ميراث غير مسلمان سيدمحمود هاشمى شاهرودى
طرح مساله و پيشينه آن در متون فقهى:
در كتاب شرايع پيرامون ارث بردن مسلمان از كافر آمده است: «مسلمان از كافر - چه ملى و چه مرتد - ارث مى برد. اگر كافرى بميرد و چند وارث كافر و يك وارث مسلمان داشته باشد، ميراث او براى وارث مسلمان است - هر چند كه ولى نعمت يا ضامن جريره او باشد و وارثان كافر از او ارث نمى برند هر چند در نسب به او نزديك تر باشند.»((1))
صاحب جواهر در تعليقه
اى بر اين سخن شرايع مى نويسد:
سخنان فقها نيز همگى همين معنا را مى رساند و اينك
نمونه هايى از عبارات ايشان:
شيخ مفيد در مقنعه در باب مواريث پيروان اديان مختلف
مى نويسد:
سيد مرتضى در انتصار مى گويد:
وى در ناصريات نيز مى گويد: دليل ما بر اين كه مسلمان از كافر ارث مى برد ولى كافر از مسلمان ارث نمى برد، اجماع متردد است.»((5))
شيخ طوسى در نهايه مى نويسد:
قاضى ابن براج هم در مهذب((7)) شبيه همين عبارت را
آورده است.
ابوالصلاح حلبى در الكافى فى الفقه مى نويسد: از ظاهر سخن ابوالصلاح چنين برمى آيد كه وى كسى را كه واقعا محكوم به كفر بوده ولى ظاهرا منتسب به اسلام است، در اين حكم ملحق به كافر كرده است و اين برخلاف فتاواى ديگر فقهاى ماست. شيخ طوسى در نهايه مى گويد: «مسلمانان از يكديگر ارث مى برند اگر چه در آرا و مذاهب با هم مخالف باشند؛ زيرا آنچه موجب اثبات وراثت است، اظهار شهادت و اقرار به اركان شريعت مى باشد.» ((10))
سيد ابوالمكارم بن زهره در غنيه آورده است:
ابن حمزه در وسيله مى گويد: در حالت نخست، ميراث او براى وارث كافر و در حالت دوم و سوم ميراث او براى وارث مسلمان است، هر چند نسبت وارث كافر نزديك تر از وارث مسلمان باشد و هر چند وارث مسلمان خويشاوند مورث نباشد بلكه فقط ولى نعمت او باشد. اگر از كافر پسر نابالغى به جا بماند كه مادر او مسلمان است، ميراث او براى آن كودك است؛ زيرا فرزندبه اشرف والدين ملحق مى شود. اگر بالغ شد و اسلام آورد، مال را مى گيرد و اگر اسلام نياورد، مجبور به پذيرش آن مى شود و اگر امتناع ورزد، كشته مى شود و ميراث او براى وارث مسلمان او است و اگر وارث مسلمانى نداشته باشد ميراث او براى بيت المال است.»((12))
ابن ادريس در سراير مى گويد:
يحيى بن سعيد حلى در الجامع للشرائع مى گويد:
علامه حلى در قواعد مى نويسد:
امام خمينى در تحرير الوسيله مى نويسد:
آيت الله خويى در منهاج الصالحين مى نويسد:
از ملاحظه آراء فقها روشن مى شود كه اصل اين حكم كه با
وجود وارث مسلمان هر چند نسبت او دور باشد، وارثان كافر از
كافر ارث نمى برند، مورد توافق و اجماع فقهاى ما است. راى
فقهاى اهل سنت خلاف اين است. بيشتر آنان براين نظرند كه
مسلمان از كافر ارث نمى برد تا چه رسد به اين كه مانع از ارث
ورثه كافر شود. در دايرة المعارف فقهى كويت آمده است:
«جمهور فقها و ابوطالب از فقهاى حنبلى و على و زيد بن ثابت
و بيشتر صحابه بر اين هستند كه كافر از مسلمان ارث نمى برد
حتى اگر قبل از تقسيم تركه مسلمان شده باشد؛ زيرا با مرگ
مورث، ميراث او براى صاحبان ميراث خواهدبود. در اين حكم،
فرقى ندارد كه رابطه ميان مسلمان و كافر، نسبى باشد يا
سببى يا ولايى. امام احمد بن حنبل معتقداست كه اگر كافر
قبل از تقسيم تركه، مسلمان شود، از مسلمان ارث مى برد به
استناد حديث پيامبر(ص): «من اسلم على شي ء فهو له» و نيز از
آن رو كه ارث دادن به كافر موجب ترغيب او به اسلام مى شود.
نيز وى معتقد است كه كافر ازمسلمانى كه او را از بردگى آزاد
كرده، ارث مى برد.
هم چنين، جمهور فقها بر اين هستند كه مسلمان از كافر ارث
نمى برد، اما معاذ بن جبل و معاوية بن ابى سفيان و حسن
ومحمد بن حنفيه و محمد بن على بن حسين و مسروق،
معتقدند كه مسلمان از كافر ارث مى برد. ائمه مذاهب
چهارگانه بر راى خود به اين دو حديث پيامبر(ص) استدلال
كرده اند: «لا يتوارث اهل ملل شتّى»((18)) و «لايرث المسلم الكافر و لا الكافر المسلم».((19)) كسانى كه قائل به ارث بردن مسلمان از كافر هستند به اين حديث پيامبر(ص) استدلال كرده اند: «الاسلام يعلو ولا يعلى»((20)). و از مصاديق علو وبرترى اين است كه مسلمان از كافر ارث ببرد. مخالفان اين نظر، حديث ياد شده را اين گونه تفسير كرده اند كه الاسلام يعلو يعنى در مواردى كه اسلام كسى به وجهى ثابت مى شود و به وجهى ديگر ثابت نمى شود، آن وجهى كه موجب اثبات اسلام مى شود، برترى دارد. يا اين كه مراد از علو، برترى اسلام از نظر برهان يا به حسب قهر و غلبه است، يعنى پيروزى نهايى از آن مسلمانان است.»((21))
پس از روشن شدن ديدگاه هاى فقهى درباره اين مساله، بحث
را در چهار جهت پى مى گيريم:
1. ارث بردن مسلمان از غيرمسلمان. 1) ارث بردن مسلمان از غيرمسلمان
براى اثبات اين مساله، به چند وجه مى توان استدلال كرد: از سخنان فقها كه عرضه داشتيم، روشن مى شود كه ارث بردن مسلمان از كافر، مورد اجماع فقهاى ما و توافق آنان بر اين مساله است. ارث بردن مسلمان از كافر، مطابق مقتضاى قاعده است، بدين معنا كه عمومات كتاب وسنت دلالت دارد بر ثبوت ميراث در صورت وجود اسباب آن و اين حكم، عام بوده و كافر و مسلمان را در بر مى گيرد.ارث بردن كافر از مسلمان به دليل خاص و به اجماع بلكه به ضرورت دين، از تحت عموم اين حكم عام بيرون مى شود، بنابراين، ديگر موارد ارث، غير از ارث كافر از مسلمان، تحت عموم اين حكم باقى مى ماند.
سيد مرتضى درانتصار مى گويد:
ثانيا، راويان اكثر اين اخبار مورد طعن و قدح هستند.
ثالثا، اين اخبار، معارض با بسيارى از اخبار ديگرى هستند كه
آن ها را نيز مخالفان ما روايت كرده و در كتب آنان
ديده مى شود.
رابعا، بيش تر اين اخبار را مى توان به گونه اى تاويل كرد كه با
مذهب ما سازگار افتد.
تفصيل اين جمله آن است كه مخالفان ما در اين مساله بر چند
روايت تكيه مى كنند: 1. روايتى كه زهرى از على بن حسين(ع) از عمرو بن عثمان بن عفان از اسامة بن زيد از پيامبر(ص) نقل كرده است كه فرمود: لا يرث المسلم الكافر و لا الكافر المسلم.((23)) 2. از عمرو بن شعيب از پدرش از جدش از رسول الله(ص) نقل شده كه فرمود: انه لا يتوارث اهل ملتين.((24)) از عامرشعبى نيز روايتى به همين مضمون از پيامبر نقل شده است.((25)) 3. زهرى از سعيد بن مسيب نقل كرده است كه سنت بر اين بود كه مسلمان از كافر ارث نبرد و عمر بن خطاب به اشعث بن قيس از ميراث عمه اش كه يهودى بود چيزى نداد.((26))
4. زهرى مى گويد: در زمان پيامبر(ص) و ابوبكر و عمر و
عثمان، مسلمان از كافر ارث نمى برد، پس از آن كه معاويه
به حكومت رسيد، ميراث كافر را به مسلمان داد و خلفاى پس
از او نيز به اين شيوه عمل مى كردند تا زمان عمر بن عبدالعزيز
كه او سنت نخستين را باز گرداند.
همه اين اخبار در صورتى كه از قدح و جرح سالم بمانند، فقط موجب ظن هستند نه علم
يقينى و نمى توان به استنادهيچ يك از اين اخبار، از دليلى كه موجب علم است يعنى
ظواهر آيات كتاب خدا دست برداشت.
خبر اسامه مورد قدح واقع شده؛ زيرا اين خبر را تنها اسامه از
پيامبر نقل كرده و تنها عمرو بن عثمان آن را از اسامه
نقل كرده و نيز تنها زهرى آن را از على بن الحسين(ع) نقل
كرده است. معلوم است كه تفرد راوى در حديث از امورى
است كه موجب وهن و ضعف حديث شمرده مى شود. عين
همين حديث را زهرى [در جاى ديگر] مستقيما از عمرو
بن عثمان نقل كرده بدون آن كه نامى از على بن الحسين(ع)
ببرد، و اختلاف در نقل روايت نيز موجب تضعيف آن
است. علاوه بر اين، از ديگر موارد ضعف اين حديث آن است كه
بى هيچ اختلافى مى دانيم كه على بن الحسين(ع) معتقد
به ارث بردن مسلمان از كافر بود، بنابراين اگر در اين باره
سنتى از پيامبر روايت شده بود، او هرگز با آن مخالفت
نمى كرد. باز از موارد ضعف اين حديث آن كه احمد بن حنبل از
يعقوب از پدرش از صالح از زهرى روايت كرده كه على
بن حسين(ع) به او خبر داده كه عثمان بن عفان و اسامة بن
زيد مى گويند: مسلمان از كافر ارث نمى برد،((27)) بدون آن
كه اين سخن خود را به پيامبر(ص) نسبت دهند. اين اختلاف و
اضطراب در نقل خبر نيز دلالت بر ضعف آن دارند.
اما در مورد حديث عمرو بن شعيب، حافظان حديث آن را از
قول پيامبر(ص) ثبت نكردند و گفتند اين حديث ازسخنان
عمر بن خطاب است. خود عمرو بن شعيب نزد اصحاب حديث،
ضعيف شمرده شده است. از ديگر امورى كه موجب وهن اين
حديث است، تفرد در نقل آن است، اين حديث را تنها شعيب از
پدرش و نيز تنها پدرش از جدش از پيامبر نقل كرده است.
عمرو بن شعيب، جد خود عبدالله بن عمر را ملاقات نكرد بلكه
خبر را به صورت مرسل از او نقل كرده است. خبر شعبى از پيامبر، مرسل است. سخن سعيد بن مسيب كه گفت: سنت اين بود كه مسلمان از كافر ارث نبرد، حجيت ندارد؛ زيرا اين سخن خود او و گزارش از اعتقاد و مذهب خود او است. ممكن است مقصود او آن باشد كه ارث نبردن مسلمان از كافر از سنت هاى عمر بن خطاب بوده نه پيامبر و سنت كسان ديگر غير از پيامبر(ص)، ممكن است خطا باشد همان گونه كه ممكن است صواب باشد. از اين گذشته مذهب سعيد بن مسيب آن بوده كه مسلمان از كافر ارث مى برد، با اين حال چگونه ممكن است خود او راوى سنتى از پيامبر برخلاف اين امر باشد؟ افزون بر آن چه گفته شد، اين اخبار معارض با روايات ديگرى هستند كه خود مخالفان در اين باره نقل كرده اند و دركتب ايشان يافت مى شود، مانند روايتى كه عمر بن ابى حكيم از عبدالله بن بريده نقل كرده است كه دو برادر يكى مسلمان و ديگرى يهودى مرافعه در ميراث داشتند و براى قضاوت نزد يحيى بن يعمر رفتند، يحيى ميراث را به مسلمان داد و گفت: ابوالاسود دئلى اين حديث را از قول مردى براى من نقل كرد كه معاذ گفت: از پيامبر(ص) شنيدم كه فرمود: الاسلام يزيد و لاينقص،((28)) سپس ميراث را به مسلمان داد.((29)) همانند اين حديث، بسيار در روايات ايشان وجود دارد و روايات شيعه در اين باره بى شمار است. اما روايت انه لايتوارث اهل ملتين كه متضمن نفى توارث ميان اهل دو دين است،((30)) ما نيز آن را مى پذيريم و قائل به مدلول آن هستيم؛ زيرا توارث از باب تفاعل است ومعناى آن اين است كه هر يك از آن دو از ديگرى ارث مى برد، و هرگاه ما معتقد باشيم كه مسلمان از كافر ارث مى برد ولى كافر از مسلمان ارث نمى برد،((31)) توارث ميان كافر و مسلمان را نفى كرديم.»((32))
حديث نفى توارث، در روايات ما از معصومين(ع) نيز نقل شده
است ولى در همان روايات تفسير شده است به همين مضمونى
كه سيدمرتضى آن را بيان كرده است و تفصيل آن در وجه سوم
خواهد آمد. مجموعه اى از روايات كه به حد استفاضه رسيده است دلالت بر آن دارد كه مسلمان از كافرارث مى برد،((33)) از جمله: در سند شيخ صدوق از اين روايت، محمد بن سنان وجود دارد و در سند كلينى و شيخ طوسى، موسى بن بكر وجود دارد كه واسط ى است و برخى در توثيق او ترديد دارند. اما درست آن است كه موسى بن بكر موثق است؛ زيرا صفوان بن يحيى و ابن ابى عمير از او روايت نقل كرده اند، بلكه صفوان شهادت داده است كه كتاب موسى بن بكر ازكتاب هايى است كه اصحاب ما در آن اختلاف ندارند. راوى اين روايت، ابوالعباس بقباق است كه ثقه است و كسى كه اين روايت را از ابوالعباس نقل كرده، قاسم بن عروه است كه توثيق آن مورد بحث بزرگان است. وثاقت او ترجيح دارد - بنابر آن كه نقل اصحاب اجماع از راوى در توثيق او كافى باشد - زيرا ابن ابى عمير و بزنط ى در اسناد صحيحى از او روايت نقل كرده اند. 10 . روايت مالك بن اعين و عبدالملك بن اعين از امام باقر(ع): سالته عن نصراني مات و له ابن اخ مسلم و ابن اخت مسلم و له اولاد و زوجة نصارى، فقال: «ارى ان يعط ى ابن اخيه المسلم ثلثى ما تركه و يعط ى ابن اخته المسلم ثلث ماترك ان لم يكن له ولد صغار...؛ پرسيدم فردى نصرانى مرد و پسر برادر و پسر خواهر او مسلمان هستند و فرزندان و همسر او نصرانى مى باشند. امام باقر(ع) فرمود: راى من اين است كه دو سوم ما ترك او به پسر برادر و يك سوم آن به پسر خواهرش داده شود اگر فرزند صغير نداشته باشد...»((37)) اين روايت اگر چه دلالت بر تفصيل دارد ميان آن كه كافر، فرزند صغير داشته يا نداشته باشد - كه بحث آن در بخش آينده خواهد آمد - اما صدر روايت صريح است در ارث بردن مسلمان از كافر بلكه در حجب مسلمان نسبت به وارث كافر. مرفوعه ابن رباط از اميرالمؤمنين(ع) نيز همين گونه است: لو ان رجلا ذميا اسلم و ابوه حى و لابيه ولد غيره ثم مات الاب ورثه المسلم جميع ماله و لم يرثه ولده و لا امراته مع المسلم شيئا؛ اگر مردى ذمى اسلام بياورد و پدرش زنده باشد و فرزندان ديگرى غير از او داشته باشد، سپس بميرد، فرزند مسلمان همه مال او را به ارث مى برد و با وجود اين فرزند مسلمان، ديگر فرزندان و همسر او ارث نمى برند.((38))11. روايتى كه شيخ صدوق به اسناد خود از ابوالاسود دئلى نقل كرده است: ان معاذ بن جبل كان باليمن فاجتمعوا اليه و قالوا يهودي مات و ترك اخا مسلما. فقال معاذ: سمعت رسول الله(ص) يقول: الاسلام يزيد و لاينقص فورث المسلم من اخيه اليهودى؛ معاذ بن جبل در يمن بود، مردم گرد او آمدند و گفتند: مردى يهودى مرده و برادر مسلمانى به جاگذاشته است. معاذ گفت: از پيامبر(ص) شنيدم كه مى فرمود: اسلام مى افزايد و نمى كاهد، سپس ارث يهودى را به برادر مسلمانش داد.((39))
البته اين روايت ظهور در اين ندارد كه حكم ارث بردن
مسلمان از كافر از جانب پيامبر(ص) صادر شده باشد، آنچه
ازپيامبر نقل شده كبراى قضيه است «ان الاسلام يزيد و لا
ينقص» معاذ بن جبل اين كبرى را بر موضوع ارث تطبيق داد
واز سخن پيامبر چنين استنباط كرد كه مسلمان از كافر ارث
مى برد. روايت ديگرى را نيز شيخ صدوق در همين مقام
نقل كرده و وسايل نيز آن را به نقل از شيخ صدوق آورده است: «قال النبى(ص): لاضرر و لاضرار في الاسلام فالاسلام يزيد المسلم خيرا و لايزيده شرا (او الاسلام يعلو و لا يعلى عليه). پيامبر(ص) فرمود: زيان رسانى و زيان پذيرى در اسلام نيست. اسلام، مسلمان را در خير فزونى مى بخشد نه درشر.((40)) (يا اسلام برتر است و برتر از آن چيزى نيست.)((41))
استدلال به اين گونه روايات براى اثبات ارث بردن مسلمان از
كافر، مبنى بر آن است كه از الفاظ «علو» و «زياده» و«خير»، به
گونه اى استظهار شود كه برترى و فزونى را، حتى در ارث
شامل شود، و چنين استظهارى روشن نيست، افزون بر اين،
روايات ياد شده، مرسل هستند. وجود روايات گذشته كه
صراحت دارند در ارث بردن مسلمان از كافربراى اثبات مطلب
كافى است؛ زيرا برخى از اين روايات، صحيحه هستند و
مجموع آن ها به حد استفاضه رسيده است و بر اين اساس، به دو
روايت مرسل اخير نيازى نيست.
در قبال روايات گذشته، روايات ديگرى وجود دارد كه ادعا
شده است به اطلاق يا به صراحت، مخالف روايات
گذشته مى باشند و دلالت دارند بر اين كه مسلمان از كافر
ارث نمى برد:
اما روايت دوم، علاوه بر ضعف سند آن به سبب وجود عبدالله
بن حسن، مورد سؤال در روايت، ارث بردن پدرى كافراز پسرى
مسلمان است كه هيچ اشكالى در منع آن وجود ندارد. ممكن
است گفته شود اطلاق روايت شامل طرف عكس يعنى ارث
بردن مسلمان از كافر نيز مى شود. اين اطلاق مبتنى بر آن
است كه مراد امام از عبارت «لايرث اهل ملة» اين باشد كه اهل
هيچ دينى از اهل دين ديگر ارث نمى برد، اطلاق اين كلام
شامل ارث مسلمان از كافر نيز مى شود. در حاشيه وسائل
الشيعه نيز آمده است كه عبارت در اصل مصدر يعنى در قرب
الاسناد اين گونه است: «لايرث اهل ملة ملة». اگر چنان
معنايى از كلام امام فهميده شود يا اگر عبارت چنان باشد كه
در حاشيه وسايل آمده است، در اين صورت اطلاق روايت تمام
است اما اين اطلاق قابل تقييد است با روايات گذشته كه
تصريح دارند بر ارث بردن مسلمان از كافر. بر فرض كه اين روايت ظهور داشته باشد در ارث نبردن زوجه مسلمان از زوج كافر، باز همانند روايت پيشين - معتبره جميل و محمد بن حمران - است. نيز همين گونه است روايت مرسله شيخ صدوق در مقنع: «قال ابو عبدالله(ع): في الرجل النصراني (تكون) عنده المراة النصرانية، فتسلم، اويسلم، ثم يموت احدهما، قال: ليس بينهما ميراث؛ امام صادق(ع) درباره مرد و زن نصرانى كه زن او يا خود او مسلمان مى شود و سپس يكى از آن دو مى ميرد، فرمود: «ميان آن دو ميراثى نخواهد بود.»((46)) 3. معتبره عبدالرحمن بصرى: قال: قال ابوعبدالله(ع): «قضى اميرالمؤمنين(ع) في نصراني اختارت زوجته الاسلام ودارالهجرة، انها في دار الاسلام لاتخرج منها و ان بضعها في يد زوجها النصراني و انها لاترثه و لايرثها؛ امام صادق(ع) فرمود: اميرالمؤمنين(ع) درباره مردى نصرانى كه همسر او اسلام آورد و به دارالهجره آمد چنين حكم كرد كه اين زن در دارالاسلام خواهد ماند و از آن بيرون نخواهد شد. شوهر او حق زناشويى با او دارد ولى نه اين زن از اوارث مى برد و نه او از اين ارث مى برد.»((47))
اين روايت به صراحت دلالت دارد كه زوجه مسلمان از زوج
نصرانى خود ارث نمى برد، از اين رو نمى توان آن را بر
نفى توارث دو جانبه و عدم تنافى با ارث بردن يك جانبه
مسلمان از كافر، حمل كرد. بلكه چه بسا گفته شود مقتضاى
جمع عرفى آن است كه روايات ارث مسلمان از كافر با اين
روايت تخصيص زده شده و زوجه مسلمان از مدلول عام
روايات ارث مسلمان از كافر خارج شود؛ زيرا دلالت آن روايات
و شمول آن ها بر هر وارث مسلمانى حتى زوجه، از
طريق اطلاق بوده است نه به صراحت، در حالى كه اين روايت
در خصوص زوجه مسلمان وارد شده است.
صريح تر از اين روايت در تخصيص و تفصيل، روايت معتبر
عبدالرحمن بن اعين از امام باقر(ع) است كه فرمود:
اين روايت بر فرض صدور آن از امام(ع)، صريح است در تفصيل
و اختصاص ارث مسلمان از كافر به غير از زن وشوهر، بلكه
صريح است در اختصاص اين ميراث فقط به فرزند و پدر مگر
آن كه مراد از «ولد والوالد» به قرينه تقابل آن با «زوج و المراة»،
رابطه خويشاوندى نسبى در مقابل خويشاوندى سببى باشد،
اين نكته قابل تامل است. اما آنچه مايه ضعف اين روايت يا
موجب تاويل آن است، دلالت ظاهر آن بر كفر ابوطالب است.
صاحب وسايل بعد از نقل اين حديث مى نويسد:
ضعف تاويل صاحب وسائل آشكار است و اين شيوه جمع در اين
مقام درست نيست.
تحقيق آن است كه اين دو روايت هر دو از حجيت ساقطند؛
زيرا:
ثانيا، در روايات گذشته اين تعليل آمده بود كه: ان الاسلام
لايزيده الا عزا (اسلام جز بر عزت مسلمان نمى افزايد) و دراين
تعليل فرقى ميان انواع وارثان مسلمان گذاشته نشده است.
ثالثا، روى گرداندن مشهور از اين دو روايت، بلكه اجماع
فقهاى شيعه برخلاف اين دو، اگر موجب قطع به صدور
اين دو روايت از روى تقيه نشود دست كم قرينه نيرومندى
است بر وجود خلل در اين دو روايت يا تاويل مفاد
آن ها.بنابراين، بر مبناى اين كبراى كلى كه خبر ثقه در اين
گونه موارد از حجيت ساقط است، اين دو روايت ساقط از
حجيت خواهند بود.
بدين ترتيب، در جهت نخست بحث، روشن شد كه بى هيچ
شبهه و اشكالى مسلمان از كافر ارث مى برد و در موجبات ارث
هيچ فرقى ميان نسب و سبب و ولاء نيست؛ زيرا اين مقتضاى
اطلاق سخن ائمه(ع) است كه فرمودند: «نحن نرثهم» خصوصا
با اين تعليل كه فرمودند: «ان الاسلام يزيده و لا ينقصه شيئا». 2. حجب وارث مسلمان از ارث بردن وارث غير مسلمان
بحث حجب وارث مسلمان از ارث بردن وارث كافر در موردى مطرح است كه مورث، كافر باشد،
اما در موردى كه مورث، مسلمان باشد وارثى مسلمان و هم وارثى كافر داشته باشد، ارث
نبردن وارث كافر از مورث مسلمان از باب حجب نيست، بلكه از آن جهت است كه كافر از
مسلمان ارث نمى برد و از اين رو حتى اگر مورث مسلمان، وارث مسلمانى نيز نداشته
باشد باز ارث او به وارث كافر نمى رسد بلكه امام وارث او خواهد بود.
اين اجماع اگر چه همانند اجماع در مساله پيشين - ارث بردن
مسلمان از كافر - برگرفته از عبارات فقها است، اما اجماع، در
مساله پيشين، روشن تر و آشكارتر از اين جا است. بدين معنا كه
مساله ارث بردن مسلمان از كافر و اين كه اسلام جز بر عزت
مسلمان نمى افزايد و چيزى از او نمى كاهد، در حد يكى از
ضروريات مذهب ما است .چرا كه پيش تر نيز اشاره كرديم كه
اين مساله هميشه مطرح بوده و همواره مورد نفى و قبول و
جدال ميان مذهب ما و مذاهب عامه بوده است و همه مذاهب
عامه بر اين قول هستند كه مسلمان از كافر ارث نمى برد. اما
مساله حجب وارث مسلمان از وارث كافر، از جانب مذاهب عامه
اصلا مطرح نبوده و از هيچ يك از آنان سخنى در اين مساله
نقل نشده است. بر اين اساس، تشكيك در اين اجماع و احتمال
مدركى بودن آن، موجه است، شايد مستند اين اجماع نزد
فقها،استناد به روايات باشد.
اما اين استدلال چندان دلنشين نيست؛ زيرا با عبارت «و يرثه»
معلوم مى شودكه در اين حديث، مورث كافر فرض شده است.
بدين معنا كه در جمله نخست حديث «المسلم يحجب الكافر»
فرض نشده كه مورث كافر باشد بلكه بافرض اين كه مورث
مسلمان باشد نيز سازگار است، به عبارت ديگر، حجب
مسلمان از ارث بردن وارث كافر از مورث كافر، فرع بر اين است
كه ابتدا و در مرحله قبل، اصل ارث بردن مسلمان از مورث
كافر، ثابت شده باشد و در اين حديث، چيزى كه اين نكته را
بيان كرده باشد وجود ندارد مگر عبارت «و يرثه» كه بعد از
عبارت «المسلم يحجب الكافر» آمده است. بنابر اين، در عبارت
اول حديث كه فرموده: «المسلم يحجب الكافر» هرگز فرض
نشده كه مسلمان ازكافر ارث مى برد تا به اطلاق آن تمسك
شود. از اين رو در اين حديث، اطلاقى وجود ندارد كه شامل
فرض كافر بودن مورث بشود. بلكه فهم عرفى از مثل اين
خطاب آن است كه كفر، گاهى در طرف وارث فرض مى شود
و گفته مى شود: مسلمان، كافر را حجب مى كند، وگاهى
كفر در طرف مورث فرض مى شود و گفته مى شود: مسلمان
از او ارث مى برد.
افزون بر آن چه گفته شد، سند اين حديث هم چنان كه
پيش تر اشاره شد، ضعيف است. «من اسلم على ميراث قبل ان يقسم فله ميراثه و ان اسلم و قد قسم فلا ميراث له؛ اگر وارث قبل از تقسيم ميراث اسلام بياورد، سهم خود را از آن ميراث خواهد داشت، و اگر بعد از تقسيم ميراث، اسلام بياورد، ميراثى نخواهد داشت.»((51))
صاحب جواهر در مقام استدلال به اين روايات براى اثبات
حجب مىنويسد:
بر استدلال صاحب جواهر اين اشكال وارد است كه اين روايات در صدد بيان منع كافر از
ارث نيستند تا گفته شود ارث
بردن
كافر از مسلمان و از كافر را در بر مى گيرند. اين روايات فقط
در صدد بيان عكس اين مطلب هستند يعنى آن كه درارث
بردن مسلمان كافى است كه وى قبل از تقسيم تركه مسلمان
شده باشد، بنابر اين، مسلمان بودن وارث هنگام مرگ
مورث، شرط نيست. آرى، اين سخن به دلالت التزامى دلالت مى كند كه كافر اگر تا هنگام
تقسيم تركه، كافر بماند ازارث ممنوع است و هيچ حقى در تركه نخواهد داشت حتى اگر پس
از تقسيم، مسلمان شود. اما اين كه محدوده
ممنوعيت كافر تا
كجاست و آيا موردى را كه مورث كافر باشد نيز در بر مى
گيرد يا نه، چنين مطلبى از اين احاديث
استفاده نمى شود؛
زيرا روشن است كه اين احاديث درصدد بيان مانعيت كفر از
ارث نيستند. از اين نكته، آشكار مى شود كه اين روايات به
تقييد و تخصيص و اخراج فرض عدم وارث مسلمان يا اخراج
فرض وجود وارث مسلمان
همدرجه او، نيازى ندارند.
هم چنين، صاحب جواهر از صحيحه محمد بن مسلم «من
اسلم على ميراث من قبل ان يقسم فهو له و من اسلم بعد
ماقسم فلا ميراث له»((54)) اين گونه استظهار كرد كه تمام
ميراث اختصاص به وارثى دارد كه قبل از تقسيم تركه
مسلمان
شده است. اين استظهار وى نيز درست نيست؛ بلكه
منظور روايت، اصل استحقاق ارث است نه اختصاص
تمام
ميراث، به قرينه مقابله آن با بخش دوم روايت «... و من
اسلم بعد ما قسم، فلا ميراث له».عنوان ميراث كه در
روايت
آمده، اسم جنس است كه برسهم هر شخص از ارث نيز
صدق مى كند. |