اول عدم امكان احتياط هنگام شك در قدرت: از عبارات فقها برمى آيد كه آنان اختلافى ندارند هنگام شك در قدرت، احتياط واجب است. اما بنابرگرايش آنان (انحلال خطاب هاى شرعى به تعداد مكلفان) با اين اشكال مواجه مى شويم كه موضوع تكليف، مكلف قادر است و هنگام شك در قدرت، شك به تحقق موضوع تكليف سرايت مى كند. در اين صورت حكم فعلى نمى شود زيرا شك به اصل تكليف است كه جاى اصل برائت است نه احتياط. اما اگر مبناى امام خمينى درخطاب قانونى را بپذيريم (موضوع تكليف امر شخصى نيست كه امتثال آن به زيد و عمرو باشد بلكه عام كلى است، مانند عنوان «الناس» يا«الذين آمنوا») محذور سابق پيش نمى آيد. پر واضح است كه شك در قدرت زيد موجب شك در قدرت مجموع افراد نخواهد شد زيرا در تحقق مفهوم عام، امتثال و تحقق برخى افراد كفايت مى كند. پس اگر عده اى براى تكليف برخيزند، درتحقق موضوع كافى است. و بى ترديد هنگام شك در قدرت فرد مكلف، احتياط واجب است براى اين كه شخص مكلف، موضوع تكليف نيست تا بتوان شك در قدرتش را، شك در تحقق موضوع بدانيم. بدين صورت روشن مى شود كه پذيرش نظريه خطاب قانونى براى نجات از اشكال گذشته، راه حل مناسبى است.دوم نسبيت در احكام وضعى: از محذورهاى ديگر انحلال خطاب، التزام به نسبى بودن احكام وضعى است مانند نجاست و حليت. بدين معنا كه حكم در شرايطى، ثابت وقابل اجرا است و در شرايط ديگر، حكم برداشته مى شود مثل اين كه چيز نجسى از محل ابتلا خارج باشد. وقتى
شارع در خطاب خود، ابتلاى مكلفى را به نجاست مورد
لحاظ قرار دهد، لازم است در صورتى كه آن از محل
ابتلا خارج باشد، حكم نجاست برداشته شود زيرا
وقتى مشهور به اين ملتزم شدند كه تكليف و مسووليت
در اجتناب از آنچه خارج از محل ابتلا است، داشته
مى شود، بايستى به الغاى حكم وضعى، دراين حالت،
معتقد باشند زيراتوجيهى ندارد بين احكام وضعى و
تكليفى تفصيل قائل شويم. پس وقتى نجاست از محل
ابتلاى مكلف خارج شد حكم نجاست هم برداشته مى شود،
كه كسى تا به حال ملتزم به چنين قولى نشده است. اما
اين اشكال، بر مبناى امام خمينى در نظريه خطاب
قانونى، وارد نيست چرا كه تكليف بر اساس اين نگرش در
همه حال فعلى است و حالات مختلفى مثل ابتلا به
تكليف و عدم آن، كه برمكلف عارض مى شوند، مورد
لحاظ شارع نيستند. سوم چند دروغ در يك خبر: از محذورهاى ديگر انحلال خطاب اين است كه در يك خبر، چند دروغ جمع مى شوند مانند اين كه شخصى به ما خبر دهد كه آتش سرداست. لازمه اين خبر بنا به ديدگاه مشهور چنين خواهد شد: انحلال به دروغ هاى متعدد به اندازه آتش هاى جهان زيرا تفاوتى بين خطاب اخبارى و انشايى از اين جهت نيست. پس وقتى خطاب انشايى منحل شد، خطاب اخبارى هم منحل مى شود و خبر دهنده به تعدادآتش هاى جهان دروغ گفته در حالى كه هيچ عاقلى اين رانمى گويد. چهارم عدم توجه خطاب به كفار و عاصيان: يكى از محذورهاى انحلال، مخاطب قرار نگرفتن كفار و عاصيان است زيرا قبيح است خطابى متوجه كسى شود كه مى دانيم به آن عمل نمى كند. اشكال:
اگر چه كافر و عاصى به تكليفى كه متوجه آنها است عمل
نمى كنند، اما مخاطب قرار دادنشان براى اتمام حجت،
ضرورى است، به دليل آيه «ليهلك من هلك عن
بينة ويحيى من حى عن بينة» ((288)) پس اين خطاب، از
نوع خطاب هاى امتحانى است. جواب:
خطاب هاى امتحانى از نوع خطاب حقيقى كه مكلف را به
عمل وادار مى كند،نيستند. وقتى مولى در بيان و خطاب
خود جدى نباشد، چگونه خطابش بركفار وعاصيان حجيت
پيدا مى كند درحالى كه مى داند كافر و عاصى به
تكليف عمل نمى كنند؟ در اين صورت نمى تواند اراده
برانگيختن مكلف به عملى را در نفس خود به وجودآورد.
اگر خطاب كلى به خطاب هاى شخصى منحل گردد بايستى به
اين قائل شويم كه كفار و عاصيان به فروع دين مكلف
نشده اند، كه كسى چنين قولى را نپذيرفته است. اين
اشكال بر مبناى خطاب قانونى كه موضوع آن عام و شامل
همه مكلفان است واردنيست چرا كه حالات مختلف، مانند
كفر و عصيان، درنظر گرفته نمى شوند. چون همه در
عنوان «ايها الناس» جمع هستند و در آن، خصوصيات
فردى هر يك از مكلفان مورد لحاظواقع نمى شود زيرا
امتثال بعضى مكلفان و روى آوردنشان به خطاب
كفايت مى كند. علاوه برآن اراده تشريعى ربط ى به
عمل و رو آوردن مكلفان به تكليف ندارد. وگرنه
بايستى به جدايى بين اراده الهى و امتثال مكلف قائل
نباشيم. درنتيجه مكلف گريزى از عصيان نداشته باشد
اما مى دانيم اراده الهى به صورت عام به جعل
وقانون گذارى ارتباط دارد و در چنين حالتى صحت
عقلايى خطاب مورد توجه است، كه متوقف بر صحت رو
آوردن هريك از مكلفان نيست. همان گونه كه از قوانين
عرفى اين مطلب به دست مى آيد. نقد نظريه خطاب قانونى ((289)) بسيارى از علماى معاصر،
نظريه خطاب قانونى را نپذيرفتند و درصدد پاسخ دادن
به اشكالاتى كه امام خمينى به ديدگاه مشهور گرفته
است، برآمدند و تلاش نمودند دلايل خطاب قانونى را
باطل كنند. براى
روشن شدن نقاط ضعف و قوت هريك از دو ديدگاه بايستى
سخنان آنها را نقل كنيم تابى طرفى خود را دراين نزاع
حفظ نموده و با افكار ديگران منصفانه برخوردكرده
باشيم و در پرتو اين بررسى، ديدگاه مناسب را
برگزينيم. خلاصه اشكالات، به قرار زير است:
اشكال
اول: روشن است كه حكم به عنوان هايى تعلق مى گيرد
كه از واقعيتى معين حكايت كنند و گرنه به عنوان هاى
ذهنى با قيد ذهنى بودنشان حكمى تعلق
نمى پذيرد.وجوب حج در آيه «ولله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا»
((290)) مربوط به افراد توانگرى
است كه درخارجند، نه به عنوان كلى كه درذهن مورد نظر
است. پس متعلق تكليف همه افراد است، نه عنوان هاى
كلى، كه مقتضاى خطاب قانونى است. درنتيجه لغو بودن
تعداد خطاب ها، كه لازمه انحلال است، پيش نمى آيد
بعد از اين فرض كه خطاب كلى دربرانگيختن افراد به
تكليف كفايت نمى كند. به عبارت ديگر صاحب اين نظريه گاهى متعلق خطاب را كلى مى داند و گاهى «عنوان». اگر مقصود اين باشد كه مخاطب كلى است، اين اشكال بر او وارد است: عنوان كلى و طبيعت امر نمى توانند طرف خطاب قرار گيرند زيرا بديهى است كه فرد، مورد خطاب قرار مى گيرد و آثار خارجى براو مترتب مى شود نه كلى.اگر
ادعا، عنوانى است كه مورد خطاب قرار مى گيرد اين هم
صحيح نيست چرا كه نسبت عنوان به معنون، مانند نسبت
صورت به صاحب صورت است. بديهى است كه وجودعنوان،
ذهنى است و درخارج محقق نمى شود و حكم به آن تعلق
نمى گيرد به جهت اين كه آثاربه معنون درخارج تعلق
مى گيرند نه به آنچه در ذهن است. محذور
لزوم تعدد دروغ ها از يك خبر، هم نادرست است، چرا
كه صدق و كذب از صفات كلام است نه از صفات واقعى كه
كلام ازآن حكايت مى كند. پس يكى بودن دروغ يا
بيشتر بودنش، پيرو كلام است كه يكى باشد يا متعدد.بى
شك خبردادن از سردى آتش، يك سخن بيش نيست كه لازمه
آن يك دروغ است نه دروغ هاى فراوان. اشكال دوم: نسبت حكم به ملاك، نسبت معلول به علت است و نسبت حكم به اطاعت وعصيان مانند نسبت علت به معلول است، و قيام ملاك به چيزى كه حكم به آن تعلق نگرفته، معقول نيست. همان طور كه تعلق حكم به چيزى كه موضوع اطاعت و عصيان نيست، معقول نمى باشد. بى ترديد وجود ملاك ها به فعل اشخاص و افراد بستگى دارد،نه به عنوان ها. از اين كه تكليف هرگز از ملاك جدا نمى شود، به دست مى آيد كه براى هر فرد، تكليفى جدا ومستقل هست. همچنين از راه اطاعت و عصيان كه توسطافراد و اشخاص محقق مى شود خطاب شخصى معلوم مى گردد چرا كه فعل اشخاص، متصف به صفت اطاعت و عصيان مى شود نه عنوان كلى. ملتزم
شدن به اين مطلب منجر به تفكيك بين علت (ملاك احكام)
و معلول (اطاعت وعصيان) مى شود. اشكال سوم: موضوع حجيت، حكم و تكليف است و معناى حجيت، منجزيت و معذريت است كه بعد از ثبوت حكم معنا پيدا مى كند. پوشيده نيست كه موضوع آن از طريق عقل به دست مى آيد نه شرع. بنابراين همان طور كه فعليت حكم، تابع وحدت و تعدد موضوع است،حجيت هم تابع وحدت و تعدد حكم است. پس هرگاه حكم يكى باشد،حجيت هم يكى است و هرگاه متعدد شد، آن هم متعدد مى گردد. بنابراين معقول نيست كه حكم يكى باشد وحجيت متعدد يا حكم متعدد و حجيت يكى باشد. پس اگر به تعدد حجيت به تعداد افراد مكلف ملتزم شديم بايستى به تعدد تكليف نيز ملتزم شويم. خلاصه،
از طريق برهان ان كشف مى كنيم كه تعداد تكليف ها
وابسته به تعداد حجيت است. همچنين نادرستى آنچه
امام خمينى معتقد است كه تعدد تكليف درخطاب قانونى
پيش نمى آيد، روشن مى گردد زيرا آثار به معنون
خارجى تعلق مى گيرد، نه به عنوان ذهنى و نيز محال
است بين حجيت و تكليف از حيث عدد جدايى به وجودآيد. اشكال چهارم: با اعتقاد به اين نظريه، عمل به امثال آيه «اوفوا بالعقود» ((291)) ممكن نخواهد شد، زيرا آيه از دو حالت خارج نيست: يا از منظر حكم ارشادى به لزوم معامله نظر دارد، يا از راه حكم تكليفى به وجوب وفا به عقود اشاره دارد. اگر از راه ارشادى بودن حكم باشد، مقصود محقق مى شود يعنى لزوم پايبندى به عقود خارجى توسط افراد معين، نه به عقود كلى كه در ذهن هستند. اما اگر از راه حكم تكليفى (وجوب وفا به معامله) نظر داشته باشد معناى آن، لزوم وفا به عقود است و منظور از آنهاعقود خارجى جزئى است نه كلى. درنتيجه
وفايى كه حكم به آن تعلق گرفته، جزئى است زيرا معنا
ندارد متعلق متعلق حكمى يعنى عقود جزئى و خود متعلق
كلى باشد. اگر وفا به عقد، جزئى باشد، لازم است حكم
آن كه وجوب عمل به آن است جزئى گردد. پس
احكام وخطابات شرعى، خطابات جزئى هستند نه كلى
همچنان كه نظريه خطاب قانونى مدعى است. اشكال پنجم: لازمه عدم انحلال، تفصيل قائل شدن بين عمومات و مطلقات درخطاب هاى قانونى است چرا كه شكى در انحلال خطاب هاى صادره، به صورت عموم افرادى به احكام متعدد به اندازه افراد مورد خطاب نيست. همان گونه كه امام خمينى به آن اشاره فرموده است: حكم در واقع بر افراد متصور، به صورت اجمالى دلالت مى كند، كه عنوان «كل افراد» است. بنابراين عنوان «كل» و «جميع» متعلق به حكم است. وقتى اين عنوان به صورت اجمال، موضوع كثرت قرار گيرد، هنگام درنظر گرفتن طبيعت، افراد آن را به صورت اجمال فرا مى گيرد.((292)) سوال ما اين است كه چه نيازى به چنين تفصيلى است بعد از اين كه واضح شد دراحكام شرعى تفاوتى دراين نيست كه آنچه بر احكام دلالت مى كند، از راه اطلاق به دست آيد يا از راه عموم چرا كه بين مطلق و عام افرادى از اين جهت تفاوتى نيست. اگر چه عام افرادى بر انحلال، دلالت مطابقى دارد، ولى دلالت مطلق برآن، به التزام است؟ اشكال ششم: به فرض عدم انحلال درخطاب قانونى، تفاوتى بين عام مجموعى و عام افرادى نمى ماند درحالى كه آنچه آنها را از همديگر جدا مى سازد، انحلال عام افرادى،به احكام متعدد است، برخلاف عام مجموعى، كه درآن انحلالى صورت نمى گيرد. اشكال هفتم: لازمه عدم انحلال اين است كه مكلف نتواندقصد امر كند زيرا به قصد امر توجهى نداشته تا بخواهد آن را قصد كند درحالى كه بى ترديد هرمكلفى امكان قصدامر دارد، كه به معناى توجه امر به افراد مكلف است، بعد از آن كه تحت يك عنوان و خطاب مشخص جاى گرفتند نظير اين كه فروشنده بگويد: اين صد قلم را به اين مقدارفروختم. بديهى است به صد تايى كه به مالكيت درآيد، نظر دارد. اگر بعضى از آن، ملك فروشنده نباشد بايستى حكم به باطل شدن بيع يا فضولى بودن آن بكنيم. اشكال هشتم: سخن ايشان كه احكام شرعى مشروط به قيد قدرت نيستند، به حكم عقل و شرع پذيرفته نيست، زيرا براين كلام حضرت امام اعتراض مى شودكه چگونه حكيم، حكمى را بى قيد متوجه عاجز كند با اين كه مى داند او از عهده آن برنمى آيد؟! آيا اين چيزى غير از تكليف به خارج از توان نيست؟ بلكه اين با آيات و روايات وارده مخالف است مانند آيه «لا يكلف الله نفسا الا وسعها» ((293)) و آيه «فمن لم يستطع فاطعام ستين مسكينا» ((294)) و فرمايش پيامبراكرم(ص): «اذا امرتكم بشي ء فاتوا به ما استطعتم» ((295)) و فرمايش حضرت امام صادق(ع): «ان الله اكرم من ان يكلف ما لايطيقون...» . ((295))
به عبارت ديگر:
بنابه عقيده مسلك عدليه، احكام تابع اهداف و اغراض واقعى اند. انگيزه هم به موضوعات
احكام و متعلقات آنها وابسته است كه به پاره اى از
تقسيمات بنابه حالاتى كه پيش مى آيد تقسيم
مى شوند. بديهى است ممكن نيست مولى كه به اهداف
واقعى متوجه است، آن تقسيمات وحالات را مورد بى
اعتنايى قرار دهد. بنابراين همان طور كه محال است
از اغراض غافل شود، سهل انگارى مولى نسبت به احكام
قابل تصور نيست، و آن به دليل تبعيتى است كه احكام
از اغراض و اهداف مى كنند. مى
دانيم حكم از افعال اختيارى مولى است و صدور آن بدون
توجه به حالات مكلف ممكن نيست زيرا جزء امور
اختيارى است. پس بر مولى جايز نيست به موقعيت
وحالتى كه براى مكلف پيش مى آيد توجه نكند مانند
قدرت داشتن يا عاجز بودن . مولى يا قيد قدرت را لحاظ
مى كند يا درنظر نمى گيرد. اگر قدرت مكلف لحاظ
نشود، نتيجه آن اطلاق و شمول حكم به مكلف عاجز است
كه محال مى باشد چون كسى كه از پذيرش تكليف،
خوددارى نمايد يا از انجام دادنش ناتوان باشد، قبيح
است تكليف متوجه او شود وامر قبيح از مولى صادر
نمى شود. بنابراين بايستى موضوع تكليف را مقيد به
قدرت كرد. در نتيجه بطلان نظريه مذكور ثابت مى شود. اشكال نهم: اين كه ايشان فرمود: هنگام شك در قدرت، احتياط واجب است، دليل آن است كه اشتراط قدرت در تكليف لازم نيست. اگر قدرت شرط بود، «احتياط» به جاى «برائت» واجب نمى شد. اين فرمايش نيز صحيح نيست زيرا مقتضاى اصل دراين گونه موارداگر چه برائت، به اعتبار شك در تكليف است، اما عقلا در اين جا به احتياط ملتزم شده اند چون سرانجام، مقتضاى اصل برائت، تعطيلى احكام الهى است به دليل اين كه مكلف در حالات مختلف با تكرار اين مورد روبه رو مى شود. اشكال دهم: ايشان فرمود: در تكليف قدرت شرط نيست. اين سخن خلط بين قيد موضوع و قيد متعلق است. عدم اشتراط قدرت به متعلق موضوع برمى گردد مانند شراب كه حرمت نوشيدن به آن تعلق گرفته است. حرمت شرب طبيعت خمر مسلم است، اگر چه همه افرادآن از دسترس مكلف خارج باشند برخلاف موضوع تكليف در واجبات عينى كه ملتزم شدن به اين كه موضوع درآن طبيعت مكلف است. اين با التزام به عينى بودن تكليف منافات دارد بلكه لازم مى آيد تكليف كفايى باشد. پس ناچاريم خطاب را به ساير مكلف ها بدون ملاحظه خصوصيات فردى هريك منحل كنيم. به
عبارت ديگر بعث و زجر، به يكايك افراد، جداگانه
تعلق دارد، نه به طبيعت مهمل. پس بايستى امكان
برانگيختن هريك از مكلف ها فراهم باشد. درصورتى
كه برخى افراد از امتثال ناتوان شدند، از موضوع
تكليف خارج خواهند شد زيرا امكان برانگيختن آنها
فراهم نيست. اشكال يازدهم: محذور بيهودگى و ناپسندى تكليف كردن كفار و عاصيان نيز واردنيست چرا كه انگيزه بعث و زجرهاى شارع، لطف و منت الهى بربندگان است نه عمل كردن به تكليف، تا از عدم قيام مكلف به آن، لغو بودن توجه خطاب لازم آيد اين چكيده اشكال و اعتراض هايى است كه بزرگان برنظريه امام خمينى درخطاب قانونى وارد كرده اند. نگاهى به اشكالات اولا، امام خمينى بارها تاكيد فرمود كه
موضوع خطاب هاى شرعى، كلى است و ربط ى به افراد
مكلف ندارد. اما در عين حال انطباقش بر افراد موضوع
را متذكر شد بدون اين كه مستلزم انحلال خطاب به هر
يك از مكلفان شود. بلكه تنها يك خطاب كه بر ساختار موضوع كلى دلالت نمايد لازم داريم كه قابليت انطباق برساير مكلفان را داشته باشد. بنابراين وجهى براى طرح بسيارى از اشكالات گذشته به نظريه خطاب قانونى نيست مانند اشكال نخست (معقول نبودن تعلق تكليف به عنوان هاى كلى ذهنى يا نبودن ملاك مگر از طريق موضوعات شخصى).اين
قبيل ايرادها مردود است زيرا عنوان هاى كلى، بى
محتوا و خالى از معنا نيستند چون استناد اينها به
افراد و مصاديق كلى است و با محقق شدن آنها عنوان هم
محقق مى گردد. با اين توضيح گمان قبح و ناپسندى
توجه خطاب به عنوان (اشكال پنجم) برطرف مى گردد. اضافه
بر اين از راه مصاديق مى توان به ملاك دست يافت و
نيازى به انحلال خطاب به افراد كلى نيست. ثانيا،
نظريه امام خمينى با شيوه عقلا در تدوين قانون كه
قوانين را براى عنوان هاى كلى در نظر مى گيرند
هماهنگ است، بدون اين كه انحلال به خطابات شخصى را
موردتوجه قرار دهند. و بنابر قانون كلى آنهايى كه از
انجام فرمان معذورند، به رغم اين كه مصداق خطاب
قانون هستند، مورد بخشش قرار مى گيرند. برخورد
عرف با خطاب هاى شرعى نظير شيوه اى است كه در
قوانين به كار مى برند. معيار و ملاك فهم احكام
شرعى، برداشت و قضاوت عرف مى باشد چون خطاب
متوجه آنهاست. افزون
بر اين شارع مقدس راه ديگرى كه با شيوه عرف فرق
داشته باشد، تعيين نكرده است چون شارع نه تنها از
عقلاست، بلكه رئيس و سرور آنان مى باشد و درصورتى
كه شارع راه ديگرى غير از شيوه عرف بر مى گزيد،
مى بايست مردم را با خبر مى كرد زيرا بر اين امر
آثار مهمى در تشريع احكام مترتب است. ثالثا،
بعضى از اين اشكال ها ضعيف هستند مانند اشكال پنجم
كه پنداشتند لازمه فرمايش امام (عدم اشتراط قدرت
درتكليف) اين خواهد شد كه به مكلف، تكليف خارج
ازتوان مى شود. درحالى كه امام بارها تاكيد ورزيد
كه عاجز مواخذه نمى شود اگر چه خطاب متوجه او شده،
اما به حكم عقل معذور است و مواخذه نمى گردد. پس،
اين اشكال هم شايسته طرح نيست. نقش خطاب قانونى در امتنان برامت بر اساس ديدگاه مشهور،
حديث رفع و دليل هاى نفى حرج و ضرر، براى منت نهادن
برامت است. پس هرحكم مخالف با قاعده امتنان، به
وسيله حديث رفع و دلايل ديگررفع مى گردد. اگر امر
عكس شود و رفع احكام با قاعده امتنان مخالف باشد،
تمسك به اين ادله براى رفع آنها صحيح نيست. فرض كنيد كه مكلف اقدام به روزه ضررى يا حرجى كند يا روزه برايش مشقت و دشوارى داشته باشد، بنا به راى مشهور تمسك به اين ادله براى رفع مشروعيت روزه وحكم به بطلانش صحيح نيست چرا كه مخالفت با قاعده امتنان است. اما حضرت امام در رد اين استدلال و بطلانش ترديد نكرد زيرا احكامى كه در آنها منت بر امت لحاظ شده، به عنوان قوانينى كلى كه همه مكلف ها را در بر مى گيرد است، نه يكايك آنها. اگر در قانون مصلحتى براى امت درنظر گرفته شده، در اجراى آن نيز امتنان برامت است،هر چند مصالح شخصى برخى ناديده گرفته شود زيرا احكام الهى از ديدگاه عدليه، تابع مصالح و مفاسد عموم افراد است و جمع هميشگى بين مصالح اجتماعى ومنافع فردى ممكن نيست.به
همين جهت اجراى احكام جزايى، امتنان برامت است، با
اين كه مجرمان به دليل ارتكاب جرم و جنايت مورد
پيگرد و مجازات واقع مى شوند چون مصلحت
اجراى احكام به عموم افراد جامعه مى رسد تا با
آرامش و امنيت و شادابى زندگى كنند، هرچند
به عده اى از مجرمان بر اثر اجراى احكام ضرر وارد
مى شود. از اين جا روشن مى شود كه رفع روزه ضررى با قاعده امتنان منافاتى ندارد چرا كه شارع مقدس در رفعش به مصلحت عمومى كه همه افراد مكلف هستند نظر داشته است وبه وضعيت فرد يا افرادى كه با طبيعت عمومى افراد مكلف تفاوت دارند، توجهى نمى كند. به جهت اين كه خطاب هاى قانونى به خطاب هاى شخصى منحل نمى شوند.((298)) آثار خطاب قانونى براى خطاب
قانونى دو اثر است: يكى آثار كلى و عام كه بر موارد
متعدد و فرع هاى مختلف تطبيق مى كند، مانند بحث از
منجزيت علم اجمالى و صحت نهى كسى كه ازحرام خوددارى
ورزيده، و ديگر آثار جزئى كه برموارد متعدد و
فرع هاى مختلف قابل تطبيق است، كه از آنها به آثار
خاص خطاب قانونى تعبير مى شود، مانند بطلان نماز
بانجاست و وجوب رد عين به صاحبش و فرع هاى ديگر كه
بيانگر جنبه تطبيقى خطاب قانونى اند. آثار عام خطاب قانونى براى خطاب قانونى آثار عام و
متعددى است كه دراين جا به آنها اشاره مى كنيم:
امام
خمينى ((301))
اين دو مساله را نپذيرفتند: يكى خروج شىء از محل
ابتلا كه سبب شود تكليف تحريمى برداشته شود و
ديگرى مساله انحلال علم اجمالى كه باعث شود بعضى
از اطراف آن از محل ابتلا دور باشند. وى به
ماهيت خطاب قانونى كه درآن افراد مكلفى كه بعضى از
اشيا از محل ابتلايشان دورند، تمسك جسته، چرا كه
خطاب براى عموم مكلف ها صادر شده، بدون در
نظرگرفتن خصوصيات فردى، كه منجر شود هر شخصى خطاب
خاصى را بطلبد، بنا به ديدگاه مشهور، كه خطاب كلى
به اندازه افراد مكلف منحل مى شود، تكليف به چيزى
كه ازدسترس مخاطب دور باشد، ناپسند است. در اوايل
بحث توضيح داديم كه خطاب هاى شرعى، خطاب هاى
قانونى كلى هستندكه ممكن نيست به خطاب هاى شخصى
متعددمنحل شوند. به دليل محذورهايى كه برآن مترتب
است كه به بعضى از آنها اشاره شد. 2. تصحيح واجب مشروط و توجيه وجود آن: واجب مشروط مثال هاى فراوانى دارد مانند استطاعت در آيه «ولله على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا.» ((302))علماى اصول از زواياى مختلف به اين امر پرداخته اند كه ما فعلا درصدد بيان و توضيح آن نيستيم. آنچه اكنون بيانش اهميت دارد قولى است كه معتقد است فايده اى برواجب مشروط مترتب نيست و توجيهى بر وجودش وجود ندارد چرا كه مخاطب قرار دادن مكلفى كه فعلا مورد مطالبه نيست، بى معنا است. مگر اين كه شرايط او مهيا ومحقق شود. اين سخن در نگاه اول سطحى به نظر مى آيد، اما چه بسا دربعضى حالات خطاب شخصى معقول باشد. براى نمونه، فردى كه فراروى ما قرار گرفته و به كمترين اشاره اى كارهاى ما را به خوبى انجام مى دهد اوامر را اجرا و نواهى را ترك مى كند ديگر چه نيازى است از او كار مشروط ى را طلب كنيم كه شرطش محقق نشده باشد؟!
پاسخ امام خمينى:
برخلاف ديدگاه
مشهور، خطاب هاى شرعى به خطاب هاى شخصى منحل
نمى شوند تا چنين اشكالى لازم آيد. بلكه آنها
خطاب هاى قانونى كلى اند وبراى ساختارهاى عامى كه
همه افراد مكلف را شامل شوند، طرح ريزى شده اند.
امااشكال ياد شده بر خطاب هاى شخصى وارد است كه
قانون گذار را ناچار مى كند حالات و خصوصيات
گوناگون هر مكلفى را مدنظر قرار دهد لذا با حالاتى
كه اخيرا ياد كرديم مواجه مى شود. اما براساس
نظريه امام خمينى (قالب خطاب شرعى طبق عنوان عام
وكلى طرح ريزى شده و در آن دارا بودن شرط معينى
مانند شرط استطاعت درنظر گرفته شده است) اشكال ياد
شده وارد نيست چرا كه موضوع درخطاب كلى،
مكلف مستطيع است بدون ملاحظه برخى حالات كه باعث
شوند شرط نمودن واجب در آنها ناپسند آيد.
3.
صحت نهى اجتناب كننده از حرام:
اگر برخى از مردم بنا
به سرشت خود از فعل حرام خوددارى كنند، مانند كسى كه
از كشف عورت اجتناب مى كند، آيا درست است باخطاب
تحريمى به او گفته شود: كشف عورت نكن؟! آيا اين قبيل
نهى ها، تحصيل حاصل شمرده نمى شود؟ اين اشكال بنا
به نظر مشهور علما وارد مى شود كه معتقدندخطاب
شرعى به خطاب هاى متعدد به تعداد افراد مكلف منحل
مى شود. اگر براى هر مكلفى خطاب خاصى باشد، ناپسند
است از او خواسته شود كارى را كه هرگز
انجام نمى دهد،ترك كند. اما با پذيرش نظريه امام خمينى اين اشكال پيش نمى آيد زيرا در خطاب هاى قانونى، خطاب متوجه اشخاص معينى نيست، بلكه متوجه همگان است كه در بين آنهاافرادى هستند كه بنا به سرشت خود مرتكب چنين عملى نمى شوند، و همين براى صحت توجه خطاب كلى واحد به آنها و ديگران كفايت مى كند زيرا همين سخن زمانى ناپسند است كه خطاب به هريك از مكلف ها به صورت جداگانه از طريق انحلال خطاب نظر داشته باشد. ((304)) 4. فعليت احكام در خطاب قانونى: خطاب قانونى نقش مهمى در فعليت احكام و استقرارشان به صورت مطلق دارد، بدون ملاحظه برترى مرتبه فعلى يا انشايى حكم.جهت توضيح اين مطلب، لازم است به مراتب حكم و مراحلى كه مى گذراند مرورى شود. بر اساس نظر صاحب كفايه، ((305)) براى حكم شرعى چهار مرتبه است: اقتضا،انشا، فعليت و تنجز. الف) مرتبه اقتضا: شايستگى و شانيت حكم براى وجود است، به اين معنا كه ثبوت ملاك و مصلحت، براى تحقق و وجود حكم لازم است. همان طور كه ملاك تشريع ووجوب نماز، به معراج رسيدن مؤمن است. ب) مرتبه انشا: مرحله جعل حكم است بدون بعث و زجر كه بعد از مرحله اقتضا مى باشد. پس حكم دراين مرحله، انشا مى شود. بدون اين كه مولى، مكلفان را به چيزى فرابخواند يا آنها را از چيزى باز دارد مانند بيشتر احكام شرعى كه پيامبر اكرم(ص) مامور به تبليغ آنها نشده، براى اين كه مكلفان استعداد پذيرش آنها را ندارند. اين قبيل احكام تا ظهور حضرت ولى عصر(عج) دست نخورده و پوشيده خواهند ماند تا حضرت، آنها را در زمان ظهورش آشكار نمايند مانند حكم به كفر و نجاست برخى ازطوايف مسلمان ها. اجماع داريم كه براى خداوند متعال احكامى است كه درآنها عالم و جاهل مشتركند كه مقصود، احكام در اين مرحله است. ج) مرتبه فعليت: مرحله اى است كه حكم شرعى از مرحله انشا به مرحله بعث و زجر مى رسد و حكم شرعى علنى مى گردد. پس
عام و مطلق قبل از رسيدن قيدها و مخصص ها انشايى
هستند وبعد از آن به مرحله فعليت مى رسند. د) مرتبه تنجز: مرحله اى است كه مكلف از طريق حجت ذاتى يا جعلى، به حكم شرعى آگاه مى شود و بر مكلف واجب است به تكليف عمل نمايد. درغير اين صورت مستحق عذاب است. امام
خمينى مرتبه اول و چهارم از مراتب حكم شرعى را
نپذيرفته است، به اين دليل كه اولى جزء مقدمات و
چهارمى از لوازم و تبعات آن است. ايشان مرتبه فعلى
حكم رامورد تاكيد قرار داد و نظريه خطاب قانونى را
برآن منطبق كرد و معتقد است وقتى حكم به مرحله فعليت
رسيد، ثابت مى ماند و بين اين مرحله و مرتبه انشايى
هيچ گونه تزلزل و ترددى وجود نخواهد داشت. ايشان
معتقدند آنچه بعضى ذكر نموده اند كه حكم گاهى فعلى
و زمانى انشايى مى شود، صحيح نيست درحق بعضى فعلى و
در حق برخى ديگر انشايى است. اين، بنابه اختلاف
حالات افراد است: بعضى جاهل به حكم وبرخى عالم به آن
هستند يا در حالتى عاجز از عمل به تكليف هستند يا
متمكن ازآن. در صورت علم و قدرت، حكم برايشان فعلى
مى شود، ودر حالت جهل و عجز حكم انشايى خواهد ماند. اساسا
اين قول برمبناى نظريه مشهور در انحلال خطاب هاى
شرعى كلى به خطاب هاى شخصى به تعداد افراد مكلف
مبتنى شده است. درآغاز توضيح داديم كه معيار درتوجه
خطاب به مكلفان، ورود آنها تحت عنوانى است كه تكليف
به آن تعلق مى گيردمانند عنوان «ايها الناس».
بنابراين اگر براى بعضى امكان اطلاع از تكليف و عمل
به آن فراهم باشد، در برطرف شدن استهجان خطاب به
همه و نهى شان، كافى است. بنابراين حكم از مرحله
انشا خارج مى شود و به مرحله فعليت درمى آيد و آن
گاه همه دربرابر آن مسوولند، بدون تفاوت در حالاتى
كه برايشان پيش مى آيد. به عبارت ديگر، شارع مقدس
اوضاع مناسب اعلان و خروج حكم از مرحله انشا به
مرحله فعلى رامورد لحاظ قرارداده است. پس اگر شرايط
مهيا گردد و مردم براى پذيرش آن آماده باشند، شارع
آن را به اطلاع مى رساند، تا درحق همگان فعليت
يابد. درغير اين صورت در مرتبه انشا باقى خواهد
ماند. پس اگر شرايط مناسب و حكم فعلى شد، موانع
شخصى، مانند اطلاع بعضى و ناتوانى بعضى ديگر،
نمى تواند فعليت حكم را نسبت به آنهاباطل كند براى
اين كه حالات مختلف افراد، در مرحله تشريع حكم در
نظر گرفته نشده و تكليف درخطاب هاى قانونى متوجه
همگان است اگر چه جاهل و عاجز، به حكم عقل از عهده
اجرايش بر نيايند. اما عذر آنها، منجر به تقييد حكم فعلى و محدود شدنش نمى شود تا درمرحله حكم انشايى قرار بگيرد چرا كه عقل نمى تواند اراده شارع را مقيد كند. بنابراين حكم درخطاب قانونى با همان عنوانى كه به آن تعلق گرفته، فعلى باقى مى ماند و ارتباط ى به حالات مختلف عارض برمكلف، ندارد تا از آنها تاثير پذيرد و به سبب آنها به مرحله انشا برگردد.((306)) 5. عدم اعتبار مندوحه دراجتماع دو خطاب: اگر دو عنوانى كه يكى مامور به وديگرى منهى عنه باشند، دريك مورد با هم جمع شوند آيا امر و نهى با فعليت خود باقى مى مانند، با اين كه مكلف قدرت امتثال هر دو را با هم ندارد و درنتيجه اجتماع امر و نهى دريك مورد پيش مى آيد؟ يا اجتماع آنها و فعلى بودن تكليف هر دو ممكن نيست مگر اين كه مكلف بتواند در مورد ديگرى غير از محل اجتماع امتثال امر كند؟ از اين مورد به «مندوحه» يا «وسعت در اداى تكليف» تعبير مى كنند. با
طرح اين سوال قصد وارد شدن در اين بحث را نداريم
بلكه به آنچه با خطاب قانونى ارتباط دارد اشاره
مى كنيم به گونه اى كه بسيارى از بزرگان ((307)) در
محل نزاع درصورت فعلى بودن تكليف درامر و نهى،
ناگزير شدند به قيد مندوحه تمسك كنند چراكه معتقدند
بدون آن، تكليف به محال خواهد شد. اما
تلاش امام خمينى براين بود كه مساله را از راه خطاب
قانونى علاج كند. خلاصه فرمايش ايشان چنين است كه بى
شك با نبودن مندوحه، اجتماع امر و نهى جايز نيست و
در صورتى كه بين دو عنوان مورد امر و نهى، تلازم در
وجود باشد يعنى عنوانى از عنوان ديگر در همه
مكان ها و زمان ها و نزد تمامى مكلفان جدا
نمى شود اجتماع ممكن نيست. همان طور كه اگر مولى
ما را به رو به قبله بودن امرفرمايد و از پشت كردن به
آن نهى كند كه هرگز چنين خطابى از عاقلى صادر
نمى شود، چه رسد به حكيم قانون گذار زيرا چگونه
ممكن است اراده جدى دريك لحظه به وجودو عدم چيزى
تعلق بگيرد؟! ناگزيز بايستى يك اراده باقى بماند كه
متعلق به وجود يا عدم باشد، تا محذورلغويت پيش
نيايد. اما
در صورتى كه بين دو عنوان تلازم وجودى نباشد، مگر در
بعضى زمان ها و براى برخى مكلف ها، ديگر مانعى از
تعلق امر به يكى از عنوان ها و تعلق نهى به عنوان
ديگرنيست، اگر چه همراه با مندوحه نباشد زيرا بارها
تاكيد كرديم كه خطاب قانونى به خطاب هاى شخصى كه
گاهى جمع براى بعضى مكلف ها پيش مى آيد منحل
نمى شودمانند اين كه براى اقامه نماز در زمين
غصبى، مندوحه نباشد. اين حالت هر چند براى برخى
مكلف ها پيش مى آيد، اما هنگام تشريع امر به نماز
و نهى از غصب، در نظرگرفته نشده است بلكه حالت عام
مكلف ها مورد نظربوده است و با اين لحاظ، تكليف
متوجه آنها مى گردد. با
اين بيان، ناپسندى خطاب به عموم مكلف ها بدون در
نظر گرفتن حالاتى كه براى آنها پيش مى آيد برطرف
مى شود چرا كه ملاك صحت حكم فعلى قانونى، اين
است كه عده اى از مكلف ها امكان انجام مامور به و
پرهيز از منهى عنه را داشته باشند نه اين كه همگى
از توانايى امتثال برخوردار باشند. بنابراين در مثال اجتماع امر به نماز و نهى از غصب، توجه خطاب به عموم مكلف ها باقى مى ماند، هرچند برخى درشرايط اجتماع امر و نهى، امكان انجام تكليف بر ايشان ميسر نيست چرا كه براى به فعليت رسيدن تكليف همان طور كه گفتيم شرط قدرت افراد، لحاظ نشده است. ((308)) 6. عدم ترتب درخطاب قانونى: علماى اصول دربحث ضد، راجع به اين كه امر به شى ء مقتضى نهى از ضد آن است، چنين مثال آورده اند: امر به ازاله نجاست از مسجد، نهى از نماز را اقتضا مى كند و براساس اين حكم، نماز باطل است. از آن
جا كه بعضى، اقتضا و آثار آن را پذيرفتند، جمعى از
بزرگان ((309))
مانند محقق ثانى و كاشف الغطا در صدد حل اين مشكل،
به وسيله ترتب برآمدند كه بر اساس آن امر به مهم،
مترتب بر عصيان امر به اهم است و نماز مامور به نيست
مگر بعد از عصيان امر به ازاله. بنابراين وجوب نماز
مترتب بر عصيان امر به ازاله است. اين
انديشه مورد توجه و اهتمام بسيارى از صاحب نظران
موافق ((310))
و مخالف ((311))
قرار گرفت و حضرت امام ديدگاه مخالفان را برگزيد. ((312))
ايشان اين مساله را با نگرشى كه براساس آن خطاب
قانونى را ارائه نمود، رد كرد و تاكيد ورزيد كه
خطاب شرعى به خطاب هاى متعدد به تعداد افراد
مكلف، منحل و گسترده نمى شودبدين جهت در آن جا يك
خطاب بيش نيست بدون ملاحظه خصوصيات فردى كه از جمله
آنها گرفتارشدن مكلف به تزاحم ميان دو تكليف
درمرحله امتثال است. بنابراين معنايى براى تدافع
بين امر به ازاله و امر به نماز نيست تا ناچار به
التزام شويم كه امر به يكى، موجب نهى از ديگرى است
زيرا اين درجايى قابل تصور است كه هريك از امربه
نماز و امر به ازاله از طريق انحلال خطاب، متوجه
اشخاص مكلف شده باشد چرا كه درتوان يك نفر نيست
دريك آن، هم نماز بخواند و هم نجاست مسجد را
بزدايدبرخلاف زمانى كه خطاب متوجه عموم مكلف ها
شود، كه تكليف به نماز و ازاله به حال خودباقى
مى مانند زيرا وضعيت خصوصى شخصى كه توان عمل به دو
تكليف را باهم ندارد، لحاظ نشده است. اين چنين
مى توانيم صحت نماز و امر به آن را از طريق
خطاب هاى عام قانونى بدون نياز به شيوه ترتب ثابت
كنيم. به
هرحال اگر دو تكليفى كه يكى اهم مانند ازاله و ديگرى
مهم مانند نماز، وجود داشته باشند، عقلا مانعى نيست
كه مكلف مهم را ترك كند و اهم را به جا آورد چراكه
وقتى به اهم مشغول باشيم، قدرت انجام مهم را
نداريم. اگر مكلف عكس اين را به جا آورد يعنى مهم را
انجام داد و اهم را ترك كند اگر چه تكليفش را در امر
مهم به جا آورده، امادرترك اهم عذرش پذيرفته نيست
بلكه به علت ترك آن، سرزنش و عذاب مى شود چون عقل
حكم مى كند كه لازم است از قدرت، درامتثال اهم
استفاده شود، تا عذر او درترك مهم مورد قبول واقع
گردد. بعضى از اصولى ها چنين اشكال كرده اند: چگونه وقتى مكلف به جهت اشتغال به اهم، مهم را ترك كند عذاب نمى شود، ولى درصورت عكس آن مواخذه و بازخواست مى گردد؟ اين معناى ديگرى از ترتب نيست؟ عدم سرزنش كسى كه به اهم پرداخته و مهم را كنارگذاشته، نشان مى دهد كه امر به مهم فعلى نبوده بلكه انشايى است. اگر به مقتضاى خطاب قانونى، فعلى مى بود، معنايى براى عدم ترتب عذاب برترك آن نيست. بنابراين نتيجه فرمايش امام و گفتار مشهور درمورد ترتب، يكسان است زيرا كسى كه امر مهم را ترك نموده و اهم را به جا آورد، عاصى شمرده نمى شود. ((313))در لفظ امر حالات مختلفى كه برمكلف مى گذرد مانند تزاحم بين دو تكليف لحاظ نمى شود، اما براى مولاى حكيم سزاوار نيست كه اين حالات را در نظر نگيرد بلكه لازم است راه حل مناسب براى آنها هنگام تشريع قوانين درنظر داشته باشد. درغير اين صورت تكليف به غير مقدور كرده است. ((314)) در
اين جا فرق بين نظريه حضرت امام و مشهور را در دو
نكته اساسى خلاصه مى كنيم: دوم: طبق نظريه امام خمينى درخطاب هاى قانونى كه خصوصيات فردى مانند التقاى ضدين لحاظ نمى شوند امر به شى ء مقتضى نهى از ضد نمى گردد. اما بنابر ديدگاه مشهور كه خطاب هاى كلى با درنظر گرفتن ويژگى هاى فردى هر مكلف، به خطاب هاى شخصى منحل مى گردد التقاى ضدين پيش مى آيد. ((315)) آثار خاص خطاب قانونى آثار و تطبيق هاى فقهى فراوانى برديدگاه
خطاب قانونى مترتب است، كه ما از آنها به «آثار خاص
خطاب قانونى» تعبير مى كنيم. جهت رعايت اختصار به
ذكر بعضى از آنهامى پردازيم: 1. بطلان نماز با نجاست: مقتضاى اطلاق دليل شرطيت طهارت يا مانعيت نجاست، بطلان نماز با نجاست است. تفاوتى نيست كه مكلف تعمد كند يا دچار فراموشى شودوخواه به حكم جاهل باشد يا به موضوع. اشكال: ادله شامل جاهل نمى شود، زيرا درحال غفلت از حكم يا موضوع، سزاوار نيست خطاب متوجه او شود. پس شرط طهارت يا مانع شدن نجاست، ممكن نيست درحق او منجز شود، بلكه بايستى وقتى نماز با نجاست به جا آورد، حكم كنيم كه نمازش صحيح مى باشد و باطل نشده است. جواب: ادله شرعى هيچ گونه قصورى در مخاطب قرار دادن مطلق مكلف ها ندارد، چرا كه احكام به عنوان هاى كلى تعلق دارند. مانند عنوان «الذين آمنوا» كه شامل همه مكلف ها است. 2. وجوب پس دادن شىء به صاحبش: بى شك شى ء غصب شده، در صورتى كه غاصب آن يكى باشد، بايد به صاحبش برگردانده شود. اما اگر دست به دست شد، آيا برهمه غاصبان واجب است آن را به دست آورند و به صاحبش تحويل دهند يا مختص كسى است كه شى ء در دست او است؟
امام خمينى قول اول را برگزيده است، يعنى همه
مسؤوليت دارند آن را به صاحبش تحويل دهند، زيرا اگر
آن شى ء به دست غاصب بود، براو واجب مى شد به
صاحبش برگرداند و پس از خارج شدن از دستش شك دربقاى
وجوب رد مى شود، درنتيجه استصحاب وجوب رد جارى
مى گردد. اما
جريان استصحاب امكان ندارد مگر اين كه رد حتى نسبت
به كسانى كه به دليل ناتوانى يا جهل يا غفلت امكان
باز گرداندن شى ء را ندارند، واجب شود. اين مبتنى
برنظريه امام خمينى درخطاب قانونى است كه خطاب شامل
همه افراد مى شود و تفاوتى بين عالم و جاهل و قادر و
عاجز نيست. برخلاف قول مشهور علما ((318)) كه انحلال خطاب به تعداد افراد مكلف را برگزيدند براى اثبات وجوب رد نسبت به كسى كه شى ء در دستش نيست، نمى توانند به استصحاب تمسك كنند. ((319)) حضرت امام، سبب عدم امكان
تمسك آنها به استصحاب را بيان نكرده. اما از مقايسه
اين مساله با موارد مشابه، فهميده مى شود كه در
موضوع حكم براساس انحلال،خصوصيات فردى اشخاص لحاظ
مى شود از جمله آنها بودن مغصوب در دست غاصب است. پس
اگر از دست او خارج شد، موضوع عوض مى شود. درنتيجه
استصحاب جارى نمى گردد زيراشرط اجراى استصحاب
وحدت موضوع است كه علما از آن به «وحدت قضيه متيقن و
مشكوك» تعبير مى كنند. 3. عدم بطلان مركب با فراموشى جزء: نزد بزرگان مطرح است كه آيا فراموشى جزء، به مقتضاى اصل عقلى سبب باطل شدن مركب مى شود يا به بطلان نمى انجامد و چيزى غيراز به جا آوردن بقيه اجزاى فراموش شده برمكلف واجب نيست؟
شيخ انصارى معتقد است كه بعد از به ياد آوردن،
نبايد به ناقصى كه انجام داده اكتفا نمايد، بلكه
واجب است احتياط كند و تاكيد كرده است از مكلفى كه
در حال فراموشى مركب ناقص را به جا آورده، امكان
مطالبه نيست زيرا چيزى كه در حال توجه و عمد، جزء
است، بايستى درحال غفلت و فراموشى هم جزء باشد. از
اين جهت كه ممكن نيست خطاب مستقلى به غافل و ساهى
اختصاص داده شود زيرا غرض از خطاب، برانگيختن مكلف
به تكليف است و اين نسبت به غافل و ساهى ممكن نيست
مگر اين كه «با ايها الغافل!» خطاب شود. بديهى است با مخاطب قراردادن، از حالت غفلت خارج مى شود و به تكليفى كه بر عهده او است ملتفت مى گردد و بيهودگى اين نوع خطاب فهميده مى شود. بنابراين تفاوتى بين غافل و ملتفت نيست و لازم است بنابر اصل عقلى، هنگام فراموشى بعضى از اجزاى مركب، احتياط شود. ((320)) اما امام خمينى اين استدلال را نپذيرفته و معتقد
است كه انديشه خطاب قانونى در رد آن كفايت مى كند
چرا كه طبق اين ديدگاه غفلت و فراموشى مانع از تكليف
نيست، مگردر مرحله تنجز تكليف اما فعلى بودن تكليف
همچنان به حال خود باقى است به سبب اين كه در عموم
خطاب، ناسى جزء مخاطب هاست، با اين كه در زمان
فراموشى ازانجام تكليف معذور بوده و ديگر نيازى به
خطاب، با عنوان هاى مخصوص مانند «ايها الناسي»
نيست تا اشكال لغو بودن خطاب وارد گردد زيرا
خطاب هاى قانونى شريعت مانند «يا ايها الذين
آمنوا» براى ورود ناسى و نظاير او تحت عنوان عام
كفايت مى كنند.
همين
عنوان عام «يا ايها الذين آمنوا» براى فراخواندن
همگان به تكليف كافى است،چون ملتفت به طرف تكليف
مركب تام مى رود، درحالى كه ناسى و غافل، مركب ناقص
را به جا مى آورند چرا كه فرض كرديم تكليف درخصوص
جزء فراموش شده منجزنيست. پس اگر ناسى به ياد آورد،
ديگر نيازى براى به جا آوردن مركب تام نيست زيرا شك
در به جا آوردن آن، از قبيل شك بين اقل و اكثرى است
كه اصل برائت را در آن جارى مى كنند. مگر اين كه در
دليل وجوب، اطلاقى باشد كه حالت غفلت و التفات را در
برگرفته باشد كه در اين صورت احتياط نموده و مركب
تام را به جا مى آوريم. آنچه گذشت، اهميت نظريه خطاب قانونى و آثارمهم آن را در فقه و اصول نشان داد. اين نظريه مورد توجه بزرگان و محافل علمى قرار گرفته، به ويژه كه ط ى سال هاى اخير در باره آن سخن بسيار به ميان آمده است. همان گونه كه در ابتدا گفتيم اين بحث نه تنها از بحث هاى بى فايده نيست، بلكه از بحث هاى مهم و كليدى علم اصول به شمار مى رود. دانش
حقوق كه رسالت قانونمند كردن فعاليت هاى فردى و
گروهى را درجامعه به عهده دارد، نبايد درمقابل
پديده هاى نوپيدا حالت انفعالى و تاثير پذيرى يك
طرفه داشته باشد. بنابراين
انتظارى بى جاست كه حقوق كشور همواره براساس مسائل
مستحدثه و نوپيدا تغيير يابد، بلكه بايد هر مساله
جديد و بى سابقه اى را با مبانى مورد قبول واصول
پذيرفته شده فقهى وحقوقى سنجيد و چنانچه مغاير آن
شناخته شد از اجرا و رواج آن دركشور جلوگيرى كرد و
گرنه درمسير قانونمند كردن آن بايد كوشيد. البته
اين سخن به معناى جمود و تعصب برتاسيسات و
پديده هاى حقوقى كهن و عدم پذيرش مطلق نهادها و
تاسيسات جديد نيست، بلكه سخن ما آن است كه مبانى
مسلم فقهى واصول پذيرفته شده حقوقى را نبايد در راه
توجيه يا تصحيح يك پديده جديد قربانى ساخت. |