صفحه قبل

صفحه بعد

فدايت شوم، مى‏خواهم مساله‏اى از شمابپرسم. به خدا سوگند از اين پرسش هدفى جز آزاد ساختن خود از آتش دوزخ ندارم.

امام(ع) فرمود: اى نجيه، هر پرسشى دارى بپرس كه پاسخ تو را مى‏گويم. نجيه‏گفت فدايت شوم نظر شما در باره فلانى و فلانى چيست؟ فرمود: اى نجيه، در كتاب خدا خمس و انفال و گزيده‏هاى اموال از آن ماست و به خدا سوگند آن دو تن نخستين كسانى بودند كه حق ما را با وجودتصريح در كتاب خدا غصب كردند، تا آن كه فرمود «خداوندا، ما آن را براى شيعيان خود حلال كرديم‏». راوى مى‏گويد سپس امام(ع) رو به ما كرد و فرمود: «اى نجيه، جز ما و شيعيان ما هيچ كس بر فطرت‏ابراهيم(ع) نيست.»((60)) لازم به ياد آورى است مشاراليه «ذلك‏» در سخن امام(ع) كه فرمود: «ما آن را براى شيعيان خود حلال كرديم‏» خمس و انفال و گزيده‏هاى اموال است و دلالت اين روايت بر تحليل انفال و اباحه تصرف در آنها #چنان كه در كتاب وسائل نقل شده #روشن و واضح است، ليكن در كتاب تهذيب پس از عبارت «به خدا سوگند آن دو تن نخستين كسانى بودند كه حق ما را با وجود تصريح در كتاب خدا غصب كردند» اين‏گونه نقل شده است: «و نخستين كسانى بودند كه مردم را برگردن ما سوار كردند و بر اثر آنكه در حق ما ستم روا داشتند تا روز قيامت خون ما بر گردن آن دو خواهد بود و مردم در اثر ظلمى كه به ما كردند تاروز قيامت در حرام زيرو رو مى‏شوند». در اين هنگام نجيه سه مرتبه گفت: «انا للّه و انا اليه راجعون‏» به پروردگار كعبه سوگند كه تباه شديم! راوى مى‏گويد: سپس امام(ع) زانوى خود را بلند نموده و رو به قبله‏نشست و دعايى بر زبان جارى كرد كه من متوجه نشدم و فقط جمله آخر آن را شنيدم كه مى‏گفت: «بار خدايا ما آن را براى شيعيان خود حلال كرديم‏». سپس امام(ع) رو به ما كرد و فرمود... .((61)) بر اين اساس روايت مزبور، علاوه بر ضعف سند(جعفر بن محمد بن حكيم) به سبب مجهول بودن مشار اليه «ذلك‏» نيز دلالتش روشن نيست، زيرا هر چند امكان دارد «ذلك‏» اشاره به خمس و انفال باشد ولى‏اين احتمال نيز مى‏رود اشاره به چيزى باشد كه امام(ع) در دعاى خود بيان نموده و راوى متوجه آن نشده است. درهر حال اگر «ذلك‏» اشاره به امورى باشد كه قبل از دعاى امام(ع) آمده، دلالتش بر تحليل انفال‏و جواز تصرف در آنها براى شيعه روشن است ولى چون اشاره، مسبوق به دعاى امام(ع) است و راوى هم دعاى امام(ع) را متوجه نشده روايت در تحليل ظهور ندارد.

بنابراين در روايات تحليل چيزى وجود ندارد كه شامل زمين و انفال شود. فقط روايت ابو سيار ممكن است بر اين مطلب دلالت داشته باشد كه آن هم # چنان كه گفتيم # بدون اشكال نيست. ساير روايات نيزاز نظر سند و دلالت قابل اعتماد نيستند و بيشتر آنها به خمس انصراف دارند كه بايد در جاى خود مورد بحث قرار گيرند.

اكنون بايد ببينيم آيا در صورت ثابت شدن تحليل و اذن، در مورد انفال و زمين نيز اذن امام(ع) به طور مطلق ثابت است، هر چند امام(ع) مبسوط اليد بوده و حكومت را در اختيار داشته باشد يا ثبوت اذن تنها درصورت مبسوط اليد بودن امام(ع) است يا اين كه تحليل فقط به زمان غيبت و عدم امكان اذن از امام(ع) اختصاص دارد؟ و در صورت سوم آيا در زمان غيبت با وجود حكومتى صالح باز هم تحليل از سوى‏امام(ع) ثابت است يا ثابت نيست و بايد از حكومت صالح اجازه گرفت؟ شكى نيست در اين كه از روايات احيا # به دلالت مطابقى يا التزامى # استفاده مى‏شود كه ثابت شدن اذن به زمان حكومت امام(ع)اختصاص ندارد و همه زمان‏ها را شامل مى‏شود و اين به دليل اطلاق روايات و صدور آنها از ناحيه رسول خداست هر چند در روايت ابو خالد كابلى، اذن مقيد شده به اين كه بايد خراج آن را تا زمان قيام‏قائم(عج) بپردازد كه ظاهر اين تقييد، جايز بودن تصرف مسلمانان در اراضى خراجيه به شرط مذكور تا قيام امام زمان(ع) است.

بر اين اساس اگر نيابت عامه براى فقيه ثابت شود بايد خراج را در زمان غيبت به فقيه پرداخت و خراج به منزله سهم امام(ع) خواهد بود، و لازمه اين استدلال جواز تصرف است هر چند در عصر غيبت،حكومت صالح نيز وجود داشته باشد، زيرا حكم جواز به قيام امام زمان(ع) محدود شده است. البته ادعاى اين كه غايت مزبور(قيام امام زمان) اعم از قيام آن حضرت يا قيام نايب وى و تشكيل حكومت صالح‏است، مخالف ظاهر روايت است.

در باره روايات تحليل نيز بايد بگوييم در صورت ثابت شدن اين روايات و دلالت آنها بر مدعا، روايات مزبور مطلق اند و به زمان خاصى اختصاص ندارند و ظاهر روايت مسمع بن عبدالملك نيز مانند روايت‏كابلى، تحليل اموال تا قيام امام زمان(ع) است.

البته شايد اين روايت به مبسوط اليد نبودن امام(ع) انصراف داشته باشد، اما به هر حال اطلاق روايت مزبور نسبت به زمان غيبت # هر چند حكومتى صالح مانند حكومت فقيه يا عدول مؤمنين وجود داشته باشد# مورد اشكال نخواهد بود.

يكى از بزرگان معاصر در اين باره مى‏گويد: انفال هر چند براى شيعيان يا مسلمانان حلال شده و آنها مى‏توانند زمين‏ها را احيا كنند، ولى اين مسئله در زمانى است كه اذن گرفتن از حاكم صالح براى آنان ممكن‏نباشد يا از ناحيه حكومت شايسته و بر حق، محدوديت و منعى صادر نشده باشد و گرنه تخلف از مقررات حكومتى در مورد اموال عمومى بر آنان جايز نيست، و بالاخره بايد گفت: تحليل، جواز تصرف و احياهمه درچهارچوب موازين حكومت صالح، محدوديت دارند و اگر چنين حكومتى مردم را از تصرف منع كند مردم حق تصرف ندارند بلكه بايد از سوى حكومت # ولو به صورت عام # اجازه داشته باشند.

البته توجه ائمه(ع) عمدتا به اين بوده كه كار را براى شيعيان در صورت ناچارى و تنگنايى و نبودن حكومت صالح، آسان سازند، ولى اين با وجوب استيذان از حاكم صالح مبسوط اليد # در صورت حضور #منافات ندارد.

به عبارت ديگرما از پذيرفتن وسعت ولايت پيامبر(ص) و امام معصوم(ع) نسبت به زمان‏هاى بعدى ابايى نداريم و امكان دارد حكم ولايى هميشگى از سوى آنان صادر شده باشد و نمونه هايى مانند «لاضرر ولاضرار» نيز # بنابر بعضى احتمالات # دارد، اما اين ادعا نيازمند دليل حالى يا مقامى قوى است كه بر دوام و استمرار حكم دلالت داشته باشد و اگر چنين دليلى وجود نداشته باشد ظاهر حكم ولايى است اين‏است كه به زمان حاكم محدود باشد، زيرا مقتضيات زمان‏ها غالبا مختلف است و در صورت شك در تعميم حكم و استمرار آن بايد به قدر متيقن اكتفا كرد ليكن به نظر مى‏رسد اطلاق روايات احيا و اخبار تحليل‏در افاده استمرار اذن ائمه(ع) در تمامى زمان‏ها تا قيام حضرت قائم(ع) كافى است. آيا دليلى قوى‏تر از روايت كابلى وجود دارد؟ آن جا كه آمده بود:

«هرمسلمانى زمينى را احيا كند بايد آن را آباد سازد و خراجش را به امامى كه از خاندان من است بپردازد... » تا آنكه فرمود: «تا وقتى كه قائم خاندان من با شمشير آشكار شود و آن را به تصرف خود در آورد وديگران را از آن باز دارد....»((62)) علاوه بر اين روايات فراوان ديگرى نيز بر اين حكم دلالت دارند، مانند: «من احيا ارضا مواتا فهي له‏»((63))و «ايما قوم احيوا شيئا من الارض و عمروها فهم احق بها و هي لهم‏».((64))بديهى است كه‏تخصيص اين روايات به يك زمان خاص، مخالف اطلاقى است كه از آنها استفاده مى‏شود. گرچه ترديدى نيست در اين كه حكومت صالح بايد امور مربوط به احياى اراضى را مانند ساير امور تنظيم كند و براى‏آن مقرراتى وضع نمايد و در جهت اجراى قسط و عدل جلوى ظلم و ستم را بگيرد.

خلاصه سخن اين كه حكومت صالح مى‏تواند با معيارها و مقررات معينى تحليل و اذن را محدود كند، بلكه مى‏تواند مردم را از تصرف در اموال عمومى # جز در صورت اذن و با شرايط خاصى # باز دارد واين مقتضاى ولايت و نيابت از امام(ع) است و به عنوان يك حكم ولايى از سوى فقيه با هدف در نظر گرفتن مصالحى خاص تلقى مى‏شود كه با اطلاق تحليل يا اذن به عنوان حكم اولى هيچ گونه منافاتى ندارد.

مساله پنجم اين است كه بگوييم در مورد مذكور بايد از فقيه داراى شرايط ولايت اذن گرفت، البته اين در صورتى است كه حكومت در اختيار فقيه نباشد و گرنه بايد از فقيه حاكم اجازه گرفت. دليل اين حكم،ثبوت نيابت و ولايت براى فقيه در امور عامه است.

برخى به اين ديدگاه اشكال كرده‏اند كه معنى اين سخن آن است كه فقيه در همه امور حتى در امور شخصى و املاك خصوصى امام(ع) نيز نايب آن حضرت باشد در صورتى كه قدر مسلم از نيابت فقيه اين است‏كه او در امور مربوط به مسلمانان كه امام(ع) به عنوان رييس مسلمين متصدى آن امور است نيابت دارد و مساله مورد بحث ما و نيز مساله سهم امام(ع) از اين گونه امور نيست. ليكن اين اشكال وارد نيست، زيراانفال و سهم امام(ع) و امثال اموال كه به امام(ع) تعلق دارد از اموال شخصى امام(ع) محسوب نمى‏شود بلكه اين اموال به منصب امامت اختصاص دارد و گرنه بايد از طريق ارث به وارثان امام(ع) برسد و به امام‏بعدى منتقل نشود.

مساله ششم قولى است كه آن را به كاشف الغطاء نسبت داده‏اند. وى مى‏گويد شاهد حال بر اين دلالت دارد كه ائمه(ع) از احياى زمين‏هاى باير و آباد ساختن آنها راضى هستند و ويران بودن آنها را هرگزنمى‏پسندند. تقريب اين استدلال آن است كه نفس تشريع احيا حاكى از مصلحتى است كه در آبادانى زمين مى‏باشد و از آنجا كه زمين‏هاى موات ملك امام(ع) محسوب مى‏شود و قاعدتا بايد از امام(ع) اذن‏گرفت.

اگر در واقع از سوى امام(ع) اذنى صادر نشده باشد اين تشريع لغو خواهد بود، زيرا اذن گرفتن هر احيا كننده‏اى از امام(ع) در زمان حضور او # با فرض مبسوط اليد نبودن وى # موجب مى‏شود آبادانى‏زمين كه مورد توجه امام(ع) است، صورت نگيرد، چون شرط آن در صورت مبسوط اليد نبودن مالك تحقق نيافته است. اگر در زمان حضور امام اين مشكل وجود داشته باشد، در زمان غيبت نيز به طريق اولى‏وجود خواهد داشت((65)).

بر اين قول، دو اشكال شده است: 1. معنى قول مزبور اين است كه روايات احيا # هر چند به دلالت التزامى # بر اذن، دلالت نداشته باشد.

2. كشف اذن امام(ع) موقوف بر اين است كه اذن شخص امام(ع) معتبر باشد و اذن نايب عام او كفايت نكند، اما با ملاحظه اين كه زمين‏هاى باير، ملك منصب امام(ع) است نه ملك شخص او در اين صورت، اذن‏نايب امام(ع) و كسى كه امر مسلمانان را پس از امام(ع) بر عهده گرفته كافى خواهد بود.

بنابر اين تشريع احيا، كاشف اذن نيست. اما كسانى كه اذن امام(ع) را مطلقا شرط نمى‏دانند به دو دليل استناد كرده‏اند:

1. روايات احيا، به اين بيان كه احيا شرعا جايز است و لازمه آن شرط نبودن اذن مالك در احيا است. زيرا اذن از سوى شارع # كه مالك همه چيز و مشرع ملكيت مالك مى‏باشد # صادر شده است.

قبلا در پاسخ به اين استدلال گفتيم كه لازمه اين قول، لغو بودن مالكيت امام(ع) است. علاوه بر اين، روايات احيا # به دلالت التزامى # بر اعتبار اذن دلالت دارند.

2. سيره مسلمين كه همواره از قديم زمين‏هاى باير را(بدون اين كه در زمان حضور امام(ع) از او اجازه بگيرند يا در زمان غيبت به فقيه مراجعه كنند) احيا مى‏كردند.

اين دليل نيز قابل قبول نيست، چون ما در ثبوت سيره ترديدى نداريم. آنچه مطرح است شايد مراجعه نكردن مردم به فقيه و اذن نگرفتن از او در زمان غيبت به روايات تحليل مستند باشد و يا اين كه از روايات‏احيا، اذن يا جواز شرعى احيا استفاده شده باشد. اما ثبوت سيره در ميان اهل سنت شايد از اين جهت باشد كه آنان به مالكيت امام(ع) نسبت به اراضى موات، قائل نيستند و ظاهرا اين گونه زمين‏ها را از مباحات‏مى‏دانند.

و اما كسانى كه به عدم اشتراط اذن در زمان غيبت قائل هستند براى قول خود به گونه‏اى استدلال كرده‏اند كه از يك سو تحصيل اذن در زمان غيبت ممكن نيست و از سوى ديگر مسلما احيا مشروعيت دارد، ازاين رو احيا مانعى ندارد.

بر اين قول نيز ايراد وارد مى‏شود كه معنى ديدگاه مزبور اين است كه ما از ادله احيا و تحليل، اذن عام را استفاده نكنيم و ولايت فقيه و نيابت او در امور عامه ثابت نباشد و يا اذن فقيه را كافى ندانيم كه هيچ يك ازاين امور، براى ما قابل قبول نيست.

دو معامله در يك معامله جعفر سبحانى عنوان «دو معامله در يك معامله‏» در كتاب‏هاى فقهى و حديثى مطرح شده است. در تفسير اين عنوان # در روايات شيعه و سنى # ميان فقيهان اختلاف نظر پيش آمده است. ابتدا رواياتى را كه شيعه و سنى‏نقل كرده‏اند مطرح مى‏كنيم و سپس وارد اصل موضوع مى‏شويم.

رواياتى كه شيعه و سنى در اين باره نقل كرده‏اند:

1. ترمذى در كتاب سنن # در باب نهى از دو معامله در يك معامله # از ابو هريره روايت كرده كه رسول خدا(ص) از دو معامله در يك معامله، نهى فرموده است. او در شرح اين حديث مى‏گويد: بعضى ازعلما دو معامله در يك معامله را اين گونه تفسير كرده‏اند، مثلا كسى بگويد: اين لباس را ده دينار به صورت نقد و بيست دينار به صورت نسيه مى‏فروشم... .((66)) 2. روايت شده كه رسول خدا(ص) از معامله همراه با شرط نهى فرمود.((67)) 3. شيخ طوسى (متوفاى 460 ه‏# ) # از علماى شيعه # در كتاب تهذيب به نقل از امام صادق (ع) آورده است:

پيامبر(ص) از معامله همراه سلف و از دو معامله در يك معامله و از فروش چيزى كه نزد شخص نيست، نهى كردند.((68)) 4. شيخ صدوق (متوفاى 381 ه‏# ) در باب نهى‏هاى پيامبر(ص) به نقل از امام صادق # و ايشان نيز از پدرانش # مى‏گويد:

نهى عن بيعين في بيع، پيامبر(ص) از دو معامله در يك معامله نهى فرمود.((69)) 5. شيخ طوسى از امام صادق (ع) نقل كرده كه حضرت فرمود:

رسول خدا(ص) مردى از اصحاب خود را به فرمانروايى مكه منصوب كرده و فرمودند: «اني بعثتك الى اهل اللّه يعنى اهل مكة فانههم عن بيع ما لم يقبض و عن شرطين في بيع و عن ربح ما لم‏يضمن‏»((70))،من تو را به سوى اهل خدا يعنى اهل مكه فرستادم، پس آنها را از فروش چيزى كه در دست ندارند و از دو شرط در يك معامله و از سود چيزى كه ضامنش نيستند، نهى كن.

مقصود از حديث چيست؟ اين حديث به چند صورت تفسير شده كه اجمالا بيان مى‏شود:

اول: كسى جنسى را بفروشد و بگويد: قيمت نقدى جنس، فلان مقدار و قيمت نسيه آن، فلان مقدار مى‏باشد. البته مشخص است كه قيمت دوم بيشتر از قيمت اول خواهد بود.

اين نوع فروش دو حالت دارد:گاهى دو طرف با حالت ابهام از هم جدا مى‏شوند بدون اين كه به هيچ يك از دو قيمت نقد و نسيه ملتزم شده باشند و گاهى نيز از يكديگر جدا مى‏شوند، در حالى كه مشترى يكى از دو قيمت نقد و نسيه راپذيرفته است.

دوم: طرفين در حالى با هم معامله كنند كه جنس يا قيمت آن، بين دو چيز مردد باشد، مثلا فروشنده بگويد: گوسفند يا لباس را به يك دينار مى‏فروشم، يا اين كه بگويد: كالا را به يك دينار يا يك گوسفندمى‏فروشم.

سوم: كالا را يك ساله به صد درهم بفروشد، به شرط اين كه بعد از معامله، آن را نقدا هشتاد درهم بخرد.

چهارم: معامله يا شرط ديگرى را در اين معامله شرط كند، مثلا بگويد: اين خانه را به هزار درهم به تو مى‏فروشم به شرط اين كه تو هم خانه ات را به فلان قيمت به من بفروشى، يا اين كه خانه را بفروشد و شرط‏كند تا يك ماه در آن خانه بماند.

پنجم: مقدارى گندم را به صورت بيع سلم (پيش فروش) يك ماهه به يك دينار بخرد و در زمان تحويل، فروشنده بگويد:

مقدار گندمى را كه به ذمه من است، به دو برابر آن و دو ماهه از تو مى‏خرم.

ششم: دو موضوع مختلف را در يك عقد و با يك قيمت معامله كند، مثل بيع و سلف، يا اجاره و بيع، يا ازدواج و اجاره.

هفتم: در يك عقد، بين دو كالا جمع كند، مثلا بگويد: اين كتاب را يك دينار و آن قلم را يك درهم مى‏فروشم، و مشترى هم قبول كند.

اينها اقسامى هستند كه مى‏توان حديث پيامبر(ص) را به آنها تفسير كرد. از اين رو مفهوم حديث، مجمل شمرده مى‏شود و با آن نمى‏توان بر هيچ يك از اين احتمالات # مگر با كمك قرينه معين # استدلال‏كرد، زيرا بعيد است كه همه اين‏ها مورد نظر رسول اكرم(ص) بوده باشد. ما در پايان اين مقاله، موردى را كه به مضمون حديث نزديك‏تر است، مشخص خواهيم كرد.

اكنون همه احتمالات طرح شده را بر طبق قواعد عمومى به دست آمده از قرآن و سنت بررسى مى‏كنيم و دوباره به تبيين حديث مذكور مى‏پردازيم.

داورى قاطعانه در خصوص اين اقسام به بيان دو امر بستگى دارد:

1. اصل صحت هر عقد و بيع عقلايى آيات و روايات بر صحيح بودن هر عقد و بيع عقلايى كه غرض عقلانى داشته و بيهوده نباشد، دلالت دارند، مگر مواردى كه براى صحيح نبودنشان دليل شرعى وجود داشته باشد. پس اگر در صحت عقد يامعامله‏اى شك كرديم، به اطلاق آيات زير، به صحيح بودنش حكم مى‏كنيم:

1. يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود،((71)) اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، به عقدهايتان پايبند باشيد.

2. و احل اللّه البيع و حرم الربا،((72)) خداوند بيع را حلال و ربا را حرام كرده است.

3. لا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل الا ان تكون تجارة عن تراض....((73)) مضمون آيات اين است كه هر چيزى كه بر آن، عقد يا معامله و يا تجارت با رضايت صدق كند، وفاى به آن واجب است و خداوند آن را حلال كرده و از موارد حرام به شمار نمى‏رود.

بنابراين در هر موردى كه در صحت عقد يا معامله و يا در جواز استفاده از چيزى شك كنيم، حكم صحت بر آن جارى مى‏شود، مگر اين كه دليلى بر بطلانش وجود داشته باشد. پس تا زمانى كه در شريعت، ازعقد يا معامله‏اى منع نشده، و يا يكى از عناوين حرام بر آن صدق نكند، عقد و معامله مزبور درست بوده و خوردن آن مال حلال است، مگر اين كه دليلى بر خروج آن از اطلاقات آورده شود، مثل عقد ربوى وفروش شراب و پول فحشاء ، هر چند كه دو طرف به اين معامله راضى باشند.

در اين صورت به حرمت يا فساد عقد و معامله حكم مى‏شود.

همان طور كه مقتضاى آيات، صحت هر عقد و معامله‏اى است كه در صحيح بودنش شك شود، مقتضاى اطلاق روايات نيز # در مورد شك در صحت عقد و معامله # اين گونه مى‏باشد، مانند:

1. الناس مسلطون على اموالهم،((74)) مردم بر اموال خود تسلط دارند.

2. لايحل مال امرى‏ء الا بطيب من نفسه،((75)) تصرف در اموال افراد فقط با رضايت آنها صحيح است.

انسان بر اموالش تسلط دارد و مى‏تواند مال خود را به صورت دلخواه بفروشد يا ببخشد و كسى نمى‏تواند او را از اين عمل (فروش يا بخشش اموال) منع كند، مگر اين كه شريعت مقدس او را از اين كار نهى‏كرده باشد.

در حديث دوم نيز ملاك حليت، رضايت خاطر # در هر موردى # بيان شده است. بنابراين هنگامى كه مالك راضى باشد، تصرف در اموالش درست و مورد تاييد شارع است، مگر اين كه دليلى بر خلاف اين‏كار وجود داشته باشد.

2. اصل صحت هر شرط عقلايى اصل در شروط نيز درست و نافذ بودن آنها است، مگر اين كه دليلى بر درست نبودن آنها وجود داشته باشد. منظور از شرط، درخواست كارى از جانب فروشنده يا خريدار در ضمن عقد است، مثلا كسى‏بگويد: خانه‏ام را به صد دينار به تو مى‏فروشم، به شرط اين كه يك پيراهن براى من بدوزى.

البته شرط در صورتى درست و عمل به آن واجب است كه شامل امور زير باشد:

1. انسان قادر به انجام دادن آن باشد. پس امور غير مقدور خارج مى‏شود.

2. جايز باشد، پيامبر(ص) فرمودند:

ان المسلمين عند شروطهم الا شرطا حرم حلالا او احل حراما،((76)) مسلمانان بايد به شرطهايشان پايبند باشند، مگر شرط‏ى كه حرامى را حلال و يا حلالى را حرام كند.

بنابراين، اگر كسى چيزى را بخرد و شرط كند كه چيز معينى را از مشترى بخرد، يا به او بفروشد، يا قرض دهد و يا قرض بگيرد، عقد درست است.

3. عقلايى باشد، نه سفيهانه مثل اين كه شرط كند سنجش وزن باترازوى معينى باشد، در حالى كه آن ترازو با ساير ترازوهاى صنعتى دقيق هيچ تفاوتى نداشته و يكسان باشد.

4. مخالف قرآن و سنت نباشد، مثل اين كه شرط كند، طلاق به اختيار زن باشد و يا اين كه اجنبى ارث ببرد.

5. مخالف مقتضاى عقد نباشد، مثلا كسى چيزى را بدون بها بفروشد و يا بدون اجرت اجاره دهد. در اين صورت ماهيت شرط با ماهيت بيع تضاد پيدا مى‏كند، زيرا بيع ربط بين دو مال و تبادل بين آنهاست واجاره نيز ربط بين مال و اجرت يا ربط بين عمل و اجرت به شمار مى‏رود و به هر حال به دو مال يا به عمل و مال استوار است. معامله بدون بها يا اجرت، همان شير بى يال و دم و اشكم است.

6. شرط، مجهول نباشد به نحوى كه موجب غرر گردد، مثلا كسى چيزى را بفروشد و با مشترى شرط كند كه براى او ديوارى بسازد كه از نظر طول و عرض مبهم است. در اينجا معامله باطل مى‏شود، چون‏شرط مانند جزئى از عوضين است كه نبايد مجهول باشد.

اينها بعضى از امورى است كه در صحيح بودن شرط و نفوذ آن در معامله و ساير عقود دخيل است. چه بسا موارد ديگرى نيز وجود داشته باشد كه # در اينجا # نياز به ذكرش نيست و ما در كتاب المختار في‏احكام الخيار (ص 449 # 500) تمامى شروط را به تفصيل ذكر كرده‏ايم.

از موارد ياد شده مشخص گرديد كه ملاك صحت شرط، اين است كه اگر شرط به جهالت در مبيع يا ثمن منجر نشود يا با قرآن و سنت و ديگر شروط‏ى كه ذكر شد مخالف نباشد، هر شرط‏ى در عقود صحيح‏خواهد بود.

از اين رو لازم است كه اولا اقسام ششگانه احتمالى را با قواعد كلى بسنجيم و حكم آن‏ها را بر اساس قواعد كلى به دست آوريم. ثانيا رواياتى را كه در ابتداى بحث ذكر كرديم مورد بررسى قرار دهيم تا ميزان‏هماهنگى آنها با قواعد كلى مشخص گردد.

وجه اول: كسى كالاى خود را به فلان قيمت نقدى و به فلان قيمت نسيه بفروشد، كه # طبيعتا # قيمت دوم بيشتر از قيمت اول خواهد بود. گفتيم براى اين احتمال دو صورت وجود دارد: گاهى دو طرف بعد ازايجاب و قبول با حالت ابهام از هم جدا مى‏شوند، بدون اين كه به هيچ يك از دو قيمت نقد و نسيه ملتزم شده باشند و گاهى نيز از همديگر جدا مى‏شوند در حالى كه مشترى يكى از دو قيمت نقد و نسيه راپذيرفته است.

صورت اول: برخى از علما مانند شيخ طوسى در مبسوط و ابن ادريس حلى در سراير معتقد به بطلان عقد شده‏اند، به سبب اين كه ثمن كالا مجهول و مردد بين يك يا دو درهم است.

محقق در شرايع مى‏گويد:«اگر نقدا به يك درهم، و مدت دار به بيش از يك درهم معامله كند، معامله باطل است‏». گفتيم كه جهالت از اسباب بطلان شرط به‏شمار مى‏رود.

البته مى‏توان علت بطلان معامله را وجود غرر و ابهام ناشى از ترديد دانست، زيرا ابهام، از عدم تملك در هنگام عقد بر يكى از دو ثمن حكايت دارد و اين با سببيت عقد منافات دارد.

اين حكم به مقتضاى قاعده بود، ولى از امام على (ع) روايت شده كه:

انه يكون للبائع اول الثمنين في ابعد الاجلين،((77)) حق فروشنده، نخستين ثمن در دورترين زمان است.

عده‏اى از فقيهان شيعه نيز به اين حديث عمل كرده‏اند.

((78)) دلالت حديث به اين صورت است كه اگر فروشنده به قيمت كمتر راضى شود، ديگر نمى‏تواند در زمان طولانى‏تر، قيمت بيشترى بگيرد. اين كار ربا است، چون فروشنده زيادى قيمت را فقط در مقابل تاخيرثمن دريافت كرده است.

با وجود اين، مضمون حديث با قواعد كلى منافات دارد، چون اجبار فروشنده به دريافت پول كمتر در زمان طولانى‏تر، از مصاديق تجارت با رضايت به شمار نمى‏رود. عمل كردن به آن مشكل و اعتقاد به بطلان‏معامله در اين مورد هم قوى‏تر و هم با احتياط سازگارتر است. علاوه بر اين، روايت حسنه است، نه صحيحه، پس با اين روايت نمى‏توان از قواعد كلى دست برداشت.

همچنين بطلان اين احتمال با روايتى از پيامبر اكرم(ص) تاييد مى‏شود:

لا يحل صفقتان في واحد،((79)) دو معامله در يك معامله جايز نيست.

اين موارد در جايى بود كه فروشنده، معامله را انجام داده بدون اين كه مشترى يكى از دو فرض نقد يا نسيه را انتخاب كند.

صورت دوم: در مواردى كه مشترى يكى از دو فرض را بپذيرد، معامله صحيح است، زيرا هنگامى كه مشترى يكى از دو فرض را قبول كند، جهالت برطرف مى‏شود. پس مشترى يا معامله را به صورت نقدى به‏يك درهم و يا مدت دار به دو درهم مى‏پذيرد و دليلى هم وجود ندارد كه جهالت در هنگام ايجاب، و برطرف شدن آن در هنگام قبول معامله، باعث بطلان معامله گردد. بنابر اين مقتضاى قاعده، صحت معامله #بر طبق آنچه مشترى به آن ملتزم شده # مى‏باشد.

وجه دوم: مبيع يا ثمن، مردد بين دو چيز باشد، مثلا فروشنده بگويد: گوسفند يا لباس را به يك دينار مى‏فروشم، يا بگويد:

جنس را به يك دينار و يا در مقابل يك گوسفند مى‏فروشم.

تمام آنچه در وجه اول بيان شد، در اينجا نيز مى‏آيد، يعنى اگر ايجاب و قبول # بدون التزام به يكى از دو فرض # صورت پذيرد، معامله به سبب مجهول بودن يكى از عوضين باطل است. در غير اين صورت،معامله صحيح مى‏باشد ، زيرا با قبول مشترى يا ايجاب متاخر بايع، جهالت برطرف مى‏شود و دليلى هم برشرط بودن معلوميت دو طرف # بيشتر از اين مقدار # نداريم.

وجه سوم: جايى كه جنسى را يك ماهه به صد درهم بفروشد، به شرط اين كه بعد از معامله، آن را نقدا هشتاد درهم بخرد. به عبارتى، جنس را مدت دار بفروشد و شرط كند همان جنس را # نقدا و كمتر ازآن قيمت # از مشترى بخرد كه بيع عينه ناميده مى‏شود. هركس به فاسد بودن بيع عينه معتقد باشد، به فساد اين بيع نيز معتقد خواهد بود. اين بيع از حيله‏هاى ربا است، زيرا جنس به صاحب اولش بر مى‏گردد ودر ذمه مشترى نيز صد درهم باقى مى‏ماند، در حالى كه به او هشتاد درهم داده شده است.

بسيارى از فقيهان اعتقاد دارند كه اگر مشترى در ضمن بيع، مدت دار بودن قيمت كالا را شرط كند، سپس فروشنده قبل از رسيدن مدت پرداخت پول، همان جنس را از فروشنده بخرد #بدون اين كه خريداردر معامله اول شرط كرده باشد # معامله صحيح است، خواه قيمت زيادتر باشد يا كمتر، نقدى باشد يا مدت دار، به خلاف جايى كه اين خريد در ضمن عقد شرط شده باشد كه عده‏اى از فقيهان # به دو دليل‏# معتقد به بطلان اين معامله شده‏اند:

1. اين معامله باعث دور مى‏شود، فروش آن كالا از مشترى به فروشنده، متوقف بر مالكيت مشترى بر آن كالاست و از طرفى مالكيت مشترى بر آن كالا متوقف بر فروش آن به فروشنده است. ((80)) اشكال اين استدلال آن است كه مشترى به محض عقد، مالك كالا مى‏شود و شرط مالك شدن او، معامله با فروشنده نمى‏باشد و چيزى كه مشروط بر آن معامله است، لازم بودن معامله اول مى‏باشد، نه مالك‏شدن مشترى.

2. فروشنده قصد ندارد جنس را از اموالش خارج كند، به دليل اين كه خريد آن را از مشترى # در ضمن معامله # شرط كرده است. آيا ممكن است غرض او تملك مازاد باشد؟ جواب: چه بسا قصد معامله با انگيزه تملك مازاد محقق نشود، چون فروشنده چيزى را به صد درهم مى‏فروشد و به هشتاد درهم مى‏خرد. عمل مذكور از حيله‏هاى فرار از ربا به شمار مى‏رود، تفصيل اين بحث‏بايد در محل خود بررسى شود.

وجه چهارم: معامله ديگرى را در اين معامله شرط كند، مثلا بگويد: اين خانه را هزار درهم مى‏فروشم، به شرط اين كه تو هم خانه‏ات را به فلان قيمت بفروشى. اين وجه دو صورت دارد: گاهى معامله دوم راشرط مى‏كند، ولى قيمت جنس دوم را مشخص نمى‏كند كه اين صورت به خاطر مجهول بودن معامله باطل است. گاهى معامله دوم را شرط مى‏كند و قيمت كالاى دوم را هم مشخص مى‏كند، مثلا مى‏گويد: خانه‏ام‏را هزار درهم مى‏فروشم، به شرط اين كه تو هم خانه ات را هزار و پنجاه درهم به من بفروشى، اين معامله صحيح است، چون جهالتى در آن نيست. بنابراين، ملاك صحت و عدم صحت معامله، وجود و عدم‏وجود جهالت در يكى از دو طرف معامله مى‏باشد و در اين جا نيز جهالت وجود ندارد.

وجه پنجم: مثلا مقدارى گندم را به صورت بيع سلم (پيش فروش) تا يك ماه به يك دينار بخرد و در زمان تحويل، فروشنده بگويد: مقدار گندمى را كه به ذمه من است، به دو برابر قيمت و دو ماهه از تو مى‏خرم.اين معامله باطل است، زيرا اولا بيع كالى به كالى بوده و ثانيا ربوى مى‏باشد كه در آن، همان جنس به مقدار بيشتر معامله شده است.

وجه ششم: جايى كه دو موضوع مختلف دريك عقد و با يك قيمت انجام شود، مانند بيع و سلف، مثلا كسى به ديگرى بگويد: اين كالا را به تو مى‏فروشم و ده پيمانه گندم را با فلان وصف، تا فلان مدت به تو پيش‏فروش مى‏كنم به صد درهم يا مانند اجاره و بيع، مثلا كسى بگويد: خانه را به تو اجاره مى‏دهم و ماشين را هم به تو مى‏فروشم، هر دو به فلان قيمت يا مانند نكاح و اجاره، به اين صورت كه كسى بگويد: خودم را به‏ازدواج تو در مى‏آورم و خانه را نيز به تو اجاره مى‏دهم، هر دو به فلان قيمت.

ظاهرا اين نوع از عقد صحيح مى‏باشد، زيرا مى‏توان آن را عقد ناميد و دليلى هم بر خارج بودنش از محدوده آيات و روايات وجود ندارد. اين عقد، ظاهرا يكى است ولى در حقيقت دو يا چند عقد به شمارمى‏رود و لذا حكم هر كدام به صورت جداگانه بر آن جارى مى‏شود. بنابراين اگر شخصى بين بيع و اجاره در يك عقد جمع كند، تنها براى بيع، خيار مجلس وجود دارد نه براى اجاره و اگر به سبب تعدد مالك،به تقسيم عوض نياز باشد، عوض را به همان نحوى كه در باب ارث مشخص شده تقسيم مى‏كنيم.

اما محقق اردبيلى (ره) به دو دليل در صحت اين عقد ترديد دارد:

1. از آن جا كه اين نوع عقد، اسم هيچ كدام از اجزايش را ندارد، در صحيح بودن آن شك مى‏كنيم، يعنى مثلا اين عقد نه بيع است و نه اجاره.

2. گرچه نسبت به اصل اين عقد، جهالت و غرر وجود ندارد، ولى نسبت به هريك از بيع و اجاره، جهل و غرر وجود دارد و شارع نيز از جهالت و غرر در هر يك از آنها نهى كرده است.

بنابراين برطرف بودن‏جهالت نسبت به مجموع، پذيرفته نيست.

جواب اشكال اول: همان طور كه در ابتداى بحث بيان شد، موضوع صحت، خود عقد است و شخصى كه مى‏گويد اين خانه را به تو اجاره مى‏دهم و ماشين را به تو مى‏فروشم # هر دو را به صد درهم # يك‏عقد عقلايى انجام داده و اين عقد مشمول «اوفوا بالعقود»((81)) مى‏باشد.

جواب اشكال دوم: هر چند نسبت به قيمت كالا در بيع، و نسبت به اجرت در اجاره، جهالت وجود دارد، ولى اين دو جهالت هنگامى ضرر دارد كه بيع و اجاره دو عقد مستقل از هم باشند، نه اين كه جزء يك‏عقد باشند. بنابراين، عموم «اوفوا بالعقود»، در ثابت شدن مشروعيت اين عقد، كافى است.

از طرفى «لام‏» در «العقود» تنها براى اشاره به عقدهاى متعارف در زمان نزول آيه نيست، بلكه يك قاعده كلى را مى‏فهماند و به مكلفين دستور مى‏دهد به هر چيزى كه عقد عقلايى صدق كند وفادار باشيد، مگرمواردى كه با دليل خارج شده باشد.((82)) وجه هفتم: اين وجه قطعا صحيح است، زيرا عقدى مى‏باشد كه تمامى شرايط را دارد و تعدد كالا، بر لزوم تعدد عقد دلالت ندارد.

تا اينجا در مورد امر اول (بررسى مطابقت اين احتمالات با قواعد كلى كه از قرآن و سنت استخراج شده) سخن گفتيم و اكنون بايد به امر دوم (بررسى حديث و مقدار موافقتش با آن قواعد) بپردازيم.

خلاصه سخن اين كه حديث مزبور بعد از احتمالاتى كه در مورد آن داده شده، از نظر دلالت اجمال دارد و از نظر مقصود، مبهم است و با اين حديث نمى‏توان بر هيچ يك از اين احتمالات استدلال كرد. ازطرفى هم بعيد است كه همه اين احتمالات، مقصود نبى اكرم(ص) باشد، بنابراين به علت اجمال حديث و وجود احتمالات گوناگون در آن، استدلال به آن ساقط مى‏شود، از اين رو بايد در هر مورد به قواعد وضوابط كلى مراجعه كنيم.

با تمام اين توضيحات مى‏توان گفت كه نزديك‏ترين احتمال به مفهوم حديث پيامبر(ص)، وجه اول (بيع نقدى به فلان قيمت و نسيه به فلان قيمت) است. البته به همان صورتى كه فقط بايع آن را انشاء كند، ولى‏مشترى به هيچ يك از دو قيمت ملتزم نشود و قبلا بيان شد كه اين معامله به سبب وجود جهل و غرر در آن باطل است.

وجه هفتم نيز همانند اين وجه است، و شايد علت نهى از آن، اين باشد كه اگر مشخص شود خريدار در خريد يكى از دو كالا ضرر كرده، باعث مشاجره بين دو طرف مى‏شود. شايد فروشنده فقط به فسخ آن‏مورد اقدام كند، در حالى كه مشترى خواستار فسخ هر دو معامله است.

وجه چهارم # كه شخصى كالايى را بخرد يا بفروشد و فروشنده يا خريدار، در ضمن معامله شرط‏ى را مقرر كند # كمترين احتمال مطابقت با حديث را دارد. جواز اين نوع از معامله بسيار روشن است ،چون شرط كردن در ضمن معامله از طرف خريدار يا فروشنده سيره رايج مى‏باشد.

شگفت آور است كه چرا چنين مسئله‏اى (فروش با شرط) باعث اختلاف ميان فقيهان شده است، به صورتى كه ابوحنيفه و شافعى معتقد به بطلان بيع و شرط هر دو شده‏اند. شيخ طوسى مى‏گويد: ((83)) هركس چيزى را با شرط بفروشد، اگر شرطش مخالف با قرآن و سنت پيامبر(ص) نباشد، بيع و شرط هر دو صحيح است و ابن شبرمه نيز به اين مطلب اعتقاد دارد. ابن ابى ليلى گفته است: معامله صحيح بوده‏ولى شرط باطل مى‏باشد. ابو حنيفه و شافعى معتقدند: معامله و شرط هر دو باطل است.

محمدبن سليمان زهلى در اين باره حكايتى را نقل كرده است، او مى‏گويد: عبدالوارث بن سعيد براى من تعريف كرد كه وارد مكه شدم و سه نفر از فقيهان كوفه، ابوحنيفه، ابن ابى ليلى و ابن شبرمه را در آنجاديدم. به سوى ابوحنيفه رفتم و گفتم:

نظر تو در مورد كسى كه در ضمن بيع، شرط كند، چيست؟ او گفت: معامله و شرط، هر دو باطل است. بعد به سوى ابن ابى ليلى رفتم و گفتم: نظر تو در مورد مردى كه درضمن بيع شرط كند چيست؟ او گفت: معامله صحيح بوده، ولى شرط باطل مى‏باشد. بعد به سوى ابن شبرمه رفتم و گفتم: نظر تو در مورد كسى كه در ضمن بيع شرط كند چيست؟ او گفت:

معامله و شرط، هردوجايز است. سپس به سوى ابوحنيفه بازگشتم و گفتم: آن دو نفر در اين مسئله با تو مخالفند. او گفت: من نمى‏دانم آن دو چه مى‏گويند. عمروبن شعيب از پدرش، از جدش براى من نقل كرد كه پيامبر(ص) ازمعامله و شرط نهى فرمود. سپس به سوى ابن ابى ليلى رفتم و گفتم:

آن دو نفر در اين مورد با تو مخالفند. او گفت: من نمى‏دانم آن دو چه مى‏گويند. هشام بن عروه از پدرش، از عايشه براى من نقل كرد كه اوگفت: هنگامى كه كنيزم، بريره را خريدم، صاحبان او با من شرط كردند كه اگر او را آزاد كردم، ميراث او براى آنها باشد، ولى پيامبر(ص) آمد و فرمود: «ميراث آزاد شده، متعلق به كسى است كه بنده را آزادكرده‏». پس حضرت، معامله را اجازه دادند و شرط را باطل دانستند. سپس به سوى ابن شبرمه رفتم و گفتم: آن دو نفر در اين مسئله با تو مخالفند. او گفت: من نمى‏دانم آن دو چه مى‏گويند. مسعر از محارب ابن‏دثار، از جابر بن عبداللّه براى من نقل كرد كه پيامبر(ص) در مكه شترى را از من خريد، هنگامى كه پول آن را به من پرداخت، شرط كردم كه من را تا مدينه # با آن شتر # ببرد و پيامبر(ص) معامله و شرط رااجازه فرمودند.

ظاهرا مقصود اين سه نفر از شرط، نوع فاسد آن است، همان طور كه از روايت عايشه پيداست، هنگامى كه شرط كردند ولاء براى غير آزاد كننده آن باشد پيامبر آن را رد كرد و فرمود: ولاء براى آزاد كننده آن‏است و گرنه شرط صحيح در عقود، امرى است كه بين عقلاء رايج بوده و سيره مسلمانان نيز بر همين منوال بوده است.

زن و و لايت سياسى و قضايى محمدمهدى آصفى مقدمه امروزه در جهان اسلام نمونه‏هاى فراوانى از مشاركت زنان در مديريت كلان اجرايى وجود دارد. در بسيارى از كشورهاى اسلامى مشاركت گسترده زنان در مجالس قانون گذارى(پارلمان) و رياست ادارات به‏چشم مى‏خورد، در مدارس و دانشگاه‏ها به تدريس و در بيمارستان‏ها به درمان بيماران اشتغال دارند، عهده دار مسئوليت‏هايى در سفارت خانه‏ها و نيز امور قضايى و امنيتى هستند، در روزنامه‏گارى، تبليغات،سينما و تئاتر فعاليت مى‏كنند و خلاصه در كارهاى تبليغى، سياسى، فنى، علمى، ورزشى و ديپلماتيك حضور گسترده‏اى دارند.

در اين زمينه ديدگاه‏هاى فقهى متفاوتى وجود دارد:

1. برخى فقيهان طرفدار سلب مطلق هستند(زن را به كلى از ورود در كارهاى اجتماعى منع مى‏كنند).

2. برخى نيز قائل به ايجاب مطلق هستند(ميان زن و مرد در انجام كارهاى اجتماعى هيچ تفاوتى قائل نيستند و زن را در انجام هر كارى آزاد مى‏دانند).

3. بيشتر فقيهان معاصر در مراتب ولايت، تفصيل قائل شده‏اند.

ما در اين نوشتار برآنيم تا پيرامون ديدگاه فقيهان در دو منصب ولايت عام و قضاوت به بحث بپردازيم و اميد است در فرصتى ديگر به تبيين ديدگاه اسلام در باره جايگاه زن در جامعه پرداخته شود. مطلب اخير هرچند مرتبط با حكم شرعى فقهى است، ولى غير از آن است و لازم نيست هميشه ميان اين دو مساله، همگونى وجود داشته باشد.

پيش از ورود به بحث اصلى ذكر اين مقدمه لازم است كه ولايت، حكومت، قضاوت و ديگر منصب‏هايى كه به انسان حق تصرف در زندگانى ديگران را مى‏دهد بايد به اذن خداوند باشد، زيرا اولين شرط در نافذبودن ولايت يك نفر بر ديگرى اين است كه بتواند جلوى خواست و اراده او را بگيرد و هيچ كس # جز به اذن و فرمان خداوند # بر ديگرى نفوذ و سلطه ندارد و نمى‏تواند امر حكومت و ولايت و سلطنت برديگران را بر عهده بگيرد.

دو اصل در قرآن وجود دارد كه در آنها هيچ گونه شك و ترديدى نيست:

اصل نخست: در زندگى انسان، حاكميت و ولايت فقط مخصوص خداوند يا كسى است كه خداوند به ولايتش اذن و فرمان داده است. به اين آيات توجه كنيد:

1. ... ان الحكم الا للّه،((84)) حكم و فرمان، فقط مخصوص خداست.

2. و ربك يخلق ما يشاء و يختار ما كان لهم الخيرة...،((85)) پروردگار تو هر چه بخواهد مى‏آفريند و هر چه بخواهد بر مى‏گزيند، آنان(در برابر او) اختيارى ندارند... .

3. ام اتخذوا من دونه اولياء فاللّه هو الولي...،((86)) آيا آنان غير از خدا را ولى خود برگزيدند؟! در حالى كه فقط خداوند «ولى‏» است... .

4. انما وليكم اللّه و رسوله و الذين آمنوا...،((87)) سرپرست و ولى شما فقط خدا و پيامبران و آنهايى هستند كه ايمان آورده‏اند....

اصل نخستين را به طور اختصار بيان كرديم.

اصل دوم: از آنجا كه خداوند ولى انسان است و همه زندگى‏اش در اختيار او است، حق ندارد هيچ چيزى را جز به اذن صريح از سوى خداوند به او نسبت دهد و اگر چنين كند به او نسبت دروغ داده است:

قل ءاللّه اذن لكم ام على اللّه تفترون،((88)) بگو آيا خداوند به شما اجازه داده يا به خدا نسبت دروغ مى‏دهيد؟ بنابراين هيچ كس نمى‏تواند حكم يا اذن يا هر امرى را جز با دليل و برهان، به خداوند نسبت دهد و اگر بدون دليل چيزى را به او نسبت دهد بر خداوند دروغ بسته است. اين نيز دومين اصلى بود كه آن را به‏طور اختصار بيان كرديم. پس ولايت و سلطنت و اعمال قدرت در زندگى ديگران، از اختيارات خداوند و از مصاديق ولايت بر زندگى آدمى است كه خداوند آن را به خودش اختصاص داده است و آيات صريح‏قرآن نيز دلالت مى‏كند كه هيچ كس حق ندارد جز با اذن و فرمان او آن را برعهده بگيرد.

دخالت زن در شئون ولايت نيز مانند مرد از اين قاعده مستثنا نيست و در همان محدوده‏اى است كه خداوند آن را به خودش اختصاص داده است. از اين رو اگر مجتهدى براى زن ولايت شرعى قائل شود وحكومت و سلطنت و ولايت وى در امور ديگران را براى وى جايز بداند، بايد به مقتضاى آيه «قل ءاللّه اذن لكم ام على اللّه تفترون‏»((89))، مستند به اذن صريح از سوى خداوند باشد و در اين جهت ميان زن‏و مرد تفاوتى نيست.

پس از اين درباره ديدگاه حرمت ولايت زنان و شرط بودن ذكوريت در ولايت سخن خواهيم گفت و در ادامه، اصلى را كه در مقدمه اين بحث مطرح نموديم نقد خواهيم كرد.

فصل اول: ولايت زن بر ممنوعيت ولايت عام براى زن به سه دليل قرآن، روايات و اجماع استدلال شده است و ما از اين پس به نقل اين دليل‏ها و نقد آنها مى‏پردازيم:

دليل اول: استدلال به قرآن كريم بر ممنوعيت ولايت و حكومت براى زنان به برخى از آيات قرآن استدلال شده است. و ما تنها به ذكر آياتى كه دلالتشان قوى‏تر است بسنده مى‏كنيم:

1. «الرجال قوامون على النساء» بر عموميت سرپرستى مردان بر زنان و مشروع نبودن ولايت و قضاوت زن به اين آيه استدلال شده است:

الرجال قوامون على النساء بما فضل اللّه بعضهم على بعض و بما انفقوا من اموالهم...،((90)) مردان به خاطر برترى هايى كه خداوند براى بعضى نسبت به بعضى ديگر قرارداده است، و به خاطر انفاق هايى كه از اموالشان(در مورد زنان) مى‏كنند سرپرست زنانند.

واژه «قوام‏» صيغه مبالغه از ماده قيام است، و عبارت «الرجال قوامون على النساء» بدين معناست كه مردان قائم به امور زنان هستند و نسبت به امور آنها متعهدند. اين معنا در بردارنده نوعى از نفوذ و تاثير ولايت‏مردان بر زنان است و قطعا اين معنى # اجمالا # از آيه مزبور فهميده مى‏شود، ولى بحث اصلى در محدوده اين قيمومت است. آيا تنها به زندگى زناشويى محدود است يا علاوه بر آن امور سياسى و قضايى رانيز شامل مى‏شود؟ برخى از اين آيه عموميت قيمومت مردان بر زنان در خانواده و بيرون از آن را نتيجه گرفته‏اند.

سخنان مفسران:

طريحى در كتاب مجمع البحرين گفته است: «آيه ياد شده بدين معناست كه مردان بر زنان قيوميت ولايى و سياسى دارند و خداوند در آيه براى اين مطلب دو دليل نيز اقامه كرده است: دليل اول وجود موهبتى‏الهى است كه مرد داراست و زن فاقد آن است، همچون كمال عقل، حسن تدبير و توان بيشتر در انجام اعمال و عبادات است و به همين جهت نبوت، امامت، ولايت، اقامه شعائر، جهاد، قبول شهادت در همه‏امور، سهم بيشتر در ارث و... به مردان اختصاص يافته است.

دليل دوم امرى اكتسابى است به اين معنا كه مردان به زنان نفقه و مهريه پرداخت مى‏كنند، با اينكه هر دو از ازدواج بهره‏مند مى‏گردند».((91))قرطبى مى‏گويد:

مردان خرج زنان را مى‏دهند و از آنان دفاع مى‏كنند ، همچنين حاكمان، اميران و رزمندگان از ميان آنان هستند و زنان با اين امور كارى ندارند. ((92)) ابن كثير مى‏نويسد:

آيه «الرجال قوامون على النساء» بدين معناست كه مرد قيم زن است، يعنى رئيس و بزرگ وحاكم بر زن بوده و هنگام بروز اشتباه، وى را تاديب مى‏كند، و عبارت «بما فضل اللّه بعضهم على بعض‏» بدين معناست‏كه مردان از زنان برترند و مرد، بهتر از زن است. از اين رو نبوت و سلطنت به مردان اختصاص دارد.((93)) فخر رازى در تفسير خود ياد آور مى‏شود:

مردان بر زنان برترى و مزيت‏هاى فراوانى دارند... يكى از آن مزيت‏ها اين است كه پيامبران و عالمان از ميان مردان هستند، امامت كبرى و صغرى درميان آنان است و جهاد، اذان و خطبه به آنان اختصاص دارد.((94)) مرحوم علامه طباطبايى # در تفسير الميزان # بهترين توجيه را در دلالت آيه بر عموميت قيمومت مردان بر زنان آورده است.

ايشان در تفسير اين آيه مى‏گويد:

«عموميت علتى كه حكم «الرجال قوامون على النساء» در آيه بر آن مترتب شده، دلالت دارد كه اين حكم، مخصوص شوهران نيست. يعنى قوام بودن، مخصوص مرد نسبت به همسرش نيست، بلكه اين حكم‏از سوى خداوند براى گروه مردان بر گروه زنان در همه جهاتى كه به زندگى هردو مربوط مى‏شود، قرار داده شده است. بنابراين در امور زير مردان بر زنان ولايت دارند:

الف. جهات عمومى و اجتماعى كه با برترى مردان مرتبط است، مانند حكومت و قضاوت كه حيات و پويايى جامعه به آن بستگى دارد و قوام اين دو به تعقل است كه طبعا در مردان بيش از زنان وجود دارد.

ب. دفاع در ميدان نبرد كه نيازمند قدرت و قوت عقلانى است. بنابراين، آيه «الرجال قوامون على النساء» داراى اطلاقى همه جانبه است.((95)) نقد سخنان ياد شده:

صفحه قبل

صفحه بعد