرا مال و فرزند، مذموم نيست درنتيجه زيادى آن دو مورد نظراست.((25))

پاسخ:كثرت مال و فرزند نسبت به كفار، وزر و وبال است زيرا به خاطر انكار حق و روى گرداندن از راه راست، هرچه از اموال و اولاد و امكانات داشته باشند، درراه اهدافشان به كار مى بندند، كه موجب غرق شد نشان درضلالت و انحراف مى گردد. پس اين دعا منافاتى با محبوبيت فراوانى فرزند براى مسلمانان ندارد زيرا كثرت اولاد سبب افتخار پيامبر وتقويت مسلمانان است. همان طور كه در روايات صحيح فراوان و مورد اتفاق،به اين مطلب تصريح شده است.

البته اگر وضعيت مسلمانان به صورتى باشدكه جمعيت زياد موجب اختلال در نظام جامعه و يا سبب به وجود آمدن مفاسد مى شود، فراوانى فرزند، رجحان و برترى خود را از دست مى دهد.

اشكال ديگر بركلام الحياه اين است كه مدعى شده سيره پيامبر(ص) بركمى تعداد فرزندبوده است. چطور مى شود اين ادعا را پذيرفت، درحالى كه پيامبر سفارش زيادى بر ازديادفرزند كرده است؟ شايد كم بودن تعداد فرزندان آن حضرت، تقدير الهى بود، از طرف ديگرسيره بعضى از امامان(ع) برازدياد نسل بوده است. چگونه است كه به اين سيره تمسك نمى گردد و به غير اينها توجه مى شود؟!

علاوه براين كه درجواب كلام ايشان، كه نظام كثرت جمعيت سبب گرفتارى در باندهاى سودجويى اقتصادى مى شود، مى گوييم: ازدياد نسل،زمانى پسنديده است كه موجب اين نوع مشكلات نشود.

زمانى كه مسوولان مربوط، تدابير لازم رابينديشند و وسايل و امكانات مورد نياز را فراهم نمايند، ديگر ملازمه اى بين كثرت جمعيت و اين مشكلات نيست و مى توان برآن فائق آمد.

بنابراين نفرين كفار به زيادى فرزند، ملازمه اى باناپسندبودن نفس فزونى اولادنزد پيامبرندارد بلكه نفرين ازاين جهت است كه زيادى جمعيت آنان سبب وزر ووبال آنها است،وچه بسا در بعضى از دعاها،آنها به عقيم شدن نفرين شده اند، تامسلمانان از تجاوز و اذيت آنان در امان و سلامت باشند. همانند اين دعاى صحيفه سجاديه:

اللهم افلل بذلك عدوهم اللهم عقم ارحام نسائهم و يبس اصلاب رجالهم و اقطع نسل دوابهم و انعامهم ((26))

بارالها! با آنچه خواسته شد، دشمنان آل محمد را درهم شكن خدايا! رحم زن هايشان را نازاگردان و صلب مردانشان را خشك و عقيم ساز و نسل دام و حيواناتشان را قطع كن.

از مطالب گذشته جواب روايت بعدى از امام رضا(ع) روشن مى شود:

عن ابيه عن جده قال: مر جعفر(ع) بصياد،فقال: يا صياد! اى شىء اكثر ما يقع فى شبكتك؟قال: الطير الزاق. قال: فمر و هو يقول(ع): هلك صاحب العيال هلك صاحب العيال ((27))

امام رضا(ع) از پدرش از جدش(ع) نقل فرمود: امام صادق(ع) درراه به صيادى برخورد و ازاو پرسيد: اى صياد! چه حيوانى بيشتر در تور تو گرفتار مى شود؟ صياد پاسخ داد: پرنده زاق. راوى گويد: ا مام(ع) درحالى كه به راه خود ادامه مى داد،فرمود: صاحب اهل و عيال هلاك شد صاحب اهل و عيال هلاك شد.

زاق پرنده اى است كه با منقار به جوجه هايش غذا مى دهد و به سبب جمع آورى غذا براى جوجه هايش به دام مى افتد.

جواب از روايت اين است كه جمله هلك صاحب العيال هلك صاحب العيال، درمقام ترحم و دلسوزى برصاحب عيال است، نه در مقام مذمت فراوانى عيال يا فزونى اولاد.

اشكال: مدعاى شما باآياتى كه درسرزنش كسانى وارد شده كه داراى زنان و فرزندمتعددبوده و اهل شهوترانى و تفاخر به فراوانى فرزند هستند، تنافى دارد.

صفحه قبل

صفحه بعد