|
سپس
على(ع) به او فرمود: واى برتو! پيش بيا تا درباره
سنت ها و احكام شريعت با تو بحث و گفتگو كنم و آنها
را براى تو بازگونمايم و پرده ذهن تو را برامورى از
حق كه من به آنها از تو داناترم بگشايم شايد آنچه
را هم اكنون منكرى بازشناسى و از آنچه برآن چشم
بسته اى و به آن علم ندارى آگاه گردى. خريت
گفت: فردا نزد تو مى آيم.فرمود: بيا، اما مراقب باش
شيطان تو را نفريبد... پس از
آن، خريت از پيش حضرت برخاست و به سوى خاندان و
كسانش روان شد. عبدالله
بن قعين مى گويد: [سخن
كه بدين جا رسيد ديگر] چيزى نگفتم از آن حضرت فاصله
گرفتم و اندكى نزددوستانم نشستم. آن گاه حضرت روبه
من فرمود: نزد من بيا. نزديك رفتم بارويى گشاده
فرمود: به منزل آن مرد برو، ببين چه مى كند. كمتر
روزى بوده كه اين مردتا اين ساعت نزد ما نيامده
باشد. به
خانه او رفتم ناگهان ديدم هيچ كس (نه خريت و نه آن سى
نفر) در منزل او نيستند... به سوى اميرالمؤمنين آمدم.
حضرت تا مرا ديد فرمود: زيركى به خرج دادند و
ماندنديا ترسيدند و رفتند؟ گفتم: رفته اند. امام
فرمود: خدا نابودشان كند، همان گونه كه قوم ثمود از
رحمت او دور گشتند... به زودى براى آن دسته از
كارگزارانم كه هم اكنون با من هستند و ماموريتشان
درميان آنها (گريختگان) است، نامه اى خواهم نوشت. آن گاه نامه اى دريك نسخه به اين مضمون براى كارگزاران نگاشت و فرستاد: ازبنده خدا، على اميرالمؤمنين به هركارگزارى كه اين نامه بر او خوانده مى شود: و اما افرادى ازما كه شمارى نيز به دنبال آنها هستند، گريخته اند به گمان ما به سمت شهرهاى بصره حركت كرده اند. از ساكنان شهر خويش پيرامون آنها پرس و جو و تحقيق كن و در هرناحيه از سرزمينت جاسوس هايى بر آنان بگمار. از آن پس هر خبرى از آنان به دست آوردى، براى من بنويس. والسلام.((108)) 14.
امام على(ع) به كعب بن مالك مى نويسد: براساس اين روايت مى توان
براى نظارت بر كارگزاران، جاسوس گمارد. 15.
ابن ابى شيبه دركتاب خود از قول ابوالجهم قرشى نقل
مى كند: اين روايت نشان مى دهد كه
تنها، گمان پيوست با دشمنان و مخالفان، آن هم
باپشتوانه ادله برحق، جداى از هر دليل ديگر، براى
جواز تجسس كافى است. 16.
حاطب بن ابى بلتعه نامه اى خطاب به اهالى مكه نوشت
تا آنها را از تصميم رسول خدا(ص) براى فتح مكه با
خبرسازد. وى
نامه را به زنى سياه سپرد تا پس ازورود به شهر، به
وسيله آن از مردم اخاذى كرده و باج بگيرد. همچنين
مزدى براى آن زن تعيين كرد تا نامه را به گروهى از
اهل مكه كه براى او معرفى نمود برساندو دستور داد تا
ازبيراهه برود.
پيامبر با نزول وحى از ماجرا آگاه شد. آن گاه اميرالمؤمنين را نزد خود خواند و
به او فرمود: پس از
آن، پيامبر زبيربن عوام را خواست و به او فرمود: «در
اين كار با على بن ابى طالب همراه شو». آن دو از
بيراهه حركت كردند تا زن را يافتند. زبير پيش دستى
كرد و اززن درباره نامه اى كه همراه داشت پرسيد. زن
نامه را انكار كرد و قسم خورد كه چيزى همراه او نيست
و به گريه افتاد. زبير گفت: «اى اباالحسن! نامه اى با او نمى بينم. به سوى رسول خدا بازگرديم تا او را از بى گناهى اين زن با خبر سازيم.» اميرالمؤمنين فرمود: «رسول خدا(ص) به من خبر داده كه همراه آن زن نامه اى است و دستور داده آن را از اوبستانم. حال تو مى گويى نامه اى نزد اونيست!» آن گاه شمشير را از نيام بيرون كشيد و نزديك آن زن آمد وخطاب به او فرمود: «قسم به خدا چنانچه نامه را بيرون نياورى حجاب از سرت بر مى دارم آن گاه گردنت را خواهم زد». زن گفت: «حال كه چاره اى جز اين نيست اى پسر ابوطالب! رويت را از من برگردان». حضرت رويش را برگرداند.آن گاه آن زن پوشش را از سرش برداشت و نامه را از لاى موهاى بافته اش بيرون كشيد. اميرالمؤمنين نامه را از وى گرفت و نزد رسول خدا برد.((111)) در
نقل بيهقى آمده: در هر صورت [چه لفظ
«تفتيش» در روايت موجود باشد و چه نباشد] درصدق
مفهوم تفتيش و تجسس همين بس كه جز پيامبر و على(ع)
شخص ديگرى از اين ماجراآگاه نبود. 17.
مورد ديگرى كه گماردن جاسوس را به اثبات مى رساند
[و آن را جايز مى شمارد] توبيخ ها و تهديدهايى است
كه از مولايمان اميرالمؤمنين نسبت به
كارگزارانش است واين حاكى از وجود خبررسانى از سوى
جاسوسان آن حضرت است كه به چند نمونه آن اشاره
مى شود: الف)
على(ع) به عثمان بن حنيف كارگزارش در بصره چنين
نگاشت: اى پسر حنيف! به من خبر رسيده مردى از جوانان بصره تو را به ميهمانى دعوت نموده است و تو شتابان به سوى آن روان شده اى. خوراك هاى گوارا [برايت تدارك ديده اند] و كاسه هاى بزرگ [پر از غذا] پيش مى آورده اند و من گمان نمى بردم بر سر سفره كسانى بنشينى كه تهى دستانشان را فراموش كرده اند و توانگرانشان رافراخوانده اند. ((113)) ب) امير مومنان در
نامه اى به يكى از كارگزاران خويش مى نويسد: ج) اميرالمؤمنين خطاب به
مصقله بن هبيره كارگزارش در اردشير خره ((115))
مى نويسد: د)
هنگامى كه معاويه به زياد بن ابيه نامه اى نوشت تا
او را به نيرنگى با خود همراه سازد، اميرالمؤمنين
خطاب به زياد چنين نوشت: ه) زمانى كه
اميرالمؤمنين مردم را به جنگ با اصحاب جمل فراخواند
با خبرشد كه ابوموسى اشعرى كارگزار امام در كوفه
مردم را از حركت به سوى آن حضرت بازمى دارد [و آنها
را سست مى كند اين بود كه] در نامه اى به او نوشت: شايد
منظور از عبارت «هم به سود تو و هم برضد توست» اين
باشد كه تشويق مردم به نشستن و بازماندن، در ظاهر به
سود توست اما در واقع به زيان تو مى باشد، و چه
بسااشعرى اين مطلب را از على(ع) پنهان داشته و به
همين جهت آگاهى آن حضرت از اين امر مى بايد از راه
تجسس و تفتيش ممكن شده باشد. و)
وقتى على(ع) فهميد منذر بن جارود عبدى در بخشى از
اختياراتى كه به وى داده پيمان شكنى و خيانت كرده به
او نوشت: شايد سخن آن حضرت
«ناگاه از تو خبر» رسيد درپى خبررسانى جاسوسان امام
بوده باشد. ز)
هنگامى كه به اميرالمؤمنين خبر رسيد كه محمد بن
ابوبكر كارگزار آن حضرت در مصر از بركنارى خويش و
جايگزينى مالك اشتر غمگين و اندوهناك گشته، به
وى چنين نوشت: با خبر شدم كه از واگذارى مسووليت خويش به مالك اشتر خشمگين و ناراحت گشته اى. من چنين نكردم تا كوشش تو را از تو بگيرم يا تلاش بيش از حد از تو بخواهم.اينك نيز كه نفوذ و قدرت را [در مصر] از تو بازستانده ام، در جايى به تو حكومت خواهم داد كه گرفتارى و دل مشغولى اش كمتر باشد و ولايت برآن جا، تو را خوش ترآيد. ((120)) روشن است كه خشم، به صورت آشكارا نبوده، زيرا
تناسبى با شان محمد بن ابوبكر ندارد. از اين رو خبر
رسانى در مجموع از امرى پوشيده و مخفى صورت
گرفته است. ح)
ابوالاسود دؤلى جانشين عبدالله بن عباس در بصره در
نامه اى به على(ع) خبر داد: عبدالله ده هزار درهم
از بيت المال برداشته است. امام در نامه اى به او
دستور داد آنهارا برگرداند، اما وى از اين كار
سرباز زد. باز آن حضرت در نامه اى قسم ياد كرد و به
او فرمود: «به
يقين آنها را بازمى گردانى.» پس از چندى كه عبدالله
بن عباس تمام پول ها يا بيشتر آن را برگرداند،
على(ع) در نامه اى به او چنين نگاشت:
از آن پس ابن عباس پيوسته مى گفت: در جاى ديگر گفته شده: اين روايت نشان
دهنده پذيرش و خشنودى اميرالمؤمنين از خبررسانى
[پنهانى] جانشين عبدالله بن عباس و برانگيختن او به
اين كار است، بلكه اين كار را امرى لازم شمرده است.
از اين رو بر معاونان مسوولان است كه چشم دار مهتران
باشند و اشتباه هاى آنان را گزارش دهند. ط)
على(ع) به قثم بن عباس كارگزارش در مكه مى نويسد: ى) ابن ابى الحديد
از كتاب غارات روايت مى كند: 18.
از جمله دليل هاى ديگر بر جواز به خدمت گرفتن
جاسوس، اقدام هاى پيامبر اكرم در اين زمينه است.
روايت شده كه آن حضرت افرادى را براى كسب خبر
درموردچگونگى كار كرد دشمنان، در بيرون از
سرزمين هاى اسلامى و زير نظر داشتن تحركات لشكرى
واسرار آنها مى فرستاد موارد، دراين زمينه بسيار
است كه به شمارى از آنهااشاره مى شود: ابن
هشام در بيان سريه عبدالله بن جحش مى آورد: هنگامى كه نامه را خواندى حركت كن تا دركنار نخلى ميان مكه و طائف فرود آيى. آن جا دركمين قريش باش تا خبرهاى آنها را به مردم برسانى. تا نگاه عبدالله بن جحش به نامه افتاد گفت: به روى چشم. آن گاه به همراهانش گفت: رسول خدا(ص) دستور داده به سوى نخلى حركت كنم و آن جا در كمين قريش بمانم تا خبرى از آنها به پيامبر برسانم. ((125)) روايت به روشنى بيانگر به
خدمت گرفتن جاسوس براى آگاهى از تحركات دشمن است. گزيده اى
از روايت واقدى از ماجراى غزوه بدركبرى چنين است: آن دو
در «نخبار» بر «كشد جهنى» وارد شدند وى آن دو را
فرود آورد و پناه داد. آنها درنهان نزد او ماندند تا
كاروان [از آن جا] گذشت... آن دو به كاروانيان و بار
آنها چشم دوخته بودند كه افراد قافله گفتند: اى
كشد! از جاسوسان محمد(ص) كسى رانديدى؟ گفت: پناه
برخدا! جاسوسان محمد كجا و نخبار كجا! پس از آن،
كاروان شبانگاهان به حركت خود ادامه داد اما طلحه
بن عبيدالله و سعيد بن زيد تا صبح همان جا ماندند
سپس بيرون رفتند. كشد، نيز در حالى كه مراقب آنها
بود به راه افتاد... در «تربان» به پيامبر رسيدند و ماجرا را به آگاهى ايشان رساندند... پس از آن، كشد، نيز بر پيامبر وارد شد و خبر داد كه آنها را پناه داده است. رسول خدا نيز براى او عمرى دراز همراه باسلامتى آرزو كرد... ((126)) روايت
بيانگر آن است كه وجود عامل نفوذى درميان دشمن و
گماردن جاسوس براى آگاهى از اقدامات دشمن هر چند در
امور اقتصادى امرى جايز، بلكه لازم و واجب است. در
صحيح مسلم از زبان انس بن مالك روايت شده: اين روايت نيز
نشانگر گماردن جاسوس نسبت به تحركات دشمن است هرچند
اين تحركات در امور اقتصادى باشد. واقدى
در بيان ماجراى غزوه احد مى نويسد: مغازى
نيز در روايت غزوه احد مى نگارد: ابن هشام دربيان غزوه احد و
پس از نقل به حركت درآمدن قريش مى نويسد: در
كتاب «تراتيب الاداريه» به نقل از كتاب
«استيعاب» و درباره روايات مربوط به عباس بن
عبدالمطلب عموى رسول خدا آمده: ابن
هشام درباره غزوه خندق چنين روايت مى كند: و
كوتاه سخن آن كه حذيفه رفت و از آنچه مى خواست آگاه
شد و پيامبر را از آن با خبر ساخت. واقدى
در نقل ماجراى غزوه خندق مى نويسد: واقدى همچنين در جاى ديگر
مى نويسد: در
مجمع البيان، در بيان چگونگى غزوه حديبيه مى آورد: در
تفسير نور الثقلين از امالى شيخ و با سند او از
حلبى، در تفسير سخن پروردگار: «والعاديات ضبحا» ((136)) و
از زبان امام صادق(ع) روايت شده است: ابن سعد در «طبقات»
مى آورد: جز اينها موارد ديگرى نيز وجود دارد. از جمله افرادى مانند عاصم بن ثابت و بشر بن سفيان و اميه بن خويلد كه رسول خدا آنان را به مكه فرستاد تا به تجسس و كسب خبردر باره قريش بپردازند. ((139)) اينها
پاره اى از آثار و نصوص فراوانى است كه همگى بر
مطلوب بودن تجسس و گرفتن جاسوس دلالت دارند. نقباء و عرفاء
«نقيب» برابر تصريح لغت شناسان، به معناى گواه و ضامن قوم، و شخصى است كه از
احوال آنها آگاه است. در صحاح است كه نقيب مترادف «عريف» است و آن، همان گواه و ضامن قوم است. ((140)) عريف نيز هم معناى نقيب است، و او كسى است كه در رتبه، پس از رئيس قراردارد.((141)) ابن اثير مى گويد: نقباء جمع نقيب است و او همان دانا و مهتر قوم است كه مقدم بر آنهاست و اخبار آنها را مى داند و از احوال آنها تفتيش مى كند. ((142)) از
تعبيرهاى پيش گفته به دست مى آيد كه وظيفه نقيب و
عريف (سرپرست) اگر چه تنها، تفتيش نيست ولى همان
گونه كه صاحب نهايه به آن تصريح دارد از آن
بيرون هم نيست. بنابراين
تعبيرهايى كه وارد شده و به كارگيرى سرپرست و مهتر
را ترغيب مى كند،سربسته، نشان دهنده ترغيب و تشويق
به تفتيش و تجسس است. دراين زمينه روايات بسيارى
وجود دارد كه ماگوشه اى از آنها را دراين مجال
مى آوريم: 1. ابن
هشام مى آورد: 2. ابو داود از رسول خدا نقل
مى كند: 3. در وسائل الشيعه به نقل از
صدوق و با سند او از امام صادق(ع) و ايشان از
پدرانشان از رسول خدا(ص) آمده: 4. در دعائم از اميرالمؤمنين روايت مى كند: غير از اينها روايات
گوناگونى وجود دارد كه هم تشويق كننده است و هم
هشداردهنده! ازيك سو با توجه به ضرورت وجود مراقبت و
خبرگيرى، در اداره جامعه اسلامى به شيوه درست،
امرى است مورد نياز و درخور ترغيب و از سوى ديگر به
اعتبار آن كه ممكن است اين امر دستخوش خطر و تجاوز
گردد، شايسته پرهيز اگر چه بروز اين حالت ها تنها
در عرافه(سرپرستى و مراقبت) نيست، بلكه درتمامى
مناصب ومسووليت هاى عمومى، همين امر جارى و حاكم
است و دراين، ترديدى نيست. ازسوى
ديگر، مصلحت گماردن نقيب و عريف پوشيده نيست، چه آن
كه با وجود اينها،ارتباط ميان مردم و حاكمانشان
ورئيس حكومت تنگاتنگ و نزديك مى گردد به گونه اى
كه رئيس به سهولت ازحال زير دست خود آگاه مى شود و
كاركنان و پايين دستان قادرخواهند بود با رئيس خود
درارتباط باشند. ترغيبات عامه ترغيبات عامه بسيار است كه به پاره اى از آنها اشاره مى شود: 1.
اميرالمؤمنين به لشكرى كه روانه دشمن كرد چنين
سفارش فرمود: 2. هنگامى كه اميرالمؤمنين
زيادبن نضر را به فرماندهى پيشتازان لشكرى كه آهنگ
صفين داشت برگزيد، خطاب به او فرمود: 3.
اميرمومنان در كارزار صفين به عبدالله بن بديل
چنين دستور فرمود: 4. شيخ طوسى در «امالى» از
امام صادق(ع) روايت كرده: 5. پيامبر اكرم هنگامى كه اسامة بن زيد را به فرماندهى لشكرى كه آهنگ پيكار با روميان داشت برگزيد، به او سفارش فرمود: راهنمايانى با خود همراه كن و جاسوس ها وطلايه دارانى پيشاپيش خود روانه ساز. ((151)) 6. قاضى نعمان بن محمد دركتاب دعائم از امام على(ع) روايت مى كند كه حضرت براين باور بود كه ديده بانان و پيشتازان مى بايد پيشاپيش سپاه روانه شوند وفرمود: رسول خدا در سال حديبيه، پيش از خود، جاسوسى از قبيله خزاعه را روانه كرد. ((152)) 7. ابن اعثم نقل
مى كند كه امام حسين(ع) در سخنى خطاب به برادرش ابن
حنفيه فرمود: 8.
«آمدى» از اميرمومنان مى آورد: 9.
امام على(ع) آن هنگام كه حذيفه را حاكم خود در مداين
قرار داد در نامه اى به او چنين نگاشت: 10. بلاذرى در «انساب
الاشراف» مى نويسد: على(ع) آن گاه كه ابوالاسود
دؤلى آن حضرت را از خيانت كارگزارش با خبر كرد، به
او (دؤلى) چنين نوشت: 11.
على(ع) در پيمان نامه خويش به مالك اشتر فرمود: 12. رسول خدا در فرمانى و
درضمن بيان آنچه براى حاكم درباره جانشينان،
وزيران و معاونان او سزاوار است، خطاب به منصوب
خويش فرمود: 13. امام على(ع)
دربيان آنچه لازم است حاكم در باره كاركنان و زير
دستانش رعايت كند، خطاب به مالك اشتر فرمود: 14. پيامبراكرم در
فرمانى به اميرمومنان و در بيان امورى كه لازم است
حاكم در باره كاركنان و زير دستانش رعايت كند،
فرمود: چهارچوب تجسس
روشن است كه نظام اسلامى از اركانى، تشكيل مى يابد از جمله: قوه مقننه، قوه
قضائيه، قوه مجريه، نيروى دفاعى و جنگى براى رويارويى با كفار و منافقان وپيمان
شكنان،مراكز فرهنگى چون دانشگاه ها و حوزه هاى علميه و موسسه هاى اقتصادى. پاسدارى
از اين اركان اقتضا مى كند كه رئيس حكومت برتمامى
آنها نظارت و مراقبت كامل داشته باشد خواه از جانب
خود يا از راه هاى ديگر. و اين به سبب محافظت ازنظام
اسلامى است كه از واجب ترين واجب ها ومهم ترين امور
است. عقل به اين امرحكم مى كند چه آن كه نظام اسلامى
جز با مراقبت، پايدار نمى ماند و هر آنچه
پابرجايى نظام بسته به آن باشد به ضرورت و براهت
عقلى واجب است. بنابراين مراقبت كامل و همه جانبه،
بر رئيس حكومت، واجب ولازم است. اين همان واجبى است
كه پيامبراكرم و نيز جانشين او اميرمومنان به
شهادت نمونه هايى كه پيش تربيان شد ازآن فروگذار
نكرده اند چنان كه رسول خدا در سريه ها و
غزوه هاى گوناگونى، براى خود،مراقب و جاسوس
برگزيد. افرادى مانند بسيسه در بدركبرى،انس و مونس
و حباب بن منذر در غزوه احد، حذيفه در غزوه خندق،
بريده بن حصيب اسلمى در غزوه مريسيع،بسربن سفيان
درغزوه حديبيه و جز اينها درغزوه ها وسريه هاى
ديگر. على(ع)
نيز بر ضد مخالفان، پيمان شكنان و آنهايى كه از در
جنگ با او وارد شدند جاسوس ها و مراقبانى قرار داد،
از جمله در نامه اى به قثم بن عباس (كارگزارش در
مكه)نوشت: نيز
پس از فرار خريت از قبيله بنى ناجيه به سوى بصره،
خطاب به كارگزارانش نوشت: از روايات و نمونه هاى پيش
گفته نيز برمى آيد كه قوه مجريه(كارگزاران)
موردمراقبت قرار گرفته اند چنان كه على(ع) آن گاه
كه توسط جاسوسان خود از حال كارگزارانش با خبر
مى شود با فرستادن نامه هايى آنان را تهديد و
درعين حال نصيحت مى كند. از جمله عبدالله بن عباس،
منذربن جارود، ابوموسى اشعرى، زياد بن ابيه، عثمان
بن حنيف، مصقله بن هبيره، كعب بن مالك و... را
مى توان نام برد. افزون
براين، روايات ياد شده نشان مى دهد قاضيان و
شاهدان نيز مورد مراقبت بوده اند: 2. روايت شده: از پيامبراكرم شخصى به عنوان مدعى، شاهدانى نزد پيامبر اكرم آورد كه حضرت از خوبى يا بدى آنها آگاه نبود. از اين رو از شاهدان پرسيد: «از كدام قبيله هستيد؟» آنها پاسخ گفتند. فرمود: «جاى كسب و كار شما كجاست؟» جواب دادند. فرمود: «منزل شما كجاست؟» پاسخ دادند. آن گاه طرفين دعوا و شاهدان را پيش روى خود،برپا نگاه داشت و امر فرمود نام هاى مدعى (خواهان)، مدعى عليه (خوانده شده) و شاهدان و آنچه بدان شهادت دادند نگاشته شود. پس از آن، رسول خدا(ص) نوشته ها راجداگانه به دو تن از ياران برگزيده اش سپرد و فرمود: «هر يك از شما به گونه اى كه نفر ديگر پى نبرد به سوى قبيله، جاى كسب و كار (پاتوغ) و خانه آنان برود و درباره آنهاپرس و جو نمايد». آن دو نيز همين كار را انجام دادند... ((164)) از
سوى ديگر، ترغيبى كه در روايات پيشين در مورد وجود
جانشين و خبردهنده آمده، بيانگر آن است كه معاون و
جانشين مى تواند از حالت هاى شخصى افراد با
خبرباشد، تا به هنگام نياز، مقام بالاتر را آگاه
سازد و اين به مصلحت نظام ارتباط پيدامى كند نه
مصلحت افراد. پيامبر
اكرم و امامان معصوم نيز در همين راستا، فساد
پراكنى تباهكاران را زير نظر داشتند و آماده بودند
تا اشكال ها و شبهاتى را كه از سوى كفار و منافقان
وارد مى شد، باحكمت و اندرز نيكو، كم سو و كم فروغ
نمايند. روى
هم رفته، مراقبت و محافظت از هرمقامى از مناصب
جامعه اسلامى كه درحفظنظام و دولت اسلامى نقشى
برجسته دارد امرى واجب و لازم است. اين مراقبت، بسته
به مقدماتى، همچون «تجسس» است. بنابراين وجود
تجسس درنظام اسلامى بى هيچ سخن،امرى لازم و بايسته
است چنان كه سيره پيامبر اكرم و روش جانشين برحق
آن حضرت و سفارش آنها به انجام تجسس، به روشنى گواه
سخن ماست. البته
جواز تجسس، تنها، در امور مربوط به نظام نيست، بلكه
ممكن است فراتر از اين موارد، در آن جايى كه مصلحت
موجود در تجسس، از مفسده آن مهم تر باشد،نيزوجود
داشته باشد مانند آن كه حفظ نفس محترمى وابسته به
تجسس از حالات شخص ديگر باشد. از اين رو در تزاحم (تنگاتنگى) ميان حرام بودن تجسس و وجود مصلحت ديگر، معيار، «اهم» بودن است. پس آن كه مهم تر است، پيش تر است. چنان كه فقيهان در باب غيبت به پاره اى از اين موارد اشاره كرده اند ازجمله: دفع ضرر از نفوس، پالايش روايات از اخبار فاسقان و فاجران، بركندن ريشه فساد همانند فساد پراكنى بدعت گذارانى كه بيم گمراه سازى مردم از سوى آنان مى رود، رد آن كه نسبى را به دروغ به خود بسته، حفظ نواميس و اموال كلان، نجات ستمديده، و تربيت اهل خانه و فرزندان، چنان كه در روايتى به نقل از حسين بن موسى بن جعفر(ع) به اين موارد اشاره شده است. ((165)) ارتكاب مقدمات حرام با هدف تجسس
حرمت تجسس هنگام تزاحم با اهم، «شانى» است نه «فعلى» در نتيجه، تجسس جايز
است، البته درصورتى كه ازمقدمات حلال برخوردار باشد و گرنه تجسس با ارتكاب
مقدمات حرام جايز نيست. آرى چنانچه تحقق اهم وابسته به تجسس باشد و اين تجسس،
به ارتكاب مقدمات حرام وابسته باشد، در اين جا نيز حرمت ارتكاب مقدمات،شانى است
درنتيجه، براى حفظ اهم و به حكم عقل، انجام مقدمات جايز خواهد بود. روايتى از اميرمومنان اين مطلب را تقويت و تاييد مى كند. حضرت در گفتگوى خود با زنى كه نامه حاطب بن ابى بلتعه خطاب به اهل مكه را ميان موهاى بافته اش پنهان ساخته بود، فرمود: به خدا سوگند چنانچه نامه را بيرون نياورى حجاب از سرت برمى گيرم و بعد، گردنت را مى زنم. ((166)) بر اين مبنا كه تحقق مقدمه،
تنها، در سربرهنه كردن زن به دست يك اجنبى ونامحرم
است و نيز براين مبنا كه كشف و روشن ساختن معلوم
اجمالى نيز تجسس به شمارمى آيد زيرا آن حضرت از
وجود نامه با خبر بود. همچنين
اميرمومنان درباره زنى كه فرزندى بچه خويش را انكار
مى كرد تا او را از ارث محروم سازد، فرمود: روشن
است كه نگاه ماما به شرمگاه زن يا سودن او كارى حرام
و ناپسند است. همچنين، بازرسى پيرزن از سوى قنبر
همراه بانگاه و لمس او، حرام است. مگر آن كه
گفته شود: تفتيش، تنها با نگاه قنبر و لمس كردن او
نيست بلكه ممكن است به وسيله زن ديگرى انجام گرفته
باشد. همچنين، عبارت «فاخرجته من كتفها» تنها، دال
براين نيست كه قنبر دستبند را بيرون آورده است،
بلكه گمان آن هست كه خود ماما النگو را بيرون آورده
باشد. از
سوى ديگر، حلال ساختن حرام ها، تنها به بهانه نياز
و بستگى هر خواسته اى به اين امر، جايز نيست، چنان
كه مشهور است: دربحث
ما (جاسوسى) هرگاه ارتكاب پاره اى حرام ها در آن
جايى كه مقدمات كار، تنها، امور حرام هستند سبب
ضعيف شدن دين و ايمان شخص انجام دهنده شود،ارتكاب
اين امر براى او جايز نخواهد بود بلكه بايد اين كار
را به جاسوس ديگرى واگذارد. هرگاه
تحقق غرض اهم، تنها، به تجسس با انجام مقدمه حرام
وابسته باشد، لازم است به مقدار ضرورت بسنده شود و
ارتكاب زايد برآن جايز نيست، چرا كه
«ضرورت»به اندازه خودش تعيين مى شود [تا
اندازه اى كه ضرورت برطرف نشده باشد]. درهمين
فرض، چنانچه شخص درحال انجام مقدمه حرام متوجه شود
تحقق مقدمه، منحصر در انجام كار حرام نيست، ادامه
فعل حرام، جايز نيست، و اگر يقين داشته باشدارتكاب
مقدمه، سبب سست شدن اعتقاد و ايمان دينى او مى شود
هر چند مافوق و رئيس او دستور داده باشد انجام مقدمه
براى او جايز نيست، زيرا علمش براى اوحجت وبرهانى
روشن است و دراساس، رئيس او نيز مجاز نيست وى را بر
اين كار وادارد چه آن كه هيچ طاعتى براى بنده در
معصيت و نافرمانى خالق نيست. آگاه
كردن كفار از اسرار نظام اسلامى، براى ماموران و
جاسوسان جايز نيست، مگر ناچار شوند، البته تا آن جا
كه افشاى اسرار، اساس اسلام و مسلمانان را به خطر
نيندازدوگرنه به خاطر حفظ اسلام و مسلمانان، بازهم
جايز نخواهد بود. سوال: چنانچه جاسوس اسير، يقين داشته باشد ياراى ايستادگى برابر فشارهاى بى امان و آزارهاى كفار را ندارد و افشاى اسرارى كه نزد اوست، مى تواند اسلام ومسلمانان را با خطر جدى روبه رو سازد آيا در اين صورت يا در فرض احساس خطرنسبت به شخص پيامبر و جانشين ايشان، خودكشى براى او جايز است يا خير؟
جواب:
دو گونه مى توان به اين پرسش پاسخ گفت: |