اگر قاضى به خطا مالى را تلف كند مانند آن كه با حكم خود، مالى را از آن كسى سازد يا شخصى را به قصاص محكوم كند يا... آن گاه آشكار شود خطا، در حكم بوده و وى در اجتهاد خويش مقصر نيست، دراين صورت قاضى ضامن نخواهد بود، زيرا او درست به وظيفه خويش عمل كرده است و بى هيچ اختلافى بين فقيهان چه به صورت تصريح و چه فتوا ضمان و پرداخت خسارت بر بيت المال مسلمين است. امير مومنان در روايت منقول از اصبغ مى فرمايد: چنانچه قاضيان درمورد خون يا قطع عضو به خطا افتند [ضمان و پرداخت خسارت] بر عهده بيت المال مسلمين است. ((212)) بنابراين، دليل و روايتى كه
ضمان را بردوش بيت المال مى نهد از اطلاق برخوردار
نيست اگر هم اطلاق را بپذيريم، حسنه محمد بن قيس و
مانند آن در تقييد آن كافى است درنتيجه، ضمان
برعهده شاهدان خواهد بود. آرى،
ضمان، تنها، در موردى است كه قاضى به شهادت اشتباه،
استناد كرده باشد و گرنه اگر چنين نباشد بلكه مستند
به امور ديگرى همچون قرينه ها باشد، نصوص از
آن انصراف دارد، چرا كه نصوص ويژه صورت استناد
هستند و دراين فرض (تكيه برقرينه ها) استنادى به
ماموران تجسس نيست، بلكه دليل و روايتى كه خطاى
قاضى رابردوش بيت المال مى نهاد آن را پوشش مى دهد
[و اين فرض مصداقى از آن مى گردد]. بلكه
مى توان گفت: خبر دهى ماموران، درتمامى موارد از
باب شهادت اصطلاحى نيست، زيرا اين خبر رسانى، تنها،
در محسوسات يا حد سيات نزديك به آن نيست تا درشمار
شهادت قرار گيرد بلكه چه بسا ممكن است از حدسيات
بعيد، امور تخمينى، محتملات وامورى از اين دست
باشدكه از [مفهوم] شهادت اصطلاحى بيرون است. براين
اساس، نمى توان درخبر رسانى ماموران و به هنگام
بروز اشتباه آن هم در تمامى موارد حكم به ضمان كرد،
زيرا چنان كه گفته شد، از راه شهادت نمى توان آن
رااثبات كرد. از راه اثبات «فريب» هم شدنى نيست
چرا كه صدق آن در مفروض ماروشن نيست و بالاتر از
اين، كسى كه خبر به او مى رسد مى داند اين گزارش از
محتملات،امور تخمينى و مانند آن است. اشكال:
گاهى خبر مامور، همانند آخرين جزء علت تامه است و
دراين صورت، عنوان «سبب» بر مامور صدق نمى كند. جواب: سبب همان مباشر (كننده آگاه) است، چرا كه او، آگاه و اراده كننده است نه مامور و از آن جا كه ضمان با «تسبيب» برخلاف قاعده و نيازمند دليل است، با عدم صحت اسناد فعل به سبب و اسناد آن به مباشر، ديگر ضمان مامور وجهى ندارد وپذيرفتنى نيست. ((213)) بر
اين اساس، تنها، ضمان مباشر مطرح است. اگر كننده،
قاضى باشد و در صدور حكم اشتباه كند، ضمان برعهده
بيت المال خواهد بود و گرنه دليلى برضامن بودن
بيت المال نداريم چرا كه دليل، تنها، درمورد قاضى
است وشامل مباشر ديگر نمى شود. از اين رو مباشر
ضامن خواهد بود نه بيت المال. آرى،
چنانچه حاكم صلاح بداند ضمان مباشر برعهده بيت
المال قرار گيرد، منعى ندارد. اما
مى توان گفت: هنگامى كه متصدى مجاز، دچار اشتباه
گردد، ضمان برعهده بيت المال است زيرا اين، خطاى
حكومت است و اشتباه نظام از بيت المال جبران
مى شودوبراين اساس كه تاوان اشتباه بايد از بيت
المال پرداخته شود، ميان متصدى و قاضى تفاوتى نيست.
دقت كنيد. 4. اگر مامور با رعايت همه شرايط، از آنچه ديده است خبر دهد و قاضى يا متصدى با هدف تحقيق، گروهى از ماموران را بفرستد و شخصى دراين ميان از وحشت و ترس بميرد آيا دراين صورت، ضمان حاصل شده است؟ اگر پاسخ مثبت است از بين مامور، وقاضى و مباشر چه كسى ضامن است؟ آيا ضمان برعهده بيت المال نيست؟ بى ترديد، مامورتجسس ضامن نيست، زيرا درخبررسانى او هيچ گونه
فريب، نيرنگ يا دروغى درميان نبوده و تسبيبى هم دربين نيست چرا كه مباشر، از
روى اراده و اختيارعمل كرده است. اما
اگر قاضى يا متصدى احتمال دهد در پيمايش تحقيق،
گمان آن هست كه شخصى جان خود را از كف دهد، واجب است
به گونه اى رفتار كند كه مرگ كسى را در پى نداشته
باشد و چنانچه مباشر، اين گونه عمل نكند، مقصر و
ضامن است. آرى،
اگر با اين وصف هم (احتمال مرگ)، گريزى از اقدام ياد
شده نباشد، مساله تزاحم به ميان مى آيد كه در اين
جا لازم است امر مهم تر مقدم شود و اگر در نتيجه اين
اقدام،مرگ، سقطيا خسارت ديگرى پديد آيد، مى توان
گفت: ضمان برعهده بيت المال است با اين بيان كه اين
امر به حكومت استناد پيدا مى كند وخسارت هاى
حكومت ازبيت المال قابل جبران است و نمى توان
استدلال كرد كه خطاى قاضى از بيت المال پرداخت
مى شود زيرا در اين جا برابر فرض، قاضى خطايى را در
صدور حكم مرتكب نشده است و ديگر اين كه مباشر، قاضى
نيست. اشكال:
مقتضاى صحيحه حلبى از امام صادق(ع) كه مى فرمايد:
«هر كس بر اثر اجراى حد يا قصاص كشته شود ديه ندارد».
((214)) و
روايات ديگر، آن است كه اساساضمانى حاصل نمى شود.
البته با الغاى خصوصيت در نظر نگرفتن مورد حديث
مقصود روايت آن است كه هرگاه دراثر اجراى امر
حكومتى، مرگى رخ داد، ضمانى اثبات نخواهد شد. جواب:
مورد روايت، جايى است كه استحقاق آن شخص براى حد و
قصاص ثابت شده باشد از اين رو مساله مورد بحث ما را
در برنمى گيرد چرا كه در اين جا استحقاقى ثابت نشده
است به ويژه آن هنگام كه مرگ، برغير متهم عارض شده
باشد. افزون
براين، موجب قتل، خود قصاص يا حد است نه كار مباشر و
با اين وجود، الغاى خصوصيت مشكل است. اشكال:
به مقتضاى صحيح حلبى از امام صادق(ع) بايد به ضمان
مباشر حكم شود. حضرت مى فرمايد: هركس از روى ديوار، فردى را بترساند يا برمركب خود، ديگرى را در هراس اندازد و او از هوش رفته، بميرد ضامن ديه اوست و اگر چيزى شكسته شود ضامن است وخسارت هر آنچه شكسته شده، برعهده اوست. ((215)) جواب: مورد صحيحه
آن جايى است كه عمل، به قصد ترساندن، انجام
مى گيرد. ديگر آن كه اين عمل به طور معمول موجب قتل
نمى شود و اين از بحث ما خارج است، چراكه مباشر قصد
ترساندن نداشته اما در اثر اين كار، فرد مورد نظر
مرده است. روى
هم رفته، زمانى كه اقدام ياد شده، لازم باشد، ضمان
بر عهده بيت المال است، هر چند گمان مرگ كسى هم
درميان باشد يا احتمال مرگ نباشد اما شخصى بميرد و
بالاتراز اين آن جايى است كه ترساندن، از نظر حاكم
يا قاضى لازم باشد. عموم و فراگيرى اين سخن معصوم كه:
«خون مسلمان هدر نمى رود» مويد ديگرى دراين زمينه
است.چنان كه در صحيحه ابوبصير نيز همين مساله مطرح
است. وى خطاب به امام مى گويد: مردى
به عمد، مرد ديگرى را از پاى درآورده و گريخته است و
هم اكنون دسترسى به او ممكن نيست [چه بايد كرد؟] امام
مى فرمايد: اگر مالى دارد ديه از مال او برداشته مى شود و گرنه از هر خويشاوندى كه به او نزديك تر است گرفته مى شود و چنانچه خويشاوندى ندارد ديه او را امام مى پردازد، چرا كه ازخون مسلمان نمى توان گذشت. ((216)) صحيحه ابن سنان نيز بيانگر هدر نرفتن خون مسلمان است و اين گونه دليل مى آوردكه چون ميراث او به امام مى رسد، ديه او نيز بر عهده امام است چنان كه در قضاوت اميرمومنان درباره مردى كه كشته اى را يافته بود و نمى دانست چه كسى او را به قتل رسانده ((217)). و در روايات ديگر نيز مساله به گونه پيش گفته بيان شده است. چنانچه
مباشر، از محدوده مجاز پارا فراتر بگذارد، بدون
اشكال، وى ضامن است، اگر چه كار او موافق نظر متصدى
باشد يا بتواند از قاضى اجازه بگيرد، زيرا او كارى
انجام داده كه درآن اذن نداشته است، هر چند كار او
با نظر مسوول مربوطياقاضى يكى باشد و موافقت، به
تنهايى سبب برداشته شدن ضمان نمى شود. همان گونه كه
كشتن قاتل،بدون اذن حاكم موجب قصاص است. دقت كنيد. 5. اگر
ماموران از چارچوب دستورات متصدى يا حاكم خارج شوند
و براثر اين كار آنها، خسارت هاى مالى يا جسمى به
بار آيد ضمانت زيان هاى وارده بردوش ماموران است
هرچند قصد آن را نداشته باشند. همچنين، اگر فردى
براى كارى ويژه، گمارده شود كه مى داند شايستگى آن
را ندارد و بر اثر اين كار خسارت يا جنايتى پديد
آيد، اين زيان ها به مامور استناد پيدا مى كند نه
حكومت چرا كه او با علم به نداشت لياقت، مسووليت را
پذيرفته وتجاوز كار است و اذن حاكم براى او اذن مطلق
نيست زيرا اين اذن براى فردى است كه سزاوار اين امر
باشد هرچند برحسب ضوابط ظاهرى ومفروض آن است كه
چنين نيست. از سوى ديگر، لياقت، اگر چه ظاهرى است
اما حيثيت تقييدى است نه تعليلى، و حيثيت تقييدى،
تنها، در فرد لايق وجود دارد در حالى كه اين فرد،
لايق نيست و خود را به دروغ يا نيرنگ درجرگه
شايستگان انداخته است. بنابراين، كاراو به حكومت
مستند نمى شود زيرا او از دايره اذن حكومت بيرون
رفته است. آرى،
چنانچه مامور تجسس، جاهل مركب باشد يعنى نداند كه
لياقت ندارد اما متصدى مربوط اورا شايسته بداند و
به او اجازه دهد و او نيز ماموريت را انجام دهد و در
اثراين كار، خسارت هاى مالى يا جسمى به بار آيد و
روشن شود وى شرايط را ازآغاز دارا نبوده است،
مى توان گفت: زيان هاى وارده مستند به حكومت است
زيرا در فرض يادشده، مامور تجسس، از سوى قاضى يا
متصدى منصوب شده است و نصب نيز مقيد به دارا بودن
شرايط واقعى نيست بلكه دارا بودن شرايط ظاهرى هم
كافى است. بنابراين درحال وارد شدن خسارت و با
آشكار شدن خلاف ظاهر (نبود شرايط) نصب سابق برداشته
نمى شود. آرى،
از هنگام كشف خلاف، نصب از ميان مى رود. براين
اساس، خسارت ها برعهده بيت المال است.مگر گفته شود:
ضمان برعهده جاهل مركب است با اين ادعا كه:
جهل مركب مامور، ضمان را بر نمى دارد اگر چه موجب
عدم عصيان و گناه است. دقت كنيد. 6. اگر در راه كسب خبر و هنگام عمليات اطلاعاتى، خسارت هاى مالى يا جسمى بر مامور وارد شود، آيا اين زيان ها برعهده بيت المال است يا خير؟ مى توان گفت: اين شغل از كارهاى واجبى است كه در طبيعت خود و در برخى از اقسامش مانند جهاد و دفاع، «ضررى» (همراه با آسيب) است و دراين گونه كارها، ضمان،معنا و مفهومى ندارد. پس همان طور كه آسيب هاى وارده درجهاد، دفاع و مرزبانى بر عهده بيت المال نيست، درتجسس نيز چنين است. آرى اگر متصدى از روى
مسامحه،ماموران را به تجهيزات لازم مجهز نكند و در
نتيجه برآنان خسارت وارد نمايد، ازمال خود، ضامن
است زيرا زيان هاى پديد آمده مستند به تسامح اوست
برخلاف آن جايى كه متصدى، توانايى و امكانات تجهيز
مامور را نداشته باشد و مسامحه اى نيز در كار
نباشد. همچنين اگر مامور هنگام استخدام يا بستن قرارداد، با متصدى شرط كند كه ضمان خسارت ها بردوش حكومت باشد، درمواردى كه افراطيا تفريط از سوى ماموران نباشدبدون اشكال، خسارت برعهده بيت المال است و گرنه، ضمان بردوش بيت المال نخواهد بود چرا كه خسارت ها به ماموران استناد پيدا مى كند نه حكومت. نيز هنگامى كه برخى ماموران، عامل ايجاد خسارت
باشند و زيانى بر پاره اى ديگر وارد كنند همان ها
ضامنند نه كس ديگر زيرا استناد خسارت به آنهاست.
درنگ كنيد. سوال: تمام اينها در مورد خسارت هايى است كه لازمه اين شغل است اما آسيب هايى كه مربوط به اين كار نيست، همانند پاره اى از بيمارى ها و بلاياى عمومى كه گاهى براى همگان پيش مى آيد، آيا اين گونه خسارت ها كه درحال ماموريت رخ مى دهد، بر عهده بيت المال است؟ جواب: از آن جا كه اين گونه زيان ها
مستند به حكومت نيست، وجهى ندارد كه ضمان آن
برعهده بيت المال باشد. آرى،
اگر به هنگام عقد اجاره و استخدام، شرط شود ضمان
آسيب ها برعهده متصدى مربوط باشد، در اين صورت
بدون اشكال ضمان خسارت ها برعهده حكومت خواهدبود. 7.
چنانچه مامورى در خبر دهى از فردى، اشتباه كند سپس
دريابد كه راه به خطا برده، واجب است از او دفاع كند
و تلاش نمايد تا او را از اين گرفتارى كه با خبر او
به وجودآمده، رها كند. نيز به حكم وجوب اداى حقوق
مردم، اگر هتك حرمتى صورت گرفته، بايد اعاده حيثيت
كند و موقعيت اجتماعى او را به وى باز گرداند و
چنانچه اشتباه او ازروى مسامحه و سهل انگارى باشد،
جلب رضايت و بخشش او واجب است. كمك رسانى و همكارى با ماموران تجسس همكارى با ماموران
با هدف تحكيم نظام اسلامى و دفاع از حريم اسلام، بى
ترديدكارى نيكو و پسنديده است بلكه درمواردى واجب
كفايى است ازجمله آن جا كه نياز به اطلاعات اشخاص
از ميان توده مردم باشد يا از موارد مهم و سرنوشت
سازى باشدكه در صورت خبر ندادن افراد عادى، ماموران
از آن با خبر نمى شوند. نوع
كمك رسانى بسته به موارد و اشخاص، متفاوت است و از
هر نوع كه باشد گرفتن اجرت برآن بدون اشكال جايز است
اگر چه درصورت نبود اجرت نيز، ترك كمك رسانى جايز
نيست اما در هرحال وجوب كفايى با گرفتن اجرت
منافاتى ندارد چنان كه دركسب خبر و خبررسانى هم
اين گونه است با آن كه از واجبات كفايى است
زيرامشروط به قصد قربت و انجام رايگان نيست. دقت
كنيد. نگهدارى اسناد اطلاعاتى از آن جا كه نگهدارى اسناد اطلاعاتى
به حفظ نظام و لزوم دفاع از آن، بازمى گردد، امرى
واجب است هرچند با استقبال از خطر و بذل نفس همراه
باشد زيرا حفظ نظام اسلامى مهم تر از هركار ديگر
است و خسارت هايى كه برمحافظان وارد مى شود ضمان
ندارد چرا كه اين كار همچون جهاد و دفاع، از واجبات
است. آرى،
مانعى ندارد حاكم شرع در صورت صلاحديد، براى آنها
يا وارثان ايشان چيزى از بيت المال معين كند ابتدا
درصورتى كه درمتن قرارداد و حكم استخدام، ضمان
شرط نشده باشد. در غير اين صورت، ضمان، بى هيچ سخن
بر عهده بيت المال خواهد بود. گرفتن اعتراف آيا اعتراف گرفتن از بى هوش يا خواب رفته جايز است؟ با فرض
جواز، آيا چنين اعترافى حجت است؟ آرى،
اگر با امر مهم تر تزاحم پيدا كند يا حاكم به آن حكم
كند جايز خواهد بود. البته اعترافى كه درحال بى هوشى
يا خواب گرفته شود حجيت ندارد چرا كه از روى اراده
واختيار نيست اما پاره اى اعتراف ها به لحاظ
اشاره به برخى مسائل راهگشاممكن است مفيد باشد زيرا
دراين صورت، امكان پيگيرى بيشتر امور و كشف حقيقت
فراهم مى شود. بنابراين،
حكم اعتراف هايى كه گاهى در حال خواب كردن افراد،
از آنها گرفته مى شود معلوم شد. گاهى
وسايلى را به بدن متهم متصل مى كنند تا اضطراب
درونى او را نشان دهد و همين را قرينه دروغ گويى او
مى دانند درحالى كه اين امور از نظر شرع حجت نيست،
چه آن كه امور و اسباب، با هم تداخل دارند و
اضطراب، به تنهايى نمى تواند گواه دروغ گويى شخص
باشد. پنهان نگه داشتن اسرار اگر مامورى كه به دست دشمنان اسير
مى شود خبرهايى داشته باشد كه در صورت بر ملا شدن،
نظام را درخطر سقوط قرار مى دهد آيا با هدف حفظ
نظام، كشتن او جايزاست؟ چنانچه
اين كار را انجام نداد، درصورت امكان بايد با وارد
كردن آسيب به او،كارى كرد كه زنده بماند البته تنها
با اجازه حاكم شرع و اگر حفظ اسلام بسته به قتل
اوست، حاكم مى تواند دستور قتل او را صادر كند چرا
كه در اين هنگام امر، بين دو محذور قراردارد و از آن
جا كه حفظ اسلام مهم تراست، برحفظ جان مامور تقدم
دارد. چنان كه برخى ازمسلمانان سپر پاره اى ديگر
شده و كشته مى شوند. اين فرض در آن جايى است كه خطر، احساس مى شود و برطرف ساختن آن تنها از اين راه ممكن است و گرنه اگر خطرى احساس نشود يا كشتن، تنها راه ممكن نباشد،جايز نيست. البته تاكنون به اين مساله و حكم آن پرداخته
نشده است كه مى بايد در مباحث گسترده تر مورد كاوش
قرار گيرد. دزديدن اسناد و اطلاعات از كفار آيا ربودن اسناد از كفار
داخلى وخارجى براى استفاده اطلاعاتى جايز است؟ آرى،
هرگاه ذمه و معاهده را بشكنند مالشان همانند جانشان
حرمتى نخواهد داشت. همچنين، اگر پيمان رانقض نكنند
اما معلوم شود با سرقت اسناد به طور پنهانى به
كسب خبر مى پردازند مانند برخى سفارت هاى
اروپايى و آمريكايى، بازهم ربودن اسناد آنها به حكم
مقابله به مثل جايز خواهد بود. همان گونه كه خداى
متعال مى فرمايد: هر
كس برحريم شما وارد شد به همان اندازه بر حريم او
وارد شويد. البته
اين در صورتى است كه اين كار آنها را نقض پيمان به
حساب نياوريم. و تمام اينها در آن جايى است كه
مستلزم عناوين ثانويه نباشد و گرنه جايز نخواهد
بود. انتشار و افشاى اسناد اطلاعات مسوول اطلاعات مجاز نيست
اسناد را در اختيار كسانى كه ارتباط ى با اسناد
ندارند قرار دهد زيرا اين كار افزون برآن كه افشاى
اسرار مسلمانان است، گاهى اوقات سبب پراكندن فحشا
و در مرتبه بالاتر موجب تضعيف نظام مى شود. بلكه
درموارد لزوم نگهدارى اسناد، بايد آنها را پوشيده
نگاه دارد و درمواردى كه نگهدارى اسناد واجب نيست،
اختيار دارد كه آنها را نگهدارى كند و پوشيده دارد
يا از بين ببرد. براين
اساس، نشر اسناد مربوط به دستگاه اطلاعاتى جايز
نيست مگر زمانى كه مصلحتى مهم تر، اقتضاى انتشار
آنها را داشته باشد.
در
آيه هاى قرآن كريم براين ويژگى ها تاكيد شده است: ... و
لتعلموا عدد السنين والحساب وكل شي ء فصلناه
تفصيلا، ((220)) ...
وهو الذي انزل اليكم الكتاب مفصلا... ((221)) الف)
در سخنان رسيده از پيامبر گرامى اسلام(ص) و اهل بيت
آن حضرت نيز بر اين معنا و ويژگى تاكيد شده است، از
جمله: در روايت معتبرى كه كلينى از امام صادق(ع)نقل
كرده آمده است: خداوند تبارك و تعالى همه چيز را در قرآن آورده است، به گونه اى كه به خدا سوگند از بيان هيچ يك از نيازهاى بشر فروگذار نكرده است و هيچ يك از بندگان او نمى تواندبگويد: اى كاش اين مطلب در قرآن آمده بود مگر اين كه خداوند آن را در قرآن آورده باشد. ((222)) ب) امام صادق(ع) در حديث
معتبر ديگر مى فرمايد: ج)
درحديث ديگر نيز مى فرمايد: دو نفر درهيچ امرى با هم اختلاف نكنند مگراين كه
دركتاب خدا حكم آن امر بيان شده باشد ولى عقل مردم
به آن پى نمى برد. تدوين
مقررات كيفرى و حقوق جنايى يكى از مهم ترين ابعاد
نظام اسلامى است، اين نظام درقوانين حقوقى خود همه
جرايم را ياد آور شده و در سطوح مختلف، حدود
وكيفرهاى گوناگونى وضع كرده است. د) در
صحيحه داود بن فرقد به نقل از پيامبر خدا(ص) در تاكيد
براين جامعيت آمده است: ان
اللّه قد جعل لكل شي ء حدا وجعل لمن تعدى ذلك الحد
حدا، ((225)) ه)
على بن حسين بن على بن رباط نيز در همين مورد
درحديثى ديگر از امام صادق(ع) روايت كرده است: بر
اين اساس مى توانيم از مجموع قوانين وارده،
نظريه اى همه جانبه و كامل در خصوص جرايم و جنايات
و كيفرها و حدود و احكام مترتب برآنها به دست آوريم. درخور
توجه است كه در نظام اسلامى مى توانيم جرايم را با
عنايت به طبيعت، اهداف، پيامدها و كيفرهاى آنها، به
پنج دسته تقسيم كنيم: 2. جرايم امنيت ملى: جرايمى مانند محاربه و افساد در زمين كه هدف آنها اخلال درنظام اجتماعى و روابط امنيتى و اقتصادى و اخلاقى در جامعه است. 3. جرايم سياسى: ارتكاب جرم بر ضد گروهى خاص از مسلمانان، به خطر انداختن حاكم اسلامى، تلاش براى تغيير حاكم اسلامى يا تغيير روش ها و التزامات و تصميمات و فرمان هاى او، از انواع جرايم سياسى شمرده مى شوند. 4. جرايم اجتماعى محدود: به جرايمى كه در اثر وقوع آن، پايگاه اخلاقى و بنيادهاى اجتماعى جامعه به طور محدود يا فردى صدمه ببيند، جرايم اجتماعى محدود گفته مى شود همچون زنا، دزدى، قذف و ميگسارى. 5. جرايم عادى يا شخصى: تجاوز به اشخاص و حقوق آنها جرايم عادى يا شخصى شمرده مى شود مانند جرايم مربوط به قصاص چون: قتل يا نقص عضو و، يا جرايم مربوط به ضمان چون: غصب. دراين
جا درباره دومين دسته از جرايم يعنى جرايم مربوط به
امنيت اجتماعى و نظام، موسوم به «ارتكاب جرم برضد
امنيت ملى» مانند محاربه از سه جهت بحث مى كنيم: 2.
امكان بحث و بررسى در باره توسعه دايره موضوع و
تكوين نظريه اى فراگير، به گونه اى كه همه جرايم
مربوط به امنيت عمومى را شامل شود از قبيل آدم
ربايى، تجارت مواد مخدر، بردگى سفيد (جرايم مربوط
به فاحشه گرى و خريد و فروش زنان روسپى) و ديگر
جرايم مشابه. دراين
بخش خواهيم كوشيد مصاديق اين گونه جرايم را متناسب
با شرايط سياسى،اجتماعى، اخلاقى و اقتصادى عصر
كنونى مشخص كنيم. 3.
تشخيص حكم جرم محاربه و همچنين تشخيص حكم و نوع
كيفرها و مجازات هاى مترتب بر جرايم مربوط به
امنيت عمومى و اجتماعى و چگونگى تنفيذ و
اجراى احكام مزبور. تشخيص موضوع محاربه اين موضوع از چند جهت بررسى مى شود: كيفر آنان كه با خدا و رسول او به جنگ برخيزند و در زمين به فساد كوشند جز اين نباشد كه آنها را به قتل رسانده يا به صليب كشند يا دست وپايشان به خلاف ببرند (دست راست را با پاى چپ يا بالعكس) يا نفى بلد و تبعيد كنند. اين ذلت وخوارى عذاب دنيوى آنهاست و درآخرت باز به عذابى بزرگ معذب خواهند بود.دراين آيه، دو عنصر در موضوع حكم محاربه اخذ شده است: محاربه با خدا و رسول اوو نيز افساد در زمين.عنصر اول محاربه
نخستين بخش آيه مورد بحث يعنى «انما جزاء الذين يحاربون اللّه ورسوله...»
بيانگر دخالت عنصر محاربه در تحقق موضوع حكم آن است. با
مراجعه به فرهنگ هاى لغت و قرآن كريم مى توان به
شناخت مفهوم لغوى واژه محاربه و مراد از آن پى برد. «محارب» از ريشه «حرب» و معناى لغوى آن نقيض «سلم» يعنى آشتى است. بنابراين، واژه مزبور از نوعى مقاتله (كار زار) گرفته شده كه در آن از ابزار قدرت و زور استفاده مى شود. براساس اين تعريف بين محاربه به معناى مقاتله، و منازعه به معناى خصومت و عداوت تفاوت قائل مى شويم.زبيدى
در تاج العروس گويد: با نگاهى به تعريف ها و عناوين فوق روشن مى شود
كه ويژگى استفاده از ابزار قدرت در اظهار خصومت و
دشمنى در همه آنها وجود دارد گر چه در برخى، چون
معانقه ومصارعه، از سلاح استفاده نمى شود. بنابراين، استعمال واژه «حرب» در مواردى كه جنگ حقيقى و اعمال زور وجود نداشته باشد، استعمال مجازى و كنايه اى است، مانند استعمال واژه «حرب» به معناى دشمن در جمله «انا حرب لمن حاربنى» و به معناى محارب در جمله «فلان حرب فلان» و به معناى دشمن و محارب در جمله «فلان حرب لي» (فلانى دشمن و محارب من است،هرچند كه محاربش نباشد...). ((229)) بر اساس اين تعريف ها دربرخى از استعمالات واژه «حرب»، كارزار با اسلحه و ديگر ابزار آلات جنگى و قهرى، به مرحله فعليت نرسيده است ليكن دشمنى در اين گونه استعمال ها به منزله قتال و كارزار قرار گرفته است و كلام ابن منظور در جمله «فلان حرب لي، اي: عدو محارب و ان لم يكن محاربا» بيانگر همين استعمال است. ((230)) از اين رو در لسان لعرب،
واژه «حرب» را در آيه «فاذنوا بحرب من اللّه
ورسوله» به قتل تفسير كرده است. آرى،
او در تفسير آيه «... الذين يحاربون اللّه و
رسوله»، اين واژه را به معصيت و نافرمانى تفسير
كرده است، گويا چون وقوع جنگ حقيقى با خدا و پيامبر
را نامعقول مى پنداشت كلمه «محاربه» را در آيه
به معصيت تفسير كرد. ليكن ابن منظور وقتى كه به
تعريف معناى محاربه از ديدگاه علما و مفسران
مى پردازد، دوباره حرب را به قتال معنا مى كند و
از عداوت و عصيان به استعمال سلاح و زور تعبير
مى آورد. اين
معنا را مى توانيم در ساير استعمالات و مشتقات
ماده «حرب» پيدا كنيم، مانند «حربه» به معناى
زوبين يا نيزه كوتاه و «حرب» به معناى همه مالش به
تاراج رفت و«حارب» به معناى مسلح. محاربه در قرآن كريم «حرب» كه ريشه محاربه است، در شش جاى
قرآن به كار رفته است. علاوه بر آيه محاربه ((231)) كه
محور بحث ماست، در آيه هاى زير نيز به چشم مى خورد: ي اايها الذين آمنوا اتقوا اللّه وذروا ما بقي من الربوا ان كنتم مومنين فان لم تفعلوا فاذنوا بحرب من اللّه ورسوله وان تبتم فلكم رووس اموالكم لاتظلمون ولاتظلمون، ((232))
اى كسانى كه ايمان
آورده ايد! از خدا بترسيد و ربا خوارى مكنيد اگر به
راستى اهل ايمانيد. اگر ترك ربا نكرديد بدانيد كه به
جنگ خدا و رسول او برخاسته ايد و اگر از اين كار
پشيمان شديد اصل مال شما براى شماست به كسى ستم
نكرده و ستمى نكشيده ايد. وقالت اليهود يد اللّه مغلولة غلت ايديهم ولعنوا بما قالوا بل يداه مبسوطتان ينفق كيف يشاء وليزيدن كثيرا منهم ما انزل اليك من ربك طغيانا وكفرا والقينا بينهم العداوة والبغضءالى يوم القيامة كلما اوقدوا نارا للحرب اطفاها اللّه ويسعون في الارض فسادا واللّه لايحب المفسدين، ((233)) يهود گفتند: دست خدا بسته شد [و ديگر تغييرى در
خلقت نمى دهد و چيزى از عدم او وجود نخواهد آمد.]
به سبب اين گفتار دروغ دست آنها بسته و به لعن خدا
گرفتار شدند، بلكه دو دست خدا (دست قدرت و رحمت)
گشاده است و هرگونه بخواهد انفاق مى كند. قرآنى كه
بر تو نازل شد بركفر و طغيان بسيارى از اهل كفر
بيفزود و ما به كيفر آن تا قيامت آتش كينه و دشمنى را
در ميان آنها برافروختيم.هرگاه براى جنگ با
مسلمانان آتشى برافروزند خدا آن آتش را خاموش سازد
و آنها در روى زمين به فساد مى كوشند. [ستم درباره
ضعيفان و حقوق ناتوانان و اطاعت شهوت و غضب
مى كنند.] خدا هرگزمردم ستمكار مفسد را دوست
نمى دارد. فاما تثقفنهم في الحرب فشردبهم من خلفهم لعلهم يذكرون واما تخافن من قوم خيانة فانبذ اليهم على سوآء ان اللّه لايحب الخئنين، ((234)) [اى رسول ما!] [مردم بدعهد
پيمان شكن] چون با آنان به كارزار مشغول شوى تهديد و
مجازات و اندرز، آنان و پيروانشان را پراكنده ساز.
باشد كه متوجه زشتى نقض عهد شوند. يا چنانچه
ازخيانتكارى گروهى از معاندين خود مى ترسى دراين
صورت تو نيز با حفظ عدل و درستى عهد آنها را نقض كن
[تا تكليف خود را با تو بدانند و با وجود خيانتكارى
آنهافريب و خيانتى از طرف تو به آنها نرسد] كه خدا
خيانتكاران را دوست ندارد. والذين اتخذوا مسجدا ضرارا وكفرا وتفريقا بين المومنين وارصادا لمن حارب اللّه ورسوله من قبل وليحلفن ان اردنا الا الحسنى واللّه يشهد انهم لكاذبون، ((235)) آن
مردم منافقى كه مسجدى براى زيان به اسلام برپا
كردند [تا مردم به مسجد پيغمبر و نماز او حاضر نشوند]
و مقصودشان كفر و عناد و تفرقه بين مسلمانان و
مساعدت با دشمنان ديرينه خدا و رسول بود و با اين
همه، قسم هاى موكد يادمى كنند كه ما هيچ قصدى جز
قصد خير و توسعه اسلام نداريم. خدا گواهى مى دهد كه
محققا دروغ مى گويند. فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعد واما فدآء حتى تضع الحرب اوزارها ذلك ولو يشء اللّه لانتصر منهم ولكن ليبلوا بعضكم ببعض والذين قتلوا في سبيل اللّه فلن يضل اعمالهم، ((236)) شما مومنان چون [در ميدان
جنگ] با كافران روبه رو شويد بايد [شجاعانه] آنها را
گردن زنيد تا آن گاه كه از خونريزى بسيار، دشمن را
از پا درآوريد [و به كلى مغلوب وتسليم سازيد] پس از
آن اسيران جنگ را محكم به بند كشيد تا بعدا آنها را
آزاد گردانيد يا فدا گيريد تازمانى كه سختى هاى
جنگ فروكش كند (يعنى تا كافران تسليم شوند و جنگ
خاتمه يابد و يا تا همه ايمان آرند و جنگ از جهان
برافتد) اين حكم فعلى است و اگر خدامى خواست خود از
كافران انتقام مى كشيد [و همه را بدون جنگ شما هلاك
مى كرد] ليكن [خدا با اين جنگ بين كفر و ايمان] مردم
را توسطيكديگر مى آزمايد و آنان كه در راه خدا
كشته شدند هرگز خداوند رنج و اعمالشان را ضايع
نگرداند. با
نگاهى كلى و اجمالى به تفسير اين آيات در مى يابيم
كه مصداق متيقن ماده «حرب» رويارويى و مقاومت قهر
آميز و مسلحانه در برابر خدا و پيامبر است. نكات
زير نيز مويد برداشت و تفسير ياد شده است: ب)
قرارگرفتن واژه «تشريد» (پراكنده كردن دشمنان حربى
و پيروانشان) دركنار واژه «حرب» در آيه 57 از سوره
انفال. در
خور توجه است كه در دلالت و ظهور واژه حرب بر كارزار
مسلحانه فرق نمى كند كه الف و لام موجود در آن الف و
لام عهد باشد يا الف و لام جنس. ج) ذكر پيمان شكنى دشمنان خدا و مسلمانان در آيات قبل از آيه 57 سوره انفال. ((237)) د) فرمان خدا به مسلمانان درباره جمع آورى نيرو و اسلحه به منظور ايجاد ترس در صفوف دشمنان در آيات پس از آيه 57 سوره انفال. ((238)) ه)
كنار هم قرار گرفتن اصطلاحات «فضرب الرقاب» (زدن
گردن ها)، «اثخان فى القتل» (زياده روى در
خونريزى)، «تشديد الوثاق» (سختگيرى نسبت به
اسيران جنگى وساير موارد مشابه در آيه چهار سوره
محمد. و)
تعبير «ايقاد النار» (برافروختن آتش جنگ در سوره
مائده كه برجنگ و كارزار واقعى ظهور دارد. ز)
علاوه بر موارد فوق مفسران گفته اند: آيات مذكور در
باره جنگ هايى است كه بين پيامبر(ص) و يهوديان
مدينه (از اهل كتاب) رخ داده است مانند جنگ هاى
آن حضرت با طوايف بنى نظير، بنى قينقاع، بنى
قريضه و ديگر طوايف. ح)
مفسران در باره آيه ربا از سوره بقره، گفته اند:
اين آيه ربا خوارانى را كه پس از فتح طائف، رباهاى
باقى مانده از عهد جاهليت را همچنان از بدهكاران
خود طلب مى كردند، تهديد به جنگ و استفاده از زور
مى كند. براساس
روايت مقاتل، اين آيه در باره چهار برادر از اهل
ثقيف (به نام هاى مسعود، عبد يا ليل، حبيب و ربيعه
فرزندان عمروبن عميربن عوف ثقفى) نازل شده است
زيرااينان به بنى مغيره وام مى دادند و ربا
مى گرفتند. پس از آن كه پيامبر به طائف وارد شد و با
مردم ثقيف صلح كرد، اين برادران اسلام آوردند و طلب
باقى مانده از رباى خود رااز بنى مغيره درخواست
كردند و براى رفع اختلاف خود نزد عتاب بن اسيد
كارگزار رسول خدا در مكه رفتند. عتاب قضيه را براى
پيامبر نوشت وخداوند در پاسخ به آنان،آيه مزبور را
نازل كرد. درشان نزول آيه مزبور نيز گفته اند: كه عباس و خالد بن وليد در زمان جاهليت با هم شريك بودند و معاملات ربوى با فرزندان عمروبن عمير از قبيله ثقيف داشتند و پس ازاسلام باقى مانده رباهاى قبلى را از ايشان مطالبه مى كردند كه آيه مذكور در اين مورد نازل شده است. ((239)) ط) همه مفسران در تفسير آيه مسجد ضرار از سوره
توبه، گفته اند: منظور از «من» در آيه «وارصادا
لمن حارب اللّه ورسوله من قبل...» ابوعامر راهب است
كه قبل ازآن بارسول خدا به محاربه و كارزار برخاست و
در برانگيختن احزاب بر ضد پيامبر نقش زيادى داشت.
ابوعامر پس از فتح مكه به طائف گريخت و پس از فتح
طائف و اسلام آوردن اهل آن، به روم گريخت و نصرانى
شد. ابو عامر با نوشتن نامه اى به منافقان، از آنها خواست كه به ساختن مسجد برخيزند و براى جنگ و قيام بر ضد پيامبر، خود را آماده كنند واز سوى ديگر خود نيز نزد قيصر آپادشاه روم رفت تا او را به جنگ عليه مدينه و بيرون راندن پيامبر(ص) از اين شهر، تشويق و ترغيب كند. ((240)) در تفسير آيه مورد بحث (آيه محاربه) مفسران در شان
نزول آن و به عبارت ديگر، در تشخيص حادثه اى كه سبب
نازل شدن اين آيه شده است، اختلاف كرده و سه
احتمال ذكر كرده اند: احتمال نخست اين آيه در باره اهل كتاب نازل شده كه پيمان شكستند و به فساد و تباهى در زمين پرداختند. ابن جرير طبرى (در تفسير كبير) اين مطلب را از ابن عباس آورده است. احتمال دوم ابو داود و نسايى از قول ابن عباس، و طبرى از قول حسن بصرى وعكرمه گفته اند: اين آيه در باره عموم مشركان نازل شده است و شامل مسلمانان نمى شود.((241))
احتمال
سوم بيشتر مفسران گفته اند كه اين آيه درباره قومى
تازه مسلمان نازل شده كه بر شتران جمع آورى شده از
زكات يورش بردند و ساربانان را كشتند و شتران را
به تاراج بردند. فقها نيز اين قول را برگزيدند. ظاهر
همه احتمالات مزبور نشان مى دهد كه مخالفت و عصيان
همراه با استفاده اززور درمفهوم محاربه اخذ شده است
به استثناى روايت طبرى از ابن عباس كه مطلق است و
شامل غير كارزار نيز مى شود زيرا پيمان شكنى و فساد
در زمين با قتال و كارزار و به كار بردن اسلحه و زور
ملازم نيست، بلكه با عصيان و محاربه معنوى هم
تحقق مى يابد. ما اين مطلب را به روشنى در دومين
ركن از اركان محاربه بيان خواهيم كرد. اگر چه احتمال
دارد كه مراد اين روايت اشاره به فعاليت ها و
اقدامات يهوديان درمحاربه با پيامبر(ص) باشد. در
مقابل آن همه نصوص و فتاوا كه بر بودن عنصر «زور و
نيروى مادى» در محاربه تاكيد دارد علاوه بر مدلول
لغوى ماده «محاربه» كه ذكر آن گذشت، نمى توان به
روايت طبرى اعتماد كرد. چكيده
استنادات درباره ادعاى اطلاق آيه مورد بحث، به
گونه اى كه مطلق خصومت و منازعه معنوى با خدا و
رسولش را شامل شود، عبارت است از: الف)
بنابرآنچه از لسان العرب در تفسير جمله «فلان محارب
لي» ذكر كرديم يعنى، «فلانى دشمن محارب من است هر
چند محاربه اى در كار نباشد» مفهوم «محاربه»
درلغت،گاه در مجرد «خصومت» به كار مى رود و اين
معنا اگر چه مجازى است، اما در زبان عربى استعمال
شده است. و مى دانيم كه در قرآن كريم، استعمالات
مجازى، فراوان يافت مى شود. بنابراين، احتمال
دارد كه مراد قرآن، معناى مجازى آن باشد و شايد
مناسب ترين معنا باشد، چنان كه برخى درهنگام نسبت
دادن محاربه به خداوند همين معنا را برگزيده اند. ب)
گفته شد كه برخى چون ابن منظور محاربه مذكور در آيه
رابر مجرد معصيت و نا فرمانى حمل كرده اند و فاضل
جواد در تفسير خود در تاييد همين معنا گفته
است:احتمال دارد محاربه با خدا و رسولش مراد باشد به
اين اعتبار كه به نهى خدا و رسول ازمحاربه، گوش
ندادند و گويى عدم اطاعت از نهى خدا و رسول، نوعى
محاربه ورويارويى با آنها تلقى شده است. از
ديگر سو، چون عنوان محاربه در عرف، برمجرد معصيت و
نافرمانى صدق نمى كند با اين توجيه كه گاه بروز اين
عمل ناشى از ضعف و جهالت و نادانى است و درحقيقت
مرتكب شونده، تمرد و نافرمانى يا دشمنى و خصومت با
خدا را قصد نكرده است پس مراد از خصومت با خداى
متعال بايد به گونه اى باشد كه بر اصرار يا تمرد
واستمرار دلالت كند مانند آن كه عصيان تكرار شود يا
با نپذيرفتن حكم شرع يا نپذيرفتن فرمان پيامبر يا
امام همراه باشد. ج) در روايتى از ابن عباس با قطع نظر از صحت يا سقم آن محاربه، مصداق نقض عهد و پيمان شكنى تفسير شده است. بنابراين مى توان با استفاده از روايت مزبور،محاربه را بر چنين مصداقى تطبيق داد و مفهوم آن را شامل چنين مصداقى دانست.ليكن
نكات مزبور به تنهايى براى برگرداندن مفهوم محاربه
از معناى لغوى و حقيقى آن به معنايى ديگر كافى نيست.
به ويژه اين كه در تفسير آيات گذشته ذكر شد كه
اين ماده در مواردى استعمال شده است كه عصيان و
نافرمانى همراه با توسل به زور (مبارزه مسلحانه)
باشد. عنصر دوم- فساد در زميناز جمله «ويسعون في الارض فسادا»
در آيه محاربه برداشت مى شود كه ايجاد فساد وتباهى
در زمين دومين عنصر درموضوع حكم محاربه است. در
آغاز بايد معناى فساد در زمين را تبيين كنيم آن گاه
از رابطه اين عنصر با موضوع جرم محاربه، سخن خواهيم
گفت. بحث اول - مفهوم «فساد در زمين»الف) تعريف لغوى:
درقاموس آمده است: ابن
منظور در لسان العرب گويد: راغب
در مفردات خود مى نويسد: در تاج العروس آمده است: در
معجم الفاظ القرآن الكريم پس از ذكر ماده فساد و
مشتقات قرآنى آن، آمده است: ب) فساد در زمين از ديدگاه قرآن كريم: عبارت «الفساد في الارض» در قرآن كريم فراوان وارد شده و در غالب آنها در معانى زير ظهور دارد:
بر هم زدن نظم و امنيت اجتماعى،
تباهى و فساد در نظام هستى، مانند آيه: همچنين
ممكن است در بسيارى از آيات قرآن، مراد از فساد در
روى زمين به تباهى كشاندن و برهم زدن نظم اجتماعى
باشد كه در پى آن نظام هستى (در بعد مادى) نيزفاسد و
تباه مى شود. در
اين جا به مصاديقى از فساد به معناى برهم زدن نظام
اجتماعى كه در قرآن آمده است، اشاره مى كنيم: 2.
اقدامات فساد بر انگيز مترفان و عافيت طلبان مانند
داستان قارون كه آيه «ولا تبغ الفساد في الارض...» ((250))،...
و بر روى زمين فتنه و فساد برميانگيز... بيانگر
آن است. 3.
اقدامات ستمگرانه و مهلكانه ءطاغوتيان و شاهان
ستمگر كه در دو آيه زير به آن اشاره شده است: ، چون
از حضور تو دور شود (و قدرت يابد) كارش ((252))
فتنه و فساد است، بكوشد تا حاصل خلق به بادفنا دهد و
نسل بشر را قطع كند. 4.
آثار و پيامدهاى مترتب برعدم التزام نسبت به نظام و
تمرد از احكام شرعى كه مفاد آيه «ظهر الفساد في البر
والبحر بما كسبت ايدي الناس ليذيقهم بعض الذي
عملوالعلهم يرجعون» ، به سبب كردار خود مردم فساد
و تباهى در زمين و ((253)) درياپديدار گشت تا ما هم
كيفر بعضى كردارشان را به آنها بچشانيم تا شايد باز
گردند (به خودآيند)، بيانگر همين پيامدهاست. 5.
تسليم در برابر طاغوت ها و عدم ايستادگى در برابر
آنان، كه آيات زير بر همين معنا دلالت دارد: ...و اگر خدا برخى از مردم را در
مقابل بعضى ديگر بر نمى انگيخت فساد روى زمين را
فرا مى گرفت... ...
الا تفعلوه تكن فتنة في الارض وفساد كبير ((255))، ...
لتفسدن فى الارض مرتين... ((256))، |