محمد بن عبدالله به امام رضا(ع) عرض كرد: پدرم از پدرانش برايم نقل كرد كه او به بعضى از آن بزرگواران گفت: در شهرهاى ما محلى به نام قزوين است كه درآن خود رابراى جهاد آماده مى كنند و در محلى به نام ديلم دشمنان هستند. آيا اجازه جهاد يا اجازه آمادگى براى جهاد هست؟ حضرت فرمود: اين خانه را داشته باشيد و به قصد زيارت به سوى آن برويد. او دوباره همان حرف را تكرار كرد حضرت فرمود: اين خانه را داشته باشيد و به طرف آن سفر كنيد، آيا يكى از شما دوست ندارد كه درخانه اش باشد، برعيالش از دسترنج خود خرج كند و منتظر فرمان ما باشد؟ اگر چنين كند مثل كسى مى شود كه درخدمت رسول خدا در بدر حاضر بوده است. اگر درحال انتظار دستوربميرد مثل كسى است كه با قائم ما درخيمه آن حضرت جان داده باشد. (آن وقت دو انگشت سبابه و ميانى خود را به هم چسباند و فرمود:) نمى گويم اين طور مى شود.(آن گاه انگشت سبابه و انگشت ميانى خود را به هم چسباند و فرمود:) زيرا اين انگشت از اين يكى بلندتر است. امام رضا(ع) فرمود: راست گفته است.

دركافى با سند صحيح از بزنط ى از محمد بن عبدالله مثل اين روايت را آورده است:

قلت للرضا (ع): ان ابى حدثنى عن ابائك(ع) انه قيل لبعضهم ان في بلادنا... الحديث ((25))،

به امام رضا(ع) عرض كردم: پدرم از پدران شما براى من نقل كرد كه به بعضى از آن بزرگواران گفته شد كه درمحل ما...

دلالت اين حديث برجايز نبودن جهاد با غير امام معصوم(ع) چنين است كه پرسش كننده ظاهرا از عدم جواز جهاد در دولت رهبران ستمگر پرسيده است و عطف «رباط» كه امرى مستحب است به جهاد، اين ظهور را تقويت مى كند و سوال از خصوص وجوب جهاد نشده زيرا ظاهر لفظ سوال، برخلاف آن است به ويژه با داشتن عطف ياد شده.

به هر حال جواب امام(ع) كه فرموده است: «عليكم بهذا البيت فحجوه» دلالت آشكار و التزامى دارد بر اين كه جهاد و آماده شدن براى جهاد در دولت رهبر ستمگر ممنوع است، به خصوص كه كلام امام(ع) درمقام جواب پس از آن كه سوال، دو يا سه بار تكرار شده مكرر شده است، و نهى از چيزى اگر چه با دلالت التزامى هم باشد آدرست به معناى منع الزامى و حرمت است، به جهت همان وجهى كه در دلالت صيغه نهى ذكر مى شود.

خلاصه، كلام امام(ع) كه: «عليكم بهذا البيت فحجوه» دلالت دارد براين كه جهاد دردولت ستمگر حرام است و وقتى كلام بعدى امام(ع) را كه: «اما يرضى احدكم» در كنارهمان جواب بگذاريم، معنايش اين مى شود كه حكم حرمت جهاد تا ظهور حضرت قائم(ع) به قوت خود باقى است و اطلاق اين حكم دربرگيرنده آن صورتى نيز هست كه دولت برحق اسلامى درزمان غيبت به رهبرى يك فقيه عادل يا به رهبرى مومنان برازنده و صالح بنيان گذارى شود. بنابراين، جهاد همراه با اين دولت نيز حرام مى شود زيرافرض اين است غرضى كه جهاد براى آن تحريم شده، حاصل نشده است ومدت حرام بودن جهاد تمام نشده است. پايان مدت حرام بودن جهاد، آشكار شدن دستور وحكومت امامان معصوم(ع) است كه با قيام قائم آن بزرگواران(ع) صورت خواهد گرفت.

نتيجه: روايت صحيح عبدالله بن مغيره را اگر چه ممكن است به زمان حاكمان جور و رهبران ستمگر اختصاص دهيم، اما اين عمل با اطلاق اين روايت سازگار نيست واختصاص آن به زمان خاص، نيازمند دليلى است كه براين تقييد دلالت كند و گرنه اطلاق روايت مى رساند كه جهاد پيش از آشكار شدن فرمان و حكومت امامان معصوم(ع)حتى درزمان دولت برحق در عصر غيبت، حرام است.

3. خبر كامل الزيارات از عبدالله بن عبدالرحمان اصم از جدش از امام صادق(ع) كه در آن حج را بر صدقه برترى داده است نقل مى كند:

الجهاد افضل الاشياء بعد الفرائض فى وقت الجهاد، ولاجهاد الا مع الامام ((26))،

پس از نمازهاى واجب، جهاد، در وقتش از همه چيز برتر و بالاتر است و جهادى نيست مگر با امام.

حضرت با صراحت حكم كرده است كه جهاد بدون وجود امام صورت نمى گيرد، بنابراين جنگيدن با كفار بدون حضور امام، جهاد شمرده نمى شود و نفى تحقق حقيقت جهادكه همراه با غير امام صورت بگيرد اگر چه به تنهايى ملازمت با حرمت جهاد با غير امام(ع) را ندارد و شايد هم در آن زمان جايز بلكه مطلوب بوده است، اما ادعاى اين كه روايت عرفا ظهور در نفى جواز جهاد با غير امام دارد، بعيد نيست. چنان كه لفظ «امام» ظاهرا انصراف به امام معصوم دارد، خواه اين لفظ مطلق آورده شود مثل اين جا وخواه مقيد به وصف عدالت باشد.

گواه اين مدعا اخبار زياد در شان امامان و امامت است مثل اين روايت:

ان الامام هو المنتجب المرتضى، والهادي المنتجى، والقائم المرتجى، اصطفاه الله بذلك، واصطنعه على عينه في الذر حين ذراه ((27))،

امام كسى است كه از طرف خداانتخاب شده است و راهنماى مردم و پناهگاه عموم و جايگاه نجات خلق است. امام كسى است كه حق را به پا مى دارد و محل اميد است. خداوند او را براى اين كار برگزيده و در عالم ذر، خدا او را براى اين مسووليت آفريده است.

نيز مانند اين روايت: الامام المطهر من الذنوب، والمبرا من العيوب.((28))
امام از گناهان، پاك و از عيب ها منزه است.

و مانند روايت زير:
ان الامامة هى منزلة الانبياء، وارث الاوصياء، ان الامامة خلافة الله وخلافة الرسول(ص) و مقام اميرالمؤمنين(ع) وميراث الحسن والحسين(ع) ان الامامة زمام الدين ونظام المسلمين وصلاح الدنيا و عز المؤمنين ان الامامة اس الاسلام النامي وفرعة السامي ((29))،

امامت جايگاه پيامبران و ارث اوصياست، امامت جانشينى خدا و جانشينى پيامبر(ص) است و نيز مقام اميرمومنان(ع) و ميراث حسن و حسين(ع) است امامت زمام دين و نظام مسلمانان و صلاح دنيا و عزت و سربلندى مومنان است. به يقين امامت پايه اسلام بالنده و شاخه بلند و برومند آن است.

روايات ديگرى نيز دلالت مى كنند بر اين كه امام از طرف خدا نصب شده است و امامت يك منصب خدايى است. پس چنين مقامى ناچار به امام معصوم(ع) اختصاص دارد.

از اين حديث به دست مى آيد كه جهاد و جنگيدن همراه با غير امام(ع) جايز نيست و اطلاق اين روايت در برگيرنده همه زمان هاست و نيز شامل موردى مى شود كه دولت اسلامى به رهبرى فقيه عادل يا به رهبرى مومنان صالح و برازنده درزمان غيبت امامان معصوم برپا شده باشد.

ليكن حديث، ضعيف است، زيرا سند آن به عبدالله بن عبدالرحمان اصم مى رسد كه به ضعف و دروغ گويى او تصريح شده است، و او از جدش روايت كرده كه از او دركتب رجال ذكرى به ميان نيامده است مگر اين كه كفايت كنيم به اين كه اين روايت دركامل الزيارات آمده است و سندهاى كامل الزيارات را صحيح بدانيم.

4. در تحف العقول و بحار از بشارة المصطفى از امير مومنان(ع) نقل شده كه حضرت در سفارش طولانى به كميل بن زياد مى گويد: يا كميل! لاغزو الا مع امام عادل، ولانفل الا من(مع خ بحار) امام فاضل، يا كميل! لو [ارايت لو خ بحار] لم يظهر نبى و كان فى الارض مؤمن تقى لكان [اكان خ بحار] فى دعائه الى الله مخطئا او مصيبا؟ بل[بلى بحار] والله مخطئا، حتى ينصبه الله عزوجل لذلك ويوهله له [ياكميل! الدين لله، فلا تغترن باقوال الامة المخدوعة التي قد ضلت بعد ما اهتدت، وانكرت و جحدت بعد ما قبلت بحار] ياكميل! الدين لله، فلا يقبل الله من احد القيام به الا رسولا او نبيا او وصيا، ياكميل! هي نبوة و رسالة وامامة، وليس بعد ذلك الا موالين متبعين او عامهين  مبتدعين، انما يتقبل الله من المتقين ((30)).

اى كميل، جهاد و جنگ جايز نيست مگر با امام عادل. غنيمت جنگى نيست مگر با رهبر فاضل.

اى كميل، اگر پيامبرى ظهور نمى كرد و در روى زمين مومنى پرهيزكاروجود مى داشت، دردعوت به سوى خدا به خطا مى رفت يا بر صواب مى بود؟ به خدا قسم به خطا مى رفت مگر اينكه خدا او را براى اين كار نصب كند و اهليت به او بدهد.

اى كميل، دين براى خداست پس با حرف هاى امت فريب خورده كه پس از هدايت، گمراه شدند و پس از قبول حق، آن را انكار كردند گول مخور.

اى كميل، دين از آن خداست  خدا از كسى گردانندگى امر دين را نمى پذيرد مگر اين كه او رسول يا پيامبر يا جانشين و وصى پيامبر باشد. اى كميل، آنچه حق است نبوت و رسالت و امامت است. غير ازاينها ساير مردم يا دوستداران و پيروان آن هستند يا سرگردانان و بدعت گذاران و خداوند فقط عمل پرهيزكاران را مى پذيرد.

اين روايت در دلالت براين كه مراد از امام، امام معصوم است و در چگونگى دلالت همانند خبركامل الزيارات، است بلكه روشن تر از آن است، چرا كه دراين روايت، امام باوصف عادل ذكر شده وديگر اين كه درفقرات بعدى، گاهى امامت معادل نبوت و رسالت آمده و گاهى از امامت تعبير به وصايت شده كه معادل نبوت و رسالت است.

ليكن اين روايت نيز بنابر نقل تحف العقول مرسل است و شايد آنچه تحف العقول نقل كرده مختصرتر از نقل بشاره المصطفى باشد. بنابراين سند نقل بشارة المصطفى ضعيف است زيرا افرادى در آن وجود دارد كه دركتاب هاى رجالى ما از آنها يادى نشده است و ناشناخته اند. والله العالم.

5. روايت حفص بن غياث از امام صادق (ع):
سال رجل ابي صلوات الله عليه عن حروب امير المومنين(ع)، و كان السائل من محبينا، فقال له ابو جعفر(ع): بعث اللهمحمدا(ص) بخمسه اسياف: ثلاثة منها شاهرة، فلا تغمد حتى تضع الحرب اوزارها، لن تضع الحرب اوزارها حتى تطلع الشمس من مغربها، فاذا طلعت الشمس من مغربهاآمن الناس كلهم في ذلك اليوم، فيومئذ لاينفع نفسا ايمانها لم تكن آمنت من قبل او كسبت في ايمانها خيرا، وسيف منها مكفوف (ملفوف خ ل)، وسيف منها مغمود، سله الى غيرنا و حكمه الينا.

فاما السيوف الثلاثة الشاهرة، فسيف على مشركي العرب قال الله عزوجل: «فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم و خذوهم واحصروهم و اقعدوا لهم كل مرصد»...

والسيف الثاني عل اهل الذمة قال الله تعالى: «وقولوا للناس حسنا» نزلت هذه الاية في اهل الذمة ثم نسخها قوله عزوجل: «قاتلوا الذين لايومنون بالله و لا باليوم الاخر ولايحرمون ما حرم الله و رسوله و لايدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتاب حتى يعطوا الجزية عن يد وهم صاغرون»...

والسيف الثالث سيف على مشركي العجم... قال الله عزوجل فى اول السورة التي يذكر فيها «الذين كفروا» فقص قصتهم ثم قال: «فضرب الرقاب حتى اذا اثخنتموهم فشدواالوثاق...»...

واما السيف المكفوف فسيف على اهل البغي و التاويل قال الله عزوجل: «و ان طائفتان من المومنين اقتتلوا...»، فلما نزلت هذه الاية قال رسول الله صلى الله عليه و آله: ان منكم من يقاتل بعدي على التاويل كما قاتلت على التنزيل، فسئل النبي صلى الله عليه و آله من هو؟ فقال: خاصف النعل، يعنى امير المومنين عليه السلام...

واما السيف المغمود فالسيف الذي يقوم به القصاص... فسله الى اولياء المقتول و حكمه الينا... ((31))

مردى از پدرم درباره جنگ هاى اميرمومنان(ع) پرسيد. پرسش كننده از دوستان ما اهل بيت بود. امام باقر(ع) به او فرمود: خداوند متعال حضرت محمد(ص) را با پنج شمشير فرستاد سه تا از آن شمشيرها كشيده شده است و غلاف نمى شود تا جنگ تمام شود و جنگ تمام نمى شود تا خورشيد از طرف مغرب طلوع كند. وقتى خورشيد ازطرف مغرب طلوع كند مردم همگى درآن روز ايمان مى آورند و درآن روز ايمان كسى كه پيش از آن ايمان نياورده بود يا درايمان آوردنش خيرى را به دست نياورده باشد،سود ندارد. و شمشيرى از آن شمشيرها باز داشته شده است و شمشيرى ديگر از آن شمشيرها غلاف شده است كه كشيدن آن به شخصى غير از ما محول است و حكم آن باماست.

سه شمشير كشيده شده عبارت است از: شمشيرى كه عليه مشركان عرب كشيده شده است چنان كه خداوند متعال فرموده است: «فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم وخذوهم واحصروهم واقعدوا لهم كل مرصد» (توبه، آيه 5)، هرجا مشركان را يافتيد بكشيد و آنها را دستگير و اسيرشان سازيد و آنها را محاصره كنيد و در هر كمينگاه بر سرراه آنها بنشينيد».

شمشير دوم عليه اهل ذمه كشيده شده است. خداوند متعال مى فرمايد: «وقولوا للناس حسنا، با مردم كلام خوش بگوييد.» اين آيه درباره اهل ذمه فرود آمد و سپس با اين آيه نسخ شد:
«قاتلوا الذين لايومنون بالله ولاباليوم الاخر ولايحرمون ما حرم الله ورسوله ولايدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتاب حتى يعطوا الجزية عن يد و هم صاغرون(توبه، آيه 29)، با آن عده از اهل كتاب كه به خدا و روز واپسين باور ندارند و آنچه را كه خدا و پيامبر او حرام كرده اند حرام نمى دانند و به آيين حق و دين راستين پايبندنيستند بجنگيد، تا وقتى كه جزيه را با خضوع و تسليم به دست خود بپردازند.»

شمشير سوم بر ضد مشركان عجم كشيده شده است. خداوند درابتداى سوره اى پس از ذكر داستان و سرگذشت كافران، مى فرمايد: «فضرب الرقاب حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق... (محمد، آيه 4) هنگامى كه با كافران درميدان جنگ رو به رو شديد، گردن هايشان را بزنيد تا وقتى كه آنها را درهم بكوبيد دراين هنگام اسيران را محكم ببنديد».

شمشير باز داشته شده شمشيرى است كه بر تجاوزكاران و اهل تاويل و راى كشيده شده است. خداوند مى فرمايد: «وان طائفتان من المومنين اقتتلوا... (حجرات، آيه 9)، اگردو گروه از مومنان عليه همديگر جنگيدند...» پس از نزول اين آيه، پيامبر خدا(ص) فرمود: برخى از شما پس از من جهت تاويل قرآن مى جنگد، چنان كه من براى تنزيل آن جنگيدم. از پيامبر خدا پرسيدند: اوكيست؟ حضرت فرمود: آن كه كفش خود را پينه مى زند. منظور حضرت اميرالمؤمنين على(ع) بود...

اما شمشير غلاف شده شمشير اقامه قصاص است... كشيدن آن براى اولياى مقتول و حكم آن مربوط به ماست...

استدلال به اين حديث، چنين است كه حضرت شمشيرهاى اسلام را پنج نوع كرده است كه خداى متعال پيامبرش را با آن شمشيرها مبعوث كرده است. سه نوع از آن شمشيرها براى جهاد يا دفاع از شر كافران و مشركان است و يكى براى جهاد با گردنكشان و ستمگران و پنجمى شمشيرقصاص است كه بيرون كشيدن آن شمشير از غلاف،حق صاحبان خون و اولياى مقتول است و حكم به جواز قصاص، به امامان معصوم(ع) مربوط مى شود.

ظاهر اين كه خداى متعال پيامبر را با اين شمشيرهاى پنجگانه مبعوث كرده اين است كه اختيار همه اين شمشيرها چه از جهت حكم و چه از نظر به كار بردن به آن حضرت موكول شده است. فرموده حضرت در مورد شمشير پنجم كه: «سله الى غيرنا وحكمه الينا» نسبت به شمشيرهاى چهارگانه ديگر، آن ظهور را تاكيد مى كند وشمشيرپنجم را كه از بقيه استثنا كرده، تنها درمورد به كار بردن آن شمشير و كشيدن آن است.

خلاصه، ظاهر اين كلام كه نزديك به صراحت است اين است كه اختيار كشيدن اين شمشيرهاى چهارگانه و استفاده از آنها با پيامبر خدا و امامان معصوم(ع) است. پس كشيدن هركدام از آنها و به كاربردن آن شمشيرها بدون اذن آن بزرگواران جايز نيست و اين عبارت ديگر از عدم جواز جهاد به جز با اذن و اجازه معصومان(ع)است.

منصفانه است كه بگوييم: اگر چه اين حديث دلالت مى كند براين كه اختيار به كاربردن آن چهار شمشير با امامان معصوم(ع) است، اما ظهور ندارد دراين كه به كار بردن اين شمشيرها شخصا به امامان موكول شده است بلكه اگر دليل داشته باشيم براين كه درزمان غيبت، بنيان گذارى دولت اسلامى به رهبرى فقيه عادل يا مومنان برازنده جايز است،دلالت اين حديث برعدم جواز كاربرد اين شمشيرها براى رهبر اسلامى پذيرفته نيست بلكه لازم است درمورد او از عموماتى كه در باره جهاد با كفار و مشركان آمده است پيروى كنيم. والله العالم.

به عبارت ديگر مى توان گفت: امامان معصوم(ع) عناوين و اوصاف متعددى دارند مانند عصمت و نيز مانند رهبرى برحق دولت اسلامى 1 اگر چه خبر حفص دلالت مى كندبراين كه به كار بردن شمشيرهاى چهارگانه به امامان معصوم واگذار شده است، اما اين خبر ظهورى ندارد دراين كه اين واگذارى به شخص آنان يا به جهت عصمت آنها يا به خاطر نصب از طرف خدا بوده است، تا براى غير آنها به كار گيرى اين شمشيرها جايز نباشد بلكه به احتمال قوى مسووليت استفاده ازاين شمشيرها به اين جهت به امامان معصوم واگذار شده است كه آنها رهبر حكومت و پيشواى برحق دولت اسلامى هستند و به فرض كه دليل معتبر برثبوت اين رهبرى براى فقيه عادل وجود داشته باشد نتيجه اين مى شود كه با اذن فقيه نيز مى توان اين شمشيرها را به كار گرفت. پس به كار گيرى اين شمشيرها به رهبر برحق دولت اسلامى موكول شده است چه اين رهبر معصوم باشد يا غير معصوم و با وجود اين احتمال نمى توانيم با خبر حفص براى شرط بودن اذن امام معصوم درمورد جهاد ابتدايى استدلال كنيم.

ازاين توضيح معلوم مى شود كه استدلال به خبر كميل بن زياد كه از تحف العقول و بشاره المصطفى نقل شده، درست نيست و همچنين استدلال به خبر عبدالله اصم در كامل الزيارات، صحيح نيست زيرا كلمه امام يا امام عادل دراين دو خبر، اگر چه برگشت و انصراف به امام معصوم و منصوب از طرف خداوند دارد، اما دراين ظهور ندارد كه معصوم بودن يا منصوب بودن از طرف خدا در مورد كسى كه اذنش درجهاد شرط است معتبر و لازم باشد. اين احتمال جدى وجود دارد كه اذن امامان درجهاد از اين جهت شرط شده است كه رهبرى برحق حكومت اسلامى را به عهده داشته اند پس اگر فرض شود كه اين گونه رهبرى مثلا براى فقيه عادل نيز ثابت است، بايد بگوييم كه اقدام به جهاد با اذن فقيه نيز جايز است و با وجود اين احتمال، نمى توان به اين دو خبر استدلال كرد و از مفاد ديگر ادله باب بايد پيروى كنيم.

6. عبدالملك بن عمرو مى گويد:
قال لى ابوعبدالله(ع): يا عبدالملك ما لي لا اراك تخرج الى هذه المواضع التي يخرج اليها اهل بلادك؟ قال: قلت: واين؟ فقال: جده وعبادان والمصيصة وقزوين، فقلت: انتظارالامركم والاقتداء بكم، فقال: اي والله لو كان خيرا ما سبقونا اليه، قال: قلت له: فان الزيدية يقولون: ليس بيننا وبين جعفر خلاف الا انه لا يرى الجهاد، فقال: انا لا اراه؟! بلى واللهاني لاراه، و لكن اكره ان ادع علمي الى جهلهم. ((32))

امام صادق(ع) به من فرمود: اى عبدالملك! چرا نمى بينم به اين جاهايى كه همشهريان تو مى روند بروى؟ عرض كردم: كجا؟ فرمود: جده، عبادان، مصيصه و قزوين. عرض كردم: به جهت انتظار فرمان شما و پيروى از شما. حضرت فرمود: بلى، به خدا قسم اگر رفتن به اين شهرها خوب بود برماپيشى نمى جستند. عرض كردم: زيديه مى گويند:ميان ما و جعفر اختلافى نيست جز اين كه او جهاد را جايز نمى شمرد. فرمود: من جايز نمى شمرم؟! والله، من جايز مى دانم اما دوست ندارم علم و آگاهى خود را ترك كرده ودر پى نادانى آنها باشم.

دلالت اين خبر چنين است كه اگر چه احتمال دارد مراد از محل ها در كلام امام(ع) جايگاه آمادگى و بسيج بوده است همان گونه كه صحيحه عبدالله بن مغيره سابق شايدبرآن گواهى داشته باشد اما نقل گفته گروه زيديه درحق آن حضرت درپايان اين حديث، دلالت مى كند براين كه اين شهرها درزمان صدور حديث، محل جهاد با دشمنان بوده است و اين كه راوى مى گويد: «منتظر فرمان شما و پيرو شما هستم» و تاييد امام(ع) كه: «اگر رفتن به آن جاها خوب بود برما پيشى نمى گرفتند» دلالت دارد براين كه پيش از ظهور حكومت امامان در جهاد خير و مصلحتى نيست و اين كه به طور مطلق خير بودن جهاد نفى شده با اين كه جهاد از بهترين واجبات است اين عرفا دليل برنفى مشروع بودن جهاد است تا وقتى حكومت ائمه آشكار شود واز آنها پيروى شود.

اين خبر هم همان اشكال خبر پيشين را دارد. تقريرى كه از كلام امام(ع) استفاده مى شود اطلاقى نسبت به دولتى كه از طرف امامان امضا شده حتى اگر رهبرى آن به دست فقها يا مومنان صالح باشد، ندارد.

روايت هاى مذكور، ادله عمده اى است كه برشرط بودن اذن امام معصوم در جهاد ابتدايى با آنها استدلال شده يا ممكن است استدلال شود بر پايه اين ادله، جهاد ابتدايى بدون اذن امام جايز نيست حتى اگر فرض شود دولت برحق اسلامى به دست فقيه عادل بنيان گذارى شده باشد.

پيش تر تمام بودن دلالت خبر بشير و صحيحه ابن مغيره و كامل بودن سند صحيحه را نيز بيان كرديم و مقتضاى قاعده اين است كه عموماتى كه جهاد ابتدايى را تجويزمى كند با روايات ياد شده تخصيص خورده و روايات مطلق با اين روايات مقيد شود.

دلايل جواز جهاد ابتدايى

در برابر اخبار مذكور، اخبار ديگرى برجواز جهاد ابتدايى دلالت مى كند، هرگاه فردى از نيكان و پرهيزكاران كه جز به پاداشتن احكام و حدود خدا هدف ديگرى نداشته ودرامر جهاد و معاشرت با سربازان و جنگجويان و اسيران جنگى رفتار شرعى و اسلامى را پيش گيرد، رهبرى جهاد را برعهده داشته باشد.

1. موثقه سماعه در كافى از امام صادق(ع):
عباد بصرى درراه مكه خدمت على بن حسين(ع) رسيد. به حضرت عرض كرد: جهاد و سختى هاى آن را ترك كردى و به حج آسان روى آوردى! خداى عزوجل مى فرمايد: «ان الله اشترى من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يقاتلون في سبيل الله فيقتلون ويقتلون وعدا عليه حقا في التوراة والانجيل والقرآن ومن اوفى بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به وذلك هو الفوز العظيم (توبه، آيه 111)، خداوند جان ها و اموال مومنان را خريدارى كرده كه در برابر، بهشت براى آنها باشد، به اين گونه كه درراه خدا پيكار كنند، بكشند و كشته شوند. اين وعده حقى است براو، كه در تورات و انجيل و قرآن ذكر فرموده. چه كسى وفادارتر از خدا به عهدش است؟ اكنون بشارت باد برشما به داد و ستدى كه با خدا كرده ايد و آن همان پيروزى بزرگ است.»

آن گاه على بن حسين(ع) به او فرمود: آيه را ادامه بده و به پايان ببر. او نيز بقيه آيه را تلاوت كرد: «التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف والناهون عن المنكر والحافظون لحدود الله و بشر المومنين (توبه، آيه 112)، آنان توبه كنندگان، عابدان، سپاس گزاران، سياحت كنندگان، ركوع كنندگان، سجده گذاران، دعوت كنندگان به معروف، نهى كنندگان از كارهاى بد و منكر، حافظان و نگهدارندگان حدود الهى هستند. به اين گونه مومنان بشارت و مژده ده.»

آن گاه امام على بن حسين(ع) فرمود: وقتى افرادى با اين صفات را پيدا كنيم، جهاد همراه با آنها برتر از حج است.((33))

در وسائل الشيعه آمده است:
اين خبر را طبرسى در احتجاج به صورت مرسل نقل كرده است و على بن ابراهيم در تفسيرش مثل اين روايت را از پدرش و او از استادانش وآنها از امام على بن حسين(ع) نقل كرده اند. ((34))

وسائل الشيعه اين حديث را به نقل از صدوق دركتاب من لايحضره الفقيه به صورت مرسل، آورده است.

دلالت اين روايت بر جواز جهاد ابتدايى به اين بيان است: اگر چه آيه دوم دلالت نمى كند براين كه دارا بودن اين اوصاف در آيه، ملاك جواز اقدام به جهاد است، اما اين كه امام(ع) پس از تلاوت اين آيه فرمود: «وقتى چنين افرادى را با اين صفت ها پيدا كنيم، جهاد همراه با آنها برتر از حج است»، اين كلام دلالت آشكار براين ملاك دارد ومى رساند كه جهاد كردن همراه جهادگرانى با اين صفات، بهتر از حج است و ظاهر كلام اين است كه برترى جهاد نسبت به حج، فقط به اين بستگى دارد كه گردانندگان جهاد،داراى همه اوصافى باشند كه در آيه آمده است.

بى ترديد ظاهر معناى جمله چنان كه اشاره كرديم اين است كه گردانندگان جهاد و كسانى كه به دستور آنها جهاد صورت مى گيرد، بايد داراى اين اوصافى كه درآيه آمده، باشند نه اين كه همه افراد لشكر بايد داراى آن صفات باشند زيرا اضافه بر اين كه اين معنا خلاف مفهوم عبارت است، لازمه اش اين مى شود كه براى كلام امام مصداق و موردى پيدا نشود زيرا بعيد است همه سپاه اسلام براى هميشه داراى تمامى آن صفت ها باشند.

خلاصه، بى شك از ظاهر حديث مى فهميم عمده و مهم اين است كه فرمانده يا فرماندهان قواى مسلح كه فرمان جهاد را صادر مى كنند، بايد داراى اين صفات باشند. بر اين اساس جواب امام(ع) اين بوده است كه وقتى عهده دار جهاد داراى اين صفات باشد، جهاد با او بهتر و برتر ازحج است و آن وقت كنار گذاردن حج و رو آوردن به جهاد جايزمى شود.

اشكال: اين روايت نسبت به شرايط وجوب جهاد وخصوصيات گردانندگان آن اطلاق ندارد تا اين كه دلالت كند براين كه موضوع كلى براى تجويز جهاد، تحقق اين صفات است زيرا امام(ع) درمقام بيان آن خصوصيات نيست تا اين روايت نسبت به آنها اطلاق داشته باشد بلكه ايشان درمقام رد عباد بصرى و درمقام احتجاج، به آيه اى استنادمى كند كه بايد آن را بپذيرد. پس مقام، مقام بيان وجه ترك جهاد همراه با ستمگران و نفى برترى جهاد دركنار آنها از حج است، نه مقام بيان همه خصوصيات جواز ياوجوب جهاد. پس اين روايت اطلاقى ندارد تا به آن تمسك شود به ويژه كه پرسش كننده از مخالفانى بوده است كه امامت آن بزرگواران را قبول ندارند. با فرض شرط عصمت در رهبرى جهاد، پرسش كننده، از امام(ع) قبول نمى كرد. اين بوده است كه امام درجوابش به چيزى كفايت كرده كه لازم بوده با آن جواب بگويد و اين كه بر پادارندگان جهاد داراى اين صفات نيستند.

جواب: اين اشكال را يكى از فضلا مطرح كرده است و ما چيزى نزديك به عين عبارت ايشان را آورديم . به نظر ما اشكال وارد نيست زيرا اگر چه همان گونه كه ايشان گفته اند امام(ع) در مقام جواب كسى بوده كه به امامت و معصوم بودن آن حضرت اعتقاد نداشته است و درمقام بيان حكم خدا نبوده است، اما بحث اين جاست كه امام(ع) چه جوابى به او داده است؟ آيا جواب ايشان اين بوده كه اين صفات حتما بايد در گرداننده امر جهاد وجود داشته باشد و چون دررهبران ستمگر، اين صفت ها نيست، پس جهادنه واجب و نه برتراز حج مى شود؟ يا به اين نفى بسنده نكرده بلكه حتى امام(ع) به تعبير نفى، چيزى نفرموده است و فقط به بيان اين مفهوم اثباتى پرداخته است كه اگر مثل اين كسانى را كه داراى اين صفت ها باشند ببينيم جهاد همراه آنها بهتر از به جاى آوردن حج است؟

معناى اين سخن چيزى نيست جز اين كه وقتى گردانندگان جهاد داراى اين صفات باشند جهاد همراه با آنها واجب مى شود يا برتر و بهتر از حج مى باشد. آيا امام(ع) اين معناى اثباتى را اراده نفرموده است و به زعم ايشان معناى التزامى آن را يعنى وقتى در گرداننده جهاد اين صفات نباشد حج بهتر است اراده كرده است؟ گمان نمى كنم كسى اين معنا(اراده معناى التزامى) را قبول كند و بپذيرد كه كلام حضرت كنايه صرف باشد نه چيز ديگر. هرگز معناى التزامى مراد حضرت نبوده است بلكه اصالت جدى بودن كلام اقتضا مى كند كه معناى اثباتى به طور جد مراد امام(ع)بوده و معناى اراده جدى حضرت جز بيان ميزان براى وجوب جهاد يا جواز آن از نظر صفات گرداننده جهادمعناى ديگرى نمى تواند داشته باشد.

نتيجه: امام(ع) مى توانست به معناى سلبى كفايت كند، اما متعرض سلب نشد، بلكه متعرض معناى اثباتى شد كه لازمه اش همان سلب است و صريح آن اثبات، بيان معيارى است براى موردى كه جهاد از حج برتر است و دركلام امام اين معنا هم افاده شده است كه جهاد از نظر اوصاف گرداننده آن جز دارا بودن گرداننده با اوصافى كه در آيه آمده است شرط ديگرى ندارد. ايشان فرموده است: وقتى اين گونه افراد با اين صفت ها باشند، جهاد با آنها و همراه آنها بهتراز حج است.

شيخ طوسى در تهذيب با اسناد خودش از ابو حمزه ثمالى روايتى همانند همين روايت يا شايد همين روايت را با سندى ديگر نقل كرده است:

قال رجل لعلي بن الحسين(ع): اقبلت على الحج و تركت الجهاد، فوجدت الحج الين عليك، و الله يقول: «ان الله اشترى من المومنين انفسهم و اموالهم» الاية، قال: فقال علي بن الحسين(ع): اقرا ما بعدها، قال: فقرا: «التائبون العابدون الحامدون الى قوله: والحافظون لحدود الله» قال، فقال علي بن الحسين(ع): اذا ظهر هولاء لم نوثر على الجهادشيئا. ((35))

مردى به امام على بن حسين(ع) گفت: به حج روى آوردى و جهاد را ترك كردى! حج را آسان تر و راحت تر ديدى! درحالى كه خداوند مى فرمايد: خداوند از مومنان جان و مالشان را خريدارى كرده است حضرت فرمود: ادامه آيه را بخوان. گفت: «التائبون العابدون الحامدون... والحافظون لحدود الله. امام فرمود: وقتى چنين افرادى پيدا شوند،چيزى را برجهاد ترجيح نمى دهيم.

حديث از هر جهت مثل موثقه سماعه است جز در لفظ جمله آخر آن. جمله پايانى دراين روايت صراحت بيشترى دارد دراين كه صفات ياد شده، در فرمانده قواى مسلح بلكه در بلندپايگان دولت كه كارها به دست آنها مى چرخد، لازم و شرط است.

پس اگر سرپرست امت داراى اين صفت ها باشد، چيزى برجهاد ترجيح داده نمى شود. بلى، سند روايت تهذيب مرسل است و بعضى رجال سند مجهولند. به هرحال اين روايت، خبر موثقه را تاييد مى كند و مشكلى در كار نيست.

خلاصه، موثقه سماعه دلالت مى كند بر اين كه ملاك در وجوب جهاد اين است كه فرمانده جهاد داراى اوصاف ياد شده باشد پس امامان معصوم(ع) كه جهاد همراه با آنهاواجب است حتما به اين جهت است كه امامان ازمصاديق دارندگان اين صفات و بالاترين مصداقند و روايت موثقه برسر واجب بودن پيروى از فرمانده جهاد دلالت مى كند وبه اين جهت جهاد همراه آنها برديگر اعمال ترجيح داده مى شود چرا كه آنها از ديگران بريده و به خدا روى آورده اند و به جز خدا چيزى راستايش نمى كنند و به جز خدابراى كسى فروتنى نمى كنند و گردن نمى نهند و حدود و مرزهاى تعيين شده از سوى خدا را رعايت و دستورهاى او را اجرا مى كنند و تنها به سوى او دعوت مى كنند و جزرضاى او چيزى را نمى خواهند . پس اگر دارنده اين صفات به رهبرى حكومت اسلامى دست يابد، آن گاه مسووليت جهاد، متوجه او مى شود و هيچ عملى بر جهاد همراه اوترجيح ندارد.

وقتى اين موثقه كه درمقام بيان سر و علت است دركنارروايتى همانند صحيحه عبدالله بن مغيره كه از جهاد تا هنگام ظهور حكومت امامان(ع) نهى مى كند گذاشته شود،هيچ ترديدى نمى ماند كه ظهور حكومت امامان(ع) به اين جهت پايان نهى قرارداده شده كه حكومت ايشان دولت كسانى است كه به برترين صورت داراى صفاتى هستندكه درآيه مباركه آمده است و بدين جهت نبوده كه براى شخص امامان يا براى مقام عصمت ايشان دخالتى درحكم ياد شده وجود داشته باشد.

بنابراين موثقه، شارح آن صحيحه و ديگر خبرهايى مى شود كه دلالت دارند بر اين كه شرط بودن دولت امام عادل، به امام معصوم انصراف دارد. بدين ملاك است كه دولت،پيرو حق و دعوت كننده به سوى آن و خالى از خواسته هاى نفسانى باشد. فرق نمى كند كه رهبر آن، دولت امام معصوم باشد يا فقيه عادل يا مؤمن صالح و نيكوكار.

2. خبر ابو بصير در علل الشرايع و خصال از امام صادق(ع) از پدرانش(ع): قال امير المومنين(ع): لايخرج المسلم في الجهاد مع من لايومن على الحكم ولاينفذ فى الفي ء امر الله عزوجل، فان [فانه ان ئل] مات في ذلك [المكان ئل] كان معينالعدونا فى حبس حقوقنا [حقنا ئل] والاشاطه بدمائنا و ميتته ميته جاهليه. ((36))

امير مومنان على(ع) فرمود: مسلمان براى جهاد همراه كسى كه حكم ودستور او مورد اطمينان نيست و درمورد غنايم جنگى و ديگر مشتركات دستور خدا را اجرا نمى كند،بيرون نمى رود. پس اگر دراين راه بميرد در بازداشتن حقوق ما و هدر دادن خون ما همكار دشمنان ما محسوب مى شود و مردن او مردن جاهليت و بى خبرى از اسلام خواهد بود.

مفاد اين حديث، نهى از بيرون شدن براى جهاد همراه با كسى است كه احكام شرعى را رعايت نمى كند و مفهوم آن اين است: بيرون شدن براى جهاد همراه كسى كه احكام خدا را درتمام مراحل آن اجرا كند، جايز است.

چه بسا بگوييم اين خبر مفهوم ندارد و اين كه امام(ع) نهى از جهاد را معلق برنداشتن اطمينان برحكم و عدم اجراى دستور خدا كرده، منظور بيان رمز اين نهى بوده است. پس منافات ندارد كه سر و علت هاى ديگرى نيز وجود داشته باشد كه سبب عدم جواز جهاد درموارد ديگر هم باشد. دراين صورت، شايد يكى از آن علت ها اين باشد كه دولت به دست امام معصوم و منصوب از طرف خدا، نيست.

3. خبر محمدبن عبدالله سمندرى:
قلت لابي عبدالله(ع): اني اكون بالباب يعني باب الابواب، فينادون السلاح، فاخرج معهم قال: فقال لي: ارايتك ان خرجت فاسرت رجلا فاعطيته الامان وجعلت له من العقد ماجعله رسول الله(ص) للمشركين اكان يفون لك به؟ قال: قلت: لا والله، جعلت فداك، ما كانوا يفون لي به قال: فلا تخرج، قال: ثم قال لي: اما ان هناك السيف ((37))،

به امام صادق(ع) عرض كردم: من در دروازه يعنى دروازه اصلى زندگى مى كنم و مرا به گرفتن سلاح دعوت مى كنند و من همراه آنها بيرون مى روم. حضرت به من فرمود: آيايقين دارى اگر همراه آنها بيرون شوى و مردى را اسير بگيرى و به او امان بدهى، و براى او پيمانى را كه پيامبر(ص) براى مشركان قرار مى داد قرار بدهى آنها به پيمان تووفادار مى مانند؟ عرض كردم: نه به خدا قسم، آنها نسبت به آن پيمان وفا نمى كنند. فرمود: پس همراه آنها بيرون نرو. سپس به من فرمود: بدان كه آن جا شمشيراست.

دلالت اين خبر نيز همانند خبر ابوبصير بستگى دارد به اين كه حضرت در سوال خود كه از پايبندى آنها به احكام شرعى جهاد پرسيده اراده مفهوم كرده باشد و همان اشكالى كه درمورد خبر ابوبصير داشتيم يعنى عدم پذيرش وجود مفهوم در اين جا هم پيش مى آيد و شايد سر سوال اين بوده كه حضرت خواسته به بعضى از علت هاى حرمت جهاد اشاره كند و گرنه علت هاى ديگرى هم اين جا وجود دارد.

4. خبر ابوعمرو زهرى يا زبيدى:
قلت له: اخبرني عن الدعاء الى الله والجهاد في سبيله اهو لقوم لايحل الا لهم و لايقوم به الا من كان منهم؟ ام هو مباح لكل من وحد الله عزوجل وآمن برسوله(ص)، ومن كان كذا فله ان يدعو الى الله عزوجل والى طاعته، وان يجاهد في سبيل الله، فقال: ذلك لقوم لايحل الا لهم ولا يقوم لك به [بذلك كا يب في] الا من كان منهم، فقلت: من اولئك؟ فقال: من قام بشرائط الله عزوجل في القتال والجهاد على المجاهدين فهو الماذون له في الدعاء الى الله عزوجل، ومن لم يكن قائما بشرائط الله عزوجل في الجهادعلى المجاهدين فليس بماذون له في الجهاد والدعاء الى الله، حتى يحكم في نفسه بما اخذ الله عليه من شرائط الجهاد ((38))،

به امام صادق(ع) عرض كردم:
مرا از دعوت به جهاد در راه خدا آگاه كن آيا اين كار مخصوص افراد خاصى است و كسى جز آنان حق ندارد به آن اقدام كند، يا اين كار براى هر كسى كه به يگانگى خدا قائل باشد و به پيامبر خدا ايمان آورد مباح و مجاز است و كسى كه چنين باشد مى تواند به سوى خدا و به طاعت و فرمانبرى خدا دعوت كند و در راه او جهاد كند؟

حضرت فرمود: اين كار حلال نيست جز براى آنها و كسى غير از آنان حق ندارد به اين كار دست بزند. عرض كردم: آنها چه كسانى هستند؟ فرمود: هر كس شرايط ى را كه خداوند متعال در مورد جنگ و جهاد براى مجاهدان بيان كرده داشته باشد، اجازه دارد كه به سوى خدا دعوت كند و كسى كه آن شرايط را ندارد، اجازه جهاد ندارد ونمى تواند به سوى خدا دعوت كند مگر اين كه آن شرايط را پديد آورد.

سوال كننده از خصوصيات كسى سوال كرده كه مى تواند به سوى خدا دعوت كند و درراه او جهاد نمايد و امام(ع) در جواب فرموده: هركسى كه داراى شرايط ى باشد كه خداوند براى مجاهدان شرط كرده است مى تواند به اين كار اقدام كند. با در نظر گرفتن كل حديث، آشكارا استفاده مى شود كه اين شرايط، همان شرايط مذكور در سوره توبه است: العابدون الحامدون...

چكيده آن شرايط، داشتن تقوا و دورى همه جانبه از نافرمانى خداست. پس كسى كه پرهيزكار واقعى باشد مى تواند به سوى خدا دعوت كند و به جهاد بخواند اگر چه اين فرد فقيه عادل يا مؤمن صالح باشد.

اما انصاف اين است كه اين حديث درمقام بيان اوصاف مجاهدان به معناى اعم است يعنى كسانى كه درجنگ حاضر مى شوند و درجهاد عليه كفار شركت مى كنند. پس اين حديث دلالت مى كند بر اين كه هر سرباز مبارز با دشمنان اسلام، بايد اين شرايط را داشته باشد اما آن كه مردم را به سوى جهاد دعوت مى كند بايد ببينيم آيا او هم مثل يكى از سربازان است يا اين كه درمورد او شرايط ديگرى وجود دارد؟حديث درمقام بيان اين مطلب نيست.

امام در بخشى از حديث مى فرمايد:
ولسنا نقول لمن اراد الجهاد وهو على خلاف ما وصفنا من شرائط الله عزوجل على المومنين والمجاهدين: لاتجاهدوا، ولكن نقول قد علمنا كم ما شرط الله عزوجل على اهل الجهاد الذين بايعهم واشترى منهم انفسهم واموالهم بالجنان، فليصلح امرو ما علم من نفسه من تقصير عن ذلك وليعرضها على شرائط الله فان راى انه قد وفى بها و تكاملت فيه فانه ممن اذن الله عزوجل له فى الجهاد ((39))،

ما به كسانى كه بخواهند به جهاد بروند درحالى كه آن شرايط ى را كه خداى متعال براى مومنان و مجاهدان شرط كرده ندارند، نمى گوييم جهاد نكنيد، اما مى گوييم: ما شرايط خداى متعال براهل جهاد را به شما ياد داديم خدا از آنها پيمان گرفته و جان و مالشان را در برابر بهشت خريدارى كرده است. هركس اين شرايط را ندارد، بايد خود را اصلاح كند و خود را با شرايط خدا تطبيق دهد اگر آن شرايط را دارد و در او به حد كمال رسيده، او از كسانى است كه خدابه او اذن داده كه به جهاد اقدام كند.

اين حديث تقريبا صراحت دارد در اين كه هرمجاهد راه اسلام، بايد آن شرايط راداشته باشد و دراين فقره روشن ساخته است كه داشتن اين صفات براى هر مجاهدى ضرورى است و بايد پس از اصلاح خود، اقدام به جهاد كند. پس حديث درصدد بيان چيز ديگرى است. از اين گذشته اشكال ديگر اين حديث، ضعف سند آن است.

5. طلحة بن زيد كه از عامه است و كتابش قابل اعتماد مى باشد در روايت معتبرى مى گويد:
سالته عن رجل دخل ارض الحرب بامان، فغزا القوم الذين دخل عليهم قوم آخرون، قال: على المسلم ان يمنع نفسه ويقاتل على حكم الله وحكم رسوله، واما ان يقاتل الكفارعلى حكم الجور وسنتهم فلايحل له ذلك ((40))،

از امام صادق(ع) درمورد مردى پرسيدم كه با امان به سرزمين جنگ داخل شد، آن گاه با آن قوم كه بر آنها وارد شده بود آقومى ديگر شروع به جنگ كردند؟ حضرت فرمود: فرد مسلمان بايد خود را كنترل كند و طبق دستور خدا و پيامبر او بجنگد. اما اگر ظالمانه و طبق دستور حاكم جور وستمگر و به روش ستمگران بخواهد بجنگد، اين كار براى او جايز نيست.

چگونگى استدلال: مراد از اين كه بايد جنگ طبق حكم خدا و دستور پيامبر باشد به قرينه فقره ذيل حديث اين است كه برنامه جنگ بايد الهام گرفته از سنت پيامبر واحكام نورانى اسلام باشد. موضوع جواز جهاد كلا اين است كه بايد از ضوابط اسلام پيروى كند و طبق احكام دين جريان يابد. پس اين كه فقيه مى تواند اقدام به جهاد كند،از مصاديق آشكار اين اطلاق است.

اشكال: همان گونه كه جنگيدن بر طبق ضوابط شرعى و رعايت احكام جهاد ممكن نيست، همين طور لازم است فرمانده جهاد نيز صفات لازم را بايد داشته باشد تا فرمان جهاد از كسى كه واجد شرايط است صادر شود. پس حديث دلالت مى كند بر اين كه همه شرايط جهاد بايد رعايت شود حتى شرايط ى كه لازم است درفرمانده جهاد وجودداشته باشد. پس اين حديث اطلاقى ندارد تا بتوان با آن براى جواز جهاد ابتدايى استدلال كرد.

برخى با اين روايت استدلال مى كنند بر اين كه جهاد، تنها پس از دستور پيامبر به جهاد، جايز مى شود، با اين ادعا كه مراد از «حكم خدا و پيامبر» كه در حديث آمده،دستورى است كه در جهاد از پيامبر صادر شده باشد چه اين دستور جنبه نفى داشته باشد و چه جنبه اثبات و بدين صورت مى توان گفت: جهاد به حكم پيامبر و طبق فرمان او مى باشد بنابراين جهاد جايز نمى شود مگر بعد از اين كه پيامبر يا يكى از امامان معصوم كه جانشين آن حضرت هستند دستور دهد.

دقت درمطالب پيشين نشان مى دهد كه اين احتمال درست نيست و مراد از حكم خدا و حكم پيامبر و لو به قرينه ذيل احكامى است كه بايد در كيفيت جهاد رعايت شوندو اين معنا اگر چه عموميت دارد و همه احكام مربوط به جهاد را در بر مى گيرد و از اين رو با احتمال لزوم اذن امام معصوم نمى شود با اين روايت بر جواز جهاد ابتدايى با اذن غير معصوم استدلال كرد، اما درست با عين همين وجه پس از احتمال اين كه اذن امام معصوم شرط نيست نمى توان برجواز جهاد ابتدايى استدلال كرد.

اين بود خلاصه بحث از ادله كسانى كه جهاد ابتدايى را ممنوع يا جايز مى دانند.

دانستيم كه موثقه سماعه كاملا دلالت دارد براين كه هر فقيه مسوول دولت اسلامى بلكه هرمؤمن صالح در صورت نبود چنين فقيهى مى تواند به جهاد ابتدايى اقدام كند وبه ملاحظه اين كه اين موثقه به منزله شرح اطلاقات منع از جهاد ابتدايى است پس دلالتش كافى و اقناع كننده مى باشد.

روشن شد كه مساله، اختلافى است و اگر اتفاق در مساله را بپذيريم، باز چنين اتفاقى كه احتمال دارد به استناد اخبار، مانع از جهاد ابتدايى باشد نمى تواند كاشف قول معصوم(ع) باشد و اين اتفاق نمى تواند بيشتر از مضمون اين اخبار را كشف كند. بنابراين اگر بر اين عقيده باشيم كه مقتضاى جمع ميان دو دسته از اخبار (اخبار جواز و اخبارمنع) جواز جهاد ابتدايى است، ديگر براى اين اتفاق ارزشى باقى نمى ماند.

بنابراين ظاهرا اقدام به جهاد ابتدايى براى دولت اسلامى كه درزمان غيبت امام معصوم(ع) به طور مشروع و برحق تشكيل شده باشد، جايز است و اين همان قولى است كه مرحوم شيخ مفيد اختيار كرده است.

پس از اتمام اين مقاله، به فتواى استاد بزرگوار آيت الله خويى در چاپ هاى اخير كتاب ارزشمند منهاج الصالحين برخورد كردم كه ايشان به جواز جهاد ابتدايى در زمان غيبت فتوا داده است. درباب جهاد از مسائل و فروع جهاد بحث كرده است و درمقام اثبات جواز جهاد ابتدايى به بحث استدلالى پرداخته است. نوشتار را با بخشى از آن به پايان مى بريم:

جهاد با كفار يكى از اركان دين اسلام است، اسلام به وسيله جهاد همراه با دعوت به توحيد زير سايه پرچم پيامبر اكرم(ص) نيرو گرفته و در جهان گسترش يافته است. بدين جهت، قرآن كريم در ضمن نصوص تشريعى خود به جهاد اهميت داده است... طبيعى است كه مختص بودن اين حكم به يك زمان موقت يعنى زمان حضور امام معصوم آبا اهتمامى كه قرآن به موضوع جهاد دارد و فرمانهايى كه در جاى جاى قرآن بدون اختصاص به محدوده زمانى خاصى در مورد جهاد صادر شده است، سازگار نيست. نتيجه سخن آن است كه ظاهرا وجوب جهاد درزمان غيبت امام معصوم(ع) ساقط نمى شود و درهمه زمان ها اين حكم درصورت فراهم بودن شرايط آن ثابت است.

وجوب جهاد در عصر غيبت، بسته به تشخيص مسلمانانى است كه در موضوع جهاد اهل خبره هستند و تشخيص مى دهند كه جهاد به مصلحت اسلام است و آنان توانايى كافى از نظر عده و امكانات لازم براى شكست دشمن دارند و به صورت عادى احتمال شكست خود را نمى دهند. بنابراين، هنگامى كه اين شرايط براى آنها فراهم شود جهادو جنگ با كفار برآنها واجب مى گردد...

آيا در مشروعيت جهاد، اذن فقيه جامع ا لشرايط لازم است يا نه؟ ظاهر كلام صاحب جواهر لزوم است به ادعاى اين كه ولايت فقيه در زمان غيبت امام معصوم عام بوده وشامل اين گونه موارد مى باشد. اين كلام صاحب جواهر با بيانى كه مى آيد بعيد نيست. ((41))

 


كاوشى در حكم فقهى تجسس


سيد محسن خرازى


در اين نوشتار تلاش شده موضوع مهم تجسس مورد بحث و بررسى قرار گيرد.

اين مساله در شمار امور ضرورى است، چه آن كه حفظ امنيت و ثبات جامعه، جلوگيرى از برهم خوردن نظم عمومى و ديگر مصلحت ها اين امر را اجتناب ناپذير مى سازد.با اين همه، نتايجى كه درون مايه و اساس اين بحث را تشكيل مى دهد، تنها در فرض وجودحكومت شرعى و در سايه نظام اسلامى عادل معنا پيدا مى كند و نبايد اين نتايج رابه ديگر حكومت هاى نامشروع سرايت داد و جاسوسى به نفع آنها را مشمول اين احكام دانست.

معناى لغوى

«تجسس» در لغت و عرف به معناى جستجو از درون امور است. در لسان العرب آمده:

قال اللحيانى: تجسست فلانا و من فلان بحثت عنه كتحسست، ((41)) لحيانى مى گويد: «تجسست فلانا ومن فلان» يعنى پيرامون او جستجو كردم همانند «تحسست».

ظاهر اين سخن نشان مى دهد ميان معناى لغوى «تجسس» و «تحسس» تفاوتى نيست.