|
اشكالهاى فراوانى به اين سخنان وارد است و آنها را در نقد
خود بر دلالت آيه بر عموميت قيمومت مردان بر زنان، خلاصه
مىكنيم. دليل ما بر عدم عموميت، روايتى است كه مفسران
در شان نزول اين آيه ذكركردهاند: زنى از انصار نسبت به شوهر
خود نافرمانى كرد و ناشزه شد و او هم وى را كتك زد. آنگاه
پدر آن زن او را به محضر رسول خدا(ص) برد و عرض كرد:
دخترم را به ازدواج اين مرد در آوردهام و او وىرا كتك زده
است. حضرت فرمود: دخترت مىتواند شوهرش را قصاص كند.
آن زن به همراه پدرش از محضر رسول خدا برخاستند كه
ناگهان پيامبر فرمود: برگرديد، اكنون جبرئيل بر من نازل
شد و اين آيه رابر من نازل كرد. سپس پيامبر اكرم(ص) فرمود:
ما چيزى را اراده كرديم، ولى خداوند چيز ديگرى را اراده
كرده است و قطعا اراده خداوند بهتر است و به همين سبب
قصاص را برداشت. ((96))
تفسير آيه كريمه:
با دقت در اين آيه در مىيابيم كه قيمومت مردان بر زنان،
حكمى تشريعى بوده و بر دو علت استوار است: 1. علت تكوينى
2. علت تشريعى اقتصادى.
علت تكوينى همان سخن خداوند: «بما فضل اللّه بعضهم على
بعض»((97)) است. قطعا اين برترى تكوينى است نه تشريعى.
بنابراين مرد بودن نوعى برترى دينى نيست كه خداوند به
مردان داده و زنان را ازآن محروم كرده باشد،((98)) بلكه
خداوند از ميان اين دو جنس به مردان مزيتهايى داده كه
زنان از آن برخوردار نيستند و همين مزيتها، مردان را در
جايگاه قيمومت در زندگى زناشويى قرار داده است.
اين برترى تكوينى بدين معنا نيست كه خداوند از اين دو
جنس، تمام مزيتهاى انسانى را به مردان اختصاص داده است
و كلام خداوند: «بما فضل اللّه بعضهم على بعض» هرگز بر اين
معنا دلالت ندارد، و واقعيتخارجى اين دو جنس نيز مطلب
مذكور را تاييد نمىكند.
اين مطلب، روشن و غير قابل مناقشه است، زيرا خداوند به
زنان نيز برترىهاى تكوينى داده است كه مردان فاقد آن
هستند. بهره زنان از نرم خويى، زيبايى، عاطفه و جذابيت، از
مواردى است كه در مردانوجود ندارد و در مقابل، مردان از
شدت، قوت، غلظت و قدرت بر رويارويى برخوردارند كه زنان
از آن محرومند.
اين ويژگىهاى زنان، آنان را شايسته برخى كارهاى زندگى
كرده كه مردان نمىتوانند آن را انجام دهند، چنان كه
ويژگىهاى مردان نيز آنان را شايسته انجام برخى كارهاى
ديگر كرده كه زنان توان انجام آنها راندارند و هر دو، برترى
تكوينى است، يكى ويژه زنان است و ديگرى ويژه مردان، البته
با اين تفاوت كه برترىهاى خدا دادى مردان، آنان را شايسته
عهده دار شدن كارهاى سخت كرده كه نيازمند
رويارويى،طاقت فراوان و صبر و مقاومت است، و برترىهاى
خدادادى زنان، نيز آنان را شايسته انجام كارهاى ديگر زندگى
كرده كه مستلزم نرم خويى، آرامش، عاطفه و دلسوزى و
مهربانى است.
بنابراين، برترى تكوينى حالتى متعادل است كه به صورت برابر
در هر دو جنس نهاده شده است. تعبير قرآنى: «بما فضل اللّه
بعضهم على بعض» دقيق است، زيرا اگر # مثلا # عبارت «بما
فضل اللّه الرجالعلى النساء» به جاى آن استعمال مىشد،
مطلب تفاوت مىكرد، چون عبارت نخست(بعضهم على
بعض) به برترى متوازن در هر دو جنس اشاره دارد، ولى
عبارت دوم، برترى مردان را بر زنان متذكر مىشود.و در قرآن
به جاى عبارت دوم، عبارت نخست آمده است((99)). اين
پاسخى است به ادعاى عموميت قيمومت مردان بر زنان با
تمسك به علت تكوينى.
اما علت دوم، كلام خداوند متعال: «و بما انفقوا من اموالهم»
است. اين علت، تشريعى و اقتصادى بوده و مخصوص زندگى
زناشويى است و دادن هزينههاى زنان در غير زندگى
خانوادگى و زناشويى بر مردانواجب نيست.
آيه ياد شده، برترى تكوينى و وجوب نفقه در زندگى زناشويى
را علت حكم قرآنى «الرجال قوامون على النساء» قرار داده
است.
درنگاه نخست، سه احتمال در آيه وجود دارد: 1. قيمومت تمام
مردان بر تمام زنان: «الرجال قوامون على النساء». 2. قيم بودن
مردان بر زنان در تمام روابط مشترك ميان آنان، مانند
زندگى زناشويى و ارتباطدركارهاى مشترك ميان مردان و
زنان همچون رابطه حكومت و اداره جامعه. در همه اين روابط،
مردان در جايگاه قيمومت بر زنان قرار دارند. 3. اختصاص
قيمومت به زندگى زناشويى، بدين معنا كه مردان فقطدر
بخش محدودى كه عبارت است از زندگى زناشويى حق
قيمومت بر زنان را دارند، نه در تمام امور مربوط به زندگى
مشترك.
براى اين آيه احتمال چهارمى تصور نمىشود.
بررسى احتمالات سه گانه:
احتمال اول: امكان ندارد كسى معناى قيمومت را بداند و
اينچنين ادعا كند.
احتمال دوم: اين نيز قطعا درست نيست و هيچ فقيهى بدان
فتوا نداده است، زيرا اگر اين احتمال درست باشد بدين
معناست كه در تمام روابط مشترك ميان دو جنس، مردان قيم
زنان هستند. بنابراين در صورتشراكت مرد و زنى در تجارت،
مرد حق قيمومت دارد و همچنين هيچ زنى اجازه به خدمت
گرفتن يا اجير كردن مردى را براى كار ندارد.
پس به ناچار فقط احتمال سوم باقى مىماند و آن عبارت است
از محدود بودن قيمومت به زندگى زناشويى، آن هم نه در
تمام شؤون زندگى زناشويى بلكه در بخش محدودى از آن،
مثل بيرون رفتن از منزل درمواردى كه با حق شوهر(روابط
زناشويى) منافات داشته باشد و مانند آن از مواردى كه بخش
كوچكى از زندگى خانوادگى را تشكيل مىدهد.
نقد عام بودن علت بيان شده در آيه
پيش از اين گفتيم كه علامه طباطبايى در تفسير الميزان بر
اين باور است كه به مقتضاى عام بودن علت مذكور در آيه، قيم
بودن مردان بر زنان، حكمى عام و فراگير است. نقد ما بر اين
ديدگاه چنين است:
الف. تعليل مذكور در آيه به معناى برترى مطلق مردان بر زنان
نيست، و بدين جهت در آيه عبارت «بعضهم على بعض» آمده
است. در اين باره پيش از اين توضيح داديم.
ب. تعليل ديگر در آيه، مخصوص زندگى زناشويى است: «و بما
انفقوا من اموالهم» و نتيجه، تابع اخص تعليلها است.
ج. عموم قيمومت مردان بر زنان مستلزم اين است كه قيمومت
زنان بر مردان هيچگاه # جز در مواردى كه دليل خاص وجود
دارد # جايز نباشد در حالى كه چنين رايى براى فقيهان آشنا
نيست. هيچ فقيهىنمىتواند بگويد آيه بر عدم مشروعيت
قيمومت زنان بر مردان # جز در مواردى كه دليل خاص وجود
داشته باشد # دلالت مىكند تا در نتيجه، مشروعيت استخدام
مردان توسط زنان نيازمند دليل خاصباشد.
د. حتى اگر چنين ادعايى را بپذيريم ولايت زنان بر زنان و
قضاوت زنان براى زنان چه مانعى دارد؟!
2. «وللرجال عليهن درجة»:
يكى از دلايل ممنوعيت ولايت زنان، كلام خداوند است:
... و لهن مثل الذي عليهن بالمعروف و للرجال عليهن
درجة...،((100))
و براى زنان همانند وظايفى كه بردوش آنهاست، حقوق
شايستهاى قرار داده شده، و مردان بر آنان برترى دارند.
استدلال كنندگان گفتهاند: خداوند ميان مردان و زنان در
حقوق و واجبات برابرى برقرار كرده و براى هر يك وظايفى
قرار داده و حقوقى را تعيين كرده است، ولى خداوند حقوق
مردان را از زنان با يك درجهجدا كرده است و آن درجه عبارت
است از: قيمومت در درون خانواده و بيرون از آن.
فخر رازى در تفسير كبير گفته است:
مرد بر زن چندين برترى دارد: عقل، ديه، ارث و شايستگى
براى امامت، قضاوت و شهادت. ((101))
اشكال بر اين استدلال:
اين آيه در ميان آيات طلاق قرار دارد و اين آيات، حقوق و
تكاليف زن در درون خانواده را بيان مىكند و براى زنان در
برابر تكاليفى كه بر ايشان # در خانواده # قرار داده شده حقوقى
را مشخص مىكند.همچنين براى مردان # در خانواده # به همان
نسبت كه وظايفى تعيين شده حقوقى نيز قرار داده شده است،
با اين تفاوت كه تكاليف و حقوق مردان با تكاليف و حقوق زنان
متفاوت است. بنابراين، خانوادهيك مشاركت متوازن و متعادل
ميان مرد و زن است كه در آن حقوق و تكاليف به صورت
عادلانه تقسيم شده است، البته مردان از زنان در خانواده با
يك درجه متمايز مىشوند و برخى حقوق فقط به
مرداناختصاص مىيابد، مانند حق طلاق. وقوع اين آيه در
ميان آيات طلاق مؤيد همين برداشت است. اين برداشت،
روشن است و بيش از اين به توضيح نياز ندارد.
اگر در آيه مذكور، از اين ظهور صرف نظر كنيم، واژه «درجة»
در آيه مجمل است و قدر متيقن از آن، طلاق و مانند آن است
و تعميم آن به ديگر جايگاههاى اجتماعى نيازمند اثبات است، و
بدون دليل روشن،نمىتوان اختصاص مردان به ولايت را اثبات
كرد. ((102))
پس در اين آيه بايد يكى از دو راه را انتخاب كنيم:
الف. آيه در حقوق و تكاليف در محدوده خانواده ظهور دارد و
معناى درجه، اختصاص مردان به برخى از حقوق در اين
محدوده است.
ب. آيه مجمل است و در نتيجه واژه «درجة» عام نبوده و فقط
با دليل خاص مىتوان اين واژه را به ولايت و حكومت سرايت
داد.
3 . او من ينشا في الحلية و هو في الخصام غير مبين،((103))
آيا كسى را كه در لابه لاى زينتها پرورش مىيابد و در هنگام
جدال توان ابراز دليل روشنى ندارد(فرزند خدا مىخوانيد)؟!
4. قرن في بيوتكن ولا تبرجن تبرج الجاهلية الاولى...،((104))
در خانههاى خود بمانيد و همچون دوران جاهليت
نخستين(درميان مردم) ظاهر نشويد... .
خداوند در آيه اول، زن را چنين توصيف كرده است: «و هو فى
الخصام غير مبين، و در هنگام جدال، قادر بر آشكار كردن
دلايل روشن نيست» و قاضى در قضاوت مىبايست حقيقت را
آشكار كند و لذا به اينآيه بر عدم مشروعيت قضاوت زن
استدلال شده است.
خداوند در آيه دوم به همسران پيامبر دستور مىدهد كه در
خانه هايشان بمانند و بدين جهت اصحاب پيامبر(ص) به
عايشه به خاطر اين كه براى جنگ با امير مؤمنان على(ع) از
خانه رسول خدا بيرون آمد، خردهگرفتند. اين آيه گرچه
همسران پيامبر را مخاطب قرار داده است، ولى حكم آن شامل
همه زنان با ايمان نيز مىشود و تنها مخصوص همسران پيامبر
نيست و حكومت و ولايت و قضاوت مستلزم خروج از خانه
ورفت و آمد ميان مردان است.
نقد
در دلالت اين دو آيه بر ممنوعيت ولايت و حكومت و قضاوت
براى زنان نقدهايى وجود دارد:
آيه نخست در رد مشركينى است كه فرشتگان را دختران خدا
مىدانند و سپس بيان مىكند كه دختران و زنان به زينت،
خود آرايى و تجمل ميل فراوانى دارند، ولى رغبتى به دخالت
كردن در نزاعها ندارند وروحياتشان با اين گونه امور سازگار
نيست. اين مطلب درست است، اما به تنهايى نمىتواند دليل
ممنوعيت حكومت و ولايت براى زنان باشد و جايز نيست كه
فقيه در مقام فتوا به تحريم حكومت و امامت وقضاوت براى
زن به اين آيه استناد كند، زيرا خداوند دراين آيه به بيان
خصوصيات غالبى و عمومى مرد و زن پرداخته است، در حالى
كه چه بسا زنانى هستند كه در عهده دار شدن امور اجتماعى
و سياسى وقضايى و در امر قيمومت، از بسيارى مردان برتر
مىباشند! و قطعا نمىتوان از اين آيه استفاده كرد كه هر
مردى از هر زنى برتر است و زن به سبب اين ويژگى تكوينى
توان تصدى امور اجتماعى را ندارد.
اين آيه در باره زنان، نظير كلام خداوند در باره عموم انسانها
اعم از زنان و مردان است:
... و خلق الانسان ضعيفا،((105))
و انسان ضعيف آفريده شده(و در برابر طوفان غرايز مقاومتش
كم) است.
و خلق الانسان من عجل...، ((106))
انسان، از عجله آفريده شده است.
«ان الانسان خلق هلوعا× اذا مسه الشر جزوعا × و اذا مسه الخير
منوعا،((107))
يقينا انسان حريص و كم طاقت آفريده شده، هنگامى كه بدى
به او مىرسد بىتابى مىكند و هنگامى كه خوبى به او مىرسد
از ديگران باز مىدارد(و بخل مىورزد).
و آياتى از اين دست كه بيانگر نقاط ضعف انسانها در تكوين و
خلقتشان مىباشد و در عين حال از آنها نمىتوان استفاده كرد
كه انسان توان تصدى امور را ندارد.
البته بدون شك نقاط ضعف تكوينى زنان براى كارهاى
سياسى، اجتماعى و قضايى بيشتر است و بدين جهت مردان در
اين موقعيتها # حتى نزد غير مسلمانان و در جوامع غربى # چند
برابر زنان حضوردارند. و اين دليل روشنى بر اختلاف خلقت
زنان با مردان است، علاوه بر آنكه قدرت مردان براى تصدى
اين امور بيشتر از زنان مىباشد. اين حكمى عام است كه قرآن
آن را ذكر كرده و واقعيت تاريخى واجتماعى نيز آن را تاييد
مىكند، علاوه بر آن كه نمىتوانيم از اين گونه آيات، حكم
حرمت براى حضور زنان را استنباط كنيم. بله، اگر دليلى
خاص از آيات يا روايات بر حرمت وجود داشته باشد اين آيات
براىتاييد ديدگاه حرمت، صلاحيت دارند.
آيه دوم: «و قرن في بيوتكن ولاتبرجن تبرج الجاهلية الاولى...»،
به احتمال قوى مخصوص همسران پيامبر است، زيرا خداوند از
آنان مىخواهد كه در حيات پيامبر و حتى پس از رحلت آن
حضرت، كرامترسول خدا را حفظ كرده و از اين گونه امور
كه آنها را در معرض اذيت و آزار قرار مىدهد پرهيز كنند. آيه
پيش از اين «يا نساء النبي لستن كاحد من النساء...» اشاره و بلكه
تصريح به اين نكته دارد، و دست كماحتمال اختصاص اين آيه
به همسران پيامبر(ص) وجود دارد و همين احتمال براى
بطلان استدلال به آيه جهت اثبات حرمت خروج زنان از خانه
به صورت مطلق كفايت مىكند.
بنابراين، اگرزن، زيبايىهاى خود را نشان ندهد و در صورت
ازدواج از شوهرش اجازه بگيرد، مىتواند از خانه خارج شود. و
ما فقيهى كه بيرون رفتن زن از خانه با اجازه شوهرش را حرام
بداند، سراغ نداريمو نيز هيچ فقيهى بيرون رفتن زن مجرد را
در صورت رعايت موازين شرعى(زيبايى و آرايش خود را نشان
ندهد، بى عفتى و بىبندوبارى نكند، و يكى از محارمش همراه
وى باشد، اگر قول به وجوب همراهىمحارم را بپذيريم) حرام
نمىداند و بى ترديد شرط بيرون رفتن زن از خانه اين است كه
زيبايى و آرايش خود را نشان ندهد، و بى عفتى و بى بندوبارى
نكند و در صورت ازدواج، از شوهرش اجازه بگيرد.
از اين بيانات روشن شد كه در قرآن هيچ دليلى صريح و روشن
بر حرمت تصدى امور ادارى و سياسى و قضايى توسط زن
وجود ندارد.
دليل دوم: استدلال به سنت
براى اثبات حرمت حكومت، امامت و قضاوت براى زن، به
برخى از روايات استدلال شده است. ما روشنترين آنها را ذكر
كرده و موارد قابل نقد را بيان مىكنيم:
1. روايت: «لن يفلح قوم ولوا امرهم امراة»:
اين حديث را بخارى از ابى بكره نقل كرده است. ابى بكره
مىگويد: خداوند مرا در روزهاى جنگ جمل با حديثى كه از
رسول خدا شنيده بودم نجات داد، زيرا چيزى نمانده بود به
اصحاب جمل بپيوندم ودر كنار آنان بجنگم كه به ياد اين
حديث افتادم: وقتى به رسول خدا(ص) خبر رسيد كه دختر
كسرى حكومت بر مردم فارس را به دست گرفته است،
فرمودند:
لن يفلح قوم ولوا امرهم امراة» ((108))،
مردمى كه ولى امرشان را زن قرار دهند هرگز رستگار
نخواهند شد.
در روايت ديگرى آمده است:
لن يفلح قوم ملكوا امرهم امراة،((109))
مردمى كه زن را عهدهدار حكومت كنند هرگز رستگار
نخواهند شد.
و در روايت ديگرى آمده است:
لا يفلح قوم تملكهم امراة، ((110))
مردمى كه پادشاهشان زن است رستگار نخواهند شد.
اين روايت را ترمذى نيز از ابى بكره نقل كرده و سند آن را
صحيح دانسته است. از جابر((111)) بن سمره هم نقل شده كه
پيامبر فرمودند: «لن يفلح قوم يملك رايهم
امراة،((112))مردمى كه صاحب نظرآنها زن باشد رستگار
نمىگردند». حسن بن شعبه از اماميه نيز در تحف العقول اين
روايت را به صورت مرسل از رسول خدا(ص) نقل كرده
است.((113)) همچنين شيخ طوسى در خلاف((114))وفاضل
نراقى در مستند ا لشيعه((115)) آن را روايت كردهاند. گرچه
اين روايت در كتابهاى اماميه به صورت مسند ذكر نشده،
ولى شهرت و نقل فراوان آن از پيامبر اكرم(ص) ضعف سند آن
را جبرانمىكند و انسان به صدور آن از جانب حضرت
اطمينان پيدا مىكند.
اين روايت با صيغه نهى وارد نشده تا از قبيل احكام مولوى
باشد، بلكه ارشاد به زيان و هلاكت مردمى است كه زن،
سرپرستى امور آنان را بر عهده بگيرد و هنگامى كه فهميده
شد ولايت زن زيان بار است، بهحكم عقل، دورى از آن واجب
مىگردد، زيرا عقل دفع ضرر را واجب مىداند.
شايد بتوان گفت كه اين جمله به دلالت التزامى عرفى، بر
حكم مولوى تحريمى و حكم وضعى به عدم مشروعيت ولايت
زن دلالت دارد، زيرا روايت در صدد انكار بر كسانى است كه
امور خود را به زنان واگذاركرده و در زندگى خود آنان را
والى و حاكم خويش قرار دادهاند و برداشت عرف از اين انكار،
نهى تكليفى و بطلان وضعى ولايت و حكومت زنان است.
ديدگاه برخى معاصران
يكى از انديشمندان براين باور است كه اين روايات به يك واقعه
خارجى اشاره دارد: در زمان رسول خدا(ص) امپراطور فارس
بر اثر اوضاع نابسامان ادارى و سياسى، در آستانه فروپاشى قرار
گرفت و از جملهآن نابسامانىها اين بود كه زنان عهده دار
سلطنت شدند.((116)) روايات به اين مصداق خارجى معين
اشاره دارد، نه اين كه بيانگر حكم شرعى و قضيه حقيقى باشد.
او مىگويد: «دوست دارم برداشت عميقترى از اين حديث
ارائه كنم و اين بدين معنا نيست كه مايل باشم زنان رئيس
ادارات يا حكومتها شوند، بلكه دوست دارم برترين مردم(چه
زن و چه مرد) رئيس دولتيا حكومت باشد. با خود انديشيدم
اين حديث كه سند و متن آن صحيح است و از پيامبر(ص) در
اين باره وارد شده به چه معنا ست؟ در زمانى كه حكومت
فارس بر اثر فتوحات اسلامى سقوط كرد، در آنسرزمين،
حكومتى مستبد و ظالم و داراى آيين بت پرستى سلطنت
مىكرد، هيئت حاكمه شورا را نمىشناخت و براى ديدگاه
مخالفين خود احترامى قائل نبود. روابط ميان افراد بسيار
زشت بود. گاهى شخصبراى رسيدن به اهدافش پدر يا
برادرش را مىكشت. مردم نيز نوكر و مطيع بودند. در آن
وضعيت كه حكومت فارس شكستهاى پى در پى را تحمل
مىكرد و بخشهاى مختلفى از سرزمين خود را از
دستمىداد، شايد اگر يك فرمانده نظامى توانمندى وجود
داشت، مىتوانست جلوى شكستهاى پى در پى را بگيرد، ولى
سياست شرك آلود وقت، امور دولت و ملت را به دست زن
جوان بى تجربهاى سپرده بودو اين امر، خبر از نابودى مطلق
اين حكومت مىداد و پيامبر اكرم(ص) حديث فوق را براى
اشاره به اين تحولات و در مقام توصيف آن فرمود:
اگر در سرزمين فارس كارها براساس شورا انجام مىشد و
رئيس حكومت زنى مانند حاكم اسرائيل «گولداماير» يهودى
بود كه امور نظامى را در اختيار فرماندهان توانمند
مىگذاشت و آنها امور مربوطه را انجاممىدادند، حتما پيامبر
به گونهاى ديگر اوضاع جارى را توصيف مىكرد و...».((117))
نقد:
نويسنده محترم در سند روايات اشكالى نكرده، بلكه دلالت
آنها را نمىپذيرد. ولى ديدگاه او به شدت قابل نقد است، زيرا
خصوصيت زمان يا مكان صدور احاديث، سبب از بين رفتن
عموميت حكم در آنروايات نمىشود، بلكه عبارت: «لن يفلح
قوم ولوا امرهم امراة»، ثبوت و دوام هميشگى اين حكم را
مىرساند، چون از يك سو نكره در سياق نفى مفيد عموم است
و از سوى ديگر واژه «لن» بر هميشگىبودن دلالت مىكند. از
اين رو عام بودن احاديث روشن است و مناقشه در دلالت
روايات بر حرمت، بىجاست.
بنابراين، مىتوان به اين روايات براى اثبات حرمت ولايت زنان
و بطلان آن استدلال كرد، ولى قدر متيقن از اين روايات و
بلكه مفهوم عبارت: «ولوا امرهم امراة» و «ملكوا امرهم امراة» و
«ملكتهم امراة» همانولايت عام است. اما نفى ولايتهاى فرعى
منشعب شده از ولايت عام و همچنين قضاوت، از اين روايات
فهميده نمىشود.
2. روايت مناهى زن:
مرحوم شيخ صدوق در كتاب خصال از جابربن يزيد جعفى
روايت كرده كه مىگويد: شنيدم امام محمد باقر(ع)
مىفرمود:
اين امور وظيفه زنان نيست: [اين كارها از زنان خواسته نشده
است] اذان، اقامه، نماز جماعت، عيادت مريض، تشييع جنازه،
بلند گفتن تلبيه، هروله(تند دويدن) ميان صفا و مروه،
استلام حجرالاسود ، داخل كعبهشدن، حلق(تراشيدن سر براى
خارج شدن از احرام)، بلكه زنان براى خارج شدن از احرام
مقدار كمى از موهاى خود را كوتاه كنند، عهده دار شدن
قضاوت، سرپرستى حكومت،((118)) مورد مشورتواقع شدن،
ذبح كردن حيوان مگر در حال ضرورت. و مىبايست در هنگام
وضو از باطن آرنج آب بريزد(بر خلاف مردان كه از پشت دست
آب مىريزند) و... .((119))
سند اين روايت ضعيف است و در سلسله سند آن بيش از يك
مجهول وجود دارد و نمىتوان به آن اعتماد كرد. علاوه بر آن
كه جملههاى قبل و بعد از عبارت محل شاهد: «عهده دار
شدن قضاوت و سرپرستىحكومت» همگى يا از مكروهات و
مستحبات است و يا تنها بر رفع وجوب دلالت دارد و همه اين
موارد جزو اختصاصات زنان است.
بنابراين، وحدت سياق گوياى اين است كه حكم موجود در
اين عبارت حكم تكليفى است و به قرينه سياق، قدر متيقن از
آن كراهت است و از آن، حكم وضعى(اشتراط مرد بودن در
قضاوت و حكومت)فهميده نمىشود. به هر حال اگر دليلى بر
ممنوعيت قضاوت و حكومت براى زن وجود داشته باشد، اين
روايت براى تاييد آن دليل مناسب است، ولى خودش نمىتواند
دليل مستقلى باشد، چون كه از جهتسند و دلالت ضعيف
است.
3. توصيههاى پيامبر(ص) به امام على(ع) در باره مناهى زن:
شيخ صدوق در كتاب من لايحضره الفقيه، با سند خود از
حماد بن عمرو و انس بن محمد، از پدرش، از جعفر بن
محمد(ع) از پدرانش(ع) نقل كرده كه از جمله توصيههاى
پيامبر اكرم(ص) به على(ع) ايناست:
اى على، اين موارد بر عهده زنان نيست: نماز جمعه، نماز
جماعت. اذان و اقامه، عيات مريض، تشييع جنازه، هروله بين
صفا و مروه، لمس كردن حجرالاسود، تراشيدن سر و عهده دار
شدن قضاوت، همچنين باآنان مشورت نشود. ((120))
سند اين روايت نيز ضعيف است، و حماد بن عمرو و انس بن
محمد كه شيخ صدوق روايت را به آنها نسبت داده مجهول
هستند و طريق(سند) صدوق به اين دو نيز ضعيف است. علاوه
بر آنكه احكام مواردىكه در اين روايت آمده است كراهت و
نفى استحباب و نفى وجوب است و اين احكام موارد قبل و بعد
از جمله: «و لاتولى القضاء» را در بر مىگيرد. از اين رو روايت
مزبور نيز مناسب تاييد ادله قوى است ونمىتوان آن را دليل
مستقلى بر منع زنان از قضاوت و ولايت و حكومت دانست.
4. روايت «هلكت الرجال حيث اطاعت النساء»:
ابو بكره روايت كرده است: شخصى نزد پيامبر(ص) آمد و از
پيروزى لشكر حضرت خبرداد، پيامبر كه سرش در دامان
عايشه بود تا اين خبر را شنيد از جاى برخاست و سجده كرد و
چون سجدهاش تمام شدماجرا را پرسيد و آن شخص به بيان
ماجرا پرداخت و در ضمن سخنانش در باره دشمن چنين
گفت: «حاكم آنها زن بوده است» در اين هنگام پيامبر
اكرم(ص) فرمود:
هلكت الرجال حيث اطاعت النساء،((121))
هرگاه مردان از زنان اطاعت كنند، هلاك مىشوند.
فقيهان اهل سنت، اين روايت را نيز بر اساس موازين جرح و
تعديل و به جهت وجود بكار بن عبدالعزيز بن ابى بكره، ضعيف
دانستهاند. ابن معين در باره وى مىگويد: «اعتبارى ندارد» و
در جاى ديگرمىنويسد: «اين شخص ضعيف است». ابن عدى
گفته است: «اميدوارم بتوان به روايات اين شخص عمل كرد،
ولى او از جمله افراد غير معتبرى است كه رواياتشان نوشته
شده است».((122)) علاوه بر آنكهدر متن حديث نيز اشكالى
وجود دارد و اطمينان انسان را نسبت به آن از بين مىبرد. در
اين روايت آمده است:
هنگام ورود آن شخص(خبر دهنده) سر پيامبر(ص) در دامان
همسرش عايشه بود و پيامبر پس از شنيدن خبر از جاى
برخاست و سجده شكر به جا آورد!
دراين زمينه روايات ديگرى نيز از اين دست وجود دارد كه
همگى از حيث سند يا دلالت قابل نقد است و هيچ يك را
نمىتوان دليل مستقلى دانست، هر چند مىتوان از آنها به
عنوان تاييد ادله استفاده كرد.
دليل سوم: اجماع
در كتابهاى علماى گذشته شيعه، در اين مساله اجماعى
نيافتم. ولى فقيهان اهل سنت اجماع علماى سنى بر اين مساله
را ذكر كردهاند. شايد سبب عدم اجماع در اين مساله نزد
اماميه اين باشد كه شيعه، امامت وولايت عظمى را به نص
پيامبر اكرم(ص) براى وصى اول، امير مؤمنان على(ع) ثابت
مىداند و سپس براى ديگر اوصياء، به نص وصى پيشين ثابت
مىشود. به همين جهت فقيهان اماميه # در اين مساله
نيازىنديدهاند كه راجع به آن، بحث فقهى كنند، اما علماى
اهل سنت در اين مساله تصريح به اجماع كردهاند.
قرطبى در تفسير خود نوشته است:
فقيهان در اين كه زن نمىتواند امام باشد، اجماع دارند هر
چند در جواز قضاوت زن در امورى كه شهادتش پذيرفته
مىشود اختلاف نظر دارند. ((123))
امام الحرمين جوينى مىگويد:
فقيهان در اين كه زن نمىتواند امام باشد، اجماع
دارند.((124))
واز معاصرين، مؤلف كتاب «الفقه على المذاهب الاربعه» به
اجماع فقيهان بر اين مطلب تصريح كرده است.((125))
همان گونه كه ياد آور شديم هيچ يك از علماى گذشته در
مساله حكومت و ولايت زن ادعاى اجماع نكرده است، اما در
مسئله قضاوت، صاحب كتاب جواهر الكلام ادعا كرده كه در
اين كه قاضى مىبايست مردباشد اختلافى وجود ندارد((126))
البته به زودى به نقد اين اجماع خواهيم پرداخت و اگر اين
اجماع صحيح باشد، روشن است كه اجماع بر اشتراط مرد
بودن در امامت و حكومت نيز محرز خواهد شد،زيرا قضاوت از
مهمترين وظايف حاكم و امام است و يكى از مهمترين كارهايى
است كه بايد با نظارت امام انجام شود. پس اگر اجماع در
شرط مرد بودن در قضاوت، معتبر باشد، قطعا مرد بودن در
امامت وحكومت نيز شرط خواهد بود. ولى اصل اين اجماع
مورد قبول نيست و وجود اجماع اماميه بر اشتراط مرد بودن
در قضاوت، براى ما ثابت نشده است. به زودى در بحث جواز يا
حرمت تكليفى تصدى قضاوتاز سوى زن و بطلان وضعى آن،
در اين باره سخن خواهيم گفت.
ما هر چند در ميان فقيهان متاخر اماميه شخص قابل اعتنايى
را كه مخالف با اين ديدگاه باشد، نمىشناسيم، اما در ميان
بعضى از كتابهاى فقهى اماميه در گذشته كه به دست ما
رسيده، تصريح به اجماع يا طرحاين مساله را نديديم و نبود
اختلاف ميان علماى متاخر يا اجماع آنان اگر به زمان امام
معصوم متصل نباشد حجت نيست، زيرا ديدگاه ما در حجيت
اجماع با ديدگاه بقيه مذاهب اسلامى متفاوت است و ما
روايتنبوى: «لاتجتمع امتي على خطا»((127)) را قبول
نداريم هر چند اينجا جاى بررسى اين مساله نيست.
حجيت اجماع در نزد ما بر اين پايه استوار است كه وجود
روايات صريح ائمه معصومين(ع) كه به دست علماى متقدم
رسيده است، سبب اتفاق نظر آنان گشته و پس از آن، اين
روايات مفقود شده و فقط فتواىفقيهان باقى مانده كه بر
وجود روايات دلالت مىكند. زيرا در صورتى كه يك حكم را در
ميان فتواى فقيهان مشاهده كنيم و دليل آن را هم نتوانيم از
كلمات آنان به دست بياوريم، مطئمن مىشويم كه حتما اين
فتوابر اساس روايات صريحى بوده كه به دست ما نرسيده است
و اين گونه از فتاوا نشانگر رواياتى است كه در زمان ظلم و
استبداد و فشار سياسى و علمى از بين رفتهاند.
بنابراين ديدگاه، فتواى فقيهان در فروع فقهى كه در كلمات
آخرين سلسله از علماى گذشته و يا علماى متاخر يافت
مىشود، حتى در صورت اجماع حجت نيست، چون زمان اين
فتواها به زمان امامان معصوممتصل نيست تا از اين راه بتوانيم
اتصال حكم را به زمان معصوم به دست آوريم. از اين رو، نبود
اختلاف و حتى وجود اجماع در مسائل و فروع مطرح شده در
عصر متاخرين، حجت به معناى علمى اين واژهنيست.
نگاهى اجمالى به مشروعيت ولايت زن
سخنانى كه تاكنون گفتيم، نگاهى تفصيلى به ادله بود و به
تك تك اين دلايل # به جز حديث نبوى مشهور: «لن يفلح قوم
ولوا امرهم امراة# » اشكال نموديم. اينك پس از آن تفصيل،
دوباره اين مساله را بهاجمال مطرح مىكنيم، زيرا نگاه اجمالى
به ادله با نگاه تفصيلى به آن تفاوت دارد. پيش از اين گفتيم
كه ادله مزبور براى تاييد مناسب هستند، ولى براى استدلال
صلاحيت ندارند. اما وقتى ادلهاى براى تاييدمناسب باشند،
پس از قرار گرفتن در كنار يكديگر، گاهى مجموعا شايستگى
براى استدلال پيدا مىكنند و مورد بحث ما از اين قبيل است،
زيرا تاييدات زير، دست به دست هم داده و انسان از مجموع
آنهااطمينان حاصل مىكند كه شرع در ولايت و امامت، مرد
بودن را شرط مىداند:
1. آيات قرآن،
2. احاديث پيامبر(ص) و اهل بيت(ع)،
3. شهرت فتوايى،(حتى در فقيهان اماميه كسى را كه قابل
اعتنا باشد((128)) و قائل به جواز ولايت و امامت براى زن
باشد، سراغ نداريم).
4. اجماع فقيهان اهل سنت بر عدم جواز،
از مجموع اين ادله مىفهميم كه شريعت مرد بودن را در
امامت و ولايت شرط مىداند و نمىخواهد زن وارد اين گونه
كارهاى اجتماعى شود و بشريت را در معرض رنجها و
آسيبهاى فراوان قرار دهد ، درحالى كه مسئله حاكميت امر
خطيرى است كه به راحتى نمىتوان از كنار آن گذشت. پس
از نگرش كامل در دلايل اين مساله و سير تاريخى آن از زمان
پيامبر اكرم(ص) تاكنون و اتفاق نظر فقيهان بر آن و
وجودسيره متشرعه فقهى چارهاى جز پذيرش اين ديدگاه
وجود ندارد.
در اين مدت، دولت هاى فراوانى به نام اسلام حكومت كردند و
در بسيارى از موارد از اسلام منحرف شدند، اما در عين حال بر
خلاف اين سيره عمل نمىكردند و در زمان خلفاى اسلامى
زنى را سراغ نداريمكه عهده دار امامت وخلافت و ولايت
عمومى شده باشد، با اين كه بسيارى از زنهاى دربار اموى و
عباسى و عثمانى در امور ولايت و خلافت، دخالت و نفوذ
داشتند.
همه اينها نشانگر اين حقيقت است كه از نظر فقهى براى
مسلمانها مسلم بوده كه در مساله امامت و ولايت، مرد بودن
معتبر است و زن بايد خود را از اين كشمكشها و رنجها و
چالشها دور نگه دارد. و فقيهىكه اين مساله را به خوبى
بررسى كند و در دلايل و سير تاريخى آن دقت نمايد هرگز
نتيجهاى غير از اين نخواهد گرفت، مگر آنكه در صدور فتوا
متهور و جسور باشد و جسارت در صدور فتوا، مورد
ستايشفقيهان نيست. البته اين نتيجه مخصوص به ولايت و
رياست عمومى و نيز مسئوليتهاى اجرايى عام و فراگير
است، ولى ممنوعيت رياستهاى فرعى و جزئى در امور ادارى،
از اين دلايل به دست نمىآيد، چونحديث نبوى مشهور، به
ولايت عام اشاره دارد و دليل اجمالى كه ما به آن استدلال
كرديم نيز از سنخ ادله لبى بوده و نمىتوان در اثبات عموميت
منع، بدان استدلال كرد و قدر متيقن از آن، ولايت عام
ومسئوليتهاى اجرايى نزديك به آن است.
از اين ادله، ممنوعيت مسئوليت و ولايتهاى پايينتر از ولايت
عام براى زنان استفاده نمىشود، مانند تصدى رياست ادارات،
مديريت كارها، نمايندگى مجالس قانون گذارى(پارلمان) و
شوراهاى محلى ومشاركت در آنها، نمايندگى ديپلماتيك،
حضور و مشاركت در راديو و تلويزيون، تدريس در مدارس و
دانشگاهها و اداره آنها، اداره بيمارستانها، درمان بيماران،
پرستارى و تصدى مسئوليتهاى امنيتى كه باوضعيت زن
مناسب بوده و در چارچوب قوانين اسلام باشد و... .
اشاره به دو مطلب شايسته توجه بيشترى است:
مطلب اول: زن ضمن قبول اين مسئوليتها مىبايست به تمام
احكامى كه اسلام براى او قرار داده است، التزام عملى داشته
باشد، مانند رعايت وقار و متانت زنانه، حجب و حيا، دورى از
اختلاط با مردان در حدامكان، دورى از ابتذال در گفتار،
شوخى، خودآرايى و خود نمايى در ميان مردان، خارج نشدن از
منزل بدون اجازه شوهر، مسافرت نكردن بدون همراهى يكى
از محارم و ديگر آداب شرعى كه اسلام براىزن به ويژه
دختران جوان واجب گردانيده يا وى را به رعايت آنها تشويق
كرده است.
خداوند به همسران پيامبر فرمان مىدهد كه در خانه هايشان
بنشينند و مانند دوران جاهليت پيشين آرايش و خود نمايى
نكنند، با نرمى با مردان سخن نگويند تا مبادا آنكه دلش بيمار #
هوا و هوس # است بهطمع افتد:
يا نساء النبي لستن كاحد من النساء ان اتقيتن فلا تخضعن
بالقول فيطمع الذي في قلبه مرض و قلن قولا معروفا و قرن
في بيوتكن ولاتبرجن تبرج الجاهلية الاولى...،((129))
اى همسران پيامبر، شما مانند ديگر زنان نيستيد اگر با تقوا و
پرهيز كار باشيد. پس با نرمى با مردان سخن نگوييد تا مبادا
آنكه دلش بيمار # هوا و هوس # است به طمع افتد و درست
سخن بگوييد و در خانههايتان بنشينيد و آرام بگيريد و مانند
دوره جاهليت پيشين آرايش و خود نمايى نكنيد... .
خطاب در اين آيه، در بيشتر احكام، همه زنان را در بر
مىگيرد و نمىتوان بدون رعايت اين قيود، آداب، احكام و
الزاماتى كه خداوند زن را بدان مكلف نموده يا به آن تشويق
كرده است، پذيرش مسئوليتهاىاجتماعى را براى زنان جايز
دانست.
مطلب دوم: با يك نگاه كلى و اجمالى به ديدگاه شرع در باره
زن و احكام مخصوص به وى و تكاليف و حقوق زن، در
مىيابيم كه مطلوبترين وضعيت براى يك زن، رعايت و
محافظت شؤون خانواده و ادارهآن است، زيرا در صورت
سلامت خانواده، همه جامعه سالم مىماند و در صورت فساد
آن، اجتماع نيز فاسد مىشود. كارها و مسئوليتهاى سخت و
طاقت فرساى بيرون از منزل، توان مرد را از بين مىبرد و
درنتيجه، مسئوليت اداره و رعايت و محافظت خانواده ابتدا
متوجه زن است و خلقت روحى و جسمى زن نيز وى را
شايسته انجام اين مسئوليت مهم مىگرداند. در روايات
اسلامى از اداره خانواده به «حسنتبعل»(خوب شوهر دارى)
تعبير شده و پاداش زن در اداره خانواده را همانند پاداش مرد
در تمام كارهاى ويژه مردان قرار داده است، و بدين جهت،
اسلام خدمت به نهاد مقدس خانواده را همانند خدمت درهمه
صحنههاى اجتماعى بيرون از منزل دانسته است. خداوند
جنس زن و مرد را از يك سرشت آفريده است و به هريك
مزيتهايى بخشيده است تا در نهاد خانواده راه رشد و ترقى را
بپيمايند. خداوندحضور در نهاد خانواده را براى زن و حضور
در صحنههاى ديگر را كه در صلاح و فساد خود تابع نهاد
خانواده هستند، ويژه مردان قرار داده است.
خداوند رفتار اين دو جنس را مكمل يكديگر قرار داده است،
رفتار زن با رفتار مرد تكميل مىشود و رفتار مرد با رفتار زن.
خداوند هر دو جنس را با صفات و مزيتهايى برترى بخشيده
است تا هريك بهخوبى از عهده انجام وظايف الهى خويش در
درون خانواده و بيرون از آن، برآيند: «بما فضل اللّه بعضهم على
بعض».
بهترين دليل بر اين ادعا تاريخ حيات انسان از زمانهاى
گذشته تاكنون است، چرا كه بيشترين حضور و اهتمام و
نشاط زن در داخل خانه و بيشترين حضور و اهتمام و حركت
مرد در بيرون از خانه بوده و هست.البته اين را انكار نمىكنيم
كه گاهى زنان، امير، ملكه، حاكم، رئيس و رهبر احزاب
سياسى مىشوند، اما در عين حال بيشترين حضور زن در خانه
است و خلاف اين مطلب در زمان گذشته و حال، يك
امراستثنايى است. معناى اين سخن آن نيست كه انجام
كارهاى بيرون از خانه براى زنان جايز نيست، چرا كه اين امر با
رعايت حدود اسلامى جايز است. اصولا تصدى زنان به كارهايى
كه در خصوص آنها نهىشرعى وارد نشده است، جايز مىباشد.
ولى در حقيقت، ديدگاه كلى شرع نسبت به زن اين است كه
وى براى حفظ نهاد خانواده آفريده شده است و حضور در اين
نهاد و انجام وظايف مادرى، با خلقت زن و نشاط و مزيتهاى
خدادادى وى مناسبتراست و در عوض، خداوند مرد را براى
جنبه ديگر زندگى آفريده است و اختلاف آفرينش مرد و زن
بدين معنا نيست كه مرد در آفرينش برتر از زن است. شاهد اين
ادعا آن است كه انسانها با همه ديدگاه هايىكه در باره
جايگاه زن در عرصه سياسى و اجتماعى دارند، در اين مطلب
اختلافى ندارند كه زن به جهت ويژگىهاى جسمانى توان
وارد شدن در مسابقات ورزشى دشوار نظير بالا رفتن از
كوههاى صعب العبور،فوتبال، كشتىگيرى، مشت زنى، چتر
بازى و استفاده از سلاحهاى سنگين در جنگها را ندارد، اما
هيچ كس نمىگويد كه مزيتهاى جسمى مردان # كه آنها را
براى شركت در اين مسابقات و كارهاى نظامىتوانا نموده است
#مردان را بر زنان برترى مطلق مىبخشد. هر گز چنين نيست،
بلكه اين موارد از قبيل اختلاف آفرينش در دو جنس است كه
در مسير زندگى سبب اختلاف رفتار و كردار مىشود، چون
زن بركارهايى كه مرد توان انجام آن را ندارد، قدرت دارد و
بالعكس. پس زن و مرد تكامل بخش همديگر و مكمل رفتار
يكديگرند.
آنچه تاكنون گفتيم در خصوص آفرينش دو جنس و رفتار آن
دو در زندگى بود، ولى از جهت پاداش، قرب و ارزش نزد
خداوند، زن و مرد در معيارهاى اطاعت و تقوا و اعمال صالح
يكسانند. همان پاداشى كهمرد در مقابل انجام كارهاى
اختصاصى خود نظير جهاد، امامت، ولايت، حكومت، قضاوت و
انجام كارهاى عمومى دريافت مىكند، بدون هيچ كم و
كاستى به زن به سبب انجام كارهاى اختصاصى خود
تعلقمىگيرد.
اينك توجه شما را به سخن رسول خدا(ص) به اسماء بنت يزيد #
كه زنى از انصار و نماينده زنان به سوى رسول خدا(ص) بوده
است #، جلب مىكنيم. اين روايت # كه بيهقى در سنن خود نقل
كرده #شايسته دقت و تامل است تا ديدگاه واقعى اسلام در باره
زن و چگونگى زندگى وى مشخص گردد.
بيهقى از اسماء بنت يزيد # كه زنى انصارى بود # چنين روايت
كرده است: اسماء به محضر رسول خدا كه ميان اصحاب خود
نشسته بود شرفياب شد و عرض كرد: جان من و مادرم به
فدايت! من فرستادهزنان به سوى شما هستم. بدان # جانم به
فدايت # هر زنى كه در شرق و غرب عالم سخنان مرا بشنود و به
جاى من باشد اين درد دل را دارد و مايل است اين سؤال را از
شما بپرسد كه خداوند شما را بهدرستى به سوى مردان و زنان
مبعوث كرده است. پس ما به تو و به خدايى كه تو را فرستاده
ايمان آوردهايم. ما زنان در خانه محصور و مستور هستيم،
درخانههاى شما مىنشينيم و شهوت شما را ارضاء
مىكنيم،براى شما بچه مىآوريم و آنها را بزرگ مىكنيم و
شما مردان به واسطه حضور در نماز جمعه و جماعت، عيادت
بيماران، تشييع جنازه، انجام حجهاى پى در پى و مهمتر از
همه با شركت در جهاد در راه خدا برما برترى يافتهايد. اگر
يكى از شما مردان به حج يا عمره مشرف شود يا مرزبانى كند
ما از اموالتان مراقبت((130))كرده و برايتان لباس مىبافيم و
فرزندانتان را بزرگ مىكنيم، آيا ما در اجر و ثواب با شمامردان
شريك نيستيم؟
پيامبر اكرم(ص) صورت خود را كاملا به طرف اصحاب
برگرداند و فرمود:
آيا هرگز سخن زنى را كه بهتر از اين زن به پرسش در باره
دين خود پرداخته باشد شنيدهايد؟ اصحاب گفتند: گمان
نمىكرديم زنى بتواند به اين زيبايى سخن بگويد و به طرح
مسائل بپردازد. آنگاه پيامبر رو بهآن زن نموده و فرمود:
انصرفي ايتها المراة و اعلمي من خلفك من النساء ان حسن
تبعل احداكن لزوجها و طلبها لمرضاته و اتباعها موافقته، يعدل
ذلك كله،
اى زن برو و به زنان ديگر اعلام كن كه خوب شوهر دارى
كردن يكى از شما و خشنود كردن وى و پيروى و اطاعت
كردن از او معادل ثواب همه اين اعمالى است كه تو براى
مردان برشمردى.
آنگاه زن در حالى كه از خوشحالى لااله االا اللّه و اللّه اكبر
مىگفت از محضر رسول خدا مرخص شد.((131))
مقتضاى اصول عمليه:
آنچه تاكنون بيان شد، مقتضاى ادله و حجج شرعى سلبى يا
ايجابى بود، اما اين پرسش مطرح است كه اگر فقيه نتواند از
ادله اجتهادى به يك نتيجه قطعى # در اين زمينه # دست يابد،
مقتضاى اصول عملىچيست؟
همه فقيهان براين باورند كه در حال شك، به اصول نفى
كننده تمسك مىشود، زيرا ولايت، سلطنت و نفوذ راى از
امورى است كه به جعل از سوى خداوند و دليلى كه بيانگر
چنين جعلى باشد، نياز دارد و هيچانسانى # جز در صورت وجود
دليل خاص # نمىتواند بر ديگرى ولايت داشته باشد و اگر در
وجود دليل شك داشتيم، اصل بر عدم ولايت و نفوذ حكم
انسانى بر انسان ديگر است. به نظر ما اين سخنصحيح و بدون
اشكال است و تا آنجا كه ما سراغ داريم، شيخ طوسى اولين
كسى است كه به اين اصل تمسك كرده است. ايشان در باره
ممنوعيت ولايت و حكومت و قضاوت براى زنان مىگويد:
دليل ما بر ادعاى فوق اين است كه جايز بودن قضاوت براى
زنان به دليل نياز دارد، چون قضاوت يك حكم شرعى است و
هركس مدعى شود كه زن شايستگى قضاوت دارد بايد دليل
آن را نيز ذكركند.((132))
صاحب جواهر در باره ممنوعيت قضاوت براى زنان چنين
مىگويد:
آنچه ممنوعيت قضاوت براى زنان را تاييد مىكند اين است كه
زن مناسب براى شغل قضاوت نيست، همنشينى با مردان و
بلند كردن صدا در ميان آنها سزاوار زن نيست. همچنين از
روايات نصب حاكم در زمانغيبت فهميده مىشود كه غير زن
مراد است، بلكه در برخى از آنها به مرد بودن تصريح شده است
و دست كم در جواز قضاوت براى زن شك وجود دارد، دراين
صورت اصل بر عدم اذن است يعنى: اصل برآن است كه اذنى از
سوى شارع نسبت به قضاوت زن صادر نشده است، از اين رو
قضاوت براى وى جايز نيست.((133))
نويسنده كتاب «دراسات في ولاية الفقيه» در باره رجوع به
اصل در هنگام شك مىگويد:
دراين مقام، مجرد شك كفايت مىكند، زيرا اصل بر عدم ثبوت
ولايت شخصى بر شخص ديگر است.((134))
البته اين سخن در صورتى صحيح است كه عمومات و
اطلاقات لفظى كه شامل مردان و زنان در شئون حكومت،
ولايت و قضاوت است وجود نداشته باشد در حالى كه چنين
نيست، چون برخى از اطلاقات وعمومات به طور يكسان شامل
زن و مرد مىشود. در مقبوله عمربن حنظله آمده است:
انظروا الى من كان قد روى حديثنا و نظر في حلالنا و حرامنا و
عرف احكامنا، فارضوا به حكما ، فاني قد جعلته عليكم
حاكما،((135))
به دنبال كسى باشيد كه از ما روايت نقل مىكند، حلال و حرام
ما را مىشناسد و به احكام ما آشناست، به حاكميت چنين
كسى راضى باشيد، چون من چنين كسى را براى شما حاكم
قرار دادم.
روايات زير نيز از همين قبيل است:
1. العلماء ورثة الانبياء،((136))
عالمان، وارثان پيامبران هستند.
2. الفقهاء حصون الاسلام،((137))
فقيهان دژهاى مستحكم اسلام هستند.
پيامبر(ص) سه بار فرمود: خدايا خلفا و جانشينان مرا مشمول
رحمت خويش قرار بده. عرض شد: اى رسول خدا، جانشينان
تو چه كسانى هستند؟ حضرت فرمود:
الذين يروون حديثي و سنتي،((138))
كسانى كه حديث و سنت مرا روايت مىكنند.
و بالاخره در روايتى آمده است:
الفقهاء امناء الرسول،((139))
فقيهان امين پيامبرند.
بدون شك اين روايات مطلق بوده و شامل زن و مرد مىشود و
تا زمانى كه ضمير مذكر و مؤنث در يك كلام جمع نشده و
قرينهاى بر اراده مذكر وجود نداشته باشد، مذكر بودن ضماير
در روايات ياد شدهنمىتواند آنها را از اطلاق خارج كند، چون
در بسيارى از موارد، ضمير مذكر # از باب تغليب # در اعم از زن
و مرد استعمال شده است، مانند آياتى كه در ابتداى آن،
عبارت(يا ايها الذين آمنوا) قرار دارد ،زيرا بدون شك مراد از
«الذين آمنوا» جنس زن و مرد هر دو مىباشد، بلكه حتى
گاهى واژه «رجل» از باب تغليب در اعم از زن و مرد به كار
مىرود، مانند آيات زير:
1. ما جعل اللّه لرجل من قلبين في جوفه...،((140))
خداوند براى هيچ كس در درونش دو قلب نيافريده است... 2.
... فيه رجال يحبون ان يتطهروا...،((141))
در آن(مسجد) مردانى هستند كه دوست دارند پاكيزه باشند.
3. رجال لاتلهيهم تجارة ولابيع عن ذكر اللّه...،((142))
مردانى كه نه تجارت و نه معاملهاى آنان را از ياد خدا غافل
نمىسازد.
4. من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا اللّه عليه...،((143))
درميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهد خود با خدا
صادقانه ايستادهاند... .
مردم در گفتگوهاى روز مره خود قطعا به اصل اطلاق عمل
مىكنند، اگر در يكى از نصوص، حكمى بر موضوع مطلق و
بدون قيدى وارد شود و شك كنيم كه مراد واقعى گوينده از
آن موضوع، اطلاق بوده ياتقييد، روش مردم در سخنان جارى
ميان خودشان، عمل به اصل اطلاق است، البته به شرطى كه
مقدمات حكمت # كه در اصول ثابت شده است # فراهم باشد.
علماى اصول، اين را اصل اطلاق مىنامند.اصل اطلاق يكى از
اصول لفظى است كه در مقابل اصول عملى به كار مىرود. در
اين جا نيز مقدمات حكمت فراهم است((144))و در نتيجه #
بدون اشكال # اصل اطلاق جارى مىشود.
|
|---|