|
در مقابل اين نظريه، گروهى از اهل سنت، اجماع سكوتى را به
طور مطلق حجت دانستهاند، زيرا از نظر آنان سكوت، همواره
علامت رضا است، چون در هر عصرى، چنين متداول بوده كه
عالمان بزرگ درمسالهاى فتوا مىدادهاند و ديگر عالمان كه در
سطح پايينترى قرار داشتهاند در مقابل آنان تسليم شده، آن را
مىپذيرفتهاند، بلكه به اعتقاد اهل سنت، ممكن نبودن تحصيل
آراى تمام عالمان، براى حجيتاجماع سكوتى، كافى
است.((416))
برخى ديگر از عالمان اهل سنت در حجيت اجماع سكوتى
تفصيل قائل شدهاند به اين نحو كه چنانچه اجماع سكوتى در
عصر صحابه منعقد شده باشد، حجت است، اما در عصر غير
صحابه حجت نيست،البته در صورتى كه مورد اجماع از موارد
غير قابل جبران باشد، مانند ريختن خون و جايز شمردن فروج،
اما در غير اين موارد، مانند گرفتن اعيان، حجت
نيست.((417))
ج. اجماع منقول
اجماع منقول در بيشتر كلمات متقدمان مطرح نبوده، بلكه تا
زمان علامه كه نخستين كسى است كه به حجيت آن تصريح
كرده، هيچ كس در مسائل گوناگون فقه به آن استدلال
نكرده است.((418)) گفته شده بهدليل تكيه عالمان به اجماع
محصل، نخستين كسى كه اجماع منقول را مطرح كرده،
محقق و پس از او، علامه بوده است((419)).
بين علماى اعلام((420)) اختلاف است كه آيا اجماع منقول
حجت است يا نه. دليل اختلاف آنان اين است كه حجيت خبر
واحد، ملازم با حجيت اجماع منقول نيست، زيرا ممكن است
كسى خبر واحد راحجت بداند، اما به حجيت اجماع منقول
اعتقادى نداشته باشد((421))، زيرا ادله حجيت خبر واحد،
شامل هر نوع خبرى نيست، بلكه مختص خبر حسى حاكى از
يك حكم شرعى يا چيزى است كه اثرشرعى دارد و در اين
صورت شارع مىتواند ما را به چنين خبرى متعبد كند. اما غير
اين فرض مشمول ادله حجيت خبر واحد نخواهد شد و بديهى
است كه در اجماع منقول (به جز اجماع تشرفى و دخولى)فقط
اقوال عالمان حكايت مىشود، و اقوال آنها هم نه حكم شرعى
است، و نه چيزى كه داراى حكم شرعى باشد.((422))البته
برخى كوشيدهاند براى اين مشكل راه حلى بيابند كه ضمن
بحثهاى آيندهروشن خواهد شد.
بارى، اجماع منقول بر دو قسم است: اجماعى كه به نحو
متواتر، و اجماعى كه از طريق خبر واحد نقل شود.
اجماع منقول متواتر: چنانچه در مسالهاى، بسيارى از علماى
اعلام به نقل اجماع اقدام كنند به طورى كه نقل آنها، سبب
علم انسان به ثبوت منقول شود، آن را اجماع منقول متواتر
گويند. حكم چنين اجماعمنقولى از نظر حجيت مانند اجماع
محصل است، زيرا باعث علم انسان به اتفاق اجماع كنندگان و
مطابقت قول آنان با قول معصوم(ع) مىشود. ((423)) شيخ
بهايى در اصل تحقق تواتر در نقل اجماعتشكيك كرده است،
زيرا از نظر او به دست آوردن آراى همه عالمان به واسطه ناقل
اجماع، جز با حدس و استنباط نخواهد بود.((424))
اجماع منقول از طريق خبر واحد: اگر شمار اندكى از علماى
اعلام به نقل اجماع در مسالهاى اقدام كنند به طورى كه تنها
سبب ظن انسان به حصول اتفاق شود، آن را اجماع منقول از
طريق خبر واحد گويند. اينمعنا از نقل اجماع است كه معركه
آراى عالمان واقع شده، بلكه اگر واژه اجماع منقول به طور
مطلق به كار رود، همين معنا از اجماع منقول مقصود است نه
معناى ديگر.((425))
اين ياد آورى لازم است كه بحث از حجيت اجماع منقول پس
از فراغ از حجيت خبر واحد است، زيرا بدون حجيت خبر واحد،
بحث از حجيت اجماع منقول، معنا ندارد، بويژه اين كه
خصوصيتى وجود نداردتا اجماع منقول را از خبر واحد متمايز
كند.((426))
مسامحه در نقل اجماع
گاه ناقل اجماع در اصل اجماع مسامحه مىكند و گاه در
موردى كه در آن اجماع شده است.
الف. مسامحه در اصل اجماع
گاه فقيه با دست يافتن به اقوال گروهى از عالمان كه بر
حكم معينى اتفاق نظر دارند به موافقت ديگر عالمان با آنان
قطع حاصل كرده، و ادعاى اجماع مىكند اما پس از آن كه به
وجود مخالف آگاه مىشود، قطعشاز بين مىرود و از ادعاى
اجماع بر مىگردد.
محقق سبزوارى در اين زمينه گفته است:
مقصود فقيهان از اجماع منقول در بسيارى از مسائل بلكه در
بيشتر آنها، بر معناى ظاهرى آن حمل نمىشود # تا آنجا كه
مىگويد: # آنچه از تتبع در كلمات متاخران به دست آوردهام،
اين است كه آنهاهنگام تاليف كتابى، به كتابهاى فتوايى
موجود مىنگريستهاند، پس اگر مىديدند كه عالمان بر
حكمى اتفاق نظر دارند، مساله را اجماعى قلمداد مىكردند.
آن گاه اگر از وجود كتاب و فتواى ديگرى آگاهمىشدند، از
اين ادعا بر گشته، مساله را اختلافى به شمار مىآوردند.
شواهد بسيارى بر اين سخن وجود دارد كه اين جا محل بيان
جزئيات آن نيست.((427))
شهيد ثانى كوشيده است تا مسامحههاى فراوانى را كه در نقل
اجماع شده، اين چنين توجيه كند:
اين مسامحهها يا به اين دليل بوده كه نزد آنان مخالف معين و
شناخته شده، قابل اعتنا نبوده يا به اين دليل بوده كه آنها
آنچه را مشهور بوده، اجماع مىناميدهاند يا به اين دليل بوده
كه آنها در حين ادعاى اجماع،به مخالفى دست نيافته
بودهاند، يا به اين دليل بوده كه آنها نظريه مخالف را به
گونهاى هر چند بعيد، تاويل مىكردهاند كه با ادعاى اجماع
قابل جمع باشد، مثل اين كه حكم را از باب تخيير قرار
مىدادهاند... .
گ((428))اهى هم سبب اين گونه مسامحهها اين بوده است
كه ناقل اجماع اعتقاد داشته مدرك حكم به قدرى روشن است
كه احتمال مخالفت هيچ كس وجود ندارد، از اين رو ادعاى
اجماع مىكرده است،البته گاهى بر ناقل اجماع، برخى
اشكالاتى كه مانع رسيدن فقيه ديگر به همان حكم مىشده،
پوشيده مىمانده است.
اين كيفيت از نقل اجماع نمىتواند براى كسانى كه اجماع براى
آنان نقل مىشود، حجت باشد، مگر آن كه به آنچه نقل شده،
قطع حاصل كنند. از جمله اين اجماعها، ادعاى اجماع ابن
ادريس مبنى بر وجوبفطره زن ناشزه بر شوهر است.((429))
محقق در رد اين ادعا گفته:
هيچ يك از عالمان اسلام چنين فتوايى نداده است، چه رسد به
عالمان اماميه.((430))
پيدا است كه ابن ادريس به اقوال عالمان مراجعه نكرده، و آراى
آنها را صرفا از رواياتى كه اطلاقشان بر اين قول دلالت دارند،
استكشاف كرده و تصور كرده كه حكم موجود در اين روايات بر
عنوان زوجيتمعلق است غافل از اين كه حكم، بر عنوان
عائلهمندى يا كسانى كه واجب النفقه هستند، معلق است، نه
بر چيز ديگر.((431))
ب. مسامحه در معقد اجماع
گاه برقاعده يا اصلى اجماع مىشود كه ناقل آن اعتقاد دارد
فلان مساله از موارد جريان آن قاعده يا اصل است، ولى ديگران
مىپندارند كه اجماع بر خصوص آن مساله منعقد شده است.
اجماع هاى نقل شده ازسيد مرتضى چنين است. وى بسيارى
اوقات بر حكمى كه كسى آن را نپذيرفته، ادعاى اجماع كرده
است، مانند ادعاى اجماع او بر جواز وضو گرفتن با آب
مضاف،((432)) و همچنين ادعاى اجماع او و شيخمفيد بر
جواز ازاله نجاست با هر مايعى غير از آب. سيد مرتضى بر اين
قول چنين استدلال كرده:
قاعده اولى، عمل كردن به دليل((433))اصل است، البته در
صورتى كه صارفى وجود نداشته باشد و در شرع هم دليلى كه
از استعمال مايعات در ازاله نجاست منع يا واجب نمايد وجود
ندارد و ما مىدانيم كهدر ازاله نجاست، بين سركه و آب فرقى
نيست، بلكه شايد غير آب، بهتر ازاله نجاست كند، بنابر اين
حكم ما به دليل عقل است.((434))
اما اين سخن، درست نيست، زيرا در خصوص ازاله نجاستى كه
سيد آن را مورد جريان اصل برائت قرار داده، رواياتى وارد شده
كه از واژه «اغسل» موجود در آنها پيدا است كه تطهير به جز با
آب مطلقجايز نيست((435)) و با وجود دليل اجتهادى، نوبت
به عمل به اصل برائت نمىرسد، بلكه حتى با نبود دليل
اجتهادى هم عمل به اصل برائت درست نيست، زيرا اين مورد،
مجراى استصحاب است، نهبرائت، زيرا داراى حالت سابقه
است.
به هر حال، ظاهرا بسيارى از اجماعهاى متقدمان بيش از اتفاق
عالمان بر قواعد كليهاى كه مىتواند مدرك و دليل برخى
احكام جزئى قرار گيرند، نبوده است. آرى اگر نقل اجماع از
طرف متاخران مانند محقق،علامه و شهيد باشد، انصاف،
اعتبار نقل آنها است، زيرا آنها بدون مراجعه به خود فتاوا و
آراى عالمان، ادعاى اجماع نمىكردهاند.
((436))
عوامل پشتيبان((437)) حجيت اجماع منقول
عواملى چند مىتوانند در حجيت اجماع منقول و كاشفيت آن
از قول معصوم (ع) مؤثر باشند كه عبارتند از:
1. قوت دلالت الفاظ اجماع
در اجماعهاى منقول بايد ميزان دلالت الفاظ را به لحاظ قوت
و ضعف در نظر گرفت. برخى الفاظ در اجماع، صراحت و
برخى ديگر ظهور و برخى ديگر به تحقق آن اشعار دارند.
الفاظى كه در اجماع صراحت دارند مثل اين كه ناقل اجماع
بگويد: براين مساله اجماع قائم شده يا اين حكم، مختار اماميه
يا مختار تمام فقيهان يا مختار اهل اسلام يا مختار اهل حق يا
اهل ايمان و... است. اينگونه الفاظ در حدوث و تحقق اجماع
صراحت دارند، اما الفاظى كه در اجماع ظهور دارند مثل اين
كه ناقل اجماع بگويد: در فلان مساله اختلافى وجود ندارد يا
در فلان مساله مخالفى نمىشناسم يا اختلافى درفلان مساله
ظاهر نشده است و... اين گونه الفاظ و عبارات در اجماع
صراحت ندارند، بلكه در آن ظهور دارند، اما الفاظى كه به
تحقق اجماع اشعار دارند، بسته به موارد كاربرد، متفاوت است،
براى مثال اگر ناقلاجماع بگويد: حكم فلان مساله، چنين
است، اما شافعى با آن مخالف است يا حكم فلان مساله، چنين
است، اما جمهور عامه با آن مخالفند، اين گونه عبارات به
قرينه مخالفت شافعى يا عامه، نشان دهنده تحققاجماع و
اتفاق فقيهان شيعه بر آن حكم است، زيرا اگر مخالفتى از
جانب عالمان شيعه با آن حكم وجود داشت بهتر بود به جاى
ذكر عامه يا شافعى، از آنان نام برده مىشد. از اين رو محقق
سبزوارى (پس ازنقل سخن كسى كه ادعا كرده شافعى مخالف
ثبوت كفاره براى مادر شير دهى است كه مىترسد روزه
گرفتن برايش ضرر دارد) گفته:
اين كلام نشان دهنده اتفاق شيعه است.((438))
2. ميزان سطح تتبع، حفظ و دقت علمى ناقل اجماع
در اجماعهاى منقول بايد موقعيت علمى ناقل اجماع و قدرت
او بر تتبع و حفظ مطالبى كه از ديگران دريافت كرده و ديگر
اوصافى كه در صحت نقل اجماع و مطابقت آن با واقع مؤثر
است، در نظر گرفتهشود.
وجود اوصاف پيشين در شمارى از عالمان متاخر شيعه، مانند
محقق اول، محقق ثانى، علامه، شهيد اول، شهيد ثانى و فاضل
هندى، بعيد نيست، اما بر نقل كسانى كه فاقد اين اوصافند
نمىتوان اعتماد كرد، زيرابراى انسان اطمينان حاصل
نمىشود كه آنچه اين افراد مىگويند، مطابق با واقع است.
3. روشنى و شهرت مساله
بايد نوع مسالهاى را كه اجماع در مورد آن نقل شده، ملاحظه
كرد، زيرا ممكن است مساله از مسائل مشهور و معروفى باشد
كه اصحاب آن را در كتاب هايشان ذكر و در مباحثشان مطرح
كردهاند و ممكن استبه اين حد از معروف بودن نرسيده باشد.
ممكن است مساله از مسائل جنبى غير معروفى باشد كه
جايگاه معينى در مباحث فقهى اصحاب ندارد و صرفا به
مناسبتهاى گوناگون و در موارد مختلفى كه فقط
افراداندكى از علماى اعلام به آن مىرسند، عنوان كردهاند.
بديهى است كه احتمال انعقاد و تحقق اجماع در صورت اول،
از احتمال تحقق آن در صورت دوم و سوم بيشتر است، زيرا به
دليل پوشيده بودن اين گونه مسائل، بسيارى از عالمان
متوجه آنها نخواهند شد ودر نتيجه تحقق اتفاق در مورد آنها
دشوار خواهد بود.
به هر حال، چنانچه شروط پشتيبان كشف قول معصوم از
اجماع منقول، وجود نداشته باشد، نقل اجماع در اين گونه
مسائل ناقص باقى خواهد ماند و براى كشف قول معصوم از آن،
نيازمنديم اقوال ديگرى را كهبايد از كلمات عالمان تحصيل
شود، به آن ضميمه كنيم.
احكام اجماع
1. حكم منكر اجماع((439))
عالمان در مورد كسى كه حكم اجماعى را انكار كرده است،
اختلاف نظر دارند. برخى قائلند چنين فردى كافر است و
برخى ديگر مخالف كفر چنين فردى هستند. گروهى ديگر
تفصيل دادهاند بين حكمى كهدر مفهوم اسلام دخالت دارد ،
مانند عبادات، توحيد، رسالت كه منكر اين گونه احكام
اجماعى كافر است و بين حكمى كه در مفهوم اسلام دخالت
ندارد كه منكر اين گونه احكام اجماعى كافرنيست.((440))
كسانى كه قائلند منكر هر حكم اجماعى كافر است، چنين
استدلال كردهاند: اجماع آن است كه براى انسان قطع حاصل
مىكند پيامبر(ص) ميان اجماع كنندگان است، بنابراين
بديهى است كه انكار اجماع، انكارحجيت قول پيامبر(ص) و
رسالت او است.
وحيد بهبهانى،((441))حكم كفر منكر اجماع را به موردى
مقيد كرده كه مساله ميان مسلمانان اجماعى باشد نه فقط
ميان اماميه، زيرا انكار اجماع اماميه فقط سبب عدم ايمان به
امامت امام معصوم مىشود، وچنين چيزى به طور قطع باعث
كفر نيست.
شايان ذكر است كه انكار اجماع زمانى باعث كفر مىشود كه
منكر آن حكم اجماعى را صحيح بداند، و گرنه حكم به كفر
كسى كه اجماع كنندگان را در خطا مىبيند و به سبب
اعتمادش به دليل مستقلى يانپذيرفتن اصل حجيت اجماع، به
حكم ديگرى رسيده است، معنا ندارد.
محقق با اشاره به اين معنا گفته است:
منكر حكم اجماعى، كافر است، زيرا چنين فردى چيزى را كه
مىداند در حقيقت از شريعت است، انكار مىكند.((442))
خراسانى چنين سروده:
م#ن ج#ح#د الحك#م ال#ذي ق#د
اجمعا مع علمه تكفيره لايمنع((443))
تكفير كسى كه از روى علم، حكم اجماعى را انكار كرده است،
منعى ندارد.
كسانى كه منكر حكم اجماعى را كافر نمىدانند، به دو دليل
استدلال كردهاند:
دليل اول: ادله اجماع، مفيد علم نيستند، پس چگونه احكامى
كه از آن متفرع مىشوند، مفيد علم باشند. نهايت چيزى كه
اجماع افاده مىكند، حصول ظن به حكم شرعى است و مورد
اتفاق است كه منكر حكممظنون، كافر نيست.
دليل دوم: بر فرض كه به واسطه اجماع به احكام شرعى علم
يابيم اما علمى كه از اين طريق حاصل مىشود، جزو ماهيت
اسلام نيست تا منكر آن كافر به شمار رود و اگر به واقع جزو
اسلام بود بايستى پيامبر (ص)فقط به اسلام كسى حكم
مىكرد كه پيشتر حجيت اجماع را به او معرفى كرده است و
از آن جا كه چنين كارى نكرده و به چنين چيزى تصريح
نفرموده است، روشن مىشود علمى كه از اين طريق
حاصلمىشود، جزو ماهيت اسلام نيست.((444))
از كلمات قائلان به تفصيلى كه بيان شد، چنين فهميده
مىشود كه استدلال آنها به اين قول اينگونه است كه انكار
اجماع زمانى سبب كفر مىشود كه به انكار اسلام بينجامد، اما
در صورتى كه به انكار اسلامنينجامد، چنين فردى بر اسلامش
باقى است، زيرا به اصل اسلام و ماهيت آن، ايمان
دارد.((445))
امام الحرمين گفته است:
در زبان فقيهان چنين شايع شده كه عمل كننده بر خلاف
اجماع، كافر است، ولى اين قول به طور قطع باطل است، زيرا
منكر اصل اجماع، كافر نيست چه رسد به كسى كه بر خلاف
اجماع عمل كند. قول بهتكفير و تبرى از منكر اجماع، آسان
نيست.
سپس گفته است:
بله، كسى كه به اجماع اعتراف و به درستى نقل اجماع
كنندگان اقرار كرده، آن گاه منكر حكمى شده كه بر آن
اجماع كردهاند، تكذيب اين حكم، تكذيب شارع است و كسى
كه شارع را تكذيب كند، كافر استو قاعده در اين زمينه اين
است كه كسى كه طريقى را در ثبوت احكام شرعى انكار كند،
كافر نيست، اما كسى كه اعتراف كند چيزى جزو شريعت است
آن گاه آن را انكار كند، منكر شريعت شمرده مىشود وانكار
چيزى كه جزو شريعت است، مانند انكار كل شريعت
است.((446))
برخى از علماى شيعه، براين سخن اين گونه حاشيه زدهاند
كه: تفصيل امام الحرمين درست است، زيرا روشن است كه
انكار طريق، مستلزم انكار حكم شرعى ضرورى
نيست.((447))
2. حكم اجماع پس از اجماع
محقق (قدس سره) گفته است:
جايز نيست بر خلاف حكمى كه اجماعى است، اجماعى ديگر
منعقد شود، زيرا لازمهاش خطا كار دانستن معصوم است،
چون معصوم در اجماع اول ميان اجماع كنندگان بوده است.
برخى پنداشتهاند كه ممكن است دخول امام در اجماع اول از
روى تقيه بوده باشد، بنابراين، لازمه بطلان اين اجماع، حكم
به اشتباه امام نيست.
پاسخ اين است كه تحقق و انعقاد اجماع مشروط به اين است
كه از روى قصد و اراده صادر شده باشد، بنابراين چنانچه از
روى تقيه صادر شود اجماعى تحقق نيافته تا در جواز تحقق
اجماعى ديگر مخالف آناجماع، بحث شود.((448))
شايان ذكر است كه اين سخن محقق بنابر برخى مبانى اجماع
كه پيشتر بيان كرديم، مانند اجماع دخولى و لطفى، صحيح
است، اما بنابر مبناى ملازمه يا حساب احتمالات، مانعى ندارد
به جواز تحقق اجماعىديگر كه كاشف خطاى اجماع
كنندگان در اجماع اول و عدم موافقت امام با آنان است، قائل
شويم.
3. حكم اجماع بر حكمى پس از وقوع اختلاف در آن
سيد مرتضى در اين زمينه سخنى دارد كه خلاصهاش چنين
است:
دراين مساله اختلاف است كه آيا اتفاق بر مسالهاى پس از وقوع
اختلاف در آن، سبب رفع آن اختلاف مىشود يا نه. گروهى
براين اعتقادند كه باعث رفع آن اختلاف نمىشود و گروهى
ديگر بر اين اعتقادند كهسبب رفع آن اختلاف مىشود.
گروهى ديگر تفصيل دادهاند بين موردى كه اجماع
كنندگان همان كسانى باشند كه پيشتر با يك ديگر اختلاف
داشتهاند كه در اين صورت، اين اجماع باعث رفع آن
اختلافمىشود، و موردى كه اجماع كنندگان غير از كسانى
باشند كه پيشتر با يكديگر اختلاف داشتهاند كه اين اجماع
باعث رفع آن اختلاف نمىشود. برخى هم تحقق اجماع در
مساله اختلافى را محالدانستهاند.((449))
راى صحيح (به اعتقاد سيد مرتضى) راى اول است، زيرا فرقى
نمىكند مورد اجماع، موردى باشد كه پيشتر در آن اختلاف
وجود داشته يا موردى باشد كه پيشتر اختلافى در آن وجود
نداشته است. خود اوچنين گفته است:
آنچه فقيهان را دچار مشكل كرده، اتفاقشان بر اين نظر است
كه قبل از تحقق اجماع مىتوان هريك از آراى متخالف را اخذ
كرد. حال اگر بر يكى از آراى متخالف، اجماعى تحقق يابد،
معنايش اين است كهفقط يكى از اين آرا درست است و فقط
همان را مىتوان اخذ كرد، نه ديگر آرا را، و اين با ديدگاه مورد
اتفاق آنها كه اخذ هريك از آراى متخالف جايز است، تعارض
دارد.
اصوليان براى رهايى از اين اشكال گفتهاند كه در موارد
اختلافى، لزوم اخذ به برخى اقوال، مورد اتفاق همه نيست در
صورتى كه بر اين مطلب اجماع قائم شده است، اما حق اين
است كه انقلاب مسائل مورداختلاف به مسائل مورد اتفاق، در
صورتى كه اجماعى تحقق يابد، ممكن است، زيرا التزام به اين
ديدگاه مورد اتفاق كه اخذ هر يك از اقوال متخالف به صورت
اين كه حكم واقعى است جايز است، صحيحنيست.
در باره ديدگاهى كه انعقاد اجماع در مسالهاى را پس از وجود
اختلاف در آن مساله، ممنوع مىداند مىتوان چنين گفت: ما
اجماعهاى بسيارى را در مسائل متعددى سراغ داريم كه پيش
از تحقق اجماع از جملهمسائل اختلافى به شمار
مىرفتهاند.((450))
همراه با دايرةالمعارف فقه اسلامى اباحه(2)
هفتم: حدود اباحه ثانويه
فقها در لابه لاى بحثهاى متفرقه ابواب فقهى، بعضى از
حدود مربوط به اباحه ثانويه را(اباحهاى كه بعد از عروض
عناوينى چون اضطرار، عسر، حرج، مشقت، تقيه، جنون و
غيره، با برداشتن تكليف حاصلمىشود) ذكر كردهاند. مهم
ترين آنها عبارتند از:
1. تكليف به اندازهاى كه عناوين عارضه اقتضا مىكند و مادام
كه عنوان عارضى باقى است، برداشته مىشود. پس براى كسى
كه به خوردن مردار، اضطرار پيدا كرده، خوردن بيش از سد
رمق، جايز نيست و بههمين دليل، فقها فتوا دادهاند كه نبايد تا
سرحد سيرى بخورد.
شيخ طوسى مىگويد:
براى كسى كه به خوردن مردار اضطرار پيدا كرده، خوردن
بيش از سد رمق، جايز نيست و نبايد تا حد سير شدن بخورد...
دليل ما اجماع شيعه و اخبار آنان است.((451))
فاضل اصفهانى(صاحب كشف اللثام) مىگويد:
مقدار مباح، به اندازه سد رمق است و تجاوز از آن نزد ما حرام
است. همان گونه كه در تبيان و مجمع البيان و روض الجنان
آمده، و در كتاب خلاف، تصريح به اجماع شده است. فرق
نمىكند كه سد رمق به حدسيرى برسد يا نه.((452))
فاضل نراقى مىنويسد:
رفتار از روى تقيه با اجماع و ادله وجوب تقيه، از محرمات
استثنا مىشود، واجب است به همان قدر تقيه، اكتفا
شود.((453))
2. اباحه ثانويه به ملاك اكراه، يا تقيه، يا اضطرار، در مواردى كه
موجب هدر دادن خون محترمى شود، بنابر مشهور ثابت
نيست.
ابن براج گفته است:
اگر خليفه، مامور خود را اكراه كند و به او بگويد: بايد فلانى را
بكشى، و گرنه تو را مىكشم، قتل آن شخص بر مامور جايز
نيست، گرچه بر جان خود بيمناك باشد، زيرا اكراه، قتل
مؤمن را مباحنمىسازد.((454))
شيخ انصارى مىنويسد:
تقيه واجب، انجام هر حرام و ترك هر واجبى را، مباح مىسازد
مگر ريختن خون، به دليل نصى كه عمومات تقيه را تخصيص
مىزند.((455))
مراد شيخ انصارى(ره) از نص، اين روايت است:
فاذا بلغت التقية الدم فلاتقية،((456))
اگر تقيه به حد قتل برسد، جاى تقيه نيست.
آقاى خويى(ره) مخالف اين نظر بوده و تقيه را در صورت
رسيدن به حد قتل، به باب تزاحم ارجاع مىدهد. ايشان
مىگويد:
اگر كسى را بر قتل اكراه كنند، چنانچه تهديد به كمتر از قتل
باشد، بدون شك، قتل جايز نيست... ولى چنانچه خود او تهديد
به قتل شود، مشهور علما به همان حكم صورت اول اعتقاد
دارند. ولى اين راىمشكل است و در اين فرض، جواز قتل با
اكراه، بعيد نيست، بنابراين قاتل قصاص ندارد، اما بايد ديه
بپردازد.
سپس براى توجيه حكم صورت دوم اضافه مىكند:
زيرا امر، بين ارتكاب محرم(قتل نفس محترم) و بين ترك
واجب(حفظ جان و در معرض هلاك قرار ندادن آن) داير است
و چون هيچ كدام ترجيحى ندارد، بناچار بايد ملتزم به تخيير
شد. بنابراين، قتل جايز بودهو ظلم و عدوان به شمار نمىرود،
پس قصاص ندارد.((457))(به مدخل تقيه مراجعه شود).
3. تكليفى كه به سبب عروض برخى از عناوين ثانوى برداشته
مىشود، شامل حالت دفع ضرر از مال خود با اضرار به مال
ديگران، نمىشود مگر در صورتى كه جان محترمى به خطر
افتد.
آقاى خويى(ره) مىنويسد:
اگر ظالمى، شخصى را بر غارت مال ديگرى براى آن ظالم
اكراه كند و در صورت سرپيچى، بايد اموال خود را به ظالم
بدهد... در اين فرض، مكره بناچار بايد با ترك غارت، خودش
متحمل ضرر شود. روشناست كه پرداختن اموال خود مكره به
ستمگر، براى مكره فى نفسه مباح است، حتى درفرض غير
اكراه و غارت اموال مردم... و جايز نيست با اقدام بر حرام، از
مباح دست كشيد.((458))
همچنين رفع تكليف، شامل اين مورد نيز نمىشود كه با اضرار
بر ديگران، بخواهيم ضررى را از كسى دفع كنيم.
آقاى خويى(ره) در اين باره مىگويد:
ادله نفى اكراه و مانند آن # با عموميتى كه دارند # در مقام
امتنان بر مردم است، پس تمسك به آن براى دفع ضرر از
كسى، با اضرار به ديگرى صحيح نيست، زيرا اين امر در حق
ديگرى، خلاف امتناناست.((459))
سخن آقاى خويى(ره) پاسخ به كسانى است كه به اطلاق ادله
اين عناوين # مثل حديث رفع و مانند آن # براى اثبات جواز اضرار
به مال غير، جهت دفع ضرر از مال خود تمسك كردهاند.
4. تكليف حرمت تصرف در مال ديگرى در مورد شخص مضطر
تنها در صورتى برداشته مىشود كه همين عنوان اضطرار در
حق ديگرى وجود نداشته باشد، و گرنه مضطر اولى نمىتواند
مزاحم شخصديگرى شود كه خود او هم در اضطرار است. هم
چنان كه بر مضطر دوم واجب نيست مال خود را به مضطر اول
بخشد، بلكه گاهى حرام است.
علامه حلى مىگويد:
اگر مضطر غذاى شخص ديگرى را بيابد، چنانچه آن ديگرى
نيز مضطر باشد، خودش اولويت دارد، ولى اگر آن ديگرى بيم
اضطرار دارد، اولويت با مضطر است((460)).
5. اباحه ثانويه، فقط با تحقق موضوع آن از طريق احراز شرعى
مثل حصول قطع، يا اطمينان، يا ظن معتبر، ثابت مىشود. پس
توهم اكراه، اضطرار، عسر، حرج، مشقت، عجز، يا احتمال پديد
آمدن اينها، دررفع احكام اوليه و ثبوت اباحه كفايت نمىكند.
بله، گاهى اباحه ثانويه ظاهرى ثابت مىگردد.
6. گاهى در موضوع اباحه ثانويه، خوف ضرر يا مرض اخذ
مىشود، در اين صورت به احراز ضرر يا مرض، نيازى نيست،
بلكه فقط حصول ترس از ضرر يا مرض و آسيب رسيدن به
جان، يا مال، يا آبرو، كفايتمىكند. خوف در اين موارد با وهم و
احتمال نيز محقق مىشود، گرچه ظن به آن حاصل نشده
باشد. از اين رو علامه حلى بيان مىكند:
براى مضطر # كسى كه در صورت نخوردن حرام، بيم تلف
شدن، يا بيمار شدن، يا طولانى شدن بيمارى او يا سختى علاج
آن مىرود، يا مىترسد دچار ضعفى شود كه از همراهى با
كاروان باز ماند و هلاكشود # خوردن همه محرمات مباح
است.((461))
ولى برخى از فقها معتقدند كه صرف احتمال يا توهم، كافى
نيست: «اضطرار با خوف تلف يا بيمارىاى كه قابل تحمل
نباشد حاصل مىشود، البته با ظن، نه صرف توهم و احتمال...
».((462)) اين قول برخلاف مشهور فقها است.
7. اباحه ثانويه، تنها وقتى در حق مكلف ثابت است كه با واجب
مهمترى در تزاحم نباشد. پس وجوب حفظ جان در وقت
اضطرار، در صورتى محرمات را مباح مىكند كه با وجوب
حفظ جان شريفترديگرى در تزاحم نباشد، و گرنه حرمت
برداشته نمىشود.
محقق نجفى صاحب جواهر گفته است:
اگر كسى به خوردن طعام فرد ديگرى مضطر شود و قيمت
آن را هم نداشته باشد، بر صاحب طعام كه مضطر نيست، بذل
آن واجب است، چون در صورت امتناع، اعانه بر قتل مسلمان
كرده است ... بله، اگرخود او مضطر باشد، دادن طعام به
مضطر اولى، واجب نيست، مگر اين كه مضطر اولى پيامبرى
باشد كه بر او اولويت دارد.((463))
8. عناوين ثانويه # در صورت ثبوت # فقط احكام تكليفى الزامى را
برمىدارند، نه احكام وضعى را مثل ضامن بودن قيمت مال
ديگرى، يا نجاست محل برخورد با مردار و مانند آن.
از اين رو صاحب جواهر مىگويد:
اگر فرد مضطر، بتواند بهاى غذا را پرداخت كند، دادن رايگان
آن، بر مالك قطعا واجب نيست، زيرا اضطرار گرسنه با
پرداخت پولى كه بر آن قدرت دارد، دفع مىشود. بلكه اگر
ناتوان از پرداخت قيمت همباشد، بر صاحب طعام، اعطاى
مجانى واجب نيست... . به دليل اصل و معلوم بودن حرمت مال
مسلمان. وجوب دادن غذا بر مالك با ثبوت عوض در ذمه
گيرنده غذا، منافاتى ندارد.((464))اما بعضى از فقهادر
صورتى كه فرد مضطر نتواند بهاى غذا را حتى در شهر خود
بپردازد، بر صاحب طعام لازم مىدانند كه آن را به رايگان در
اختيار مضطر قرار دهد. به همين سبب شيخ طوسى در كتاب
خلاف مىنويسد:
اگر مضطر به هيچ وجه نتواند بهاى غذا را بپردازد بر صاحب
طعام واجب است غذا را بدون عوض به او
بدهد.((465))(توضيح بيشتر در اين زمينه خواهد آمد)
هشتم: اباحه مالكى عقد است يا ايقاع؟
1. اذن يا اجازه مالك يا ولى، عقد نيست و فقط ايقاع است، بلكه
گاهى ايقاع نيز نيست و تنها رضايت و خوشايندى است. بيان
شد كه همين نيز در جواز تصرف، بدون نياز به انشا و ابراز،
كفايت مىكند و گاهى بهآن اذن يا اباحه مجرد نيز
مىگويند. اين نوع اباحه همچنان كه بر ايجاب و قبول متوقف
نيست، با رد از طرف مباح له نيز باطل نمىشود. شهيد ثانى به
همين مطلب تصريح كرده است:
كسى كه در خوردن غذايش يا گرفتن مالش، به ديگرى اذن
بدهد، اما آن فرد قبول نكند، اذن باطل نمىشود، بلكه شخص
ماذون بعد از رد نيز، مىتواند در آن تصرف كند، زيرا مجوز كه
اذن مالك بوده،همچنان موجود است و هرگاه قبول، شرط
اباحه نباشد، رد هم مانع اباحه نخواهد بود.((466))
2. برخى از موارد اباحه واذن، عقد به شمار مىرود، از جمله در
عقود اذنيه مانند عاريه، وديعه، وكالت. اين اباحه را گاهى
اباحه عقديه ناميدهاند و در آن، قبول شرط است، همچنان كه
رد كردن از طرف مباح لهنيز مانع از آن مىشود.
ميرزاى نايينى مىگويد:
درعقودى كه قوام آنها به مجرد اذن و رضايت ولى و مالك
است، عهد و التزامى نيست، مثل وديعه و عاريه، بنابر اين كه
مفاد آنها، اباحه مجانى باشد.((467))
آقاى خويى مىنويسد:
مضاربه فقط مجرد اباحه و اذن در تصرف از طرف يكى از
معامله كنندگان و قبول از طرف ديگرى است، مثل عاريه.
بنابراين هرگاه اذن دهنده از اذن خود برگردد، چون او
مسلط بر مال خود است و هر گونهبخواهد در آن تصرف
مىكند، موضوع اذن از ميان مىرود و در نتيجه، حكم آن هم
منتفى مىشود.((468))
اما از ظاهر كلام برخى از فقها فهميده مىشود كه اين قسم از
اباحه نيز عقد نيست.
علامه حلى گفته است:
به نظر ما قبول لفظى در وكالت، شرط نيست ، چون وكالت،
اباحه و برداشتن منع است، پس مانند اباحه طعام بوده وبه
قبول لفظى نياز ندارد.((469))
شهيد ثانى مىگويد:
... مقصود اصلى از وكالت، نيابت و اذن در تصرف بوده و نوعى
اباحه و رفع منع است و از اين نظر همانند اباحه طعام و آن را
جلوى كسى گذاشتن است، بنابراين به قبول لفظى نياز
ندارد... و اكتفا كردن بهنوشتن، تنها در صورتى است كه قبول
لفظى شرط نباشد، زيرا اگر قبول، شرط باشد، وكالت، عقد
محض مىشود كه نوشتن آن، كفايت نمىكند، ولى اگر شرط
نباشد، اباحه مىشود و هر چيزى كه بر آن دلالتكند كافى
است.((470))
3. با اين همه، مواردى از اباحه مالكى وجود دارد كه عقد يا
ايقاع بودن آنها جاى بحث دارد، از آن جمله است:
الف. موارد اباحه و اذن در تملك منفعت يا عين براى مباح له
كه در مطالب گذشته اشاره شد كه اين موارد را يا بايد به
توافق ضمنى و تراضى بر تمليك ارجاع داد كه عقد مىشود، يا
به اين كه مالك، از مال خوددست برداشته و تملك آن را براى
مباح له، اباحه كرده و وى با حيازت، مال را اخذ كند. اباحه در
اين موارد به منزله اعراض نسبى از مال و فقط به لحاظ مباح
له است نه مطلقا، در نتيجه، عقد نيست، بلكه ايقاع واعراض، يا
صرف رضايت وخوشايندى درونى به شمار مىرود. البته اگر
قائل شويم كه چنين رضايتى براى تملك با اخذ و حيازت،
كفايت مىكند.
ب. اباحه تصرفات و بهره بردارىهايى كه متوقف بر ملكيت
است، مانند حلال كردن كنيز خود بر ديگرى، مورد بحث فقها
واقع شده است كه در مثل اين تحليل # كه مشروع بودنش در
فقه ثابت شده # كه آياعقد است، يا ايقاع، و يا اباحه محض؟
كسانى كه آن را عقد يا ايقاع دانستهاند، صيغه را نيز در آن
شرط كردهاند، و كسانى هم كه آن را اباحه محض بر شمرده،
چنين شرطى نكردهاند.
سيد مرتضى مىگويد:
جايز است كه مرد، كنيزش را بر فرد ديگرى مباح سازد، به اين
معنا كه عقد نكاح را كه معناى اباحه در آن نهفته است بر كنيز
منعقد كند اين اباحه اقتضا ندارد كه نكاح، با لفظ اباحه منعقد
شود.((471))
شيخ طوسى در بحث تحليل كنيزان مىگويد:
كسانى كه تحليل را جايز دانستهاند، با هم اختلاف نظر دارند،
برخى معتقدند كه عقد است و تحليل نيز جزو آن مىباشد و
برخى ديگر اعتقاد دارند كه تمليك منفعت است با بقاى اصل
ملك. به نظر من اينقول، قوى است و اين به منزله سكنى و
عمرى در خانه مىباشد، لذا نياز دارد كه مدت آن معلوم
باشد.((472))
ابن ادريس گفته است:
انسان مىتواند بدون عقد، كنيز خود را براى فرد ديگرى
تحليل كند. اخبار متواتر بر اين مسئله دلالت دارد و نزد شيعه
نيز همين اظهر است و بر طبق آن عمل و به آن فتوا داده شده
است. [و به نظر سيدمرتضى، اين تحليل] عقد بوده و اباحه و
تحليل، جزو آن مىباشد. اما به نظر بيشتر فقها، تمليك منفعت
است با بقاى اصل عين... و همين قول هم در نظر من قوى
بوده و به آن فتوا مىدهم و آن به منزله سكناىخانه و اباحه
منافع حيوان است.((473))
فخر المحققين مىگويد:
قول قوىتر در نظر من اين است كه تحليل يا اباحه، به قبول
احتياج دارد، زيرا اباحه، يا عقد است يا تمليك، اگر عقد باشد
حتما قبول در آن شرط است و اگر تمليك باشد، احتمال دارد
كه قبول، شرط باشد واحتمال دارد كه شرط نباشد، با بودن
قبول، تمليك قطعا صحيح بوده و با نبود آن، صحت تمليك
مشكوك است، در حالى كه نكاح مبنى بر احتياط تام
است.((474))
محقق كركى مىنويسد:
چون حلال بودن فروج، به نص قرآن منحصر در عقد و
ملك(كنيز بودن) است و از طرفى نيز حليت كنيز با تحليل،
قول معتبرى نزد فقهاى ما بلكه مذهب آنان است، نبايد اين
تحليل، از دو امر مذكور(عقد وملك) خارج باشد... قول
صحيحتر اين است كه تحليل، تمليك منفعت بوده و تعيين
مدت هم شرط نيست.((475))
شهيد ثانى مىنويسد:
كنيز، با تحليل از طرف مالك، براى غير مالك كه شرايط
ازدواج با كنيز را دارد، مباح مىشود... حليت كنيز با تحليل،
بين فقهاى ما مشهور، بلكه نزديك به اجماع است، اخبار
صحيح مستفيضى هم بر آن دلالتدارد. در تحليل، بايد
صيغهاى كه دلالت بر آن كند مانند «احللت لك وطاها» خوانده
شود.((476))
سيد محمد عاملى مىگويد:
نزد فقهاى شيعه اختلافى نيست كه در تحليل، صيغه معتبر
است، چون فروج به صرف رضايت طرفينى حلال نمىشود.
((477))
ولى بعضى از فقها # خصوصا متاخرين # نياز اباحه و تحليل را به
صيغه انكار كردهاند، بنابر اين در اباحه و تحليل، همانند ديگر
مباحات، هر آن چه بر رضايت و خوشايندى درونى دلالت كند،
كافى است.
محقق خراسانى مىگويد:
نزديكى با كنيز، براى مباح له جايز است با اين ادعا كه تحليل
است و معتبر دانستن لفظى خاص در آن، ادعاى بدون دليل
مىباشد.((478))
سيد حكيم مىگويد:
تحليل، نه عقد نكاح است # چنان كه سيد مرتضى گفته # و نه
تمليك منفعت است # چنان كه مشهور قائلند # ونه انتفاع
تمليك است # چنان كه از ظاهر عبارت جامع المقاصد فهميده
مىشود # بلكهدليل قطعى دلالت مىكند كه تحليل، اباحه و
اذن در انتفاع است و بايد دليل قطعى را پذيرفت. همين دليل
خاص، آيه «والذين هم لفروجهم حافظون الا على ازواجهم او
ما ملكتايمانهم...((479))»((480))را تخصيص مىزند.
ج. در اباحه مضمونه، به قرينه مقابله آن با ضمان خصوصا
وقتى كه ضمان بين دو طرف مورد توافق باشد، توهم عقد
بودن مىرود.(به مدخل اباحه معوضه نگاه كنيد)
د. عقد بودن اباحه مشروطه يا معوضه نيز مورد بحث واقع
شده است. مثلا فردى سكونت خانه خود را به كسى اباحه
مىكند و در مقابل، او نيز استفاده از مركب خود را بر وى مباح
مىكند، يا مركب خود را بهتمليك وى در مىآورد، در اين جا
بحث است كه آيا اين نحو اباحه به رضايت طرفينى و تعاقد
برمىگردد يا نه؟(به مدخل اباحه معوضه مراجعه شود).
نهم: تطبيقات اباحه(مصاديق اباحه)
تطبيق اول: اباحه در عبادت
فقهاى ما اتفاق نظر دارند كه اباحه در عبادت واقع نمىشود،
زيرا عبادت بايد فقط راجح باشد و گرنه محملى براى تقرب
به خداوند نخواهد بود.
محقق كركى مىگويد:
«در عبادت، اباحه تصور ندارد، چون عبادت تقرب جستن
است، پس بناچار بايد در آن رجحان باشد.((481))
سيد محمد عاملى مىنويسد:
عبادت، به اباحه متصف نمىگردد، زيرا عبادت صحيح، جز به
صورت راجح نمىتواند باشد، رجحان و جوبى يا رجحان
استحبابى.((482))
شيخ جعفر كاشف الغطاء گفته است:
حقيقت تحريم و كراهت و اباحه با عبادت منافات دارد، چون
همگى مقتضى عدم رجحان فعل مىباشند و اين با حقيقت
عبادت ناسازگار است. پس عبادت، بين وجوب و استحباب
دوران دارد و اگر اين دووصف نباشد، عبادت فاسد و حرام
است، چون داخل در تشريع مىشود كه از آن نهى شده
است.((483))
از اين رو فقها، اباحه يا كراهت يا حرمتى را كه در بعضى
عبادات وارد شده، بر معانى ديگرى غير از معانى مصطلح
حمل كردهاند، مثل اقليت ثواب، يا بر عناوين ديگرى كه با
عبادت تقارن پيدا كردهاند، حملنمودهاند، مثل خصوصيات
زمان و مكان خاصى كه عبادت در آنها واقع مىشود، نه برخود
عنوان عبادت.
محدث بحرانى مىگويد:
مراد از عبادت مكروه آن است كه عبادت در حالتى به جا
آورده شود كه ثواب آن كمتر است از اين كه همان عبادت در
غير آن حالت به جا آورده شود. عبادت درغير آن حالت مكروه،
متصف به اصل اباحهاست... توضيح اين نكته آن است كه
عبادت گاهى به گونهاى است كه هيچ امر و نهيى به آن
تعلق نگرفته غير از آن چه كه به اصل فعل آن تعلق گرفته
بود، عبادت به اين معنا متصف به اباحه مىشود، مانند نمازدر
خانهاى دور از مسجد يا زير باران.((484))
فاضل تونى گفته است:
گاهى عبادت، به اباحه متصف مىشود، به اين معنا كه اوصاف
و اجزاى آن نه مرجوح است و نه راجحيتى غير از را جحيت
اصل عبادت دارد، مثلا گفته مىشود كه خواندن نماز يوميه
در خانه مباحاست.((485))
شيخ محمد تقى اصفهانى صاحب هداية المسترشدين
مىگويد:
مقصود از اباحه خواندن نماز در خانه اين است كه خواندن نماز
در خانه، نه راجح است و نه مرجوح ، گرچه طبيعت عبادت،
رجحان دارد. مقصود از اباحه نماز در خانه، معناى اصطلاحى
اباحه نيست، چگونهممكن است چنين باشد در حالى كه نماز
در خانه مصداقا با اصل نماز متحد است و هرگاه مطلق نماز
واجب باشد، افراد آن هم واجب خواهد بود... بنابر اين اباحه
واقعيه اين نماز، معقول نيست.((486))
برخى ديگر از فقها در مواردى نسبت به بعضى از عبادات يا
اجزاى آن، به مرجوحيت ملتزم شدهاند.
ميرزاى قمى چنين مىگويد:
روزه در ايام مكروه، يا خواندن نماز نافله در اوقات مكروه، يا
مباح است يا مكروه اصطلاحى و در هر دو صورت ترك آن بر
فعلش رجحان دارد بلكه در مكروه اصطلاحى، ترك آن لازم
است تا ظاهر لفظ خالىاز فايده نباشد. بنابراين، مرجوحيت
حاصل از خصوصيت، بر رجحان حاصل از اصل عبادت، غالب
مىشود و آن را بر مىدارد. به همين دليل معصومين(ع) اين
گونه عبادات را ترك، و از آن نهى مىكردند وگرنه معنا
نداشت به صرف اين كه آن عبادات ثواب كمترى از ديگر
عبادات دارد، خود و شيعيان خود را از چنين رجحان و ثوابى
محروم سازند، خصوصا در عباداتى كه بدل ندارد. ((487))
(براى تفصيل بيشتر به مدخل عبادت مراجعه شود).
تطبيق دوم: خريد از مسلمان يا بازار مسلمانان
تمام فقها معتقدند كه آنچه از دست مسلمان يا بازار مسلمانان
و آنچه از شهرهاى آنان گرفته مىشود مباح است، گرچه
اصل اولى در صورت شك، حرمت آن است. مثل حيوانات ذبح
شده و اجزاى آنها مانندپوست، گوشت و غير اينها و موادى
كه از آن ها ساخته مىشود. حليت اين حيوانات به اثبات تذكيه
و ذبح شرعى مشروط است و با وجود شك درتذكيه، مقتضاى
اصل استصحاب، عدم تذكيه است.
دليل فقها بر اباحه مذكور، روايات فراوانى است كه در باره
بازار مسلمين و يد مسلمان وارد شده و دلالت دارد كه بايد
ذبايح بازار مسلمانان را حيوانات تذكيه شده دانست. گويا
شارع، متداول بودن معامله اينگوشتها را در ميان مسلمين
اماره شرعى بر تذكيه آنها دانسته است.(براى تفصيل بيشتر به
مدخلهاى يد مسلم، بازار مسلمين، بلاد مسلمين، ذبايح
مراجعه شود).
تطبيق سوم: اباحه ائمه(ع) نسبت به خمس و انفال
مجموعه فراوانى از روايات در حد تواتر دلالت دارند كه
ائمه(ع) بعضى از حقوق مربوط به خود را فى الجمله مباح
شمردهاند، مانند خمس و انفال و غير اينها. از آن جمله است:
1. مكاتبه اسحاق بن يعقوب از امام مهدى(ع):
و اما المتلبسون باموالنا فمن استحل منها شيئا فاكله، فانما
ياكل النيران، و اما الخمس فقد ابيح لشيعتنا و جعلوا منه في
حل الى ان يظهر امرنا، لتطيب ولادتهم
ولاتخبث((488))،كسانى كه اموال ما را در اختياردارند، اگر
چيزى از آن را حلال شمرده و بخورند همانا آتش خوردهاند.
ولى خمس براى شيعيان ما مباح شده است و تا ظاهر شدن امر
ما استفاده از آن، براى ايشان حلال مىباشد، تا ولادت آنان
پاكيزه بوده وخبيث نگردد.
2. صحيحه فضلاء از ابى جعفر(ع):
قال: قال اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب(ع): هلك الناس في
بطونهم و فروجهم، لانهم لم يؤدوا الينا حقنا، الا و ان شيعتنا
من آباءهم [ابناء هم خ. ل] في حل،((489))
امام محمد باقر(ع) به نقل از حضرت على(ع) فرمود: مردم به
واسطه شكم و شهوتشان هلاك مىشوند، زيرا حق ما را
نمىپردازند. بدانيد اين حق بر شيعيان ما و پدرانشان
[فرزندانشان(نسخه بدل)] حلالشده است.
3. صحيحه حرث نضرى از امام صادق(ع):
قلت له: ان لنا اموالا و تجارات و نحو ذلك و قد علمت ان لك
فيها حقا، قال: فلم احللنا اذا لشيعتنا الا لتطيب ولادتهم، و كل
من والى آبائي منهم في حل مما في ايديهم من حقنا، فليبلغ
الشاهد الغائب،((490))
حرث نضرى مىگويد به امام صادق(ع) عرض كردم: ما اموال
و تجارتهايى داريم و مىدانم كه شما نيز در آنها حقى داريد.
امام(ع) فرمود: ما استفاده از آن را براى شيعيان خود حلال
نكرديم مگر براى اين كهولادت آنان پاكيزه شود. هر يك از
ايشان كه ولايت پدران و اجداد من را داشته باشد، مىتواند از
حق ما كه در دست اوست استفاده كند، اين سخن را حاضرين
به غايبين بگويند.
ميان فقها از دو جهت در اين اباحه اختلاف وجود دارد:
جهت اول: محدوده اين اباحه تا كجاست و آيا همه حقوق
ائمه(ع) را در زمان حضور و غيبتشان شامل مىشود، يا به
بعضى از حقوق آنان، اختصاص دارد مانند خصوص غنيمت و
انفال يا خصوص خمس، يابعضى موارد آن مانند سود معاملات،
ياخصوص اموالى كه در دست مخالفين بوده و خمس آن را
ندادهاند، در عين حال به شيعه منتقل شده است، يا سهم
ويژهاى از خمس # مانند سهم امام(ع)، يا نوع خاصىاز اموال
مثل مناكح و مساكن، يا زمان خاصى # مثل زمان حضور امام
على(ع) يا ائمه معصومين(ع)، يا فقط عصر غيبت ؟
جهت دوم: آيا اين اباحه، اباحه شرعى يعنى به حكم شارع است
يا اباحه مالكى است كه از جانب مالك يا ولى خمس و انفال،
يعنى ائمه معصومين(ع) صادر شده است؟ تفصيل آثار و ثمرات
اين دو تفسير دردو مدخل خمس و انفال آمده است.
تطبيق چهارم، مباحات عامه:
چيزهايى كه شارع آنها را براى همه مشترك يا مباح قرار داده
است، دو قسم است:
1. آنچه شارع مباح كرده و به بهره مندى از آن، بدون تملك و
استهلاك اذن داده است.
2. آنچه شارع مباح كرده و حتى به تملك و استهلاك آنها اذن
داده است.
قسم اول كه به آنها مشتركات يا منافع عامه نيز مىگويند
مثل راهها، خيابانها، مساجد و مانند آن، بين تمام مردم
مشترك است و هر كسى حق بهره بردارى از آنها را دارد، ولى
حق تملك يا استهلاك آنها راندارد. به دليل اين كه اين اموال
يا وقف عموم هستند مثل مساجد، پس استهلاك و تملك آنها
جايز نيست، يا از شؤون و حريم شهرها و مساكن هستند كه
مربوط به حق همه مىباشند.
البته در اين قسم، حاكم و امام مسلمين به حكم ولايت عامه
مىتواند به مصلحت مردم، در اين موارد تصرف كرده و آنها را
تغيير دهد.
قسم دوم بر سه نوع است:
الف. آن چه كه هيچ گاه به ملك كسى در نمىآيد، مثل نهرها،
درياها، جنگلها و حيوانات و ثروتهاى طبيعى ديگر.
ب. آن چه كه مملوك عام واقع مىشود، يعنى مال امام است و
انفال نام دارد، مثل معادن، زمينهاى باير، كوهها، بستر درهها،
جنگلها، نيزارها و... .
ج. آن چه كه ملك خاص بوده سپس مالك آن از روى بى
رغبتى يا ياس از آن، از ملكيتش اعراض كرده است. بعضى از
فقها عقيده دارند كه اعراض، ملك را به مباح عمومى تبديل
مىكند. كسانى هم كه قائل بهخروج آن از ملكيت مالك
نيستند، با اعراض صاحب ملك، تصرف و بلكه تملك آن را براى
ديگران مباح مىدانند.((491))
در فقه ما، عنوان مباحات عامه بر نوع اول اطلاق مىشود.
گاهى عنوان مذكور، در مذاهب ديگر و نزد فقهاى ما نيز از
باب توسعه بر دو نوع اول و دوم اطلاق مىگردد.
در همه انواع اين قسم، استهلاك و تملك # چه رسد به انتفاع #
مباح است، اما كيفيت و اسباب تملك اين ثروتها گوناگون
است. ثروتهاى منقول مثل آب درياها و رودخانهها و
مرواريدها و ماهىهاى آن، ودرختان جنگلها و ثروتهاى
منقول در آن، همه با حيازت قابل تملك هستند.
حلبى مىگويد: |
|---|