|
به عبارت ديگر خلاصه نظريه غزالى اين است كه خداوند از
طريق پيامبران الهى، بخشى از قوانين زندگى در دنيا را در
اختيار بشر نهاده است تا راه رستگارى اخروى آنان هموار
گردد. اين قوانين از آن جهتكه آموزههاى الهى پيامبران
هستند و همچون علوم بشرى فقط زاييده كاوش عقلانى و
تجربى انسان نمىباشند، در زمره علوم شرعى جاى مىگيرند
و از آن جهت كه تنها براى جلب منافع و دفع مفاسد
دنيوىتشريع شدهاند و به طور مستقيم هيچ تاثيرى در جهان
آخرت ندارند و فقط بسترى مناسب براى تحولات درونى
انسانها مهيا مىكنند، علم دنيوى شمرده مىشوند.
عبدالكريم سروش بخش دوم اين نظريه را پذيرفته و پيوسته
در آثار خود به كار گرفته است و از همين بخش، نتيجهاى كه
مخالف بخش نخست مىباشد به دست آورده است. وى براين
باور است كه چون فقهبر محور مصالح و مفاسد دنيا شكل
گرفته است، پس با ابزارهاى شناخت در دنيا محك خواهد
خورد و بر اين اساس بر آن افزوده يا از آن كاسته خواهد شد و
از اين رو به دانش حقوق زمينى و بشرى تبديلمىگردد.
سروش در هيچ يك از آثارش كوچكترين اشارهاى به اين تفاوت
آشكار ميان ديدگاه خود و غزالى نمىكند. او پيوسته ديدگاه
خود وغزالى را چنان درهم مىآميزد تا اين توهم به وجود آيد
كه اين دو يك نظريههستند و گويا غزالى نيز به همين نتايج
مورد انتزاع سروش باور دارد.
سروش # صرف نظر از صحت و سقم اين انديشهاش كه پس از
اين بررسى خواهد شد # در مقام حكايت نظريه غزالى، گزارشى
ناقص و مغرضانه ارائه داده است. او بخشى از انديشه غزالى را
وسيلهاىمناسب براى تاييد نظريات خود يافته است و عمدا از
بيان تفاوتهاى آن با انديشه خود چشم پوشى نموده تا از قوت
اين هميارى و تاييد كاذب كاسته نشود.
محمد مجتهد شبسترى نيز در آثار خود # در دو مورد # به
ديدگاه غزالى پيرامون دنيوى بودن علم فقه اشارهاى دارد. او
نيز مانند سروش اين راى غزالى را # در مورد نخست # اين گونه
معنا مىكند كه علمفقه به جهت تبعيت از واقعيتهاى قابل
درك براى بشر، به يك سيستم حقوق عرفى تبديل مىگردد
كه پيروى از آن ديندارى شمرده نمىشود:
اين اجتهادى كه الآن انجام مىشود اجتهاد حقوقى است،
درست مثل ساير تفسيرهايى كه در داخل نظامهاى حقوقى
انجام مىگيرد، مثلا الآن ما در مساله معاملات و سياسات به
يك سيستم حقوقى رسيدهايم.اين سيستم حقوقى بايد حساب
خودش را داشته باشد. براى تنظيم ارتباطات دنيوى افراد با
يكديگر يا با دولت و متناسب با واقعيتها و تغيير موضوعات
متحول شود، ولى تابعيت از اين سيستم حقوقى، دين
وديندارى نيست. آن چيزى كه با دين و ديندارى ارتباط پيدا
مىكند اين است كه روشن شود كدامين عمل، تجربه دينى را
تقويت مىكند و كدامين عمل، تجربه دينى را ضعيف مىكند
و اين است معناى سخنغزالى در احياء كه مىگويد: فقه علم
دنيوى است و آنچه علم آخرت است، علم مهلكات و منجيات
است.((272))
او كه در سخن مزبور، دنيوى بودن فقه را به معناى سكولار
بودن آن گرفته و به همين جهت آن را يك مكتب حقوقى در
رديف ساير مكاتب حقوق عرفى پنداشته است، در جاى ديگر از
همين كتاب، از عرفىشدن و دنيوى گشتن فقه شكوا نموده
و اين بار نيز به راى غزالى تمسك كرده است:
علم فقه، علم بيان اوامر و نواهى خداوند بوده و اصيلترين نياز
دينى عامه را برآورده مىكرده است، گرچه آن گاه كه فقه از
تجربه و معنويت دينى جدا مىشد و بيان امر و نهى خداوند
صرفا به صورت بيانشكلهاى رفتار در مىآمد و ارتباط
اطاعت از خداوند با هم دينى و غاية قصوى و امرنا مشروط
انسان مسلمان قطع مىشد، به قول غزالى اين علم صرفا
دنيوى مىگشت و مورد نقد عارفان قرارمىگرفت.((273))
شبسترى در نقل قول نخست، دنيوى بودن را به معناى نفى
ارتباط ميان فقه و دين گرفته و آن را ويژگى ذاتى و مطلوب
فقه دانسته است كه زمينه ساز تحول و رشد آن خواهد بود. اما
در گفتار دوم، اين صفت راخصوصيت عارضى و نامطلوب
فقه پنداشته و آن را به معناى تهى شدن فقه از ارتباط معنوى
با خداوند گرفته است و در هر دو مورد، فهم خود را بر انديشه
غزالى تحميل كرده است.
اين تناقض گويى روشن كه در يك كتاب ودر فاصله چند
صفحه رخ داده است، نتيجه اين واقعيت است كه اولا صاحب
اثر در اين خصوص فاقد رايى منقح است و ثانيا راى غزالى در
هر دو اظهار نظر، بهدرستى فهميده نشده است و ثالثا نظريه
غزالى تنها ابزارى براى تاييد منويات شخصى گرديده است. از
اين روست كه انديشهاى ناپخته، با انگيزهاى غير علمى، از
درك آراء بزرگان بازمانده و خود را گرفتارتناقضى آشكار
كرده است.
چكيده نظريه دنيوى بودن دانش فقه
نظريه فوق را مىتوان به صورت ذيل تلخيص كرد:
(1) فقه، علمى دنيوى است، زيرا(2) اولا، تنها به مصالح دنيا
توجه دارد و هيچ مصلحت و مفسده اخروى بدون واسطه بر
آن مترتب نيست.(3) ثانيا فقط به ظواهر اعمال مىپردازد و
هيچ گاه از باطن عمل سخننمىگويد.(4) پس پيوسته متاثر
از ساير دستاوردهاى علمى بشر در كشف مصالح و مفاسد دنيا
است.((274))
تمامى چهار مدعاى مذكور قابل مناقشه جدى است، زيرا اولا،
مفهوم دنيوى بودن در اين نظريه، مفهومى غير شفاف است
كه با آن نمىتوان نظريهاى را شكل داد، ثانيا فقه، داراى نتايج
اخروى مستقيم و بىواسطه است ، ثالثا فقه، فقط متوجه
ظواهر اعمال نيست، بلكه گاهى از بطن عمل نيز سخن
مىگويد، رابعا فقه # حتى اگر تنها به مصالح دنيا نظر داشته
باشد # نه تنها همواره متاثر از ساير دستاوردهاى علمىبشر
نخواهد بود، بلكه همتراز آنان نيز نمىباشد و در مرتبهاى برتر
از آنان قرار دارد.
نقد و بررسى نظريه دنيوى بودن دانش فقه((275))
1. بى اعتنايى به نظريه غزالى در تاريخ فقه
هر چند نظريه دنيوى بودن دانش فقه در آغاز قرن ششم و در
كتاب مهمى چون احياء علومالدين مطرح شده است، ولى
مورد توجه جدى دانشمندان و فقيهان آن عصر تا زمان حاضر
قرار نگرفته است. از اينرو در ميان دانشمندان اسلامى كمتر
كسى را مىتوان يافت كه اين نظريه را طرح نموده و به ارزيابى
جدى آن پرداخته باشد.((276)) به نظر مىرسد علت اصلى
اين كم توجهى اين است كه دانشمنداناسلامى و از جمله
فقيهان، اين نظريه را انديشهاى مهم و مبنايى ندانستهاند ،
بلكه گويا آن را شبيه يك بحث لفظى شمردهاند كه آيا فقه را
بايد علمى دنيوى بناميم و يا اخروى؟ و فقيهان را دانشمندان
دنيا نام نهيميا دانشمندان آخرت؟ زيرا اگر ديدگاه فقيه و
دانشمند بزرگى همچون غزالى # در دنيوى دانستن فقه # سبب
تحول عميق و بنيادين در نگرش به دانش فقه و شيوههاى
استنباط # و به تعبير برخى، اجتهاد دراصول((277))
مىگرديد، بى ترديد با مخالفت جدى فقيهان عصر خويش و
پس از آن مواجه مىشد. اين مطلب شاهدى گويا بر اين نكته
است كه قرائت افرادى مثل سروش و شبسترى از نظريه
غزالى،دركى شاذ ونادر از غزالى است كه در طول هشت قرن
سابقه ديرين براى اين نظريه، هيچ هم فكرى براى آن نمىتوان
يافت.
به عنوان نمونه، علامه عبدالحسين امينى(متوفاى 1392) در
بخشى از كتاب الغدير به بررسى كتاب احياء علوم الدين
مىپردازد و بعد از نقل عبارات برخى از عالمان اهل سنت در
مدح اين كتاب، به حكايتسخنان عبدالرحمن بن
جوزى(متوفاى 597) در مذمت كتاب احياء و بيان انحرافات
غزالى در آن پرداخته و آنگاه اضافه مىكند كه زشتىهاى اين
كتاب بيشتر از آن چيزى است كه ابن جوزى گفته است و
سپسموارد ديگرى از كجىها و بدعتهاى كتاب احياء را بر
مىشمارد. با اين كه بيشتر مخالفتهاى اين دو دانشمند شيعه
و سنى با غزالى در اين كتاب، صبغه فقهى دارد و به جهت
آراى نادر فقهى او مىباشد و گاهدر اين خصوص به نقد
نكتههاى ظريف و كوچك و يا قصهها و حكايتهاى او
پرداختهاند، ولى هيچ كدام اشارهاى به اين راى غزالى
ندارند.((278))
با توجه به آنچه تاكنون بيان شد مىتوان گفت كه اطلاق واژه
نظريه بر ادعاى غزالى پيرامون دنيوى بودن علم فقه، به دور از
مسامحه نيست، زيرا در پس اين سخن غزالى نمىتوان
مجموعهاى منسجم، هماهنگ،مستدل و در خور توجه از
انديشههاى فقهشناسى يافت كه از ساير ايدهها در اين زمينه
متمايز باشد و اگر در اين نوشتار تاكنون و پس از اين، ادعاى
غزالى نظريه ناميده شده است به جهت مماشات با
همفكرانوى در جمع روشنفكران دينى است.((279))
2. نارسايى مفهوم دنيويت
اولين و مهمترين ركن نظريه غزالى، اتصاف دانش فقه به
وصف دنيوى بودن است. اما دنيوى بودن در اين نظريه،
مفهومى غير شفاف و مشوش است و چون اين نظريه مورد نقد
علمى سروش و شبسترى قرارنگرفته و دربست پذيرفته شده
است، همين اضطراب و تشويش به آراى اين دو نيز سرايت
كرده است.
غزالى # چنان كه گذشت # تصريح مىكند كه بخش غير عبادى
فقه كه شامل معاملات و احكام جزايى است، براى تدبير و
سياست امور مردم در دنيا تشريع شده است. از اين رو تنها
داراى مصلحت دنيوىاست و به طور مستقيم هيچ مصلحت
اخروى بر آن مترتب نيست. پس دنيوى بودن اين بخش از
احكام بدين معناست كه مصلحت دنيوى دارند، اما بدون ترديد
دنيوى بودن در بسيارى از عبادات نمىتواند بدينمعنا باشد،
به همين سبب او در عبادات معناى ديگرى را از دنيوى بودن
اراده مىكند.
به نظر وى، فقه تنها به جنبه ظاهرى عبادات مىپردازد، زيرا
فقط از صحت و فساد ظاهر اعمال عبادى سخن مىگويد. در
اينجا دنيوى بودن به معناى توجه داشتن به ظاهر اعمال و
چشم پوشى از باطن آنهاست.اين دو معنا نه تنها با هم يكسان
نيستند، بلكه # منطقا # تلازمى نيز با هم ندارند، چون نمىتوان
گفت كه اعمال واجزاى مناسك عبادى و ريزه كارىهاى
صورت ظاهرى حج، نماز، روزه و ساير عبادات،ضرورتا داراى
مصلحت دنيوى # به همان معنايى كه در معاملات مراد است #
مىباشند. پرداختن به ظاهر اعمال، ملازم توجه به مصالح
دنيوى نيست. پس واژه دنيوى بودن، مشترك لفظى است كه
موجبسردرگمى اين نظريه مىگردد، در حالى كه براى
پردازش يك نظريه چارهاى جز تحديد و تبيين مفاهيم وجود
ندارد.
در واقع غزالى در صدد تاسيس يك تئورى و نظريه نبود، به
همين جهت از دنيوى بودن، معناى خاصى را اراده نمىكرد. او
مىخواست به مخاطبان خود بفهماند كه دين ابعادى عميق تر
و مهمتر از فقه دارد.بسيارى از آموزههاى دينى بيانگر حقايقى
از ژرفاى هستى و روح انسان مىباشند كه بى ترديد در
جايگاهى برتر از آموزههاى فقهى جاى مىگيرند. او براى
تبيين اين نكته انكارناپذير كه دانش فقه غالبا بيانگر پيامدين
براى ابعاد ظاهرى و سطحى حيات انسان است، واژه دنيوى را
برگزيد و براى آن دو معناى متفاوت كرد كه هردو معنا به
همين حقيقت باز مىگردند. هم مصالح دنيوى در مرتبه
پايينتر و قشرىتر از مصالحاخروى جاى مىگيرند و هم
صورت ظاهرى عمل، چنين جايگاهى نسبت به بطن عمل
دارد. وى مىخواست دينشناسى و دين ورزى مؤمنان را عمق
بخشد و اسباب رشد روحانى آنان را فراهم سازد و آنانرا از
ايستايى در نگاه ظاهرى و سطحى به دين باز دارد. پيام اصلى
او همان چيزى است كه دغدغه عارفان، حكيمان و دين
شناسان ژرف انديش در طول تاريخ اديان الهى بوده
است.((280))
همين نكته باعث شد كه اين ديدگاه غزالى، نتواند حساسيت
دانشمندان اسلامى را در طول تاريخ موجب گردد ، زيرا وى
سخن و پيام جديدى كه مخالف انديشه ديگر انديشمندان
بزرگ باشد، ارائه نكرده بود.البته غزالى براى بيان اين پيام،
گرفتار لغزشهايى شد، علاوه بر اين از تعبير نه چندان روشن
«دنيوى بودن» استفاده كرد و همين امر باعث مخالفت
انديشمندانى چون فيض كاشانى گرديد.
3. مصلحت اخروى براى فقه
غزالى ادعا مىكند كه فقه به طور مستقيم هيچ مصلحت
اخروى را در پى ندارد، بلكه با تامين مصالح دنيوى بستر
مناسبى را براى سعادت اخروى فراهم مىسازد. و از اين جهت
همانند طب است كه اسبابسلامت انسان را مهيا مىكند تا او
عمر خويش را صرف رشد و كمال معنوى نمايد.
مقصود از مصلحت اخروى چيست؟ آيا اگر عمل و پديدهاى
در دنيا # بدون هيچ شرط و واسطهاى # سبب اجر اخروى و يا
دفع عقاب در آخرت گردد، باز هم مىتوان گفت كه اين
عمل و پديده مصلحتاخروى ندارد؟! رعايت تكاليف الهى كه
در فقه از آنها سخن گفته شده است # حتى در بخش معاملات #
كمترين نتيجه اخروى آنها دفع عقاب الهى است. همه
متكلمان و فقيهان اذعان دارند كه اگر انسانىمرتكب عمل
حرامى همچون زنا يا ربا شود، اگر توفيق توبه نيابد و يا
مشمول شفاعت شافعان يا غفران پروردگار نگردد، مستحق
عذاب اخروى خواهد بود و اگر چنين اعمالى را ترك كند #
حتى اگر در اينترك، قصد بندگى خداوند را هم نداشته
باشد و يا ترك اين اعمال سبب اصلاح باطن و روح او نگردد # در
آخرت گرفتار عقاب اين دو گناه نخواهد شد. و اگر در اين
ترك حرام، قصد قربت نموده باشد، علاوهبر دفع عقاب، ماجور
نيز خواهد بود. همه بايدها و نبايدها و حلال و حرامهاى مولوى
فقه، پيرو همين قاعده روشن و اجماعى است. از اين رو
بهوضوح مىتوان گفت: #كه بر ادعاى غزالى# پاىبندى به حلال
وحرام ظاهرى، انسان را به سهم خود از بار گناه در آخرت
رهايى مى دهد.
اشتباه بزرگ غزالى در اين است كه همه اوامر و نواهى الهى را
كه دانش فقه درصدد كشف آنهاست، گويا به اوامر و نواهى
ارشادى منحصر كرده است. خداوند در اوامر و نواهى ارشادى،
تنها به مصالح و مفاسددنيوى و تكوينى كه مترتب بر فعل است
نظر دارد و نتيجه پيروى از اين فرامين، فقط بهرهمندى از
سود و دور ماندن از ضرر دنيوى است كه بر ماموربه و
منهئعنه مترتب است و غير از اين سود و زيان، هيچعقاب و
اجر اخروى براى اطاعت و سرپيچى از اين دستورها وجود
ندارد. اين گونه دستورهاى فقهى دقيقا مانند امر و نهى
طبيب است. بى جهت نيست كه غزالى پيوسته فقه را در
دنيوى بودن، به طب تشبيهمىكند ، گويا او هنگام تدوين اين
بخش از كتاب احياء، از تفاوت ميان اوامر و نواهى ارشادى و
مولوى غافل بوده است، در حالى كه بيشتر فقه، اوامر و نواهى
مولوى است و معناى امر و نهى مولوى اين است كهعلاوه بر
مصالح و مفاسد تكوينى، خوشايند و ناخوشايند خداوند و در
نتيجه، پاداش و عقاب او را در پى دارد. پس پيروى از تكاليف
مولوى در فقه # بدون هيچ واسطهاى # نتايج اخروى در پى دارد
و بههمين جهت فقه را مىتوان علم اخروى ناميد.
ناگفته نماند كه تنزل فقه در حد اوامر و نواهى ارشادى زمينه
ساز انديشه عرفى كردن فقه خواهد بود. فقهى كه فقط
گزارشگر مصالح و مفاسد دنيوى است به دايره علوم كاشف از
حقايق هستى وارد مىشود واين بستر را مهيا مىسازد كه
برخى چنين باور كنند كه فقه همرتبه ساير دانستههاى بشر
مىباشد كه از واقعيتهاى عينى دنيا حكايت مىكنند و در
نتيجه با آنها محك خواهد خورد و از آن كاسته و يا بر آن
افزودهخواهد شد و در نهايت همتراز دانش عرفى حقوق
مىگردد.
4. توجه فقه به باطن اعمال
فقيهان، تكاليف الهى را به عبادات و غير عبادات تقسيم
كردهاند. عبادات، اعمالى هستند كه فقط در صورتى كه با
انگيزه بندگى خداوند و تقرب به سوى او باشد، امتثال در آنها
محقق مىشود وذمه مكلف ازتكليف الهى برى مىگردد. پس
قصد قربت يكى از اجزاى لازم براى صحت اين اعمال است كه
عمل بدون آن از نظر فقهى باطل خواهد بود. از اين رو دانش
فقه كه از شرايط صحت و بطلان اعمال عبادىسخن
مىگويد، چارهاى ندارد جز اين كه در ابواب عبادات به طرح
مباحث پيرامون انگيزه و نيت مكلف بپردازد. به همين جهت
است كه در متون فقهى، مباحث تفصيلى دقيق و قابل توجهى
پيرامون قصدقربت، اخلاص، عجب، ريا و... كه به بحث نيت
مرتبط است، در آغاز باب طهارت و نماز مطرح شده
است.((281)) پس فقه گاهى به مباحث مربوط به روح و
باطن انسان مىپردازد و اين بحث جنبهاستطرادى ندارد، بلكه
بالاصاله يك بحث فقهى است.
غزالى متوجه اين نكته است كه فقيهان، در عبادات # و از جمله
نماز # پيرامون نيت و قصد قربت كه از شرايط يا اجزاى صحت
عبادت است، بحث مىكنند. از اين رو در ضمن گفتارش،
تكبيرة الاحرام را كهمقرون به نيت تفصيلى نماز گزار است از
بحث ظواهر اعمال استثنا مىكند.((282)) ولى او از اين
مسئله غفلت كرده است كه نيت در عبادات، فقط در آغاز عمل
شرط نيست، بلكه مىبايست تا پايان عمل #اجمالا # استمرار يابد،
كه از آن به «استدامه حكميه» ياد مىشود. به عبارتى، مكلف
بايد همه اجزاء عبادت را با قصد بندگى خداوند انجام دهد و
اگر يكى از آنها را به قصد ريا، نفاق و يا هر چيز غير خدايىبجا
آورد، عمل عبادى او باطل مىشود.((283)) او در كتابهاى
فقهى اش تصريح مىكند كه اگر مكلف در هنگام نماز# حتى
در نيت نمازش # شك كند و با اين شك يكى از اركان نماز مانند
ركوع ياسجود را انجام دهد، نمازش باطل مىگردد.((284))
غزالى براى اثبات ادعاى خود در زكات، بحث را نيمه تمام رها
مىكند.((285)) زكات به اجماع علماى شيعه و جمهور عامه
از جمله عباداتى است كه در آن قصد قربت شرط مىباشد. در
متون فقهى شيعه واهل سنت فقط از اوزاعى(متوفاى 157) #
كه از فقيهان اهل سنت است # نام برده شده كه وى زكات را
همچون اداى دين، تكليفى غير عبادى شمرده است.((286))
پس كسى كههنگام پرداخت زكات،قصد قربت نداشته باشد،
ذمهاش از پرداخت اين عبادت مالى برى نخواهد شد. بنابراين،
ادعاى غزالى كه فقيه تنها به اين توجه دارد كه زكات در
اختيار سلطان قرار گيرد، دور از واقعيت است و با آراى فقهى
اونيز سازگار نيست.
اما در فرضى كه غزالى از آن سخن گفته است # يعنى كسى كه
از پرداخت زكات امتناع كند و امام و حاكم به اجبار از او زكات
بگيرند و به همين جهت هنگام پرداخت زكات، قصد اخلاص و
بندگى خداوندنداشته باشد # ميان فقيهان شيعه و سنى
اختلاف است كه آيا چنين فردى، تنها به حسب ظاهر برى
الذمه خواهد بود و يا واقعا و باطنا نيز تكليف زكات از دوش او
برداشته شده است؟
گروهى از فقيهان شيعه و سنى وجه اول، و گروهى ديگر
وجه دوم را اختيار كردهاند و برخى نيز در توجيه وجه دوم
گفتهاند: امام و حاكم، به نيابت از او نيت و قصد قربت مىكند
و برخى ديگر گفتهاند كه درچنين فرضى، وجوب نيت براى
مكلف ساقط مىگردد.((287)) غزالى # برخلاف آنچه در
كتاب احياء آمده است # در آثار فقهى اش اين اختلاف نظر را
ذكر مىكند و از داورى كردن پرهيزمىنمايد.((288))
همين مثالها # كه مورد استشهاد غزالى قرار گرفته است #
كافى است تا نشان دهد، فقه گاهى به باطن عمل # كه همان
نيت و انگيزه مكلف است # توجه دارد. البته فقيه در بحث ظاهر
و باطن عمل فقط بهاين مقدار اكتفا مىكند كه با كدام حداقل
شرايط ظاهرى و باطنى، امتثال تكليف تحقق مىيابد و ذمه
مكلف برى مىشود و در نتيجه در قيامت به جهت سرپيچى،
مورد بازخواست قرار نمىگيرد. اما رشد وتعالى آن حداقل
لازم در اعمال باطنى و قلبى، غالبا از حوزه مباحث فقه خارج
است.((289))
5. تفاوت فقه با ساير دستاوردهاى علمى بشر
روشنفكران دينى با طرح ديدگاه غزالى خواستار تحول در
شيوههاى استنباط فقهى شده و ادعا كردهاند كه آموزههاى
فقهى تنها مصالح و مفاسد دنيوى را كشف مىكنند و در اين
راستا در كنار ساير منابع عقلانى وعلمى بشر جاى مىگيرند.
البته آنان در نهايت به اين مقدار هم بسنده نمىكنند و فقه را
همتراز حقوق و ساير دانشهاى بشرى قرار نمىدهند، بلكه
جايگاه آن را در مرتبهاى پايينتر # كه از آن به علوم
مصرفكننده تعبير مىكنند #((290)) مىبينند و آن را پيوسته
منفعل و متاثر از ساير دانشهاى بشرى(علوم توليد كننده)
مىدانند.
اگر فرض كنيم همه تكاليف دينى از سنخ اوامر و نواهى
ارشادى است كه ما را فقط به مصالح و مفاسد دنيوى آگاه
مىكند، آيا مىتوان ادعا كرد كه علم فقه همواره متاثر از ساير
دستاوردهاى علمى بشر خواهدبود؟ حتى با چنين فرضى نيز
نمىتوان # منطقا # به اين نتيجه رسيد، زيرا پيش فرض هر
مسلمان و مؤمنى اين است كه پيامهاى دينى از جانب خداوند
متعال است و او به همه اسرار هستى دانا مىباشد. باچنين اصل
موضوعى، هميشه اين احتمال وجود دارد كه خداوند در امر و
نهى خود از مصلحت و مفسدهاى خبر مىدهد كه هنوز دانش
بشر بدان دست نيافته است. اين احتمال كافى است تا معرفت
دينى ازانفعال هميشگى خارج گردد و در شرايطى منطقى،
بر برخى از دانشهاى بشرى برترى پيدا كند.((291))
خاتمه
پايان نوشتار را با بهرهگيرى از كلام الهى مبرهن و عطر
آگين مىكنم.((292)) خداوند در اوايل سوره نساء به تشريع
برخى از مقررات ارث پرداخته است. آيات اين گونه آغاز
مىشود:
يوصيكم اللّه في اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين...،
خداوند به شما در مورد فرزندانتان سفارش مىكند. سهم پسر،
چون سهم دو دختر است....((293))
قرآن، ابتدا به اين امر آگاهى مىدهد كه خداوند در زمينه
ارث پيامى دارد. اين امر دلالتى روشن بر تشريع قانون از جانب
خدا دارد و گوياى مولوى بودن اين فرمان است، زيرا اوامر
ارشادى بر واقعيتهاى عينىتكيه دارند، بر خلاف اوامر مولوى
كه همه حقيقت خود را از مولا و قانون گذار اخذ مىكنند.
سپس خداوند به بيان احكام متعددى پيرامون ارث مىپردازد
و در پايان آيه مىفرمايد:
... آباءكم وابناءكم لاتدرون ايهم اقرب لكم نفعا فريضة من اللّه
ان اللّه كان عليما حكيما،
... شما نمىدانيد پدران و فرزندانتان كدام يك براى شما
سودمند ترند. [اين] فرضى است از جانب خدا، زيرا خداوند
داناى حكيم است.
در اين بخش از آيه به صراحت از جهل بشر نسبت به سود و
زيانش سخن رفته است و در كنار آن از علم و حكمت بى
انتهاى خداوند ياد شده تا حكم به تبعيت از احكام الهى، به
برهان عقلى مستدل گردد. درميانه آيه بار ديگر تاكيد شده
كه اين مقررات، قوانين لازم الاجراء الهى هستند و بر تشريع
خداوند تكيه دارند.
آيه بعد با مجموعه متنوعى از مقررات ارث آغاز مىگردد و بار
ديگر در پايان آيه تذكر داده مىشود كه همه اين احكام از سوى
خداوند دانا و بردبار مىباشد:
...وصية من اللّه و اللّه عليم حليم...،
اين است سفارش خدا، و خداست كه داناى بردبار است.
سپس قرآن به صراحت از مولويت اين احكام و رابطه مستقيم
ميان تبعيت از آنها و پيروى از خداوند و پيامبرش # كه همان
ديندارى است # و ارتباط تنگاتنگ ميان پيروى از اين قوانين با
جهان آخرت يادمىنمايد:
تلك حدود اللّه و من يطع اللّه و رسوله يدخله جنات تجرى من
تحتها الانهار خالدين فيها و ذلك الفوز العظيم. و من يعص اللّه
و رسوله و يتعد حدوده يدخله نارا خالدا فيها وله عذاب مهين،
اينها احكام الهى است، و هركس از خدا و پيامبرش اطاعت
كند، وى را به باغهايى در آورد كه از زير [درختان] آن نهرها
روان است. در آن جاودانهاند، و اين همان كاميابى بزرگ است.
و هركس از خدا وپيامبر او نافرمانى كند و از حدود مقرر او
تجاوز نمايد، وى را در آتشى آورد كه همواره در آن خواهد بود
و براى او عذابى خفت آور است.
دراين آيات، هم قانون گذارى خداوند در زمينه مقررات ارث
چندين بار تكرار گرديده، و هم برترى قوانين دينى # به جهت
تكيه داشتن بر علم بى پايان خداوند # بر درك بشرى نمايان
گشته و بر اين مبناپيروى از احكام خداوند، برهانى گرديده
است و در نهايت، رابطه مستقيم ميان پيروى از شريعت و
جهان آخرت به صراحت بيان شده است. تامل منصفانه در اين
آيات، هر گونه ترديدى را از دينى و اخروىبودن دانش فقه
مىزدايد.
ان في ذلك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو
شهيد.
فهرست منابع اصلى:
1. آيين در آيينه(مرورى بر آراء دينشناسى عبدالكريم
سروش)، گرد آورى سروش دباغ، انتشارات صراط، چاپ اول،
تهران 1384.
2. آيين شهريارى، سروش، عبدالكريم، انتشارات صراط، چاپ
اول، تهران 1379.
3. اندر باب اجتهاد، سروش، عبدالكريم و ديگران، انتشارات
طرح نو، تهران، چاپ اول 1382.
4. بسط تجربه نبوى، سروش، عبدالكريم، انتشارات صراط،
تهران، چاپ چهارم 1382، چاپ اول 1378.
5. سياست نامه، سروش، عبدالكريم، انتشارات صراط، تهران،
چاپ سوم 1379، چاپ اول 1378.
6. فربهتر از ايدئولوژى، سروش، عبدالكريم، انتشارات صراط،
تهران، چاپ هفتم 1381، چاپ اول 1373.
7. قصه ارباب معرفت، سروش، عبدالكريم، انتشارات صراط،
تهران، چاپ پنجم، 1379، چاپ اول 1371.
8. مدارا و مديريت، سروش، عبدالكريم، انتشارات صراط،
تهران، چاپ اول 1376.
9. نقدى بر قرائت رسمى از دين، مجتهد شبسترى، محمد،
انتشارات طرح نو، تهران، چاپ دوم 1381، چاپ اول 1379.
اجماع در انديشه شيعى
جعفر ساعدى
چكيده
نوشتار حاضر به تشريح اجمالى غالب مسائل مربوط به اجماع با
استناد به متون معتبر شيعى مىپردازد و از پيشينه تاريخى،
تعريف، اقسام، مبانى حجيت، شرايط، دلالت واحكام فقهى
اجماع سخن مىگويد. دراين ميان به نقد برخى آراء پرداخته
شده و به مناسبت، ديدگاههاى دانشمندان اهل سنت نيز
طرح و ارزيابى گرديده است. در نهايت، اين مقاله تصويرى
گويا، جامع و مستند از مباحث پيرامون اجماع ارائهمىدهد.
پيش از ورود به بحث اجماع، لازم است به تاريخ اجماع و
اختلاف اصوليان و اخباريان درباره حجيت آن و نقشى كه در
روند استنباط احكام شرعى دارد نگاهى كلى بيفكنيم، زيرا اين
گونه مباحث در ايجادبرداشت اجمالى از حقيقت اجماع براى
ورود به مسائل اصلى آن مؤثرند.
پيشينه تاريخى اجماع
ادعا شده كه نخستين اجماعى كه به صورت دليل شرعى در
تاريخ اسلام مطرح شد، در سقيفه بنى ساعده اتفاق افتاده
است. پس از وفات رسول خدا (ص) (و پيش از به خاك سپردن
او) شمارى از اصحابپيامبر (ص) در سقيفه بنى ساعده گرد
هم آمدند تا خليفه رسول خدا (ص) را تعيين كنند، و اين به
رغم سفارشهاى متعدد پيامبر (ص) به خلافت امام على (ع)
در مناسبتها و مكانهاى گوناگون و مهمتر از همه،در
واقعه غدير و در جمع شمار فراوانى از مسلمانان بود. مردم و از
جمله ابوبكر و عمر پس از سخنان پيامبر (ص) مبنى بر تعيين
على بن ابى طالب (ع) در جايگاه وصى خود، با او بيعت كردند،
اما وقوع بعضىرخدادها و دخالت برخى از اصحاب و سرپيچى
متخلفان از پيوستن به سپاه اسامه، سبب شد اوضاع به نفع
ابوبكر تغيير يابد. اين گونه انتخاب، سابقه خطيرى را در تاريخ
اسلام ايجاد كرد، به طورى كه عمر مانعاز تكرار آن شد و اين
وقتى بود كه در خطابهاى گفت: «شنيدهام فردى از شما
گفته است: اگر عمر بميرد، با فلانى بيعت مىكنم. كسى
ديگران را فريب ندهد كه بگويد بيعت با ابو بكر لغزشى بوده
است. آرىچنين بوده است، اما خداوند شر آن را دور كرد و
امروزه كسى مثل ابوبكر وجود ندارد كه مورد اتفاق همه
باشد»((294)). آن گاه در باره كسى كه دوباره چنين سخنى
بگويد، گفت: آگاه باشيد كسى را كهدوباره چنين بگويد،
بكشيد. ((295))
به هر حال، چون بيعت با ابو بكر توجيهى از كتاب و سنت
نداشت، مجبور شدند آن را به گونهاى توجيه كرده، از طريق
اجماع، به آن صبغهاى شرعى دهند و براى اين كار مقدماتى را
ذكر كردند:
1. مسلمانان مدينه يا اهل حل و عقد ساكن مدينه، بر بيعت با
خليفه اول اجماع كردند،
2. امامت از فروع دين است نه از اصول دين تا اجماع امت در
باره آن درست نباشد،
3. اجماع، در كنار كتاب و سنت، حجت است، پس همان گونه
كه به كتاب و سنت تمسك مىشود، به اجماع هم بايد تمسك
كرد،((296)) سپس اين معنا را توسعه داده، اجماع را به
صورت دليلى كه درتمام مسائل شرعى قابل استناد است، به
شمار((297)) آوردند.
اين سخن درست نيست، زيرا درجه اعتبار اجماع هر قدر باشد
نمىتوان در صورت مخالفت با كتاب و سنت به آن تمسك
كرد، و از آن جا كه خلافت حضرت على (ع) از طرف پيامبر
(ص) منصوص است،تمسك به اجماعى كه نتيجهاش مخالفت
با چنين نصى است، درست نيست. تازه اين سخن در صورتى
است كه در اصل تحقق و انعقاد آن خدشه نكنيم، و گرنه
تاريخ، بزرگترين گواه است كه اكثريت قاطعمسلمانان نه
تنها در بيعت با ابوبكر شركت نكردند، بلكه مدتها بعد، از
چنين اتفاقى آگاه شدند، بنابراين، چگونه مىتوان ادعا كرد
كه بر خلافت او اجماع حاصل شده است؟!
تعريف اجماع ((298))
اجماع در لغت به معناى اتفاق يا عزم بر كارى،((299)) و در
اصطلاح اتفاقى است كه مىتواند حكم شرعى معينى را اثبات
((300)) و تمام تعاريفى كه براى اجماع ذكر كردهاند، به
كند
همين تعريف((301))برمىگردد،به طور نمونه، شيعه اماميه
در تعريف اجماع گفتهاند: اجماع عبارت از اتفاقى است كه
كاشف از راى معصوم باشد((302))يا اتفاقى كه امام از جمله
آنها((303)) باشد يا اتفاق كسانىكه گفتارشان معتبر
است،((304))و جمهور در تعريف اجماع گفتهاند: اتفاق
خلفاى راشدين ((305))يا صحابه((306))يا خلفاى راشدين و
صحابه((307)) يا مجتهدان امت محمد(ص)((308))يااهل
حل و عقد ((309)) يا تمامى امت بر مسالهاى از مسائل دينى
است.((310))
تفاوت «اتفاق» و «عدم اختلاف» و «اجماع»
مقصود از واژه «اتفاق» در كاربردهاى گوناگون، متفاوت
است. ممكن است اين واژه به كار رود و مقصود گوينده
معنايى غير از «اجماع» و «عدم اختلاف» باشد، براى مثال، اگر
فقيهان چنين بگويند: ((311))«درفلان مساله اختلافى وجود
ندارد، بلكه در آن ادعاى اتفاق شده است، بلكه گفته شده اين
مساله اجماعى است»، از اين عبارت چنين استفاده مىشود كه
«اتفاق» در كشف از واقع، داراى مرتبهاى بين «اجماع» و«عدم
خلاف» است. البته ممكن است اين واژه به كار رود و مقصود
گوينده، معنايى مترادف با «عدم خلاف» باشد، مثل اين كه به
شخصى كه در عبارتش واژهاى جز «عدم خلاف» وجود ندارد،
نسبت داده شودكه ادعاى «اتفاق» كرده است.((312)) گاهى
هم اين واژه به كار مىرود و مقصود از آن، اجماع كاشف از
سخن معصوم است، مثل اين كه در موردى گوينده در مقام
نقل و حكايت اجماع از ديگران از واژه«اتفاق» استفاده
كند((313))در صورتى كه در عبارتهاى آنها جز واژه
«اتفاق» چيز ديگرى وجود ((314))ندارد.موارد كميابى هم
وجود دارد كه واژه «اتفاق» به كار رفته و قصد گوينده مرتبه
بالاترى ازاجماع است. گويى اتفاق جز با وفاق تمام حاصل
نمىشود به خلاف اجماع كه ممكن است كاشف از راى معصوم
باشد و در عين حال مخالفى هم كه رايش غير قابل اعتنا است،
وجود داشته باشد.((315))
اين جا لازم است به اين حقيقت اشاره كنيم كه چنانچه قرينه
صارفهاى وجود نداشته باشد، واژه «اتفاق»، به اجماع كاشف از
حكم شرعى انصراف دارد و اين شايد به دليل كثرت استعمال
اتفاق در اين معناباشد.
وحيد بهبهانى در يكى از مسائل مربوط به معاملات گفته
است:
شايد از اصل لغت استفاده شود كه عريه((316))، شامل
نخلهاى داخل باغ هم هست كه در اين صورت، نخلهاى
داخل باغ هم مشمول اطلاق برخى اخبار مىشود و شايد
مستند اتفاق فقيهان هم همينباشد با اين كه اتفاق كافى است،
زيرا چنين مىنمايد كه اين مساله اجماعى است((317)).
شايان ذكر است كه اهل سنت، بنيانگذاران اجماع هستند و به
واسطه اجماع از شيعيان متمايز شدهاند. اگر اهل سنت
نبودند، اجماع پديد نمىآمد و اگر اجماع نبود، اهل سنت پديد
نيامده و از شيعه متمايزنمىشدند.
شيخ انصارى در اين زمينه مىگويد:
ريشه اجماع، اهل سنت هستند و ريشه اهل سنت هم، اجماع
است.((318))
ديدگاه شيعه در باره اجماع
اصوليان شيعه از پذيرفتن انديشه اجماع و استدلال به آن در
بسيارى از مباحث فقهى ابايى ندارند، و اين كه مؤسسان اين
انديشه، اهل سنت هستند، مانع آنها از استدلال به آن
نمىشود، زيرا به اعتقاد شيعه، اگرچه اجماع دليل مستقلى
شمرده نمىشود، ممكن است با تحقق شرايطى، كاشف از راى
معصوم باشد، همچنان كه # ان شاء اللّه # ضمن مباحث آينده
روشن خواهد شد، به همين جهت گاهى علماى معاصرامامان
(ع) به آن تمسك جسته و عمل كردهاند((319))،بلكه فضل بن
شاذان در كتاب ايضاحش به حجيت آن تصريح كرده
است.((320))
اخباريان شيعه ((321)) به دليل اعتقادشان به اين كه اجماع از
بدعت هايى است كه هيچ اساسى در شريعت ندارد و در نتيجه
آغاز آن را غير مشروع دانستهاند، تمسك به آن را بر نتافتهاند.
محدث بحرانى در اين زمينه گفتارى دارد كه خلاصهاش
چنين است:
بدون ترديد، اين اجماع مستندى از كتاب و سنت ندارد و صرفا
در موافقت با ذوق عامه ايجاد و ابداع شده است و گروهى از
اصحاب ما هم مانند شمار ديگرى از اصول، در اين مساله نيز از
آنها پيروىكردهاند.((322))
به هر حال، اخباريان، كاشفيت اجماع از قول معصوم را هر چند
تعداد اجماع كنندگان فراوان باشد، نپذيرفتهاند و
استدلالشان بر عدم حجيت آن، نامه طولانى امام صادق (ع) به
اصحاب خود است كه طى آنفرمود:
قد عهد اليهم رسول اللّه (ص) قبل موته، فقالوا: نحن بعد ما
قبض اللّه عز وجل رسول اللّه (ص) يسعنا ان ناخذ بما اجتمع
عليه راى الناس بعد قبض اللّه رسوله(ص) و بعد عهده الذى
عهده الينا مخالفا للّه و لرسوله(ص) فما احد اجرا على اللّه و لا
ابين ضلالة ممن اخذ بذلك و زعم ان ذلك يسعه...
((324)) ،((323))
رسول خدا(ص) پيش از مرگ به آنها سفارش كرد ، اما آنها
بعدها گفتند: ما پس از آن كه خداوند عز وجل، رسول
خدا(ص) را قبض روح كرد مىتوانيم در مخالفت با خدا و
رسول او به فردى كه مردم پس ازرحلت پيامبر (ص) و
سفارشهاى او، بر آن اتفاق كردهاند تمسك كنيم، پس هيچ
كس بى پرواتر در برابر خدا و گمراهتر از كسى نيست كه اين
سخن را بگويد و بپندارد كه مىتوان اين كار را انجام داد... .
وقتى اخباريان ديدند كه اجماعهاى بسيارى وجود دارد كه
دانشمندانى همچون شيخ طوسى و سيد مرتضى و غير اينها
در آثارشان ادعا كردهاند، ناگزير به توجيه و تاويل آنها
پرداخته، گفتند: اينها اجماع هايىاست كه در خصوص دو
خبرى كه متعارضند، منعقد شده است و به اعتقاد آنها در
حجيت چنين اجماع هايى ترديدى وجود ندارد، و اين به دليل
سخن امام صادق (ع) است كه در اين زمينه فرمود:
ينظر الى ما كان من روايتهما عنا في ذلك الذي حكمنا به،
المجمع عليه عند اصحابك، فيؤخذ به من حكمنا، و يترك
الشاذالذي ليس بمشهور عند اصحابك، فان المجمع عليه
لاريب فيه... .((325))
بايد در روايات دو حاكم كه به صورت مستند حكم خود را از ما
نقل مىكنند، نظر شود و هر كدام از دو حاكم كه روايتش
مورد اجماع و اتفاق اصحاب باشد، آن را اخذ كرده، همان را
مستند حكم قرار دهند وطبق آن عمل شود و حديث شاذ و
غير مشهور را رها سازند، زيرا در حديثى كه مورد اتفاق است،
ترديدى نيست... .
سيد نعمت اللّه جزايرى از برخى مشايخ خود نقل كرده كه
اجماعها و اتفاق هايى كه پيش از سيد مرتضى و شيخ طوسى
محقق شده، بر همان اخبارى بوده است كه در كتاب هايشان
نقل كردهاند ، زيرا سابقهنداشته اين بزرگان رسالهاى بنويسند
كه عبارات و فروع آن با نصوص شرعى تفاوت داشته
باشد،((326))از اين رو برخى گفتهاند:
هرگاه متقدمان در مسالهاى به نصى دست نمىيافتند، به
فتاواى شيخ صدوق و امثال او مراجعه مىكردند.((327))
انصاف اين است كه اجماعهاى بسيارى وجود دارد كه آنها را
جز به اجماع بر فتوا نمىتوان تفسير كرد و محدث بحرانى هم
اين مطلب را دريافته و كوشيده است به نحوى از آن رها شود،
زيرا ياد آور شده كهمتقدمان، بسيارى از اوقات واژه اجماع را
مطابق سليقه شخصى به گزاف به كار مىبرده و گاهى آن را
چنين مقيد مىكردهاند كه «اگر اجماع تمام باشد» يا «اگر
ثابت باشد»، اما در مقام تحقيق آن را پاره كرده، بهآتش
مىافكندند.((328))
وحيد بهبهانى اين سخن را نمىپذيرد و معتقد است كه
متقدمان همچون متاخران به اجماع عمل مىكرده، و به
حجيت آن ايمان داشتهاند، زيرا كلينى((329)) در برخى
مسائل، به اجماع استدلال كرده وافزون بر اين، عمل به اخبار
صحيحى را كه مخالف با آن باشد، جايز ندانسته است،((330))
بلكه فضل بن شاذان # چنان كه ياد آور شديم # و ديگر فقيهان و
متكلمان معاصر امامان معصوم (ع) به حجيتاجماع اعتقاد
داشته و از مخالفت با آن پرهيز مىكردهاند.((331))همچنين
عالمانى كه معاصر امامان نبودهاند مانند اسكافى((332)) و
ابن زهره كه گفته مىشود در بالغ بر 650 مساله فقهى به
اجماع استدلالكرده ((333))است، و حتى شيخ مفيد كه
منابع تشريع احكام شرعى را در كتاب((334)) تذكرهاش به
قرآن و سنت منحصر دانسته، به اجماع استدلال، و در ديگر
كتابهاى فقهىاش به آن استناد كردهاست،((335)) اما
مىتوان گفت نخستين فردى كه اجماع را قانونمند، و
ويژگىهاى آن را ترسيم كرده، سيد مرتضى بوده است، همو
كه تاكيد داشته: تمسك به اجماع در صورتى درست است كه
امام(ع)يكى از اجماع كنندگان باشد. ((336)) پس از او شيخ
طوسى مىآيد و در حجيت اجماع، مبانى جديدى همچون
مبناى لطفى و تشرفى را مىافزايد و اين جريان ((337))ادامه
مىيابد تا اين كه نوبت بهمتاخران ((338))مىرسد و اينها هم
مبناى حدسى را براى اجماع مطرح مىكنند، مبنايى كه
مطابق آن، لازم نيست در كشف از راى معصوم، تمام فقيهان
بر يك راى اتفاق نظر داشته باشند، البته بايد اعترافكرد كه
بزرگانى همچون جعفى وجود دارند كه از دليلى به نام اجماع
اظهار ناآگاهى و از استدلال به آن در آثار فقهى كه از آنها به
دست ما رسيده اعراض كردهاند، اما اين موارد به سبب وجود
ادله ديگرى بودهاست كه آنها را براى اثبات مطلوب كافى
مىديدهاند، نه به سبب عدم حجيت اجماع در آن موارد.
اقسام اجماع((339))
اجماع اقسام متعددى دارد كه توجه خوانندگان را به آنها
جلب مىكنيم:
1. اجماع محصل و منقول
اجماع محصل: اجماعى است كه خود فقيه با تحصيل و حصول
اطمينان به وجود آن اقدام مىكند.
اجماع منقول: اجماعى است كه فقيه طبق نقل و تحصيل آن
به وسيله ديگران اعتماد مىكند، خواه اين نقل با واسطه باشد
يا بى واسطه، و چنانچه نقل اجماع به حد تواتر برسد، اجماع
متواتر ناميده مىشود.
2. اجماع بسيط و مركب
اجماع بسيط عبارت از اتفاق فقيهان طبق يك فتوا مانند
اجماع و اتفاق فقيهان بر «نجاست فضله حيوانى كه خوردن
گوشت آن حرام است» كه مدلول مطابقى اين اجماع، نجاست
فضله حيوانى است كه خوردنگوشت آن حرام است.
اجماع مركب عبارت است از اتفاق فقيهان بر نفى قول سوم در
يك مساله به رغم اختلافى كه بينشان وجود دارد.
3. اجماع مدركى و تعبدى
اجماع مدركى اجماعى است كه ممكن است منشا آن، مدرك و
دليلى باشد كه موجود است، مانند اجماع پيشينيان بر متنجس
شدن آب چاه به واسطه نجاست كه مستند اين اجماع، روايات
متعددى است كهدر اين زمينه وجود دارد، اما متاخران به
دليل اعتماد نداشتن به اين روايات، با آنها مخالفت كردهاند.
اين اجماع، اجماع مستند نيز ناميده مىشود.
اجماع تعبدى، اجماعى است كه به دليلى مستند نيست، به
همين جهت، به آن اجماع تعبدى گويند.((340))
4. اجماع قولى و عملى
اجماع قولى، اجماع مجتهدان در يك فتوا است.
اجماع عملى عبارت است از عمل واحد مجتهدان در يك
مساله كه گاهى از آن به سيره علما تعبير مىشود.
5. اجماع سكوتى و صريح
اجماع سكوتى عبارت است از تصريح برخى عالمان يك عصر به
فتوايى در يك مساله و سكوت ديگران پس از آگاهى از اين
فتوا.
اجماع صريح، عكس آن است، يعنى تصريح تمام عالمان، به
فتواى خويش و اعلامشان از توافق خود با ديگر عالمان است.
6. اجماع تقديرى
اجماع تقديرى، فرض حصول اجماع در صورت حصول امر
ديگر است، مانند اجماع بر لزوم عمل به احتياط در صورت
انسداد باب علم و علمى در بسيارى از مسائل فقهى.
اكنون به تقسيم ((341)) ديگرى از اجماع به جهت مبنايى كه
آن اجماع بر آن بنا شده است مىپردازيم:
1. اجماع تشرفى
عبارت است از اجماعى كه مبناى آن، تشرف يكى از عالمان
برجسته به خدمت امام(ع) در عصر غيبت است كه طى اين
تشرف، حكم شرعى مسالهاى را از امام (ع) گرفته، سپس بر
آن مساله ادعاى اجماعمىكند. اين كه به اين روند، اجماع
گفته مىشود، دليلش اين است كه امام (ع) اگر چه يك نفر
به شمار مىرود، رفتار او سرمشق سلوك دينى امت و فقيهان
است. مطابق اين معنا، اجماع تشرفى از حقيقت وماهيت اجماع
خارج است و با مسامحه به آن اجماع اطلاق مىشود.
2. اجماع دخولى (تضمنى)
اين اجماع اتفاق تمام عالمان يك عصر (و از جمله امام) در يكى
از امور دينى است. اين كه اين اجماع، اجماع دخولى ناميده
شده، به دليل دخول امام در جمع عالمان و موافقت او با نظر
آن ها است.
3. اجماع تقريرى
هرگاه اجماعى بر اين اساس استوار باشد كه اگر فتواى
مجتهدان مطابق با واقع باشد، امام (ع) فتواى آنان را با
سكوتش امضا مىكند و چنانچه مطابق با واقع نباشد، آنها را
به فتواى حق ارشاد و از آنچه بداندست يافتهاند، منصرف
مىكند، اجماع تقريرى ناميده مىشود.
4. اجماع لطفى
هرگاه ميان عالمان اتفاقى تحقق يابد، اين اتفاق كاشف از راى
معصوم است، زيرا بر اساس حكم عقل، چنانچه اتفاق آنها بر
خلاف حق باشد، اقتضاى لطف خداوندى بر بندگانش اين
است كه ولى خويش را درروى زمين ملزم به اظهار حق براى
آنان كند.
با توجه به مطالب بيان شده، فرق بين اجماع تقريرى و اجماع
لطفى روشن مىشود، وجوب بيان احكام بر امام (ع) در اجماع
تقريرى به حكم شرع است، اما در اجماع لطفى به حكم عقل
است.
اجماع لطفى در دو نكته با اجماع تقريرى تفاوت دارد:
1. در اجماع تقريرى وجوب ارشاد مختص به امام (ع) نيست،
بلكه شامل تمام مسلمانان مىشود، اما اين كه در مورد اجماع،
امام (ع) تنها كسى است كه به ارشاد اقدام مىكند، به اين
دليل است كه او آشناترينمردم به حكم واقعى است، اما در
اجماع لطفى، ارشاد مختص امام (ع) است.
2. وجوب ارشاد در اجماع تقريرى به حكم شرع است، به خلاف
اجماع لطفى كه گفتيم وجوب ارشاد و هدايت براساس حكم
عقل عملى است.((342))
5. اجماع حدسى
اجماع حدسى، اجماعى است كه بر اساس نظر و اجتهاد، سبب
كشف قطعى يا نزديك به قطع از حكم شرعى مىشود. اين
اجماع با ملازمه و حساب احتمالات، كاشف از قول معصوم
است.
گاهى اجماع حدسى گفته مىشود و مقصود از آن، هر
اجماعى است كه از طريق حس حاصل نشده باشد، مانند
اجماع لطفى.
مبانى حجيت اجماع
دو مبناى مهم در حجيت اجماع وجود دارد:
1. مبناى استقلالى كه مبناى اهل سنت است،
2. مبناى كشفى كه مبناى شيعه اماميه است.
منظور از مبناى استقلالى اين است كه اجماع، به طور مستقل
و قطع نظر از اين كه كاشف از راى معصوم (ع) باشد، از حكم
شرعى حاكى است. بر اين اساس، اجماع، يكى از ادله اربعه
است به خلاف مبناىكشفى كه مطابق اين مبنا، اجماع به
واسطه اين كه كاشف از راى معصوم است، از حكم شرعى
حكايت دارد. بر اين اساس، اجماع يكى از ادله اربعه نيست، زيرا
طبق اين مبنا، تابع سنت و كاشف از آن است،پس معنا ندارد
در عرض سنت قرار گيرد.
اكنون به بررسى هريك از مبانى پيش گفته به طور جداگانه
مىپردازيم:
1. مبناى استقلالى اهل سنت
اهل سنت اين مبنا را پذيرفته و آن را اساس استنباط فقهى
خود به شمار آوردهاند، البته ميان آنها اين اختلاف وجود دارد
كه آيا اجماع كاشف قطعى از حكم واقعى است يا دليل تعبدى
محضاست؟((343))مهمترين ادلهاى كه آنها براى اين مبنا
ذكر كردهاند، كتاب و سنت است كه به ذكر آنها مىپردازيم:
كتاب
اهل سنت براى اين مبنا به تعدادى از آيات استدلال كردهاند،
از جمله اين آيه:
و من يشاقق الرسول من بعد ما تبين له الهدى و يتبع غير
سبيل المؤمنين نوله ما تولى،
كسى كه((344)) بعد از آشكار شدن حق با پيامبر مخالفت، و
از راهى غير از راه مؤمنان پيروى كند، او را به همان راهى كه
مىرود مىبريم.
استدلال آنها به اين آيه چنين است: اجماع، از مصاديق سبيل
مؤمنان شمرده مىشود، پس بايد به آن عمل و طبق اين آيه، از
احكامى كه بر آن مترتب مىشود، پيروى كرد.
|
|---|