نقد توجيه نخست: انديشه قياس به عنوان يكى از مبانى اساسى اجتهاد در رويكرد فقهى برخى از مذاهب با تمام وجود تاثير گذاشته و مكتب فقهى خاص را در نيمه اول سده دوم به دست ابو حنيفه نعمان بن ثابت (م 150 ق) بنيان گذار فقه حنفى پديد آورده است. امام صادق (ع) در همين دوران ابطال اين نگرش و دور ساختن آن را از گردونه اجتهاد و افتا بر عهده گرفت، چنان كه در قالب رواياتى كه از نظر شدت لحن و شدت انكار نظيرى براى آنها نمى يابيم، خطر قياس را بر دين و شريعت گوشزد كرد.

امام (ع) در اين زمينه مناظراتى با ابو حنيفه داشته((368)) كه در آنها خطر اين نگرش را اثبات كرد و نشان داد كه با نگاه واقع بينانه در فقه قياس فايده اى را به دست نمى دهد. اين موضع گيرى ازجانب ائمه(ع) نزد عام و خاص صريح و مشهور بوده است و بر كسى كه كمترين ارتباط ى با فقه و حديث داشت، پوشيده نبود و با گذشت سال ها اين نگرش از شفافيت بيشترى برخوردار شد تا بدان جا كه مساله قياس به عنوان نشانه اى بارز، تمايز دهنده مكتب فقهى اهل بيت (ع) به شمار آمد.

با وجود چنين واقعيتى نمى توان فرضيه اى كه توجيه نخست بر آن متكى بوده و مدعى است كه انكار قياس به حدضرورت نرسيده بود، صحيح انگاشت، به ويژه دوران اوج فعاليت علمى ابن جنيد كه نيمه اول سده چهارم بوده است و بالطبع دوران كافى براى ريشه دار شدن نگرش اهل بيت(ع) درباره قياس در اذهان شاگردان مكتب آنها سپرى شده است و انگار قياس چنان ضرورى قلمداد مى گردد كه پيروان خرد ائمه(ع) از آن آگاهى داشتند تا چه برسد به بزرگان وفقيهان.

سيد مرتضى علم الهدى از اين حقيقت پرده برداشته و در گفتارش درباره قياس و خبر واحد به آن اشاره كرده است. مى گويد:
تمام اصحاب ما اعم از پيشينيان و متاخران عمل به خبر واحد و قياس را ممنوع مى دانند و شديدا از كسى كه اعتقاد به آنها داشته باشد و در شريعت به آنها تمسك كند، نكوهش مى كنند، تا بدان جا كه به جهت آشكارى و شيوع اين نگرش به عنوان ضرورى مذهب كه در آن جاى تشكيك نيست، قلمداد مى شده است.((369))

شيخ در عده بر بطلان قياس ادعاى اجماع شيعه كرده است و مى گويد: «در نظر من اجماع محكم ترين دليل در رد قياس است.»((370)) حتى انكار قياس نزد گروهى از علماى شيعه - چنان كه سيد مرتضى گفته است - به سر حدى رسيد كه ادعا كردند قياس عقلا محال است.

افزون بر اين، از جمله شواهد بر اين كه قياس از مسائلى بوده كه بطلان آن مسلم بود، اين است كه جمهور علماى پيشين، از كتاب هاى ابن جنيد اعراض كردند. اگر قياس مساله اى اجتهادى بود، سزاوار چنين اعراض گسترده اى نبود ومى بايست بسان ساير مسائل فرعى اختلافى با آن رفتار مى شد و به اعراض برخى از علما و ساقط كردن كتاب هاى ابن جنيد از درجه اعتبار نمى انجاميد. از سوى ديگر به فرض كه فرضيه اجتهادى بودن قياس و به حد ضرورت نرسيدن آن را كه پايه توجيه نخست است بپذيريم، باز هم اين دفاع و توجيه مفيد نيست، زيرا قياس جزء مسائلى است كه نص قطعى درباره آن رسيده و جزء مواردى نيست كه از سوى ائمه(ع) مسكوت گذاشته شده باشد، چنان كه در زبان روايات و گفتار فقيهان جزء بحث هاى اختلافى و جدل برانگيز نبوده است تا گفته شود كه ابن جنيد به رواياتى كه معارض روايات در مذ مت و نهى از قياس بوده استناد كرده است. بنابراين ممكن نيست نظير چنين احاديثى بر كسى كه اندك آشنايى با فقه دارد، پوشيده مانده باشد تا چه رسد به فقيه. در اين صورت اجتهاد در چنين مواردى نا صحيح است؛ زيرا اجتهاد در مقابل نص محسوب مى گردد.

اما اين كه در تاييد مدعاى خود آورده است كه ابن جنيد معاصر معزالدوله واحد نيز امامى عادل بود و اگر بطلان قياس به اين درجه از آشكارى و ضرورت بود، مى بايست معزالدوله به جاى تجليل و تعظيم شيخ با او رفتار ديگرى مى داشت در پاسخ بايد گفت: اولا، عمل به قياس يا انكار آن شان علمى است كه براى فقها شناخته شده و كارى است كه به آنها مرتبط است چنان كه گفتار شيخ مفيد، شيخ طوسى و نجاشى را در اين باره نقل كرديم و بسا كه چنين مسائل علمى بر امثال معزالدوله - به رغم آن كه مى دانيم به علماى شيعه به ويژه شيخ مفيد احترام مى گذاشته است - پنهان مى ماند و كسى نگفته كه معزالدوله جزء علما بوده است و حتى اگر فرض كنيم كه از اين مساله آگاه بوده شايد ترك و بى اعتنايى او براى مصلحتى بوده كه اقتضاى سكوت داشته است.

ثانيا، ابن جنيد - حتى اگر بپذيريم كه به قياس عمل مى كرده - جزء علما و فقهاى شيعه به شمار مى رفت، چنان كه عبارت ها و ديدگاه هاى پيشگفته عالمان تشيع حكايت از اين امر دارد، و نامه نگارى معزالدوله با او ممكن است از اين جهت و بر اساس چنين نگاهى انجام گرفته باشد.

توجيه دوم: توجيه دوم گفتارى است كه آيت الله سيستانى در كتاب «الرافد الى علم الاصول» به صورت احتمال ذكركرده:
نسبت عمل به قياس به ابن جنيد در شمارى از كتاب ها آمده اما احتمال مى دهيم كه اين نسبت صحيح نباشد؛ زيراوقتى استعمال كلمه «قياس» را مورد بررسى قرار مى دهيم در مى يابيم شايد مقصود از اين كلمه موافقت با روح كتاب وسنت باشد. به اين بيان: بسيارى از اصوليان متاخر رواياتى را كه به عرضه كردن روايت بر كتاب و سنت فرمان داده،
نظير روايت «ما وافق كتاب الله فخذوه و ما خالف فذروه» را به موافقت و مخالفت با نص كتاب و سنت تفسير كرده اند؛ به اين معنا كه مى بايست خبر بر يك آيه قرآن مشخص عرضه گردد، و اگر ميان آنها تباين يا عموم من وجه باشد خبركنار گذارده مى شود و اگر نسبت تساوى يا عموم مطلق باشد به خبر عمل مى شود. اما ما در مى يابيم كه مقصود ازموافقت، موافقت روحى است. يعنى هماهنگى مضمون حديث با اصول اسلامى عامى كه برگرفته از كتاب و سنت است پس اگر به عنوان مثال ظاهر خبرى جبر باشد مردود است؛ زيرا با قاعده امر بين الامرين كه برگرفته از كتاب وسنت است، مخالفت دارد بى آن كه نياز باشد آن را با يك آيه مشخص ارزيابى كنيم. اين مفهوم همان است كه حديث پژوهان معاصر از آن به نقد داخلى خبر تعبير مى كنند، يعنى مقارنه مضمون خبر با اصول عام و مقاصد شريعت، كه ازآن در نصوص به قياس تعبير شده است، نظير «فقه على كتاب الله».
بنابر اين، احتمال دارد مقصود از عمل ابن جنيد به قياس اين باشد كه او جزء طرفداران تندرو در پذيرش حديث است كه به نظريه نقد داخلى حديث و موافقت روحى باكتاب و سنت اعتقاد دارد، در برابر مكتب محدثان كه معتقد به قطعى بودن صدور بيشتر روايات هستند بدون آن كه آنها را با مبانى اسلامى تطبيق كنند.((371))

نقد توجيه دوم:
أولا، ما منكر اشتراك لفظ ى واژه قياس ميان معناى اصطلاحى آن و معناى مورد نظر در روايت «فقه على كتاب الله» كه به معناى عرضه است، نيستيم، اما در نگريستن در گفتار كسانى كه به ابن جنيد عمل به قياس را نسبت داده اند، همچون شيخ مفيد، شيخ طوسى و نجاشى به جهت صراحت اين گفتارها، به طور يقين به دست مى دهد كه معناى دوم در گفتار آنان اراده نشده است. اگر چنين بود ديگر ابن جنيد سزاوار نكوهش و مخالفت با انديشه ها وكتاب هايش نبوده؛ زيرا مراجعه به قرآن و عرضه حديث و قياس آن به قرآن به هر معنايى كه تفسير كنيم، چيزى نيست كه شايسته درنگ يا اشكال باشد.
ثانيا، بعيد است كه انديشه نقد داخلى حديث نزد قدما شكل گرفته باشد. شاهدى بر آن در كتاب ها و استنباط هاى آنان وجود ندارد. اين انديشه همزمان با دگرگونى و گسترش دو دانش حديث و اصول پديد آمده است.

توجيه سوم: ابن جنيد به قياس عمل نمى كرد و امكان دارد انتساب ابن جنيد به عمل به قياس براى اين باشد كه او دركتاب بزرگ فقهى خود به شيوه اماميه و شيوه مخالفان استدلال مى كرده است. گفتار شيخ در عده - هر چند به نام اوتصريح ندارد - به اين مطلب اشاره دارد. آن جا كه شيخ مى كوشد نشان دهد فقهاى اماميه به اخبار آحاد عمل مى كردند و از آن به دست مى آيد كه چون عمل به قياس نزد مذهب اماميه ممنوع بوده است، هرگز به آن عمل نمى كرده اند و اگر كسى از عالمان شيعى در برخى از مسائل از باب احتجاج بر خصم و مخالفان به قياس عمل مى كردهر چند اعتقادش به قياس معلوم نمى شد، گفتارش را مردود دانسته و به انكار راى و تبرى جستن از او برمى خاستند.((372))

آن گاه اين توجيه كننده براى اثبات نا صواب بودن اين نسبت به ابن جنيد به اين امر استشهاد كرده كه از جمله كتاب هاى او كتاب كشف التمويه والالتباس على اغمار الشيعه فى امرالقياس است. شيخ ابو على حائرى((373)) وخوانسارى((374)) اين توجيه را ارائه كرده اند و سيد بحرالعلوم طباطبايى آن را محتمل دانسته اما از آن عدول كرده و بنابه گفته علامه مامقانى وى آن را ضعيف شمرده است.((375))

اين توجيه نسبت به دو توجيه پيشين به واقعيت نزديك تر است؛ زيرا به توجيه منطقى و منشا حل مشكل متكى است. اين توجيه را مى توان به صورت طبيعى در كتاب تهذيب الشيعة الى احكام الشريعه كه در آن ديدگاه هاى مخالف در هر مساله را طرح كرده، انعكاس يافته است؛ زيرا ابن جنيد كوشيده در هر مساله اى به مقتضاى شيوه مخالفان كه به امثال قياس - كه از نظر ما مردود است - استدلال مى كنند، كمك گيرد و اين كار باعث اشتباه برخى از علما شده و گمان كرده اند كه ابن جنيد خود به قياس عمل مى كرده است.

نقد توجيه سوم:
اولا، در برابر تصريح بسيارى از بزرگان اصحاب ((376)) نوعى اجتهاد به شمار مى رود. شيخ مفيد مى گويد:
كتاب هاى ابن جنيد لبريز از احكامى است كه در آنها به ظن عمل كرده و طبق مذهب مخالفان، از قياس مردود بهره جسته است.((377))

ثانيا، اشتباه براى يك تن يا دو تن يا گروهى كه به يك منبع استناد مى كنند پيش مى آيد، اما بعيد است گروهى همچون اساتيد نجاشى و شيخ مفيد، دچار توهم شوند؛ به ويژه آن كه كتاب هاى ابن جنيد به فراوانى در دسترس آنان بوده وفرصت كافى براى نگريستن در آنها وجود داشته است.

توجيه چهارم: مبناى اين توجيه اين احتمال است كه از نظر ابن جنيد در مقام فتوا استناد به دليلى به نام «وحدت مناط يا وحدت ملاك و الغاى خصوصيت» صحيح است و اين دليل خود در حقيقت نوعى از قياس اولويت و منصوص العله است كه تمام آنها از نگاه اصولى پذيرفته شده اند.

مؤيد اين توجيه ديدگاه ابن جنيد در باب شفعه است؛ زيرا او به عكس مشهور معتقد به اثبات شفعه براى شريك است، چه مال از راه بيع به او منتقل شده باشد يا از طريق ساير معاوضات؛ همچون صلح، اجاره و هبه، در حالى كه طبق مشهور شفعه تنها با بيع ثابت مى گردد.

ابن جنيد براى مدعاى خود چنين استدلال كرده است:
حكمتى كه شفعه را در صورت بيع اثبات كرده در ساير معاوضات نيز وجود دارد. بنابراين - از نگاه شرع - هيچ عقدى در اين زمينه داراى خصوصيت ويژه اى نيست، از اين رو يا بايد حكم شفعه در تمام معاوضات جارى باشد يا در هيچ يك جارى نشود و اثبات شفعه در برخى از معاوضات و عدم جريان آن در برخى ديگر ترجيح بى مرجح است.((378))

اين توجيه نيز قابل مناقشه است؛ زيرا تنها در صورتى كه وحدت مناط قطع آور باشد قابل استناد است اما اگر تنهامفيد ظن باشد به همان قياس مردود باز مى گردد، و اين نوع از وحدت مناط قطعى چنان كه بزرگان تصريح كرده اندبسيار اندك است؛ زيرا به دست آوردن مناط قطعى از بيرون دليل، بس دشوار است.((379))

بر اين اساس نسبت ابن جنيد به قياس و متروك دانستن كتب و اعراض مشهور قدما از او فاقد هر گونه توجيه است؛زيرا چنين كاربرد اندك وحدت مناط - كه برخى آن را قياس مى شناسند - چنين بريدن انزجار و بى مهرى نسبت به فقه ابن جنيد و بى اعتبار شمردن كتاب هاى او را در پى نخواهد داشت، به علاوه عبارت شيخ مفيد آشكارا دلالت دارد كه كتاب هاى او لبريز از عمل به ظن و قياس است.

افزون بر آن مجموعه اى از فتاواى قياسى ابن جنيد كه برخى از آنها را نقل خواهيم كرد به مساله وحدت مناط و الغاى خصوصيت متكى نيست و در ظاهر به قياس استناد شده است.

به هر حال اين توجيه در جمع ميان گفتار بزرگان توجيه خوبى است؛ زيرا بيشتر به نظر مى رسد كه گفتار شيخ در عده به موضع گيرى اصحاب درباره ابن جنيد ناظر است، البته اگر از صراحت گفتار امثال شيخ مفيد و ساير شواهدى كه عمل به قياس را به او نسبت داده اند، دست برداريم.

بررسى اين مساله از زاويه گفتار بزرگان در اشكال و دفاع از ابن جنيد چنين نتايجى را به دست مى دهد اما اگر اين مساله را از زاويه فقه و آراى فقهى ابن جنيد بررسى كنيم به توجيهات ضد و نقيضى بر مى خوريم كه برخى دلالت دارد كه اوبه قياس عمل نمى كرده و به آن اعتقاد نداشته است و برخى نيز عكس آن را اثبات مى كند. نمونه نخست گفتار وى درباب قضا است:
مانعى ندارد قاضى در مواردى كه احكام بر او مشتبه شده با ديگران مشورت كند و اگر آنان نص يا اجماع يا سنتى رابرايش بازگو كنند كه بر او مخفى مانده بود به آن عمل مى كند.((380))زيرا او قياس را از جمله ادله بر شمرده است، درحالى كه عامه در اين مساله طبق نقل شيخ الطايفه در كتاب مبسوط قياس را نيز بر مى شمارند.((381))

 نمونه دوم، مجموعه اى از فتاواى ابن جنيد است كه نشان گر استفاده از قياس است، ما عين عبارت ايشان را از گفتارعلامه حلى به همراه تعليقه هاى علامه بر آنها ذكر مى كنيم :
طبق نظر مشهور (در تيمم) پس از تكان دادن دست ها با كف دو دست روى چهره را تا بالاى ابرو مسح مى كند و ابن جنيد مى گويد: «هر گاه خاك به دست هايش برخورد كند با دست راستش بر روى چهره بكشد.» دليل ما روايات پيشين است كه بر مسح با كف دو دست دلالت دارند. استدلال ابن جنيد آن است كه همچنان كه در وضو شستن با دست راست انجام مى گيرد در تيمم نيز با دست راست انجام مى شود. در پاسخ بايد گفت: هر گاه نصى در مورد علت نرسيده باشد، استدلال به قياس جايز نيست. ساير علماى ما معتقدند كه عمل به قياس مطلقا (حتى در منصوص العله) ممنوع است.((382))

2. مشهور اماميه به طهارت مذى قائلند. شيخ مفيد، شيخ طوسى و سيد مرتضى و ابن بابويه و جمهور علماى ما بر اين باورند. ابن جنيد مى گويد: «هر گاه مذى ناقض طهارت انسان باشد مى بايست لباس و بدن به خاطر آن شسته شود و اگرهمه لباس و بدن شسته شود احوط است.» مذى ناقض از نگاه او مذيى است كه پس از شهوت خارج شود نه آن كه به صورت طبيعى خارج گردد.
ديدگاه صحيح راى مشهور است. دليل ما، اجماع اماميه بر طهارت مذى است و مخالفت ابن جنيد اهميت ندارد؛زيرا شيخ پس از ياد كرد او در كتاب فهرست رجال و پس از ستايش از او گفته است: جز آن كه اصحاب مابه مخالفت هاى او اعتنايى ندارند((383))؛ زيرا او قائل به قياس است، استدلال ابن جنيد به روايت حسين بن ابى العلاءاست... و به اين دليل كه مذى از يكى از دو راه مخرج خارج مى شود، پس بسان بول نجس است. پاسخ ما اين است كه ميان اصل و فرع فرق فاحش است و الا بول و مذى يكى بودند؛ از اين رو قياس [مذى به بول] مردود است، به علاوه قياس از نظر ما باطل است.((384))

3. طبق ديدگاه مشهور شفعه تنها در جايى ثابت است كه مال از طريق بيع منتقل شده باشد، اما اگر از رهگذر ساير معاوضات همچون صلح، اجاره، هبه معوضه و... منتقل شده باشد، شفعه جارى نيست....
ابن جنيد معتقد است: هرگاه مال شريك با هبه معوضه يا هبه غير معوضه از ملكيت او خارج شود، شفيع حق شفعه دارد... استدلال ابن جنيداين است: حكمتى كه شفعه را در صورت بيع جارى ساخت همان حكمت در ساير معاوضات نيز جارى است و اين تنها شرع است كه مى تواند براى نوعى از عقود خصوصيتى مشخص سازد، پس يا بايد حكم شفعه در تمام معاوضات جارى گردد يا آن كه مى بايست در هيچ يك جارى نباشد و اثبات شفعه در برخى از معاوضات و انكار آن در بخشى ديگر ترجيح بى مرجح است... پاسخ ما بطلان قياس است...((385))

4. هر گاه شخص بر فرزندانش بدون برترى دادن برخى از آنها، چيزى را وقف كند، از نظر بيشتر فقها، دختران و پسران در آن وقف برابر خواهند بود. اما ابن جنيد مى گويد: «پسر دو برابر دختر سهم خواهد داشت.» هم چنين اگر شخصى بگويد: اين وقف مال ورثه من است. دليل ما اين است كه مقتضاى اصل اولى برابرى است و عدول از اين اصل تنها درصورتى جايز است كه دليلى در بين باشد، نظير آن كه براى خصوص پسران اقرار يا وصيت كرده باشد. استدلال ابن جنيد حمل وقف بر ميراث است. پاسخ ما اين است كه حتى اگر وجه جامعى در بين باشد قياس از نظر ما باطل است تاچه برسد به آن كه جامعى در بين نباشد و به عكس آن، ميان دو مورد فارقى در بين باشد؟!((386))

5. از نظر مشهور، دين اجل دار با ورشكسته شدن مفلس حال نمى شود، اما ابن جنيد معتقد است دين حال مى شود.هم چنين از نظر ما طلب اجل دار شخص با مفلس شدن حال نمى شود، اما ابن جنيد در اين مورد نيز قائل به حال شدن طلب است. دليل ما آن است كه طبق اصل، هر چيزى بر حالت پيشين خود باقى مى ماند. استدلال ابن جنيد چنين است: اين دين نظير بدهكارى و طلبكارى ميت است. پاسخ ما اين است كه در مورد نخست (بدهكارى) فرق است ميان ميت و مفلس، در مورد ميت اگر ورثه از تصرف ممنوع شوند، متضرر خواهند شد و اگر از تصرف ممنوع نشوند،شخص طلبكار ضرر خواهد ديد، بر خلاف مفلس و در مورد دوم (طلبكار)، حال شدن طلب را در مورد ميت نيز جايز نمى دانيم((387)).

در خور توجه است كه مواردى را كه از مجموع فقه ابن جنيد بر شمرديم افزون بر آن كه در برخى از آنها امكان مناقشه است، در واقع در مقايسه با فقه اهل قياس بسيار اندك است و اين احتمال را تقويت مى كند كه ابن جنيد برداشت وتصور ديگرى از قياس غير از مشهور و مصطلح آن داشته است.

نقش ابن جنيد در دگرگونى حركت اجتهاد

هيچ پژوهشگر تاريخ فقه و مراحل دگرگونى آن نمى تواند نقش حساس و تاثيرگذار ابن جنيد را در پايه ريزى شيوه اى نوين در مباحث فقهى مورد غفلت قرار دهد؛ زيرا او پس از ابن ابى عقيل عمانى دومين شخصيت علمى است كه ازشيوه مورد عمل فقهاى شيعه در طول سه سده متوالى پا را فراتر گذاشت. ابن جنيد در لا به لاى نگاشته هاى گسترده اش كوشيده است به شكل و محتواى فقه جانى تازه ببخشد. محورهاى اساسى اين تاثيرگذارى را مى توان درپنج محور ذيل مورد بررسى قرار داد:

الف) بنيان گذارى فقه تفريعى
پيش از ابن جنيد اسكافى مكتب فقهى بغداد با فقه تفريعى و فرع سازى در فقه و رها ساختن فقه منصوص آشنا نبود.ابن جنيد با اين كار خود خواست فقه را از بند نص و انحصار آن در مجموعه اى از مسائل فقهى كه در نص روايات آمده، خارج سازد تا فقيه بتواند بر فرع سازى از نصوص و فرض مسائل و افزودن آنها توانا گردد.

شهيد صدر در بررسى طبيعت اين مرحله و تبيين گام هاى نخستين طرح فقه تفريعى چنين مى گويد:
لازم است از متون فقهى پيشين كه شيخ طوسى نگاشته اين نكته را در يابيم كه انتقال انديشه فقهى از دوره اى كه تنها برمسائل اصلى بسنده مى شد و تنها بر نصوص روايات تكيه مى شد به دوره تفريع و تطبيق قواعد بر فروع، ناگهان به دست شيخ و بدون زمينه سازى پيشين انجام نگرفته است، بلكه در واقع دگرگونى اى كه شيخ در انديشه فقهى ايجاد كرد، پيش از او توسط دو استادش سيد مرتضى و شيخ مفيد و پيش از آنها توسط ابن ابى عقيل و ابن جنيد - چنان كه قبلا اشاره كرديم - زمينه سازى شده بود. اين بذرهاى اوليه از نظر علمى اهميت فراوان داشته است. حتى از ابو جعفرابن معد موسوى - از عالمان پس از شيخ طوسى - نقل شده كه به كتاب فقهى ابن جنيد به نام التهذيب بر خورده وكتابى از فقهاى شيعه بهتر و رساتر و خوش عبارت تر و داراى مفاهيمى گوياتر از آن نديده است. او در اين كتاب تمام فروع و اصول ديدگاه هاى مخالف در هر مساله را ذكر كرده و بر اساس شيوه اماميه و شيوه مخالفان استدلال آورده است. اين گواهى دلالت مى كند كه بذرهاى افشانده شده پيش از شيخ طوسى كه توسط وى به گل نشسته تا چه اندازه ارزش داشته است.((388))

شهيد صدر افزوده است:
كتاب مبسوط شيخ طوسى چيزى جز عينيت دادن به گستره و تكامل انديشه فقهى اى نيست كه پيش از او گسترش،رشد و تفريع سازى آن به دست ابن جنيد انجام يافته است.((389))

ابن جنيد در اين نو انديشى فقهى خود بر دو عامل تكيه دارد:
 1. توسعه در ادله حكم شرعى و ابزار اجتهاد كه دليل عقلى، اجماع و اصول عمليه را - چنان كه تبيين خواهيم كرد - در بر مى گيرد.
2. مسلك ابن جنيد در حجيت خبر واحد.

بى ترديد اين دو عامل، قدرت فقيه بر استنباط و غنا بخشى به فقه را دو چندان مى سازد. از اين رو ميراث فقهى ابن جنيد از اين جهت متمايز از ديگران است. ما بررسى كتاب تهذيب الشيعة احكام الشريعه گفتيم كه آن بيست جلد است كه او خود، آن را در كتاب المختصرالاحمدى تلخيص كرده و ابواب آن بيش از يك صد و چهل باب بوده است... وبدون شك حاصل تلاش فقهاى مكتب حديث وحتى بزرگان فقه تفريعى پيش از او به اين پايه نبوده است.

بارى، كتاب هاى مختصر فقيهان نقل گرا - همچون رساله على بن بابويه، مقنع، هدايه، كتاب هاى ابن قولويه در فقه وكتاب هاى ساير بزرگان - چنين بسط و گستره اى در ارائه مفاهيم فقهى را شاهد نبوده است. در بررسى ويژگى هاى فقه ابن جنيد مصاديق تفريعات فقهى را با تفصيل بيشترى ارائه خواهيم كرد.

ب) وارد كردن عنصر استدلال در فقه
به اين معنا كه فقهى كه ابن جنيد بيان نهاده فقه تفريعى استدلالى است نه صرف فقه فتوايى. او در اين جهت در كتاب المستمسك بحبل آل الرسول (ص) همگام با فقه عمانى عمل كرده است.

به هر حال آغاز چنين شيوه اى در طرح مباحث و آثار فقهى در شيعه به دست اين دو فقيه پيشين (يعنى ابن ابى عقيل وابن جنيد) انجام گرفته و آنان پرچمدار ميدان هستند، شيخ الطايفه، طوسى پس از آنان قرار دارد. شيخ آن تلاش هاى مبارك را در كتاب بزرگ مبسوط به كمال رساند. شيخ توانست با فقه ساير مذاهب اسلامى - كه برخى از آنان فقه شيعه را ناچيز و فروع و مسائل آن را اندك مى دانستند - به هماوردى بر خيزد.((390))

هر چند سيماى كلى كتاب مبسوط صرفا تفريع و ذكر مسائل و فاقد استدلال است، زيرا هدف شيخ تنها ذكر مسائل بوده است، البته در آن جا كه فرع فقهى ناشناخته يا مشكل باشد - چنان كه در مقدمه كتاب يادآور شده -((391)) به دليل آن اشاره مى كند.

ج) توسعه در ابزار استنباط
مكتب فقه روايى تنها به نص روايات به عنوان مرجع اجتهاد خود تكيه داشت. در حالى كه مكتب فقه اجتهادى پا را ازمتن روايات فراتر گذاشته و دليل عقلى، اجماع و اصول عمليه را نيز به عنوان منابع اجتهاد به كار بستند. اين نو گسترى در منابع اجتهاد اثر مثبت بزرگى در دگرگونى و تكامل بخشى به حركت اجتهاد بخشيد و مى توانيم بگوييم كه درانديشه اجتهاد شيعه يك چرخش كاملى پديد آورد به گونه اى كه براى آن، ابواب بلكه مرحله اى نو را گشود.

د) عدم پايبندى به نص
در مى يابيم كه فقيه اين مرحله نوين رويكردهاى خاص و ويژه اى را براى محتواى فقهى - بيان نهاده كه از پايبندى به متن و سند نص روايات فاصله دارد، از اين رو نگارش متن فقهى با ابتكار فقيه انجام گرفته است. اين نتيجه طبيعى است كه بنيان گذارى فقه تفريعى به همراه داشته است؛ زيرا فروعى فقهى وجود داشت كه در مورد آنها نص روايت واردنشده است و فقيه با استمداد از دليل عام يا اطلاق يا اصل عقلى يا اصل شرعى يا اجماع به اجتهاد مى پردازد.

بدين جهت نوين شدن زبان فقه و ابزار بيان فقهى از دستاوردهاى مرحله جديد فقه تفريعى است كه بر اساس آن دربيان فتوا تقيدى به الفاظ نص يا سند روايات وجود ندارد؛ زيرا نياز به چنين كارى را ضرورى نمى سازد، البته معناى اين گفتار آن نيست كه فقهاى اين مرحله از روايات بهره نمى گيرند و آنها را اساسا رها كرده اند، بلكه تاليف با اين شيوه تا دوران شيخ طوسى، ادامه داشته است؛ چه وى كتاب نهايه را در زمينه فقه و فتوا كه تنها حاوى متون روايات با حذف سند بود، نگاشت.

ه) بنيان گذارى فقه مقارن
گزاف نيست اگر ابن جنيد را در ميان فقهاى شيعه بلكه فقهاى اسلام نخستين فقيهى بدانيم كه نگاشته اى به نام «علم الخلاف» يا فقه مقارن را فراهم آورده است. او تهذيب را نگاشت و ديدگاه هاى عامه را در كنار ديدگاه هاى فقهى شيعه و با ذكر استدلال هر دو گروه آورده است؛ چنان كه در عبارت سيد محمدبن معد موسوى در اين باره آمده است:
او فروع و اصول را به طور كامل آورده است و ديدگاه هاى مخالف در هر مساله را آورده و طبق طريق اماميه و طريق مخالفانشان استدلال كرده است.((392))

كتاب تبصرة العارف و نقد الزائف را نگاشت و در آن استدلال شيعه و رد ديدگاه هاى مخالفان و پاسخ از اشكال هاى آنان در احكام را آورده است. البته پديده مناظره و مقارنه ميان ديدگاه ها در شهرى مثل بغداد كه بستر مذاهب و مكاتب مختلف و نگرش هاى فقهى و كلامى و فلسفى بوده، امرى طبيعى به نظر مى رسيد و طبيعى بود كه علماى شيعه ضرورت مقارنه فقهى را دريابند تا در سايه آن تصويرى روشن و شفاف از مذهب اهل بيت(ع) ارائه دهند و با مقارنه آن با آراى ساير مذاهب فقهى ضمن شناساندن اين مذهب، اصالت و برترى آن را بر ساير مذاهب نشان دهند. ابن جنيدپيشگام و بنيان گذار چنين نگرشى بوده است.

جايگاه فقه ابن جنيد

گستردگى و فراگيرى فنون و دانش هاى مختلف نشانه بارز ميراث علمى ابن جنيد است. ميراث فقهى او نيز از اين جهت از گستردگى و بهره زيادى برخوردار است؛ به گونه اى كه نگاشته هاى فقهى او كه گاه يك دوره كامل فقه را و گاه يك موضوع خاص را در بر مى گيرد، به نوزده كتاب مى رسد. كتاب هاى استدلالى تهذيب الشيعه و المختصر الاحمدى در صدر كتاب هاى او قرار دارند. كتاب بيست جلدى نخست در حقيقت در ميان فقه قدما تنها مجموعه فقهى گسترده كه در نوع خود منحصر است به شمار مى رود، هر چند مسلك او - به جهت عمل به قياس - از سوى طبقه فقهاى معاصر او با اقبال رو به رو نشد بلكه از سوى بسيارى از آنان با اعراض دامنه دارى مواجه شد و آنان به همين جهت كتاب هايش را رها كردند.

بارى سيد مرتضى در مواردى از كتاب انتصار به ديدگاه هاى او و در برخى موارد به مخالفت او با اجماع اشاره كرده واين مخالفت را مخل اجماع ندانسته است؛ زيرا اين اجماع قبل و پس از ابن جنيد وجود دارد.((393)) همچنين درمواردى از كتاب انتصار و رسائلش، شيوه و اعتقاد ابن جنيد به راى را به نقد كشيده است.((394))

شيخ مفيد در كتاب هاى موجودش از ابن جنيد جز در كتاب المسائل السرويه و الصاغانيه - كه از شيوه او انتقاد كرده - ياد نكرده است. شيخ از او چيزى نقل نكرده به استثناى رساله تحريم الفقاع كه در آن برخى از ديدگاه هاى ابن جنيد دركتاب الارتياع فى تحريم الفقاع را آورده است.((395))

نخستين كسى كه فقه ابن جنيد را ستوده و آراى او را با تمام احترام و تعظيم نقل كرد، ابن ادريس حلى(م 598 ق) درسراير است((396)) آن گاه محقق در معتبر و شاگردش آبى و علامه و فرزندش فخرالمحققين و ابن فهد حلى و سيدبن طاووس در اقبال به دنبال ابن ادريس او را ستوده اند. بدين ترتيب مكتب حله به عنوان نخستين پايگاه علمى شيعه بافقه ابن جنيد همگام شد و با ديد تاثيرگذار و احترام آميز به آراى فقهى او نگريست.

از اين دوران ديدگاه هاى منفى نسبت به ابن جنيد رو به افول گذاشت و چنان فقه و عمق و دقت او مورد اهتمام و توجه قرار گرفت كه از او به عنوان يكى از بزرگان و نام آوران فقهاى شيعه - چنان كه در عبارت ابن جنيد آمده ((397)) - ياد شد. محقق حلى او را جزء بزرگانى معرفى مى كند كه به شناخت اخبار و صحت روايات و دقت عقلانى شناخته شده اند و او را جزء صاحبان كتب فتوايى مى داند كه از آنها مطالب فقهى نقل مى شود.((398)) علامه او را به عنوان شيخ اماميه و چهره شناخته شده در ميان اصحاب ثقه و جليل القدر توصيف مى كند ((399)) و در توصيف و ستايش كتاب المختصرالاحمدى مى نويسد:
كتابى نيكو است كه بر فضيلت و كمال و دستيابى مؤلف به عالى ترين مراتب فقه و برخوردارى از ذوق نيكو دلالت دارد.((400))

ستايش علامه براى نشان دادن عظمت شخصيت او كافى است. در گفتار محمدبن معد نيز چنين توصيفى آمده بود،آن جا كه در توصيف كتاب تهذيب مى گويد:
يك جلد از اين كتاب به دستم رسيد كه از آغازش اوراقى افتاده بود. من در آن به جستجو پرداختم و محتواى آن رابررسى كردم. دريافتم كه در ميان كتاب هاى فقهاى شيعه كتابى نيكوتر، رساتر، داراى عباراتى روان تر و معنايى دقيق تراز آن نيست. او تمام اصول و فروع را آورده بود.((401))

شهيد اول و دوم به ويژه شهيد اول همگام با اين فقها، ابن جنيد را ستوده است. شهيد اول در ذكرى از او فراوان نقل مى كند و گويا كتاب المختصر الاحمدى به دستش رسيده بود. او ابن جنيد را توثيق كرده و از بزرگان علما بر شمرده است.((402)) شهيد ثانى درباره اش گويد:
او در ميان متقدمان از نظر تحقيق و دقت، كم نظير است و هر كس گفتارش را در نگرد به اين امر وقوف مى يابد.((403))

بهترين گفتار جامعى كه برخورد متاخران با فقه ابن جنيد را به تصوير كشيده، سخن سيد بحرالعلوم است:
از جمله كسانى كه گفتار ابن جنيد را نقل كرده و اجماع و مخالفت قدما را آورده، سيد مرتضى است. او فراوان از ابن جنيد نقل مى كند و براى مخالفت او در برخى از مسائل عذر مى آورد اما فقهاى متاخر همچون شهيدين، سيورى، ابن فهد، صيمرى، محقق كركى و ديگران بر اعتبار سخن ابن جنيد و استناد به آن در موارد خلاف و اجماع اتفاق نظر دارندحتى شهيد ثانى در مسالك در مساله محروميت زوجه به سيد مرتضى اشكال مى گيرد كه سازگارتر به مذهب او عدم محروميت زوجه به طور مطلق است چنان كه ابن جنيد گفته است:
من در ميان متاخران كسى را نيافتم كه در اعتنا به آراى فقهى ابن جنيد درنگ داشته باشد به استثناى صاحب كشف الرموز - شاگرد محقق - كه مى گويد: جز در موارد نادر از ابن جنيد نام نبردم به جهت سخن پيشين شيخ كه گفته بود: به علت اعتقاد او به قياس كتاب هايش متروك است.((404))

كتاب هاى فقهايى كه پس از فقهاى پيش گفته قرار دارند، همچون مدارك، جواهر، حدائق، رياض و ده ها منبع فقهى ديگر، لبريز از فتاواى ابن جنيد است.

خلاصه، شيوه فقهى ابن جنيد به دست مدرسه حله و به صورت خاص به دست ابن ادريس حلى به تاليفات فقها ومراكز علمى راه يافت. البته علامه حلى در كتاب مختلف، كه آن را به منظور مقايسه آراى بزرگان فقهاى اماميه و بيان دلايل آنها نگاشته، مطالب زيادى از ابن جنيد نقل مى كند، به گونه اى كه مجموع منقولات فقهى و ملاحظات ابن جنيدحدود 1600 مساله است، در حالى كه از شيخ مفيد بيش از 900 مساله و از عمانى 600 مساله نقل نكرده است، بلكه گاه در برخى از مسائل تنها از او بدون ذكر آراى ديگران مطلب نقل مى كند، مانند آغاز مسائل حجر. افزون بر آن كه گاه علامه ديدگاه ابن جنيد را درباره اى از مسائل در برابر نظر شيخ طوسى و چه بسا مشهور ترجيح مى دهد.((405))

اشاره به اين نكته مناسب است كه گرد آورى و تبويب فقه ابن جنيد از لابه لاى دو كتابى كه فراهم آمده منعكس شده است.((406))

بى ترديد اين گام ها در مسير زنده نگاه داشتن تراث فقهى شيعه، شايسته ستايش و تقدير است هر چند اين دو كتاب ديدگاه هاى ابن جنيد را تنها از رهگذر مختلف الشيعه نقل كرده اند و از كتاب هاى شهيد، محقق، ابن ادريس، صاحب معالم و ديگران كه كتاب ابن جنيد به دست آنها رسيده نقل شده است. اگر كسى مجموعه اين نقل قول ها را گردآورد،مى تواند براى تكميل اين كار و جبران كاستى ها توفيق يابد.

نگاهى به فقه ابن جنيد

براى يك پژوهشگر دشوار است كه با گستردگى و تفصيل از ويژگى هاى فقه ابن جنيد سخن به ميان آورد؛ زيرا هيچ يك از كتاب هاى او به طور كامل وجود ندارد، ما پيش از اين گوشه هايى از ويژگى هاى فقه او را بر شمرديم و اينك مى خواهيم به مجموعه اى از تطبيق ها و نكات پراكنده از فقه ابن جنيد را كه مى تواند بخشى از ويژگى هاى آن و نقاط قوت و ضعف آن را به تصوير كشد، اشاره كنيم.

ادعا ندارم كه با اين كار توانستم نماى كاملى از فقه ابن جنيد را ارائه دهم. آنچه ذكر مى شود مجموعه اى از ملاحظات ونكاتى است كه از لا به لاى بررسى آرا و فتاواى ابن جنيد قابل ارائه است.

1. قدرت بر تفريع: از ويژگى هايى كه فقه ابن جنيد آكنده از آن است، قابليت تفريع سازى و بررسى مساله به صورت هاو حالت هاى مختلف آن است. مى توان ادعا كرد كه او با اين نگاشته ها بر نگاشته هاى معاصران خود، همچون رساله،هدايه، مقنع، مقنعه، نهايه و چه بسا در برخى از موارد بر مبسوط شيخ نيز پيشى گرفته است. ما اين عبارت از ابن جنيدرا در بحث جهاد در كنار گفتار شيخ در مبسوط طبق نقل علامه از آنان در كتاب مختلف نقل مى كنيم. علامه مى نويسد:
شيخ مى گويد: اگر براى راهنما كنيزى از ساكنان قلعه (به عنوان پاداش) در نظر بگيرد و آن قلعه با اين شرط كه ساكنان قلعه از آن صاحب قلعه باشد به صورت مصالحه فتح شود و آن كنيز جزء ساكنان قلعه باشد به راهنما گفته مى شود: آيابه قيمت كنيز راضى هستى؟ اگر راضى شد مشكلى نيست و اگر نپذيرفت به صاحب قلعه گفته مى شود: آيا حاضرى كنيز را در برابر قيمت بدهى؟ اگر راضى شد كه مشكلى نيست و اگر نپذيرفت به صاحب قلعه گفته مى شود: به قلعه خود به همراه مردم باز گرد و صلح باطل مى شود؛ زيرا دو امر متضاد با هم جمع شده و جمع ميان آنها نيز ممكن نيست و به جهت تقدم حق راهنما، تقديم حق او واجب است.

ابن جنيد مى گويد: اگر مرد كافر عجمى((407)) مسلمانان را به سوى قلعه اى راهنمايى كند و مالكيت كنيز خاصى را برآنها شرط كند، اما هنگامى كه به قلعه برسند با صاحب قلعه اين چنين مصالحه كنند كه قلعه بر آنها گشوده شود در برابرمسلمانان صاحب قلعه با ساكنانش را رها كنند و طبق اين شرط نيز عمل شود، از طرفى همسر صاحب قلعه همان كنيزى باشد كه آن مرد راهنما شرط كرده بود،دراين صورت اگر مسلمانان با صاحب قلعه پيش از قدرت بر آنها و برساكنان ان،مصالحه كنند، صلح نافذ است و واجب نيست كنيز را به راهنما تسليم كنند و شرط صاحب قلعه فسخ مى شود.به نظرم مى بايست قيمت آن كنيز را از سهم غنايم به راهنما بدهند.اگر پس از چيره شدن بر قلعه و بر ساكنان آن مصالحه كنند، اگر از وضعيت آن كنيز آگاه باشد نبايد دادن آن را شرط كنند،و اگر از روى جهل شرط كنند يا آگاه نباشند از نظر من دادن قيمت كنيز به راهنما واجب است و اگر راهنما جز خود كنيز را نپذيرفت به صاحب قلعه گفته مى شود :اگر دوست دارى كه آن كنيز را تحويل دهى وقيمت آن را دريافت كنى - زيرا شرط ما براى ديگرى لازم شده وما از روى جهل به چيزى با شما شرط كرديم كه مال ديگرى است - ما چنين كنيم.و اگر كنيز را تحويل نمى دهى صلح رامى شكنيم و با تو خواهيم جنگيد تا زمانى كه آن زن را به آن راهنمايى كه با شما شرط كرده ايم، تسليم كنى. از نظر من اقرب اعتبار مصلحت است و اگرمصلحت مسلمانان در بقاى صلح باشد قيمت ان كنيز را به راهنما مى دهندچنان كه ابن جنيد گفته است و فسخ صلح واجب نيست، همان گونه كه اگر اسلام مى آورد و اگر به هم زدن صلح به زيان مسلمانان باشد به رغم دشوارى، فسخ صلح جايز است.((408))

عبارتى ديگر را نيز علامه ذكر كرده و در آن ميان راى مشهور و راى ابن جنيد تطبيق شده است.علامه مى گويد:
طبق ديدگاه مشهور فروش خانه ور شكسته اى كه در آن ساكن است و خادمى كه به او خدمت مى كند و لباسى كه مايه تجمل اوست جايز نيست. ابن جنيد مى گويد: اگر طلبكار بداند كه بدهكار در دشوارى بسر مى برد مستحب است او را درمخمصه نگذارد تا نياز به فروش خانه يا خادمى كه نيازمند آنها است يا لباسى كه به آن خود را مى آرايد، پيدا كند و به اوآن قدر مهلت دهد تا خبر بدهكارى او اگر مصداق مصرف زكات است به متولى صدقات برسد و اگر مصداق مصرف خمس است خبرش به متولى خمس برسد. اگر چنين نكند و دين او نزد حاكم ثابت شود و حاكم فروش آنها را مطالبه كند مانعى ندارد كه آن ملك را به عنوان رهن در دست طلبكارش واگذارد و اگر طلبكار جز به دريافت كامل حق خودرضا ندهد، حاكم بدهكار را به فروش اموال و دادن حقوق طلبكاران وا مى دارد و اگر نپذيرد حاكم او را زندانى مى كند تابه آن تن دهد و اگر زير بار نرفت، حاكم از طرف او اموالش را مى فروشد.((409))

2. استدلال: استدلال مهم ترين عنصر در چرخه استنباط است و افزون بر آن از قدرت فقيه و احاطه او پرده بر مى دارد.ما در فقه ابن جنيد در مقايسه با فقه ساير فقهاى متقدم، نمونه هاى منحصر به فردى مى بينيم. او مى كوشد براى دفاع ازديدگاه خود، تا آن جا كه ممكن است بيشترين دليل را ارائه كند، در اين جا به يك نمونه اشاره مى كنيم:

او در بحث زكات معتقد است كه حال مسكين بدتر از فقير است به عكس مشهور كه معتقدند مفهوم «مسكين» و «فقير» آن هنگام كه جدا به كار مى روند، يكى است. براى اثبات نظر خود به دلايل ذيل تمسك كرده است:

اول - در روايت صحيح از ابوبصير آمده: از امام صادق(ع) از تفسير آيه «انما الصدقات للفقراء والمساكين»((410)) پرسيدم، امام (ع) فرمود: فقير كسى است كه ازمردم درخواست نكند و مسكين بيشتر در تنگنا است.((411))
دوم - اهل هر زبانى طبق عادت، اضعف را با قوى تر از آن تاكيد مى كنند و مفهوم مؤكد، معناى واژه تاكيد شده را فزونى بيشترى مى بخشد و بى ترديد تاكيد فقير با مسكين پذيرفته شده است و گفته مى شود: فقير مسكين و عكس آن گفته نمى شود و اگر نياز در مسكين نسبت به فقير بيشتر نباشد چنين تاكيدى نيكو نبود.
سوم - آيه شريفه «او مسكينا ذامتربة»((412)) معناى آيه اين است كه شخص به سبب شدت فقر و نياز و شدت گرسنگى شكمش به خاك چسبيده است.
چهارم - گفته شاعر:

اما الفقير الذى كانت حلوبته
وفق العيال فلم يترك له سبد

اما فقيرى كه شيرينى اش همگامى با خانواده است و اين هم آوايى مالى برايش باقى نگذاشته است.

شاعر براى فقير به سبب همگامى با خانواده اش نوعى شيرينى قائل شده است، از اين جهت حالش بهتر از مسكين است.((413)) شيخ مفيد و شيخ طوسى در نهايه و سلار((414)) همين ديدگاه را پذيرفته اند اما هيچ يك از دلايل پيشين راذكر نكرده اند.

3. او گاه در برخى از فتاواى خود با ديدگاه هاى محدثان همگام شده است، چنان كه در مساله اى آورده است: اگر كسى بر باغ يا گله اى عبور كند، سه بار صدا مى زند و از صاحب آن اجازه مى طلبد، اگر اجابت كردند كه هيچ و اگر اجابت نكردند مى تواند بچيند و بخورد.((415))

4. گاهى در يك مساله به يك راى پايبند مى شود بدون آن كه دليل و جهت آن مشخص باشد، نظير آن كه اگر كسى تكه جدا شده از زنده يا مرده را مس كند در حالى كه داراى استخوانى است كه بر آن يك سال گذشته است. اما ديگران آن را به سال مقيد نكرده اند و وجه تقييد ابن جنيد مشخص نيست.((416))

5. از جمله اشكالات بر فقه ابن جنيد اين است كه به اخبار ضعيف يا نادر عمل مى كند در حالى كه رواياتى با طرق معتبر وجود دارد. سيد مرتضى در اين مساله كه واقف براى خود، بيع وقف را شرط كند، مى نويسد:
گفته ابن جنيد اعتبارى ندارد؛ زيرا اجماع شيعه قبل و بعد از او وجود دارد. او در اين مساله بر ظن و گمان و اخبار
نادرى كه به امثال آنها اعتنايى نيست، تكيه كرده است.((417))
همچنين در اين مساله كه اگر شمار شتر به بيست و پنج عدد برسد چنين آورده است:
زكات در اين صورت پنج گوسفند است. ابن جنيد معتقد است كه در بيست و پنج شتر يك بچه شتر يك ساله و اگر درشتر نباشد بچه شتر شير خوار و اگر به اين حد نباشد پنج گوسفند است. اگر گفته شود: ابو على بن جنيد مخالف اين حكم است... مى گوييم: اجماع فقهاى شيعه قبل و پس از ابن جنيد وجود دارد، و او در اين مساله به برخى از رواياتى كه از ائمه (ع) نقل شده، تكيه كرده است، در حالى كه به امثال اين گونه روايات نمى توان تكيه كرد.((418))

علامه در اين مساله كه كسى با بخشى از مال زكات فرار كند، آورده است:
اجماع قبل و پس از ابن جنيد وجود دارد، و ابن جنيد در اين مساله به رواياتى از ائمه(ع) تكيه كرده كه در آنها آمده است: بر آن زكاتى نيست هر چند فرار كند، در حالى كه در برابر اين روايات روايات آشكارترى وجود
دارد.((419)) علامه حلى موارد ديگرى را بر شمرده كه از يادكرد آنها صرف نظر مى كنيم.((420))

6. او گاه به روايتى كه موافق عامه است استناد مى كند در حالى كه روايت ديگرى از اصحاب ما وجود داشته است، نظير مساله جهر به جاى اخفات و عكس آن. و اين امر را با استناد به روايت صحيح على بن جعفر از برادرش امام كاظم(ع) جايز دانسته است.((421)) مستند مشهور در عدم جواز آن، روايت صحيح زراره از امام باقر(ع) است((422)) روايت نخست را به سبب موافقت با عامه رها كرده اند.((423))
او هم چنين در باب رهن به روايتى موافق عامه و معارض با روايت ما، عمل كرده است.((424))

7. يكى از اشكالات در برخى از فتواهاى او آن است كه در يك مساله تنها به برخى از روايات استناد مى كند، و سر آن، عدم آگاهى او به تمام مدارك است؛ نظير اين مساله كه اگر كسى در جايى كمتر از پنج روز قصد ماندن كرده باشد، ازنظر ابن جنيد شركت در نماز جمعه براى اين شخص واجب است، اما مشهور آن را جايز نمى دانند. ابن جنيد به روايت محمد بن مسلم از امام صادق(ع) كه در آن نماز جمعه واجب اعلام شده، تمسك كرده است.((425)) در حالى كه درروايتى ديگر وجوب اين حكم به شخصى تخصيص خورده كه در ((426)) مكه و مدينه باشد و شيخ طوسى اشاره مى كند كه احتمال دارد مقصود از روايت محمدبن مسلم كسى است كه در اين دو شهر باشد.((427))

8. او در فتوا و بيان راى مستقل است: بدين جهت مى بينيم كه او با تمسك به يك دليل با اجماع و شمارى از روايات مخالفت مى كند، نظير اين مساله كه آيا مى توان سهم دوم خمس يعنى سهم يتيمان، مساكين و در راه مانده را به همين اشخاص در صورتى كه شيعه نباشند پرداخت؟ با استناد به عموم آيه خمس آن را جايز مى داند، با آن كه عموم اين آيه با اجماع كه ايمان را شرط مى داند تخصيص خورده است. و به رغم وجود گروهى از روايات كه عموم اين حكم را به خصوص شيعه تخصيص زده، اين عموم به قرابت (سيادت) تخصيص خورده است.((428))

9. او گاه به روايت عامه عمل مى كند در حالى كه رواياتى از طرق شيعه وجود دارد، نظير روزه روز جمعه، بدون اتصال به قبل و بعد كه معتقد است مستحب نيست، مگر آن كه روزه روز قبل را به آن ملحق كند يا از روز بعد از روزه را آغازكند ولى مشهور قائل به استحباب بدون اين تقييد است؛ به دليل روايت صحيح ابن سنان:
ديدم امام صادق(ع) روز جمعه روزه گرفت. عرض كردم: جانم فدايت، مردم گمان مى كنند كه آن روز عيد است.
امام فرمود: نه آن روز((429)) آرامش و سكون است.
ابن جنيد به روايت عبدالملك بن عمير استدلال كرده كه وى از مردى از بنى حارث بن كعب نقل كرده است:
از ابو هريره شنيدم كه مى گفت: من خود از روزه روز جمعه نهى مى كنم، اما از پيامبر(ص) شنيدم كه فرمود: روز جمعه را روزه نگيريد مگر با روزه گرفتن روز قبل يا پس از آن.((430))

پاسخ، بنا به نقل علامه از شيخ اين است كه ما به طريق رجال عامه عمل نمى كنيم. روايت نخست قابل عمل است.((431))

10. گاه در استدلال هاى ابن جنيد به مواردى برمى خوريم كه جامع شرايط استنباط صحيح نيست.نظير مساله پرداختن زكات فطره به فقير، كه مشهور به استناد اصل برائت و احاديث فراوان دال بر آن، پرداخت را لازم نمى دانند نظير روايت صحيح حلبى:
از امام صادق (ع) سؤال شد: شخصى است كه زكات دريافت مى كند آيا زكات فطره بر عهده اوست؟ امام(ع) فرمود: خير.((432))
اما استدلال ابن جنيد به اين آيه است: «قد افلح من تزكى و ذكر اسم ربه فصلى»((433)) و دو روايت زراره و حلبى((434)) كه پرداخت فطريه را واجب كرده است.

اين گونه استدلال ها ناقص است؛ زيرا آيه دلالت بر وجوب ندارد و اگر هم دلالت داشته باشد با مفهوم خطاب است كه دليلى ضعيف است. اما روايات به جهت روايات مخالف وجوب، حمل بر استحباب مى شوند و از باب عمل كردن به دو دليل و حمل آن طبق برائت اصلى مى بايست بر استحباب حمل شود.((435))