|
عن ابي عبداللّه (ع)، قال: سال رجل ابي عن حروب
اميرالمؤمنين (ع) و كان السائل من محبينا، فقال له ابو جعفر
(ع) بعث اللّه تعالى شانه محمدا (ص) بخمسة اسياف... ثلاثة
منها شاهرة فلا تغمد حتى تضعالحرب اوزارها... و سيف منها
مكفوف و سيف منها مغمود سله الى غيرنا و حكمه الينا، اما
السيوف الثلاثة... اما السيف المكفوف... اما السيف المغمود
فالسيف الذى يقام به القصاص قال تعالى «النفس بالنفس
والعين بالعين»((209)) فسله الى اولياء المقتول و حكمه الينا
فهذه السيوف التي بعث اللّه تعالى بها محمدا فمن جحدها او
جحد واحدا منها او شيئا من سيرها و احكامها فقد كفر بما انزل
اللّه تعالى علىمحمد(ص)،((210))
امام صادق (ع) فرمود: خداوند پيامبر (ص) را به پنج شمشير
مبعوث كرد. سه تا از آنها غلاف نمىشود مگر اين كه جنگ
فروكش كند... و يكى از آن شمشيرها بسته شده، و شمشير
ديگرى نيز در غلاف است واستفاده از آن به دست غير ما
صورت مىپذيرد، ولى حكمش توسط ما صادر مىگردد... و اما
شمشير در غلاف، شمشيرى است كه قصاص با آن صورت
مىپذيرد. خداوند مىفرمايد: نفس در برابر نفس وچشم در
برابر چشم. پس استفاده از اين شمشير به دست اولياى مقتول
و حكم آن بر عهده ما مىباشد. خداوند پيامبر(ص) را به اين
شمشيرها مبعوث كرده است، هركس همه يا يكى از آنها و يا
چيزى از سيرهو احكام آنها را انكار كند، بى شك به آنچه
خداوند بر پيامبر (ص) نازل فرموده، كافر شده است.
با ملاحظه ذيل روايت، چگونه ممكن است رعايت جمله «حكم
آن به عهده ماست» را لازم ندانست و چگونه مىتوان از اين
شمشير بدون حكم ائمه (ع) استفاده كرد؟
روايت ديگرى كه مىتوان به آن استناد كرد، حديث محمد بن
مسلم از امام باقر (ع) است كه گذشت.
عن ابى جعفر (ع) قال:
من قتله القصاص بامر الامام فلادية له في قتل و
لاجراحة.((211))
ذكر كلمه «بامرالامام» # همان طور كه بيان شد # حداقل داراى
اين مفهوم است كه قصاص بدون امر امام و اجازه وى ديه دارد.
شيخ مفيد (ره) در كتاب مقنعه مىگويد:
هيچ كس نمىتواند خودش قصاص را اجرا كند، مگر به واسطه
امام يا هر كسى از حاكمان و عاملان و امنايى كه امام او را در
شهرها منصوب كرده باشد. هركس بدون تعدى، قصاص شود
ديه و قصاصى ندارد.((212))
ابن حمزه در كتاب وسيله مىنويسد:
هيچ كس غير از حاكم اسلامى يا فردى كه از جانب او منصوب
شده، اجازه اجراى قصاص ندارد، و او ولى هر شخص بدون
سرپرستى است. وى مىتواند در قتل عمد قصاص كرده يا ديه
بگيرد و در قتل خطانيز ديه مطالبه كند، اما مانند ساير اولياى
مقتول حق عفو كردن ندارد... . ((213))
اشكالى كه بر كلام صاحب جواهر وارد شد، بر كلام محقق
خوانسارى # صاحب جامع المدارك # نيز وارد است. او مىگويد:
به دليل اطلاق و عموم ادله، در صورتى كه ولى دم يك نفر
باشد مىتواند بدون مراجعه به امام يا نائب خاص او به قصاص
اقدام كند و شايد سخن امام باقر (ع) كه مىفرمايد: «اگر كسى
به امر امام قصاص شودديهاى ندارد، نه در قتل و نه در
جراحت»، لزوم اذن امام را مىفهماند، ولى بدون ترديد
نمىتوان از اين روايت، لزوم قصاص به امر امام را استفاده كرد.
((214))
مقايسه حق قصاص با حق شفعه و ساير حقوقى كه اجرايش
نيازى به اذن امام ندارد، قياس مع الفارق است. چون حقوقى
مانند حق شفعه به جامعه و حقوق عموم مربوط نمىشود و
عدم اذن در اين امور ضررعمومى ندارد در حالى كه قصاص
ارتباط تنگاتنگى با جامعه و عموم مردم دارد و امور مربوط به
جان افراد، مهم است و از اين رو در آن نيز اختلاف آراء وجود
دارد.
فلسفه اجازه از امام:
از آنچه بيان شد و همچنين از كلام شهيدثانى مىتوان فهميد
كه فلسفه و حكمت لزوم اجازه امام دو چيز است:
الف. ملاحظه مصلحت اجراى حكم از حيث رعايت مقتضيات
زمان و مكان.
ب. نظارت بر حكم قاضى دادگاه از جهت صحت و خطا در
حكم.
البته حكمت دوم نسبت به مقام ولايت و امامت، ظاهرتر،
قوىتر و مناسبتر است. چون در شيوههاى اثبات قتل،
اشتباهات فراوانى رخ مىدهد و كسانى كه از حوادث در
محاكم قضايى مطلع باشند، اين امر راتاييد مىكنند.
نكته چهارم: اختيار ولى امر در عفو
پس از مشخص شدن لزوم اجازه ولى امر در قصاص و عدم
جواز اجرا قبل از اذن امام، معلوم است كه امام مىتواند # به هر
دليلى # از قصاص منع كند اعم از اين كه مربوط به طريق ثبوت
حق باشد و يااجراى حكم مفسده داشته باشد يا شرايط زمانى و
مكانى حكم فراهم نباشد. مقتضاى اطلاق ادله ولايت اين است
كه امام مىتواند قصاص را به ديه تبديل كند.
اما آيا امام مىتواند قصاص را عفو كند؟ كلام ابن حمزه، در
عدم جواز صراحت داشت. البته شايد گفته شود اين در
صورتى است كه مقتول، ولى دم نداشته باشد و امام ولى او
شمرده شود كه در اين صورت اماممىتواند در قتل عمد
قصاص كرده و يا ديه بگيرد، ولى حق عفو كردن ندارد. اما در
صورت وجود ولى دم، نهايتا وى مىتواند اجازه اجراى حكم را
ندهد و حق ندارد در حقوق مردم تصرف كند، بنابراين
اجراىاين حق به زمان ديگرى موكول مىشود. از آن جا كه
هرگاه مصلحت عموم اقتضا كند، ولى امر بر ولى دم ولايت
دارد، مىتواند # در صورت ايجاب مصلحت # قاتل را عفو كند.
ادله ولايت بر ادله تسلط ولىدم، حاكم است.
نكتهها(9)
رضا مختارى
نكته 42: حق پذيرى و عدول از فتوا
فقهاى بزرگوار شيعه در مواردى از فتوا و نظر خود عدول
كرده و فتواى جديدى صادر كردهاند. اين امر، نشانه
حقپذيرى و تواضع آنان است. سيد ابن طاووس در اقبال # در
سخنى كه خواهد آمد # آن رانشانه ورع و تدين مىداند. در اين
نكته به نمونههايى معدود از اين دست اشاره مىكنيم:
الف) شيخ مفيد و عدهاى از فقيهان آن روزگار در مورد ماه
رمضان ابتدا قائل به نظريه عدد بودند، سپس از آن عدول
كردند و قائل به نظريه رؤيت شدند. سيد ابن طاووس در اقبال
در اين زمينه گويد:
واعلم ان اختلاف اصحابنا في شهر رمضان، هل يمكن ان يكون
تسعة وعشرين يوما على اليقين، او انه ثلاثون لا ينقص ابد
الآبدين؟ فانه كانوا قبل الآن مختلفين، واما الآن فلم اجد
ممن شاهدته او سمعت به فيزماننا... .
ولكنني اذكر بعض ما عرفته مما كان جماعة من علماء اصحابنا
معتقدين له وعاملين عليه، من ان شهر رمضان لا ينقص ابدا
عن الثلاثين يوما.
فمن ذلك ما حكاه شيخنا المفيد محمد بن النعمان في كتاب
لمح البرهان، فقال عقيب الطعن على من ادعى حدوث هذا
القول وقلة القائلين به ما هذا لفظه المفيد:
«مما يدل على كذبه وعظم بهته ان فقهاء عصرنا هذا # وهو سنة
ثلاث وستين وثلاثمائة # ورواته و فضلاؤه # وان كانوا اقل عددا
منهم في كل عصر # مجمعون عليه، و يتدينون به، و يفتون
بصحته، وداعون الىصوابه، كسيدنا وشيخنا الشريف الزكي ابى
محمد الحسنى (ادام اللّه عزه)، وشيخنا الثقة الفقيه ابى القاسم
جعفر بن محمد بن قولويه (ايده اللّه تعالى)، و شيخنا الفقيه ابي
جعفر محمد بن علي بن الحسين بنبابويه، و شيخنا ابي
عبداللّه الحسين بن علي بن الحسين (ايدهما اللّه)، وشيخنا ابي
محمد هارون بن موسى (ايده اللّه) ».
ورايت في الكتب ايضا ان الشيخ الصدوق((215)) # المتفق على
امانته # جعفر بن محمد بن قولويه (تغمده اللّه برحمته)، مع من
كان يذهب الى ان شهر رمضان لا يجوز عليه النقصان، فانه
صنف في ذلككتابا، وقد ذكرنا كلام المفيد عن ابن قولويه.
ووجدت للشيخ محمد بن احمد بن داود القمي (رضوان اللّه
جل جلاله عليه) كتابا قد نقض به كتاب جعفر بن قولويه،
واحتج بان شهر رمضان له اسوة بالشهور كلها.
ووجدت كتابا للشيخ المفيد محمد بن محمد بن النعمان،
سماه لمح البرهان، الذي قدمنا ذكره قد انتصرفيه لاستاذه
وشيخه جعفر بن قولويه، ويرد على محمد بن احمد بن داود
القمي، وذكر فيه ان شهر رمضان لاينقص عن ثلاثين، وتاول
اخبارا ذكرها تتضمن انه يجوز ان يكون تسعا وعشرين.
ووجدت تصنيفا للشيخ محمد بن علي الكراجكي يقتضي انه قد
كان في اول امره قائلا بقول جعفر بن قولويه في العمل على ان
شهر الصيام لا يزال ثلاثين على التمام، ثم رايت له مصنفا آخر
سماه الكافى فيالاستدلال، قد نقض فيه على من قال بانه لا
ينقص عن ثلاثين واعتذر عما كان يذهب اليه، وذهب الى انه
يجوز ان يكون تسعا وعشرين.
ووجدت شيخنا المفيد قد رجع عن كتاب لمح البرهان، وذكر
انه قد صنف كتابا سماه مصابيح النور، وانه قد ذهب فيه الى
قول محمد بن احمد بن داود في ان شهر رمضان له اسوة
بالشهور في الزيادةوالنقصان.((216))
اقول: وهذا امر يشهد به الوجدان والعيان، وعمل اكثر من سلف،
وعمل من ادركناه من الاخوان، وانما اردنا ان لا يخلو كتابنا من
الاشارة الى قول بعض من ذهب الى الاختلاف من اهل الفضل
والورع والانصاف، و انالورع والدين حملهم على الرجوع الى ما
عادوا اليه، من انه يجوز ان يكون ثلاثين وان يكون تسعا
وعشرين.((217))
ب) سيد ابوتراب خوانسارى، عالم بزرگ قرن چهاردهم در
كتاب با ارزش شرح نجاة العباد، ابتدا قائل به عدم اعتبار حكم
حاكم در رؤيت هلال بوده و ادلهاى بر مدعاى خود ذكر كرده
است. پس از مدتى از ايننظر عدول كرده و ادله سابق خود را
شجاعانه رد كرده است. ايشان مىنويسد:
... هذا ما كتبته سابقا.
والآن اقول: الانصاف ان التوقيع الرفيع دال على ثبوت الولاية
العامة للمجتهد في جميع الحوادث التي هي عند الناس من
مناصب الحكام. وكان مرجع الشيعة فيها في زمنهم(ع) الامام
ونائبه، فان المعهود منالحوادث المسؤول عنها فيه انما هو
ذلك كله، لا خصوص المرافعات ومعرفة الاحكام من الحلال
والحرام، بل وليس المراد هذا الاخير قطعا، لعلم كل احد بان
ذلك انما كان المرجع فيه الرواة في كل زمان من لدنزمن
النبي(ص)، فلا اجمال في الرواية ولا اشكال.
كما ان النصوص الدالة على ذلك # غير هذا التوقيع # كثيرة، قد
استقصيناها في اجوبة المسائل البحرانية، وبسطنا الكلام فيها،
وحققناه بما لا مزيد عليه، فمن اراد فليرجع اليها.
وصحيحة محمد بن قيس والخبران بعدها نص في ان ذلك
منصب الامام وان له الحكم فيه، كما ان عند الناس ايضا كلهم
انه من مناصب الحكام، فيثبت انه من مناصب الفقيه، وان
حكمه معتبر فيه.
ولا ينافي ذلك النصوص الحاصرة والتقييد في صحيحة
منصور، فانها جميعا فى مقام بيان ادنى ما يثبت به الهلال، كما
سمعت، وادنا قيام البينة عنده وان لم يثبت عند الحاكم،
ورؤيته خاصة ولو لميره غيره، فقصارى مادلت عليه انما هو
كفاية ذلك، لا الحصر فيه والاشتراط بقيامها عنده... . ((218))
ج) شيخ آقا بزرگ ضمن برشمردن شاگردان ميرزاى شيرازى
مىنويسد:
مولى محمد هرندى شاگرد شيخ انصارى(ره) بود و در شهر
خويش مرجعيت يافت. بعد از سال 1300 ق براى زيارت به
عتبات بازگشت و با ميرزا ملاقاتى داشت و در ميان آن دو
بزرگوار در مسالهاى مباحثه درگرفت. بعد از مباحثه به
كاظميه رفت. پس از رفتن وى ميرزاى شيرازى متوجه شد كه
حق با مولى محمد هرندى بوده است. دستور داد كه نامهاى
بنويسند و آن را با قاصدى سواره و شيخ اسماعيل ترشيزى
بهسوى وى بفرستند و بگويند كه حق با او بوده است. قاصد در
كاظميه به او رسيد و پيام ميرزا به وى ابلاغ شد.
بعد ميرزا گفت: «مرحوم شيخ را # منظور شيخ انصارى است #
چه شاگردانى از فحول است كه در جاى جاى زمين
پراكندهاند و مجهول ماندهاند».((219))
× × ×
درباره عالم بزرگ مرحوم حاج ميرزا ابراهيم خوئى نوشتهاند:
در سال 1248 ق در خوى تولد يافت و در بيست و پنج سالگى
به نجف اشرف رفت. ابتدا در محضر شيخ و بعد از او هم نزد
سيد كوه كمرى به تحصيل فقه و اصول پرداخت و از شيخ
محمد حسين كاظمى وشيخ مهدى كاشف الغطاء اجازه روايت
گرفت.
مقام علمى حاج ميرزا ابراهيم چنان بود كه با ميرزاى شيرازى
در مسالهاى فقهى مذاكره و در فتوا با ايشان اختلاف نظر پيدا
كرد. ميرزاى شيرازى چون در مدرك مساله تجديد نظر كرد
فتواى خوئى را بر حقدانست و از فتواى خودش عدول كرد و
اين مطلب را به خوئى هم خبر داد.((220))
اين امر هنگامى بود كه ميرزاى بزرگ در اوج نفوذ و شهرت و
اقتدار قرار داشت. همان شخصيتى كه با يك سطر بساط نقشه
استعمار گرانه انگلستان را در ايران برچيد.
د) روزى آخوند خراسانى در مجلس درس استاد خود ميرزاى
شيرازى در سامرا شركت كرد تا از سخنان وى كسب فيض
كند. استاد بالاى منبر نشسته بود و براى اثبات نظر خود اقامه
دليل مىكرد. آخوند برنظر استاد ايراد كرد و از خود نظرى
ديگر بيان داشت. استاد در مقام جواب برآمد و دلايل شاگرد
خود را رد كرد و باز براى اثبات نظر خود دليلهاى ديگر آورد و
اين دو سه بار تكرار شد. ساير طلا ب ساكتنشسته بودند و به
مباحثه آن دو با دقت هر چه تمام تر گوش فرا مىدادند. چون
كار مباحثه و مناظره بالا گرفت آخوند به عنوان احترام نظر
استاد را قبول و سكوت اختيار كرد.
فرداى آن روز هنگامى كه ميرزا براى تدريس بر فراز منبر آمد
قبل از شروع درس رو به طلا ب و فضلاى جلسه درس گفت:
«در مساله ديروز حق با جناب آخوند بود و نظر ايشان درست
است.»((221))
ه#) شيخ انصارى با آن جايگاه علمى هرگاه كسى # حتى يكى از
كوچكترين شاگردانش # در مجلس سخن مىگفت به
حرفهايش گوش فرا مىداد. روزى شيخ بر فراز منبر تدريس
فرمود:
در ايام تحصيلم در خدمت شريف العلماء و حاج مولى احمد
نراقى و شيخ على كاشف الغطاء به ذهن و ادراك و حافظه خود
مغرور بودم به گونهاى كه هرگاه در مطلبى تعمق و چيزى
را درك مىكردم، اگرخلاف آن را از اساتيد خود مىشنيدم،
بدان توجهى نمىكردم، بلكه تا تمام كردن بيانات ايشان هم
گوش نمىدادم، ولى اكنون طورى شدهام كه هرگاه
كمترين شاگردم هم سخنى گويد، استماع مىكنم تا
حرفشرا تمام كند، زيرا تجربه كردم و بعضى از افكار خود را بر
اثر سخن يكى از شاگردان مبتدى باطل ديدم.((222))
ميرزاى شيرازى در درس شيخ كم سخن مىگفت و صدايش
به اندازهاى آرام بود كه شيخ براى فهم آن ناچار بدنش را به
طرف او متمايل مىكرد. هرگاه ميرزا اراده تكلم داشت، شيخ
اهل مجلس را ساكتمىكرد و بدانها مىگفت:
«جناب ميرزا سخن مىگويد» و پس از پايان كلام ميرزا، رو به
شاگردان ديگر مطالب او را براى آنها تقرير مىكرد.((223))
و) عدول مرحوم آية اللّه حاج آقا حسين بروجردى از نظريهاش
در باب بقاى بر تقليد ميت معروف است. ايشان ابتدا قائل به
عدم جواز بقا بر تقليد ميت بود، ولى پس از مباحثه با مرحوم
آية اللّه يثربى، ايشان آيةاللّه بروجردى را از نظرش برگرداند و
در نتيجه آية اللّه بروجردى قائل به جواز بقا بر تقليد ميت
شدند.
روشنفكران دينى و مدرنيزاسيون فقه(3)
فقه، دانشى دنيوى يا اخروى؟
مسعود امامى
چكيده
«غزالى در هشت قرن پيش، فقه را دانشى دنيوى خواند و اينك
روشنفكران دينى، اين راى را براى توجيه قداست زدايى از
شريعت و سلب جاودانگى از احكام شرعى و تنزل فقه در
اندازههاى دانش عرفىحقوق، به استخدام گرفتهاند.
در اين نوشتار ضمن مراجعه مستند به آراء غزالى پيرامون
دنيوى بودن دانش فقه، و تفاوت انديشههاى او با قرائتى كه
روشنفكران دينى از ديدگاه وى ارائه دادهاند، نظريه دنيوى
بودن علم فقه از نگاه غزالى وروشنفكران نقادى شده است».
((224))
مقدمه:
روشنفكران دينى هماهنگ با پديده مدرنيته و سكولاريته، به
قداست زدايى و راز زدايى از دين و شريعت پرداخته و به
شيوههاى گوناگون، از قدسيت و غيب دين كاسته و آن را
پديدهاى دنيوى و زمينى جلوهگرساختهاند.((225)) در اين
ميان با بهرهگيرى از برخى آراء انديشمندان سلف كه مىتواند
آنان را به اين هدف نزديك كند، ساحت دنيا گرايى را تقويت
كردهاند.
عبدالكريم سروش كه پس از مولوى # در ميان انديشمندان
بزرگ مسلمان # بيشترين انس را به افكار محمد غزالى(متوفاى
505 قمرى) و كتاب احياء علوم الدين او دارد، راى غريب او را
در باب دنيوى بودندانش فقه، در كتاب مذكور پسنديده و
بارها در آثار خود به تبيين و ترويج آن پرداخته است.((226))
محمد مجتهد شبسترى نيز همگام با او اين راه را ادامه داده
ا((227))ست.
قبل از تبيين و بررسى آراى اين دو معاصر، شايسته است به
انديشه غزالى كه مبدا اين ديدگاه است نگاهى بيندازيم.
دنيوى بودن علم فقه از نگاه غزالى
چكيده سخن غزالى در كتاب احياء علوم الدين، باب دوم از
كتاب العلم، چنين است: علوم به دو بخش شرعى و غير شرعى
تقسيم مىگردد و مقصود از علوم شرعى دانش هايى است كه
از طريق پيامبران بهانسان رسيده است و عقل، تجربه و اعتبار
بشر بدان راهى ندارد. اين علوم به اصول، فروع، مقدمات و
متممات تقسيم مىشود. قسم نخست(اصول) عبارت است از
قرآن، سنت پيامبر(ص)، اجماع امت و آثارصحابه. در اين ميان
اجماع و اثر صحابى به دليل حكايت از سنت اعتبار دارند و از
علوم شرعى شمرده مىشوند.
قسم دوم(فروع) علومى هستند كه از اصول(قسم اول )
فهميده مىشوند، البته نه به جهت دلالت ظاهر لفظ، بلكه با
كاوشهاى عقلانى در متن كتاب و سنت كه موجب درك
مفاهيم نوينى از آنها مىگردد، مفاهيمىكه غير از معانى
ظواهر الفاظ است چنانچه از اين سخن پيامبر(ص) كه
مىفرمايد: «سزاوار نيست قاضى در هنگام غضب قضاوت
نمايد»، اين گونه به دست مىآيد كه قضاوت او هنگام
گرسنگى شديد و يا دردشديد نيز شايسته نيست.
فروع بر دو قسم است: قسم اول به مصالح دنيا مربوط مىشود
و كتابهاى فقه نيز عهدهدار بيان اين قسم مىباشند، از اين
رو فقيهان، دانشمندان دنيا هستند. قسم دوم به مصالح آخرت
مربوط است و آن علمىاست كه به حالات قلب و اخلاق
پسنديده و ناپسند، و نيز آنچه مورد خوشايند و ناخوشايند
خداوند مىباشد، مىپردازد.
غزالى سپس به تشريح علوم مقدمات و متممات از اقسام علوم
شرعى پرداخته و پس از آن در صدد توضيح و دفاع از
دشوارترين بخش كلام پيشين خود(دنيوى دانستن علم فقه)
بر مىآيد. او مىگويد: اگر گفتهشود كه چرا فقه را در زمره
علوم دنيوى قرار دادى و فقيهان را دانشمندان دنيا ناميدى؟!
خواهم گفت كه خداوند، آدم و فرزندان او را از خاك و گل
آفريد و پس از حيات دنيوى، آنها را روانه عالم قبر خواهد كردو
سپس به قيامت پا خواهند نهاد و آنگاه گروهى به دوزخ و
گروهى ديگر به بهشت رهسپار خواهند شد. پس دنيا مقدمه
آخرت است، تا از آن توشهاى پسنديده براى جهان ديگر
برگرفته شود. از اين رو اگرمردم در آن به عدالت و انصاف
بسر برند، آتش نزاعها خاموش مىگردد و فقيهان بيكار
خواهند شد، ولى مردم از شهوات خود پيروى مىكنند و همين
امر منشا پيدايش خصومت مىگردد و نياز به سلطان
شكلمىگيرد. سلطان نيز نيازمند قانون خواهد بود تا به
وسيله آن به تدبير امور بپردازد و فقيه، آموزگار و مرشد
سلطان در امر سياست و تدبير مردم و انتظام امور آنان است.
پس فقه # با واسطه # به دين ارتباط پيدامىكند، زيرا دنيا مزرعه
آخرت است و سعادت دينى بدون توجه به دنيا ممكن نيست.
به همين جهت سياست و تدبير مردم و دانش مربوط به آن در
درجه نخست از علوم دين شمرده نمىشود، بلكه بهواقعيتى
مربوط است كه مقدمه لازم براى ديندارى است.
سپس غزالى بر اين متنبه مىشود كه آنچه گفته است # اگر
مردم با عدالت زندگى كنند آتش نزاعها خاموش مىگردد و
كار فقيهان به تعطيلى مىانجامد # تنها بر بخشى از فقه كه به
احكام قضايى شريعتمربوط است منطبق مىگردد و نياز
مردم به فقيهان در عبادات و معاملات همچنان پابرجا خواهد
بود. از اين رو در مقام پاسخ بر آمده و مىگويد: نزديكترين
اعمال به آخرت كه فقيه پيرامون آنها نظر مىدهد سهچيز
است: 1# اسلام، 2#نماز و زكات ، 3 # حلال و حرام.
اما اگر به شايستگى در بعد فقهى اين اعمال دقت شود، آشكار
خواهد شد كه راى فقيه در اين گونه اعمال از مرزهاى دنيا
تجاوز نمىكند و بى واسطه راهى به آخرت ندارد. اسلامى كه
فقيه از آن سخنمىگويد، تنها اسلام زبانى است كه چه بسا از
ترس شمشير و براى حفظ جان و مال ابراز شده است. چنين
اسلامى هيچ سودى براى آخرت ندارد، در حالى كه در آخرت
اخلاص قلبها راه گشا خواهد بود وقلب هم از حدود ولايت
فقيه خارج است.
فقيه در نماز نيز فقط به صورت ظاهرى اعمال توجه دارد و در
نظر او اگر نمازگزارى به تمامى ضوابط و شرايط ظاهرى
اجزاء نماز پايبند باشد، نمازش صحيح است، هر چند از آغاز تا
پايان آن # غير از تكبيرةالاحرام # از ياد خدا غافل باشد در حالى
كه چنين نمازى براى او هيچ سودى در آخرت ندارد، چنانچه
اسلام زبانى نيز بى فايده بود. پس خضوع و خشوع قلب كه
عمل مربوط به آخرت است و بواسطه آن،عمل ظاهرى مفيد
خواهد بود از دايره آراى فقهى خارج است و اگر فقيهى به
چنين امورى بپردازد نظر او استطرادى بوده و از حدود دانش
فقه بيرون رفته است.
در زكات هم فقيه تنها به اين بسنده مىكند كه در چه
شرايطى مكلف وظيفهاش را نسبت به حكومت انجام مىدهد
و ذمهاش برى مىگردد. اگر فردى از پرداخت زكات امتناع
ورزد و حكومت به زور از او زكاتبگيرد # در نظر فقيه # پس از
آن تكليفى بردوش آن فرد نخواهد بود. آنگاه غزالى حكايت
مىكند كه ابو يوسف((228))در پايان هر سال براى فرار از
پرداخت زكات، مال خود را به همسرش هبه مىكردو پس از
گذشت سال زكوى از همسرش مىخواست تا مالكيت اموال را
به او بازگرداند. وقتى اين ماجرا را براى استادش ابوحنيفه
نقل كردند، وى گفت: اين عمل برخاسته از فقاهت اوست.
غزالى جسورانهمىگويد: آرى، ابوحنيفه راست گفت، اين
عمل برگرفته از فقه دنياست، ولى ضرر آن در آخرت از هر
جنايتى بيشتر است و اين مصداق علم زيانبار است.
اما پايبندى به حلال و حرام در دين كه ورع ناميده مىشود
چهار مرتبه دارد: نخست، احتراز از حرام ظاهرى كه اين مقدار
در عدالت شاهد، قاضى و ولى شرط است. دوم، ورع صالحين
كه پرهيز از شبهات درحرام الهى است. سوم، ورع متقين كه
ترك حلال محض به جهت ترس از وقوع در حرام است و
چهارم، ورع صديقين كه اعراض از ماسوى اللّه مىباشد. دراين
ميان تنها مرتبه نخست به داورى فقيه مربوطمىشود و ساير
مراتب از دايره فقه خارج است و تحقق مرتبه اول در انسان او
را از بارگناه در آخرت نجات نمىدهد. پس فقيه به حالات
قلب كارى ندارد و فقط پيرامون آنچه شرط عدالت است
سخنمىگويد، از اين رو نظر فقيه مربوط به دنياست و از اين
رهگذر به رستگارى اخروى ارتباط پيدا مىكند.
با اين همه نمىتوان علم فقه را همتراز ديگر علوم دنيوى
همچون طب دانست، زيرا فقه از سه جهت بر طب شرافت
دارد: نخست اين كه فقه # بر خلاف طب # علمى شرعى است كه
از نبوت گرفته شدهاست. دوم اين كه هيچ سالكى بى نياز از
فقه نيست، اما نيازمندان به طب فقط بيماران مىباشند و سوم
آن كه علم فقه همجوار علوم آخرتى است، چون فقه به اعمال
ظاهرى و جوارحى مىپردازد و منشا آنهاصفات و ويژگىهاى
جوانحى و باطنى است كه موجب شقاوت يا سعادت اخروى
مىگردند، بر خلاف طب كه منشا صحت و مرض در آن
خصوصيات بدن است كه با جان و قلب ارتباطى ندارد.
غزالى سپس به توصيف علوم آخرت و تقسيمات آن مىپردازد
و بار ديگر از فقيهان عصر خويش گلايه مىكند كه از علوم
آخرتى # كه واجب عينى است # بازماندهاند و در علم فقه # كه از
علوم دنيوى است# به تطويل برخى فروع بى فايده پرداختهاند و
خوشحالند كه عمر خويش را در راه علوم دينى صرف كردهاند.
حال آن كه اگر درد دين داشتند واجب عينى را براى كسب
واجب كفايى رهانمىكردند،((229)) در حالى كه شهرها و
سرزمينهاى اسلامى آكنده از فقيهانى است كه فقه دنيا را
برگزيدهاند و از عالمان خدا ترسى كه راه آخرت را پديدار
سازند خبرى نيست. چرا اين فقيهان بدنبالطبابت كه مانند
فقه، واجب كفايى است، نمىروند؟! چه بسا به دليل همين
سهل انگارى، در بسيارى از بلاد اسلامى مسلمانان نيازمند
طبيبان اهل ذمه گردند كه حتى شهادتشان پيرامون بيماران
خود اعتبارىندارد. دليل اين امر چيزى نيست مگر آنكه كسى
با طبابت # بر خلاف فقه # نمىتواند به مناصب دنيوى همچون
ولايت بر اوقاف و اموال ايتام و مقام قضاوت و رياست و
محبوبيت ميان مردم دست يابد.
غزالى در ادامه به تبيين جايگاه علم كلام و فلسفه و تقسيمات
آنها مىپردازد و بارديگر تاكيد مىكند كه عالمان دانش آخرت
عبارتند از آگاهان به علم مكاشفه # كه حقيقتى جز نورانيت
باطن ندارد # و علم معامله# كه شناخت حالات قلب است # و اين
عالمان بر متكلمان و فقيهان برترى دارند. از اين روست كه
اصحاب پيامبر(ص) كه از اين دانش برخوردار بودند و در زمره
پايه گذاران و دانشمندان علم كلام به شمارنمىآمدند و از
خود نيز به تصدى مقام فتوا رغبتى نشان نمىدادند، در
بالاترين مراتب جاى دارند. وى سپس ياد آورى مىكند كه
برخى فقيهان بزرگ همچون امامان چهارمذهب اهل سنت، نه
تنها پيش گامان فقهو اجتهاد بودند، بلكه در كسب علوم
آخرت نيز سرآمد عصر خويش به شمار مىآمدند. آنگاه با نقل
حكاياتى پيرامون عبادت، زهد و تقواى هريك از ائمه اربعه، اين
باب را به پايان مىرساند.((230))
غزالى در بخشهاى ديگر كتاب احياء علوم الدين، فقه را علمى
دنيوى مىخواند و فقيهان را در كنار عالمان دنيا مىنشاند. در
كتاب ذم الدنيا و در مقام بيان حقيقت دنيا و شغلهاى دنيوى،
مهمترين حاجتهاىانسان را سه چيز مىداند: خوراك،
پوشاك و خانه. و اصول پيشهها و صناعاتى كه آدمى را در رفع
آن حاجات يارى مىكنند پنج صنعت ذكر مىكند: كشاورزى،
دامدارى، شكار، دوزندگى و بنايى. پيشه ورانى كهبدين
شغلها اشتغال مىورزند به آلاتى محتاج مىشوند كه پديد
آمدن شغلهاى تازهاى را چون درودگرى، آهنگرى و چرم
گرى ايجاب مىكند. از سوى ديگر انسان كه موجودى
اجتماعى است، ابتدا با همسرو فرزندان و سپس با ساير مردم،
حياتى جمعى را بنا مىنهد و چون هيچ كس از عهده رفع
جميع حاجات ضرورى خويش بر نمىآيد، تقسيم كار لازم
مىآيد. كشمكشى كه ميان همسران در درون خانه و درميان
پيشه وران و شهروندان در بيرون از خانه پديد مىآيد،
شغلهاى تازهترى را پديد مىآورد. بنابراين، از يك سو شغل
مهندسى و مساحى متولد مىشود تا كشاورزان را در رفع
خصومتهاى زمينى و آبىيارى دهد و از طرفى ديگر
محتسبان و داروغگان پديد مىآيند تا دست راهزنان
ومتجاوزان را ببندند و از سوى ديگر فقه و فقيهان ظاهر
مىشوند تا قانون و حدود الهى رفتار اجتماعى انسانها را
مشخصكنند.((231))
وى همچنين در كتاب مراقبه و محاسبه، پس از بحث طولانى
پيرامون حقيقت مراقبه و درجات آن مىگويد:
در اين روزگار هيچ كس به شناختن آفات اعمال اقبالى
ندارد. همه مردم اين علوم را مهجور نهادهاند و رفتهاند تا در
خصومت هايى كه زاده شهوات است داورى كنند و مىگويند
فقه همين است و علم به آفات راكه فقه دين است از زمره
علوم بيرون كردهاند و يكسره به فقه دنيا مشغول شدهاند.
درحالى كه فقه دنيا اگرحسنى دارد اين است كه دل را از
عناصر بيگانه و غفلت آور بپيرايد تا به فقه دين بپردازد و فقه
دنيا بهواسطه اين فقه است كه در زمره علوم دينى شمرده
مىشود.((232))
غزالى در كتاب جواهر القرآن در راهى مشابه آنچه در احياء
پيموده است گام مىنهد. او به تشريح علوم برگرفته از قرآن
كريم مىپردازد و آنها را به علوم قشر و لباب تقسيم مىكند و
با ترتيبى ارزشى و صعودىبه سوى لب قرآن، پنج علم: مخارج
حروف، لغات قرآنى، اعراب و نحو قرآن، قرائات و تفسير
ظاهرى را از علوم قشرى مىشمارد. آنگاه علوم لباب را كه در
مرتبه بالاترى جاى دارند به دو قسم طبقه عليا وطبقه سفلى
تقسيم مىكند و برترين علم طبقه عليا را معرفت خداوند و
سپس شناخت صفات و افعال او مىداند. سپس علم سلوك الى
اللّه و شناخت معاد را دو علم ديگر طبقه عليا مىشمارد. پس از
آن بهتشريح علوم طبقه سفلى كه در ميان علوم قرآنى در
مرتبهاى ميانه(پستتر از علوم طبقه عليا و برتر از علوم
قشرى) جاى دارند، مىپردازد و علم فقه، كلام و قصص قرآنى
را از اين علوم مىشمارد و درميان آنهاعلم قصص را در مرتبه
نازلترى مىداند.
غزالى # در اين كتاب # فقه را متكفل حفظ مصالح ضرورى دنيا
كه همان حفظ نفس و نسل است، مىداند. او مىكوشد تمام
آيات الاحكام را در اين چارچوب قراردهد، از اين رو تمامى
آيات بيع، ربا، دين،مواريث، اسباب نفقات، تقسيم غنايم و
زكات، عتق، كتابت، استرقاق و اسارت را در بخش حفظ نفس
قرار مىدهد و در بخش حفظ نسل، آيات نكاح، طلاق، رجوع،
عده، خلع، مهريه، ايلاء، ظهار، لعان ومحرمات نسبى، سببى و
رضاعى را مىآورد. از سوى ديگر آيات حدود، قتال، كفارات،
ديات و قصاص را در بخش دفع مفاسد جاى مىدهد، زيرا به
زعم او اين امور مجازات هايى هستند كه تهديدات نفوس
ونسل را دفع مىكنند.((233))
سروش در مقاله «جامه تهذيب برتن احياء» در كتاب قصه ارباب
معرفت، انديشه غزالى پيرامون دنيوى بودن علم فقه را به
تفصيل و بدون هيچ مناقشهاى نقل مىكند و سپس به راى
فيض كاشانى در كتابالمحجة البيضاء مىپردازد((234)) كه
فقه نه علمى دنيوى، بلكه علم به مقربات و مبعدات جهان
آخرت است. آنگاه با مناقشه در ديدگاه فيض، ميان او و غزالى
به داورى مىنشيند و در نهايت فقهشناسىغزالى را بسى
دقيقتر و هوشمندانهتر از فقهشناسى فيض مىيابد.((235))
سروش در ديگر آثار خود نيز اين ديدگاه را بدون وارد كردن
هيچ خدشهاى در آن براى تاييد انديشههاى خود به كمك
مىگيرد و به تبيين آن و نتايج به دست آمده از آن مىپردازد.
پيش از طرح نظريه دنيوىبودن علم فقه از ديدگاه
روشنفكران دينى و نقد و بررسى آن، شايسته است ميان
فقهشناسى غزالى از زبان خودش، با روايت سروش از آن،
مقايسهاى صورت گيرد تا از ميزان تاثير انديشه سروش
برگزارش اواز آراء غزالى آگاهى پيدا كنيم.
غزالى در سراسر كتاب احياء علوم الدين، از دنيا خواهى همه
اصناف دانشمندان و مدعيان عصر خويش شكوا دارد. او به نقد
بى پرواى فقيهان، متكلمان، فيلسوفان، صوفيان، مدعيان
سلوك و عرفان و ديگرطبقات نخبگان جامعه مسلمانان
مىپردازد و در اين راستا زواياى ظاهر و باطن آنان را مىكاود
و شجاعانه عيبهاى آنها را آشكار مىسازد. غزالى نشان
مىدهد كه اهل مسامحه و مصلحت جويى نيست ودرصراحت
گفتار # در اين خصوص # بى همتا و يا لااقل كم نظير است. او
بيش از آنكه فيلسوفانه به تحليل معرفت شناسانه هريك از
رشتههاى علوم بپردازد و در صدد ترسيم جايگاه آنها باشد،
روانشناسانه وجامعه شناسانه به وارسى و ارزيابى دانشمندان
اين علوم پرداخته و منزلت روحى # روانى آنان و نيز سيره
عملى شان را به نقد مىكشد. اين مسئوليت احياگرانه را
غزالى در كتابى همچون احياء علوم الدين كهدر وهله نخست
متنى اجتماعى و اخلاقى است بر دوش خود احساس كرده و
در صدد ايفاى آن بر آمده است. فيض كاشانى نيز در قريب به
اتفاق اين موارد با او هم سخن است و كلمات او را
نقلمىكند.((236))
پس غزالى نخست به نقد عالمان # و از جمله فقيهان # پرداخته
است و در كنار اين داورى اخلاقى، اشارهاى نيز به تبيين
جايگاه علم فقه در كنار ساير علوم دارد، اما سروش در نقل آراء
غزالى و نيز در تبيينديدگاههاى خود، بدبينى مضاعفى
نسبت به فقه و فقيهان از خود نشان مىدهد، به گونهاى كه
در نقل انديشههاى غزالى، گاه انصاف را رعايت نمىكند. به
عنوان نمونه غزالى در دو جا به مقايسه علم طب و علم
فقهمىپردازد، درمورد نخست در پاسخ به اين سؤال كه چرا
شان فقه را همچون طب قراردادى، مىگويد: چنين نيست،
فقه به سه جهت بر طب شرافت و برترى دارد...».
اما سروش((237)) اين فرازهاى سخن غزالى را كه از وجوه
برترى فقه حكايت دارد تغيير داده و با حذف لفظ و مفهوم
شرافت و برترى و تبديل آن به تفاوت، اين گونه نقل مىكند:
علم فقه از نظر غزالى، علمى دنيوى است و در كنار علومى
چون طب و نجوم مىنشيند، با اين تفاوت كه فقه اولا علمى
شرعى است و ثانيا همه سالكان طريق آخرت بدان محتاجند،
بر خلاف طب كه فقط به كاربيماران مىآيد و ثالثا علمى است
مجاور علم طريق آخرت و متمم و مكمل آن. ((238))
سروش به اين مقدار نيز بسنده نمىكند و از لابه لاى كلمات
غزالى در تشابه فقه و طب، در آماده سازى مقدمات سلوك
آخرت، جملهاى را مىيابد((239)) #كه دومين مورد از موارد
مقايسه ميان اين دودانش در كلام غزالى است # و آن را بدون
ذكر مقدماتى كه در كلام غزالى وجود دارد، به گونهاى نقل
مىكند كه گوياى برترى طب بر فقه است:
در مطاوى كلمات غزالى نكته ديگرى هم در باب علم فقه
هست كه از آن نمىتوان گذشت، و آن اين كه وى طب را
علمى مىداند كه بيمار حتى در تنهايى بدان محتاج است،
يعنى حتى اگر خداوند جز يكمخلوق نيافريده باشد و او هم
بيمار شود، او را از علم طب چاره نيست. اما فرق فقه با طب
اين است كه آدمى اگر تنها باشد چه بسا كه مستغنى از آن
باشد، لكن وى را چنان آفريدهاند كه نمىتواند تنها
زندگىكند. ((240))
جالب اينجاست كه همين رويه را هم در مقاله «احياء علوم
الدين» در كتاب دائرة المعارف بزرگ اسلامى پى مىگيرد و
در مقام بيان تفاوت ميان فقه و طب در نگاه غزالى، از وجوه
سه گانه برترى فقه بر طب يادنمىكند و تنها به همين وجه
اخير اكتفا مىنمايد:
فقه و طب از جهاتى با هم شبيهند: يكى ابدان را آباد مىكند و
ديگرى جهان را، ولى فرق مهمشان اين است كه آدمى حتى در
وحدت و غربت هم به طب محتاج است، لكن انسان اگر
اجتماعى نبود، بسا كه بهفقه نيازمند نمىشد. ((241))
او سخنان غزالى در باب فقه را كه به گمانش برگرفته از
تضلع وى در اين دانش است، سرد و بى مهرانه معرفى
مىكند((242)) و بر اين باور است كه غزالى در ميان علوم
شرعى به فقه منزلتى نازلد((243))اده است. سروش از
آسانگيرىهاى فقهى((244))، فقه فروشى،((245)) معالجه
رذايل به شيوههاى فقه ناپسند((246))، بى نيازى انسان تنها
از فقه((247))، بى اعتنايى به رخصتهاىفقهى و نظر كردن
به فت((248))واى دل، برترى طريقت((249)) بر شريعت و
اين كه فقه كوچكترين شرط از شروط سلوك طريق آخرت را
فراهم((250)) مىآورد، در ديدگاه غزالى ياد مىكند ودر
پايان به داورى مىنشيند و مىافزايد:
... حتى غزالى هم فقه را بالاتر از آن نشانده است كه جاى
اوست....((251))
فارغ از قضاوتهاى شخصى سروش، گزارش او از فقهشناسى
غزالى، يكسويه و گزينشى است. او نديده و يا نخواسته است
همه آنچه را كه در كلمات غزالى پيرامون فقه وجود دارد بيان
كند. ترديدى نيستكه غزالى فقه را علمى دنيوى معرفى
كرده است و مرتبه آن را در ميان علوم شرعى پايينتر از جايگاه
علم آخرت مىداند، اما اين، همه سخن غزالى نيست. او در باب
پنجم از كتاب العلم به ذكر آداب و وظايفمعلمان و متعلمان
مىپردازد و وظيفه هفتم را اين گونه توضيح مىدهد كه
دانش پژوهان نبايد هدفى جز تهذيب باطن و قرب به سوى
خداوند داشته باشند و نبايد به دنبال رياست و مال و جاه
بيفتند و مىبايستنزديكترين راه را به سوى مقصد # كه علم
آخرت است # بجويند. آن گاه مىافزايد:
اين سخنان بدين معنا نيست كه انسان به ديگر علوم شرعى
يعنى علم فتوا و علم نحو و لغت كه مربوط به كتاب و سنت
است و نيز ساير علوم مقدمات و متممات كه واجب كفايى
مىباشند، به ديده حقارت نظركند و سزاوار نيست از غلو و
زياده روى من در تمجيد علم آخرت، پستى و بى مقدارى اين
علوم را نتيجه بگيرى. آنان كه حاملان اين دانشها مىباشند
همچون مرزبانان و مجاهدان در راه خدا هستند و مادامىكه
انگيزه آنها برترى كلمه الهى است ماجور خواهند
بود....((252))
وى در رساله لدنيه جايگاه دانش فقه را در مقايسه با دانش
اخلاق چنان بلند مىبيند كه علم فقه را عهده دار بيان حقوق
خداوند و حقوق مردم معرفى مىكند و علم اخلاق را تنها
متكفل بيان حقوق نفس مىداند.غزالى در اين رساله به تقسيم
علوم شرعى مىپردازد و در بيان علم فروع از علوم شرعى # كه
دانشى مربوط به كردار انسان است # مىگويد:
علم فروع مشتمل بر سه حق است، نخست حق خداوند متعال
كه عبارت است از عبادات همچون طهارت، نماز، زكات، حج و
غيره و دوم حق مردم كه عبارت از عادات و روابط ميان
انسانها مىباشد كهبخشى مربوط به معاملات همچون بيع
است و بخشى ديگر مربوط به معاقدات همچون نكاح مىباشد
و نام فقه بر اين دو حق، نهاده شده است. از اين رو علم فقه،
دانشى شريف، پر فايده، همگانى و ضرورىاست كه مردم هيچ
گاه بى نياز از آن نخواهند بود، اما حق سوم، حق نفس است
كه همان علم اخلاق مىباشد....((253))
در نهايت، غزالى در كتاب المستصفى كه آن را پس از كتاب
احياء علوم الدين و جواهر القرآن تاليف كرده است((254))،
علم فقه را برترين علوم مىشمارد و فقيهان را برترين
دانشمندان معرفى مىكند وترجيح مىدهد كه باقيمانده عمر
خويش را به تاليف در چنين علمى سپرى كند. وى پس از نام
بردن از دو قسم علوم عقلى و نقلى مىگويد:
... برترين دانشها، علمى است كه در آن عقل و نقل در هم
آميزند و راى و شرع در كنار هم نشينند و علم فقه و اصول
فقه از اين قبيل مىباشند. فقه از پاكترين بخش شرع و عقل
به طور يكسان گرفته مىشود،پس نه عقلى محض است كه
شرع را جز قبول چارهاى نباشد و نه تقليد محض، كه عقل توان
تاييد و يارى آن را نداشته باشد. و به جهت شرافتى كه علم فقه
دارد، خداوند انگيزه بندگان را در آموختن اين دانشفزونى
بخشيده است. دانشمندان اين علم بالاترين مرتبه را در ميان
دانشمندان و بيشترين پيروان را ميان مردم دارند و من در
روزگار جوانى به جهت ويژگى اين علم در جمع ثمرات دين،
دنيا و آخرت، بدينعلم مشغول بودم و سزاوار است باقيمانده
عمر خويش را نيز صرف آن كنم و قدرشناس لحظات واپسين
حيات خود باشم و اشتغالى جز فقه برنگزينم....((255))
نگارنده مدعى نيست كه ميان كلمات پراكنده غزالى پيرامون
فقه و فقيهان، اختلاف و ناهماهنگى وجود ندارد، بلكه مدعى
است كه گزارشگر مىبايست از غرض ورزى اجتناب كند و
گزارش خود را منصفانه،جامع و به دور از سلايق شخصى در
اختيار مخاطبان خود قرار دهد. اين فضيلتى اخلاقى است كه
سروش در نقل انديشه غزالى #حتى در مقاله دائرة المعارف
بزرگ اسلامى # از آن تخطى كرده است.شواهد مهمتر ديگرى
بر كاستى اين گزارش وجود دارد كه پس از اين خواهد آمد.
دنيوى بودن علم فقه از نگاه روشنفكران دينى
عبدالكريم سروش بر خلاف روشنفكرانى همچون على
شريعتى و مهدى بازرگان(در دوره فكرى نخست وى) بر اين
باور است كه غايت اصلى دين تامين سعادت اخروى است و
توجه دين به دنيا تا آنجاستكه دنيا چگونه ممد يا مخل آخرت
است. يعنى توجه آن به دنيا براى اين است كه مزاحمتهاى آن
را در راه آخرت از ميان بردارد، يا امدادهاى آن را تقويت
كند.((256)) وى بر شريعتى و بازرگان خردهمىگيرد كه
آنان سعادت اخروى را تابع سعادت دنيوى نمودند و دين را در
قالب يك ايدئولوژى عرضه كردند، يعنى تمام سعى خويش را
مصروف اين نمودند كه دين را يك مرامنامه دنيوى موفق
معرفىكنند.((257)) او اين سخن شريعتى را كه مىگويد:
«دينى كه به درد قبل از مرگ نخورد، به درد بعد از مرگ هم
نخواهد خورد» جملهاى بسيار گويا در طرح اين ديدگاه
مىبيند.((258))
اما به اعتقاد سروش دين يك مرامنامه اخروى است((259)) و
بالتبع و بالعرض به دنيا نظر دارد و اين مقدار توجه، نه به رفاه
و آبادانى دنيوى منجر خواهد شد و نه لزوما مخالف آن است و
دينداران در ادارهدنياى خود مانند ساير عقلاى عالم
مىبايست از محاسبه و تعقل شان بهرهگيرند.((260))
سروش رسالت اصلى خويش را در كتاب قطور مدارا و
مديريت، تبيين اين نكته مىداند:
... كه چگونه بر آيين قدسى غبار دنيويت مىنشيند و چرا
آسمان جامهاى از خاك برتن مىكند و به كدام دليل است كه
مصلحان و محييان، گاه صواب و صلاح را در اين مىبينند كه
كاميابى دنيوى را در كنام((261)) دين جستجو كنند و بر
اندام شريعت ردايى از ايدئولوژى بپوشانند و آيينى را كه چنان
خدمات و حسنات و بركات انسان نواز و آخرت سازى دارد،
چنين در خدمت دنيا در آورند.((262))
او مىپذيرد كه چنين نگاه اخروى به دين، آن را در هالهاى از
قدسيت و راز فرو خواهد برد و از جمله فقه را سرشار از مصالح
خفيه و احكام آن را از جنس عباديات محض قرار مىدهد:
... در اينجا دوراهى فكرى بسيار سرنوشت ساز و حساسى پيش
روى ماست: دو شاخه شدن دين به دنيوى و اخروى يا معاشى
و معادى. دين دنيوى (معاشى)، احكام فقهى و اخلاقى را لازم
و كافى براى ادارهجامعه و حل مشكلات اجتماعى مىداند و
حسن معاد را تابع حسن معاش و در طول آن مىداند(همان
نحوه تفكر پروتستانى در مسيحيت) و در مقابل، دين اخروى
(معادى)، آنها را تكاليفى مىبيند كه مقصوداصلى از آنها تامين
سعادت اخروى است و دنيا را فقط به آن منظور و به منزله
مقدمهاى براى آن و به قدر حاجت سامان مىدهد و بس. به
عبارت ديگر، همه احكام را از جنس عباديات
محضهمىبيند.((263))
اما با اين حال، سروش مىداند چنين فقهى هميشه در مقابل
مدرنيسم منفعل و تاثيرپذير نخواهد بود، زيرا دانشى كه
پايههاى خود را در جهان غيب استوار نموده است منطقا از
گزند بسيارى از دستاوردهاىظنى بشر در عرصه عقل و
تجربه مصون خواهد بود. از اين رو او با اين همه اصرار بر نگاه
اخروى به دين، چارهاى نمىبيند مگر آنكه فقه را از مجموعه
پيام اخروى دين استثنا كند و آن را علمى دنيوى بداند واين
گونه نتيجهگيرى كند كه چنين علمى كاملا پيرو مصالح و
مفاسد دنياست و پيوسته از عقل و دانش بشرى تاثير مىپذيرد
و به همين جهت همسان علم حقوق و بلكه عين آن خواهد
بود: اما اگر اين احكام را ناظر به مسائل اجتماعى و براى حل آنها بدانيم، يعنى فقه را دنيوى كنيم در اين صورت ديگر نمىتوانيم قائل به مصالح خفيه و غيبى در احكام شرع باشيم، بلكه بايد صد درصد به پيامدها وگره گشايى دنيوى آن نظر كنيم و هر جا احكام فقهى نتيجه مطلوب در حل مسائل(چون تجارت، نكاح، بانك، اجاره، سرقت، قصاص، حكومت و سياست و... ) در جوامع پيچيده و صنعتى امروز ندارد، آنها راعوض كنيم و اين عين يك علم حقوق مصلحت انديش زمينى خواهد شد كه دائما بايد بر حسب مصالح، بر آن افزوده يا از آن كاسته شود... توفيق در گره گشايىهاى دنيوى منوط به آن است كه مصالح نهانى دركار نباشد و قانون ازروى پيامدهاى عاجلش مورد داورى قرارگيرد و اصلاح شود نه از روى عواقب آجل آن.((264)) ... فقه دنيوى، تماما عقلانى است و فقه اخروى، تماما راز آلود....((265)) اين مهمترين نتيجهاى است كه سروش از نظريه دنيوى بودن علم فقه مىگيرد، در حالى كه در آثار مبتكر اين نظريه يعنى غزالى، نه تنها هيچ نشانى از چنين نتيجهگيرى وجود ندارد، بلكه او بر خلاف سروش،فقه را از جمله علوم شرعى مىداند كه برگرفته از آموزههاى پيامبران است و عقل و تجربه و اعتبار بشر در آن راهى ندارد. غزالى ((266))# چنانكه گذشت # يكى از تفاوتهاى طب و فقه را در اينمىبيند كه فقه # بر خلاف طب # دانشى برخاسته از نبوت ا((267))ست. او تصريح مىكند كه فقه، قانون خداوند براى رفتار اجتماعى انسانها است.((268)) او در تقسيم علوم شرعى، فقه را از جملهفروع مىداند كه با كمك عقل از اصول(كتاب و سنت) اخذ مى ((269))گردد، البته غزالى نيز همچون بسيارى از فقيهان در استنباط مقررات الهى، از عقل بهره مىگيرد و فقه را نتيجه پيوند فرخنده عقل وشرع مىشمارد و بدين جهت آن را در جايگاه برترين دانشها قرار مىدهد،((270)) ولى شيوه اجتهادى او در آثار فقهى اش تفاوت چشمگيرى با ديگر فقيهان مذهب شافعى ندارد و بدين جهت او پيوستهيكى از نمايندگان برجسته و مورد احترام فقه شافعى بوده است.((271)) |
|---|