حجيت علم قاضى محمد مؤمن قمى مساله استناد قاضى به علم خود از دير زمان ميان فقهاى ما
مورد بحث و در محافل علمى حوزوى مطرح بوده است.آنان
در اين مساله اتفاق نظر داشته اند كه چنانچه قاضى امام
معصوم(ع) باشد، جايز است به علمش استناد كند. اما
اگرمعصوم نباشد، اجمالا مى توان گفت كه بين فقهاى شيعه
در اين مساله اختلاف نظر و تفاوت آراء وجود دارد. تبيين ديدگاه فقها ديدگاه مشهور - سيد مرتضى در «انتصار»((1)) و شيخ طوسى در «خلاف»((2)) و ابن زهره در «غنيه»((3)) ادعاى اجماع كرده اند - بين فقها آن است كه قاضى غير معصوم نيز به طور مطلق مى تواند به علمش استناد كند؛ چنان كه درانتصار((4)) - كه ديگران از وى تبعيت كرده اند - از ابن جنيد اسكافى نقل شده است كه وى قائل به عدم جواز به طورمطلق است.((5)) ولى گروهى از فقهاى شيعه بين حقوق الله و حقوق الناس تفاوت گذاشته و قائل به تفصيل شده اند وفتوا به جواز حقوق الناس و عدم جواز در حقوق الله داده اند.
شهيد
ثانى در مسالك از ابن جنيد نقل مى كند كه وى دركتاب
الاحمدى گفته است:
قاضى در مورد احكامى كه مربوط به حقوق الله است مى تواند
با استناد به علمش حكم صادر كند. اما در مواردى كه ازحقوق
الناس است جز به اقرار يا بينه نمى تواند حكم نمايد. شهيد ثانى پس از اين قول و بازگويى قولى كه علم الهدى در كتاب انتصار به ابن جنيد نسبت داده و در توجيه اختلاف دو نقل قول از ابن جنيد اظهار داشته است: شايد ابن جنيد اين راى و نظرش را در كتاب ديگرى بيان داشته اما فقهاى شيعه درباره اين قولى كه ما از كتابش آورده ايم سخنى نگفته اند و تنها اين فتواى وى را منعكس كرده اند كه حاكم شرع در هيچ كدام از موارد مربوط به حقوق و حدود نمى تواند با استناد به علمش قضاوت كند.((6))
براى روشن تر شدن اين مساله و همچنين شناخت صاحبان
ديدگاه هاى مختلف، شايسته است پاره اى از آرا و نظريات ارائه
شده در اين مقوله را به تفصيل مورد بحث قرار دهيم. 1. قول به حجيت علم قاضى به طور مطلق، از آن سيد مرتضى (م 436) است. وى اين نظريه را در مبحث قضا وشهادات در كتاب انتصار چنين بيان كرده است: مساله: از جمله آرايى كه گمان مى رود تنها ديدگاه فقهاى شيعه اماميه باشد و پيروان مكتب ظاهريه((7)) نيز با آنان هم نظر شده اند، اين ديدگاه است كه امام معصوم و كليه قاضيان و حاكمان منصوب از ناحيه وى مى توانند با استناد به علمشان و بر مبناى آن در تمام مواردى كه مربوط به حقوق و حدود مى شود بدون هيچ استثنايى، حكم صادر كنند، خواه حاكم و قاضى در زمانى كه منصب قضاوت را داراست، علم پيدا كنند و خواه پيش از آن علم حاصل كرده باشد. نقل شده كه اين راى، ديدگاه ابوثور مى باشد ولى فقهاى ديگر در اين مورد با وى مخالفت كرده اند....
جواب:
فقهاى اماميه در اين مساله هيچ اختلاف نظرى ندارند. سپس سيدمرتضى به چند مورد از قضاوت هاى اميرمؤمنان(ع) استدلال كرده است؛ از جمله: قضاوت اميرمؤمنان درماجراى اعرابى كه مدعى بود هفتاد درهم به پيامبر داده است وآن را مطالبه مى كرد. قضاوت حضرت امير در مورداعرابى ديگرى كه شترش را به پيامبر فروخته و بهاى آن را هم گرفته بود، سپس ادعا مى كرد هم شتر و هم بهاى آن مال او است. ماجراى قضاوت شريح بين اميرمؤمنان و فرد يهودى بر سر زره طلحه و حديثى كه حضرت در اين باره فرمودو نيز حديث «ذوالشهادتين».
سيدمرتضى پس از استدلال به اين احاديث
گفته است: افزون بر اجماع مكرر در اين مساله آياتى چند از
قرآن كريم نيز بر صحت و درستى ادعاى ما دلالت دارد؛ از
جمله اين آيه: براساس اين دو آيه، هر كه را امام مطمئن شود سارق يا زانى است خواه قبل از منصب قضاوت باشد و خواه بعد از آن، بر او واجب است كه براساس حدود تعيين شده در آيه، قضاوت كند.»((10)) 2. شيخ طوسى (م 460 ق) در خلاف نيز همين ديدگاه را پذيرفته و در مبحث «آداب القضاء» اظهار داشته است:
مساله 41: حاكم (قاضى) مى تواند، در تمام احكام، چه مالى و
چه حدود و قصاص و چه حقوق الله و حقوق الناس بااستناد به
علم خود قضاوت كند. حكم در همه اين موارد يكسان است.
فرقى نمى كند كه قاضى بعد از منصوب شدن به مقام قضاوت
واز موضع و جايگاه اعمال ولايت، علم پيدا كرده باشديا پيش از
منصوب شدن يا قبل از منصوب شدن و بعد از كنار
گذاشتنش كه در موضع اعمال ولايت نيست براى وى علم
حاصل شده باشد. همه اين موارد يكسان است. پيروان مذهب
شافعى در اين مساله در حقوق الناس دو ديدگاه ارائه داده اند. آنگاه مرحوم شيخ پس از ارائه ديدگاه هاى اهل سنت اظهار داشته است: دلايل اثبات ادعاى ما اجماع فقهاى شيعه واخبار و احاديثى است كه آنان نقل كرده اند و نيز آياتى چند از قرآن است از جمله: يا داود انا جعلناك خليفة في الارض فاحكم بين الناس بالحق؛ اى داود، تو را در زمين جانشين خود قرار داديم، پس بين مردم به حق داورى كن.((11)) نيز اين آيه كه خطاب به پيامبر(ص) مى فرمايد: ... و ان حكمت فاحكم بينهم بالقسط؛ اگر بين مردم به قضاوت نشينى،بين آنان به قسط و عدل حكم كن.((12))
قاضى كه براساس علم خود حكم صادر كند، بى شك براساس
عدل و انصاف حكم نموده است.((13))
3. ابوالمكارم ابن زهره (م 585 ق) نيز در غنيه همين نظريه را
پذيرفته و بر آن ادعاى اجماع مى كند. 4. ابن ادريس (م 598 ق) در سرائر نيز همين ديدگاه را پذيرفته و در انتهاى مبحث حدود از كتاب مذكور گفته است:
هرگاه قاضى به آنچه مقتضى صدور حكم است، علم پيدا
كند، كافى است و ديگر نيازى به اقرار و بينه و قسم ندارد.خواه
در زمانى كه منصب قضاوت دارد و خواه قبل از آن، علم پيدا
كرده باشد. زيرا عالم با تكيه بر علم خود به واقع امر، هنگام
صدور حكم طبق مقتضاى علم خود، آرامش نفس خواهد
داشت. سخن ابن ادريس پس از آن كه در اثبات و تاييد مدعاى خود به دلايل گوناگونى تمسك مى كند و به شبهات و اشكالات ديدگاهش پاسخ مى دهد، به اين جا مى رسد كه گفته است: راى درست فقهاى ما آن است كه در موجبات حدود، از اين نظر فرقى ميان حدود و ديگر احكام شرعى وجود نداردكه حاكم شرع منصوب از ناحيه امام مى تواند مانند امام براساس علم خود داورى كرده و حكم صادر نمايد، همان گونه كه در مسائل ديگر غير از حدود پيش از اين گفته شد، چرا كه دلايل هر دو يكسان است، به اين معنا كه تمام ادله مباحث مربوط به غير حدود، در مبحث حدود نيز وجود دارد. تفاوت قائل شدن بين اين دو مبحث، مخالف و مناقض ادله ذكر شده است.((15))
چنان كه ملاحظه مى شود، عبارت ابن ادريس به صراحت بيان
مى دارد كه بين حقوق الله و حقوق الناس هيچ تفاوتى وجود
ندارد. وى در مبحث «القضايا و الاحكام» مى گويد: «راى ما آن است كه قاضى مى تواند براساس علمش در تمام موارد حكم صادر كند.»((16))
عبارت وى در اين جا نيز عموميت دارد و شامل همه موارد
اعم از حقوق الله و حقوق الناس مى شود و از سويى از ظاهرواژه
«عندنا» برمى آيد كه اين راى، نظر همه فقهاى شيعه اماميه
است.
با توجه به اين صراحت بيان و تعميمى كه در كلام ابن ادريس
مشاهده مى شود، ندانستيم چرا فخر المحققين در
كتاب «الايضاح»((17)) به ابن ادريس نسبت داده كه وى در
اين مساله قائل به تفصيل بين حقوق الله و حقوق الناس است.
قول به تفصيل، نظر ابن حمزه((18)) مى باشد و گويا ابن فهد
در كتاب «المهذب البارع»((19)) و نيز شهيد ثانى
در«المسالك»((20)) از او پيروى كرده اند، با وجودى كه پدر
وى علامه حلى در كتاب «مختلف» تنها ابن حمزه((21)) را
قائل به تفصيل ذكر كرده است.
5. از جمله افرادى كه قائل به حجيت علم قاضى به طور
مطلق است كيدرى از فقهاى شيعه در قرن ششم هجرى
است.وى در اصباح الشيعه در مبحث «القضاء و البينة و
الدعوى» اظهار داشته است:
6. محقق حلى (م 676 ق) نيز در شرائع الاسلام در مبحث قضا
پس از بيان اعمال و آداب مستحب آن با طرح مسايلى فرموده
است:
7. علامه حلى (م 726 ق) نيز در چند كتاب خود قائل به
حجيت علم قاضى شده است. وى در مبحث قضا از
كتاب قواعد فرموده:
8. از جمله كسانى كه به اين قول گرايش دارند فخر
المحققين فرزند علامه (م 771 ق) در ايضاح است. وى در
اين كتاب در شرح نظريه پدر در اين مقوله گفته است:
9. شهيد اول (م 771 ق) در بسيارى از آثار فقهى اش
ديدگاه ها و آراى خود را در اين مقوله بيان كرده است، از
جمله درمبحث قضا از كتاب دروس اظهار كرده است: وى در لمعه اظهار داشته: اما در صورت انكار - يعنى انكار مدعى عليه - اگر قاضى علم به حقيقت موضوع داشته باشد مى تواند به طور مطلق براساس علمش حكم كند.((29)) شهيد اول در اين عبارت اگر چه فتوا به جواز به طور مطلق داده، ولى از آن جا كه موضوع بحث وى حقوق الله است - به قرينه اين كه گفته است: «در صورتى كه مدعى عليه اتهامات مدعى را انكار كند» سخن او چنان اطلاقى ندارد كه حقوق الله را نيز در برگيرد، چرا كه در حقوق الله وجود مدعى و منكر متصور نيست. به همين دليل شهيد ثانى در شرح لمعه واژه «مطلق» در كلام شهيد اول را چنين تفسير نموده است: تفاوتى ندارد كه قاضى در حين ولايت داشتن و در جايى كه ولايت دارد علم پيدا كند و يا در غير اين دو صورت علم پيدا كرده باشد.((30))
10. شهيد ثانى (م 966 ق) در مسالك در شرح نظريات محقق
حلى (كه قبل از اين آمد) و پس از نقل اقوال گفته است: 11. همين ديدگاه از ظاهر كلام فاضل هندى (م 1137 ق) در كشف اللثام نيز استفاده مى شود. وى در شرح قول علامه در اين باره، بدون هيچ چشم پوشى به استدلال به نفع آن پرداخته است.((32)) 12. صاحب رياض (م 1231 ق) نيز بر همين قول است. وى در مبحث قضاى كتاب رياض از بيان اتفاق نظر فقهاى شيعه بر اين كه امام(ع) مى تواند براساس علمش قضاوت كند، اين سؤال را مطرح كرده است: آيا غير امام نيز مى تواند براساس علمش هم در حقوق الناس و هم در حقوق الله قضاوت كند؟ در پاسخ اين سؤال دونظريه وجود دارد كه نظريه روشن تر و مشهورتر آن است كه غير امام(ع) هم مثل امام است بلكه تمام فقهاى متاخر ما براين نظر هستند و در انتصار، خلاف، غنيه و نهج الحق صراحتا و در ظاهر سخن سرائر ادعا شده است فقهاى اماميه براين مساله اجماع دارند و اجماع حجت شرعى است. فقها علاوه بر اجماع، ادله بسيار ديگرى نيز در اين مساله آورده اند.((33))
اين كه صاحب رياض گفته: «از ظاهر كلام ابن ادريس
برمى آيد كه وى نيز ادعاى اجماع كرده است» از آن رو است كه
درسرائر واژه «عندنا» به كار رفته است. سخن صاحب رياض
صريح است در اين كه وى هم از عبارت سرائر، اطلاق فهميده
است، برخلاف آنچه فخر المحققين و ديگران به ابن ادريس
نسبت داده اند. 13. صاحب جواهر (م 1266 ق) نيز همين ديدگاه را پذيرفته و در شرح عبارت شرايع در اين زمينه، مانند صاحب رياض سخن گفته است.((34))
14. شيخ انصارى (م 1281 ق) نيز اين ديدگاه را در كتاب
«قضا» پذيرفته و فرموده است:
15. استاد ما امام راحل (م 1409 ق)(قدس سره) همين قول را
پذيرفته و بر آن فتوا داده است. وى در مبحث
قضاى تحريرالوسيله اظهار فرموده:
16. استاد علامه خويى (م 1413 ق) در كتاب قضاى تكملة
المنهاج، همين گونه فتوا داده اند: اين شمه اى از اقوال و ديدگاه هاى كسانى بود كه قائلند بر اين كه قاضى مى تواند براساس علمش به طور مطلق حكم صادر كند. دانستيد منابع معتبر فقه شيعه مثل انتصار و خلاف و غنيه و نهج الحق در اين مساله به صراحت ادعاى اجماع كرده اند و همچنين ظاهر عبارت سرائر گوياى اين اجماع است.
آنچه گذشت، بيان ديدگاه نخست در اين مساله بود.
1. اين قول از ظاهر عبارت شيخ طوسى در مبحث حدود
مبسوط برداشت مى شود. وى هنگام طرح بحث اجراى حد زنا
مى گويد: نسبت دادن قول تفصيل به شيخ طوسى مبنى بر اين است كه عبارت او «فقد ثبت عندنا» براى فتواى خود و محدوده آن باشد، نه براى بيان قدر متيقن فتاوى در اين مساله. در صورت نخست، سخن او گوياى تفصيل ياد شده است. از طرفى وى در كتاب قضاى مبسوط، پس از بحث قاضى تحكيم نگاشته است: به مقتضاى مذهب و روايات ما، امام(ع) با استناد به علمش مى تواند قضاوت نمايد. اما اظهر آن است كه ديگر قاضيان نيز مى توانند با استناد به علمشان حكم صادر كنند. در عين حال در برخى از روايات آمده است كه غير امام نمى تواندبا استناد به علمش حكم كند، چرا كه در معرض تهمت قرار مى گيرد.((39)) اگرچه تصور مى شود اين سخن شيخ طوسى، اطلاق داشته و حقوق الناس و حقوق الله را در برمى گيرد، اما آشكاراست كه از سخن او اطلاق برنمى آيد بلكه اختصاص به حقوق الناس دارد. چرا كه وى اين عبارات را براى بيان راى خود در مساله اى آورده است كه موضوع آن حقوق الناس مى باشد:
هرگاه دو نفر براى مرافعه نزد قاضى بروند و يكى مدعى شود
كه بر ديگرى حقى دارد و ديگرى منكر آن باشد و حاكم نيز به
صداقت مدعاى مدعى علم داشته باشد، مثل اين كه قاضى
بداند بر مدعى عليه دينى است كه بايد پرداخت نمايد يا
قصاصى است كه بايد اجرا شود، در اين صورت آيا قاضى
مى تواند براساس علمش حكم كند؟ مساله مورد
اختلاف است.
گروهى گفته اند: قاضى نمى تواند براساس علمش حكم كند.
برخى ديگر گفته اند: او مى تواند براساس علمش حكم كند. اما
اين كه قاضى مى تواند در موارد جرح و تعديل شهود با استناد
به علمش حكم نمايد اختلاف نظرى وجود ندارد؛ زيرا اگر
قاضى علم به جرح شاهدان داشته باشد، شهادت آنان را
نمى پذيرد و به علم خود عمل مى كند و باز به اين دليل كه اگر
براساس علمش قضاوت نكند منجر به تعطيلى احكام يا فسق
قاضى [در صورت حكم به خلاف علم خود] مى شود. شيخ طوسى پس از آن كه در تبيين اين دليل سه مثال از حقوق الناس مى آورد، مى گويد: «... والذى يقتضيه مذهبنا...».((40))
بنابراين سياق عبارت، براى بيان نظر شيخ طوسى در مساله
مرافعه دو نفر نزد قاضى است كه يكى مدعى حقى وديگرى
منكر آن است و اين مساله از مصاديق حقوق الناس بوده و
اطلاقى نسبت به غير حقوق الناس ندارد.
سخن شيخ طوسى در مبحث ديگرى از كتاب مبسوط مانند
عبارت پيشين وى يا شايد روشن تر از آن، اختصاص به حقوق
الناس دارد:
موضوع سخن شيخ در اين جا، علم قاضى به اقرار قبلى منكر
است و حتى در ساير موارد حقوق الناس اطلاق ندارد تاچه رسد
به حقوق الله. بلى، حداكثر مى توان گفت سخن شيخ خالى از
اشعار به اطلاق در موارد حقوق الناس نيست.
خلاصه مطلب آن كه از كنار هم چيدن هر سه عبارت شيخ
طوسى مى توان به اين نتيجه رسيد كه وى در اين مساله
قائل به تفصيل است: قاضى در حقوق الناس مى تواند براساس
علم خود حكم كند و در حقوق الله نمى تواند.
2. ابو صلاح حلبى (م 447 ق) در كافى نيز قائل به تفصيل
است. اگر چه وى در ابتداى فصل «علم به آنچه موجب حكم
مى شود» گفته است:
نفس اين سخن او مطلق است و حقوق الناس و حقوق الله هر
دو را در برمى گيرد. همچنين وى در فصل سوم از
اجراى احكام - در آن جا كه مى خواهد حكم شقوق مختلف
جواب يكى از طرفين دعوا را بيان كند - چنين گفته است: از عبارت وى نيز برداشت مى شود كه سخن وى مطلق بوده و شامل موارد حقوق الله نيز مى شود. اما وى در ذيل فصل اول - در پاسخ سؤالى پيرامون جواز حكم امام يا حاكم شرع براساس علم حاصل از مشاهده و پس از بيان حكم علم در عقود و ايقاعات - گفته است: اما در مورد آنچه موجب حد مى شود، اگر شخص عالم به جرمى كه موجب اجراى حد مى شود، امام(ع) باشد بر اوفرض است كه براساس علم خود حكم صادر كند، چرا كه وى معصوم است و مامون از خطا و اتهام، اما اگر آن فردعالم، غير از امام باشد يعنى از قاضيان متعارفى باشد كه احتمال كذب درباره آنان مى رود، نمى تواند به مقتضاى علمش حكم نمايد، چرا كه اولا، اقامه حد از وظايف او نيست و ثانيا، وى با علمى كه دارد، به عنوان شاهدى بر زنا يالواط و يا غير اين دو به حساب مى آيد، در حالى كه يك نفر است و شهادت يك نفر در موارد ذكر شده موجب قذف است و قذف هم موجب حد مى شود هر چند شاهد، عالم باشد.((44))
اين عبارت وى قرينه اى است بر تقييد اطلاق سخن وى در
اول اين فصل و يا موارد ديگر، به اين معنا كه علم غير امام،فقط
در غير حدود مى تواند مستند قضا قرار گيرد. افزون بر اين
عبارتى كه از فصل سوم آورديم فى نفسه اطلاقى نداردكه
شامل غير حقوق الناس شود. زيرا موضوع آن - چنان كه اشاره
شد - حكم ميان مدعى و مدعى عليه است و اين فقط در حقوق
الناس است.
به هر حال اين فقيه متقدم، از جمله كسانى است كه قائل به
تفصيل بين حقوق الناس و حقوق الله است و حكم قاضى را
براساس علم خود، تنها در حقوق الناس جايز مى داند.
3. از جمله فقهاى متقدم شيعه كه قائل به اين تفصيل است
ابن حمزه محمد بن على بن محمد طوسى مشهدى (م 570
ق) مى باشد. وى در «وسيله» در انتهاى فصل «سماع البينات»
از مبحث «القضايا و الا حكام» آورده است:
4. شيخ طوسى در «نهايه» در پايان باب اول از كتاب حدود،
باب ماهيت زنا مى گويد:
5. از جمله فقهايى كه درستى اين تفصيل را محتمل شمرده،
محقق حلى در مختصر النافع است. وى در اين كتاب -
پس از
بيان آداب و سنن قضاوت - مى نويسد: آنچه گذشت بيان اقوال فقها در اين مساله بود با ذكر گزيده هاى اجمالى از عبارات آنان. مهم، تبيين مقتضاى ادله در اين مساله است:
ادله قول مشهور فقها - حجيت علم قاضى به طور مطلق - به ظاهر آنچه از ادله برداشت مى
شود همان است كه مشهورگفته اند و در شمارى از كتب فقهى ادعاى اجماع بر آن كرده اند،
البته نه به دليل اين اجماعى كه ادعا شده است، زيرا به فرض كه بپذيريم اين اجماع
منعقد شده باشد، نمى توان به آن استناد كرد، چرا كه به احتمال قوى سند اجماع
كنندگان همه يا برخى از وجوهى است كه سيد مرتضى ذكر كرده يا وجوهى است كه ديگران
ذكر كرده اند. با اين وصف، چنين اجماعى نه راى معصوم را براى ما آشكار مى سازد و نه
از دليل ديگرى غير از ادله اى كه به دست ما رسيده، خبرمى دهد.
يكى؛ تمسك به عمومات مبحث قضا و ديگرى تمسك به ادله
خاصى كه دال بر حجيت و اعتبار علم قاضى است. راه نخست: استدلال به عمومات با ذكر چند مقدمه، به بيان اين استدلال مى پردازيم: مقدمه نخستبى شك هر قاضى كه به طور عام يا خاص از ناحيه ولى امر مسلمانان براى قضاوت ميان مردم گمارده شده باشد،موظف به رعايت احكام خداوند متعال در قضاوت هاى خود مى باشد. خلاصه، بر قاضى واجب است كه بر طبق حكم خداوند، حكم صادر كند - چه در منازعات و دعواهايى كه از نوع حقوق الناس است و چه در حدود و تعزيراتى كه مربوط به حقوق الله است. اين آيه نيز به همين معنا رهنمون است: و كتبنا عليهم فيها ان النفس بالنفس و العين بالعين و الا نف بالا نف و الاذن بالا ذن و السن بالسن و الجروح قصاص فمن تصدق به فهو كفارة له و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الظالمون؛ در تورات بر بنى اسرائيل مقرر داشتيم كه جان در مقابل جان، و چشم در مقابل چشم، و بينى در برابر بينى، و گوش درمقابل گوش و دندان در مقابل داندان مى باشد و هر زخمى قصاص دارد. اگر كسى آن را ببخشد، كفاره گناهان اومحسوب مى شود. هر كس به احكامى كه خدا نازل كرده حكم نكند، ستمگر است.((52))
خداوند متعال در اين آيه، حكم قصاص نفس و اعضاى بدن را
در برابر مثل آن بيان فرموده. پس از آن و در انتهاى
آيه فرموده:
پس آيه مباركه بر قاضى واجب كرده حكمى را كه خداوند
براى موضوعى قرار داده رعايت كرده و به آن حكم
كند.
اجمالا، مقصود از «ما انزل الله» در اين آيه مباركه و
آيات((53)) بعدى كه خداوند متعال، به پيامبر اكرم فرمان
مى دهد كه براساس آن حكم كند، (فاحكم بينهم بما انزل
الله)((54)) همان حكمى است كه حاكم شرع پس از
طى
مراحل ومقدمات داورى، صادر مى كند، پس خداوند بر قاضى
واجب كرده تا پس از طى همه مراحل و مقدماتى كه براى
اثبات موضوع مورد نزاع، لازم است، حكم خود را طبق آنچه
خداوند در آن موضوع حكم كرده، صادر كند. بنابراين
چنانچه براى قاضى ثابت شد كه مدعى عليه فردى را كشته يا
بينى كسى را بريده است مى بايست به حكم آيه قصاص،
مدعى عليه را به عنوان قصاص، محكوم به قتل يا محكوم به
بريدن بينى بكند. در غير اين صورت در زمره كسانى قرار
مى گيرد
كه بر اساس «ما انزل الله» حكم نكرده و در نتيجه
طبق آيات قرآن، فاسق و ظالم و كافر خواهد بود. نكته قابل
توجه آن كه موارد مذكور در آيات، اگر چه از موارد حقوق
الناس است اما معيار، صدور حكم بر اساس «ما انزل الله» است و
اين كه هيچ قرينه اى بر مقيد بودن آن وجود ندارد.
از آن سو دقت در آيات ياد شده، به روشنى مقصود آيه ديگر را
نيز تبيين خواهد كرد:
چرا كه منظور از داورى به قسط و عدل به قرينه آيه قصاص -
كه قبلا ذكر شد و به دنبال اين آيه مى آيد - آن است كه
برپيامبر(ص) لازم و واجب است كه هنگام داورى بين آنان
حكم به قصاص نفس در برابر نفس و چشم در برابر چشم
و...
كند. به اين معنا كه وى در هر واقعه اى براساس حكم خدا
در آن قضيه حكم كند. بنابراين حكم به قسط، حكم
كردن براساس حكمى است كه خداوند براى هر قضيه اى تشريع
كرده است.
حاصل آن كه با ملاحظه آيات قرآن و با تامل در آنها هيچ
ترديدى باقى نمى ماند كه حكم كردن به قسط و حكم به
«ماانزل الله» حكم كردن براساس حكمى است كه خداوند براى
موضوعات مختلف مقرر كرده است كه در قرآن به نمونه هايى
از آن اشاره شده: «و كتبنا عليهم فيها ان النفس بالنفس و
العين بالعين...»((56)) بر اين اساس در اين آيات آنچه پس از
حرف «با» آمده مانند «فاحكم بينهم بما انزل الله»((57)) يا
«بالقسط»((58)) همان حكمى است كه قاضى پس از
طى مقدمات داورى، انشاء مى كند. بنابراين بايد اين حكم، «ما
انزل الله» باشد كه از آن به قسط تعبير شده است.
از سويى با توجه به همين استدلال اين موضوع نيز روشن
مى شود كه منظور از عدل در آيه «ان الله يامركم ان
تؤدواالامانات الى اهلها و اذا حكمتم بين الناس ان تحكموا
بالعدل»((59)) نيز خود همان حكمى است كه قاضى در نهايت
آن را صادر مى كند و اگر حكم قاضى همان باشد كه خدا براى
آن مرافعه معين كرده است، در اين صورت حكم به ما انزل الله
و به قسط و عدل كرده است و اگر حكم قاضى، حكم مقرر
خداوند نباشد، قاضى مشمول وعيدهاى مذكور درآيات
مى شود: «فاولئك هم الكافرون»، «... هم الظالمون» «...
هم
الفاسقون».
چنان چه ادعا شود كه منظور از قسط و عدل در آيات گذشته
آن است كه شيوه تحقيق در واقعه مورد مرافعه همان شيوه و
طريقى باشد كه شارع مقرر كرده است، اين ادعا خلاف ظاهر
آيات است، اگر چه عمل كردن طبق شيوه اى كه شارع مقرر
كرده نيز واجب است اما منظور آيه از قسط و عدل مثل منظور
از «ما انزل الله» محتواى حكم (محكوم به)
است كه خداوند در
اين قضيه مورد نزاع به عنوان حكمى الهى مقرر كرده است.
نتيجه مقدمه نخست آن است كه خداوند بر قاضى واجب كرده
است كه در هر مرافعه اى كه به او رجوع مى شود - خواه از موارد
حقوق الله و خواه از موارد حقوق الناس باشد - براساس حكمى
كه خداوند براى آن مقرر كرده است، داورى كند. پس بر قاضى
فرض است كه زناكار را به تناسب نوع جرمش به حد شلاق يا
سنگسار و يا اعدام محكوم كند وهمچنين فردى را كه جان
ديگرى را به عمد ستانده و نفس محترمى را عمدا به قتل
رسانده است به عنوان قصاص محكوم به اعدام كند و اگر قتل
شبه عمد بوده جانى را به پرداخت ديه محكوم كند. همچنين
موارد ديگر از اين دست.حال چنانچه قاضى پس از ثبوت
موضوع، اين احكام را صادر نكند، فردى ظالم و فاسق خواهد
بود. مقتضاى نصب قاضى - چه نصب عام و چه نصب خاص - آن است كه احكام وى براى همه لازم الاتباع باشد بلكه گماردن فردى به اين منصب و وادار كردن مردم به اين كه در نزاع هايشان به او رجوع كنند، جز لازم الاجرا بودن احكام وى، معناى ديگرى ندارد. بنابراين، سخن امام صادق(ع) در معتبره ابو خديجه كه فرمود: «از اين كه برخى از شما ازبرخى ديگر نزد حاكمان جور شكايت برد، بپرهيزيد، بلكه بنگريد به كسى از خود شما كه پاره اى از مسائل ما رامى داند. او را ميان خود قاضى قرار دهيد؛ چرا كه من او را قاضى قرار داده ام پس مرافعات خود را نزد وى بريد»((60)) دليل روشنى است بر اين كه آنچه اين قاضى بدان حكم مى كند خصومت با آن فيصله داده مى شود و تبعيت از آن برشيعيان آن حضرت كه پيرو او هستند و فرامينش را گردن مى نهند، لازم است. در مقبوله عمر بن حنظله به صراحت به اين لازمه آشكار، اشاره شده است. آن جا كه امام صادق(ع) پس از نهى كردن از طرح شكايت نزد حاكمان طاغوت و در پاسخ ابن حنظله كه عرض مى كند: «پس آن طرفين دعوا چه كنند؟» فرمود: بايد بنگرند و فردى از ميان خود شما را كه راوى احاديث ما باشد و به حلال و حرام ما نظر داشته و آشنا به احكام ماباشد به عنوان حكم بپذيرند. من او را براى شما قاضى قرار داده ام. اگر او بر اساس حكم ما قضاوت كرد ولى حكمش مورد پذيرش [طرفين دعوا يا يكى از آن دو] واقع نشد، در حقيقت چنين شخصى حكم خدا را سبك شمرده و ما را ردكرده است و هر كس ما را رد كرده باشد، خدا را رد كرده و اين در حد شرك به خدا است.((61))
امام صادق(ع) در اين حديث به صراحت فرموده اند كه پذيرش
حكم چنين قاضى اى واجب است و نپذيرفتن و رد آن به مثابه
رد حكم ائمه است و اين كار در حد شرك ورزيدن به خدا است. حكم شرعى قاضى در يك واقعه مشخص، مستلزم ثبوت و تشخيص موضوع آن حكم نزد قاضى است؛زيرا آن رويداد مشخص از مصاديق موضوع آن حكم كلى است.
به عبارت ديگر: بى شك چنانچه براى فردى ثابت شد كه
موضوع حكمى بر يك مورد جزئى و شخصى منطبق است
وحكم آن موضوع بر آن مورد جزئى نيز به اثبات رسيد، در اين
صورت تنها براى خود آن فرد حجت است نه براى ديگران. آرى
شايد بتوان گفت: از باب شهادت يك فرد عادل زمانى كه
شرايط قبول شهادت در آن جمع باشد، حجت است. اما چنانچه
نزد قاضى ثابت شد كه فلان موضوع كه داراى حكم است بر آن
مورد جزئى و خاص منطبق است وبا تطبيق حكم آن موضوع
كلى بر اين مورد خاص حكم خود را صادر كند، در اين صورت
اين حكم قاضى براى غير اوحجت شرعى است و پيروى از آن
واجب است و خصومت را فيصله مى دهد و نقض آن جايز
نيست. اين مطلب به تفصيل در كتب فقه آمده است.
با توجه به اين مقدمات سه گانه، چنانچه فرضا قاضى خود
شاهد باشد كه شخصى به عمد فرد ديگرى را به قتل رساند،
سپس ولى مقتول نزد اين قاضى اقامه دعوا كرده و خونخواه
مقتول شود و از نظر او همان شخص، متهم به كشتن مقتول
باشد، اين قاضى كه براى قضاوت و حكم به «ما انزل الله» در
مرافعات گمارده شده به يقين مى داند كه «ماانزل الله» در اين
مورد خاص، اگر ولى دم بخواهد، قصاص آن قاتل است. در اين
صورت بر قاضى فرض است به مقتضاى قاضى بودنش حكم به
قصاص دهد و بر مردم هم واجب است كه حكم او را بپذيرند و
اگر قاضى حكم به قصاص نكند از زمره كسانى به شمار
مى رود كه خداوند درباره آنان فرمود:
«ما انزل الله» در اين واقعه براى قاضى روشن است و در اين جا
همان قصاص است و كسى كه حكم او را نپذيرد حكم خدا را
سبك شمرده و اين كار در مرز شرك به خدا قرار دارد.
اين حكم اگر چه متفرع بر اين است كه موضوع نزد قاضى
ثابت شده باشد و در ثبوت موضوع احتمال خطا و
اشتباه مى رود، جز آن كه در تمام موارد، حكم قاضى متفرع بر
ثبوت موضوع نزد وى است و ديگر مجالى براى توجه نمودن به
احتمال خطاى قاضى در تشخيص موضوع باقى نمى ماند و
تشخيص وى از موضوع حكم بر ديگران حجت است.
بر اين اساس، عمومات باب قضا اقتضاى جواز بلكه وجوب
استناد قاضى به علم خود وانشاى حكم مطابق با موضوع حكم
را - كه نزد وى ثابت شده است - دارد؛ چرا كه موضوع اصلى در
آيات حكم به «ما انزل الله» است. پس حكم به «ما انزل الله»
واجب است و كسى كه چنين حكم نكند از جمله فاسقين
محسوب مى شود. از سويى اطلاق «ما انزل الله»
اقتضا مى كند
كه در اين امر، حقوق الله و حقوق الناس يكسان باشد و
مقتضاى اين اطلاقات اعتبار علم قاضى در هر دومورد (حقوق
الناس و حقوق الله) است.
اشكال: استدلال به اين اطلاقات مبنى بر اين است كه
اطلاقات در مقام بيان امورى باشد كه با آن معصيت و جرم
ثابت مى شود، البته معصيت و جرمى كه موضوع مجازات ذكر
شده در اين اطلاقات است. مثل سرقت، زنا، قتل، بريدن گوش
و مانند اين ها. از آن جا كه اطلاق اين عمومات معلوم نيست،
نمى توان از آنها به عنوان دليل براى حجيت علم قاضى براى
ثبوت معصيت و جرم استفاده نمود. بدين ترتيب احتمال
مى رود در قضاوت و حكم به مجازات بيان شده در آيات، اثبات
موضوع از طريق راهكارى چون بينه، معتبر باشد. از سويى
روشن است كه اصل عملى در مبحث قضاعدم نفوذ است مگر
دليل معتبرى بر نفوذ حكم قاضى داشته باشيم.
جواب: از يك سو احكام در ادله فوق، بر واقع و نفس الامر
مترتب شده اند. سارق و زانى واقعى طبق آيات شريفه محكوم
به بريدن دست يا شلاق شده اند. جنايتكار واقعى كه انسانى را
به قتل رسانده يا عضوى را قطع كرده، طبق آيات محكوم به
قتل يا قطع همان عضو به عنوان قصاص شده است. از سوى
ديگر علم قطعى نزد عقلا هيچ ارزش واعتبارى جز ارائه واقع و
نفس الامر در بالاترين درجه خود ندارد. در ديدگاه آنان علم
فقط راه رسيدن به واقع است وفرض وجود علم، فرض ثبوت
واقع و تحقق قطعى آن است. بنابراين، علم داشتن قاضى به
موضوع حكم عبارت ديگرى از ثبوت واقعى موضوع حكم و
انكشاف آن براى قاضى است. با توجه به اين ثبوت ديگر جاى
شك و ترديد دراين نيست كه حكم قصاص و گونه هاى ديگر
از مجازات هاى شرعى بلكه همه احكام، مفروض الثبوت
هستند و قاضى هم مامور و مكلف است كه به اين احكام حكم
نمايد وگرنه از زمره كسانى خواهد بود كه به «ما انزل الله»
حكم نكرده ودر نتيجه از فاسقان و ستمگران محسوب
مى شود. حاصل سخن آن كه: خداوند تبارك و تعالى در آيه «السارق و السارقة فاقطعوا ايديهما»((64)) قطع دست دزد را و در آيه «... فاجلدوا كل واحد منهما ماة جلدة»((65)) تازيانه زدن زناكار را بر مسلمان واجب كرده است.
پر
واضح است كه اجراى اين
گونه احكام به عهده ولى امر مسلمانان مى باشد؛ از سويى
اگر وى براى اجراى چنين احكامى قاضى گمارد، اومكلف
است دست سارق را قطع و زانى را شلاق بزند همچنان كه
مكلف است در موارد قتل نفس يا قطع عضو حكم به قصاص به
مثل نمايد و در هر قضيه اى نيز حكم به «ما انزل الله» كند؛ از
سويى ديگر - چنان كه گفتيم - فرض علم داشتن قاضى به
موضوع حكم، بيان ديگرى از فرض ثبوت و وجود موضوع در
متن واقع وانكشاف اين واقع براى قاضى است. با توجه به دو
نكته مذكور، بى ترديد قاضى مامور و مكلف است به اين كه
حكم به «ما انزل الله» كند، مثل حكم به قطع دست و شلاق
زدن به كسى كه مى داند سارق و زانى است و پرواضح است كه
در صورت عدم صدورچنين حكمى او از جمله ستمگران و
فاسقان خواهد بود. شگفتا! از مواردى كه همه پذيرفته اند اين است كه از ادله تكاليف مثل «حرمت عليكم الميتة و الدم...»((66)) چنين برداشت مى شود كه چنانچه مكلف آگاه و عالم به موضوع تكليف شد، تكليف براى او به فعليت مى رسد و درمخالفت كردن معذور نيست. از طرف ديگر وجوب قطع دست دزد و شلاق زدن زناكار و حكم نمودن به «ما انزل الله»نيز افراد و مصاديقى از اين تكاليف اند و كسى كه مكلف به اين احكام است همان قاضى است. پس چگونه مى توانددر فعليت بخشيدن به اين احكام توقف كند و درنگ نمايد؟! با توجه به اين بيان ديگر هيچ زمينه اى براى ترديد باقى نمى ماند. |