|
اين مطلقات بر اصول نافيهاى كه در كلمات فقيهان وارد شده
حكومت دارند و بر آنها مقدم مىباشند، زيرا در اين مساله،
موضوع اصول نافيه، شك در ثبوت حكومت و ولايت و قضاوت
براى زنان است و اينمطلقات # به دليل اصل اطلاق # اين شك را
از بين مىبرند، اما اين رفع شك، حقيقى و وجدانى نيست،
بلكه به سبب معتبر بودن اين سيره در نزد عقلا مىباشد و
شارع نيز اين سيره را رد نكرده و آن راامضا نموده است، پس
اطلاقات، بر اصول نافيه حكومت دارند، و بر آنها مقدم
مىشوند و با وجود اين اطلاقات جايى براى رجوع به اصول
نافيه ياد شده باقى نمىماند، و اللّه اعلم.
فصل دوم: مشروعيت قضاوت زنان
مشهور ميان فقيهان اماميه اين است كه قضاوت براى زنان
جايز نيست و بيشتر فقيهان اهل سنت # غير از محمد بن جرير
طبرى و ابو حنيفه # نيز بر اين باورند. فقيهان اهل سنت نسبت
فتواى جواز به اين دونفر را قبول ندارند، بنابراين فتواى
ممنوعيت قضاوت براى زنان در ميان اهل سنت اجماعى
خواهد بود. آنها براى اثبات اين ادعا به برخى از آيات و روايات و
به اجماع استدلال كردهاند:
دليل اول: آيات
ما پيش از اين به نقل و نقد آياتى كه مرد بودن را در ولايت و
قضاوت شرط مىدانست پرداختيم و تكرار آن بىفايده است.
دليل دوم: روايات
پيشتر بعضى از رواياتى را كه شيعه و سنى براى اثبات اشتراط
مرد بودن در قضاوت به آنها استدلال كرده بودند نقل و نقد
كرديم. اينك به برخى ديگر از آن روايات كه به مسئله قضاوت
اختصاص دارد اشارهمىكنيم:
1. معتبره ابى خديجه
از ابى خديجه سالم بن مكرم جمال روايت شده كه امام
صادق(ع) فرمودند:
اياكم ان يحاكم بعضكم بعضا الى اهل الجور و لكن انظروا الى
رجل منكم يعلم شيئا من قضايانا، فاجعلوه بينكم، فاني قد
جعلته قاضيا، فتحاكموا اليه،((145))
مبادا كسى از شما ستمگران را برخود، حاكم كند، بلكه به
دنبال مردى از خود كه احكام ما را مىداند بگرديد و او را بين
خودتان حكم قرار دهيد. من چنين فردى را بر شما قاضى قرار
دادم، پس در اختلافات بهاو مراجعه كنيد.
سند اين روايت صحيح است، ولى هيچ بخشى از روايت جز
عبارت «رجل منكم»، بر ممنوعيت قضاوت براى زن دلالت
ندارد. ما پيشتر دلالت واژه «رجل» را بر ممنوعيت قضاوت
براى زنان نقد كرديم، چوناين واژه در لغت عرب # از باب
تغليب # به طور يكسان بر زن و مرد اطلاق مىشود، همانند
آياتى كه پيش از اين ذكر كرديم.
بنابراين، عبارت «رجل منكم» دراين روايت به معناى
«احدكم»(يكى از شما) مىباشد. اين مساله مربوط به لغت است
و هرگز از آن، ممنوعيت قضاوت براى زنان # از ديدگاه فقهى #
استفاده نمىشود.
2. سفارش پيامبر(ص) به امام على در باره ويژگىهاى زنان:
شيخ صدوق به سند خود از حماد بن عمرو و انس بن محمد، از
پدرش، از امام جعفرصادق(ع) از پدرانش نقل كرده كه پيامبر
در وصيت خود به امام على(ع) فرمودند:
يا علي، ليس على المراة الجمعة... ولا تولى القضاء،((146))
اى على، نيازى نيست زن در نماز جمعه شركت كند... و
نمىتواند مسئوليت قضاوت را بر عهده گيرد.
پيشتر سند و دلالت اين روايت را نقد كرديم و نيازى به تكرار
نيست. نهى موجود در اين روايت، نهى عزيمت(نهى دال بر
منع و حرمت) نيست، بلكه به قرينه سياق، نهى به معناى رفع
وجوب ياحرمت(ترخيص در وجوب يا ترخيص در حرمت) يا
رفع استحباب و كراهت است. قرينه سياق، شاهد مدعاى
ماست. براى تاكيد بيشتر، به روايتى كه در كتاب وسائل الشيعه
نقل شده توجه فرماييد.((147))علاوه بر آنكه ما پيش از اين
نيز در سند حديث اشكال كرديم و گفتيم كه اين حديث به
واسطه وجود دو شخص مجهول كه صدوق از آنها روايت
كرده، ضعيف است، طريق نقل صدوق # از آن دو نفر # نيزضعيف
است و بدين جهت نمىتوان به اين روايت اعتماد كرد.
3. روايت «لا تملك المراة ما يجاوز نفسها»:
از امام صادق(ع) روايت شده كه امير مؤمنان على(ع) در
نامهاى به فرزندش امام حسن مجتبى(ع) چنين نوشتند:
لا تملك المراة من الامرما يجاوز نفسها، فان ذلك انعم لحالها،
و ارخى لبالها، و ادوم لجمالها، فان المراة ريحانة و ليست
بقهرمانة،
زن نبايد امور ديگران(مانند تدبير امور بيرون از منزل و انجام
كارهاى اجرايى) را عهده دار شود، اين با حال وى مناسبتر و
براى آسوده خاطر بودنش بهتر است و سبب دوام زيبايىاش
مىشود، چون زنموجودى لطيف است نه مدير دخل و خرج.
اين روايت را شيخ حر عاملى در كتاب وسائل الشيعه ((148))
به دو طريق از محمد بن يعقوب كلينى در فروع
كافى((149))و به صورت مرسل از سيد شريف رضى در كتاب
نهج البلاغه و از شيخ صدوقدر كتاب من لايحضره
الفقيه،((150)) روايت كرده كه همه اسناد آن ضعيف است.
روايت سيد رضى در نهج البلاغه، مرسل است و دلالتش هم
تمام نيست، زيرا امام(ع) در عبارت: «مايجاوز نفسها»، دليل
عهده دار شدن زن را در امور غير خويش چنين فرمودهاند:
«فان ذلك انعم لحالها، وارخى لبالها، و ادوم لجمالها و...» از اين
تعليل پى مىبريم كه نهى در اين عبارت به معناى كراهت
است و به معناى منع و حرمت نيست و شايد در نهى ارشادى #
مقابل نهى مولوى # ظهور داشته باشد.
بدون شك زن مىتواند مردان را براى كارهاى بازرگانى به
خدمت بگيرد و به آنها امر و نهى كند و هيچ مجتهدى به
حرمت آن فتوا نداده است و مثل اين گونه كارها، در نهى
دراين روايت داخل است و به كمكقرينهاى كه ذكر شد، دست
كم احتمال اين كه نهى به معناى كراهت باشد وجود دارد و
همين احتمال، روايت را از صلاحيت براى استدلال خارج
مىسازد، اما روايت از يك اصل مهم در اسلام پرده بر مىدارد
وآن اين كه خداوند زن را براى بخش ديگر زندگى آفريده
است و آن، مراقبت و پاسدارى از نهاد خانواده است، و پذيرش
اداره حكومت و سلطنت و دخالت در جنگ و صلح، در شان
زن نيست، زيرا زن براىاين گونه كارها آفريده نشده است، و
هيچ كس در اين مطلب با ما اختلاف نظر ندارد و واقعيت
تاريخى انسان نيز همين را ثابت مىكند، ولى اين نكته غير از
منع و حرمت است و اگردليل خاصى بر حرمت وجودداشته
باشد، اين روايت شايستگى تاييد دليل را دارد و اگر دليل
مستقلى بر منع و حرمت وجود نداشته باشد، اين روايت تنها به
بيان طبيعت آفرينش روحى و عقلى زن اشاره دارد و از آن،
جنبههاى مختلفزندگى زن # كه خداوند برايش قرار داده #
استفاده مىشود.
4. روايت: «لاتطيعوا النساء»:
مردى از اصحاب امير مؤمنان على(ع) نزد آن حضرت از
همسرش گله كرد، دراين هنگام حضرت بلند شد و چنين
خطبه خواند:
معاشر الناس، لاتطيعوا النساء ولا تامنوهن على مال، و
لاتذروهن يدبرن امرالعيال، فانهن ان تركن و ما اردن اوردن
المهالك و عدون امر المالك،
اى مردم، از زنان اطاعت نكنيد و آنان را امين اموال خود قرار
ندهيد و تدبير منزل را به دست آنان نسپاريد، زيرا اگر آنان به
اراده خويش واگذار شوند و رها گردند نابود مىشوند و از
فرمان الهى سرپيچىمىكنند.
اين روايت را شيخ حر عاملى از شيخ صدوق در كتاب من
لايحضره الفقيه ((151)) و علل الشرايع((152))و امالى
((153))نقل كرده است، و شيخ صدوق در كتاب علل الشرايع
و امالى روايت را با اينسند نقل كرده است: از على بن احمد
بن عبداللّه، از پدرش، از جدش احمد بن ابى عبداللّه(برقى)، از
پدرش از محمد بن ابى عمير از افراد زيادى از امام صادق(ع)
از امير مؤمنان(ع) روايت كردهاست((154))و همان گونه كه
مشاهده مىشود، سند روايت ضعيف است. بنابر اين نمىتوان
به اين روايات اعتماد كرد.
به زودى در پايان اين نوشتار، در باره رواياتى # مانند اين روايت #
كه به پايين بودن ارزش انسانى زن اشاره دارد، بحث خواهيم
كرد.
دليل سوم: اجماع
محقق حلى در كتاب شرايع در باره شروط قاضى مىگويد:
در قاضى اين شروط معتبر است: بلوغ، كمال عقل، عدالت،
حلال زاده بودن، علم، مرد بودن و... و زن اگر چه ساير شرايط
را داشته باشد نمىتواند قاضى شود.((155))
شهيد ثانى در حاشيه خود بر كلام محقق در شرايع مىنويسد:
همه اين شرايط مورد اتفاق ما اماميه است. ((156))
محقق نجفى در كتاب جواهر الكلام در توضيح كلام صاحب
شرايع ياد آور مىشود:
در هيچ يك از اين شرايط مخالفى نيافتم، بلكه شهيد ثانى در
مسالك گفته كه همه اين شرايط مورد اتفاق ما اماميه است.
((157))
مرحوم نراقى در كتاب مستند الشيعه، مرد بودن را از شرايط
قاضى دانسته و در اين مسئله ادعاى اجماع كرده و گفته
است:
همه علما اجماع دارند كه مرد بودن از شرايط قاضى است.
اجماع فقيهان اهل سنت:
((158))
از فقيهان اهل سنت، علماى مالكى((159))، شافعى((160)) و
حنبلى((161)) مرد بودن را از شرايط قضاوت مىدانند.
ابن حزم معتقد است كه لزومى ندارد قاضى مرد باشد. وى
گفته است:
زن مىتواند عهده دار حكم و قضاوت شود. ((162))
همچنين نقل شده كه ابن جرير طبرى نيز قضاوت زن را #
همانند مرد # جايز مىداند، زيرا وى اعتقاد دارد زن هم از اهل
اجتهاد شمرده مىشود.((163)) قاضى ابو بكربن عربى در
نسبت دادن اينديدگاه به ابن جرير طبرى اشكال كرده و
گفته است((164)): نسبت اين فتوا به طبرى محرز نيست و
تنها از او چنين نقل شده است.
ماوردى در الاحكام السلطانية مىنويسد: «ابوحنيفه براين باور
است كه زن در مواردى كه شهادتش صحيح است، مىتواند
قضاوت كند، ولى در امورى كه شهادتش صحيح نيست،
قضاوتش نيز جايز نمىباشد».((165)) در ميان علماى اهل
سنت، بحث پردامنهاى پيرامون ديدگاه ابو حنيفه در باره
جواز قضاوت زن وجود دارد. حنفىها اين نسبت را انكار
مىكنند و مىگويند: ابو حنيفه در اين مساله((166)) فتوايى
كهمخالف اكثر علما باشد نداشته است. ما از ورود تفصيلى در
اين بحث صرف نظر مىكنيم.
به هر حال بيشتر علماى اهل سنت قضاوت زن را جايز
نمىدانند و مخالفت ابن جرير طبرى و ابوحنيفه با اكثر علماى
اهل سنت # در اين مساله # نيز ثابت نشده استودر
نتى((167))جه، شايد بتوان گفتكه نظريه عدم جواز در
ميان اهل سنت اجماعى است.
اجماع نزد فقيهان اماميه:
به نظر ما فقيهان اماميه # در اين مساله # اجماع نكردهاند. پيش
از اين نيز محقق اردبيلى در وجود اجماع تشكيك كرده و
گفته است:
اشتراط مرد بودن در مواردى از قضاوت كه زن در آن نقشى
ندارد، مورد قبول است اما در جاهاى ديگر دليل روشنى بر
ممنوعيت وجود ندارد، هر چند ديدگاه مشهور عدم جواز
است. بنابراين اگر در اينمساله اجماع وجود داشته باشد جاى
مخالفت نيست و گرنه ممنوعيت به صورت مطلق، جاى
بحث دارد ، زيرا در قضاوت و حكم كردن يك زن ميان دو زن
و به استناد شهادت زنان، در صورت وجود شرايطقضاوت در
وى، هيچ مانعى وجود ندارد.((168))
مجلسى اول در كتاب روضة المتقين گفته است:
اگر زن، عالم و داراى همه شرايط لازم براى قضاوت باشد،
هيچ مانعى براى قضاوت وى در ميان زنان و مردان محرم او
وجود ندارد.((169))
و در كلمات فقيهان گذشته # به جز شيخ طوسى در كتاب
خلاف ((170)) # عبارتى كه به اشتراط مرد بودن در قضاوت
اشارهاى داشته باشد، پيدا نكرديم و خود شيخ در كتاب
مبسوط ((171))و نهايه((172))نيز به اين شرط اشاره نكرده
است. شيخ مفيد هم در كتاب مقنعه((173)) مرد بودن قاضى
را شرط نكرده است چنان كه از فقيهان گذشته افرادى مانند
ابى صلاح حلب((174))ى در كافى و ابنزهره در
غنيه((175))و سلار در مراسم((176))، مرد بودن را از شرايط
قضاوت ندانستهاند.
به هر حال، اجماع فقيهان اماميه در شرط مرد بودن، براى ما
ثابت نشده است. پيش از اين نيز گفتيم كه يكى از شرايط
حجيت اجماع اين است كه حلقههاى اجماع در ميان فقيهان
گذشته متصل و به هم پيوستهباشد.
بله، همان گونه كه مقدس اردبيلى ياد آور شده، در شهرت
اين فتوا بين فقيهان اماميه هيچ ترديدى وجود ندارد و احوط
نيز همين ديدگاه مشهور است. و اللّه العالم المسدد.
فصل سوم: بررسى رواياتى كه بر پايين بودن ارزش انسانى زن
دلالت مىكنند
هنگام جستجو در روايات اسلامى به برخى از احاديثى كه به
كم بودن ارزش انسانى زن اشاره يا تصريح دارند برخورد
مىكنيم، برخى از اين روايات را پيش از اين ذكر كرديم و
مشخص شد كه سند آنهاضعيف است.
در پايان مناسب است كه در مورد اين روايات بحث كنيم تا
ارزش علمى آنها را در احكام فقهى و در نشان دادن تصويرى
صحيح از زن و جايگاه انسانى او در اسلام، روشن شود، چون
اين روايات در بردارندهدو مطلب است: 1. حكم شرعى 2. بيان
چهارچوب كلى ديدگاه اسلام در باره ارزش و جايگاه زن.
هر دو مطلب، مهم بوده و شايسته دقت و تامل است ، زيرا
احكام فقهى مستقيما به خداوند نسبت داده مىشود و تا به
درست بودن نسبت يك حكم به خداوند اطمينان نداشته
باشيم، حق نداريم آن را بهخداوند نسبت بدهيم، چرا كه حكم
شرعى، به خداوند و پيامبر(ص) و جانشينان او(امامان معصوم)
كه پيامبر درحديث معروف خود # ثقلين#((177))آنان را پس از
خود مرجع در حلال و حرام معرفىكرده است مستند مىباشد.
همچنين تا به ديدگاه خدا و رسول و ائمه(ع) مطمئن
نباشيم، حق نداريم تصويرى از ارزش و جايگاه زن در اسلام # به
عنوان ديدگاه اسلام # مطرح كنيم. در بخش احكام
شرعى،بدون دستيابى به اطمينان علمى، آن هم از راههاى
علمى كه دانشمندان حديث و رجال در تعريف حديث صحيح
و معتبر معرفى كردهاند نمىتوان حكمى را براساس روايات به
شرع نسبت داد. چنان كهدربخش معارف عقيدتى نيز
نمىتوانيم بدون يقين يا اطمينان، تعريف يا ارزش گذارى يا
تصوير مشخصى از يك چيز، مانند «جايگاه زن و ارزش انسانى
وى در اسلام» يا ديگر مسائل معرفتى و عقيدتى را ارائهدهيم.
زيرا هر تعريف يا ارزش گذارى يا قرائت يا فهمى از اسلام و
احكام آن، نسبت دادن حكمى به خدا و پيغمبر است و چنين
نسبتى # جز در صورت وجود دلايل علمى كه مفيد قطع يا
اطمينان ((178))باشد # جايز نيست و در اين بخش، دليل
ظنى حتى در صورتى كه شارع آن را معتبر بداند كفايت
نمىكند، چون دليل ظنى در احكام شرعى كارساز است نه در
مسائل معرفتى و عقيدتى. اين مسئله به شرح وتفصيل نياز
دارد، اين تفصيل هر چند ما را از آنچه در اين نوشتار به دنبال
آن هستيم بيرون مىبرد ولى يك قاعده علمى سودمند را در
چگونگى برخورد با روايات غير قطعى در مسائل معرفتى و
عقيدتى به مامىآموزد.
معيار حجيت روايات در دو بخش «مسائل معرفتى و عقيدتى»
و «احكام شرعى»:
مقصود ما از «مسائل معرفتى» اصول دين و ديگر معارف دينى
است، مانند امر بين امرين، معاد جسمانى، قضا و قدر، حسن و
قبح عقلى، عدم تحريف قرآن، اعجاز قرآن، ديدگاه اسلام در
باره زن، ديدگاه اسلامدر باره دنيا و زهد و... و منظور ما از
احكام شرعى همه احكام شرعى تكليفى است، مثل امر به نماز،
روزه، حج، زكات و انفاق و احكام وضعى مانند ازدواج، طلاق،
ملكيت، شرطيت و مانعيت و... و فرهنگدينى ما از اين دو
بخش تشكيل شده است: بخش اول مربوط به اعتقاد و معرفت
است و بخش دوم، حكم و تكليف را شامل مىگردد و اسلام
چيزى جز «معرفت» و «حكم» نيست.
در بخش «معرفت و عقيده»، ناچار به علم و قطع نيازمنديم و
آن يا از دليل عقلى قطعى به دست مىآيد، مانند ايمان به
خداوند، توحيد، رسالت، معاد، حسن و قبح عقلى و... و يا از
دليل نقلى قطعى به دستمىآيد، مانند شناخت صراط، ميزان،
تطاير كتب(قرار گرفتن نامههاى اعمال در دست راست يا
چپ)، معاد جسمانى، عدم تحريف قرآن، ديدگاه اسلام در
باره زن، ديدگاه اسلام در باره زهد و دنيا و ارتباط مياندنيا و
آخرت و... و يا از دليل عقلى و نقلى # هردو # به دست مىآيد،
مانند امر بين امرين، قضاء و قدر، بداء و... با دليل نقلى غير
قطعى # حتى اگر شارع آن را در امور ديگر معتبر بداند، مانند
«خبر واحدثقه» و «بينه» # معرفت و اعتقاد حاصل نمىشود، زيرا
اعتبار شارع نمىتواند انسان را به علم و قطع برساند.((179))
در حالى كه هدف از مسائل اعتقادى و معرفتى دستيابى به
علم بر اساس دليل قطعىاست، چه آن دليل قطعى، عقلى
باشد و چه نقلى و دليل شرعى نقلى، در صورتى مفيد علم و
قطع است كه قرآن، يا حديث متواتر، و يا حديث مقرون به
قرائن علم آور باشد.
اما در بخش ديگر يعنى احكام شرعى، هم دليل عقلى و قطعى
كفايت مىكند و هم دليل نقلى غير قطعى، البته به شرطى كه
شارع آن را معتبر بداند ، مانند خبر واحد ثقه كه در بيشتر
موارد براى مكلف قطع آورنيست ، ولى شارع آن را بر مكلف
حجت قرار داده است. همچنين بينه و... در اين بخش، اعتبار
شارع، دليل ظنى را حجت بر مكلف قرار مىدهد بر خلاف
بخش اول، به دليل اين كه هدف اصلى در معارف وعقايد
دينى، ايمان به واقعيت توحيد، رسالت، وحى، صراط و ميزان
است و در مسائلى مانند قضا و قدر، امر بين امرين، توحيد،
رسالت و معاد، تعبد شرعى معنى ندارد حتى در مسائلى كه
شناخت آنها جز ازراه وحى براى ما امكانپذير نيست # مانند
صراط و ميزان و تطاير كتب # بايد دليل نقلى كه اين حقايق را #
كه خود به وسيله وحى شناخته شده # معرفى مىكند، يك
دليل نقلى قطعى باشد و دليل ظنى #حتى اگر شارع آن را
معتبر بداند # كفايت نمىكند، زيرا هدف از اين شناختن، اعتقاد
و التزام به واقعيت است، و دستيابى به واقعيت جز با دليل
نقلى قطعى مانند قرآن، خبر متواتر و خبر واحدى كه قرائن
قطعآور داشته باشد امكانپذير نيست. چون اعتبار شرعى در
مواردى كه وضع و رفعش به دست شارع است، كار ساز
مىباشد و آن، در حوزه احكام تكليفى و وضعى است كه وضع و
رفع آنها در اختيار شارعاست، از اين رو ممكن است شارع ما را
به پاك بودن چيزى كه در واقع نجس است متعبد كند يا به
موجب قاعده يد، ما را به مالك بودن انسانى نسبت به چيزى
متعبد سازد هر چند واقعا ملك او نباشد، چرا كهاختيار احكام
وضعى مثل طهارت و نجاست و ملكيت، و نيز احكام تكليفى به
دست شارع است. او مىتواند آنها را وضع كند و مىتواند
بردارد، بنابراين در مواردى كه اختيار وضع و رفع آن در دست
شارعاست، شارع مىتواند ما را به پذيرش دليل ظنى ملزم كند.
اما در مسائل عقيدتى و معرفتى # ادله ظنى هر چند معتبر
باشند # كفايت نمىكند، زيرا دلايل ظنى # هر چند شرعا معتبر
باشند # نمىتوانند انسان را به واقعيت مسائل اعتقادى و
معرفتى و حقانيت آنهابرسانند، چرا كه اعتبار دليل غير قطعى
در شرع براى مقام عمل است نه براى مقام علم و اعتقاد.
علامه طباطبايى در تفسير الميزان مىگويد:
علماى زمان ما معتقدند كه خبر متواتر يا خبرى كه همراه با
قرائن قطع آور باشد، قطعا حجت است، اما غير اين دو، حجيت
ندارد مگر اخبارى كه در احكام شرعى فرعى وارد شدهاند كه
در صورت ظن نوعىبه صدور آن، حجت هستند، زيرا حجيت
شرعى از اعتبارات عقلايى است. از اين رو در هر موردى كه
قابليت جعل و اعتبار شرعى را داشته باشد، حجت شرعى، اثر
شرعى را در پى دارد، ولى در قضاياىتاريخى و امور اعتقادى،
جعل حجيت معنا ندارد، زيرا در اين گونه موارد اثر شرعى
وجود ندارد و صحيح نيست كه در چنين مواردى، شارع غير
علم را مانندعلم معتبر بداند و مردم را بدان متعبد
كند.((180))
محقق نايينى در تقريرات درسش # كه محقق كاظمى آن را
نوشته است # مىگويد:
«در بحث اصول و عقايد، ظن و گمان اعتبار ندارد، چون در
اعتقادات، تحصيل علم لازم است و در مواردى كه تحصيل
علم تفصيلى امكانپذير نباشد، بايد اجمالا به آنها ملتزم شد و
اعتقاد قلبى پيدا كرد، بدينمعنا كه مكلف به هر چه كه حكم
واقعى خداوند باشد ملتزم گردد.((181))
بنابراين، ما در برابر روايات معصومين # در مسائل معرفتى و
اعتقادى # با سه حالت مواجه هستيم:
حالت اول: ادلهاى كه سبب قطع به مضمونشان مىشوند،
مانند ادلهاى كه در مورد اين مسائل وجود دارد: قضا و قدر،
امر بين امرين، صراط، ميزان، شفاعت، برزخ، عذاب قبر، عدم
تحريف قرآن و... .
حالت دوم: ادله غير قطعى كه با بيان قطعى كتاب و سنت
منافات دارد، اين ادله باطل و مردود است. در روايات اهل
بيت(ع) تاكيد فراوانى براين نكته شده است كه «ما خالف قول
ربنا لم نقله» يا «فاضرب بهعرض الجدار» يا «انه زخرف من
القول»، «آنچه با سخن پروردگار مخالف باشد، از ما صادر
نشده است» يا «آن را به ديوار بزنيد» يا «آن، سخنى باطل و
مردود است».
حالت سوم: احاديث قطعى كه مفيد علم نيستند، ولى با بيان
قطعى كتاب و سنت هم مخالفت ندارند، علم به اين گونه
مسائل در نزد اهلش(اهل بيت عليهم السلام) مىباشد و ما در
اين موارد توقف مىكنيم و درنتيجه در چنين مسائلى نه
معرفت و عقيدهاى براى ما ثابت مىشود و نه در ذهن ما
تصورى از دين خدا نقش مىبندد و نه آنها را به اسلام نسبت
مىدهيم و نه # تا وقتى كه مخالفت آنهابا قرآن و سنت
پيامبر(ص)براى ما ثابت نشده باشد # آنها را رد كرده و باطل
مىدانيم، زيرا تصورات و معارف و عقايدى كه به اسلام نسبت
مىدهيم، در حقيقت به خدا و رسول نسبت دادهايم و چنين
نسبتى # شرعا جز با علم و يقينىكه براساس ضوابط علمى به
دست آمده باشد، جايز نيست، خداوند در قرآن مىفرمايد:«قل
ءاللّه اذن لكم ام على اللّه تفترون».
اگر علما و انديشمندان براساس اين قاعده در نسبت دادن
افكار و تصورات و معارف به دين خدا دقت مىكردند دين خدا
از بسيارى از اشتباهات و لغزش ها سالم مىماند و دين الهى به
همان شكل پيراسته وآراستهاى كه از سوى پروردگار بر پيامبر
اكرم(ص) نازل شد باقى مىماند. و اگر پژوهشگران حوزه
مسائل اعتقادى و معرفتى، مقدارى از دقت فقيهان را كه در
حوزه شناخت احكام شرعى فرعى دارند، به كارمىبستند، دين
خدا از بسيارى از آشفتگى ها و بدنمايىهايى كه در آن داخل
شده است مصون مىماند.
تطبيق با كتاب و سنت:
گذشته از بحث و مناقشه سندى، بهترين معيار در شناخت
روايات درست از نادرست اين است كه روايت مورد نظر را بر
قرآن و روايات صحيح و مشهور عرضه كنيم، اگر روايت،
موافق با قرآن و سنت قطعىبود آن را مىپذيريم، اما اگر
مخالف با قرآن و سنت بود، به غير دينى بودن آن حكم
مىكنيم و اگر در روايتى شك كرديم آن را رها كرده و به اهل
آن(اهل بيت(ع» مىسپاريم. در برخى روايات بر اين معيار
وروش علمى # در تشخيص روايات درست از نادرست # تاكيد
شده است.
در پايان ياد آور مىشويم كه روش مهم عرضه روايات بر كتاب
و سنت، يك شيوه عملى و تخصصى است و جز براى فقيهان
متخصص امكانپذير نيست، چنان كه بحث در سند حديث نيز
تخصصى بوده وفقط براى متخصصان اين رشته امكانپذير
است.
ارزش زن و جايگاه او در قرآن و سنت:
پس از پژوهش در آيات قرآن و روايات مستفيض لفظى يا
معنوى كه پيرامون ارزش زن و جايگاه او در اسلام وجود دارد،
مىتوان به درك واقعى از اسلام پيرامون ارزش زن و جايگاه او
پى برد. با نگاهى به اينآيات و روايات قطعى مىتوانيم روايات
معتبر را از روايات غير معتبرى كه در باره جايگاه زن و ارزش
او در اسلام((182)) وارد شده، تشخيص دهيم.
پژوهشى در روايات نقصان عقل زن:
مسئله ناقص العقل بودن زنان در روايات مرسل ضعيف مطرح
شده است و ما در منابع حديثى نتوانستيم به اعتبار اين
احاديث اطمينان پيدا كنيم. برخى در توجيه آن گفتهاند: اين
سخن در خطبهاى از اميرالمؤمنين(ع) پس از جنگ جمل به
چشم مىخورد، ولى خصوصيت مورد مذكور، نمىتواند عموم
حكمى را كه در سخن امام على(ع) وارد شده است، تخصيص
بزند:
ايها الناس، ان النساء نواقص الايمان، نواقص الحظوظ، نواقص
العقول،((183))
اى مردم، ايمان زنان ناقص، بهره شان كم و عقلشان كاستى
دارد.
اولين نكتهاى كه در اين روايت جلب توجه مىكند تفسير
«نقصان عقلى» به «نقصان در قوه ذاكره و حافظه» است. روايت
در نهج البلاغه چنين است:
و اما نقصان عقولهن فشهادة امراتين كشهادة الرجل
الواحد.((184))
شهادت زن در قرآن مطرح شده است. پس بايد به آيه 282
سوره بقره مراجعه شود تا تفسير قرآنى اعتبار شهادت يك زن
به اندازه نصف شهادت يك مرد فهميده شود. به آيه ياد شده
توجه كنيد:
... و استشهدوا شهيدين من رجالكم فان لم يكونا رجلين فرجل
و امراتان ممن ترضون من الشهداء ان تضل احداهما فتذكر
احداهما الاخرى....
همه مفسرين اتفاق نظر دارند كه مراد از «ضلال» در سخن
خداوند: «ان تضل احداهما»، نسيان و فراموشى است. ((185))
از اين آيه پى مىبريم كه مراد از عقل در روايات مذكور قوه
حافظه است و حال آنكه عقل و حافظه با يكديگر فرق دارند،
پس معناى اين روايت چيست؟ توضيح اين روايت به دقت و
تامل نياز دارد و صحيح نيست كه به استناد اين روايت، سريعا
به كمبود عقل زنان نسبت به مردان حكم كنيم،زيرا در متن
روايت قرائنى وجود دارد كه مقصود از عقل، معنايى غير از آن
چيزى است كه ما امروزه از واژه عقل مىفهميم.
در اين روايت، عقل به معناى تذكر و قدرت برتدبير و اداره
امور(عقل عملى) است كه امرى اكتسابى و نتيجه ممارست و
كسب دانش و تجربه است و اين غير از عقل نظرى است كه
خداوند به بعضى داده وآنها را به واسطه آن بر بعض ديگر
برترى داده است. توضيح نكته ياد شده در قالب چند مثال:
توجه يك پزشك به خطر هايى كه سلامتى انسان را تهديد
مىكند بيشتر و بهتر از يك كشاورز است، چنان كه كشاورز
هم بيشتر از يك پزشك به خطرهايى كه زراعت را تهديد
مىكند # مانند آفتهاى گياهى،باران، باد و برف # توجه دارد. و
يك تاجر بيش از پزشك و كشاورز به تغيير قيمتهاى بازار
آشنايى دارد، سير صعودى قيمتها را از سير نزولى آن باز
مىشناسد و تغيير و تحولات بازار را كاملا تشخيصمىدهد و
مىداند چه زمانى براى خريد و فروش كالا مناسبتر است، از
كجا بخرد؟ به چه كسى بفروشد؟ چه زمانى بخرد و چه زمانى
بفروشد؟ همه اين موارد، نشانه عقل معاشى است كه پزشك و
كشاورز ازآن برخوردار نيستند، بلكه تاجر بر اثر تجربه و كار در
بازار، آنها را كسب كرده است. چنان كه كشاورز در مزرعه و
پزشك در برخورد با بيماران گوناگون در رشته خود
متخصص شدهاند. اين نمونه از عقل درهر گروهى بر اثر كسب
آگاهى و تجربه و ممارست طولانى در رشته كارى خود به
دست مىآيد. اين عقل، «عقل تجربى» نام دارد و در مقابل
«عقل نظرى» كه هديه الهى به انسان است، قرار دارد. امير
مؤمنانامام على(ع) فرمودهاند:
العقل عقلان، عقل الطبع و عقل التجربة و كلاهما يؤدي الى
المنفعة،((186))
عقل بردو قسم است: عقل طبيعى(خدادادى) و عقل تجربى،
و هر دوى اينها سود بخش است.
امام صادق(ع) مىفرمايد:
التجارة تزيد في العقل،
تجارت، عقل [معاش] انسان را زياد مىكند.
امام صادق(ع) در حديث ديگرى نيز مىفرمايد:
ترك التجارة ينقص العقل،((187))
ترك تجارت، عقل انسان را مىكاهد.
فضيل مىگويد: شاهد بودم كه معاذ بن كثير به امام
صادق(ع) عرض كرد: من ثروتى اندوختهام و بدين جهت
تجارت را رها كردهام. حضرت فرمود:
انك ان فعلت قل عقلك،((188))
اگر چنين كردى عقلت كم شده است.
و در روايتى آمده است:
لاتتركها(اي التجارة)، فانها مذهبة للعقل،((189))
تجارت را رها مكن، زيرا ترك تجارت نابود كننده عقل است.
به اين ترتيب، هر شغل و حرفهاى عقل ويژه خود را مىطلبد،
عقل بازارى و تجارى، عقل كشاورزى، عقل وكالتى و قضايى،
عقل پليسى و امنيتى و عقل دانشگاهى.
در حديث آمده است:
العلم يزيد العاقل عقلا،((190))
دانش، بر عقل انسان عاقل مىافزايد.
پس منظور از عقل درحديث علوى مذكور، عقل تدبير و
آگاهى و تجربه است و اين با معنايى كه ما امروزه از واژه عقل
مىفهميم، تفاوت دارد. اينك به خوبى مىتوان ارتباط ميان
«عقل» و «حافظه» را در كلامامير مؤمنان(ع) # در نهج البلاغه #
دريافت. حافظه بخشى از آگاهى عقلى است كه آدمى آن را به
دست آورده است و بدين جهت حافظه مردم به جهت تفاوت
امورى كه به آنها اهتمام ورزيده و به آنهاپرداختهاند، فرق دارد.
بنابراين حافظه فقيه در ادله و اقوال و مسائل فقهى متمركز
گرديده است و حافظه پزشك در حفظ نام داروها و عوارض
بيمارىها تمركز پيدا كرده است، چنان كه حافظه كارمندان
اداراتدر امور مربوط به اداره و نام كارمندان و پرسنل ادارى
و... متمركز شده است.
پس از روشن شدن اين مثالها اينك وارد اصل موضوع
مىشويم: زن به جهت آفرينش زنانهاش به امور مربوط به
داخل خانه بيش از امور مربوط به بيرون خانه نظير تجارت،
بازار، كشاورزى، جنگ و امورسياسى همت مىگمارد، و هيچ
كس در اين حقيقت شك و ترديدى ندارد. ما به دنبال درستى
يا نادرستى مشاركت زنان دركارهاى سياسى و ادارى و امنيتى
نيستيم، زيرا تاريخ تمدن بشرى در همه دورههاىتاريخ
زندگى زن اين حقيقت را به اثبات رسانده است، حتى در
روزگار ما با اين كه زنان همدوش مردان در بازار، سياست،
كشاورزى، صنعت، جنگ و خانواده حضور دارند، ولى در عين
حال اهتمام زن بهخانه و خانواده بيش از مردان است، همان
گونه كه اهتمام مردان به بازار، مزرعه، سياست و جنگ بيشتر
از زنان است.
اين تفاوت آشكاركه در وظايف هريك از زن و مرد مشاهده
مىشود، به خودى خود و به صورت اتفاقى حاصل نشده است،
بلكه سر چشمه آن، تفاوت روشن در آفرينش زن و مرد
مىباشد. همين اختلاف درآفرينش در رفتار و زندگى
اجتماعى زن و مرد منعكس شده و بر امورى كه هريك به آن
اهتمام مىورزند تاثير گذار بوده است و به طور طبيعى
مواردى كه زن به آنها اهميت مىدهد با مواردى كه در نظر
مردمهم جلوه مىكند، تفاوت دارد، از سويى نيز رفتار زن و
مرد با همديگر متفاوت است. همين اختلاف باعث شده كه
حافظه و توجه مرد در مسائل جنايى # مثلا # از حافظه و توجه
زن قوىتر باشد و به همينجهت شهادت يك مرد، مساوى با
شهادت دو زن قرار داده شده است. و اين(مساوى بودن
شهادت يك مرد با شهادت دو زن) يك قانون كلى است، زيرا
گاهى در امور جنايى حافظه يك قاضى زن يا وكيل و
يامسئول امنيتى قوىتر از حافظه يك كشاورز يا پزشك است و
در اين حقيقت # به صورت موجبه جزئيه # هيچ شكى وجود
ندارد، ولى احكام شرعى هميشه بر اساس حالات عمومى # نه
حالات استثنايىموضعى # تشريع مىشوند.
همين نكتهاى كه در قوه حافظه و توجه وجود دارد در عقل
تدبيرى نيز جارى مىشود چه تدبير بازارى، چه سياسى، چه
لشكرى و چه ادارى، چون مرد در تدبير بازار، سياست و جنگ
قوىتر از زن است ومنشا آن هم آفرينش خاص مرد است كه در
رفتار و زندگى و موارد مهم و عمومى مرد منعكس شده است
و اين موضوع با برخى از موارد استثنايى نسبت به بعضى زنان
در گذشته و حال كه در سياست و جنگبه شكل گستردهاى
حضور داشته و دارند، منافات ندارد، مانند شجرة الدر، ملكه
تدمر، ست الملك پادشاه مصر، فاطمه شريفه پادشاه يمن،
شاند بى بى پادشاه هند و زن هايى كه امروزه رئيس جمهور و
رئيسمجلس و... هستند. تمام اينها صحيح است، اما اين را هم
نبايد فراموش كرد كه اين حالات استثنايى نمىتوانند به يك
قاعده تبديل شوند، قاعده همان چيزى بود كه بيان شد.
نقد اين حكم عام و تشكيك در آن مغالطهاى است كه
مغالطهگر را از فهم درست و روشن اين مساله دور مىسازد و
اختلاف آشكار حضور مرد و زن در عرصه سياست و اقتصاد و
امور لشكرى و كشورى،نشانه اختلاف در آفرينش اين دو
جنس است و آن، بدين معنا نيست كه عقل زن كمتر از مرد
است و شايستگى كمترى در كسب علم و معرفت دارد. و
معناى آيه ياد شده از سوره بقره اين نيست كه اگر # مثلا# مرد و
زنى در بخشى از مسائل رياضى اختلاف داشتند، ديدگاه مرد
بر زن مقدم باشد يا ديدگاه دو زن، مساوى با ديدگاه يك
مرد باشد. از اين بيانات روشن شد كه مراد از نقص عقل در اين
روايات، نقصىاست كه در اثر تدبير و تجربه و آگاهى در حوزه
امور ادارى و اجتماعى و سياسى و جنايى پديد مىآيد و اين
امر، نتيجه توجه زن به بخش ديگر زندگى يعنى حفظ و
حراست از نهاد خانواده است، و خداوندنيز رعايت و اهتمام به
اين بخش مهم و حساس از زندگى را از زنان بيشتر از مردان
خواسته است.
پژوهشى در روايت پرهيز از مشورت با زنان:
در وصاياى امير مؤمنان على(ع) به فرزندش امام حسن(ع)
چنين آمده است:
و اياك و مشاورة النساء ،((191))
از مشورت با زنان بپرهيز!
البته در كتاب كنز العمال اين عبارت بر حديث مذكور افزوده
شده است: «الا من جربت بكمال»((192))و در برخى متون
چنين نقل شده است: «الا من جربت بكمال عقل»((193))،
«مگر زنى كه كمالعقل وى را تجربه كرده باشى». مانند آن،
روايتى نيز از رسول خدا در باره مشورت كردن با مردان نقل
شده است: «استرشدوا العاقل»((194))، با مرد عاقل مشورت
كنيد. از اميرمؤمنين على(ع) روايت شدهاست: «شاور ذوي
العقول»((195)) ، با صاحبان عقل مشورت كن. امام على(ع)
در حديث ديگرى مىفرمايد: «خير من شاورت ذوو النهى و
العلم و اولو التجارب»((196)) ، صاحبان عقل و علم و
تجربه،بهترين اشخاص براى مشورت كردن هستند. همچنين
رسول خدا(ص) در صلح حديبيه با ام سلمه مشورت كرد، وى
نظر خويش را بيان نمود و رسول خدا هم به آن عمل
كرد((197)) و نيز پيامبر اسلام باهمسران خود در باره ازدواج
دخترانش مشورت مىكرد. ((198))
از اين بيانات روشن شد كه از مشورت با زنان به طور كلى نهى
نشده است، چنان كه به مشورت با مردان نيز به شكل عام
تشويق نشده است، بلكه آنچه در روايات، مورد تاكيد و تشويق
واقع شده، مشورت باصاحبان عقل و تجربه و انسانهاى
درستكار و مشاركت دادن آنها در كارها مىباشد و در اين
جهت، ميان زنان و مردان فرقى وجود ندارد. سيره رسول
خدا(ص) در مشورت با همسرانش شاهدى بر اينمدعاست،
علاوه بر اين كه عبارت مذكور # در نهج البلاغه # به صورت
مرسل و در كتابهاى ديگر # غير از نهج البلاغه # با سند ضعيف
نقل شده است، از اين رو نمىتوان به آنها اعتماد كرد.
نكاتى در فقه القضاء
محمد يزدى
نكته اول: وظيفه قاضى هنگام نبودن قانون
در قانون اساسى جمهورى اسلامى((199)) آمده است كه
قاضى هنگام نبود حكم مساله در قانون بايد به منابع معتبر
اسلامى يا فتاواى معتبر رجوع كند. حال جاى اين بحث است
كه در اين مورد يا در مواردىكه حكم مساله در قانون آمده
ولى مخالف نظر ولى فقيه است، وظيفه قاضى چيست؟ آيا
وظيفه قاضى فقط عمل به فتواى ولى فقيه است، يا مىتواند
به فتواى هر يك از فقيهان جامع الشرايط مراجعه كند؟
به عقيده ما بايد در اين گونه موارد به فتواى ولى فقيه كه
مسئوليت امور جامعه بر عهده او است و ولايت بالفعل دارد،
مراجعه شود و استناد به فتواى فقيهى كه ولايت بالفعل ندارد
و مسئول امور حكومت نيست،جايز نمىباشد. اگر چه فتواى او
براى خود و مقلدينش در عبادات و معاملات و هر موضوعى
كه با مسائل حكومتى مرتبط نباشد، حجت است. تصرف در
اموال و ناموس و نفوس مردم به استناد فتواى فقيهى كهولايت
بالفعل ندارد # اگر چه شانيت آن را داشته باشد # صحيح نيست.
به عبارتى، ادله حجيت فتوا در وقتى كه ولى فقيه قدرت
داشته باشد، شامل اين قبيل موضوعات حكومتى و ولايتى
نمىشود و در اين گونه موارد اگر قاضى بخواهد # طبق
فتواى خودش يا فقيه ديگرى كه ولايتبالفعل ندارد # بر جان يا
مال و ناموس مسلمانى حكم كند، در صورتى كه اين حكم
مخالف با فتواى ولى فقيه بالفعل باشد، جايز نيست. در اين
صورت بين ادله ولايت و ادله جواز تقليد، تعارض پديد مىآيد
وبى ترديد، ادله و اطلاقات ولايت حاكم بر ادله جواز تقليد
است و ادله تقليد محكوم بوده و با ادله ولايت تخصيص
مىخورد.
بنابراين در مسائل حكومتى بايد به فتواى ولى فقيه مبسوط
اليد # كه حق تصرف در شئون مردم را دارد # استناد شود و
استناد به فتواى ساير فقيهان # خواه حكم مساله در قانون
موجود باشد و خواه نباشد# جايز نيست. از اين رو قوه مقننه و
مجلس شوراى اسلامى وظيفه دارد، مواردى را كه در قانون
آمده با نظر ولى فقيه بالفعل تطبيق نمايد و فقهاى شوراى
نگهبان نيز بايد اين مساله را در هنگام كنترل و نظارتبر
مصوبات مجلس # از جهت مطابقت آن با شرع و قانون # مد نظر
داشته باشند و در موارد وجود اختلاف فتوا، نظر ولى فقيه را
مقدم بدارند. در اين گونه موارد راى اكثريت فقهاى شوراى
نگهبان اعتبارىندارد، به دليل اين كه فقهاى شوراى نگهبان
داراى مقام ولايت نيستند.
نكته دوم: لزوم اجازه ولى فقيه در اجراى حق قصاص
اجازه ولى فقيه در اجراى قصاص لازم است، منظوراز اجازه
ولى فقيه # بنا به نظر مشهور علما # اين است كه حكم قصاص،
موافق فتواى او باشد و در موردى كه قاضى بر خلاف نظر وى
حكم كرده، مىتوانداجازه ندهد.((200))
برخى پنداشتهاند اجازه ولى فقيه در اجراى قصاص پس از
صدور حكم قاضى مربوط به مصالح اجرايى است، بدون در
نظر گرفتن مستند حكم قاضى. اين قول صحيح نيست، زيرا
گرچه لزوم اجازه ولى امردر اجراى قصاص توسط اولياى دم،
به دليل حفظ مصلحت جامعه است، ولى بايد قبل از آن صحت
حكم قاضى نزد ولى فقيه مشخص شده باشد. او چگونه
مىتواند حكمى را كه صحيح نمىداند و معتقداست اولياى دم
صاحب حق نيستند، اجازه بدهد؟ بنابراين كسب اجازه از ولى
فقيه استفتا نيست و اجازه بايد پس از مشخص شدن وجود حق
از سوى اجازه دهنده باشد، تا اجراى قصاص جايز گردد.
نكته سوم: لزوم اجازه امام هنگام اجراى قصاص
هنگام اجراى قصاص، اجازه امام لازم است و ولى دم # يك نفر
باشد يا چند نفر # نمىتواند به اجراى قصاص اقدام كند. در
صورتى كه عدم جواز را يك حكم تكليفى بدانيم تخلف از آن،
موجب ديه و يا حداقل تعزير خواهد بود.
بر لزوم كسب اجازه از امام # در اجراى قصاص # به دو روايت
استدلال شده است:
1. حفص بن غياث، عن ابي عبداللّه (ع)، قال: ان اللّه بعث
محمدا (ص) بخمسة اسياف... منها: سيف مغمود سله الى غيرنا
و حكمه الينا و هو السيف الذي يقام به القصاص، قال اللّه تعالى:
«النفس بالنفس» فسلهالى اولياء المقتول و حكمه الينا،((201))
امام صادق (ع) فرمود: خداوند پيامبر (ص) را به پنج شمشير
مبعوث كرد... يكى از اين شمشيرها در غلاف است. كشيدن اين
شمشير به دست غيرما و حكم آن به عهده ماست و آن
شمشيرى است كه قصاص باآن صورت مىپذيرد. خداوند
متعال مىفرمايد: «نفس در برابر نفس» مىباشد، پس استفاده
از اين شمشير به اولياى دم تعلق دارد و حكم آن در دست ما
است.
2. محمد بن مسلم، عن ابي جعفر (ع)، قال: من قتله القصاص
بامرالامام فلادية له في قتل ولاجراحة،((202))
امام باقر (ع) فرمود: اگر كسى به امر امام (ع) قصاص شود
ديهاى ندارد، نه در قتل و نه در جراحت.
مفهوم روايت دلالت مىكند بر اين كه قصاص بدون امر امام و
اجازه وى ديه دارد.
براى اثبات اين حكم، به فتواى فقها # با وجود اختلاف در آن #
نيز استدلال شده كه به برخى از آنها اشاره مىشود:
شيخ طوسى (ره) در كتاب مبسوط مىگويد:
هرگاه براى شخصى عليه ديگرى حق قصاص در نفس و يا
اعضا ثابت شود، خودش نمىتواند # بدون اجازه سلطان # آن را
اجرا كند. زيرا اجراى قصاص از وظايف امامان است. بنابراين
اگر ولى دم با اينحكم مخالفت كند و به اجراى قصاص و
گرفتن حقش اقدام نمايد، اين قصاص صحيح مىباشد و
موجب ضمان نخواهد بود، ولى تعزير خواهد شد. برخى اثبات
تعزير را نپذيرفتهاند، اما قول اول صحيحتراست، چون امام هم
در اجراى قصاص حقى دارد.((203))
شيخ طوسى (ره) در بخش ديگرى از كتاب مبسوط مىگويد:
هرگاه براى ولى دم عليه ديگرى حق قصاص ثابت شود، از دو
حال بيرون نخواهد بود، يا قصاص نفس است و يا قصاص عضو.
در صورتى كه قصاص نفس باشد، ولى دم مىتواند خودش
قصاص كند، به دليل آيه«و من قتل مظلوما فقد جعلنا لوليه
سلطانا».
نتيجه اى((204))ن دو سخن شيخ طوسى (ره) اين است كه
ايشان در مساله مزبور دو نظر دارد:
الف. عدم جواز، به دليل صراحت سخن وى كه مىگويد: ولى
دم نمىتواند بدون اجازه سلطان به قصاص اقدام كند.
ب. جواز، آنجا كه مىگويد: ولى دم مىتواند خودش قصاص
كند.
اما شايد مطابق استدلال شيخ در اين دو جا بتوان گفت:
استدلال ايشان به آيه شريفه كه مقتضايش # به حسب تشريع
اوليه # جواز قصاص است، با سخن ديگر وى # كه مىگويد: ولى
دم نمىتواند بدوناجازه سلطان به قصاص اقدام كند، چون
قصاص از وظايف امامان است # منافات ندارد و ظاهرا شيخ
طوسى قائل به عدم جواز در مقام اجرا است.
صاحب شرايع در فصل چهارم باب قصاص در بيان كيفيت اجرا
مىگويد:
اگر ولى دم يك نفر باشد، مىتواند به اجراى قصاص اقدام
كند، و بهتر است كه اجراى قصاص را متوقف بر اذن امام
بدانيم. برخى اقدام به قصاص را بدون اذن، حرام و اجرا كننده
را مستحق تعزير دانستهاند ودر قصاص اعضا قايل به كراهت
شديد شدند. ((205))
كلام صاحب شرايع در باب قصاص بر جواز اجراى قصاص بدون
اجازه امام در صورتى كه ولى دم يك نفر باشد، دلالت صريح
دارد، و به عدم جواز نيز تمايل دارد.
شهيد ثانى در كتاب مسالك در شرح كلام محقق (صاحب
شرايع) مىنويسد:
شيخ طوسى در كتاب مبسوط و خلاف و علامه در كتاب
قواعد اعتقاد دارند كه اجراى قصاص به طور مطلق، متوقف بر
اذن امام مىباشد، چون اولا، در اثبات قصاص و كيفيت اجراى
آن اجتهاد لازم است، ثانيا،مردم در شرايط وجوب قصاص و
كيفيت اجراى آن با يكديگر اختلاف دارند، ثالثا، امور مربوط به
جان انسانها مهم است و نمىتوان آن را به مردم سپرد، رابعا،
قصاص عقوبتى است كه به بدن آدمى مربوطمىشود، از اين رو
بايد # مانند حد قذف # حتما به حاكم مراجعه شود.
اكثر فقيهان از جمله شيخ طوسى (ره) در كتاب مبسوط و
علامه در يكى از دو ديدگاهش معتقد به جواز استقلال ولى
در اجراى قصاص شدهاند، مانند اخذ به شفعه و ديگر حقوقى
كه به اجازه و اذن امام نيازىندارد، به دليل عموميت آيه «فقد
جعلنا لوليه سلطانا». بنابراين، توقف قصاص بر اذن امام با
مطلق بودن سلطنت ولى دم منافات دارد.((206))
از ظاهر كلام شهيد (ره) و استدلال ايشان # با چهار دليل # بر
ضرورت اذن به دست مىآيد كه وى به لزوم اذن امام معتقد
است، همچنان كه قول حق هم همين است و دليل عقل نيز #
علاوه بر رواياتى كه دراين مساله وارد شده # آن را تاييد مىكند.
صاحب جواهر در كتاب قصاص((207)) پس از تبيين كلام
علامه (ره) و نقل روايات اين باب و ادلهاى كه براى لزوم اذن
ذكر شد، مىگويد:
اين ادله صحيح نيست، زيرا مفروض # اين است كه اذن پس از
علم به مقتضاى قصاص و علم اجرا كننده # به وجود شرايط
قصاص، نزد مجتهد اعتبار دارد، به گونهاى كه تنها اذن لازم
است... بنابر اين دليلمحكم و قابل توجهى وجود ندارد كه
بتواند با اطلاق ادله و عموم آن # كه حق قصاص را مانند شفعه
و ديگر حقوقى كه اجرايش را نيازمند اذن امام نمىداند #
معارضه كند... . ولى با تمام اين توضيحات، توقفاجراى قصاص
بر اذن امام اولى و به احتياط نزديكتر است، شبهه اختلاف را
بر مىدارد و احتياط در امورى كه به جان انسانها مربوط است،
مراعات مىشود. اما آنچه گفته شده كه مبادرت به اجراى
قصاصبدون اذن امام حرام است، دليل قابل توجهى ندارد،
بلكه ظاهر ادله مخالف آن مىباشد.
در پاسخ به كلام صاحب جواهر مىتوان به روايات اين باب
اشاره كرد، همچون روايت حفص بن غياث كه خود صاحب
جواهر آن را به تفصيل در آخر كتاب جهاد آورده((208)) و
كتاب را با آن به پايانرسانده است:
|
|---|