|
هفتم: در صورت مرگ ضامن، در ضمان شرعى كه طبق آن
ذمه مضمون عنه (بدهكار) به ذمه ضامن منتقل مىشود
خود ضامن همچنان بدهكار است و ورثه او بايد بدهى مورد
ضمان را بپردازند، بلكه با مرگاو تمام بدهىهاى مدت دار او
به صورت دين فورى در مىآيند و پرداخت آنها واجب است. اما
اگر ضمان عرفى باشد، با مرگ ضامن و زنده بودن مضمون
عنه لازم نيست بدهىهاى مدت دار فورا پرداختشوند، بلكه
دين همچنان مدت دار باقى مىماند. با اين حال ممكن است
گفته شود در صورت پرداخت نشدن بدهى از طرف مضمون
عنه بر ورثه ضامن لازم است كه آن را از مال ميت بپردازند،
زيرا اين بدهىاز ديون ضامن شمرده مىشود و در آيه شريفه
آمده است: «من بعد وصية يعصين بها او دين، ارث بردن بعدا ز
وصيت و دين است» پس ورثه ضامن، ابتدا بايد مورد ضمان را
بپردازد. صرف اين كه هنگام مرگضامن، به بدهى مدت دار،
دين گفته نمىشود اشكالى ايجاد نمىكند، زيرا در صورت
پرداخت نشدن بدهى از طرف مضمونعنه اسم دين بر آن
صدق مىكند و همين مقدار كافى است كه آيه مذكور آن
راشامل شود. علاوه بر اين كه ممكن است گفته شود در
صورتى كه واقعا دين مضمون عنه در وقتش پرداخت نشود
موجب مىشود كه از زمان مرگ ضامن، آن دين به او تعلق
بگيرد اگر چه اين مسئله تا زمانى كهدين مضمون عنه در
وقتش پرداخت نگردد آشكار نمىشود. همچنان كه اگر از
ابتدا معلوم بود مضمون عنه آن بدهى را نمىپردازد موجب
مىشد آن بدهى از ديون هنگام مرگ ضامن شمرده شود.
در تاييد اين مسئله يعنى گرفتن پول ضمان از تركه ضامن
مىتوان به مسئله ديگرى استشهاد كرد كه هرگاه غاصبى
بميرد و ورثهاش در صدد بازگرداندن مال غصبى به صاحبش
بدون هيچ افراط و تفريط باشند ومال غصبى از بين برود،
مقتضاى سخن پيامبر اكرم(ص) كه فرمود: «على اليد ما اخذت
حتى تؤديه، هركس چيزى را بگيرد، تا زمانى كه آن را
بازگرداند در عهده او قرار دارد»، دلالت مىكند غاصبى كه
مردهضامن است. و بنابراين ضمان مال مغصوب در تركه
غاصب است. ضمان مال بر عهده ورثه نيست تا اشكال شود كه
يد آنها عدوانى نيست پس چرا ضامن باشند، بلكه ضمان بر
عهده مورث آنها است كه غاصببود.
مؤيد ديگر آن است كه هرگاه فردى كالايى را بفروشد و
ضمانت آن را تا مدت معينى بپذيرد و سپس بميرد، در اين جا
وقتى كه علت ضمان محقق شد، مورد ضمان از تركه او به
شمار مىآيد و بر ورثهاش لازماست كه آن را از تركه ميت
بپردازند. البته اگر ضمان عرفى به زمان حيات ضامن مقيد
باشد، با مرگ ضامن اين ضمان نيز از بين مىرود. اين مسئله
در كلمات فقهاء عنوان نشده است.
هشتم: اگر بدهكارى كه كسى ضمانت عرفى او را كرده باشد
بميرد، بدهىهاى مدت دار او فورى مىشود، حال آيا ضامن
بايد بدهى او را فورا بپردازد يا مىتواند پرداخت آن را تا
سررسيدش به تاخير اندازد؟در برخى از كتابهاى بانكدارى
آمده است كه مقتضاى ماده (405) قانون تجارت ايران اين
است كه هرگاه ديون فردى بر اثر مرگ يا افلاس، به صورت
حال در آيد، لازم نيست ضامنش آنها را فورا بپردازد
بلكهمىتواند پرداخت آنها را تا سررسيدشان به تاخير بيندازد.
((42))
در اينجا دو نكته در خور توجه است:
اول: ضمان تابع چگونگى تعهدى است كه در عقد ضمان
تحقق يافته است، اگر ضامن متعهد شده باشد كه زمان سر
رسيد بدهى آن را بپردازد، قبل از آن پرداخت دين لازم نيست.
اما اگرتعهد داد كه هر وقتدين، حال و فورى شد آن را
پرداخت كند، بايد هنگام مرگ مضمون عنه دينش را پرداخت
كند و نمىتواند آن را به تاخير اندازد. بنابراين آنچه درماده
مذكور به صورت مطلق آمده است كه تاخير در پرداختجايز
است، سخن صحيحى نيست.
دوم: اگر چه حال شدن دين با مرگ، سخن صحيحى است اما
دين بر اثر افلاس حال نمىشود. پس آنچه در ماده 405 مطرح
شده است كه دين بر اثر افلاس حال مىشود، درست نيست.
امام خمينى (قدسسره) در تحريرالوسيله فرمودهاند:
«در صورتى كه بدهكار، قبل از سر رسيد دينش بميرد بدهى او
فعلى مىشود تا اينكه گفته محجور ساختن بدهكار به
سبب افلاس، مانند مرگ او نيست كه موجب فورى شدن
ديونش شود. پس اگر فردىمقدارى بدهى فعلى و مقدارى
بدهى مدت دار داشته باشد، بعد از افلاس، اموالش فقط بين
طلبكاران فعلى تقسيم مىشود و طلبكاران در بدهىهاى
مدت دار، الآن شريك آنها نمىشوند.((43))
نهم: ضمانت، انواع فراوانى دارد مانند ضمانت شركت در
مناقصه يا در مزايده، ضمانت حسن انجام كار، ضمانت اتمام
كار، ضمانت برگرداندن چيزى كه كار فرما قبل از انجام كار
تهيه مىكند، ضمانت بازگرداندنباقيمانده مبلغ ضمان كه
نزد كارفرما است، ضمانت ترخيص كالاها از گمرگ يا پرداخت
بدهىها در سررسيدشان يا موارد ديگر ضمان.
همه اين موارد، ضمانت عرفى هستند، زيرا گفتيم كه ضمان،
چيزى جز تعهد و به عهده گرفتن چيزى نيست و اين
اعتبارى است كه عقلا آن را مىپذيرند و عمومات نفوذ عقد و
شروط مانند «المؤمنون عندشروطهم» آن را شامل مىشود
توضيح انواع ضمانت عرفى
ضمانت شركت در مناقصه يا مزايده: منظور ضمانى است كه با
درخواست مشاركت در مناقصه يا مزايده مطرح مىشود. طبق
آن درخواست دهنده مزايد يا مناقصه، مبلغى را به كارفرما يا
صاحب كالا مىپردازد ودر صورت رد درخواستش آن ضمان
جهت ابطال به بانك برگردانده مىشود. اما اگر درخواستش
پذيرفته شود، تا وقتى كه قرارداد نهايى بسته شود، ضمانت
باقى است. آن گاه به ضمانت ديگرى تبديل مىشودكه
ضمانت حسن عمل به تعهد است و اين تبديل الزامى است.
مبلغ ضمانت حسن عمل به تعهد برابر يك چهارم اصل مبلغ
تعهد است و هرگاه كارفرما عمل انجام شده را تاييد كرد و آن
عمل مطابق قراردادبود، ضمانت حسن عمل به تعهد باطل
مىگردد، اگر چه درخواست كننده شركت در مناقصه يا
مزايده بعد از پذيرش درخواستش حاضر نباشد.
ضمانت اتمام كار: منظور، ضمانتى است كه عامل بعد از انجام
كار به آن تعهد مىشود تا كارفرما و ديگران به درستى كارش
مطمئن شوند.
ضمانت استرداد: منظور، ضمانت براى بازگرداندن چيزهايى
است كه كارفرما براى مقدمات كار فراهم مىكند. مانند مواد
اوليه و ابزار يا سرمايهاى كه كارگر هنگام كار به آن نياز دارد.
پس اگر كارگر نتواند كار راطبق آنچه كه كارفرما شرط
كرده است انجام دهد، كارفرما چيزهايى را كه قبل از انجام كار
به كارگر داده است، پس مىگيرد اما اگر بتواند آن را طبق
توافق انجام دهد آنچه را كه كافرما داده است از حساب
كارگركم مىشود.
ضمانت بازگرداندن مقدار باقيمانده از مبلغ ضمان: منظور،
ضمانت بانك در بازگرداندن مبلغى است حدود يك دهم
كه معمولا بعد از پايان كار براى حصول اطمينان از كيفيت كار
نزد كارفرما باقىمىماند.
ضمانت ترخيص كالا از گمرك: در اين موارد بانك حق
گمرك را مىپردازد و كالا را ترخيص مىكند، سپس مبلغ
ضمان و آنچه را براى ترخيص كالا به گمرك داده است طبق
توافق از صاحب كالا مىگيرد. چه بساممكن است بانكى، بانك
ديگر را چه داخلى و چه خارجى((44)) ضمانت كند. حتى
ممكن است ضمانت به خود عمل تعلق گيرد مانند آن كه
بانك يا نفر سومى ضمانت كند كه در صورت عدم انجام كار
ازناحيه كارگزار، آن كار را انجام دهد. آنچه را كه بانك يا افراد
ديگر در برابر ضمانت دريافت مىكنند، در جايى كه ضمانت
بانك عامل، براى قرض باشد آن را از وام گيرنده مىگيرند و
اگر ضمانت بانك عامل،براى صاحب مال باشد مبلغ آن از
عامل دريافت مىشود. شهيد صدر در بحث مضاربه دراين باره
مىگويد:
كارگزار در بانك غير ربوى در برابر ضمانت اصل سرمايه و
تحمل خسارات بانك، اين زيادى را مىپردازد. ((45))
همچنين او در جاى ديگر مىگويد:
بانك مىتواند از كارگزارى كه از او وام مىخواهد، ضمانتى از
شركت بيمه بخواهد. اين در عمليات بانك غير ربوى يك
درخواست قانونى است، زيرا صاحب مال، حق دارد مادامى كه
درخواست كننده وام،كفيلى را كه مورد پذيرش او باشد
نياورد، از دادن وام خوددارى كند و درخواست كفيل ربطى به
مسئله امتناع از وام بدون دريافت زيادى ندارد تا داخل در
رباى حرام باشد و چون در اينجا كارگزار بيمه مىشودنه بانك
وام دهنده، پس كارگزار مستقلا يا توسط بانك پول بيمه را به
شركت بيمه مىپردازد. ((46))
دهم: در ضمانت بدهى، علاوه بر آنچه كه براى ثبت نام و
مطالبه وابلاغ و غيره پرداخت مىشود، بايد چيزى را به عنوان
كارمزد عمليات ضمان تعيين كرد، زيرا خود عمليات ضمان
مورد رغبت عقلا است و چيزىدر برابر آن دريافت مىشود.
همچنان كه خود ثبت نام و مطالبه و ابلاغ از چيزهايى هستند
كه برايشان پول پرداخت مىشود. پس بانك مىتواند در برابر
كارهايى كه توسط كارمندانش انجام مىشود
مبلغىدريافتكند، زيرا پيش تر گذشت كه كارهاى نامبرده
چيزهايى نيستند كه مباشرت در انجام آنها لازم باشد و از آنجا
كه خود بانك طرف قرارداد است نه كارمندانش، پس مىتواند
بدون آن كه ربا لازم آيد درمقابلاين كارها پولى دريافت كند،
زيرا آن پول در برابر قرض نيست بلكه در برابر انجام عمليات
ضمان و كارهايى از قبيل ثبت نام و مطالبه و ابلاغ است. البته
اگر اين گونه شرط شود كه درصورت تاخير مضمون عنهدر
پرداخت ضمانت بانك، مبلغى مثلا حدود ده درصد را
بپردازد اين شرط اشكال دارد، زيرا حتى اگر بپذيريم كه اين
شرط از باب جريمه است ولى به آن شرط منفعت در برابر دين
نيز گفته مىشود و براساس ادلهاى كه مطرح شد، شرط
منفعت و سود در برابر وام و دين جايز نيست.
خلاصه بحث: اگر پولى كه هنگام ضمانت دريافت مىشود، در
برابر خود ضمانت و عمليات جارى براى انجام آن باشد،
اشكالى ندارد، زيرا ضمانت يك كار عقلايى است كه مورد
رغبت مردم است تامشكلاتشان حل شود. چنين عملياتى وام
دادن نيست بلكه پذيرش مسئوليت چيزى يا عملى در وقت آن
است و اين مسئوليت چيزى است كه عقلاء به انجام آن تمايل
دارند و براى آن پول پرداخت مىكنند. پسهرگاه گرفتن
پول در ضمانت بانكها صحيح باشد، در ضمانت افراد نيز
مىتوان پولى در برابر ضمانت قرارداد.
نقش زمان و مكان در استنباط
جعفر سبحانى
چكيده
تاثير مقتضيات هر عصر بر اجتهاد و فقاهت غير قابل انكار است.
در روايات گوشه هايى از اين واقعيت نمايان شده است و
سخنان برخى از فقيهان شيعه و سنى نيز بر آن گواهى
مىدهد. اما مراعات مرزهاى اينپديده كه انحصار حق قانون
گذارى براى خداوند و حفظ جاودانگى شريعت است، لازم
مىباشد. از اين رو سزاوار است به درستى مصاديق آن در
تطبيق موضوعات بر موارد آنها و تغيير حكم به سبب
تغييرملاك و كشف مصداقهاى جديد براى موضوع و
دگرگونى شيوههاى اجراى حكم و پيدايش موضوعات نوين
و رابطه اين تاثير با احكام حكومتى و نمود آن در تفسير قرآن و
سنت، مورد كاوش قرار گيرد. فقهاهل سنت نيز اگر چه در
طول تاريخ از اين تحول بى نصيب نمانده است، اما تفاوتهاى
آشكارى در اين زمينه با فقه شيعه دارد كه اين نوشتار به
تبيين مواردى از آن نيز پرداخته است.
آيات قرآن، احاديث نبوى و اتفاق مسلمانان نشان مىدهد كه
رسول خدا(ص) پيامبر خاتم، كتاب او آخرين كتاب، شريعت او
خاتم شرايع و نبوت آن حضرت پايان بخش همه پيامبرى
هاست. از اين رو قوانينىكه در اين دين تشريع شده، ثابت و
تغييرناپذير است، و احكامى كه در زمينه عبادات و معاملات،
اعم از عقود و ايقاعات و همچنين دستورهايى كه در باب قضا
و مسايل سياسى صادر شده، همگى دستورهايىاستثابت در
همه زمانها تا روز قيامت، در اين زمينه روايات متعددى وارد
شده است، از جمله:
1. از امام باقر(ع) روايت شده كه فرمود:
قال جدي رسول اللّه(ص) ايها الناس حلالي حلال الى يوم
القيامة و حرامي حرام الى يوم القيامة، الا وقد بينهما اللّه عز
وجل في الكتاب و بينهما لكم في سنتي و سيرتي،((47))
جدم رسول خدا(ص) فرمود: اى مردم، حلال من تا روز قيامت
حلال، و حرام من تا روز قيامت حرام است. آگاه باشيد!
خداوند عز وجل آنها را درقرآن روشن كرده، و من نيز آنها را
براى شما در سنت و سيرهامبياننمودهام.
2. زراره از امام صادق(ع) روايت كرده كه حضرت در پاسخ
سؤال وى در مورد حرام و حلال فرمود:
حلال محمد حلال ابدا الى يوم القيامة لايكون غيره و لايجىء
بعد،((48))
حلال محمد براى هميشه تا روز قيامت حلال است، چيزى غير
از آن نيست، و چيزى بعد از آن نمىآيد.
در اين زمينه روايات فراوانى از پيامبر اكرم(ص) و اهل بيت او
وارد شده كه برخى از آنها را(بيش از 135 حديث) در كتاب
«مفاهيم القرآن» آوردهايم. اما از آنجا كه جاودانگى شريعت
پيامبر اكرم(ص) مورداتفاق همه مسلمانان بوده و از ضروريات
دين اسلام به شمار مىرود، به همين دو حديث اكتفا كرده و
سؤال دوم را مطرح مىكنيم و آن سؤال اين است كه اگر
زندگى اجتماعى انسانها بر يك روال بود، اينامكان وجود
داشت كه قانونى هميشگى و پايدار براى اداره آن تشريع شود،
ولى چون زندگى بشر همواره دستخوش تحولات و
دگرگونىها است، چگونه ممكن است در شرايط مختلف،
قانونى ثابت حاكمباشد؟ چگونه ممكن است زندگى اجتماعى
ابتدايى(بيابانى) و عشيرهاى مانند زندگى اجتماعى يك
جامعه پيشرفته باشد؟ بنابراين بايستى مطابق دگرگونى
اوضاع و شرايط، قوانين هم دگرگون شود.
اين سؤالى است كه بسيارى اوقات در محافل علمى مطرح
مىشود و هدف از طرح آن رهايى از قيد دين و ارزشهاى
اخلاقى است. غافل از آن كه طبق آن چه پژوهشگران و
انديشمندان اسلامى بيان كردهاند دگرگونى ظاهر زندگى
اجتماعى، با ثبات و جاودانگى قوانين تعارضى ندارد. زيرا
عليرغم تاكيدى كه مطرح كنندگان سؤال مزبور بر اوضاع و
احوال متغير پيرامون انسان دارند، از غرايز و خلق و خوى ثابتى
كهانسان از آن برخوردار است و هيچ گاه از آنها جدا نمىشود
به طور طبيعى نيازمند دستور العملهايى است كه در همه
زمانها و براى همه نسلها ثابت مىباشد غفلت كردهاند.
اينك نمونه هايى از اينغريزهها را بيان مىكنيم:
1. از آنجا كه انسان موجودى اجتماعى است، براى حفظ نسل
خود نيازمند زندگى خانوادگى است. اين نياز، حقيقتى ثابت
در زندگى انسان به شمار مىآيد و مطابق آن قوانينى وضع
شده است. خداوندمىفرمايد:
وانكحوا الايامى منكم والصالحين من عبادكم و امائكم،((49))
مردان و زنان بى همسر(مجرد) و همچنين غلامان و كنيزان
صالح و درستكارتان را همسر دهيد.
2. عدالت اجتماعى به نفع جامعه است و جامعه را از فساد،
فروپاشى و هرج و مرج حفظ مىكند. از اين رو انسان در
زندگى اجتماعى خويش چارهاى جز حركت بر مبناى عدالت
و دورى از ظلم و ستم ندارد.خداوند فرموده است:
ان اللّه يامر بالعدل و الاحسان وايتاء ذي القربى و ينهى عن
الفحشاء و المنكر و البغي يعظكم لعلكم تذكرون،((50))
خداوند به عدل و احسان و بخشش به نزديكان فرمان مىدهد
و از فحشا و منكر و ستم نهى مىكند، خداوند به شما اندرز
مىدهد تا شايد متذكر شويد.
3. تفاوتهاى اساسى بين زن و مرد امرى محسوس و طبيعى
است. عليرغم تبليغاتى كه در صدد نفى هرگونه تفاوتى بين
زن و مرد است، اين دو در ساختار وجودى اختلافاتى دارند. از
آنجا كه اين نوع اختلافاتثابتند و در طى زمان دستخوش
تغيير نمىشوند، نيازمند قوانين ثابتى هستند كه با اين ساختار
هماهنگ باشد. خداوند مىفرمايد:
الرجال قوامون على النساء بما فضل اللّه بعضهم على بعض و بما
انفقوا من اموالهم،((51))
مردان، سرپرست و نگهبان زنانند، به سبب برترىهايى كه
خداوند براى بعضى نسبت به بعض ديگر قرار داده است، و به
سبب انفاق هايى كه از اموالشان مىكنند.
4. روابط خانوادگى، روابطى طبيعى است. از اين رو احكامى
كه براى اين روابط ترتيب داده شده، از قبيل ارث بردن از هم و
لزوم تكريم يكديگر، احكامى ثابت است كه با تغيير زمان
دگرگون نمىشود.خداوند مىفرمايد:
واولوا الارحام بعضهم اولى ببعض في كتاب اللّه،((52))
و خويشاوندان نسبت به يكديگر، در احكامى كه خدا مقرر
داشته سزاوارترند.
5. زندگى اجتماعى مستلزم رعايت مسائل اخلاقى است. از
سوى ديگر بدون شك شراب خوارى و قماربازى و آزادىهاى
جنسى، اركان اخلاق را ويران مىكند. زيرا شراب عقل را از
بين مىبرد و قمار درجامعه موجب دشمنى مىشود، و
آزادىهاى جنسى بنياد خانواده را فاسد مىكند. بنابراين دوام
و ثبات احكام آنها، به دوام و ثبات اين آثار بستگى دارد.
اينها نمونه هايى از زندگى اجتماعى انسان بود كه هيچ گاه
تغيير نمىكند و همواره ثابت است. از اين رو اگرتشريع و
قوانين اسلامى مطابق فطرت بوده و نظام قانون گذارى بر
طبق ملاكهاى واقعى بنا شده است،پس احكام و قوانين تابع و
متناسب با موضوعاتشان هستند، همچون تناسب معلول با
علت و تبعيت معلولها از علل خود.
آنچه بيان شد، پاسخى اجمالى بود. اما پاسخ تفصيلى مستلزم
آگاهى از نقش زمان و مكان در انعطاف احكام شرعى و
هماهنگى آن با مقتضيات زمان است، و ما نيز در بررسى خود
به آن اشاره خواهيمكرد.
نقش زمان و مكان در استنباط
گاهى منظور از واژه زمان و مكان معناى فلسفى آنهاست.
مطابق اين معنا، زمان عبارت است از مقدار حركت و مكان
عبارت است از مقدار فضايى كه يك جسم اشغال مىكند. زمان
و مكان به اين معنا خارج ازبحث ماست. منظور ما از زمان و
مكان، معناى كنايى آنهاست، يعنى تحول شيوههاى زندگى و
اوضاع اجتماعى بر حسب پيشرفت زمان و گسترش شبكه
ارتباطات. اين معنا در بحث ما اهميت دارد و بررسى آندر
طى پنج فصل انجام مىپذيرد:
1. بررسى رواياتى كه در اين زمينه آمده است
2. نقل گزيده هايى از كلمات فقيهان
3. بيان مصاديق علمى اين بحث
4. نقش زمان و مكان در احكام حكومتى
5. بررسى دو عنصر زمان و مكان در فقه اهل سنت
فصل اول: بررسى روايات
در بسيارى از رواياتى كه از امامان معصوم(ع) نقل شده است،
به اين حقيقت اشاره شده كه زمان و مكان در دگرگونى
احكام نقش دارد، و اين تغيير يا به سبب اين است كه به مرور
زمان موضوعات احكام نيزتغيير كرده و يا به علت تبديل
ملاكهاى آن احكام به ملاكهاى ديگرى است و يا به سبب اين
است كه ملاك وسيعترى نسبت به ملاك موجود در زمان
تشريع آن احكام كشف شده است و يا به دلايل ديگرى استكه
در هنگام بحث از مصاديق اين مساله، به طور مفصل به آن
خواهيم پرداخت.
احاديثى كه در اين زمينه به آنها دسترسى پيدا كردهايم بدين
قرار است:
1. حضرت على(ع) در توضيح اين كلام رسول خدا(ص): غيروا
الشيب ولا تشبهوا باليهود، ظواهر و آثار پيرى را تغيير دهيد و
خود را شبيه يهود نسازيد، فرمود:
انما قال(ص): ذلك و الدين قل، فاما الآن و قد اتسع نطاقه و
ضرب بجرانه فامرؤ و ما اختار،((53))
رسول خدا(ص) اين مطلب را هنگامى فرمودند كه اهل دين
اندك بودند، اما اينك كه دين گسترش پيدا كرده و استقرار
يافته است، هر كس به اختيار خود مىباشد.
منظور امام از اين سخن اين است كه عنوان تشبه به يهود، به
كم بودن تعداد مسلمانان و زياد بودن تعداد يهوديان بستگى
دارد. به اين معنا كه چنانچه تعداد مسلمانان كم باشد و
مسلمانى محاسن خود را خضابنكند، خود را شبيه يهوديان
كرده و عملش تقويت آنان محسوب مىشود. اما پس از
گسترش اسلام در سراسر زمين و در اقليت قرار گرفتن
يهوديان، خضاب نكردن، باعث تشبه به يهوديان نمىشود.
2. محمد بن مسلم و زراره روايت كردهاند كه از امام باقر(ع)
در مورد حكم خوردن گوشت الاغ اهلى سؤال كردند. حضرت
در پاسخ فرمودند:
نهى رسول اللّه(ص) عن اكلها يوم خيبر و انما نهى عن اكلها
في ذلك الوقت لانها كانت حمولة الناس، و انما الحرام ماحرم
اللّه في القرآن،((54))
رسول خدا(ص) در جنگ خيبر از خوردن گوشت الاغ نهى
كردند، ولى نهى رسول خدا در آن زمان به اين دليل بوده كه
الاغ در آن زمان وسيله حمل مردم بوده است. همانا حرام، آن
است كه در قرآن حرامشده باشد.
در اين حديث اشاره شده كه نهى رسول خدا(ص) از خوردن
گوشت الاغ به واسطه اين بوده كه در آن زمان ذبح اين
حيوان باعث حرج و مشقت بوده است. زيرا در آن زمان اين
حيوان وسيله حمل مردم وكالاهاى آنها بوده است و اين امر
نشان مىدهد كه اگر در زمان ديگرى به اين حيوان نياز
نباشد، ملاك حرمت ذبح و خوردن گوشت آن هم از بين
خواهد رفت.
3. محمد بن سنان روايت كرده كه امام رضا(ع) در پاسخ به
پرسشهاى وى چنين نوشت:
كره اكل لحوم البغال و الحمر الاهلية لحاجة الناس الى
ظهورها و استعمالها و الخوف من فنائها و قلتها لالقذر خلقها
ولا قذر غذائها،((55))
خوردن گوشت قاطر و الاغ اهلى مكروه است، چون مردم به
اين حيوانات نيازمندند و بيم نابودى و كم شدن آنها وجود
دارد، نه اين كه آنها ذاتا پليد بوده و خوردنشان نجس باشد.
4. عبدالرحمن بن حجاج به واسطه شخصى از امام صادق(ع)
روايت كرده است كه از حضرت در باره اين كه چه ميزان
زكات را مىتوان براى خود نگهداشت، سؤال كرد و گفت كه
ما شنيدهايم رسولخدا(ص) فرموده است:
ايما رجل ترك دينارين فهما كى بين عينيه،
هركسى كه دو دينار از آن را براى خودش نگهدارد، آن دو
دينار همچون داغى بر پيشانى او خواهد ماند.
امام در پاسخ فرمود:
اولئك قوم كانوا اضيافا على رسول اللّه(ص) فاذا امسى قال: يا
فلان اذهب فعش هذا، فاذا اصبح قال: يا فلان اذهب فغد هذا
فلم يكونوا يخافون ان يصبحوا بغير غداء، ولابغير عشاء فجمع
الرجل منهم دينارين، فقالرسول اللّه(ص) فيه هذه المقالة،
فان الناس انما يعطون من السنة الى السنة فللرجل ان ياخذ ما
يكفيه و يكفى عياله من السنة الى السنة،((56))
آنها گروهى بودند كه به ميهمانى رسول خدا(ص) آمده بودند
، هنگام شب پيامبر(ص) به يكى از آنان فرمود: برو و با اين پول
شام تهيه كن. هنگامى كه صبح شد پيامبر(ص) به ديگرى
فرمود: برو و با اين پول ناهارتهيه كن، پس آنان نگران ناهار و
شام خود نبودند. اما يكى از آنها دو دينار را براى خود نگه
داشت و حضرت عبارت پيشين را در حق اين فرد بيان فرمود.
زكات هر ساله يك بار به مردم عطا مىشود، پس هركس
مىتواند به اندازه نياز يك سال خود و خانوادهاش از آن مال
زكاتى بردارد.
5. حماد بن عثمان روايت كرده كه نزد امام صادق(ع) بودم
مردى به او گفت: خدا به شما خير دهد، خود شما گفتيد كه
على بن ابى طالب لباس خشن مىپوشيد و پيراهنى كه
قيمتش چهار درهم بود به تن مىكردو سخنانى از اين قبيل.
در حالى كه ما مىبينيم شما لباس خوب مىپوشيد! امام در
پاسخ فرمود:
ان علي بن ابي طالب صلوات اللّه عليه كان يلبس ذلك في
زمان لاينكر و لو لبس مثل ذلك اليوم لشهر به فخير لباس كل
زمان، لباس اهله،((57))
على بن ابى طالب زمانى آن لباس را مىپوشيد كه عيب نبود.
اگر آن لباس را در اين زمان مىپوشيد، به واسطه آن مشهور
مىشد.(حكم لباس شهرت را پيدا مىكرد). بنابراين بهترين
لباس در هر زمان، لباسمردم آن زمان است.
6. مسعدة بن صدقه نقل كرده كه روزى سفيان ثورى نزد امام
صادق(ع) رفت و ديد كه آن حضرت لباس سفيدى همچون
پرده زيرين پوست تخم مرغ پوشيده است. سفيان عرض كرد:
اين لباس، شايسته شمانيست. امام(ع) پس از سخنانى فرمود:
ان رسول اللّه(ص) كان في زمان مقفر جدب، فاما اذا اقبلت
الدنيا فاحق اهلها بها ابرارها لافجارها، و مؤمنوها لامنافقوها و
مسلموها لاكفارها،((58))
رسول خدا(ص) در زمان خشكسالى و فقر زندگى مىكرد. اما
وقتى دنيا به مردم روى آورد، شايستهترين مردم در استفاده از
نعمتهاى دنيوى، نيكوكاران و مؤمنان و مسلمانان هستند نه
ستمكاران و منافقان وكافران.
7. عبداللّه بن سنان روايت كرده كه از امام صادق(ع) شنيدم
كه مىفرمود:
بينا انا في الطواف و اذا برجل يجذب ثوبي، و اذا هو عباد بن
كثير البصري. فقال يا جعفر بن محمد تلبس مثل هذه الثياب و
انت في هذا الموضع مع المكان الذى انت فيه من علي(ع)؟!
فقلت: فرقبي اشتريته بدينارو كان علي(ع) في زمان يستقيم
له ما لبس فيه، و لو لبست مثل ذلك اللباس في زماننا لقال
الناس: هذا مراء مثل عباد،((59))
روزى مشغول طواف بودم كه ناگهان مردى لباسم را گرفت
و به طرف خود كشيد ديدم عباد بن كثير بصرى است و
گفت: اى جعفربن محمد، چنين لباسهايى مىپوشيد، در
حالى كه شما در همان موقعيتى قرارداريد كه على(ع) در آن
موقعيت قرار داشت؟! به او گفتم: اين لباس، يك فرقبى است
كه آن را به يك دينار خريدهام. على(ع) در زمانى مىزيست كه
آن پوشش را مىطلبيد. اگر من امروز همانند آن لباس
رابپوشم، مردم مىگويند رياكار است مثل عباد.
8. معلى بن خنيس از امام صادق(ع) نقل كرده كه فرمود:
ان عليا(ع) كان عندكم فاتى بني ديوان و اشترى ثلاثة اثواب
بدينار القميص الى فوق الكعب و الازار الى نصف الساق و الرداء
من بين يديه الى ثدييه و من خلفه الى اليتيه و قال: هذا
اللباس الذي ينبغي للمسلمين انيلبسوه، قال ابو عبداللّه: و
لكن لا تقدرون ان تلبسوا هذا اليوم و لو فعلناه لقالوا: مجنون و
لقالوا: مرائي،((60))
على(ع) نزد گروهى از فروشندگان لباس بود كه افرادى از
قبيله بنى ديوان آمدند، آن حضرت با يك دينار سه لباس
خريدند، يكى پيراهنى بود تا مچ پا و دومى لنگى بود تا ميانه
ساق پا و لباس سوم ردايى بود ازجلو تا سينه و از پشت تا
نشيمنگاه. على(ع) فرمود: اين لباس همان لباسى است كه
شايسته است مسلمانان بپوشند.
امام صادق(ع) فرمود: اما امروزه شما نمىتوانيد چنين لباسى
بپوشيد و اگر بپوشيد مردم شما را ديوانه يا رياكار مىنامند.
9. ابو بكر حضرمى روايت كرده كه از امام صادق(ع) شنيدم كه
مىفرمود:
لسيرة علي(ع) في اهل البصرة كانت خيرا لشيعته مما طلعت
عليه الشمس، انه علم ان للقوم دولة، فلو سباهم لسبيت
شيعته،
سيره ((61))على(ع) در ميان مردم بصره براى شيعه او، بهتر
از هر چيزى در روى زمين است. او مىدانست كه اين گروه
روزى به قدرت مىرسند، پس اگر آنها را اسير مىكرد، روزى
آنها همه شيعيان وى رااسير مىكردند.
10. سراد مىگويد: به امام صادق(ع) گفتم: سلاح مىفروشم.
امام در پاسخ فرمود:
لاتبعه في فتنة،((62))
در هنگام فتنه نفروش.
11. معلى بن خنيس مىگويد: از امام صادق(ع) در باره اين
موضوع سؤال كردم كه «چنانچه حديثى از ائمه نخست شما به
ما برسد و حديث ديگرى از ائمه متاخر، به كداميك از اين دو
حديث تمسك كنيم؟»،حضرت فرمود:
خذوا به حتى يبلغكم عن الحي، فخذوا بقوله، اما واللّه
لاندخلكم الافيما يسعكم،((63))
به آن عمل كنيد، تا وقتى كه حديثى از امام زنده به شما برسد
، در اين صورت بايد به آن عمل كنيد. بدانيد كه به خدا قسم ما
به اندازه توانتان به شما حكم مىكنيم.
حكمى كه در روايت دوم مخالف حكم روايت اول آمده است،
نتيجه تغيير موضوع يا دگرگونى ملاك حكم و يا عناوين
ديگرى است كه در تغيير حكم مؤثرند.
12. محمد بن مسلم از امام باقر(ع) روايت كرده كه حضرت
فرمود:
ان النبي(ص) نهى ان تحبس لحوم الاضاحي فوق ثلاثة ايام من
اجل الحاجة فاما اليوم فلا باس به،((64))
پيامبر(ص) نهى كرده است كه گوشت قربانى به سبب
نيازى كه به آن است بيش از سه روز نگهدارى شود اما
امروزه نگهدارى آن بيش از سه روز مانعى ندارد.
13. محمد بن مسلم روايت كرده كه از امام صادق(ع) در مورد
خارج كردن گوشتهاى قربانى از منى پرسيدم. حضرت در
پاسخ فرمود:
كنا نقول لايخرج منها بشيء لحاجة الناس اليه و اما اليوم فقد
كثر الناس فلا باس باخراجه،((65))
پيش از اين مىگفتيم كه نبايد چيزى از قربانى به سبب اين
كه مردم به آن نياز دارند از منى خارج شود، اما امروزه كه
مردم زياد شدهاند، خارج كردن آن از منى مانعى ندارد.
14. حكم بن عتيبه مىگويد به امام باقر(ع) عرض كردم: در
گذشته ديه از شتر و گاو و گوسفند گرفته مىشد. امام(ع)
فرمود:
انما كان ذلك في البوادي قبل الاسلام، فلما ظهر الاسلام و
كثرت الورق في الناس قسمها اميرالمؤمنين على الورق،
اين گونه ديه، پيش از اسلام و در مردم باديه نشين مرسوم
بوده است. اما با ظهور اسلام و رواج سكه در ميان مردم، امير
المؤمنين انواع ديه را بر مبناى سكه تعيين كرد.
حكم مىگويد: عرض كردم: به نظر شما امروزه بهتر است
مردم باديهنشين ديه را از شتر بگيرند يا از سكه؟ امام(ع)
فرمود:
الابل اليوم مثل الورق بل هي افضل من الورق في الدية. انهم
كانوا ياخذون منهم في دية الخطا مائة من الابل يحسب لكل
بعير مائة درهم، فذلك عشرة آلاف،
امروزه در ديه، شتر مثل سكه بلكه برتر از آن است. باديه
نشينان در ديه قتل خطائى صد شتر مىگرفتند كه امروزه با
احتساب هر شتر صد درهم، ده هزار درهم مىشود.
15. حلبى مىگويد از امام صادق(ع) پرسيدم: در مصر يا
قسمتى از آن وبا وجود دارد و همين باعث شده كه مردم به
سرزمين ديگرى كوچ كنند. فرار((66)) از وبا چه حكمى دارد؟
امام(ع) فرمود:
لاباس انما نهى رسول اللّه(ص) عن ذلك لمكان ربيئة كانت
بحيال العدو فوقع فيهم الوبا فهربوا منه، فقال رسول اللّه(ص):
الفار منه كالفار من الزحف كراهية ان تخلو مراكزهم،((67))
اشكالى ندارد. رسول خدا(ص) به اين دليل از فرار از وبا نهى
فرمود كه در يكى از جنگها، در مكانى كه طلايه داران لشكر
اسلام مستقر بودند وبا شايع شد و مسلمانان از آن مكان فرار
مىكردند. رسولخدا(ص) براى جلوگيرى از خالى شدن
محل استقرار مسلمانان فرمود: كسى كه از اين وبا فرار كند
مانند كسى است كه در مقابل پيش روى دشمن فرار كند.
اين حديث دلالت مىكند كه نهى رسول خدا(ص) بنابر
مصلحت خاصى بوده است، و آن اين كه خروج مسلمانان از
منطقه باعث ضعف نظام اسلامى مىشده است و گرنه، خروج
از يك مكان آلوده به وبا بهجهت حفظ سلامت مانعى ندارد.
16. على بن مغيره مىگويد به امام صادق(ع) عرض كردم:
مردم در شهرى ساكن هستند كه به علت وجود بيمارى
خاصى دچار مرگ و مير مىشوند، آيا مىتوانند به شهر ديگرى
بروند؟ امام(ع) فرمود: بله. گفتم:اين گونه نقل شده كه
رسول خدا مردمى را كه چنين مىكردند سرزنش كرده است.
امام(ع) فرمود:
اولئك كانوا ربيئة [ربية]بازاء العدو فامرهم رسول اللّه(ص) ان
يثبتوا في موضعهم ولايتحولوا منه الى غيره، فلما وقع فيهم
الموت تحولوا من ذلك المكان الى غيره فكان تحويلهم عن
ذلك المكان الى غيرهكالفرار من الزحف،((68))
آنها طلايه دارانى بودند در مقابل دشمن. از اين رو رسول
خدا(ص) دستور داد تا در مواضع خود ثابت بمانند و به جاى
ديگرى كوچ نكنند. اما چون دچار مرگ و مير شدند، مواضع
خود را ترك كردند و اين نقلمكان آنها مانند خوددارى از
حمله به دشمن قلمداد شد.
17. عبداللّه بن بكير به واسطه برخى از اصحابش، از امام
صادق(ع) روايت كرده كه حضرت فرمود:
لا ينبغي ان يتزوج الرجل الحر المملوكة اليوم انما كان ذلك،
حيث قال اللّه عز وجل: «و من لم يستطع منكم طولا» و الطول
المهر، و مهر الحرة اليوم مثل مهر الامة او اقل،((69))
امروزه سزاوار نيست كه يك مرد آزاد، با يك كنيز ازدواج كند.
در گذشته چنين بود، ولى تنها در موردى كه خداوند
مىفرمايد: «آنهايى كه توانايى و وسعت پرداخت طول را
ندارند...» و طول كه در آيه آمده بهمعناى مهر است، و در حال
حاضر مهريه زن آزاد مثل مهريه كنيز يا كمتر از آن است.
اين حديث درصدد تفسير اين آيه شريفه است:
و من لم يستطع منكم طولا ان ينكح المحصنات المؤمنات
فمن ما ملكت ايمانكم من فتياتكم المؤمنات،((70))
و آنهايى كه توانايى ازدواج با زنان آزاد پاكدامن و با ايمان را
ندارند، مىتوانند با كنيزان پاكدامن از زنان جوان با ايمانى
كه در اختيار داريد ازدواج كنند.
اين آيه، جواز ازدواج با كنيزان را بر ناتوانى ازدواج با زنان آزاد
مشروط كرده است. و اين امر به سبب بالابودن نرخ مهريه زنان
آزاد و ناچيز بودن مهريه كنيزان بوده است. بنابراين اگر
وضعيت دگرگون شودومهريه كنيزان به مقدار مهريه زنان
آزاد حتى كمتر از آن شود، ازدواج با كنيزان شايسته نيست.
زيرا اوضاع جديد، حكم جواز ازدواج با كنيز را به كراهت و يا
حرمت تغيير داده است.
18. بكير بن محمد روايت كرده كه نزد امام صادق(ع) بودم كه
مردى از او پرسيد: غلام من شراب مىخورد و كارهاى
ناپسندى انجام مىدهد، به همين دليل قصد دارم او را آزاد
كنم. آيا اگر آزادش كنم بهتر استيا اين كه او را بفروشم و
بهاى آن را صدقه بدهم؟ امام فرمود:
ان العتق في بعض الزمان افضل، وفي بعض الزمان الصدقة
افضل. فان كان الناس حسنة حالهم، فالعتق افضل و اذا كانوا
شديدة حالهم فالصدقة افضل، و بيع هذا احب الي اذا كان بهذه
الحال،((71))
بعضى وقتها آزاد كردن بهتر است و بعضى وقتها فروختن و
صدقه دادن. اگر وضعيت معيشتى مردم خوب باشد، آزاد
كردن بهتر است، ولى اگر وضعيت معيشتى مردم خوب
نباشد، فروختن و صدقه دادنبهتر است. در حال حاضر من با
فروختن اين عبد بيشتر موافقم.
19. محمد بن سنان از امام موسى بن جعفر(ع) روايت كرده كه
آن حضرت فرمود:
ليس بين الحلال و الحرام الا شيء يسير، يحوله من شيء الى
شيء فيصير حلالا و حراما،((72))
بين حلال وحرام فاصله كمى است كه اين فاصله كم آن را
دگرگون كرده و حلال و حرام را مشخص مىكند.
رواياتى كه بيان شد نتيجه كاوش ما بود. ممكن است پژوهشگر
مجموعههاى حديثى، روايات بيشترى را به دست آورد
نتيجه روايات
دقت در اين روايات، روشن مىكند كه تغيير حكم به يكى از
دلايل زير است:
1. اگر حكم، حكومتى و ناشى از ولايت پيامبر بر اداره جامعه و
حفظ مصالح آن باشد، چنين حكمى، حكم شرعى الهى كه
جبرئيل آن را از طرف خداوند آورده باشد نيست، بلكه حكم
موقتى است كه بهجهت مصالح و مفاسدى جعل گرديده
است.
نهى از خارج كردن گوشت قربانى از منى قبل از گذشتن سه
روز و همچنين نهى از خوردن گوشت الاغ از اين قبيل است.
به همين دليل امام(ع) پس از بيان علت نهى مىفرمايد: همانا
حرام، آن است كه خداونددر قرآن حرام كرده باشد. اين كلام
به اين حقيقت اشاره دارد كه نهى مزبور مانند ساير نواهى
ناشى از مصالح و مفاسد ذاتى همچون نهى از شراب خوارى و
قمار بازى نيست، بلكه اين نهى ناشى از مصالح ومفاسد
موقت است.
نظير اين دو مورد، نهى از خارج شدن از مكانى است كه در آن،
طاعون ظاهر شده بود، زيرا در اين مورد نيز نهى به اين دليل
بوده كه كوچ كردن مسلمانان از آن مكان، بيشتر به فرار از
جنگ شبيه بوده است،از اين رو مورد نهى قرار گرفتهاند.
بنابراين با منتفى شدن اين قيد، خارج شدن و نقل و انتقال
مانعى نخواهد داشت.
2. گاهى تغيير حكم به دليل از بين رفتن ملاك آن حكم و
پديد آمدن ملاكى مخالف با آن است. همان گونه كه در
حديث «دو دينار» چنين بود، بر خلاف زمان امام صادق(ع) كه
زكات به مردم سال به سال پرداختمىشد و همچون جواز
ازدواج با كنيز در صورت امكان ازدواج با زن آزاد، با اين كه
ازدواج با زن آزاد ممكن باشد. چون ملاك جواز، زياد بودن
مهريه زن آزاد بوده است، در حالى كه در همان روايت نيز
آمده اين ملاك در آن زمان منتفى شده و بلكه به عكس
گرديده است.
3. گاهى پيدايش عنوانى كه حرمت دارد باعث تغيير حكم
مىشود، مثل اين كه لباسى، لباس شهرت شود و يا مردم،
كسى كه آن لباس را مىپوشد ديوانه قلمداد كنند، چنان كه
در احاديث البسه نيز آمده بود.همان گونه كه ممكن است
تغيير حكم از قبيل تبدل ملاك باشد. به عنوان مثال نهى از
پوشيدن لباس گرانبها، در زمان فقر و نياز مردم.
4. گاهى ملاك حكم، وسيع است، مثل اين كه در زمان امام
على(ع) براى ديه نفس، درهم و دينار هم پرداخت مىشده
است، زيرا ملاك ديه، پرداخت چيزى است كه ارزش خون
مقتول را داشته باشد و اينملاك براى كسانى كه شتر، گاو و
يا گوسفند دارند، با پرداخت اين حيوانات و براى كسانى كه
درهم و دينار دارند با پرداخت درهم و دينار تامين مىشود.
فصل دوم: بيان برخى از عبارتهاى فقيهان
تاثير شرايط اجتماعى در فتواى فقيهان و تفسير آنها از روايات،
كم نيست. فقيهان از زمانهاى دور به اين امر آگاهى
داشتهاند.
اينك گزيده هايى از كلمات فقيهان در اين زمينه:
1. شيخ صدوق(306 381 ه)
شيخ صدوق در كتاب «من لايحضره الفقيه» از پيامبر روايت
كرده كه فرمود:
الفرق بين المسلمين و المشركين التلحى بالعمائم،
فرق بين مسلمانان و مشركان، در تلحى(گوشه عمامه را از
زير چانه رد كردن) عمامه است.
شيخ صدوق پس از نقل اين حديث در توضيح آن مىگويد:
اين مطلب در صدر اسلام بوده است و از پيامبر نقل شده كه او
همچنين به تلحى، امر و از اقتعاط نهى كرده است.((73))
فيض كاشانى بعد از نقل اين حديث مىگويد:
تلحى يعنى گوشه عمامه را از زير چانه رد كردن و اقتعاط،
محكم بستن تحت الحنك دور عمامه است. امروزه سنت تلحى
در بيشتر كشورهاى اسلامى متروك شده، همان گونه كه
پوشيدن لباس كوتاه كه درزمان امامان(ع) رايج بوده
امروزه به لباس شهرت تبديل شده است. ((74))
2. علامه حلى(648 726 ه)
علامه حلى در بحث تجويز نسخ گفته است:
احكام شرعى تابع مصالح مىباشد و مصالح با تغيير زمان و
تفاوت مكلفين تغيير مىكند. بنابراين ممكن است حكمى
خاص براى گروهى در زمانى مصلحت داشته باشد و در
نتيجه به انجام آن امر شده باشند وبراى گروهى و در زمانى
ديگر مفسده داشته باشد، در نتيجه از انجام آن نهى
شوند.((75))
3. شهيد اول محمد بن مكى عاملى(متوفاى 786 ه)
او مىگويد:
تغيير احكام به سبب تغيير عادات اجتماعى مردم جايز است.
چنان كه در پولهاى رايج و اوزان متداول و نفقه همسر و
نزديكان چنين است. چون در اين موارد، احكام، تابع عادت و
شيوه زندگى مردم در هرزمان است. اختلاف زن با شوهر در
مورد گرفتن مهريه، پس از نزديكى از اين قبيل است. زيرا
طبق روايتى كه وارد شده، سخن زوج مقدم است و عادت
گذشتگان هم اين گونه بوده كه قبل از نزديكى، مهريه
راپرداخت مىكردند.
از همين قبيل است چنانچه شوهر پيش از نزديكى، چيزى به
زن بدهد، مادامى كه به مهريه نبودن آن اشاره نكرده باشد،
مهريه محسوب مىشود. زيرا عادت اجتماعى مردم در آن
زمان چنين بوده كه مهريه راپيش از نزديكى پرداخت
مىكردهاند، اما امروزه بايستى سخن زن مقدم شود و آنچه را
داده است جزو مهر المثل حساب گردد.((76))
مرحوم شهيد با اين عبارت كه «بايستى سخن زن مقدم شود»
به مساله اختلاف زن و شوهر در موردى اشاره كرده كه زن
پس از نزديكى ادعا كند كه هنوز مهريه را دريافت نكرده، اما
شوهر ادعا كند كه مهريه راپرداخت كرده است. در اين زمينه
حسن بن زياد روايت كرده است كه هرگاه زن پس از نزديكى،
مهريه را بخواهد و مرد بگويد پرداخت كردهام، زن بايد بينه
اقامه كند و در صورت نداشتن بينه، مرد براىصحت سخن
خود سوگند ياد مىكند. ولى گروهى از فقيهان، اين روايت
را بر زمانى حمل كردهاند كه عادت مردم اين بوده كه مهريه را
پيش از نزديكى پرداخت مىكردند، و گرنه، اقامه بينه به
عهده مرد استنه زن.
صاحب جواهر مىگويد:
ظاهرا مبناى اين روايات در موردى است كه عادت مردم به
پرداخت مهريه قبل از مباشرت باشد، همان گونه كه در
گذشته نيز عادت مردم چنين بوده است. بنابراين، برداشت
فقيهان از قبيل ترجيح ظاهر براصل است.((77))
4. محقق اردبيلى(متوفاى 993 ه)
وى مىگويد:
هيچ حكمى كليت ندارد، زيرا روشن است كه احكام به اعتبار
خصوصيات، اوضاع، احوال، زمانها، مكانها و اشخاص
مختلف، تغيير مىكنند. و امتياز عالمان و فقيهان، از غير آنها
به واسطه استخراج هميناختلافات و انطباق آن بر مصاديقى
است كه از شرع مقدس گرفته مىشود. ((78))
5. صاحب جواهر(متوفاى 1266 ه)
ايشان در مساله فروش كالاى موزون به وسيله پيمانه و بر
عكس گفته است:
قوىترين قول اين است كه عرف عمومى را در اين مساله در
نظر بگيريم و عرف هم با اختلاف زمان و مكان تغيير
مىكند.((79))
6. شيخ انصارى(1214 1281 ه)
وى در مساله ضمانت كالاى مثلى و قيمى گفته است:
آيا خروج كالا از ارزش خود مثلا اگر غاصبى آب كنار ساحل
را غصب كند و آن را در بيابان از بين ببرد و يا غاصبى در
زمستان، يخى را غصب كند و آن را در تابستان از بين ببرد از
مصاديق تعذر مثل محسوبمىشود يا نه؟ قول اقوى بلكه
متعين اين است كه از مصاديق تعذر مثل محسوب مىشود و
بعضى فقيهان اين قول را به اصحاب و ديگران نسبت دادهاند و
از كتاب «تذكرة» و «ايضاح» و «دروس» نقل شده كهتصريح
كردهاند، ضامن بايد قيمت مثل مال تلف شده در آن بيابان را
بپردازد. اين احتمال نيز وجود دارد كه مبنا در قيمت گذارى،
آخرين مكان يا زمانى باشد كه مثل از ماليت خارج شده است.
((80))
7. شيخ محمد حسين كاشف الغطاء(1294 1373 ه)
ايشان در «تحرير المجله» و در ذيل ماده 39 كه در آن آمده
است: «تغيير احكام به واسطه تغيير زمان، مردود نيست»،
مىگويد:
پيشتر گفتيم كه يكى از اصول مذهب اماميه اين است كه
احكام تغيير نمىكنند، مگر با تغيير موضوعاتشان و تغيير
موضوعات هم يا به واسطه زمان انجام مىپذيرد و يا به واسطه
مكان و اشخاص. بنابراين، احكامتغيير نمىكنند و دين خدا
نسبت به همه مردم يكسان است، ودر سنت خدا تبديلى
نمىيابى، و حلال محمد(ص) تا روز قيامت حلال و حرام او تا
روز قيامت حرام است.
آرى با حالات مختلفى كه بر يك فرد عارض مىشود، از قبيل
بلوغ، رشد، سفر، اقامت در وطن، فقر و بى نيازى و امثال اينها،
حكم الهى هم در حق او تغيير مىكند، و در همه اين موارد،
تغيير موضوع باعثتغيير حكم مىشود. بايد در اين مسئله
دقت شود تا امر مشتبه نگردد. ((81))
ظاهرا منظور كاشف الغطاء از اين عبارت كه «تغيير موضوعات
يا به واسطه زمان انجام مىپذيرد يا به واسطه مكان و اشخاص،
بنابراين احكام الهى تغيير نمىكنند» اين باشد كه گذشت
زمان به خودى خود باعثتغيير حكم شرعى نمىشود، اما
همان گونه كه بيان شد اگر گذشت زمان موجب عروض
عناوينى شود كه اين عناوين باعث تغيير موضوع آن حكم شود،
بدون شك حكم الهى تغيير خواهد كرد. خود وى هم درذيل
كلامش به اين مطلب اشاره كرده است. 8. امام خمينى(ره)(1320 1409ه) ايشان مىگويد: من به فقه رايج ميان فقيهان و اجتهاد به شيوه مرحوم صاحب جواهر اعتقاد دارم. اين نوع فقه واجتهاد اجتنابناپذير است، اما اين بدان معنا نيست كه فقه اسلامى بر نيازهاى زمان منطبق نيست، بلكه عنصر زمان ومكان در اجتهاد مؤثر است. چه بسا يك واقعه در يك زمان داراى حكمى باشد اما همين واقعه در پرتو اصول حاكم بر جامعه و سياست و اقتصادش، حكمى ديگر پيدا كند. ((82)) بسيارى از عالمان برجسته اهل سنت نيز به اين حقيقت اشاره كردهاند، از جمله: 1. ابن قيم جوزيه(متوفاى 751 ه) وى در كتابش فصلى باز كرده تحت عنوان «تغيير فتوا بر حسب تغيير زمان، مكان، اموال، انگيزهها و منافع» و در ذيل آن مىگويد: «اين فصل منافع بسيارى دارد و جهل به آن موجب پيدايش شبهات زيادى نسبتبه شريعت مىگردد كه نتيجهاش حرج و مشقت و تكاليف غير مقدور خواهد بود و قطعا اين شريعت درخشان كه بالاترين درجه مصالح را رعايت كرده است به آن راضى نيست. زيرا اساس شريعت اسلام برحكمت و مصلحت بندگان در دنيا و آخرت استوار است، شريعتى كه سراسر آن عدالت، رحمت، مصلحت و حكمت است. بنابراين هر مسالهاى كه از عدالت، رحمت، مصلحت و حكمت خارج شود، و ورنگ ظلم، نقمت، فساد و بيهودگى به خود بگيرد، جزو شريعت نيست. ((83)) 2. ابو اسحق شاطبى(متوفاى 790ه) او در كتاب «الموافقات» گفته است: مساله دهم: از دستورهاى شرع در مىيابيم كه شارع، مصالح بندگان را در نظر گرفته است، و احكام برمدار مصلحت آنان مىچرخد. از اين رو ملاحظه مىكنيم كه يك چيز در زمانى كه مصلحت داشته جايزشده و در زمان ديگرى كه مصلحتش را از دست داده، ممنوع شده است. ((84)) وى در جاى ديگر چنين مىگويد: توجه به نتايج افعال خواه موافق شرع باشد يا مخالف آن مورد نظر و عنايت شارع است. زيرا مجتهد بر فعلى كه از مكلفين صادر شده است چه در قالب انجام عملى باشد و چه در قالب خوددارى از عملى تنها پس از در نظر گرفتن نتيجه آن عمل، حكم مىكند. ((85)) 3. علامه محمد امين افندى مشهور به «ابن عابدين» مؤلف كتاب «مجموعه رسائل» چنين مىنويسد: |
|---|