|
چهارم: در جحره بضم جيم و اسكان حاء مهمله يعنى سوراخ مار و ساير حشرات، بول مكروه است، و نهى از آن درحديث شريف نبوى وارد شده((568))، به سبب تاذى حيوان يا به سبب مخافت اذيت از آنها نسبت به انسان. و بعضى گفته اند به سبب آن كه جحر حيوانات بكسر جيم و فتح حا مساكن جن است. پنجم: بول و غايط در آب راكد و در آب جارى مكروه است و در آب راكد كراهيت شديدو غليظ است. و در جارى نهى از اميرالمؤمنين على صلوات الله عليه مروى، و وقت ضرورت مستثنى شده است، و فرموده است: «ان للماء اهلا كماان للارض اهلا»((569)). و من در حواشى استبصار شرح آن كرده ام. و در راكد، نص از صادق (ع) وارد است((570))، و در حديث ديگر از صادق (ع) مروى است كه در مطلق آب بول كردن محل خوف است از شيطان((571)). و بعضى گفته اند: آب در شب مخصوص جن است... شانزدهم: مكروه است استصحاب مصحف با خود در وقت تخلى و ادخال آن در بيت الخلايا آنچه اسم مختص به جناب مقدس الله تعالى، چه آن مكتوب يا منقوش باشد، مثل انگشترى يا لوحى از الواح. و ثابت است كه رسول(ص) قبل از تخلى خاتم را نزع فرموده، از خود دور مى كرد، و همچنين اميرالمؤمنين على(ع)بازوبند و تعويذ و دعا را از خود جدا مى نمود((572)). هفدهم: استصحاب دراهم بيض بكسر باء موحده، جميع «ابيض» يعنى ادخال زر سفيد خالص با خود در بيت الخلامكروه است، مگر آن كه مصرور، يعنى در هميان باشد، كه آن وقت كراهت نخواهد داشت، چنان كه از ابى عبدالله الصادق (ع) مروى است كه ازپدر معصومش ابو جعفر الباقر(ع) روايت كرده است((573)). و سبط ابن ادريس، يحيى بن سعيد، در جامع((574)) و علامه درنهايه((575)) مشدود به جاى مصرور ذكر كرده اند، يعنى در موضعى كه بسته باشد. هجدهم: سواك مطلقا يعنى استماك به هر مسواك كه بوده باشد، حتى به انگشت ابهام و مسبحه، در بيت الخلا مكروه است. و از ابوالحسن الكاظم(ع) مروى است كه مورث بخر مى شود((576)) به تحريك باء موحده و خاء معجمه آيعنى رايحه كريهه دهن. نوزدهم: اكل و شرب در بيت الخلا و وقت تخلى مكروه است، چه مستلزم خس است و خوارى نفس است، و نيزمرسله صدوق رضوان الله تعالى عليه در فقيه و روايت رئيس المحدثين رضى الله عنه در كافى از مولاى ماابوجعفر الباقر(ع) و حديث لقمه نان و آزاد كردن غلام مستند حكم است((577)). بيستم: استقبال بيت المقدس مكروه است، از جهت شرف و احترام، چنان كه علامه رحمه الله تعالى درنهايه((578)) و شيخ شهيد در ذكرى((579)) ذكر كرده اند. بيست و پنجم: ارتياد، يعنى طلب موضعى كه مناسب بوده باشد از براى تخلى واستنجاء و طلب موضعى مرتفع ازبراى بول كه خاك نرم داشته باشد، سنت است. رسول(ص) دراين باب اهتمام تمام داشته است، و در توقى از بول به فتح واو و تشديد قاف مبالغه شديد عظيم مى فرموده است((580))، و امت را امر كرده است به ارتياد از براى بول، وابوالحسن الرضا(ع) فرموده است: «من فقه الرجل ان يرتاد لبوله»((581)). ب يست و ششم: ستر تمام بدن از انظار ناظرين سنت است به دخول خانه يا خيمه يا ابعاد در صحرا به كسر همزه آيعنى دور رفتن از نظر خلق پنهان شدن يا در وهده يا عقب درختى پا پشته نشستن، چنانچه سيد المرسلين(ص) مى كرده است، و امر به آن فرموده است((582)). و نيز سنت است تاخير كشف عورتين كردن تا وقت جلوس و نزديك شدن به زمين. در ذكرى((583)) مذكور است كه دليل استحباب فعل نبى است(ص) كه به اين سنت عمل مى كرده است.بيست و هفتم: ابتدا كردن در دخول به پاى چپ و در خروج به پاى راست مستحب است، بر عكس در مساجد ومشاهد و اماكن شريفه. و اگر در صحرا باشد آخر قدم را تا موضع جلوس پاى چپ كند، و در انصراف، اول قدم را پاى راست. بيست و هشتم: در نشستن اعتماد به پاى چپ كردن و گشاده داشتن و دور ساختن پاى راست سنت است به دليل حديث شريف نبوى((584)). و طريق استبراء على الاشهر آن است كه انگشت وسط ى را از دست چپ برمقعد گذاشته تا اصل قضيب و تحت خصيتين به قوت تمام بكشد، تا سه بار، پس انگشت مسبحه را در زير قضيب و انگشت ابهام را بر بالا گذاشته تا كنارحشفه، سه بار ديگر بكشد، پس حشفه را بيفشرد و ذكر را بيفشاند سه بار، كه مجموع نه بار شود، چنانچه مختارمبسوط((585)) و اختيار معتبر((586)) است، و در استظهار و استبراء اتم و ابلغ است. سى و ششم: استعاذه و تسميه در وقت دخول بيت الخلا و دعا به طريق ماثور در چند موضع سنت است: اول: چون خواهد كه داخل شود بگويد: بسم الله و بالله و اعوذ بالله من الرجس النجس الخبيث المخبث الشيطان الرجيم و بسم الله الرحمن الرحيم. دويم: بعد از دخول: الحمدلله الحافظ المؤدي، اللهم امط عني الاذى واعذني من الشيطان الرجيم. و شارح نفليه و لمعه در اين مقام خبط نموده و توهم كرده كه محل اين دعا و تحميد بعد از استعاذه و تسميه نزد دخول است((592)). سيم: حين الجلوس دروقت انفصال براز: اللهم اطعمني طيبا في عافية واخرجه مني خبيثا في عافية. و صدوق رضوان الله تعالى عليه در فقيه روايت كرده كه رسول (ص) به اين طريق مى گفته است: اللهم كما اطعمتنيه طيبا في عافية و اخرجه مني خبيثا في عافية((593)). چهارم: وقتى كه نظر بر براز افتد: اللهم ارزقني الحلال وجنبني الحرام((594)). پنجم: هنگام ديدن آب بگويد: الحمدلله الذي جعل الماء طهورا و لم يجعل له نجسا. ششم: در وقت استنجاء: اللهم حصن فرجي واستر عورتي وحرمهما على النار ووفقني لما يقربني منك يا ذاالجلال والاكرام. هفتم: وقت برخاستن و ايستاده دست بر شكم كشيدن: الحمدلله الذي هناني وعافاني من البلوى. هشتم: در وقت خروج از بيت الخلا يا انصراف از موضع تخلى در صحرا: الحمدلله الذي عرفني لذته و ابقى في جسدي قوته واخرج عني آذاه، فيالها من نعمة لايقدر قادرون قدرها. و در روايت ديگر: «في جسدي» به جاى «في»((595))... تنبيه: امام علماى عامه و علامه ايشان، فخر الدين رازى((596)) در موضعى از كتاب نهاية العقول بر سر جاده انصاف آمده، بر اصحاب خود اعتراض مى كند كه هرگاه نبى(ص) در هدايت امت اين مقدار اهتمام داشته باشد كه در باب بيت الخلا رفتن تنها، سى و شش وظيفه تعليم فرمايد، سواى واجبات، و اين امر سهل جزئى را براى امت مفوض ندارد، چون تواند بود كه از دنيا رحلت كند و وصى و خليفه و امامى بعد از او نائب نفس مقدس او و حافظ احكام شرع و مهجه دين و بيضه اسلام كه سعادت امت به متابعت و شقاوتشان به مخالفت او منوط بوده باشد، نصب ناكرده، اين قسم امر مهم و خطب عظيم را مهمل گذارد و تعيين اين مرتبه بلند پايه را كه تالى نبوت و ثانى رسالت است به اقتضاى راى امت و مقتضاى اختيار ايشان تفويض نمايد، چنان كه طريقه اهل سنت است.
همانا كسى كه از خرمن عقل يك جو بهره داشته باشد، هرگز
اين قول باطل را باور ندارد و تجويز اين حتمال محال رانهايت
حماقت طبع و سفاهت نفس و منتهاى مراتب
سخافت عقل و
طفافت حدس شمرد. و همانا كه عقل صريح
مستقيم حكم كند
كه در قانون حكمت بالغه و سنت عنايت اولى واجب است كه
امام خلق و خليفه رسول الله از جانب
جناب مقدس ربوبى
منصوب و به نص صريح رسول الهى منصوص و به حسب
استحقاق ذاتى و كمال جوهر نفس قدسى در فطرت اولى و
اتصاف به اوصاف ملكات ملكيه و اصناف كمالات بشريه در
فطرت ثانيه به اين درجه عاليه
مخصوص باشد، چنانچه مذهب
شيعه است.
و منكر اين حقيقت در نظر صاحب نظران از دايره بصيرت عقلى خارج و از حوزه استقامت
حليت فطرت انسانى بيرون مى ماند: «ومن لم يجعل الله له نورا فماله من نور»((597)).
باب دوم: آداب استنجاء
اساس: «استنجاء» به حسب لغت استفعال است يا از «نجوه» به
فتح نون و اسكان جيم به معنى زمين مرتفع، يا از «نجو»به
معنى قطع و ازاله، و يا به معنى كشط و كشف.
دراصطلاح لغت عبارت است از ازاله خبيثيت بول و براز از
مخرجين به طريق مقرر شرعى. و براز((598)) به فتح
باءموحده كنايت است از نجو به فتح نون و اسكان جيم و
آن غايط است.
و استنجاء از بول به آب مطلق طاهر واجب و متعين است، و به
هيچ چيز ديگر جايز نيست و به غير از آب چيزى ازاله
خبث بول
نمى كند، به نص سيد المرسلين و اوصياء معصومين صلى الله
عليه و عليهم اجمعين و اجماع مجتهدين
فرقه ناجيه اماميه رضوان الله تعالى عليهم و اقل مقدارى كه مجزى است دو مثل
بولى است كه بر حشفه مانده باشد
با تخلل انفصال، كه دو
مرتبه آب ريختن متحقق شود، چنان كه حديث نشيط بن
صالح از ابو عبدالله الصادق (ع) افاده
آن مى كند((599)). و در
فقيه لفظ مرتين صريحا مذكور است((600)).
و توقف علامه رحمه الله تعالى در منتهى((601)) در صحت
حديث به جهت آن كه مردك بن عبيد در طريق است وحال او
معلوم نيست، وجهى ندارد چه مردك بن عبيد جليل القدر و
معروف الحال، و جلالت و توثيقش در علم رجال
ثابت و متبين
است.
ونيز منطوق روايات ديگر كه ازاله نجاست بول از بدن يا از
رخت به دو بار شستن
مى شود، مخرج بول را شامل
است... مساله: دراستنجاء مطلقا شستن باطن لازم نيست و در عدم وجوب غكسل باطن ميان مردو زن، خواه بكر و خواه ثيب، فرق نيست. و برثيب غسل آنچه از فرج ظاهر مى شود در وقت جلوس بر قدمين واجب است، و اگر داند كه بول به مدخل ذكر و مخرج ولد و حيض رسيده است شستن آنچه ظاهر باشد واجب است. مساله: غسل احليل و فرج از آنچه بيرون آيد، سواى بول و منى و خون، واجب نيست، خواه جامد باشد مثل سنگ ريزه و كرم، و خواه مايع مثل مذى و وذى و رطوبت فرج و ساير رطوبات اگر خالص باشد و آلوده نبوده باشد به نجاست. و همچنين شستن دبر واجب نيست از هر چه بيرون آيد الا براز و خون. مساله: در مطلق استنجاء زوال عين و اثر معتبر است و رايحه اعتبار ندارد، چنانچه در نص حديث وارد شده است، چه رايحه عرض است و مناط حكم نيست و در استجمار كه عبارت است از استنجا به احجار، در براز غير متعدى زوال اثرنيز معتبر نيست، بلكه همين زوال عين به احجار لازم است. مساله: دراستجمار سه سنگ مقرر است بالفعل يا بالقوه، و يك سنگ كه سه شعبه داشته باشد سه شعبه آن يك سنگ در استجمار مثل سه سنگ متعدد بالفعل است على الاقوى چه مقصود كه ازاله خبث است از محل، به آن حاصل مى شود... مساله: خلافى كه نقل كرده ايم قياس به يك شخص است. فاما نسبت به اشخاص متعدده شعب مختلف يك سنگ بلاخلاف محسوب از احجار استجمار مى شود قطعا، و اگر يك شعبه مستعمل شخصى شده باشد شعبه ديگر كه طاهرباشد از احجار استجمار شخصى ديگر مى تواند بوكد، بلاخلاف... مساله: اگر در استنجاء آب يا آلات استجمار مغصوب بوده باشد، استعمال حرام است،اما استنجا مجزى است، و اين حكم موضع وفاق و محل اتفاق است و دليل مصباح و مبسوط و سرائر و معتبر كه در مساله سابق منقول شد، به آن منتقض نمى شود، از آن جهت كه خصوصيت استنجا در نهى از استعمال آب يا آلت مغصوب مدخليت ندارد، بلكه مطلق تصرف در مغصوب متعلق نهى است، و اين تصرف مخصوص از افراد آن مطلق است، وفرد از عوارض طبيعت مطلق مى باشد، به خلاف نهى از استعمال محرمات كه از حيثيت خصوص استنجاست. پس قياس احدهما بر ديگرى، چنانچه مسلك مختلف((602)) و منتهى((603)) و شرح قواعد و ذكرى((604)) است، قياسى است مع الفارق و متضمن خلط ما بالعرض است بما بالذات. و اين بحث از سوانح وقت و از خواص اين كتاب است. مساله: اگر قلع عين نجاست از محل، به استعمال يك سنگ يا دو سنگ حاصل شود اكمال نصاب عدد و استعمال سنگ سوم لازم است، على الاظهر... مساله: اگر براز از غير مسربه بيرون آيد به تسكين سين مهمله بعد از ميم مفتوحه و ضم را قبل از باء موحده، يعنى مخرج طبيعى حكم استنجاء به احجار در آن جارى خواهد بود به شرط انسداد مسربه يا اعتياد خروج از آن موضع غير طبيعى. و بالجمله هرگاه خروج از موضع طبيعى به حدى رسيد كه ناقض وضو باشد احكام شرعيه استنجا بر آن مترتب مى شود... اساس: مسنونات و مكروهات از آداب استنجاء بيست و هشت است، چنانچه في ماسبق مذكور شد: اول: سنت است در براز غير متعدى اختيار آب بر استجمار و در متعدى جمع ميان هر دو. و جمع ميان هر دو مطلقا دراستحباب افضل و اكمل است. و مستحب در اين مقام به معنى افضل واجب تخييرى است چه وجوب تخييرى با استحباب عينى مصادمت ندارد، نه به معنى اصطلاحى كه قسيم مطلق واجب و يكى از احكام خمسه است. دويم: دلك و مسح مخرج بول در استنجاء و ازاله عين خبث به جسمى طاهر. و مستحب است بعد از استبرا و قبل ازشستن و آب ريختن. سيم: آب ريختن برمخرج بول، زايد بر قدر واجب كه عبارت است از دو مثل ما على الحشفه، سنت است... ششم: تنحنح سه بار در استبرا سنت است مطلقا، مرد را و زن را، و فيما سبق ذكر كرديم كه سلار بن عبدالعزيز بر مردان واجب مى داند، و ابن الجنيد بر زنان((609)). هفتم: به حسب اعتبار خصوصيت استنجاء مستحب است كه آب و آلات استنجاء مباح بوده باشد و اگر مغصوب باشد استنجا به آن اعتبار كه استنجاست به آن آلات مكروه خواهد بود، اگر چه از جهت اعتبار تصرف در مغصوب حرام است، مثل وضو از اناء مغصوب يا طلا يا نقره. هشتم: سنت است كه متخلى خود بنفسه مباشر استنجاء باشد، واگر ديگرى را متولى سازد، مثل كنيزى كه ملك او يامزوجه يا محلله او باشد جايز است و حرام نيست. نهم: مستحب است كه آلات استنجاء مقصور باشد بر زمين، مثل سنگ يا كلوخى كه مستحكم شده باشد بكسر كاف، برصيغه اسم فاعل يا نبات زمين، مثل چوبى كه صلابت و استحكام داشته باشد و پوست يا خرقه يا آجر و امثال آنها نبوده باشد. دهم: سنت است اكمال نصاب ثلاثه احجار درصورتى كه زوال عين نجاست به كمتر از آن شده باشد، به جهت رعايت احتياط و خروج از عهده خلاف... نوزدهم: سنت است كه در استعمال سنگ اول ابتدا از مقدم صفحه يمنى كرده تا مؤخر صفحه بكشد. پس در صفحه يسرى به حركت دورى گردانيده از موخر صفحه تا مقدم مسح كند. و در سنگ ثانى برعكس اول، ابتدا از صفحه يسرى كرده از مقدم تا مؤخربكشد، پس اداره سنگ نموده صفحه يمنى از مؤخر تا مقدم مسح كند. و در ثالث از وسط ابتدانموده مجموع صفحتين را جمله واحده مسح كند. و در هر مرتبه استيعاب اجزاى محل را جميعا به هر يك از احجارفوت نكند. و اين طريق را چنان كه بايد رعايت كردن خالى از عسرى و مشقتى نيست. بيستم: استنجاء به آب مرد را در جهت طول مستحب است زن رادر جهت عرض، چنان كه در استبرا سنت است... بيست و سيم: سنگى كه بعد از زوال عين مستعمل شده باشد، خواه از تتمه نصاب عدد ثلاثه به جهت اكمال نصاب وخواه مافوق نصاب از براى ايتار عدد، اگر چه طاهر است اما استعمال آن بار ديگر در استنجاء مطلقا مكروه است آن شخص را و ديگرى را، خواه استعمال آن در ازاله عين بوده باشد و خواه به جهت كمال عدد ثلاثه وخواه از براى ايتارمافوق ثلاثه و حرام نيست اصلا. بيست و چهارم: استنجاء به هر آبى كه مكروه الاستعمال باشد در وضو و غسل مكروه است، مانند آب عيون جاريه كبريتيه و زاجيه، چه درحديث وارد است كه آنها از فوج جهنم است((610)) بفتح فا و اهمال حا بعد از واو ساكنه ومانند آبى كه در آفتاب گرم شده باشد چه در حديث وارد شده كه مورث برص است((611))... بيست و هشتم: خاتمى كه نگين او از حجاره زمزم باشد در دست چپ داشتن در حال استنجاء مكروه است، و درروايت امر به نزع آن در وقت استنجاء على سبيل الاستحباب وارد شده((612))، همچنان كه استصحاب آن نيز با خود در بيت الخلا مكروه است. و در نسخ مصححه كافى كلينى، در مضمره ابن عبد ربه به جاى لفظ «زمزم» لفظ «زمرذ» واقع است بضم زاى و ميم و راءمشدده قبل از ذال معجمه و آن نوعى است نفيس از جواهر معادن انفس زبرجد، و شيخنا الشهيد قدس الله روحه آدر ذكرى گفته است: «وسمعناه مذاكرة((613))... تنبيه: واجبات و محرمات تخلى و استنجاء كه ذكر كرديم شانزده است و مسنونات و مكروهات شصت و چهار. پس عدد و مجموع آداب خلوت و استنجاء از واجب و حرام و مندوب و مكروه هشتاد باشد، والله سبحانه ولى الفضل والتوفيق. باب سيم: سنن الاستطابة المطلقة اساس: «استطابه» استفعال است از «طيب» به كسر به معنى پاكى و پاكيزگى، و از جمله استطابه مطلقه است تطيب واستعمال طيب به كسر به معنى مطلق عطريات. و تقليم اظفار و جز شوارب، يعنى ناخن گرفتن و از شارب چيزى قطع كردن، درهرروز جمعه مثمر است استكثار خير واستجلاب رزق را. و در اصول حديث از ابوعبدالله الصادق(ع) مروى است: «انها ابلغ في استنزال الرزق من التعقيب فيما بين طلوع الفجر الى طلوع الشمس»((614)).
هشام بن سالم از امام صادق (ع) روايت كرده كه قلم اظفار در
جمعه امان است از جذام و جنون و برص و عمى. وفرموده
است: «وان لم تحتج فحككها حكا»((615)) و در روايت ديگر:
و در فقيه مرسلا از امام صادق (ع) روايت كرده كه اخذ شارب
در جمعه امان است از جذام تا جمعه ديگر.
و حسين بن ابوالعلا از امام صادق(ع) پرسيد، كه: چيست ثواب
آن كه اخذ شارب و قلم اظفار كند درهر جمعه؟قال(ع):
«لايزال مطهرا الى الجمعة الاخرى»((617)). و از مراسيل صدوق در فقيه، قال
رسول الله(ص): «لايطولن احدكم شاربه
فان الشيطان يتخذه مجنا يستتربه»((618)). به توسيط جيم
مفتوحه ميان ميم مكسوره و نون مشدده، به معنى سپرو در
بعضى از نسخ «مخبا» بتسكين خاء معجمه بعد از ميم مفتوحه
و فتح باء موحده قبل از همزه، بر صيغه اسم مكان از«خبا»، و
«اختباء» به معنى ستر واستتار. و «خباء» به كسر و مد
فسطاط ى خيمه را گويند كه از شكعر و صوف باشد.
و از طريق فقيه مرسلا: «من قلم اظفاره يوم الجمعة لم تشعث
انامله»((619)).
«لم تسعف» به اهمال عين مفتوحه ميان سين و فا از «سعف» به
تحريك، به معنى يبس وشقاق جلد، يا «لم تشعث»، به اعجام
شين و ثاء مثلثه از طرفين و اهمال عين مفتوحه در وسط، از
«شعث» به تحريك به معنى انتشار و تفرق و تغيرجلد انامل
حول اظافير.
و اصل استعمال آن به حسب لغت درتغير و انتشار شعر است
كه از عدم مراعات و تعاهيد عارض مى شود، و درصورت اولى
كه سين مهمله و فاء باشد وفتح تاء مضارعه وضم آن، بر صيغه
معلوم و مجهول محتمل است، در صورت ثانيه كه شين
معجمه و ثاء مثلثه باشد و همين فتح حرف مضارعه بر صيغه
معلوم متعين است. مساله: ريش تراشيدن جايز نيست و حرام است و زى مجوس بوده است، كه كسى كه ريش مى تراشد از جمله «والمغيرين خلق الله» است، چنان كه مفسرين گفته اند.
از مراسيل صدوق است رضوان الله تعالى عليه در فقيه: قال
رسول الله(ص): «ان المجوس جزوا لحاهم ووفروا
شواربهم وانا
نحن نجز الشوارب ونعفي اللحى وهي الفطرة»((620)).
«جز» قطع است، و «لحا» به كسر لام جمع «لحيه» است. و
توفير شوارب، گذاشتن موى شارب است به حال خود تا
دراز شود، و اعفاء لحيه، به همزه قطع باب افعال، ترك جزلحيه و قطع ناكردن موى است.
و فطرت عبارت از ملت اسلام و استواء
خلقت است، ومراد از اعفاء دراين مقام مراعات در اعتدال است. مساله: همچنان كه تراشيدن و قطع كردن لحيه از شعار فطرت و طريق ملت بيرون آمدن و به زى كفره و طريق مجوس متزى و مشتبه بودن است، همچنين توفير خارج از حد اعتدال و ترك اصلاح كردن و يك بار دراز گذاشتن شعر لحيه تشبه يهود و خروج از سنت دين اسلام است.
از مسانيد مستفيضه اصول معتبره حديث، و از مراسيل مقبوله
من لايحضره الفقيه است: قال رسول الله(ص): «حفواالشوارب
واعفوا اللحى ولاتشبهوا باليهود»((621)).
و «احفوا» و «اعفوا» به فتح همزه قطع بناء فعل امر است از باب افعال. «احفا» عبارت
است از مبالغه كردن در امرى. و«اعفا» عبارت است از ترك و باز گذاشتن امرى، يعنى
مبالغه كنيد در جز شارب، و ترك كنيد قص لحيه. اما در اعفاء لحيه تشبيه
مكنيد به يهود، چه ايشان در اعفا و ترك اصلاح و تطويل لحيه
مبالغه تمام دارند.
دراكثر نسخ فقيه «حفوا» به ضم حاء مهمله و تشديد فاء واقع
است، در ذكرى((622)) نيز آن چنان منقول شده از«حف» به
معنى نتف و قطع و ازاله شعر. و آنچه اولا نقل كرديم، اصح و
امتن است.
و نيز از مراسيل فقيه است: «نظر رسول الله(ص) الى رجل
طويل اللحية، فقال: ما كان على هذا لو هيا من لحيته.
فبلغ
الرجل ذلك فهيا من لحيه بين اللحيتين، ثم دخل على
النبي(ص)، فلما رآه قال: هكذا فافعلوا((623)).
«هيا» به تشديد ياء ميان هاء و همزه، از تهيه، به معنى اصلاح، و
استعمال آن به «لام» و «من» مسموع است.
و«لحيين» تثنيه، مانند «اليين» در تثنيه «اليه». در بعضى از
نسخ «لحيئى» مكتوب است.
يعنى رسول الله(ص) را نظر افتاد بر مردى طويل اللحيه، پس
فرمود: اين مرد را چه مضرت رسد اگر لحيه خود را
اصلاح
كند و چيزى از موى آن بگيرد. پس آنچه سيد الرسل فرموده
بود به آن مرد رسيد و اصلاح كرده لحيه خود راميانه طويل و
قصير و متوسط ساخت و بعد از آن داخل مسجد نبى(ص) شد.
چون سيد المرسلين او را به هيات اصلاح ديد فرمود: آن چنين
مى بايد همه چنين كنيد... مساله: سنت است كه قلم اظفار و قص شارب درهر روز جمعه به ذكر و صلوات مقرون باشد.
عبدالرحيم القصير از ابو جعفر الباقر(ع) روايت كرده: انه قال:
«قلامه» و «جزازه» به ضم و تخفيف آن چيزى است كه
در
تقليم و جزاز ناخن و موى ساقط مى شود. و «نسمه» به تحريك
در اصل لغت از نسيم ريح ماخوذ و از براى نفس انسان موضوع بوده و از آن نقل يافته،
اسم هر نفسى از نفوس انسانى شده است. مساله: تقليم اظفار درروزپنجشنبه نيز مستحب است و دفع فقر و استجلاب غنا بر آن مترتب مى شود. به شرط اين كه يكى را بگذارد كه در روز جمعه بگيرد، چنان كه در فقيه((625)) و در كافى((626)) مروى و در ذكرى((627)) مذكور است.
قال الصادق(ع): «من قص اظفاره يوم الخميس وترك وابقى
واحدا ليوم الجمعة، نفى الله عزوجل عنه
الفقر»((628)). مساله: صدوق رضوان الله تعالى عليه در فقيه مى گويد:
قال رسول الله (ص) للرجال: «قصوا اظافيركم، وللنساء:
اتركن من اظفاركن، فانه ازين لكن»((629)).
و مراد آن است كه آن مقدار مبالغه مردان را در قص اظافير از
بيخ و در هر پنجشنبه و جمعه مستحب است، زنان رامستحب
نيست. آن كه ادخال لفظ «من» تبعيضى كرده، فرموده است:
«اتركن»، دلالت بر اين معنى دارد.
اساس: تسريح راس و لحيه به سين مهمله يعنى شانه
برموى زدن و تخليل موى كردن به شانه و بعضى را از بعضى
به شانه جدا ساختن سنت است، خصوصا از براى هر نماز.
در فقيه و غير آن از اصول حديث مروى است كه ابوالحسن
الرضا صلوات الله عليه در تفسير «خذوا زينتكم عند
كل مسجد...»((630)) فرموده است: «مشط الراس يذهب
بالونا((631)) ومشط اللحية يشد الاضراس»((632)). «مشط» بفتح ميم مصدر است، به معنى تمشط و امتشاط و استعمال مشط. و «مشط» به ضم ميم آلت امتشاط است يعنى شانه. و بعضى كسر ميم نقل كرده اند. |