سپس على(ع) به او فرمود: واى برتو! پيش بيا تا درباره سنت ها و احكام شريعت با تو بحث و گفتگو كنم و آنها را براى تو بازگونمايم و پرده ذهن تو را برامورى از حق كه من به آنها از تو داناترم بگشايم شايد آنچه را هم اكنون منكرى بازشناسى و از آنچه برآن چشم بسته اى و به آن علم ندارى آگاه گردى. خريت گفت: فردا نزد تو مى آيم.فرمود: بيا، اما مراقب باش شيطان تو را نفريبد...

پس از آن، خريت از پيش حضرت برخاست و به سوى خاندان و كسانش روان شد.

عبدالله بن قعين مى گويد:
با شتاب به دنبال او (خريت) رفتم... به امام(ع) عرض كردم:
اى اميرالمؤمنين! چرا او را نگه نمى دارى تا از او پيمانى بستانى؟ امام فرمود: اگر ما با هر يك از مردم كه متهم است چنين كنيم، مى بايد زندان ها را از آنها پركنيم! و من به خود نمى بينم [مرتب] گريبان مردم را بگيرم، آنها را زندانى كنم و برآنان سخت گيرم تا خلاف [آنچه را در دل دارند] بروز دهند.

[سخن كه بدين جا رسيد ديگر] چيزى نگفتم از آن حضرت فاصله گرفتم و اندكى نزددوستانم نشستم. آن گاه حضرت روبه من فرمود: نزد من بيا. نزديك رفتم بارويى گشاده فرمود: به منزل آن مرد برو، ببين چه مى كند. كمتر روزى بوده كه اين مردتا اين ساعت نزد ما نيامده باشد.

به خانه او رفتم ناگهان ديدم هيچ كس (نه خريت و نه آن سى نفر) در منزل او نيستند... به سوى اميرالمؤمنين آمدم. حضرت تا مرا ديد فرمود: زيركى به خرج دادند و ماندنديا ترسيدند و رفتند؟ گفتم: رفته اند. امام فرمود: خدا نابودشان كند، همان گونه كه قوم ثمود از رحمت او دور گشتند... به زودى براى آن دسته از كارگزارانم كه هم اكنون با من هستند و ماموريتشان درميان آنها (گريختگان) است، نامه اى خواهم نوشت.

آن گاه نامه اى دريك نسخه به اين مضمون براى كارگزاران نگاشت و فرستاد: ازبنده خدا، على اميرالمؤمنين به هركارگزارى كه اين نامه بر او خوانده مى شود: و اما افرادى ازما كه شمارى نيز به دنبال آنها هستند، گريخته اند به گمان ما به سمت شهرهاى بصره حركت كرده اند. از ساكنان شهر خويش پيرامون آنها پرس و جو و تحقيق كن و در هرناحيه از سرزمينت جاسوس هايى بر آنان بگمار. از آن پس هر خبرى از آنان به دست آوردى، براى من بنويس. والسلام.((108))

14. امام على(ع) به كعب بن مالك مى نويسد:
اما بعد، مراقب رفتارت باش، به همراه شمارى از يارانت حركت كن تا به سرزمينى برسى كه داراى روستاهاى بسيار است. پيرامون [عملكرد] كارگزاران كاوش و تحقيق نما و رفتار آنها را با مردم در منطقه ميان «دجله» و «عذيب» به دقت زير نظر بگير. آن گاه به «بهقباذات» برگرد و تقويت آن را سرلوحه كار خود قرارده و در آنچه خداوند تو راولايت و قدرت بخشيده، درراه بندگى و طاعت او به كار گير... درستى و راستى در كار را به من نشان ده.((109))

براساس اين روايت مى توان براى نظارت بر كارگزاران، جاسوس گمارد.

15. ابن ابى شيبه دركتاب خود از قول ابوالجهم قرشى نقل مى كند:
پدرم نقل كرد: «درباره من خبرى به على رسيد و او چند تازيانه بر من زد» بعد از اين ماجرا و پس از چندى، به حضرت خبر رسيد كه معاويه نامه اى براى او نوشته است. امام دو تن را براى تفتيش خانه او فرستاد. آنان نامه را در خانه اش يافتند.
[پدرم] به يكى از آن دو مرد كه از خاندان او بود گفت: تو از خانواده ما هستى، از على براى ماامان بگير، آنان نزد على رفتند و او را از ماجرا آگاه ساختند. آن گاه على بر مركب سوار شد [نزد پدرم آمد] و به پدرم فرمود: ما در پى نامه بوديم اما آن را پوچ و بى مقداريافتيم [و ياوه اى بيش نبود] ((110))

اين روايت نشان مى دهد كه تنها، گمان پيوست با دشمنان و مخالفان، آن هم باپشتوانه ادله برحق، جداى از هر دليل ديگر، براى جواز تجسس كافى است.

16. حاطب بن ابى بلتعه نامه اى خطاب به اهالى مكه نوشت تا آنها را از تصميم رسول خدا(ص) براى فتح مكه با خبرسازد. وى نامه را به زنى سياه سپرد تا پس ازورود به شهر، به وسيله آن از مردم اخاذى كرده و باج بگيرد. همچنين مزدى براى آن زن تعيين كرد تا نامه را به گروهى از اهل مكه كه براى او معرفى نمود برساندو دستور داد تا ازبيراهه برود.

پيامبر با نزول وحى از ماجرا آگاه شد. آن گاه اميرالمؤمنين را نزد خود خواند و به او فرمود:
يكى از اصحابم به اهل مكه نامه نوشته تا آنان را از تصميم ما آگاه كند حال آن كه من از پروردگار خواسته بودم اخبار ما را از آنان پوشيده نگاه دارد.
نامه، همراه زنى سياه است كه بيراهه را در پيش گرفته است.
شمشيرت را بردار و خود را به او برسان نامه را از او بستان و رهايش كن. آن گاه نامه را نزد من بياور.

پس از آن، پيامبر زبيربن عوام را خواست و به او فرمود: «در اين كار با على بن ابى طالب همراه شو». آن دو از بيراهه حركت كردند تا زن را يافتند. زبير پيش دستى كرد و اززن درباره نامه اى كه همراه داشت پرسيد. زن نامه را انكار كرد و قسم خورد كه چيزى همراه او نيست و به گريه افتاد. زبير گفت:

«اى اباالحسن! نامه اى با او نمى بينم. به سوى رسول خدا بازگرديم تا او را از بى گناهى اين زن با خبر سازيم.» اميرالمؤمنين فرمود: «رسول خدا(ص) به من خبر داده كه همراه آن زن نامه اى است و دستور داده آن را از اوبستانم. حال تو مى گويى نامه اى نزد اونيست!» آن گاه شمشير را از نيام بيرون كشيد و نزديك آن زن آمد وخطاب به او فرمود: «قسم به خدا چنانچه نامه را بيرون نياورى حجاب از سرت بر مى دارم آن گاه گردنت را خواهم زد». زن گفت: «حال كه چاره اى جز اين نيست اى پسر ابوطالب! رويت را از من برگردان». حضرت رويش را برگرداند.آن گاه آن زن پوشش را از سرش برداشت و نامه را از لاى موهاى بافته اش بيرون كشيد. اميرالمؤمنين نامه را از وى گرفت و نزد رسول خدا برد.((111))

در نقل بيهقى آمده:
هنگامى كه رسول خدا، على(ع) و زبير را مى فرستاد، به آنها فرمود: آن زن را بازرسى كنيد، همراه او نامه اى است براى اهالى مكه. ((112))

در هر صورت [چه لفظ «تفتيش» در روايت موجود باشد و چه نباشد] درصدق مفهوم تفتيش و تجسس همين بس كه جز پيامبر و على(ع) شخص ديگرى از اين ماجراآگاه نبود.

17. مورد ديگرى كه گماردن جاسوس را به اثبات مى رساند [و آن را جايز مى شمارد] توبيخ ها و تهديدهايى است كه از مولايمان اميرالمؤمنين نسبت به كارگزارانش است واين حاكى از وجود خبررسانى از سوى جاسوسان آن حضرت است كه به چند نمونه آن اشاره مى شود:

الف) على(ع) به عثمان بن حنيف كارگزارش در بصره چنين نگاشت:

اى پسر حنيف! به من خبر رسيده مردى از جوانان بصره تو را به ميهمانى دعوت نموده است و تو شتابان به سوى آن روان شده اى. خوراك هاى گوارا [برايت تدارك ديده اند] و كاسه هاى بزرگ [پر از غذا] پيش مى آورده اند و من گمان نمى بردم بر سر سفره كسانى بنشينى كه تهى دستانشان را فراموش كرده اند و توانگرانشان رافراخوانده اند. ((113))

ب) امير مومنان در نامه اى به يكى از كارگزاران خويش مى نويسد:
خبرى از تو به من رسيده كه اگر چنين كرده باشى پروردگارت را به خشم آورده اى، از امامت سرپيچى كرده اى و حرمت امانتى را كه نزد تو بوده نگه نداشته اى! با خبر شده ام كه زمين ها را [از محصولات كشاورزى] خالى كرده اى! هر آنچه پا بر آن نهاده اى برگرفته اى و از آنچه در دسترس تو بوده بهره گرفته اى حساب و كتاب خود را نزد من آرو بدان كه حساب خداوند از محاسبه مردم بسى بزرگ تر و سنگين تر است. والسلام. ((114))

ج) اميرالمؤمنين خطاب به مصقله بن هبيره كارگزارش در اردشير خره ((115)) مى نويسد:
مطلبى در باره تو به من رسيده كه تصديق آن برمن گران است. تو غنيمت [و دارايى] مسلمانان را در ميان خويشاوندان خود و آنان كه پيش تو مى آيند از گدايان وباندهاو دسته جات گرفته تا شاعران دروغگو [و چرب زبان] قسمت مى كنى.
گويا مى خواهى گردو قسمت كنى! سوگند به خداوندى كه دانه ها را شكافته و جانداران را آفريده،به جد و به طور قاطع در باره اين موضوع، تحقيق و بررسى خواهم كرد. چنانچه آگاه شوم كه مطلب درست است [بدان كه] خود را نزد من خوار و كوچك كرده اى. مراقب باش كه از زيان كاران و آنانى كه كردارشان برباد است مباش. ((116))

د) هنگامى كه معاويه به زياد بن ابيه نامه اى نوشت تا او را به نيرنگى با خود همراه سازد، اميرالمؤمنين خطاب به زياد چنين نوشت:
باخبر شدم معاويه نامه اى به تو نوشته و مى خواهد فكر و دل تو را بلرزاند، نشاط را از تو بگيرد و دلسردت كند. از او برحذر باش كه شيطان هموست! ((117))

ه) زمانى كه اميرالمؤمنين مردم را به جنگ با اصحاب جمل فراخواند با خبرشد كه ابوموسى اشعرى كارگزار امام در كوفه مردم را از حركت به سوى آن حضرت بازمى دارد [و آنها را سست مى كند اين بود كه] در نامه اى به او نوشت:
سخنى از تو به من رسيده كه هم به سود تو و هم برضد توست!((118))

شايد منظور از عبارت «هم به سود تو و هم برضد توست» اين باشد كه تشويق مردم به نشستن و بازماندن، در ظاهر به سود توست اما در واقع به زيان تو مى باشد، و چه بسااشعرى اين مطلب را از على(ع) پنهان داشته و به همين جهت آگاهى آن حضرت از اين امر مى بايد از راه تجسس و تفتيش ممكن شده باشد.

و) وقتى على(ع) فهميد منذر بن جارود عبدى در بخشى از اختياراتى كه به وى داده پيمان شكنى و خيانت كرده به او نوشت:
شايستگى پدرت بى جهت مرا به تو اميدوار كرد و فريفت و گمان كردم تو از روش او پيروى مى كنى و راه او را در پيش مى گيرى، اما ناگاه از تو خبر رسيد كه از روى هوى وهوس فرمان برى را به كنارى نهاده و براى آخرت خويش توشه اى باقى نگذاشته اى. ((119))

شايد سخن آن حضرت «ناگاه از تو خبر» رسيد درپى خبررسانى جاسوسان امام بوده باشد.

ز) هنگامى كه به اميرالمؤمنين خبر رسيد كه محمد بن ابوبكر كارگزار آن حضرت در مصر از بركنارى خويش و جايگزينى مالك اشتر غمگين و اندوهناك گشته، به وى چنين نوشت:

با خبر شدم كه از واگذارى مسووليت خويش به مالك اشتر خشمگين و ناراحت گشته اى. من چنين نكردم تا كوشش تو را از تو بگيرم يا تلاش بيش از حد از تو بخواهم.اينك نيز كه نفوذ و قدرت را [در مصر] از تو بازستانده ام، در جايى به تو حكومت خواهم داد كه گرفتارى و دل مشغولى اش كمتر باشد و ولايت برآن جا، تو را خوش ترآيد. ((120))

روشن است كه خشم، به صورت آشكارا نبوده، زيرا تناسبى با شان محمد بن ابوبكر ندارد. از اين رو خبر رسانى در مجموع از امرى پوشيده و مخفى صورت گرفته است.

ح) ابوالاسود دؤلى جانشين عبدالله بن عباس در بصره در نامه اى به على(ع) خبر داد: عبدالله ده هزار درهم از بيت المال برداشته است. امام در نامه اى به او دستور داد آنهارا برگرداند، اما وى از اين كار سرباز زد. باز آن حضرت در نامه اى قسم ياد كرد و به او فرمود:

«به يقين آنها را بازمى گردانى.» پس از چندى كه عبدالله بن عباس تمام پول ها يا بيشتر آن را برگرداند، على(ع) در نامه اى به او چنين نگاشت:
بارى، آنچه انسان را شادمان مى سازد درك چيزى است كه آن را از دست نداده باشد و آنچه افسوس و نگرانى او را در پى دارد، از دست رفتن چيزى است كه آن را درك نكرده باشد [و ارزش آن را نشناخته باشد.] بر آنچه از دنيا به تو رسيد شادى بسيار مكن و برآنچه از كفت رفت زياد بى تابى مكن و عزم خود را براى چيزى جزم كن كه پس از مرگ به كارت آيد.
والسلام

از آن پس ابن عباس پيوسته مى گفت:
تاكنون هرگز از سخنى به مانند گفتار اميرالمؤمنين پند واندرز نپذيرفته بودم. ((121))

در جاى ديگر گفته شده:
امام در پاسخ ابوالاسود دؤلى فرمود: كسى چون توست كه امام و امت را خيرخواه است و امانت را پاس مى دارد و پيشوا و راهنما به حق و راستى است پس هرگاه به چيزى برخوردى كه درنگ در آن، به صلاح امت است... مرا بى خبر مگذار كه تو شايستگى آن را دارى و [از آن بالاتر] حق واجب خداوند بر تو است.((122))

اين روايت نشان دهنده پذيرش و خشنودى اميرالمؤمنين از خبررسانى [پنهانى] جانشين عبدالله بن عباس و برانگيختن او به اين كار است، بلكه اين كار را امرى لازم شمرده است. از اين رو بر معاونان مسوولان است كه چشم دار مهتران باشند و اشتباه هاى آنان را گزارش دهند.

ط) على(ع) به قثم بن عباس كارگزارش در مكه مى نويسد:
جاسوس ما در مغرب درنامه اى به من خبرداده كه گروهى از اهل شام، كوردل، سخن نافهم و دور از درك و بينش به سوى موسم (مناسك حج) فرستاده شده اند آنهايى كه حق را با ردايى از باطل مى پوشانند. با تمام توان چون كوهى از خرد و دور انديشى بپاخيز! ((123))

ى) ابن ابى الحديد از كتاب غارات روايت مى كند:
معاويه به دروغ نامه اى را به قيس بن سعد نسبت داد و آن را براى شاميان خواند. از آن پس در سراسر شام اين خبر پراكنده شد كه قيس با معاويه سازش كرده است.جاسوسان على بن ابى طالب(ع) وى را از اين ماجرا آگاه ساختند. حضرت از او به بزرگى و شكوه ياد كرد [و از اين رخداد] ابراز شگفتى نمود...((124))

18. از جمله دليل هاى ديگر بر جواز به خدمت گرفتن جاسوس، اقدام هاى پيامبر اكرم در اين زمينه است. روايت شده كه آن حضرت افرادى را براى كسب خبر درموردچگونگى كار كرد دشمنان، در بيرون از سرزمين هاى اسلامى و زير نظر داشتن تحركات لشكرى واسرار آنها مى فرستاد موارد، دراين زمينه بسيار است كه به شمارى از آنهااشاره مى شود:

ابن هشام در بيان سريه عبدالله بن جحش مى آورد:
رسول خدا(ص) هشت تن از مهاجران را كه در ميان آنها هيچ يك از انصار نبودند همراه او نمود ونامه اى براى او نگاشت و دستور فرمود تا دو روز آن را نگشايد.
پس از سپرى شدن روز دوم نامه را باز كند و هرآنچه بدان فرمان داده شده اجرا نمايد و احساس نفرت از هيچ يك از همراهان به دل راه ندهد... پس از پايان روز دوم عبدالله بن جحش نامه را باز نمود، در آن چنين نوشته شده بود:

هنگامى كه نامه را خواندى حركت كن تا دركنار نخلى ميان مكه و طائف فرود آيى. آن جا دركمين قريش باش تا خبرهاى آنها را به مردم برسانى. تا نگاه عبدالله بن جحش به نامه افتاد گفت: به روى چشم. آن گاه به همراهانش گفت: رسول خدا(ص) دستور داده به سوى نخلى حركت كنم و آن جا در كمين قريش بمانم تا خبرى از آنها به پيامبر برسانم. ((125))

روايت به روشنى بيانگر به خدمت گرفتن جاسوس براى آگاهى از تحركات دشمن است.

گزيده اى از روايت واقدى از ماجراى غزوه بدركبرى چنين است:
هنگامى كه رسول خدا دريافت كاروان غله از شام حركت كرده است، اصحاب خود رابراى [حركت به سوى] كاروان فراخواند.
پيامبر ده شب پيش از خروج خود از مدينه،طلحه بن عبيدالله و سعيد بن زيد را گسيل داشت تا در باره قافله به كسب خبر بپردازند.

آن دو در «نخبار» بر «كشد جهنى» وارد شدند وى آن دو را فرود آورد و پناه داد. آنها درنهان نزد او ماندند تا كاروان [از آن جا] گذشت... آن دو به كاروانيان و بار آنها چشم دوخته بودند كه افراد قافله گفتند: اى كشد! از جاسوسان محمد(ص) كسى رانديدى؟ گفت: پناه برخدا! جاسوسان محمد كجا و نخبار كجا! پس از آن، كاروان شبانگاهان به حركت خود ادامه داد اما طلحه بن عبيدالله و سعيد بن زيد تا صبح همان جا ماندند سپس بيرون رفتند. كشد، نيز در حالى كه مراقب آنها بود به راه افتاد...

در «تربان» به پيامبر رسيدند و ماجرا را به آگاهى ايشان رساندند... پس از آن، كشد، نيز بر پيامبر وارد شد و خبر داد كه آنها را پناه داده است. رسول خدا نيز براى او عمرى دراز همراه باسلامتى آرزو كرد... ((126))

روايت بيانگر آن است كه وجود عامل نفوذى درميان دشمن و گماردن جاسوس براى آگاهى از اقدامات دشمن هر چند در امور اقتصادى امرى جايز، بلكه لازم و واجب است.

در صحيح مسلم از زبان انس بن مالك روايت شده:
رسول خدا «بسيسه» را جاسوس خود قرار داد تا در باره كاروان غله ابوسفيان كسب خبر كند. ((127))

اين روايت نيز نشانگر گماردن جاسوس نسبت به تحركات دشمن است هرچند اين تحركات در امور اقتصادى باشد.

واقدى در بيان ماجراى غزوه احد مى نويسد:
پيامبر اكرم(ص) شب پنج شنبه انس و مونس پسران فضاله را پيش فرستاد. آن دو در «عقيق» به قريش برخوردند و همراه آنها حركت كردند، تا آن كه قريش در «وطاء» فرودآمدند. [اين جا بود كه] انس و مونس نزد پيامبر شتافتند و ايشان را از اين رخداد آگاه كردند. ((128))

مغازى نيز در روايت غزوه احد مى نگارد:
هنگامى كه قريش فرود آمدند، آرام و قرار گرفتند و آسوده خاطر گشتند، رسول خدا حباب بن منذر بن جموح را به سوى آنها [لشكر قريش] روانه كرد. او نيز [پنهانى]در ميان آنها وارد شد و امكانات آنها را ارزيابى كرد و با تيزبينى، از تمامى آنچه مى خواست آگاه شد. [البته] پيامبر حباب را در نهان و دور از چشم ديگران فرستاد و به اوفرمود: در حضور هيچ يك از مسلمانان خبرها را به من نرسان مگر آن كه دشمن را كم و ناتوان ديده باشى. حباب بازگشت و پنهانى پيامبر را با خبرساخت. ((129))

ابن هشام دربيان غزوه احد و پس از نقل به حركت درآمدن قريش مى نويسد:
آن گاه رسول خدا، على بن ابى طالب را روانه نمود و به او فرمود: در پى آنهابرو و ببين چه مى كنند و چه در سردارند.چنانچه اسب ها را كنار گذارده و بر شتران سوار گشته اندبى ترديد آهنگ مكه دارند و اگر براسب ها سوار شده اند و شتران رابه دنبال خود مى كشند بى گمان راه مدينه را در پيش گرفته اند. سوگند به خداوندى كه جانم به دست اوست چنانچه آهنگ مدينه داشته باشند، به سوى آنها مى شتابم و پيكار سختى با آنان خواهم كرد.
على(ع) مى گويد: درپى آنها به راه افتادم تا بدانم چه مى كنند. ديدم اسبان را واگذارده، برشتران، سوار گشته و راه مكه را در پيش گرفته اند. ((130))

در كتاب «تراتيب الاداريه» به نقل از كتاب «استيعاب» و درباره روايات مربوط به عباس بن عبدالمطلب عموى رسول خدا آمده:
عباس پيش از فتح خيبر، مسلمان شد اما مسلمان بودن خود را پوشيده مى داشت و اخبار مشركان را براى رسول خدا مى نوشت پيامبر هم خطاب به او [در نامه اى]نگاشت: بودن تو در مكه بهتر و سودمندتر است. ((131))

ابن هشام درباره غزوه خندق چنين روايت مى كند:
آن گاه كه خبر اختلاف و ناسازگارى لشكريان، به رسول خدا رسيد و خداوند يكپارچگى آنان را به پراكندگى بدل ساخت، پيامبر حذيفه بن يمان را فراخواند و او را به سوى ايشان گسيل داشت تا ببيند سپاهيان در شب چه كرده اند...

حذيفه مى گويد: آن گاه رسول خدا روبه سوى ما نمود وفرمود: چه كسى حاضر است برخيزد واز حال لشكر جوياشود و سپس بازگردد؟ هيچ يك از حاضران از ترس خطر فراوان و شدت گرسنگى و سرما برنخاست.
آن گاه كه هيچ كس از جاى خود تكان نخورد! رسول خدا مرا فراخواند و در آن هنگام چاره اى جز برخاستن برايم نبود. پيامبر فرمود: اى حذيفه! برو وارد لشكر شو ببين چه مى كنند، به هيچ روى چيزى [از ماجرا] را بازگو مكن تا نزد ما بيايى....((132))

و كوتاه سخن آن كه حذيفه رفت و از آنچه مى خواست آگاه شد و پيامبر را از آن با خبر ساخت.

واقدى در نقل ماجراى غزوه خندق مى نويسد:
پيامبر اكرم(ص)، خوات بن جبير را فراخواند و [به او] فرمود به سوى بنى قريظه برو و ببين آيا جايى هست كه از آن بى خبر باشند يا رخنه اى هست كه نفوذ پذير باشد تامرا از آن با خبرسازى. ((133))

واقدى همچنين در جاى ديگر مى نويسد:
پيامبر اكرم بريده بن حصيب اسلمى را به سوى بنى مصطلق فرستاد تا حضرت را از حال آنها با خبرسازد. ((134))

در مجمع البيان، در بيان چگونگى غزوه حديبيه مى آورد:
پيامبراكرم پيشاپيش خود، جاسوسى از قبيله خزاعه فرستاد تا حضرت را از حال قريش آگاه سازد. رسول خدا حركت كرد تا به غدير اشطاط در نزديكى عسفان رسيد.[در آن جا] جاسوس خزاعى برحضرت وارد شد و گفت: من از پيش كعب بن لؤى و عامر بن لؤى مى آيم. شمارى از قبايل مختلف را گرد هم آورده، گروهى انبوه تدارك ديده اند. آنها در پى كشتن شما يا كارزار با شما و راندن شما از مكه هستند. پيامبر فرمود: شبانه حركت كنيد و آنها چنين كردند. ((135))

در تفسير نور الثقلين از امالى شيخ و با سند او از حلبى، در تفسير سخن پروردگار: «والعاديات ضبحا» ((136)) و از زبان امام صادق(ع) روايت شده است:
رسول خدا عمر بن خطاب را در سريه اى روانه كرد. اما او و همراهانش شكست خورده و در حالى كه يكديگر را به ترس و سستى نسبت مى دادند بازگشتند. خبر اين رويدادبه پيامبر رسيد. حضرت خطاب به على(ع) فرمود: [از اين پس] تو نماينده ما در لشكر هستى خود را آماده كن و هر كدام از سواران مهاجران و انصار را مى خواهى[برگزين]، آن گاه رسول خدا على(ع) را روانه ساخت و به او فرمود: روزها پنهان شو و در شب حركت كن و [لحظه اى] چشم [از اطراف] برمدار.
مى گويد: پس از آن كه على(ع) از دستور پيامبر آگاه شد به سوى آنها حركت كرد و سپيده دمان برآنها تاخت. در اين جا بود كه پروردگار بر پيامبرش سوره «والعاديات» را تا پايان نازل فرمود. ((137))

ابن سعد در «طبقات» مى آورد:
پيامبر اكرم دستور داد مردم براى جنگ با روم آماده شوند.
فرداى آن روز اسامه بن زيد را نزد خود خواند و به او فرمود: به قتلگاه پدرت برو و آنان را براسب بار كن. تو را به فرماندهى لشكر مى گمارم... راهنمايانى را همراه خود كن وديده بانان و طلايه داران را پيش از خود روانه كن. ((138))

جز اينها موارد ديگرى نيز وجود دارد. از جمله افرادى مانند عاصم بن ثابت و بشر بن سفيان و اميه بن خويلد كه رسول خدا آنان را به مكه فرستاد تا به تجسس و كسب خبردر باره قريش بپردازند. ((139))

اينها پاره اى از آثار و نصوص فراوانى است كه همگى بر مطلوب بودن تجسس و گرفتن جاسوس دلالت دارند.

نقباء و عرفاء

«نقيب» برابر تصريح لغت شناسان، به معناى گواه و ضامن قوم، و شخصى است كه از احوال آنها آگاه است.

در صحاح است كه نقيب مترادف «عريف» است و آن، همان گواه و ضامن قوم است. ((140)) عريف نيز هم معناى نقيب است، و او كسى است كه در رتبه، پس از رئيس قراردارد.((141))

ابن اثير مى گويد: نقباء جمع نقيب است و او همان دانا و مهتر قوم است كه مقدم بر آنهاست و اخبار آنها را مى داند و از احوال آنها تفتيش مى كند. ((142))

از تعبيرهاى پيش گفته به دست مى آيد كه وظيفه نقيب و عريف (سرپرست) اگر چه تنها، تفتيش نيست ولى همان گونه كه صاحب نهايه به آن تصريح دارد از آن بيرون هم نيست.

بنابراين تعبيرهايى كه وارد شده و به كارگيرى سرپرست و مهتر را ترغيب مى كند،سربسته، نشان دهنده ترغيب و تشويق به تفتيش و تجسس است. دراين زمينه روايات بسيارى وجود دارد كه ماگوشه اى از آنها را دراين مجال مى آوريم:

1. ابن هشام مى آورد:
هنگامى كه اهل مدينه در عقبه (گردنه) دوم با رسول خدا پيمان بستند، حضرت خطاب به ايشان فرمود: دوازده نفر از خودتان به عنوان سرپرست به من معرفى كنيدتادرمسائل مربوط به آنها، كفيل و ضامن قوم خود باشند. [آنها نيز چنين كردند و] دوازده نفر از آنان به عنوان سرپرست پيش آمدند، نه تن از خزرج و سه نفر از اوس.آنگاه رسول خدا رو سوى برگزيدگان نمود و فرمود: شما درمسائل قوم خود، سرپرست و كفيل آنها هستيد، همان طور كه حواريون، كفيل عيسى بن مريم بودند. من نيز كفيل قوم خويش، (مسلمانان) هستم. آنها نيز گفتند: آرى [همين طور است]. ((143))

2. ابو داود از رسول خدا نقل مى كند:
عرافه(خبر دهى) حق است و مردم را گريزى از به كارگيرى عرفاء (خبرگيران) نيست، اما عرفا[ى فتنه انگيز] جايگاهشان در آتش است. ((144))

3. در وسائل الشيعه به نقل از صدوق و با سند او از امام صادق(ع) و ايشان از پدرانشان از رسول خدا(ص) آمده:
آن كه سرپرستى گروهى را بردوش گيرد، در روز قيامت با دستانى زنجير شده برگردنش، آورده مى شود، چنانچه اين كار را به دستور پروردگار [و رضايت او] انجام داده باشد خداوند رهايش مى سازد و اگر ستمكار باشد، در آتش دوزخ افكنده مى شود و چه بد سرانجامى است! ((145))

4. در دعائم از اميرالمؤمنين روايت مى كند:
گريزى از [وجود] حكمران و [تعيين] حقوق، براى او نيست و [نيز] چاره اى از [وجود] وزير( سرپرست) و [تعيين] دستمزد براى وى نيست... ((146))

غير از اينها روايات گوناگونى وجود دارد كه هم تشويق كننده است و هم هشداردهنده! ازيك سو با توجه به ضرورت وجود مراقبت و خبرگيرى، در اداره جامعه اسلامى به شيوه درست، امرى است مورد نياز و درخور ترغيب و از سوى ديگر به اعتبار آن كه ممكن است اين امر دستخوش خطر و تجاوز گردد، شايسته پرهيز اگر چه بروز اين حالت ها تنها در عرافه(سرپرستى و مراقبت) نيست، بلكه درتمامى مناصب ومسووليت هاى عمومى، همين امر جارى و حاكم است و دراين، ترديدى نيست.

ازسوى ديگر، مصلحت گماردن نقيب و عريف پوشيده نيست، چه آن كه با وجود اينها،ارتباط ميان مردم و حاكمانشان ورئيس حكومت تنگاتنگ و نزديك مى گردد به گونه اى كه رئيس به سهولت ازحال زير دست خود آگاه مى شود و كاركنان و پايين دستان قادرخواهند بود با رئيس خود درارتباط باشند.

ترغيبات عامه

ترغيبات عامه بسيار است كه به پاره اى از آنها اشاره مى شود:

1. اميرالمؤمنين به لشكرى كه روانه دشمن كرد چنين سفارش فرمود:
براى خويش نگهبان ها و ديده بانانى دركوه هاى بلند و تپه هاى رفيع قرار دهيد تا دشمن از جايى امن يا پرخطر برشما وارد نشود و بدانيد كه پيشروان لشكر، ديده بان هاى آنها، و ديده بانان جلوداران، طلايه داران آنهاست و از دو دستگى يا چند دستگى بپرهيزيد. ((147))

2. هنگامى كه اميرالمؤمنين زيادبن نضر را به فرماندهى پيشتازان لشكرى كه آهنگ صفين داشت برگزيد، خطاب به او فرمود:
بدان كه جلوداران هرگروه، ديده بانان وخبرگيران آنها، و ديده بان هاى پيشتازان، طلايه داران آنهاست پس هرگاه از سرزمينت بيرون شدى و به دشمنت نزديك، در هر ناحيه،دربرخى راه هاى كوهستانى، دره ها، جنگل ها و جاهاى پوشيده از درخت، و در هر سمت و سو [كه بودى به راهنمايى جلوداران بپرداز و] از توجيه طلايه داران دلگير مشوتا دشمنتان در كمينگاه، شما را هلاك نكند... وديده بانان خود را در بلندى هاى كوه ها و در بالاترين نقطه مشرف براطراف و در بالاى رودها قرار دهيد تا به دقت براى شماديده بانى كنند تا دشمن از جاى خطرناك يا امن برشما وارد نشود. ((148))

3. اميرمومنان در كارزار صفين به عبدالله بن بديل چنين دستور فرمود:
جاسوس ها را به سوى آنها بفرست. جاسوسان تو بايد آنقدر سلاح با خود بردارند كه نبرد را به پيش برند و بايد كه طلايه داران تو، سربازانى دلير و بى باك باشند چرا كه ترسويان كار تو را به سامان نمى رسانند. با هر كس كه نزد توست به اذن پروردگار، دستور مرا به انجام رسان. والسلام. ((149))

4. شيخ طوسى در «امالى» از امام صادق(ع) روايت كرده:
رسول خدا هنگام اعزام على بن ابى طالب به سريه اى، به او سفارش فرمود:
روزها پنهان باش و شب ها حركت كن و [لحظه اى] چشم [از اطراف] برمدار [و تمام و كمال مراقب پيرامون خود باش].((150))

5. پيامبر اكرم هنگامى كه اسامة بن زيد را به فرماندهى لشكرى كه آهنگ پيكار با روميان داشت برگزيد، به او سفارش فرمود: راهنمايانى با خود همراه كن و جاسوس ها وطلايه دارانى پيشاپيش خود روانه ساز. ((151))

6. قاضى نعمان بن محمد دركتاب دعائم از امام على(ع) روايت مى كند كه حضرت براين باور بود كه ديده بانان و پيشتازان مى بايد پيشاپيش سپاه روانه شوند وفرمود: رسول خدا در سال حديبيه، پيش از خود، جاسوسى از قبيله خزاعه را روانه كرد. ((152))

7. ابن اعثم نقل مى كند كه امام حسين(ع) در سخنى خطاب به برادرش ابن حنفيه فرمود:
اما تو اى برادرم نه! مى بايد در مدينه بمانى و جاسوس من بر ضد آنها باشى و چيزى از امور آنها را از من پوشيده مدار.((153))

8. «آمدى» از اميرمومنان مى آورد:
مردم را برسنت و دينشان بر پا دار با مردم برابر سنت و دينشان رفتار كن تا رانده شده هاشان برتو اعتماد كنند و دودل هاشان پشتيبان تو باشند، و مرزها و محدوده هايشان راپاس بدار.((154))

9. امام على(ع) آن هنگام كه حذيفه را حاكم خود در مداين قرار داد در نامه اى به او چنين نگاشت:
بسم الله الرحمن الرحيم... امور شما را به حذيفه بن يمان واگذاردم. او از آنهايى است كه رفتارشان را مى پسندم و اميد به راستى و درستى شان دارم. به او دستور دادم به نيكان شما خوبى كند و بر دودل هايتان سخت گيرد. ((155))

10. بلاذرى در «انساب الاشراف» مى نويسد: على(ع) آن گاه كه ابوالاسود دؤلى آن حضرت را از خيانت كارگزارش با خبر كرد، به او (دؤلى) چنين نوشت:
نامه تو را دريافتم، چون توست كه خير خواه امام و امت است و راهنماى برحق و پاره كننده [و از بين برنده] ستم. درمورد آنچه نوشته بودى براى همراه و همكارت نامه اى نگاشتم و [البته] او را از نامه تو آگاه نكردم. ازاين پس «خبردهى» را رها مكن و هر آنچه درنگ درآن را به صلاح امت ديدى گزارش كن، چه آن كه سزاوار آن هستى واين برتو واجب است.والسلام. ((156))

11. على(ع) در پيمان نامه خويش به مالك اشتر فرمود:
جاسوس ها و مراقب ها را از راستان و وفاداران به مردم [برگزين و] بفرست، چرا كه پيمان نهانى تو با آنها در امور و وظايفشان، آنان را به امانت دارى و مدارا با توده مردم سوق مى دهد. ((157))

12. رسول خدا در فرمانى و درضمن بيان آنچه براى حاكم درباره جانشينان، وزيران و معاونان او سزاوار است، خطاب به منصوب خويش فرمود:
با تمام اينها، از پى گيرى امور آنها و دقت در رفتار و روش آنان غافل مباش و در مورد مساله اى كه بر تو پوشيده نيست [و از آن خبر دارى] به نرمى و مهربانى با آنان برخورد نما تا در يابى در انجام وظايفشان، و در رفتار با مردم چگونه اند.
در بسيارى از معاونان و كاركنان، رگه اى از خود بزرگ بينى، فخرفروشى و خودپسندى وجود دارد. بيشتر آنها دراندك زمانى از مردم به ستوه مى آيند، از جروبحث دلتنگ مى شوند و ازمراجعه مردم به آنها [زود] به تنگ مى آيند، حال آن كه مردم را گريزى از درخواست نيازهايشان نيست.
پس هرگاه مردم يك صدا براين باور بودند كه در پاسخ نيازهاشان، سستى و درشت خويى شده است و خواستار خرده گيرى بر آن شدند و بار او (معاون) را بردوش توافكندند [از اين امر آزرده خاطر مباش] چه آن كه، اين به صلاح توست و امور تو را به سامان مى رساند، افزون برآن كه پاداش و بهره بزرگى نزد خداى متعال خواهى داشت ان شاء الله . ((158))

13. امام على(ع) دربيان آنچه لازم است حاكم در باره كاركنان و زير دستانش رعايت كند، خطاب به مالك اشتر فرمود:
... افزون بر اين، ازگماردن مراقبانى امين و حق گو با مردم، بركاركنانت دريغ مكن تا فساد هر مفسدى از زيردستان را گزارش دهند و مردم بدانند كه تو از كم كارى وناكارايى آنان با خبرى. ((159))

14. پيامبراكرم در فرمانى به اميرمومنان و در بيان امورى كه لازم است حاكم در باره كاركنان و زير دستانش رعايت كند، فرمود:
شجاعان و دليران را با هر كار نيك آشنا كن و چشمان آنها را برحالت ها و مايه هاى ژرف خويش بگشاى. تمجيد نيكو، پى گيرى فراوان از تك تك آنها و آنچه در هر جاوپيش روى مردم از خود نشان مى دهد و آشكار نمودن كار كرد او از سوى تو، هرانسان شجاع را به خود مى آورد و هر انسان ديگر را برمى انگيزد.
با تمام اينها، ازگماردن مراقبانى امين و درست كردار برآنها غافل مشو تا درپيشامدها حضور داشته باشند و چگونگى كاركرد آنها را ثبت كنند، به گونه اى كه گويا خود در آن جا حاضر بوده اى.
كار كرد هريك از كاركنان را به حساب خود او بگذار و كارنامه يكى را بردوش ديگرى منه و هريك را جز به عملكرد خودش بازخواست مكن و از هريك، به اندازه آنچه ازاو سر مى زند [به قدر شايستگى اش] پشتيبانى كن.
نامه اى از جانب خويش به هركدام بفرست تا او را به تلاش وادارى و آگاه كنى كه من از كارهاى تو بى خبرنيستم. برازندگى هيچ يك، نبايد تو را وادارد كه اشتباه هاى كوچك او را بزرگ بشمارى و ناتوانى هيچ يك نبايد تو را برآن دارد كه كاستى هاى بزرگ او را ناچيز بشمارى. ((160))

چهارچوب تجسس

روشن است كه نظام اسلامى از اركانى، تشكيل مى يابد از جمله: قوه مقننه، قوه قضائيه، قوه مجريه، نيروى دفاعى و جنگى براى رويارويى با كفار و منافقان وپيمان شكنان،مراكز فرهنگى چون دانشگاه ها و حوزه هاى علميه و موسسه هاى اقتصادى.

پاسدارى از اين اركان اقتضا مى كند كه رئيس حكومت برتمامى آنها نظارت و مراقبت كامل داشته باشد خواه از جانب خود يا از راه هاى ديگر. و اين به سبب محافظت ازنظام اسلامى است كه از واجب ترين واجب ها ومهم ترين امور است. عقل به اين امرحكم مى كند چه آن كه نظام اسلامى جز با مراقبت، پايدار نمى ماند و هر آنچه پابرجايى نظام بسته به آن باشد به ضرورت و براهت عقلى واجب است. بنابراين مراقبت كامل و همه جانبه، بر رئيس حكومت، واجب ولازم است. اين همان واجبى است كه پيامبراكرم و نيز جانشين او اميرمومنان به شهادت نمونه هايى كه پيش تربيان شد ازآن فروگذار نكرده اند چنان كه رسول خدا در سريه ها و غزوه هاى گوناگونى، براى خود،مراقب و جاسوس برگزيد. افرادى مانند بسيسه در بدركبرى،انس و مونس و حباب بن منذر در غزوه احد، حذيفه در غزوه خندق، بريده بن حصيب اسلمى در غزوه مريسيع،بسربن سفيان درغزوه حديبيه و جز اينها درغزوه ها وسريه هاى ديگر.

على(ع) نيز بر ضد مخالفان، پيمان شكنان و آنهايى كه از در جنگ با او وارد شدند جاسوس ها و مراقبانى قرار داد، از جمله در نامه اى به قثم بن عباس (كارگزارش در مكه)نوشت:
جاسوس ما در مغرب در نامه اى به من خبرداده گروهى از شاميان به سوى موسم (مناسك حج) فرستاده شده اند... با تمام توان چون كوهى از خرد و دورانديشى بپاخيز!((161))

نيز پس از فرار خريت از قبيله بنى ناجيه به سوى بصره، خطاب به كارگزارانش نوشت:
افرادى از ما كه شمارى نيز به دنبال آنها هستند گريخته اند. به گمان ما به سمت شهرهاى بصره حركت كرده اند. ازساكنان شهر خويش پيرامون آنها پرس و جو و تحقيق كن و در هر ناحيه از سرزمينت، جاسوس هايى برآنان بگمار. ازآن پس هرخبرى ازآنان به دست آوردى براى من بنويس. والسلام ((162))

از روايات و نمونه هاى پيش گفته نيز برمى آيد كه قوه مجريه(كارگزاران) موردمراقبت قرار گرفته اند چنان كه على(ع) آن گاه كه توسط جاسوسان خود از حال كارگزارانش با خبر مى شود با فرستادن نامه هايى آنان را تهديد و درعين حال نصيحت مى كند. از جمله عبدالله بن عباس، منذربن جارود، ابوموسى اشعرى، زياد بن ابيه، عثمان بن حنيف، مصقله بن هبيره، كعب بن مالك و... را مى توان نام برد.

افزون براين، روايات ياد شده نشان مى دهد قاضيان و شاهدان نيز مورد مراقبت بوده اند:
1. نقل شده: هنگامى كه اميرمومنان، انحراف شريح را در قضاوت ديد به او فرمود: «كجا مى روى اى شريح! درچنين امرى اين گونه حكم مى كنى!» ((163))

2. روايت شده: از پيامبراكرم شخصى به عنوان مدعى، شاهدانى نزد پيامبر اكرم آورد كه حضرت از خوبى يا بدى آنها آگاه نبود. از اين رو از شاهدان پرسيد: «از كدام قبيله هستيد؟» آنها پاسخ گفتند. فرمود: «جاى كسب و كار شما كجاست؟» جواب دادند. فرمود: «منزل شما كجاست؟» پاسخ دادند. آن گاه طرفين دعوا و شاهدان را پيش روى خود،برپا نگاه داشت و امر فرمود نام هاى مدعى (خواهان)، مدعى عليه (خوانده شده) و شاهدان و آنچه بدان شهادت دادند نگاشته شود. پس از آن، رسول خدا(ص) نوشته ها راجداگانه به دو تن از ياران برگزيده اش سپرد و فرمود: «هر يك از شما به گونه اى كه نفر ديگر پى نبرد به سوى قبيله، جاى كسب و كار (پاتوغ) و خانه آنان برود و درباره آنهاپرس و جو نمايد». آن دو نيز همين كار را انجام دادند... ((164))

از سوى ديگر، ترغيبى كه در روايات پيشين در مورد وجود جانشين و خبردهنده آمده، بيانگر آن است كه معاون و جانشين مى تواند از حالت هاى شخصى افراد با خبرباشد، تا به هنگام نياز، مقام بالاتر را آگاه سازد و اين به مصلحت نظام ارتباط پيدامى كند نه مصلحت افراد.

پيامبر اكرم و امامان معصوم نيز در همين راستا، فساد پراكنى تباهكاران را زير نظر داشتند و آماده بودند تا اشكال ها و شبهاتى را كه از سوى كفار و منافقان وارد مى شد، باحكمت و اندرز نيكو، كم سو و كم فروغ نمايند.

روى هم رفته، مراقبت و محافظت از هرمقامى از مناصب جامعه اسلامى كه درحفظنظام و دولت اسلامى نقشى برجسته دارد امرى واجب و لازم است. اين مراقبت، بسته به مقدماتى، همچون «تجسس» است. بنابراين وجود تجسس درنظام اسلامى بى هيچ سخن،امرى لازم و بايسته است چنان كه سيره پيامبر اكرم و روش جانشين برحق آن حضرت و سفارش آنها به انجام تجسس، به روشنى گواه سخن ماست.

البته جواز تجسس، تنها، در امور مربوط به نظام نيست، بلكه ممكن است فراتر از اين موارد، در آن جايى كه مصلحت موجود در تجسس، از مفسده آن مهم تر باشد،نيزوجود داشته باشد مانند آن كه حفظ نفس محترمى وابسته به تجسس از حالات شخص ديگر باشد.

از اين رو در تزاحم (تنگاتنگى) ميان حرام بودن تجسس و وجود مصلحت ديگر، معيار، «اهم» بودن است. پس آن كه مهم تر است، پيش تر است. چنان كه فقيهان در باب غيبت به پاره اى از اين موارد اشاره كرده اند ازجمله: دفع ضرر از نفوس، پالايش روايات از اخبار فاسقان و فاجران، بركندن ريشه فساد همانند فساد پراكنى بدعت گذارانى كه بيم گمراه سازى مردم از سوى آنان مى رود، رد آن كه نسبى را به دروغ به خود بسته، حفظ نواميس و اموال كلان، نجات ستمديده، و تربيت اهل خانه و فرزندان، چنان كه در روايتى به نقل از حسين بن موسى بن جعفر(ع) به اين موارد اشاره شده است. ((165))

ارتكاب مقدمات حرام با هدف تجسس

حرمت تجسس هنگام تزاحم با اهم، «شانى» است نه «فعلى» در نتيجه، تجسس جايز است، البته درصورتى كه ازمقدمات حلال برخوردار باشد و گرنه تجسس با ارتكاب مقدمات حرام جايز نيست. آرى چنانچه تحقق اهم وابسته به تجسس باشد و اين تجسس، به ارتكاب مقدمات حرام وابسته باشد، در اين جا نيز حرمت ارتكاب مقدمات،شانى است درنتيجه، براى حفظ اهم و به حكم عقل، انجام مقدمات جايز خواهد بود.

روايتى از اميرمومنان اين مطلب را تقويت و تاييد مى كند. حضرت در گفتگوى خود با زنى كه نامه حاطب بن ابى بلتعه خطاب به اهل مكه را ميان موهاى بافته اش پنهان ساخته بود، فرمود: به خدا سوگند چنانچه نامه را بيرون نياورى حجاب از سرت برمى گيرم و بعد، گردنت را مى زنم. ((166))

بر اين مبنا كه تحقق مقدمه، تنها، در سربرهنه كردن زن به دست يك اجنبى ونامحرم است و نيز براين مبنا كه كشف و روشن ساختن معلوم اجمالى نيز تجسس به شمارمى آيد زيرا آن حضرت از وجود نامه با خبر بود.

همچنين اميرمومنان درباره زنى كه فرزندى بچه خويش را انكار مى كرد تا او را از ارث محروم سازد، فرمود:
قنبر كجاست؟ قنبر پاسخ داد: بله، سرورم. حضرت فرمود: برو و آن زن را به مسجد رسول الله بياور. قنبر رفت و زن را پيش روى امام حاضر ساخت. حضرت به او فرمود:واى بر تو! از چه روى فرزندت را انكار نمودى؟ گفت: اى اميرالمؤمنين! من باكره هستم و فرزندى ندارم و هيچ بشرى نزديك من نيامده است! امام به او فرمود: سخن كوتاه كن. من پسرعموى بدر تمام هستم! منم روشنى بخش تاريكى ها و ابهام ها! بدان كه جبرئيل داستان تو را برايم بازگو كرده است. زن گفت: مولاى من! مامايى حاضر فرما تامرا بنگرد كه آيا دوشيزه اى شوهر نديده ام يا نه. ماماى كوفه را حاضر نمودند. هنگامى كه زن با ماما روبه رو شد، دستبندى را كه بربازويش بود به او بخشيد و گفت:
گواهى بده كه من دخترم. سپس ماما بيرون شد و خطاب به على(ع) گفت: سرورم! او دختر است، حضرت فرمود: دروغ گفتى اى پيرزن! قنبر! او را تفتيش كن و النگو را از او بگير.قنبر مى گويد: دستنبد را از شانه او بيرون كشيدم.((167))

روشن است كه نگاه ماما به شرمگاه زن يا سودن او كارى حرام و ناپسند است. همچنين، بازرسى پيرزن از سوى قنبر همراه بانگاه و لمس او، حرام است. مگر آن كه گفته شود: تفتيش، تنها با نگاه قنبر و لمس كردن او نيست بلكه ممكن است به وسيله زن ديگرى انجام گرفته باشد. همچنين، عبارت «فاخرجته من كتفها» تنها، دال براين نيست كه قنبر دستبند را بيرون آورده است، بلكه گمان آن هست كه خود ماما النگو را بيرون آورده باشد.

از سوى ديگر، حلال ساختن حرام ها، تنها به بهانه نياز و بستگى هر خواسته اى به اين امر، جايز نيست، چنان كه مشهور است:
«هدف وسيله را توجيه مى كند» و مستكبران وكفار هم، اساس كار خويش را برآن نهاده اند، بلكه حلال ساختن، تنها، درجايى است كه تحقق يك امر اهم كه شارع راضى به ترك و اهمال آن نيست بسته به ارتكاب پاره اى حرام ها باشد همانند حفظ نظام اسلامى يا پاسدارى از دين و مانند اين دو، نه هر مقصود و خواسته اى و چنانچه مقصود و مطلوب، از مواردى كه شارع راضى به ترك آن نيست نباشد يا در زمره اهداف باطل و ناچيز باشد، ديگر، عبارت معروف «هدف وسيله را توجيه مى كند» به هيچ روى از اطلاق برخوردار نيست و در اين مورد به كارنمى آيد.

دربحث ما (جاسوسى) هرگاه ارتكاب پاره اى حرام ها در آن جايى كه مقدمات كار، تنها، امور حرام هستند سبب ضعيف شدن دين و ايمان شخص انجام دهنده شود،ارتكاب اين امر براى او جايز نخواهد بود بلكه بايد اين كار را به جاسوس ديگرى واگذارد.

هرگاه تحقق غرض اهم، تنها، به تجسس با انجام مقدمه حرام وابسته باشد، لازم است به مقدار ضرورت بسنده شود و ارتكاب زايد برآن جايز نيست، چرا كه «ضرورت»به اندازه خودش تعيين مى شود [تا اندازه اى كه ضرورت برطرف نشده باشد].

درهمين فرض، چنانچه شخص درحال انجام مقدمه حرام متوجه شود تحقق مقدمه، منحصر در انجام كار حرام نيست، ادامه فعل حرام، جايز نيست، و اگر يقين داشته باشدارتكاب مقدمه، سبب سست شدن اعتقاد و ايمان دينى او مى شود هر چند مافوق و رئيس او دستور داده باشد انجام مقدمه براى او جايز نيست، زيرا علمش براى اوحجت وبرهانى روشن است و دراساس، رئيس او نيز مجاز نيست وى را بر اين كار وادارد چه آن كه هيچ طاعتى براى بنده در معصيت و نافرمانى خالق نيست.

آگاه كردن كفار از اسرار نظام اسلامى، براى ماموران و جاسوسان جايز نيست، مگر ناچار شوند، البته تا آن جا كه افشاى اسرار، اساس اسلام و مسلمانان را به خطر نيندازدوگرنه به خاطر حفظ اسلام و مسلمانان، بازهم جايز نخواهد بود.

سوال: چنانچه جاسوس اسير، يقين داشته باشد ياراى ايستادگى برابر فشارهاى بى امان و آزارهاى كفار را ندارد و افشاى اسرارى كه نزد اوست، مى تواند اسلام ومسلمانان را با خطر جدى روبه رو سازد آيا در اين صورت يا در فرض احساس خطرنسبت به شخص پيامبر و جانشين ايشان، خودكشى براى او جايز است يا خير؟

جواب: دو گونه مى توان به اين پرسش پاسخ گفت:
الف) با هدف دفع خطر اهم، جايز است.