صفحه قبل

 

صفحه بعد

پاسخ: دراين آيات،محبت افراطى و تفاخر جاهلى كه ميان دنيا پرستان رايج است، موردمذمت واقع شده و اين منافاتى با پسنديده بودن ازدياد فرزند براى اموردينى ومعنوى ندارد، امورى چون مباهات به آنان در روز قيامت، تسلط يافتن بركفار توسط آنان وپركردن زمين از تسبيح كنندگان.

اشكال: قرآن كريم از اولاد، تعبير به فتنه و دشمن نمود. با در نظر گرفتن اين نكته، چگونه مى توان افزايش فرزند را كارى محبوب و پسنديده به شمار آورد؟

 پاسخ: دارا بودن فرزند ازنعمت هايى است كه خداوند از لطف خود به بندگانش عطا كرده است. مثل اين كه در قرآن مى فرمايد: و يمددكم باموال و بنين((28)) تا خدا شمارا با اموال و فرزندان فراوان كمك كند.

ليكن پدر و مادر به واسطه آنها در معرض امتحان هستند. پس آيات قرآن بر دو مطلب دلالت دارد كه با هم تنافى ندارند:

الف) خداوند با عطا كردن اولاد، بربندگانش منت نهاد.

ب) مردم را از جاذبه كوركننده اى كه در فرزندان نهفته است و سبب انحراف والدين از راه درست مى شود، برحذر داشت.

همانند آياتى كه از غفلت، به واسطه فرزندان، نهى نموده است مثل اين آيه:

يا ايها الذين آمنوا لاتلهكم اموالكم و لااولادكم عن ذكراللّه و من يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون ((29))

اى كسانى كه ايمان آورديد! اموال و فرزندانتان، شما را از ياد خدا غافل نكند.

كسانى كه چنين كنند، زيان كارانند.

اين آيه منافاتى با پسنديده بودن ازدياد فرزند ندارد.

خلاصه:

زياد نمودن فرزند، ذاتا كارى نيك و پسنديده است و تنها به واسطه عناوين ثانوى، ازآن عدول مى شود مثلا انسان براى به دست آوردن معيشت، به گناه بيفتد كه دراين صورت عزب بودن حلال مى شود و رجحان كثرت اولاد از بين مى رود مانند آنچه در روايت زير ذكرشده است:

روى انه ياتى على الناس زمان لاتنال المعيشه فيه الا بالمعصيه فاذا كان ذلك الزمان حلت العزوبه ((30))

روزى فرا مى رسد كه اداره زندگى جز با گناه ميسر نيست. همانا در آن زمان، مجرد بودن حلال است.

لذا نراقى دركتاب مستند گويد:ظاهر روايت،كم شدن رجحان است،به اندازه اى كه در معيشت به مضيقه مى افتد.((31))

همچنين اگر فزونى جمعيت،سبب به وجود آمدن امراض يا نابسامانى زندگى والدين يا فرزندان و يا موجب نابسامانى اجتماع شود، رجحان و برترى خود را تا وقتى اين وضعيت ادامه دارد، از دست مى دهد.

فصل دوم:

از روايات فصل قبل، استحباب داشتن فرزند و افزايش نسل، به دست مى آيد نه وجوب آن. شاهد براين مدعا،تعليل رسول اكرم است(بانى اباهى و اكاثر يوم القيامه)وهمچنين تعليل به آكنده شدن زمين از تسبيح و مانند اين جملات، كه از آنها تنها محبوبيت و ا ستحباب استفاده مى شود.

به علاوه، از روايات صحيح، جوازعزل استفاده مى شود:

صحيحه محمد بن مسلم قال: سالت ابا عبداللّه عن العزل. فقال: ذلك الى الرجل يصرفه حيث شاء ((32))

ازامام صادق(ع) درباره عزل پرسيدم، امام فرمود: اختيار آن، به دست مرد است. هرجا كه بخواهد مى تواند آن را بريزد.

موثقه عبدالرحمان بن ابى عبداللّه قال: سالت ابا عبداللّه(ع) عن العزل. فقال: ذلك الى الرجل ((33))

از امام صادق(ع) از حكم عزل سوال نمودم. پاسخ فرمود: در اختيار مرد است.

روايات ديگرى از اين قبيل نيز وجود دارد.اطلاق اين دو روايت و مانند آن كه مطلق عزل راجايز دانسته اند مى فهماند:جايز است انسان به طور كلى از داشتن فرزند خوددارى كند چه رسد به جايى كه عزل سبب كم شدن فرزند شود.

ليكن از آنجا كه روايات ديگرى عزل را در زن آزاده ناپسند مى شمارد مثل صحيح محمد بن مسلم ((34)) در جمع بين اين دو دسته، قائل به كراهت عزل مى شويم. مويداين كه مراد ازواژه اكره كراهت اصطلاحى است نه حرمت، جواز شرط عزل در ضمن عقد ازدواج است زيرا اگر مراد از كراهت، حرمت باشد، ديگر درضمن عقد، شرط عزل، جايز نمى بود چون شرط، مخالف كتاب خدا و سنت پيامبر مى باشد. بنابراين، مشهور فقها قائل به كراهت عزل شده اند.

به علاوه، اگر بپذيريم عزل حرام است، بدون ترديد، فقهاى ما در صورتى كه زن رضايت دهد و يا در آغاز ازدواج، باوى شرط شده باشد، درجواز عزل وحدت نظر دارند.

اين دليل روشنى است كه بچه دار شدن واجب نيست و اطلاق آن مى فهماند عزل جايزاست حتى در صورتى كه به بچه نياوردن بينجامد تاچه رسد به جايى كه عدم ازدياد اولاد را در پى مى آورد. اضافه بر اين كه ترك ازدواج حرام نيست هرچند سبب كمى جمعيت شود.

خلاصه:

همان طور كه بچه دار شدن واجب نيست، ازدياد فرزند نيز واجب نمى باشد بلكه كارى بسيار پسنديده است و به خاطر بهانه هاى سست و بى پايه نمى توان از آن سرباززد.

وظيفه دولت اسلامى است كه مردم را به سوى آنچه پيامبر(ص)، دعوت نمود، سوق دهد. اما اگر عوارض جانبى مانند اضطرار داشت، اشكالى در منع موقت آن نيست ليكن درصورت امكان، دولت بايد با برنامه ريزى درست درصدد رفع اضطرار باشد تادوباره زمينه ترغيب به آنچه پيامبر تشويق مى فرمود، فراهم شود و مردم،به داشتن فرزندمتعدد تشويق شوند.

مقتضاى اطلاق روايات اين است كه تشويق و تاكيداتى كه برفزونى فرزند وارد شده، شامل همه فرقه هاى مسلمانان مى شود زيرا از روايات فهميده مى شود مقصود، تشويق به افزودن فرزند است، تا جمعيت امت اسلامى برساير ملل فزونى يابد. اگر بخواهيم اطلاقات را كه شامل همه مسلمانان مى شود حمل بر خصوص شيعه نماييم، خلاف ظاهر روايات است.

البته اين اطلاقات، شامل فرقه هايى چون ناصبى ها و ساير دشمنان آل محمد(ص)، نمى شود و از آنها منصرف است زيرا به فزونى جمعيت آنان فخر و مباهاتى نيست.

در پايان اين فصل شايان ذكر است دولت اسلامى بايد با هوشيارى تمام، نظارت نمايد درمنطقه اى كه به علت عوارض جانبى، كنترل جمعيت اعمال مى شود، طرفداران حق كم نشوند و مخالفين دين اسلام زياد نگردند. دراين صورت هرچند ازدياد جمعيت، خالى ازعوارض نيست، اما لازم و واجب مى شود، تا درآن منطقه جمعيت مسلمانان زياد گشته،حق بر باطل، غلبه نمايد چرا كه غلبه باطل از هر عوارض و مفسده اى، زيان بارتراست.

فصل سوم:

جلوگيرى از تشكيل نطفه و تنظيم خانواده، تازمانى كه موجب ارتكاب حرام نباشد، اشكالى ندارد زيرا روشن گرديد بچه دار شدن و ازدياد نسل واجب نيست وفرقى نمى كند با چه روش صورت گيرد گاهى با عزل و انزال در بيرون رحم انجام مى شودوگاه با تخليه در كاندوم و گاه از طريق خوردن قرص و دارو كه موجب عدم انعقاد نطفه مى شود يا با قراردادن ابزارى در داخل رحم كه مانع از ملاقات اسپرم مرد با تخمك زن مى شود و يا اين كه با عمل جراحى و بستن لوله ها(لوله انتقال منى و ياتخمك زن) به صورت موقت كه بتوان دوباره آن را به حالت عادى باز گرداند.

البته اگر كار گذاشتن ابزار در داخل رحم مستلزم لمس غير شوهر و يا نگاه كردن به بدن زن باشد، جايز نيست زيرا لمس نامحرم و نگاه او به بدن زن، حرام مى باشدو در آلت تناسلى حتى برمحارم مثل مادر و خواهر نيز حرام است. رواياتى براثبات حرمت دلالت مى كند:

صحيحه ابى حمزه الثمالى عن ابى جعفر(ع) قال: سالته عن المراه المسلمه يصيبها البلاءفى جسدها اما كسر و اما جرح فى مكان لايصلح النظر اليه يكون الرجل ارفق بعلاجه من النساء ايصلح له النظر اليها؟ قال: اذا اضطرت اليه فليعالجها ان شاءت((35))

ازامام باقر(ع) درباره زن مسلمانى پرسيدم كه آسيبى به بدن او مى رسد يا شكستگى و يازخمى، در عضوى از بدن او است كه نگاه كردن بدان جايز نيست آيا مردى كه به معالجه آن، بيش از زنان مهارت دارد، مى تواند به او نگاه كند؟ امام فرمود: هرگاه زن نياز ضرورى به آن پزشك داشته باشد، مى تواند زن را درمان كنددر صورتى كه زن بيمار، اجازه دهد.

موثقه سماعه بن مهران قال: سالت ابا عبداللّه عن مصافحه الرجل، المراه. قال(ع): لايحل للرجل ان يصافح المراه الا امراه يحرم عليه ان يتزوجها، اخت اوبنت اوعمه اوخاله او بنت اخت اونحوها و اما المراه التى يحل له ان يتزوجها فلايصافحها الا من وراء الثوب ولايغمز كفها ((36))

از امام صادق(ع) درباره دست دادن مرد با زن پرسيدم، امام فرمود: دست دادن مرد با زن جايز نمى باشد مگر بازنى كه ازدواج وى با او حرام است، مثل خواهر يا دختر يا عمه ياخاله يا دختر خواهر يا مانند آنها و اما با زنى كه ازدواج با اوحلال است، نبايد مرد دست دهد مگر با پارچه و بدون فشردن كف دست.

[اين دو روايت مى رساند لمس و نگاه به بدن زن، برمرد نامحرم حرام مى باشد.]

البته، اگر تشكيل نطفه و بارورى سبب به وجود آمدن مرض و يا تشديد بيمارى شودوناچار باشد نزد پزشك مرد رود مثلا به خاطر مهارت اشكالى ندارد هر چند به نگاه كردن ويا لمس بينجامد زيرا دراين صورت نياز ضرورى به معالجه دارد و نگاه و لمس به هنگام ضرورت و اضطرار بدون اشكال است.

فصل چهارم

عقيم سازى زن يا مرد

اگر عمل جراحى،موجب عقيم شدن دائمى زن يا مردشود، حرام است زيرا بدون ترديد،سبب نقص دربدن مى شود و نقص، ضرر به شمارمى آيد و ضرر رساندن به بدن همانند ضرر زدن به ديگران، به دلالت روايت نبوى مورداتفاق، حرام است. درآن حديث پيامبر، سمره را از ضرر رساندن به ديگران نهى فرمود وبراى آن علت آورد كه: فلانه لاضرر و لاضرار((37)) ضررزدن نه برخود جايز است و نه برديگران.

ادعاى اختصاص اين دليل(لاضرر) به نفى ضرر درحدود احكام شرعى،همچون وضو وروزه مضر، بدون شاهد است، همان طور كه ادعاى انصراف ضرر به ضررى كه برديگران وارد مى شود(نه برخودش)، به قرينه مورد حديث كه سمره برمرد انصارى ضرر واردمى نمود، مردود است زيرا ما در روايت به عموم آنچه در كلام امام وارد شده،نگاه مى كنيم كه شامل ضرر زدن به نفس و به ديگران مى شود نه به خصوص مورد حديث، كه تنها ضرر رساندن به ديگران است.

بعضى از بزرگان،ادعاى انصراف، به بيان ديگرى نموده اند: انسان به طور طبيعى ضرر را ازخود دور مى كند پس مورد حديث تنها نفى ضررى است كه به واسطه تشريع احكام تحقق مى پذيرد و در حقيقت،نفى ضرر، نفى حكم مضر است.

اين سخن نيز پذيرفته نيست زيرا در بسيارى از موارد، انسان برضرر نفس خويش اقدام مى كند و ديگر اين كه: اگر قبول كنيم لاضرر نفى حكم شرعى ضررى مى كند، باز شامل ضرربه نفس مى شود زيرا اطلاق نفى حكم ضررى، نفى مطلق تسلط انسان بر نفس خود راشامل مى شود و اين نيز از احكام است.

براى اثبات اين كه مراد از لاضرر ضرر رساندن به ديگرى است، به روايت زير تمسك شده است:

مكاتبه محمد بن الحسين المرويه بسند صحيح الى ابى محمد(ع) فى رجل كانت له رحى على نهر قريه و القريه لرجل فاراد صاحب القريه ان يسوق الى قريته الماء فى غيرهذاالنهر و يعطل هذه الرحى. اله ذلك ام لا؟ فوقع(ع): يتقى اللّه و يعمل فى ذلك بالمعروف ولايضر اخاه المومن ((38))

درنامه اى به امام حسن عسكرى(ع) درمورد مردى سوال كردم كه روى نهرروستايى،آسياب دارد و روستا متعلق به شخصى است. مالك روستا قصد دارد آب را ازنهر ديگرى به روستاى خود ببرد كه سبب تعطيلى آسياب مى شود. آيا مالك روستا حق اين كار را دارد يا خير؟ امام(ع) مرقوم فرمود: ازخدا بترسد و دراين باره به نيكى عمل نمايدو به برادر مومنش ضرر نرساند.

لايضر اخاه درروايت، دلالت بر ضرر رساندن به ديگرى دارد و با اين روايت، اطلاق روايت نبوى لاضرر و لاضرار را مقيد به ضرر رساندن به ديگرى مى كنيم.

چنين استدلالى درست نيست زيرا جمله لايضر اخاه المومن يكى از مصاديق لاضررو لاضرار است و مصداق نمى تواند مطلق را قيد بزند.

پاسخ ديگر اين كه لاضرر و لاضرار و لايضر اخاه هردو اثبات نفى ضرر مى كنند وهميشه تقييد بين مثبت و نافى است.

مويد ديگرى كه بر تقييد لاضرر به ضرر رساندن به غير، اقامه نموده اند،روايت زيراست:

عن على بن محمد بن بندار عن احمد بن ابى عبداللّه عن ابيه عن بعض اصحابناعن عبداللّه بن مسكان عن زراره عن ابى جعفر(ع) قال: ان سمره بن جندب كان له عذق و كان طريقه اليه فى جوف منزل رجل من الانصار فكان يجى ء ويدخل الى عذقه بغيراذن من الانصارى، فقال له الانصارى: يا سمره! لاتزال تفاجئنا على حال لانحب ان تفاجئناعليها،فاذا دخلت فاستاذن. فقال: لا استاذن فى طريق و هو طريقى الى عذقى.قال: فشكى الانصارى الى رسول اللّه(ص) فارسل اليه رسول اللّه(ص) فاتاه فقال له: ان فلانا قد شكاك وزعم انك تمر عليه و على اهله بغير اذنه. فاستاذن عليه اذا اردت ان تدخل، فقال: يا رسول اللّه! استاذن فى طريقى الى عذقى؟ فقال له رسول اللّه(ص): خل عنه ولك مكانه عذق فى مكان كذا و كذا. فقال: لا.قال: فلك اثنان. قال: لااريد. فلم يزل يزيده حتى بلغ عشره اعذاق.فقال: لا. قال: فلك عشره فى مكان كذا و كذا فابى. فقال: خل عنه ولك مكانه عذق فى الجنه. قال: لااريد. فقال له رسول اللّه(ص): انك رجل مضار و لاضرر و لاضرار على مومن.قال: ثم امربها رسول اللّه(ص): فقلعت ثم رمى بها اليه و قال له رسول اللّه(ص): انطلق فاغرسهاحين شئت ((39))

امام باقر(ع) فرمود: سمره بن جندب نخلى داشت كه راه عبورش از داخل منزل مردى ازانصار مى گذشت و او همواره بدون اجازه، در رفت و آمد بود. روزى مرد انصارى بدوگفت:اى سمره! هميشه بى خبر برماوارد مى شوى كه ما دوست نداريم درآن موقع بيايى. به هنگام وارد شدن به منزل اجازه بگير. سمره پاسخ داد: راه رسيدن به نخل منزل تو است وبراى عبور از راه، اجازه نمى گيرم.

مرد انصارى خدمت حضرت رسول(ص) رسيد و شكايت كرد. پيامبر به دنبال سمره فرستاد و او به خدمت رسيد. پيامبر به سمره فرمود: فلانى به خاطر ورود بى اجازه براووخانواده اش ، از توشكايت دارد. هنگام ورود، اجازه بگير. سمره جواب داد: اى پيامبر خدا!آيا براى عبور از راه منتهى به نخل، اجازه بگيرم؟ پيامبر فرمود: ازآن نخل دست بردار و به جاى آن نخلى درمكان ديگر بپذير. سمره گفت: خير،پيامبرفرمود: با دو نخل تعويض نما، گفت: قصد تعويض ندارم. همين طور پيامبر تعداد راتا ده نخل، بالابرد و فرمود: باده نخل درفلان مكان عوض كن. سمره نپذيرفت. پيامبر فرمود:ازآن دست بردار و با نخلى در بهشت عوض كن. گفت: خير. سپس پيامبر به او فرمود: تو كسى هستى كه به ديگران ضرر مى رسانى و ضرر زدن وضرررساندن بربرادر مومن روا نيست.بعد از آن، پيامبر دستور داد نخل را كندند و جلوى سمره انداختند و خطاب به او فرمود: بروهرجا مى خواهى درختت را بكار.

روايت مطلق سابق، حكايت از همين كلام پيامبر در قصه سمره دارد و از آنجا كه اصل قصه يكى است، لاضرر على المومن كه ضرر رساندن به غير را مى رساند،اطلاق روايت زراره(فانه لاضرر و لاضرار) را قيد مى زند. پس فراگير بودن ضرر از جانب مكلف برخودش از بين مى رود و تنها ضرر به غير باقى مى ماند.

پاسخ: روايت به خاطر مجهول بودنبعض اصحابنا ضعيف است و نمى توان با آن،اطلاق راتقييد زد.

علاوه براين كه طبيعت امر اين است كه روايت، شامل ضرر به نفس نيز شود زيرا همان طوركه ضرر رساندن به ديگرى ضرر برمومن است، ضرر رساندن به خود نيز مصداق ضرر زدن به مومن است مگر ادعا شود لاضرار على المومن از ضرر به خويش منصرف است. مساله نيازمند تامل است.

اشكال: التزام به اطلاق لاضرر و لاضرار كه حتى شامل ضرر به نفس بشود، مشكل است زيرا ممكن نيست ملتزم به حرمت ضرر رساندن به مال شويم و همان طور كه ضرر رساندن به مال و از بين بردن آن حرام نيست، ضرر رساندن به نفس هم بدون اشكال است.

پاسخ: اولا، ضرر رساندن به مال، مانند ضرر رساندن به نفس، حرام است به دليلا طلاق لاضرر علاوه براين كه نابود كردن مال، اسراف و حرام مى باشد.

ثانيا، اگر عموميت عام درموردى تخصيص خورد، اشكالى درحجيت عام در سايرموارد، پيش نمى آيد و نمى توان ضرر رساندن به مال را با ضرر رساندن به خود، قياس كردواين از موارد قياس باطل است زيرا سرايت دادن حكم، بدون دليل از موضوعى به موضوع ديگر است.

مويد حرمت ضرر رساندن به خود، اين است كه فقها حرمت اضرار به خود و وجوب دفع آن را پذيرفته اند:

الف) از رساله ((لاضرر)) شيخ انصارى نقل شده است: ((از دلايل عقلى و نقلى، حرمت ضرر رساندن به خود، استفاده مى شود.))((40))

ب) از شيخ طوسى نقل شده كه درچند مورد، به وجوب دفع ضرر ازخود، استدلال نموده است از جمله كسى كه مى ترسد با نخوردن مردار، مريض شود.((41))

ظاهر كلام ابن زهره كه از بخش اصول كتاب غنيه درمساله اصل منع يا اباحه در اشيا، نقل شده است: دفع ضرر محتمل از ديدگاه عقل واجب است و مبادرت به ضرر به نفس، ناپسند و حرام است.))((42))

همچنين عبارت هاى ديگرى از فقها مى فهماند حرمت ضرر رساندن به خويش ازمسلمات نزد آنان است.البته دليلشان غير از همين دليل هاى عقلى و نقلى كه ذكر نموديم نمى باشد.

مفاد (لاضرر ولاضرار)

فرمايش پيامبر(ص): فانه لاضرر ولاضرار تعليل است و تعليل عموميت دارد و تنها مخصوص مورد خاص نيست ومقتضاى عموميت، نفى هرسبب موجب ضرر است.

به اين بيان كه ضرر اسم مصدر و اسم جنس است و نفى، به ضرر تعلق گرفته ومى فهماند كه ضرر، در اسلام نفى شده و روشن است كه ضرر از علت هاى مختلف به وجودمى آيد.

پس اگر ضرر كه معلول است نفى شده، تمام عوامل به وجود آورنده آن نيز دراسلام نفى شده و حرام است خواه آن علت، حكم تكليفى باشد يا وضعى و چه حكم وضعى ثبوتى باشد وچه عدمى مانند عدم جعل حق،مثل حق شفعه و يا حق خيار و سبب هاى ضررى ديگر.

درنتيجه، اطلاق نفى معلول هاى ضررى درحوزه دين اسلام از باب دلالت اقتضا، مى فهماند كه همه علت هاى موجب ضرر، نفى شده پس بازگشت نفى ضرر به اين موارد است: محكوم بودن اطلاقات و عمومات ضررى، نهى از وارد نمودن ضرر برنفس ونيز برديگرى و جبران ضرر از راه جعل خيار در جايى كه لزوم، ضرر باشد.خلاصه اين كه لاضرر در شرع اسلام مصاديق و موارد مختلفى دارد كه عبارتند از: نفى ضرر، نهى از ضرررساندن، جبران ضرر و حكم سلطانى و كه به حسب اختلاف موارد فرق مى كند.

مثل كلام خداوند: لن يجعل اللّه للكافرين على المومنين سبيلا.((43)) اين آيه مى رساند كه سلطه اى دراحكام اسلامى جعل نشده و از ايجاد سلطه نيز نهى مى نمايد.

به هرحال اگر حديثلاضرر را اين گونه معنا كنيم، بهتر از فرموده شيخ انصارى است كه: مرادازآن،نفى حكم است زيرا به كار بردن واژه ضرر و اراده نمودن حكم ازآن، نياز به قرينه داردزيرا عنوان ضرر غير از عنوان مضر است و آنچه دليل برنفى آن آمده، عنوان ضرر است نه مضر كه همان حكم باشد.

همچنين معناى ما مناسب تر از كلام صاحب كفايه است كه:

مراد از لاضرر نفى حكم به لسان نفى موضوع ضررى است مثل وضوى ضررى. اين سخن خلاف ظاهر از لاضرراست زيرا ضرر عنوانى غير ازمضر است و ضار و ضائر و آنچه نفى شده نفس ضرر است كه عبارت از نقص مى باشد نه مضر كه به معناى كم كننده و ناقص كننده است مثل وضوى ضررى.

آنچه گذشت در باره كبراى حرمتضرر و اضرار بود و همان گونه كه روشن گرديد وجهى براى خدشه درآن نيست.

مناقشه صغروى: زمانى كه عقيم نمودن دائمى به خاطر غرض هاى عقلايى باشد، اقدام به آن از مصاديق ضرر رساندن به نفس نيست همانند اين كه براى زن يا هردو هدف هاى بسيارمهم ترى از توليد نسل مطرح باشد مثلا زن و مرد، نظامى بوده و درصف جنگ جويان، بادشمنان اسلام و مسلمانان و مستضعفان، مشغول مبارزه باشند و يااز زمره دانشمندان علوم باشند كه خود را وقف خدمت به جامعه بشرى و يا امت اسلامى نموده اند به ويژه بعداز داشتن چند فرزند و رفع نياز ازاين جهت، قصد عقيم بكنند.

اما اشكال سخن فوق، اين است كه وارد آوردن نقص به واسطه اين اغراض عقلايى ازضررى بودن خارج نمى شود مثلا شكستن در منزل ديگران براى نجات غريق و مانندآن،امرى عقلايى است بلكه وجوب شرعى دارد ليكن ضرر برصاحب خانه صدق مى كندو از عنوانضرر خارج نمى شود و به همين دليل قيمت آن را بدهكار است. اين از باب تزاحم دو واجب اهم و مهم است كه واجب اهم حفظ شخص غريق برحرمت ضرررساندن به غير، مقدم است.((44)) درمورد مثال هاى مذكور، بايد بگوييم كه شركت درجنگ، متوقف برعقيم كردن،نمى باشدزيرا به واسطه راه هاى مختلف ديگرى، مى توان از تشكيل نطفه جلوگيرى نمود.

ازاين گذشته، اگر شركت درجنگ، لازم و ضرورى بوده و متوقف برعقيم سازى است به صورتى كه چاره اى جز آن نباشد واجب اهم شده و به اين خاطر، انجام دادن آن، جايز است و چه بسا واجب هم مى شود. اين بدين معنا نيست كه به صرف وجوداهم، نقص وضرر نابودشود بلكه ضرر موجود است و شخص، نقص و ضرر را براى واجب اهم، تحمل مى كند.بنابر اين اگر اغراض عقلايى به درجه اى از اهميت نرسد كه از ضرر رساندن برخود،مهم تر باشد،اقدام به آن جايز نيست و ضرر رساندن به نفس، حرام و ناپسند است.

خلاصه:

به صرف وجود اغراض عقلايى ضرر منتفى نشده بلكه موجود است و ارتكاب آن جايزنيست مگر غرض مهم ترى در ميان باشد كه انجام دادن آن، بدون اشكال است.مانند انحصار راه درمان به تحمل ضرر يا پيشگيرى از بيمارى كه ضرر آن بيشتر و سخت تراست.

پس هرگاه ضرورت و مصلحتى درميان باشد كه رعايت آن از ديدگاه شارع لازم باشد و تنهاراه عمل به آن، فعل ضررى باشد، اقدام به ضرر جايز است.

براى حرمت عقيم سازى، به روايات نهى كننده از خصى كردن استدلال شده است:

خبر سعيد بن المسيب يقول: سمعت سعدبن ابى وقاص يقول:

رد رسول اللّه(ص)على عثمان بن مظعون التبتل، و لو اذن له لاختصينا ((45)) سعيد بن مسيب گويد: از سعدبن ابى وقاص شنيدم كه مى گفت: رسول اللّه(ص)كناره گيرى عثمان بن مظعون از زنان و عزب بودن او را رد نمود و اگر به او اجازه مى داد، ماخود را خصى مى كرديم.

خبر ابن مسعود قال: كنا نغزو مع النبى(ص) وليس لنا نساء.

فقلنا: يا رسولاللّه! الانستخصى؟فنهانا عن ذلك ((46)) ابن مسعود گويد: ما در غزوه اى همراه پيامبر مى جنگيديم و همسرانمان در كنار مانبودند.خدمت پيامبر عرض كرديم: اى پيامبر! آيا مى توانيم خود را خصى كنيم؟ پيامبر، ما را از آن نهى فرمود.

خبرابن عباس قال: شكى رجل الى رسول اللّه(ص) العزوبه.

فقال: الا اختصى؟ فقال له النبى(ص): ليس منا من خصى و اختصى ((47)) ابن عباس گويد: مردى نزد رسول اللّه آمد و از مجرد بودن خود شكايت نمود و گفت:

آيا اجازه دارم خود را خصى كنم؟ پيامبر فرمود: كسى كه خود و يا ديگرى را خصى كند، ازمانيست.

خبر عبداللّه بن جابر عن عثمان بن مظعون قال: قلت لرسول اللّه(ص): يارسول اللّه! اردت ان اسالك عن اشياء. فقال: و ماهى يا عثمان؟ قال: قلت: انى اردت ان اترهب.

قال: لاتفعل يا عثمان! فان ترهب امتى القعود فى المساجد و انتظار الصلاه بعدالصلاه. قال:فانى اردت يا رسول اللّه! ان اختصى. قال: لاتفعل يا عثمان! فان اختصاء امتى الصيام عثمان ((48))بن مظعون گويد: خدمت پيامبر خدا عرض كردم: اى پيامبر! قصد دارم ازچند چيز سوال نمايم. آيا اجازه مى فرماييد؟ پيامبر فرمود: اى عثمان! چه پرسشى دارى؟ عثمان گويد: گفتم: قصد دارم رهبانيت را در پيش گيرم و ترك زن و دنيا كنم.

پيامبر فرمود: اى عثمان! اين كار را نكن. رهبانيت امت من نشستن در مسجد ومنتظر اقامه نماز بعد از نماز ديگر است.

عثمان گفت: اى رسول خدا! قصد دارم خود را خصى نمايم، پيامبر فرمود: اى عثمان!اين كار را نكن. خصى نمودن امت من،روزه است.

از روايات استفاده مى شود خصى نمودن حرام است و تنها علت اين است كه موجب عقيم شدن مى گردد.

پاسخ: اين سخن مردود است.خصى نمودن، شهوت را به كلى از بين مى برد به گونه اى كه قادر برمقاربت و ساير بهره هاى جنسى نخواهد بود، به خلاف عقيم نمودن كه تنها قابليت توليد مثل را از بين مى برد. پس منع از خصى كردن كه ضررى شديدتر است ، موجب منع ازضرر كمتر نمى شود.

اگر ممنوعيت عقيم نمودن دائمى را پذيرفتيم، ديگر فرقى نمى كند كه اين كار باعمل جراحى صورت گيرد يا با روش ديگر مانند خوردن دارو و يا با تا باندن اشعه زيرا همه اين روش ها در عقيم سازى مشتر كند و باعث ضرر بربدن است.

روشن گرديد، هرگاه ضرر بزرگ تر با ضرر عقيم كردن تزاحم كند، حرمت آن از بين مى رودليكن بايد دفع ضرر و يا پيشگيرى آن، متوقف برعقيم نمودن باشد در غير اين صورت حرمت آن از بين نمى رود.

چند پرسش:

1. اگر فرض كنيم فرزندى كه از زناشويى به وجود مى آيد، ناقص الخلقه است و تنهاراه جلوگيرى از تشكيل نطفه، عقيم نمودن است، در اين صورت عقيم سازى جايزاست؟

پاسخ: ممكن است بگوييم: عقيم نمودن جايز نيست زيرا صدق ضرر، زمانى است كه موجود كامل باشد و بعد نقصى برآن وارد شود. اما اگر از ابتداى تشكيل، ناقص الخلقه به وجود آيد، عنوان ضرر صدق نمى كند زيرا ضرر نقصى است كه برشىء كامل وارد مى شود.بنابر اين، مورد بحث را نمى توان با اين مساله قياس نمودكه : اگرشخصى بخواهد در منزل خويش چاهى حفر كند كه به موجب آن، همسايه درملك خود، ضرر مى بيند و اگر صاحب منزل از حفر آن منصرف شود، به خودش ضرر مى رسد، دراين فرض برهر طرف ضررصدق مى كند كه به هنگام تزاحم، ضرر اقوى مقدم برديگرى است.

دربحث ما نسبت به جنين، ضرر صدق نمى كند به دليلى كه گفته شد و زمانى كه به يكى ازدوطرف، ضرر صدق نكند، تزاحم بين دو ضرر پيش نمى آيد. دراين هنگام مقتضاى قاعده،حرمت عقيم ساختن است.

البته مى توان چنين پاسخ گفت كه اگر داشتن فرزند ناقص الخلقه، براى والدين حرج باشد،نفى ضرر كه نهى از عقيم كردن است يا با نفى حرج معارضه مى كند كه هردو از حجيت ساقط مى شوند و رجوع به اصل اباحه مى كنيم و يا با آن مزاحمت مى كند و در باب تزاحم اگر مرجحى براى هيچ يك نباشد حكم، تخيير است و اگر مرجحى باشد، همان كه مرجح دارد،مقدم مى شود.بلكه ممكن است گفته شود: ضرر عقيم نمودن، با ضررمالى و مخارج زيادى كه از ناحيه داشتن فرزند ناقص،به انسان تحميل مى شود،تزاحم مى نمايد و دراين صورت نيز قواعد باب تزاحم جارى مى شود مگر گفته شود: ضرر بدنى، مهم تر از ضررمالى و مقدم است. اين مساله جاى تامل دارد.

اين سخن هنگامى درست است كه وجود حرج و ضرر، با دليل جزم آور و يا دليل علمى احراز بشود، ليكن به صرف احتمال وجود ضرر اهم، كه موجب تعارض و يا تزاحم شود، نمى توان از تكليف به ضرر دست برداشت.

2. بنابراين كه علت حرمت عقيم نمودن،ضرر بدنى باشد، آيا بستن لوله هاى انتقال تخمك به رحم با احتمال مجدد بارورى با عمل جراحى همان طور كه پزشكان متخصص با درصدمعينى احتمال مى دهند جايز است؟

پاسخ: اگر احتمال ضعيف بوده و قابل توجه نباشد،جايز نيست زيرا اطمينان به وجود ضرر داريم و گرنه بنابر مقتضاى اصل، جايز است چون تمسك به عموم نفى ضرر باترديد درصدق ضرر، جايز نيست چرا كه تمسك به عام درشبهات موضوعيه مى شود واصل، دلالت برجواز دارد و دليلى برلزوم پرهيز از ظن به ضرريا خوف ضرر نداريم و لزوم رعايت اين دو، نيازمند دليل است.

مگر گفته شود: تنها حكم عقل به وجوب دفع ضرر محتمل،كافى است و نياز به دليل ديگرى نيست.اما بايد توجه داشت كه عقل درمواردى كه محتمل از اهميت ويژه اى برخوردار است، حكم به وجوب دفع ضرر مى كند، نه درهمه موارد.مگر ادعا شود،عقيم بودن از همين موارد مهم است. البته اگر شخصى به اندازه كافى فرزند داشته وبيش ازآن، برايش مناسب نباشد و قصد عقيم نمودن خود را بگيرد، دراين فرض، نمى توان به حكم عقل به لزوم نفى ضرر يقين پيدا كرد زيرا حكم عقل با تغيير قيود و اوصاف، تغييرمى كند همان طور كه عقل به زشتى دروغ گفتن حكم مى كند ليكن اگر دروغ گفتن منطبق بامصلحتى عقلايى شود، ديگر به زشتى آن، حكم نشده بلكه حكم به نيكى آن مى شود.مگراز موارد مختلف كه با احتمال ضرر، وجوب دفع آن ساقط مى شود، مانند روزه و وضو،حكمى كلى و تعبدى استفاده شود.

3. آيا با احتمال اين كه باردارى مادر براى سلامتى جسم او مضر است، عقيم كردن كه ضررى موجود و بالفعل مى باشد، جايز است؟

پاسخ: ظاهر ادله، عدم جواز است زيرا ضررعقيم سازى بالفعل است و نمى توان ضرربالفعل را به خاطر دفع ضرر احتمالى، مرتكب شد مگر اين كه احتمال ضرر بر نفس برود، كه دراين صورت عقيم كردن براى پرهيز از هلاك نفس واجب مى شود همان طور كه كلام الهى بر اين نكته دلالت مى كند:

ولاتلقوا بايديكم الى التهلكه ((49))
خود را با دستان خويش به هلاكت نيندازيد.

شايان ذكر است درهر مورد كه عقيم كردن جايز باشد،جواز تحقق آن منوط به رضايت شخصى است كه مى خواهد عقيم شود زيرا عقيم سازى تصرف در جسم ديگرى است و بدون رضايت او، حرام است.

فصل پنجم:

آيا از بين بردن نطفه منعقد شده، جايز است؟

براى اثبات حرمت، به روايات ذيل استدلال كرده اند:
عن عده من اصحابنا عن احمد بن محمد عن ابن محبوب عن رفاعه قال: قلت لابى عبداللّه(ع): اشترى الجاريه فربما احتبس طمثها من فساد دم اوريح فى رحم فتسقى دواء لذلك فتطمث من يومها، افيجوز لى ذلك و انا لاادرى من حبل هو اوغيره؟فقال( لى): لا تفعل ذلك. فقلت له: انه انما ارتفع طمثها منها شهرا و لوكان ذلك من حبل انماكان نطفه كنطفه الرجل الذى يعزل.

فقال لى: ان النطفه اذا وقعت فى الرحم تصير الى علقه ثم الى مضغه ثم الى ماشاءاللّه و ان النطفه اذا وقعت فى غير الرحم لم يخلق منهاشى فلا تسقها دواء اذا ارتفع طمثها شهرا و جازوقتها الذى كانت تطمث فيه ((50))

رفاعه گويد: از امام صادق(ع) سوال كردم: كنيزى خريدم و چه بسا به سبب فاسدشدن خون يا نفخ دررحم، خون حيض او قطع مى شود و بعد از خوردن دارويى،همان روزخون مى بيند. آيا اين كار جايز است درحالى كه نمى دانم قطع خون به سبب حامله شدن است يا به علت ديگر؟

امام فرمود: اين كار را نكن. عرض كردم: گاهى قطع خون او بعد ازگذشت يك ماه است و اگر به سبب حاملگى بود، بايد نطفه اى كه سقط مى شود همانندنطفه مردى كه عزل مى كند، باشد درحالى كه او با خوردن دارو، خون مى بيند.

امام پاسخ فرمود: هرگاه نطفه منعقد شده و دررحم قرار گيرد، تبديل به لخته خون(علقه)سپس به تكه گوشتى(مضغه) مى شود و بعد از آن هرچه خواست الهى است، همان خواهدشد.

اگر نطفه دررحم قرار نگيرد، ازاو چيزى خلق نمى شود پس هرگاه يك ماه از قطع عادت كنيزبگذرد، به او دوا نده و در زمانى كه خون مى بيند، جايز است.

دوعبارت «لاتفعل» كه درجواب پرسش ازجواز خوردن دارو است و«فلاتسقها» كه درذيل روايت ذكرشده، مى رساند درزمانى كه احتمال باردارى داده مى شود چه رسد به جايى كه يقين به آن داريم خوردن دارو حرام است و امام(ع) در تاييد كلام خود به بيان فرق ميان نطفه اى كه دررحم منعقد شده و مبدا خلقت و تبديل شدن به علقه و مضغه، قرارمى گيرد، با نطفه اى كه درخارج رحم واقع شده، شاهد مى آورد.

فى الفقيه باسناده عن الحسين بن سعيد عن ابن ابى عمير، عن محمد بن ابى حمزه وحسين الرواسى جميعا، عن اسحاق بن عمار، قال: قلت لابى الحسن(ع): المراه تخاف الحمل فتشرب الدواء فتلقى مافى بطنها. قال: لا. فقلت: انما هو نطفه. فقال: ان اول ما يخلق نطفه((51))

اسحاق بن عمار گويد: از امام كاظم(ع) درباره حكم زنى پرسيدم كه به خاطر ترس ازباردارى، دارويى مى نوشد كه سبب سقط جنين مى شود، امام فرمود: جايز نيست.

گفتم: آن، نطفه اى بيش نيست، فرمود: نطفه مبدا خلقت آدمى است.

اين روايت دلالت مى كند كه از بين بردن نطفه به واسطه خوردن دارو حرام است و امام باعبارت ان اول ما يخلق نطفه تاكيد مى كند كه فرق بين نطفه دررحم وغيرآن، اين است كه اولى مبدا خلقت است.

شايد بتوان از عموميت تعليل استفاده نمود كه اگر اسپرم مرد را با لقاح مصنوعى دردستگاه كشت داده و تخمك زن رابارور سازند و نطفه منعقد گردد و شروع به رشد كند، از بين بردن اين نطفه نيز حرام است.

اما از بين بردن نطفه تركيب شده، پيش از قرار گرفتن دررحم طبيعى و يا مصنوعى،جايزاست زيرا صلاحيت رشد و تكامل ندارد و آنچه از تعليل به دست مى آيد،حرمت نابودكردن نطفه درحال رشد و تكامل است، خواه نطفه تشكيل شده، مشروع باشديا نا مشروع و خواه قرار گرفتن نطفه در رحم از راه حلال باشد و يا حرام زيرا بعد از تشكيل نطفه،اطلاق دليل شامل آن مى شود.

وجدان فقهى

و راههاى انضباط بخشىبه آن در استنباط

 بخش اول

احمد مبلغى

نقش انصراف در استنباط و ضوابطى در باره آن

استنباط از هماورد عواملى چند در يك فرايند ذهنى و كنكاش انديشه اى پديد مىآيد. دسته بندى اين عوامل و سنخ شناسى آنها از پيچيدگى بررسى اين پديده مى كاهد وراه رابراى تلاش هاى منضبط و تعريف پذير، هموار مى سازد.

سنخ شناسى اين عوامل به رمز گشايى فرايند استنباط كمك مى كند تا ادراكى روشن تر وكاربردى تر از واژه استنباط و نقش آن در فقه پديد آيد. اين عوامل را مى توان به سه سنخ كلى تقسيم كرد:

الف) عواملى كه تكوين آنها در فراسوى دقت و ذهن خود آگاه مستنبط شكل مى گيرند وبى آن كه از آنها براى شركت در فرايند استنباط، دعوتى به عمل آيد، همانند اوضاع جوى برشكل گيرى استنباط تاثيرات مهمى بر جاى مى گذارند. نگاره هاى پستوخانه ذهن آدمى چارچوب هايى محكم و استوار هستند كه رهيدن از آنها به صورت مطلق هرگز ميسر نيست و خواسته يا ناخواسته فرايند استنباط، پا در بند آنها دارد.

اما اين كه پيش فرض ها و عوامل نامريى و امورى مانند آنها چگونه شكل مى گيرند و تحت چه اوضاعى فربه مى گردند و نيز چسان مى توان از نقش آنها هر چند محدود رهيد وچندين پرسش اساسى ديگر، سوالاتى هستند كه درحوزه دانش هر مونوتيك جاى مى گيرند. رواياتى نيز در دست است كه به فهم شناسى و مراحل آن توجه نشان داده است. طرح اين سنخ از عوامل و بررسى تطبيقى روايات ياد شده و اصول دانش هر مونوتيك ضرورتى تام دارد كه در جاى ديگر بدان بايد پرداخت.

ب) انديشه هايى كه آشكارا در سرسراى ذهن مستنبط، جولان مى كنند و شخص ازحضورآنها آگاهى مى يابد اگر چه بسيارى از اوقات بى آن كه بخواهد اين عوامل را در ذهن خود فعال مى بيند. از اين انديشه ها مى توان با نام وجدانيات يا به تعبير بهتر وجدان فقهى ياد كرد.

وجدان فقهى با معنايى فارغ از جلوه هاى اخلاقى كه وجدان اخلاقى نام گرفته است درقاموس فقه شكل مى گيرد. وجدان فقهى مجموعه اى از ارتكازات، ذوق فقهى، انصراف شناسى و را شامل مى شود.

ج) قواعد رايج و كد گذارى شده كه در واقع تحت كنترل آگاهانه و مستقيم مستنبط، شكل مى گيرند. ميزان خود آگاهى و دخالت مستنبط در قبال اين قواعد بالا است و با تشخيص موضوع هريك، نسبت به فراخوانى و به كارگيرى آنها، اقدام مى ورزد مانندقواعد اصاله الاباحه، اصاله البرائه، استصحاب، عموم و خصوص و...

مجموعه اى كه از آن با نام وجدان فقهى ياد مى كنيم، گاه به كانون اختلاف در فقه در آمده است و بسيارى از اختلاف نظرها ياعدم دست يابى متقابل به فهم نكته طرف ديگر را سبب شده است.

آيا وجدانيات فقهى ضابطه پذيرند؟

 تلاش براى انضباط بخشى به وجدان فقهى با اين ابهام روبه رو است كه وجدان، محصول وضع ذهنى انسان ها است. تعداد وجدان ها برابر باتعداد انسان ها است. ازاين جهت نمى توان شاكله و چارچوب هاى مشتركى را پى گرفت كه به انسجام و نظم دهى به وجدان، بيانجامد!

پاسخ آن است كه اگر چه وجدان در حريم شخصى ذهنى افراد تعريف مى يابد،ولى يافته هاى درون ذهنى انسان در دو گونه اساسى،جاى مى گيرند:

اول: يافته هاى درون ذهنى غير فراگير (شخصى) كه به تعداد آدميان تكثر دارند.

دوم: وجدانيات فراگير كه گر چه درحوزه شخصى ذهن انسان پروريده اند،اما هرانسان درمراجعه به ذهن خود بى درنگ در مى يابد كه ديگر انسان ها نيز به اين قضايا، اذعان واعتراف دارند.

امور وجدانى درعرصه فقه از سنخ دوم است كه فراگير مى باشد يعنى هر آشناى به فقه،ناچار به اين سنخ از وجدانيات به تناسب آشنايى خود دست مى يابد بدين سان مجموعه وجدانيات فقهى، در واقع داراى چارچوبه هايى قابل تحصيل ونظام مند است چرا كه اولا، ريشه درنهاد بشرى دارد و ثانيا، درمصاف مشترك فقيهان با فقه كه مجموعه اى منظم و داراى حد و فصل مشخصى است، به وجود آمده است.

تلاش براى دست يابى به قواعد اين دسته از انديشه ها، راهى است ناپيموده،ولى پيمودنى و قابل تحصيل، درانديشه فقهى است.

آيا ضابطه مند كردن وجدانيات فقهى لازم يا مفيد است؟

ممكن است بپنداريم وجدانيات فقهى برفرض كه انسجام و انتظام پذير باشندكارا مدى شان در دست نزدن به آنها وقاعده مند نكردن شان است چه آن كه بهره گيرى استنباط از وجدان در گروه همزيستى طبيعى ودمسازى ذاتى آن با وجدان است و نبايد رابطه هاى دست ساخته و تصنعى را به جاى اين همزيستى و دمسازى طبيعى نهاد! نبايد وجدان را اسير دست كارى ها و دسته بندى هاى متاثر از بحث ها كنيم تا بتواند هنر و نقش خويش را در هاله اى از خاموشى، بروز و ظهوردهد. اين نقش در هياهوى بحث ها گم و ناپيدا مى شود و از حالت پررمز و راز و بى پيرايه وخالص بودن دور مى افتد و راه تنفس برآن، بسته مى گردد.

در پاسخ به اين پندار مى توان به چند دليل تمسك جست:
اول:
بسيارى از قواعد فعلى اصول كه امروزه با نام و محدوده اى مشخص در سرفصل هاى اصول جاى گرفته اند، برگرفته از وجدان هستند.درواقع قبل از تلاش علمى براى رديابى ونام گذارى آنها، از طريق وجدان تاثير گذار بوده اند مثلا پاره اى از قواعد و ضوابط كنونى عموم و خصوص، روزگارى اگر اعمال مى شد،از گذر وجدان فقهى، انجام مى پذيرفت. آن گونه كه يكى از فقيهان در يك مورد اذعان به اين قواعد رابا رجوع به وجدان انجام داده است.((52))

دوم: وجدانيات فقهى پس از نظم بخشى و انضباط پذيرى به مثابه ابزارى هميشه در دسترس، به فرايند آگاهانه اجتهاد مى پيوندند و در خدمت توسعه و تعميق انديشه فقهى قرارمى گيرند. اگر چه ممكن است علمى كردن و منضبط نمودن وجدان در قالب چارچوبه هاى مشخص، بخشى از اثر گذارى بى پيرايه وجدان را دچار اختلال كند و گاه به انتقال سريع و كارساز وجدان،آسيب وارد نمايد، اما ضايعات و دشوارى هاى فرار از انضباط بخشى به وجدان، به يقين بسيار بيشتر از اثر گذارى هاى كارساز و بى پيرايه آن است ضمن آن كه اختلال پيدا كردن كار انضباط بخشى به وجدان، ناشى از درست نبودن و برطريق صواب قرار نداشتن بحث است و هيچ گاه از اصل بحث در باره آن نشات نمى گيرد.

اگر بتوان نظمى سالم درمورد وجدانيات در انداخت، مى توان فوايد زير را به بار نشاند:

الف) پردامنه كردن نقش وجدانيات فقهى و توسعه بهره گيرى از آن در همه موارد و مسائل نه صرفا درمواردى محدود.

ب) فراگير كردن استفاده از وجدانيات براى همه نه صرفا براى برخى كه استعداد اين كار راداشته يا دارند.

ج) استفاده از وجدانيات درعرصه نزاع هاى علمى براى اقناع ديگران. شايد بتوان سر بروزاختلاف ميان فقيهان رادر پاره اى از موارد و مصاديق وجدان، فقدان ضوابط و قواعدتعريف شده درمورد آن دانست. نزاع هاى بى حاصل يا كم حاصلى كه تنها با عبارت دعوى الوجدان على مدعيها شروع و پايان مى پذيرفت. اگر موضوعات وجدانى وقضاياى برآمده از آن را در شاكله اى علمى جاى دهيم، مى توان براى اقناع ديگران از آن بهره جست وبحث هاى علمى را به راه هاى جديد و نتايج بديع، سوق داد.

سوم: وجدان فقهى درمعرض آسيب پذيرى است و در اثر عواملى چند، سلامت خويش را از دست مى دهد. از اين رو فقها نوعا وجدان سليم و طبع مستقيم را گواه گرفته اند. تلاش براى انضباط بخشى دقيق به وجدانيات فقهى، راه را براين خطر مى بندد.

بحث دنباله دارى را كه از اين پس آغاز مى كنيم، به تك تك مواردى مى پردازد كه مى توان نام وجدان فقهى برآنها نهاد.
بحث را از انصراف آغاز مى كنيم.

انصراف

به رغم استفاده گسترده از انصراف دراستنباط و رشد كيفى و كمى توجه به آن در فقه، مطالعه اى در خور را در باره آن مشاهده نمى كنيم.ابعاد و زواياى اين مساله هنوز زيرنگاه هاى ضابطه ساز اصوليان قرار نگرفته و درنتيجه گسستى ميان مطالعات نظرى انصراف دراصول و بهره گيرى عملى از آن، در فقه پديد آمده است. آنچه امروز دراصول مشاهده مى شود، نامى كمرنگ و نگاهى شتاب زده ازانصراف درمبحث اطلاق و تقييد است كه نيازها و زمينه هاى واقعى استفاده از آن را در فقه پوشش نمى دهد. بهره گيرى از انصراف رادر فقه هر چند مثبت و دقيق به شمارآوريم، ولى از آن جا كه بدون تكيه بر ضوابط اصولى شكل گرفته است،نمى تواند يك بهره گيرى صددرصد علمى و گسترده به حساب آيد. به سخن ديگر وضع موجود در بهره گيرى ازانصراف در فقه، با خلاها و كاستى هاى انبوهى روبه رو است كه ناشى از فقدان يك بحث نظرى بايسته در باره انصراف دراصول مى باشد. استفاده استنباط ى از انصراف در فقه هرچند اكنون چشمگير مى نمايد، اما به يقين به همان اندازه يا كمتر، از كاستى و نارسايى برخوردار است.

نبايد تلاشى را كه شهيد صدر در مورد انصراف سامان داده است، ناديده گرفت. وى به دوقسم انصراف معروف (ناشى از غلبه و ناشى از كثرت استعمال) قسم سومى را كه ريشه درارتكاز دارد، افزوده است. اما درواقع انصراف به بحث بيشتر، نگاه دقيق تر و تقسيم سازى حساب شده ترى، نيازمند است. ضرورت شناخت همه اقسام آن، امروزه نيازهاى بيشترى را براى مطالعه و بررسى بروز مى دهد.

بحث زير را كه بانگاه ها و تقسيم بندى هاى جديد همراه است، دراين راستاسامان مى دهيم.

نگاهى به پيدايش و تاريخ تطور انصراف

انصراف، مراحل زير را به خود ديده است:

مرحله اول: پيدايش انصراف
ظهور و نمود برخى از مصداق هاى يك لفظ درفضاى عادتهاى جامعه، جرقه نخستين توجه به انصراف را روشن، و انصراف لفظ به مصداق هايى ازاين دست را آشكار كرد.
در كتاب هاى اين مرحله، درحد قابل توجه واژه انصراف دركنار لفظعادت به كار رفته است((53))كه اين خود گواهى براين مدعا است كه تفطن نخستين، به انصرافى پديدآمد كه ازآن به انصراف به عادت و يا انصراف به معتاد طبق تعبيرى كه بعدا رواج يافت، ياد مى شود.البته درعمل،شيخ طوسى و فقيهانى ديگر به صورت ارتكازى نه تفصيلى و علمى درگستره اى فراخ به موارد انصراف، تفطن و توجه داشته است كه خواهد آمد.

اين مرحله، دوره فقيهانى را كه تا قبل از محقق حلى مى زيسته اند، در بر مى گيرد.
مشخصه هاى اين مرحله را مى توان به صورت زير فهرست كرد:

الف) عالمان اين مرحله همان طور كه اشاره شد به طور رسمى و درحد ديدگاه اصولى به بيش از يك قسلام از انصراف يعنى انصراف به عادت شناخت و توجه نداشتند. اقسام ديگر انصراف، بعدا شناخته شدند. در آثار سيد مرتضى واژه انصراف دركنار واژه عادت به كار رفته((54)) و اين خود دليل مدعا است.

ب) توجه به انصراف و به كارگيرى واژه آن دراين مرحله درسطحى محدود، صورت گرفته است. البته شيخ طوسى بيش از ديگران از آن بهره جسته است.((55))

ج) دراين مرحله، ازتقسيم انصراف ناشى از عادت، به دو قسم ناشى از غلبه وجود و كثرت استعمال، خبرى نيست. چنان كه درادامه خواهم گفت، جداسازى اين دو درمراحل بعد انجام گرفته است.

د) سيد مرتضى انصراف به عادت را معتبر نمى دانسته است.  ((56))