|
صاحب
مصباح المنير مى گويد: «جسه بيده جسا» كه از باب قتل يقتل مى باشد و نيز «اجتسه» يعنى براى شناسايى، وارسى كرد. «جس الاخبار و تجسسها» يعنى دنبال نمودن و پى گيرى خبرها. جاسوس نيز ازهمين باب است، زيرا در جستجوى خبرها و كنكاش از درون امور است. از
ظاهر اين توضيح، بر مى آيد كه تجسس تنها پى گيرى
زشتى هاى پنهانى نيست [بلكه اعم از آن است]. دركتاب
مقاييس اللغة درمعناى «جس» مى نويسد: «جس» شناخت چيزى
با دريافت نامحسوس و ظريف است. جاسوس آبر وزن فاعول
نيز از همين باب است، زيرا او هر خبرى را كه بخواهد
به آرامى و بى سر و صدا به چنگ مى آورد. جوهرى
در صحاح مى نويسد: صاحب اقرب الموارد مى گويد: تجسس الخبر يعنى در پى خبر
به جستجو پرداخت و نهان امور را كاويد... جاسوس و
جسيس به حامل پيام فتنه انگيز گفته مى شود، يعنى
همان جاسوس كه در پى خبر مى گردد و آن گاه كه
به دست آورد، آن را به دروغ مى آرايد. همو
مى نويسد: «تحسس» يعنى به سخن قوم
گوش فرا داد و خبر آنها را به قصد خيردريافت كرد و
«تجسس» يعنى خبر و احوال آنها را به نيت شر و فتنه
دريافت نمود. همچنين
در لسان العرب مى گويد: حاسوس يعنى آن كه در
جستجوى خبرهاست همانند جاسوس و يا آن كه حاسوس
دركسب خبر، نيت خير دارد اما جاسوس نيت شر و فتنه.
برخى گفته اند: در تجسس جاسوس خبر رابراى ديگرى
مى خواهد اما حاسوس خبر را براى خودمى خواهد. برخى
ديگر گفته اند: «تجسس»
جستجوى عيوب است و «تحسس» گوش فرا دادن است. و نيز
گفته شده: هردو به يك معنا به كار مى روند: اخباريابى. از
اخفش نقل شده:
معناى «تجسس» با «تحسس» تفاوت زيادى ندارد، زيرا تجسس، فحص از چيزى است كه بر
تو پوشيده مانده است و تحسس، به دنبال اخبار و در جستجوى آن بودن است. ثعلب بر اين باور است كه راى ديگرى در اين جا وجود دارد كه ميان اين دو تفاوت مى گذارد چرا كه در تحسس، شخص خبرها را براى خود مى خواهد اما در تجسس،فردخبرگير، اخبار را براى ديگرى مى خواهد و فرستاده اوست. قرطبى در كتاب تفسير خود، پس از نقل سخن منسوب به اخفش، مى گويد: نظر اول عدم تفاوت معروف تراست. ((49)) در مجموع به دست مى آيد كه
«تجسس» در لغت و عرف اختصاص به خبريابى براى
ديگران ندارد بلكه اعم از آن است. [خبرگيرى
براى خود يا ديگرى] چنان كه درلسان العرب، از
باورمندان به اين اختصاص، با لفظ «قيل» ياد شده
است [كه نشانه ضعف آن است]. آرى، وجود اختصاص (كسب خبر
تنها براى ديگران) در خصوص لفظ «جاسوس» بعيد
نيست. از
سوى ديگر، ظاهر عبارت مصباح المنير و كلام منسوب به
اخفش اين است كه تجسس منحصر درعيوب و بدى ها، و
تحسس تنها جستجوى خوبى ها و امور خير نيست وچنين
انحصارى در معناى اين دو واژه وجود ندارد. به نظر
مى رسد صاحب لسان العرب نيز تفاوت معنا و انحصار را
تنها در واژه جاسوس مى داند. آرى، صاحب
اقرب الموارد «تحسس» و «تجسس» را داراى دو
معناى متفاوت مى داند. اما آنچه اعتبار دارد، مصدر
است نه تك واژه ها و از معناى مصادر، وجود و اعتبار
چنين قيدهايى به دست نمى آيد. افزون
براين، واژه «تجسس» در برخى روايات درمعنايى به
كار رفته كه مربوط به آن نيست [بلكه در معنايى خلاف
انتظار به كار رفته]. در بخش هاى آتى با خواست خدابه
اين روايات خواهيم پرداخت. گواه
درستى مدعاى ما آن است كه مى توان واژه جاسوس را در
مورد جاسوس هاى دشمنان جوامع اسلامى به كار برد،
حال آن كه اين جاسوسى، جستجوى پيشرفت هاى مثبتى
است كه در آن جوامع وجود دارد، مگر بگوييم: اين امور
مثبت، از نظر مخالفان، منفى و آسيب زننده است و همين
امر در صدق تجسس (به معناى جستجوى بدى ها) كافى است. درهر
صورت، از مجموع سخن و آراى اهل لغت به دست مى آيد كه
تجسس به معناى كاوش وجستجوى خبرهاست و انگيزه اين
كاوش، درصدق مفهوم تجسس دخالتى ندارد. به اين
ترتيب غرض و هدف از تجسس هرچه باشد (خوب يا بد) در صدق
مفهوم تجسس تفاوتى ايجاد نمى كند انگيزه خير اگر
دخالتى هم داشته باشد، تنها در نفى حكم(حرمت) است
نه در صدق موضوع (تجسس). در
تفسير ابن كثير آمده: «تجسس، تلاش براى كسب خبر است
به قصد فتنه انگيزى.» ((50)) نظر ما در مورد اين تعريف،
با مطالب پيشين روشن شد. علامه
ميانجى مدظله براين باور است كه تجسس تنها در جايى
است كه انگيزه شر در ميان باشد و گواه سخن خود را،
نظر برخى از اهل لغت مى داند: الجاسوس صاحب سر الشر او قولهم تحسس اي استمع وطلب الخبر في الخير وبالجيم في الشر ((51))،
جاسوس آن است كه در بردارنده اخبار فتنه انگيز باشد، تحسس يعنى درنهان گوش
فراداد و در امور نيكو كسب خبر كرد و تجسس يعنى در امور فتنه انگيز، كسب خبر
كرد. اما اين نظر، بى اشكال نيست زيرا شاهد مدعاى وى، بيشتر از اين دلالت ندارد كه تجسس كسب خبر از لغزش ها و زشتى هاى پنهانى است چنان كه تحسس جستجوى نيكى ها و خصلت هاى با ارزش است.
اما اين مطلب ارتباطی با انگيزه شخص خبرگير ندارد كه با چه قصدى(خير يا شر )به
دنبال خبر مى گردد و به عبارت ديگر، اساس تفاوت درمطلوب (خبرهاى كسب شده) است
نه در انگيزه طلب. چكيده
اين بحث: «تجسس» كاويدن و جستجوى نهان امور است،
خواه براى خود باشد يا ديگرى، به انگيزه شر و فساد
باشد يا به قصد خير، از امور بد باشد يا امور نيك. اقسام و موارد تجسس تجسس از اين نظر كه در بردارنده مصالح
است يا خير، متفاوت و بر چند قسم است: الف)
غرض و هدفى لازم و ضرورى در ميان باشد، مانند حفظ
حكومت در قبال رخنه كافران و منافقان، جلوگيرى از
گسترش انواع فساد اجتماعى: اخلاقى، ظاهرى يامالى،
بر طرف ساختن زمينه هاى گمراهى وانحراف از جوامع
اسلامى، آگاهى از چگونگى كاركرد كارگزاران حكومت،
با خبر شدن از وجود اختلاس و ارتشا، آگاهى ازوضعيت
نيروها وتجهيزات دشمن و... ب)
هدفى راجح و با ارزش(غير لازم) درميان باشد مانند
يافتن افراد صلاحيت دار براى اعطاى مناصب شايسته به
آنها، آگاهى از دانش هاى روز به دست آوردن
ميزان رضايت عمومى از نحوه اداره امور، كشف
نيازهاى اجتماعى و... حكم اقسام ياد شده
روشن است كه درحرمت قسم اول ودوم و در آن جايى كه مورد تجسس، عيوب باشد جاى هيچ
ترديدى نيست، زيرا قرآن و سنت به روشنى براين امر دلالت دارند: الف) آيات
از قرآن كريم به اين آيه شريفه استناد شده است:
اى كسانى كه ايمان آورده ايد! از بسيارى از گمانها بپرهيزيد كه پاره اى ازآنها
گناه است وتجسس مكنيد... مقتضاى
اطلاق نهى كه در آيه آمده، حرمت هر دو قسم (اول و دوم)
است. محقق
اردبيلى مى گويد: قرطبى
در كتاب تفسير خود مى نويسد: مقتضاى نبود تقييد در كلام مفسران آن است كه در حرمت، ميان قسم اول و دوم تفاوتى نيست.
همچنين به اين سخن پروردگار استدلال شده است:
كسانى كه دوست دارند زشتكارى درميان مومنان گسترش يابد، براى آنان دردنيا و
آخرت عذابى پردرد خواهد بود... با اين ادعا كه تجسس به خودى خود موجب رواج فحشاست. ((56)) اين
سخن جاى درنگ دارد چرا كه تجسس به خودى خود و تا
هنگامى كه به مرحله فاش ساختن نرسد، اشاعه فحشا
نيست از اين رو نهى از پراكندن زشتكارى، نهى
ازمرتبه پسين است و ناظر به خود تجسس و مرتبه پيش از
اشاعه نيست. محقق
اردبيلى در ذيل آيه پيشين، مى گويد: ب) روايات
روايات دراين زمينه بسيار و افزون از حد «تظافر» است كه در ادامه به تعدادى از
آنها اشاره مى شود: روايتى
است در بيان معناى عدالت كه در كتاب هاى فقيه،
تهذيب و استبصار و باسندهاى معتبر از ابن ابى يعفور
از امام صادق(ع) نقل شده است: والدلالة على ذلك كله ان يكون ساترا لجميع عيوبه حتى يحرم على المسلمين ماوراء ذلك من عثراته وعيوبه وتفتيش ما وراء ذلك ((58))،
سبب تمامى اينها آن است كه آن فرد تمامى عيب هايش را پوشيده مى دارد تا آن جا
كه بر مسلمانان حرام است به دنبال لغزش ها و عيب هاى او باشند و از پس ظاهر او،
در جستجوى نقص هاى اوباشند. البته اين روايت همان گونه كه شيخ انصارى اشاره كرده حرمت تفتيش را درجايى مى داند كه شخص، عيوبش را مخفى بدارد اما اگر بدين گونه نباشد، حكم حرمت نيزمنتفى خواهد بود. ((50)) در كتاب اصول كافى با سند
معتبر از امام صادق(ع) نقل شده كه فرمود:
دورترين حالت بنده از خداى خويش آن است كه با همنوع خودپيمان برادرى بندد ولغزش
هاى او را در ذهن بسپارد تا روزى، به سبب آنها، وى را نكوهش كند. اين
روايت شامل قسم اول نمى شود، چرا كه به «انگيزه
فاسد» مقيد شده است، افزون براين، نگاهدارى
لغزش هايى كه به واسطه عقد اخوت، با آنها روبه رو
گشته، به معناى تجسس مورد بحث ما نيست مگر ادعا
شود، به سبب اولويت، تجسس را نيز در بر مى گيرد. در
كافى با سند موثق از اسحاق بن عمار از امام صادق(ع)،
از رسول خدا(ص) نقل شده است: يا معشر من اسلم بلسانه ولم يخلص [اي لم يصل] الايمان الى قلبه، لاتذموا المسلمين ولاتتبعوا عوراتهم فانه من تتبع عوراتهم تتبع الله عورته ومن تتبع الله عورته يفضحه ولو في بيته ((61))،اى گروهى كه به زبان اسلام آورده ايد و ايمان در قلب
شما جاى نگرفته! از مسلمانان بدگويى مكنيد و درجستجوى عيب هاى آنان مباشيد چرا
كه هركس در پى كاستى هاى آنان برآيد خداوند درجستجوى عيوب او خواهد بود و آن كه
خدا با او چنين كند، رسوايش خواهد ساخت هرچند درون خانه اش باشد. اين
حديث با اطلاقى كه دارد هر دو قسم (اول و دوم) را در
برمى گيرد و نهى وارد شده در اين روايت، بر حرمت
جستجوى عيوب دلالت دارد. در
كتاب «عقاب الاعمال» به نقل از ابن عباس آمده:
رسول خدا درآخرين خطبه اى كه در مدينه، ايراد نمود
فرمود:
هر كس در راه جستجوى عيوب و كشف لغزش هاى
برادرش گام نهد، پاى در آتش دوزخ گذارده و خداوند
عيوب او را برهمگان آشكار خواهد كرد.
در سرائر به نقل از ابو عبدالله سيارى از امام صادق(ع) آمده:
هرگاه بنده اى را يافتيد كه در پى گناهان مردم است و گناهان خويش را از ياد
برده، بدانيد كه سخت فريفته شده است. روشن
است كه شخص سركش و طغيانگر سزاوار مكر خداى متعال
است. در
ميزان الحكمه آمده:
من مامور نگشته ام دل هاى مردم را بشكافم و از افكار درونى آنها با خبر شوم. دلالت اين حديث برحرمت تفتيش روشن نيست، چرا كه مامور نبودن اعم از حرمت است. [ممكن است دال بركراهت باشد.]
در تحف العقول روايت است كه امام صادق(ع) فرمود:
سه چيز نشانه نادانى است: تغيير دادن دوستان جدا شدن و كناره گيرى [ازدوستان]
بدون بازگو كردن سبب آن، و جستجوى چيزى كه نفعى در پى ندارد. اين
روايت از يك حكم ارشادى [نه تكليفى] حكايت مى كند،
زيرا عوض كردن دوستان، جدايى، بدون اعلام كردن، و
تجسس درامور بى فايده، حرام نيست. حضرت
على(ع) خطاب به مالك اشتر فرمود:
بايد دورترين مردم از تو و مبغوض ترين آنان نزد تو كسى باشد كه پيوسته در پى
عيوب مردمان است چه آن كه در مردم لغزش هايى وجود دارد كه حاكم از هر كس ديگر
به پوشانيدن آنها سزاوارتر است. پس در
جستجوى امور پنهان مباش، وظيفه تو پاك كردن ظواهر
است و اين پروردگار است كه برهر آنچه از تو نهان است
حكم مى كند. پس تا آن جا كه مى توانى عيب رابپوشان
تا خداوند نيز آنچه را دوست مى دارى از مردم مخفى
بماند، بپوشاند. نهى
در روايت، حرمت را مى رساند. قرطبى
از پيامبر اكرم نقل مى كند:
از گمان بپرهيزيد، چرا كه گمان، سخن را در گرداب دروغ مى افكند از كنجكاوى و
پاييدن يكديگر بپرهيزيد از حال كسى تفتيش مكنيد از يكديگر تعريف و تمجيد مكنيد
بدخواه يكديگر نباشيدكينه يگديگر را به دل مگيريد به هم پشت نكنيد و بابندگان
خدا برادروار زندگى كنيد. نهى
در روايت «ولاتجسسوا» دلالت برحرمت دارد مگر ادعا
شود كه قرارگرفتن اين نهى دركنار ساير بندهاى
روايت، مانع از تلقى حرمت است چرا كه حكم تمامى
موارد،حرمت نيست. دقت كنيد. قرطبى
روايت ديگرى را نيز از پيامبر نقل مى كند: چنانچه تو به دنبال عيوب مردم باشى آنان را تباه
ساخته اى يا در پرتگاه تباهى افكنده اى. روشن
است كه تباه ساختن جامعه اسلامى، در زمره زشت ترين
حرام هاست. پيامبر
گرامى اسلام فرمود:
بدترين مردم بدگمان ها و فاسدترين بدگمان ها تجسس كننده ها هستندو پست ترين
تجسس كننده ها پرگوى ترين آنها و بدترين پرگويان هتاك ترين آنهاست. دلالت روايت برحرمت، روشن نيست، مگر گفته شود: به كمك آيه اى كه بروجوب اجتناب از گمان بد دلالت دارد [و با توجه به اين روايت] به دست مى آيد كه تجسس شديدتر از بدگمانى حرام است [و در نتيجه حكم تجسس هم از راه اولويت، حرمت است]. دقت كنيد!
محمد بن فضيل مى گويد: حضرت خطاب به من فرمود: يا محمد! كذب سمعك وبصرك عن اخيك وان شهد عندك خمسون قسامه وقال لك قولا فصدقه وكذبهم ((70))،
اى محمد! چشم و گوشت را از[جستجو در احوال] برادرت بازدار، هرچند پنجاه نفر نيز
نزد تو سوگند ياد كنند. سخن برادرت را تصديق و ادعاى آنها را تكذيب كن. ظاهر
روايت، عدم جواز تجسس از حال آن شخص است، هر چند
شواهدى مبنى بر وجود امور ناپسند وجود دارد، مانند
شهادت پنجاه تن بر آن، چرا كه مجاز بودن تجسس با
لزوم تكذيب چشم و گوش [در سخن امام(ع)] ناسازگار است. گذشته
از برداشت ما از روايت، ممكن است به اين گونه نيز
استدلال شود كه روايت اشاره دارد به قاعده «اصاله
الصحة» در كار نيك، زيرا قرينه هم بر اين امر وجود
دارد، چراكه امام ميان تكذيب پنجاه نفر و تصديق
برادر مؤمن، جمع كرد و اين (تصديق يكى ازمومنان و
تكذيب پنجاه تن از آنان) به معناى حمل بر صحت است. از
سوى ديگر نمى توان روايت را حمل بر فساد كرد بلكه
بايد ادعاى فساد از جانب پنجاه نفر، تصديق و
پذيرفته شود همانند آن كه شمارى خبر دهند كه راهن،
مرهون راپس از پس گرفتن اجازه از سوى مرتهن فروخته
است، فروش مرهون بايد با كسب اجازه از مرتهن باشد و
از طرف ديگر، مومنى خبر دهد كه فروش مرهون قبل از
پس گرفتن اجازه از سوى مرتهن (يعنى در زمان اجازه
دادن مرتهن) صورت گرفته است در اين جا شهادت پنجاه
مؤمن پذيرفته شده و مستند حكم واقع مى شود. اما
مى توان روايت را [از زاويه اى ديگر نگريست و آن
را] بر تصديق گفته مؤمن حمل كرد و سخن او را مطابق
واقع انگاشت و اين مستلزم تكذيب قسامه است، به
اين معنا كه ادعاى آنان مخالف واقع تلقى، اما به
صدق گفتار و اعتقاد آنها حكم شود. در
مورد زنى كه ادعا مى كند مطلقه است، رواياتى وجود
دارد كه مرد را از تفتيش و پرس و جو در اين زمينه باز
مى دارد، مانند خبرى از عمر بن حنظله: به امام
صادق(ع)عرض كردم: بازنى ازدواج كرده ام، از حال او
پرسيدم گفتند: در عده است. امام فرمود: وانت لم سالت ايضا؟ ليس عليكم التفتيش ((71))،
چرا از حال او پرس و جو كردى؟! بر شما تفتيش لازم نيست. دلالت
اين دسته از روايات [بر حرمت] بى اشكال نيست، زيرا
ظاهر اين روايات بيانگر عدم لزوم تفتيش است نه حرمت
آن. در
ثواب الاعمال اين روايت از ابن عباس به نقل از
پيامبر اسلام درج شده:
هر كس بر خانه همسايه اش اشراف يابد و به شرمگاه مردى يا موى زنى يا قسمت ديگرى
از بدن زن نگاه كند سزاوار است كه خداوند او را به همراه منافقان درآتش دوزخ
وارد نمايد همان ها كه در دنيا پيوسته در پى عيوب مردمان بوده اند. اين
روايت در صورتى دلالت برحرمت دارد كه ادعا شود
دنبال كردن عيوب مردم از ويژگى هاى منافقان است كه
موجب ورود در آتش و عذاب الهى است. درهر
صورت، رواياتى كه دراين بخش نقل شد براى دلالت
برحرمت تفتيش، در قسم اول و دوم، كافى است، بلكه به
مقتضاى مطالبى كه بيان شد كه درصورت وجودغرض صحيح
نيز، تجسس صدق مى كند ادله و روايات پيشين، قسم سوم
و چهارم را نيز در برمى گيرد. اشكال: سياق و چينش آيه اى كه دال برحرمت تجسس است نشان مى دهد حرمت، تنها، در جايى است كه اغراض فاسد دركار باشد زيرا آيه مورد نظر، پيش از بيان حرمت تجسس، برحرمت ريشخند و عيب جويى دلالت دارد و اين كه نام هاى بد بر يكديگر گذاردن و بدگمانى، موجب دشمنى و اختلاف مى گردد. جواب: معتبر، اطلاق حكم وارد است و خصوصيت «مورد» نقشى ندارد، افزون بر اين، ادله، منحصر به آيه كريمه، نيست بنابراين در حالى كه ساير ادله از اطلاق برخوردارند،عدم اطلاق آيه، به حكم حرمت خدشه اى وارد نمى كند. از اين رو تجسس به خودى خود و به طور كلى حرام است. آرى،
بسا كه امور ديگرى چون حفظ نظام، نجات جان
انسان ها، مداواى بيمار و مانند اين ها با حكم
تجسس، تزاحم پيدا مى كند كه اهميت آنها از حرمت
تفتيش بالاتراست و با تحقق تزاحم، حرمت تجسس
همانند ساير موارد تزاحم از فعليت مى افتد. از همين
رو شيخ انصارى در احكام غيبت مى گويد: از
روايات پيشين و جز آنها به دست مى آيد كه حرمت غيبت
به سبب خرده گيرى از مؤمن و آزار ديدن او از اين
عيبجويى است و هرگاه فرض شود مصلحتى مربوط به غيبت
كننده، غيبت شونده يا فرد سومى وجود دارد كه عقل يا
شرع اين مصلحت را از مصلحت احترام مؤمن (به وسيله
ترك آن سخن درباره او) بالاتر مى داند، در اين
جالازم است حكم، برابر مصلحت قوى تر صادر شود. همان
طور كه در هر گناهى كه در زمره حق الله يا حق الناس
باشد نيز چنين است همچنان كه شمارى از فقيهان اين
مطلب راخاطر نشان ساخته اند. محقق ثانى در كتاب جامع المقاصد پس از تعريف غيبت مى گويد: غيبت حرام، عملى است كه به قصد هتك حرمت مؤمن يا لذت جويى و يا خندانيدن مردم انجام گيرد، اماآنچه با غرض صحيح صورت مى گيرد همانند نصيحت كردن مشورت خواه، دادخواهى و شنيدن آن، ابطال شهادت شاهدان يا استوار كردن آن، بازداشتن شخصى كه مدعى نسبى است كه به او تعلق ندارد و بى اثر ساختن گفتار منحرف كننده، حرام نيست. ((72)) از ظاهر كلام شيخ انصارى و
محقق كركى برمى آيد كه در اين جا، حكم برداشته شده و
موضوع، همچنان باقى است. اما سخن محقق جاى بحث دارد
چرا كه صرف صحيح بودن غرض، در برداشته شدن حرمت
كافى نيست، بلكه لازم است تزاحم و اهم بودن، احراز
شود. افزون
بر اين، عنوان تجسس بر مواردى صادق است كه از سنخ
جستجوى عيوب نيست همانند: تلاش براى آگاهى از
دانش هاى جديد، كنكاش درباره رضايت همگانى ازنحوه
اجراى امور و عدم آن، كشف نيازهاى اجتماعى، يافتن
افراد صلاحمند براى واگذار كردن پست هاى مناسب به
آنها و... از
سوى ديگر نمى توان ادعا كرد آنچه نهى شده، تجسس در
امور «مسلمانان» است و به مقتضاى جمع ميان ادله،
كفار ومنافقان را شامل نمى شود چه آن كه برابر
صحيحه ابن ابى يعفور، تجسس، درصورتى حرام است كه
شخص تفتيش شده، پوشاننده عيوب خود باشد پس به
مقتضاى اين صحيحه، تجسس درامور كسى كه متهم است يا
متجاهر(آن كه بى پروا و آشكارا گناه مى كند)، حرام
نيست ازاين رو اطلاق ساير روايات با اخبارى مانند
اين صحيحه، به تقييد بدل مى شود. مگر همان گونه كه استاد ما امام خمينى بيان نموده است گفته شود: ملتزم شدن به جواز تفتيش متجاهر، درنهايت اشكال است. ((73)) شايد سبب اشكال اين باشد كه
«مفهوم» از اطلاق برخوردار نيست، زيرا روايت در
مقام بيان حكم ديگر (اماره هاى عدالت) است بنابراين
از روايت به دست مى آيد كه تجسس در امور شخصى كه
ساتر تمامى عيب هايش نيست، فى الجمله جايز است
زيرا حرمت تفتيش درجايى است كه ستر (پوشانيدن) وجود
داشته باشد دقت كنيد. مهم تر بودن حفظ نظام
امورى چند افزون بر بداهت، ضرورت و دلالت آيه هاى دفاع بر اهم بودن پاسدارى از
حكومت، دلالت دارد: 1.
وجوب دفاع از كيان اسلام اگر چه در ميان لشكر
مخالفان صورت گيرد، همان گونه كه موثقه يونس از اين
امر حكايت مى كند: به
امام رضا(ع) گفتم: فدايت گردم به يكى از دوستداران
شما خبر رسيد كه مردى براى شركت درجهاد، شمشير و
كمانى را عرضه كرده است. او بر آن مرد وارد شد و
درحالى كه از حكم جهاد بى خبر بود، شمشير و كمان را
از او ستاند، آن گاه يارانش به او خبر دادند كه جهاد
همراه اينها جايز نيست وبايد شمشير و كمان را
برگرداند. اين
روايت به روشنى دلالت دارد كه نبرد، با انگيزه حفظ
كيان اسلام و مسلمانان واجب است، اگر چه همراه
مخالفان و زير پرچم آنها باشد، و اين نشانگر اهم
بودن حفظ نظام است. از اين رو شيخ طوسى دركتاب
مبسوط ((77))،
علامه حلى دركتاب منتهى، شهيد اول در كتاب دروس و
ديگر بزرگان تصريح كرده اند: به هنگام احساس
خطرنسبت به اساس اسلام، دفاع از كيان اسلام واجب
است هر چند تحت فرماندهى كسى باشد كه منصوب از سوى
امام(ع) نيست. نتيجه:
ولايت و حكومت غاصبان مورد قبول نيست. اما هرگاه امر
داير باشد ميان وجود نظام (هر چند با ولايت آنها) و
نبود نظام اسلامى، صورت نخست مقدم است. اما
اين بدان معنا نيست كه در راستاى خلع غاصبان از
مقامشان تلاشى صورت نگيردبلكه در صورتى كه لطمه اى
به اساس نظام وارد نشود بايد دراين راه گام برداشت. 2.
تحمل مخالفان تا جايى جايز است كه جامعه اسلامى با
بحران روبه رو نشود. همچنان كه سخنان امير المومنين
على(ع) گواه روشنى براين مدعاست. حضرت هنگام حركت
اصحاب جمل به سوى بصره مى فرمايد: ان هولاء قد تمالؤوا على سخطة امارتى و ساصبر ما لم اخف على جماعتكم فانهم ان تمموا على فيالة هذا الراى انقطع نظام المسلمين ((78))،
اينها همگى از خلافت من ناخشنود گشته اند و من تا هنگامى كه وحدت شما را درخطر
نبينم صبر خواهم كرد چرا كه اينها اگر برخيال خام خود پاى فشارند، حكومت اسلامى
از هم گسيخته خواهدشد. روشن
است كه آن حضرت، ايستادگى دربرابر آنان را به احساس
خطر عقلايى نسبت به نظام، مشروط كرده است، و همين
امر دليل برآن است كه به هنگام احساس خطرنسبت به
جامعه اسلامى، نبرد در كنار مخالفان و همراه آنها
جايز است. 3.
خوددارى از هركارى كه نظام را با خطر مواجه مى سازد
واجب است، چنان كه امير المومنين على(ع) عمربن خطاب
را از حركت به سوى ايران به منظور نبرد با اين
كشور،نهى فرمود، با اين استدلال كه ممكن است نظام
درمعرض خطر قرار گيرد. زمانى
كه عمربن خطاب نظر حضرتش را درمورد شركت خويش
درنبرد با ايرانيان جويا شد، فرمود: ومكان القيم بالامر مكان النظام من الخرز يجمعه ويضمه فاذا انقطع النظام تفرق الخرز وذهب ثم لم يجتمع بحذا فيره ابدا ((79))،جايگاه ولى امر و حاكم مسلمانان
همچون ريسمانى است كه مهره ها را گرد مى آورد و به هم پيوند مى دهد. هرگاه
اين رشته پاره شود، مهره ها نيزپراكنده مى شود و
ازميان مى رود و هيچ گاه به تمامى گرد نخواهدآمد. امير
المومنين(ع) اين سخن را درمقام نهى عمر از رفتن به
ايران بيان فرمود زيرا پراكندگى امت عرب، شكستن
بيعت از ناحيه آنها، تهاجم دشمنان و خطرهايى از اين
دست،جامعه را تهديد مى كرد. روشن است كه منظور
روايت، ممانعت از عزيمت به نبرددرتمامى شرايط و
زمان ها نيست، بلكه حضرت به علت نبود موقعيت
مناسب، عمر را از اين كار بازداشت درنتيجه
نمى توان آن را يك حكم كلى به حساب آورد چه آن
كه پيامبر اكرم، خود به همراه لشكر اسلام در بيشتر
جنگ ها شركت داشت همچنان كه على( ع)نيز در نبردهايى
چون صفين و جمل حضور داشت. 4. وجود حكومت براى برپايى نظام و حفظ آن ضرورى است سخن امير المومنين(ع) دليلى براين مدعاست. حضرت هنگامى كه شعار خوارج حكمرانى تنها از آن خداوند است را شنيد فرمود: گفتار حقى است كه از آن اراده ناحق شده است. آرى، به راستى حكومت تنها از آن پروردگار است، ليكن اينها برآنند كه فرمانروايى تنها از آن خداست، در حالى كه مردم به ناچار نيازمند حاكم و اميرند نيك كردار باشد يا بدكار در سايه حكومت او، مؤمن به كار خود باشد و كافر نيز بهره مند گردد. عمر هر يك راخداوند به آخر مى رساند، غنيمت فراهم مى گردد با دشمن نبرد مى شود راه ها امن مى گردد حق ناتوان از زورمند ستانده مى شود تا نيكوكار از شر بدكار آسوده باشد.((80)) روايت در صدد تصحيح حكومت
فاسد نيست بلكه درمقام بيان اين نكته است كه وجود
حكومت، هرچند به دست يك فاجر، از نبود آن بهتر است. 5.
هنگام احساس خطر نسبت به اسلام، يارى خواستن از
اعراب بيابان گرد واجب است. روايات براين مطلب
دلالت دارند، از جمله آنها موثقه هشام بن سالم از
امام صادق(ع) است: پرسيدم:
آيا جهاد بر اعراب بيابان نشين واجب است؟ حضرت
فرمود: نه، مگر آن كه نسبت به اسلام احساس خطر شود كه
دراين صورت به كمك آنها نياز است((81)). 6.
تشريع امامت و وجوب اطاعت از امام، حكمت ها و
فلسفه هايى چند دارد كه از جمله آنها برپايى نظام
است، چنان كه سخن حضرت زهرا(س) نيز همين را مى رساند
آن حضرت در ضمن خطبه اى در مسجد النبى مى فرمايد: ... خداوند ايمان را موجب پاك شدن شما از شرك قرار داد... عدل را سبب آراستگى دل ها گردانيد، اطاعت ما را موجب نظام اجتماع، و امامت ما را ايمنى بخش [امت از]تفرقه قرار داد. ((82)) روشن است كه تشريع امامت با
هدف نظام بخشى به امور، خود حاكى از اهميت نظام است. همچنين
از مولايمان حضرت على بن موسى الرضا(ع) در بيان حكمت
تشريع امامت روايت است كه فرمود: ... امامت موجب پيشبرد دين، [برقرارى] نظام مسلمانان، پيشرفت دنيا[ى آنها] و سبب عزت مومنان است. ((83)) همچنين
از آن حضرت روايت شده: 7. حفظ نظم و نظام امور
مسلمانان مورد سفارش پيشوايان ما بوده است، چنان كه
اميرالمؤمنين على(ع) مى فرمايد: شما و همه فرزندان و خاندانم و آن را كه نامه من به او مى رسد به پروا از خداوند نظم [و انضباط] در كارهايتان، و اصلاح روابط اجتماعيتان سفارش مى كنم. ((85)) رسول الله(ص) نيز فرمود: 8. پرهيز از دشمن،
احتياط و مراقبت از نظام امرى لازم و واجب است، چنان
كه خداى متعال مى فرمايد: و اذا رايتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم كانهم خشب مسندة يحسبون كل صيحة عليهم هم العدو فاحذرهم قاتلهم الله انى يوفكون ((87))، هرگاه آنان رابنگرى [تناسب] اندامشان تو را به شگفت وا مى دارد و چنانچه سخن بگويند [به خاطر چرب زبانيشان] به گفته آنان گوش فرا مى دهى. [اما درواقع] گويى جرز لاى ديوارند! [سرد و بى روح] هر فريادى را [كه برمى خيزد] به زيان خويش مى پندارند، آنان دشمنند، بپرهيز از آنها، لعنت خدا بر آنان باد، تا به كجا [از حق] بازگردانيده مى شوند؟!
حذر از منافقان در آيه شريفه براى حفظ و پاسدارى از نظام است. درجاى ديگر مى
فرمايد: واذا كنت فيهم فاقمت لهم الصلاة فلتقم طئفه منهم معك ولياخذوا اسلحتهم فاذا سجدوا فليكونوا من ورآئكم ولتات طئفه اخرى لم يصلوا فليصلوا معك ولياخذوا حذرهم واسلحتهم...،
هرگاه درميان آنان (جنگجويان اسلام) بودى و نماز را بر ايشان برپا داشتى بايد
دسته اى از آنها همراه تو [به نماز] ايستند و [در همان حال] سلاح هاى خود را
برگيرند. آن گاه كه سجده كردند [و نماز خود را به پايان رسانيدند] بايد پشت
سرشما قرار گيرند و دسته ديگر كه نماز نگزارده اند بيايند و با تو به نماز
ايستند [و درهمان حال] آماده و مسلح باشند. تا آن
جا مى فرمايد:
چنانچه از [بارش] باران گزندى به شما رسيد يا بيمار شديد،مى توانيد سلاح هايتان
را واگذاريد [اما همچنان] آمادگى خود را حفظ كنيد... بنابر
آن كه منظور از «حذرهم» برگرفتن سلاح نباشد، به
ويژه آن جا كه مى فرمايد: «...ان تضعوا اسلحتكم و
خذوا حذركم...» چه آن كه «وضع» و «اخذ» [در يك آن
و]دريك چيز جمع شدنى نيست. همچنين حضرت
اميرالمؤمنين(ع)، لشكريان را چنين سفارش مى كند: براى خود نگهبان هايى در نقاط تسخير ناپذيركوه ها و بلندى هاى رشته كوه ها قرار دهيد تا دشمن از جايى خطرناك يا امن، رخنه نكند و بدانيد كه پيشتازان هر گروه،ديده بان هاى آنها و ديده بانان پيشتازان، پيش روان آنهاست. سر انجام آن كه از دو دستگى يا چند دستگى بپرهيزيد [و همواره از فرمانده خود تبعيت كنيد]. ((89)) نيز آن حضرت هنگامى كه زياد بن نضر را به فرماندهى
پيشتازان لشكرى كه آهنگ صفين داشت برگزيد [رو به سوى
او نموده و] فرمود: بدان و آگاه باش كه جلوداران هرگروه، ديده بانان، و خبرگيران آنها، و ديده بان هاى پيشتازان، طلايه داران آنهاست، پس هرگاه از سرزمينت بيرون شدى و به دشمنت نزديك، درهر ناحيه، دربرخى راه هاى كوهستانى، دره ها، جنگل ها و جاهاى پوشيده از درخت و در هرسمت و سو [كه بودى به راهنمايى جلوداران بپرداز و] از توجيه طلايه داران دلگير مشو. ((90)) تمامى
اين موارد و جز اينها به طور عام يا خاص براهميت
نظام و حفظ آن دلالت دارد. گويا
فقيهان اماميه وجوب حفظ نظام از هرج و مرج و آشفتگى
را از همين روايات استنباط نموده اند، چنان كه در
باره برخى شغل ها كه برپايى نظام و حكومت وابسته
به آنهاست، فتوا به وجوب كفايى داده اند. شيخ انصارى در بيان سبب وجوب [برخى] حرفه ها مى گويد: وجوب [پاره اى از] شغل ها مشروط به پرداخت پاداش و دستمزد نيست، زيرا حفظ و استمرارنظام كه از واجبات مطلق است، اقتضاى چنين وجوبى را دارد. ((91)) صاحب
جامع المقاصد درشرح سخن علامه حلى در باب متاجر
(فمنه واجب) مى گويد: لازم بود علامه، تجارت را (به گونه مطلق) كه تحقق نظام بشرى بسته به آن است نيز در اين باب ذكر مى كرد، چرا كه مطلق تجارت با اين وصف از واجبات كفايى است.((92)) صاحب
رياض درباب حرمت گرفتن اجرت بابت واجبات ذاتى،
مى گويد: با قيد «ذاتى»، «توصلى» از شمول حكم حرمت، خارج مى گردد. همانند بيشتر شغل هايى كه واجب كفايى است و تنها براى «توصل» (رسيدن) به آن چيزى است كه مقصود ازامر به آن است كه همان سامان بخشى به امر معاش ومعاد باشد و همين امر همچنان كه سبب امر به آن شغل هاست، موجب جواز اخذ اجرت برآنها نيز هست، چرا كه بدون اين جواز، مقصود (نظم بخشى به امور دنيوى و اخروى) شكل نمى گيرد. گذشته از آن كه اين جواز چه با تصريح و چه به صورت فتوا مورد اجماع و اتفاق است. ((93)) نتيجه: آنچه از مجموع روايات و فتاوا به دست مى آيد، اهم بودن حفظ نظام اسلامى است. از اين رو درمقام تزاحم با برخى محرمات، اين وجوب حفظ نظام است كه مقدم وپيش تر است و در اين جا و با تزاحم موجود، حرام از فعليت ساقط مى گردد. جاسوس گرفتن يا مباشرت به جاسوسى
1. در قرب الاسناد از ريان بن صلت از حضرت رضا(ع) نقل شده: رسول خدا(ص) هرگاه لشكرى را با فرمانده روانه مى كرد چند تن از معتمدان خود را همراه آنها مى كرد تا مراقب فرمانده باشند و [دربازگشت] خبرها را براى پيامبر بازگوكنند. ((94)) واژه تجسس كه در اين روايت
به كار رفته مربوط به ارزيابى چگونگى عملكرد
فرمانده و كسب خبرهاى جنگ است. 2. در تهذيب تاريخ ابن عساكر از «بريده» روايت شده كه پيامبر اكرم سپاهى را فرستاد و مردى را همراه آنها كرد تا خبرها را براى آن حضرت بنويسد. ((95)) 3.
پيامبر در نبردهايى كه حضور داشت درباره متخلفان از
دستورات جنگى پرس و جو [و آنها را شناسايى] مى كرد. 4. رسول خدا(ص) فرمود: برآن شدم به اقامه نماز فرمان دهم تا برپا گردد آن گاه بنگرم چه كسى در مسجد حاضر نمى شود تا خانه اش را بسوزانم. ((96)) البته پيامبر دراين
جا درصدد تفتيش و جستجوى منافقان و جدا كردن آنان از
صفوف مومنان است. و اين روايت بر آن جايى حمل مى شود
كه عدم شركت آنها در پرپايى نماز، موجب اخلال گردد. 5.
هنگامى كه مشيت پروردگار برفتح مكه قرار گرفت و
زمينه انجام آن براى پيامبر اكرم فراهم گرديد،
حضرت، عتاب بن اسير را به فرماندهى لشكر اسلام
برگزيد... آن گاه كه عتاب به لشكر رسيد و پيمان خويش
با پيامبر را برآنها خواند... به
آنها گفت:... هر كس از شما با سايرين همراه و همگام باشد به اقتضاى حقى كه هرمؤمن برمؤمن ديگردارد با او همراه خواهم بود. اما اگر كسى را بيابم كه از لشكريان فاصله گرفته ازحال او جويا مى شوم اگر عذرى داشت آن را مى پذيرم ولى اگر عذرى [قابل قبول] نيابم، به حكم پروردگار كه برتمامى شما جارى و نافذ است گردنش را خواهم زد تاحرم خداوند را از منافقان پاك كنم. ((97)) در
اين جا عتاب، تفتيش را به خدا و رسول مستند نموده
چرا كه مى گويد: اين حكم از جانب پروردگار نازل
گرديده است. دقت
كنيد. افزون براين، عتاب منصوب خاص پيامبر است از
اين رو هرگاه به چنين كارى دست يازد، عدم نهى
پيامبر، خود در حكم تقرير است. البته
اين روايت درخصوص تفتيش منافقان و جدا نمودن آنان
ازميان ساير مومنان است. 6.
سيره و روش پيامبر برآن بود كه از حال اصحابش جويا
مى شد و پيرامون اوضاع مردم از آنها پرسش مى كرد
كار نيك را نيكو مى شمرد و آن را تقويت مى كرد و
كار زشت را قبيح مى شمرد و سست مى انگاشت ((98)). تذكر:
سوال پيامبر از امورى بود كه ميان مسلمانان آشكار
بود نه از آنچه پوشيده مى ماند. بنابراين ميان اين روايت و بحث ما ارتباطی وجود ندارد. 7. پيامبر اكرم از بازار مدينه مى گذشت به غذايى برخورد. رو به سوى صاحب آن نمود و فرمود: غذاى تو را خوراكى بس پاك و پاكيزه مى بينم. آنگاه از قيمت آن سوال فرمود. خداوند عزوجل به آن حضرت وحى فرمود دستش را درآن غذا فرو كند. حضرت چنين كرد. اما غذايى پست بيرون آورد. آن گاه رو به سوى صاحب طعام نمودوفرمود: «تو را فردى مى بينم كه خيانت و ناخالصى را براى مسلمانان فراهم نموده اى.» ((99)) اشكال: اين روايت مربوط به انتخاب كالاست و از موارد تجسس محسوب نمى شود. پاسخ: اين كار پيامبر، خود نوعى تجسس و كاوش پيرامون چگونگى ميزان فعاليت اقتصادى درنظام اسلامى است. 8. رسول اكرم «تهمت» را ثبت و ضبط مى فرمود. ((100)) 9.
طلحه و زبير پس از بيعت با على(ع) ازآن حضرت بدگويى
كردند. خبر اين كار آنها به حضرت رسيد. مولا آنها را
خواست آن دو، سخنان خويش را انكاركردند. حضرت نيز [در بازخواست از آنها] شتاب ننمود و آن گاه كه براى سفر به مكه از اميرالمؤمنين اجازه خواستند آنها را منع نفرمود و پيوسته آنها را زير نظر قرار مى داد و به اتهام [منسوب به آنها] ترتيب اثر نمى داد تا آن كه پرده كنار رود [و حقيقت برملا گردد]. ((101)) شايد عدم اقدام آن حضرت در برابر شنيدن اتهام، به
اقتضاى مصلحت ويژه آن زمان بوده است و گرنه پيش از
اين گذشت كه پيامبر تهمت را ضبط مى كرد و نزد خود
نگاه مى داشت. 10.زراره
از امام باقر(ع) روايت مى كند: امام
باقر(ع) درادامه مى فرمايد: اين «موثقه» حاكى
از آن است كه انجام كارهاى مقدماتى براى كسب خبر
امرى جايز و رواست. 11. آن
هنگام كه پيامبر اكرم در قضيه افك، على(ع) را به
مشورت طلبيد امام رو به رسول خدا عرضه داشت: اى
رسول خدا! زنان شما بسيارند، از بريده، خدمتكار
عايشه چند و چون ماجرا را جويا شويد و راز خبر عايشه
را از او بپرسيد. رسول
اكرم خطاب به على(ع) فرمود: على جان! خود، عهده دار
اين امر شو و او را به حرف بياور. ظاهر اين روايت آن است كه قضيه افك مربوط به نسبتى است كه به عايشه داده شده بود و بر اين اساس سخن خداوند متعال كه: «ان الذين جاءوا بالافك عصبة منكم لاتحسبوه شرا لكم» ، درباره عايشه نازل شده است. ((100)) در برابر، روايت
ديگرى از منابع شيعه حاكى از آن است كه اين آيه در
مورد ماريه قبطيه و نسبتى كه او به عايشه بسته، نازل
گرديده و آن اين كه ابراهيم (پسر پيامبر) همان «ابن
جريح» است. پيامبر هم پس از آگاهى از اين ماجرا، على(ع) را مامور تعقيب و شناسايى ابن جريح مى كند و اين جريح نيز كه از ماجرا خبردار مى شود، مى گريزد، از نخلى بالامى رود و بانمايان شدن شرمگاهش معلوم مى شود كه نه آثار مردانگى دارد و نه آثار زنانگى. ((105)) در هر صورت، علامه طباطبايى ايرادهايى را برروايات افك، چه از طريق منابع شيعه وچه اهل سنت، مطرح كرده كه علاقه مندان مى توانند مراجعه كنند. ((106)) 12.
حسين بن موسى بن جعفر(ع) از زبان مادرش چنين نقل
مى كند: با
ابوالحسن(ع) روى پشت بام خوابيده بوديم كه پدرت به
يكباره لباس خود را به سرعت كشيد و از جا برخاست. او
را دنبال كردم ناگهان ديدم دو تن از غلامان آن
حضرت با دو كنيز ايشان مشغول گفتگو هستند و ميان
آنها ديوارى است به گونه اى كه به هم دسترسى
ندارند. حضرت به صحبت هاى آن دو گوش فرا داد. آنگاه متوجه حضور من شد و فرمود: چه موقع به اين جا آمدى؟ گفتم: زمانى كه ديدم شما با شتاب از خواب برخاستيد، ترسيدم و شما را دنبال كردم. فرمود: آياصحبت ها راشنيدى؟ گفتم: آرى، فدايت شوم. فرداى آن شب، امام آن دو غلام را به يك شهر و دو كنيز را نيز به شهر ديگر فرستاد سپس آنها را فروخت. ((107)) اين روايت نشان
مى دهد كه با هدف حفظ اهل خانه در برابر مفاسد و
بازداشتن آنان از بدى ها، تجسس و تفتيش امرى جايز و
رواست. 13.
خريت بن راشد ناجى از طايفه بنى ناجيه كه درجنگ صفين
همراه على(ع) بود، پس از پايان نبرد و تحكيم حكمين
درميان سى تن از يارانش جلو آمد تا رو در روى امام
ايستاد و گفت: به
خدا قسم، از اين پس امر تو را اطاعت نمى كنم، پشت
سرت نماز نمى گزارم و همين فردا از تو جدا خواهم شد. امام
خطاب به او فرمود: مادرت به عزايت بنشيند اين چنين
پيمانت را مى شكنى ودر برابر فرمان پروردگارت
طغيان مى ورزى؟! [بدان كه] تنها به خود آسيب
مى رسانى.حال بگو بدانم، چرا چنين مى كنى؟ گفت:
زيرا تو برخلاف كتاب خدا وباراى و سليقه خود حكم
راندى!. |