|
مسائل فقهى يا به واسطه نص صريح ثابت مىشود و يا به
واسطه نوعى اجتهاد. بسيارى اوقات آنچه مجتهد بيان
مىكند، مطابق عرف زمان خويش است به طورى كه اگر
عرف جديدى پيدا شود، بر خلاف آنچهپيش از اين گفته،
سخن خواهد گفت. از اين رو عالمان در مورد شروط اجتهاد
گفتهاند كه مجتهد بايستى به عادات مردم آشنا باشد.
بنابراين بسيارى از احكام شرعى به واسطه تغيير زمان و به
سبب تغيير عرفمردم، يا در اثر پيدايش ضرورت و يا فاسد
شدن مردم تغيير مىكند، به گونهاى كه اگر حكم سابق بر
قوت خود باقى بماند، براى مردم مشقت و خسارت ايجاد
مىشود و با قواعد شرعى مبتنى بر تخفيف و آسانگرفتن و
دفع ضرر و فساد كه همه اينها براى اين است كه جامعه به
بهترين شكل و برترين قانون اداره شود مخالف خواهد بود. از
اين رو ملاحظه مىكنيم كه بزرگان مذهب در بسيارى از
موارد باحكمى كهمجتهدى بر مبناى شرايط زمانى خود بدان
تصريح كرده مخالفت مىكنند. زيرا آنان مىدانند كه اگر او
هم در زمان آنها مىزيست، باتمسك به قواعد مذهبش همانند
آنها سخن مىگفت. ((86))
4. استاد فقيه، احمد مصطفى زرقاء در كتاب «المدخل الفقهى
العام» مىگويد:
«احكام شرعيهاى كه با تغيير موضوعاتشان در اثر گذشت
زمان تغيير مىكنند، مبدا واحدى دارند، وتغيير احكام چيزى
جز دگرگونى وسايل و شيوههاى رسيدن به هدف شارع
نيست. چون اين وسايل و شيوههاغالبا در شرع معين نشده
است تا در هر زمانى آنچه نتيجه بهترى دارد و به نحو
مطلوبترى مشكلات را حل مىكند برگزيده شود.
سپس منشا تغيير احكام را يكى از اين دو امر معرفى مىكند:
الف. فاسد شدن اخلاق مردم و از بين رفتن ورع وضعيف شدن
نيروى بازدارنده از گناه كه از آن به فساد زمانه تعبير مىكند.
ب. پيدايش روشهاىنوين زندگى و شرايط متفاوت و
شيوههاى جديد اقتصادى.
آنگاه براى هريك از اين دو نوع، مثالهاى مختلفى مىآورد كه
برخى از آنها را از رساله «نشر العرف» اثر ابن عابدين اقتباس
نموده و در قالب جديد بيان كرده است.((87))
5. دكتر وهبه زحيلى در كتاب «اصول الفقه الاسلامى»
خلاصهاى از آنچه را استاد زرقا گفته، تحت عنوان «تغيير
احكام به واسطه تغيير زمان» آورده است:
گاهى به سبب دگرگون شدن عرف، يا مصالح مردم، يا
مراعات ضرورت، يا فساد اخلاق مردم، يا ضعف وجدان دينى و
يا تحول زمان و نظم و ترتيب جديد، احكام شرعى نيز تغيير
مىكند. بنابراين براى تحققمصلحت و دفع مفسده و احقاق
حق و خير، تغيير حكم شرعى لازم است. طبق اين بيان، مبدا
تغيير احكام، بيشتر به نظريه مصالح مرسله نزديك است تا
نظريه عرف.((88))
قبل از تطبيق اين اصل بر مواردش، شايسته است به امورى كه
حدود اين اصل را روشن مىكند اشاره نماييم
اول. اختصاص تشريع به خداوند
آيات قرآن گوياى آن است كه تشريع، مخصوص خداوند است
و كسى جز او، حق تشريع ندارد. خداوند فرموده است:
ان الحكم الاللّه امر ان لا تعبدوا الا اياه ذلك الدين القيم و لكن
اكثر الناس لايعلمون،((89))
حكم فقط مخصوص خداست، فرمان داده كه غير از او را
نپرستيد. اين است آيين پابرجا ، ولى بيشتر مردم نمىدانند.
همان گونه كه در موسوعه «مفاهيم القرآن» توضيح دادهايم،
منظور از حكم در اين آيه به قرينه عبارت «امر ان لاتعبدوا الا
اياه» حكم تشريعى است.
لازم به ياد آورى است كه تغيير حكم به مقتضاى زمان و مكان،
نمىبايست با اختصاص تشريع به خداوند منافات داشته باشد.
دوم. جاودانگى شريعت اسلام
قرآن و سنت دلالت دارند كه شريعت اسلامى، خاتم شرايع و
شريعتى جاودانى و رسول خدا(ص)، پيامبر خاتم و كتاب او
آخرين كتاب آسمانى است. بنابراين حلال آن تا هنگام قيامت
حلال و حرام آن حرامخواهد بود، و همچنان كه گذشت آيات
و روايات زيادى اين مطلب را تاييد مىكنند. بر اين اساس نبايد
ميان جاودانگى شريعت اسلامى و تاثير زمان و مكان بر
استنباط احكام شرعى، منافاتى وجود داشته باشد.خوشبختانه
استاد احمد مصطفى زرقا، به اين شرط تصريح كرده كه عنصر
زمان ومكان به اعتبار احكامى كه از طريق نصوص شرعى به
دست ما رسيده لطمهاى وارد نمىكند، و تنها در احكامى كه
از طريققياس، مصالح مرسله و استحسان استنباط شدهاند،
مؤثر است. وى چنين مىگويد:
فقيهان مذاهب مختلف اسلامى معتقدند احكامى كه با تغيير
زمان، مكان و اخلاقيات مردم تغيير مىكنند، تنها احكامى
هستند كه مجتهدين بر مبناى قياس يا تشخيص مصلحت
مقرر داشتهاند و منظور از قاعده«تغيير احكام به تغيير زمان»،
همين احكام است. ولى احكام بنيادينى كه شريعت اسلامى با
اوامر و نواهى تصريح شده جهت تاسيس و تحكيم همانها آمده
است، با تغيير زمان عوض نمىشوند، مانند حرمتامورى كه به
طور مطلق حرامند، وجوب رضايت طرفين در عقود، لزوم
پايبندى انسان به عقدى كه بسته است، ضمانت ضررى كه به
ديگرى وارد شود، صحت اقرار انسان عليه خودش نه ديگرى،
وجوبممانعت از آزار ديگران ، ريشه كن كردن بزهكارى، از
بين بردن راه هايى كه موجب فساد مىشوند، حمايت از حقوق
انسانها، مسئوليت در قبال رفتار خود، عدم مؤاخذه به جهت
گناه ديگرى و ديگر احكام واصول شرعى ثابتى كه شريعت
اسلامى براى پايه گذارى و ايستادگى در مقابل مخالفت
هايى كه با آنها مىشود، آمده است، بلكه اين گونه احكام،
اصولى هستند كه شريعت، آنها را براى اصلاح زمانه و
نسلهاقرار داده است. البته بديهى است كه ابزارهاى تحقق اين
احكام و شيوههاى عملى ساختن آنها به تدريج و به مرور زمان
تغيير مىكند.((90))
سخن اين استاد صراحت دارد كه آنچه از نظر فقيهان
دگرگون مىشود احكام اجتهادى است نه احكام فقاهتى و
منظور از احكام اجتهادى همان گونه كه دكتر وهبه زحيلى
تصريح كرده احكامى است كهمجتهد بر اساس قواعد
مخصوصى همچون قياس و مصالح مرسله، استنباط مىكند.
وى مىگويد:
اين دگرگونى، نسبت به احكام اجتهادى(اعم از احكامى كه
از قياس استنباط شود يا مجتهد آن را مصلحت بداند) تحقق
مىيابد، مانند احكام مربوط به معاملات و اوضاع اجتماعى و هر
چيزى كه از قبيل اموردنيايى و نيازهاى اقتصادى باشد. البته
تغيير احكام در اين امور در حدود اصول شرعى يعنى احقاق
حق و جلب مصلحت و دفع مفسده صورت مىپذيرد، اما
احكام تعبدى، واجبات شرعى و اصول دائمىشريعت، هر چند
زمان و مكان تغيير كند، هيچ گونه تغييرى نمىكنند، مانند
حرمت ازدواج با محارم، وجوب رضايت طرفين در عقود،
ضمانت ضرر وارد شده به ديگرى، صحت اقرار انسان عليه
خودش و عدممؤاخذه انسان نسبت به گناه ديگرى. ((91))
از احمد بن ادريس مالكى و نجم الدين ابو ربيع(معروف به
طوفى) نقل شده كه آنها برخى احكام اجتهادى را بر نص
مقدم داشتهاند، اما چون ما به عين سخن آنان دست نيافتهايم،
از قضاوت كردن در باره آنخوددارى مىكنيم.
به هر حال كسى كه معتقد به تاثير زمان و مكان در استنباط
احكام شرعى است، بايد آنها را به گونهاى محدود كند كه به
دو اصل مزبور، خدشهاى وارد نشود. يعنى بايد اولا از تشريع
حكم شرعى پرهيز كرد وثانيا به جاودانى بودن احكام شرعى
خدشهاى وارد نشود. با اين بيان در صورت محفوظ بودن دو
اصل فوق بين احكام اجتهادى و احكام فقاهتى فرقى وجود
ندارد.
3. منظور از تاثير زمان و مكان بر استنباط حكم شرعى اين
است كه تغيير حكم شرعى در صورتى مستند به تغيير شرايط
است كه در نص، اشارهاى به اين نوع تغيير نشده باشد و در غير
اين صورت اگر تشريعاولى، مشتمل بر تغيير حكم در شرايط
ديگرى باشد اگر چه به اشاره فهميده مىشود و صراحتى در
آن نباشد اين تغيير به بحث ما ارتباطى ندارد.
بنابراين، موارد زير از موضوع بحث ما خارج است:
الف. اختلاف حكم شرعى در سرزمين اسلامى با حكم شرعى
در سرزمين كافران. مثلا اگر مسلمانى در سرزمين كافران
عملى مرتكب شود كه موجب حد گردد، حد بر او جارى
نمىشود بر خلاف موردى كهاين عمل در سرزمين اسلامى
انجام شود. اميرالمؤمنين(ع) فرموده است:
لايقام على احد حد بدار العدو،((92))
بر هيچ كس در سرزمين كافران حد جارى نمىشود.
ب. كسى كه در شب يا روز ماه رمضان زنا كند، به سبب هتك
حرمت اين ماه، بايستى با اجراى حد مجازات شود. همچنين
اگر اين عمل در مكان و يا زمان شريفى انجام شود. ((93))
ج. اختلاف جايگاه كسانى كه پيش از پيروزى انفاق كردند و
جنگيدند، با كسانى كه پس از پيروزى انفاق كردند و جنگيدند.
خداوند فرموده است:
لايستوي منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل اولئك اعظم
درجة من الذين انفقوا من بعد و قاتلوا وكلا وعداللّه الحسنى و
اللّه بما تعملون خبير،((94))
كسانى كه پيش از پيروزى انفاق كردند و جنگيدند(با كسانى
كه پس از پيروزى انفاق كردند) يكسان نيستند، مقام آنها برتر
از كسانى است كه بعد از پيروزى انفاق نمودند و جهاد كردند،
و خداوند به هر دوى اينهاوعده نيك داده و به آنچه انجام
مىدهيد آگاه است.
د. نسخ يك حكم در زمانى ديگر همان گونه كه خداوند
فرموده است:
يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدي نجواكم
صدقة،((95))
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، هنگامى كه مىخواهيد با رسول
خدا نجوا كنيد، قبل از آن صدقه بدهيد.
اين حكم با آيه بعدى نسخ شده است:
ااشفقتم ان تقدموا بين يدي نجواكم صدقات فاذ لم تفعلوا و
تاب اللّه عليكم...،((96))
آيا ترسيديد فقير شويد كه از دادن صدقه قبل از نجوا
خوددارى كرديد؟! اكنون كه اين كار را نكرديد(صدقه نداديد)
و خداوند توبه شما را پذيرفت... .
ه. تغيير احكام با عروض عناوين ثانويه مانند ضرر، حرج،
تقديم اهم بر مهم، نذر، عهد، قسم و امثال اينها.
خلاصه اين كه تنها عامل تغيير احكام پس از تشريع حكم اول،
وجود شرايط جديد است. پيدايش شرايط، فقيه را وادار مىكند
تا در بقا يا زوال حكمى كه اول تشريع شده، دقت كند، اما آن
جايى كه خود شارعبه بيان دو حكم مختلف در دو موقعيت
متفاوت اقدام كرده است، به بحث ما ارتباطى ندارد ، اگر چه
ممكن است تصور شود كه اين موارد هم از مصاديق تاثير زمان
و مكان است، و مجتهد آنها را استنباطمىكند. مواردى هم كه
تغيير حكم شرعى به دليل عروض عناوين ثانويه مانند اضطرار
و حرج باشد، خارج از بحث ماست. با توجه به اين مطالب معلوم
شد كه استناد برخى از عالمان اهل سنت(كه پيشترسخنانشان
را نقل كرديم) به اين عناوين، در چارچوب اين بحث
نمىگنجد.
4. اگر عنصر زمان و مكان را در استنباط احكام شرعى مؤثر
بدانيم، بدون ترديد حكمى كه در اين شرايط استنباط مىشود،
حكمى واقعى خواهد بود نه ظاهرى، چون در موضوع چنين
حكمى، شك لحاظنشده است. علاوه بر اين، چنين حكمى،
حكم واقعى ثانوى هم نخواهد بود، زيرا احكام ثانويه بر عناوينى
همچون ضرر و حرج مبتنى هستند. بنابراين، همه تلاش
مجتهد در شرايط جديد اين است كه براىاستنباط حكم
شرعى واقعى از كتاب و سنت بكوشد، و حكم او تفاوتى با احكام
ديگرى است كه وى در غير اين شرايط استنباط مىكند ندارد.
بر اين اساس، حكم جواز خريد و فروش خون يا منى و يا
ديگرنجاساتى كه امروزه قابل استفاده هستند، حكم ظاهرى و
يا از باب ضرر و حرج نيست، بلكه مانند حكم قبلى
آنها(حرمت)، واقعى است، با اين تفاوت كه حكم قبلى مبنى بر
اين بود كه اين نجاسات منفعت قابلتوجهى ندارند در حالى
كه حكم دوم، مبنى بر تغيير موضوع است. به عبارت ديگر با
توجه به تبديل موضوع به موضوع ديگر، مىتوان گفت كه
حرمت و جواز هر دو حكم شرعى واقعى هستند
فصل سوم: چند مصداق از تاثير زمان و مكان در استنباط
اينك كه به روايات موجود در باره تاثير زمان ومكان در
استنباط و همچنين به سخنان محققان شيعه و سنى در اين
زمينه پى برديد، وقت آن رسيده كه به موارد عملى و فروعى
كه در پرتو اين اصل استنباطمىشوند، بپردازيم. و از آنجا كه
تاثير زمان و مكان در استنباط، تاثير تاريك و گنگى نيست،
بلكه تابع شيوه خاصى است كه در پرتو آن، چنين تاثيرى
ممكن است، از اين رو مثالها را در چهارچوب ضوابطمعينى
ذكر مىكنيم تا بهانهاى براى انكار ثبات و دوام احكام شرعى
قرار نگيرند:
اول: تاثير زمان و مكان در تطبيق موضوعات بر مصاديق آنها
بدون شك امورى وجود دارند كه موضوع احكام شرعيه قرار
مىگيرند، مانند:
1. استطاعت، خداوند فرموده است:
وللّه على الناس حج البيت من استطاع اليه سبيلا،((97))
مردم بايد براى خدا به زيارت خانه او بروند ، آنهايى كه توانايى
رفتن به سوى آن را دارند.
2. فقر و تنگدستى ، خداوند فرموده است:
انما الصدقات للفقرا و المساكين... و ابن السبيل،((98))
زكات، مخصوص فقيران، مساكين... و در راه ماندگان است.
3. بى نيازى ، خداوند فرموده است:
و من كان غنيا فليستعفف و من كان فقيرا فليا كل
بالمعروف،((99))
هركس كه بينياز است خوددارى كند، و آن كسى كه نيازمند
است به طور شايسته از آن بخورد.
4. نفقه مرد به همسر خويش، خداوند فرموده است:
اسكنوهن من حيث سكنتم من وجدكم،((100))
آنها(زنان مطلقه) را هر جا خودتان زندگى مىكنيد و در
توانايى شماست سكونت دهيد.
5. نگاه داشتن زنان به طرز صحيح، خداوند فرموده است:
فامسكوهن بمعروف او سرحوهن بمعروف،((101))
پس يا به گونه نيك آنها را نگه داريد(آشتى كنيد) و يا به
گونه پسنديدهاى آنها را رها سازيد.
بديهى است كه مصاديق موضوعات فوق با تغيير شيوههاى
زندگى تغيير مىكند. به عنوان مثال شخصى كه در گذشته
مستطيع حج به شمار مىآمد، امروزه به خاطر نيازهاى
فراوان، مستطيع محسوب نمىشود.در مورد فقر و بى نيازى
هم وضع چنين است، امكان دارد كسى كه در گذشته
ثروتمند محسوب مىشده امروزه فقير به شمار آيد. همچنان
كه در زمانهاى گذشته، نفقه همسر به لباس و خوراك و
مسكنمنحصر بوده است، اما امروزه نيازهاى زن افزايش يافته
و چنانچه مرد به بر آوردن آنها اقدام نكند، گفته مىشود كه
كوتاهى كرده و از دادن نفقه خوددارى كرده است.
همچنين كالاهاى مثلى، قيمى و كالاهايى كه در اندازهگيرى
به پيمانه احتياج دارند و كالاهايى كه بايد وزن شوند، موضوع
احكام شرعى هستند. به عنوان نمونه دو كالاى مثل هم را در
صورتى كه يكى مكيل وديگرى موزون باشد، نمىتوان با هم
عوض كرد، مگر در صورتى كه از نظر اندازه و وزن يكسان
باشند. ولى دو كالايى را كه يكى معدود و ديگرى باشد مىتوان
به بيشتر از هم معاوضه كرد. بنابراين كسى كهكالاى مثلى را
تلف كند، ضامن مثل آن و چنانچه كالاى قيمى را تلف كند،
ضامن قيمت آن است. و در تعريف آن دو گفته شده كه كالاى
مثلى، كالايى است كه مماثل آن فراوان، و كالاى قيمى كالايى
است كه مماثلآن اندك است. از اين رو انواع لباسها و ظرفها
كه قبلا از كالاهاى قيمى محسوب مىشد، امروزه به بركت
صنعت جديد، از كالاهاى مثلى به شمار مىآيد.
از طرف ديگر، معيار اين كه يك كالا آيا مكيل است يا موزون و
يا معدود، عرف سرزمينى است كه معامله در آن جا انجام
مىشود و عرف نيز در زمانها و مكانهاى مختلف تغيير
مىكند. از اينجا معلوم مىشودكه عنصر زمان و مكان در صدق
مفاهيم در يك زمان و عدم صدق آن در زمان ديگر، مؤثر است.
دوم: تاثير زمان و مكان در تغيير حكم به واسطه تغيير ملاك
حكم
بدون شك احكام شرعى، تابع ملاكات، مصالح و مفاسدند،
البته ممكن است ملاك حكم، مجهول و مبهم باشد و يا به
واسطه تصريح شارع، معلوم گردد. صورت اول خارج از بحث
ماست، اما در صورت دوم،حكم، تابع ملاك و معيارى مىباشد
كه شارع بيان كرده است. بنابراين چنانچه ملاك مشخص شده
باقى باشد، حكم هم به قوت خود باقى مىماند، ولى اگر آن
ملاك برحسب تغيير شرايط زمانى و مكانى تغييركند، قطعا
حكم هم تغيير خواهد كرد، به عنوان نمونه:
1. همه فقيهان معتقد بودند كه خريد و فروش خون به دليل
اينكه منفعت حلال ندارد حرام است. اين حكم همچنان باقى
بود تا اين كه علم كشف كرد خون داراى منافع حلالى است كه
اساس زندگى بشر بر آناستوار است، به گونهاى كه هديه
خون به بيماران به منزله زندگى بخشيدن به آنهاست. در اين
شرايط خون ملاك ديگرى پيدا كرده و در نتيجه، خريد و
فروش آن حلال گرديد.
امام خمينى فرموده است:
طبق قوىترين قول، استفاده از خون در غير خوردن و
همچنين خريد و فروش آن، جايز است. ((102))
بر اين مبنا، فروش خون به بيماران و غير آنها مانعى ندارد. و به
طريق اولى مصالحه و انتقال حق اختصاص در مورد آن، به
ديگرى، جايز است. همچنين انتقال خون از بدن انسانى به بدن
انسان ديگر و دريافتبهاى آن پس از تعيين وزن آن با ابزارهاى
جديد، جايز است. ودر صورت جهل به وزن آن مىتوان آن را
مصالحه كرد. احتياط اين است كه پول، در مقابل رضايت به
اهداى خون گرفته شود نه در مقابل خودخون و تا آنجا كه
امكان دارد نبايد اين احتياط را ترك كرد.
2. بريدن اعضاى بدن مرده در اسلام حرام است. رسول
خدا(ص) مىفرمايد:
اياكم و المثلة ولو بالكلب العقور،((103))
از بريدن اعضاى بدن مرده بپرهيزيد، هر چند سگ هار باشد.
بديهى است كه ملاك تحريم، بريدن اعضاى بدن مرده به قصد
انتقام جويى است، و در آن دوران براى اين كار هيچ فايدهاى
جز پاسخ مثبت دادن به خواهش نفسانى وجود نداشته است،
اما امروزه بريدناعضاى بدن مرده فوايد زيادى دارد، به طورى
كه مساله پيوند اعضا براى نجات كسانى كه در حال مرگ
هستند، ضرورى به شمار مىآيد.
3. بدون شك زاد و ولد در شريعت اسلام امر مطلوبى است.
محمد بن مسلم از امام صادق(ع) نقل كرده كه حضرت فرمود:
ان رسول اللّه(ص) قال: تزوجوا فاني مكاثربكم الامم غدا يوم
القيامة،((104))
رسول خدا(ص) فرموده است: ازدواج كنيد كه در روز قيامت
من به زيادتى شما افتخار مىكنم.
جابر به نقل از امام باقر(ع) مىگويد:
قال رسول اللّه ما يمنع المؤمن ان ينفذ اهلا لعل اللّه يرزقه
نسمة تثقل الارض بلا اله الا اللّه،((105))
رسول خدا(ص) فرمود: مؤمن نبايد از زيادى فرزند بترسد، زيرا
ممكن است خداوند به او فرزندى عطا كند كه زمين را با
گفتن «لا اله الا اللّه» سنگين كند.
خداوند هم در قرآن بر بندگانش كه داراى اموال و فرزندان
فراوانند، منت مىگذارد و مىفرمايد:
استغفروا ربكم انه كان غفارا يرسل السماء عليكم مدرارا و
يمددكم باموال و بنين،((106))
از پروردگارتان آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است تا
بارانهاى پربركت آسمان را پى در پى برايتان بفرستد و شما را
با اموال و فرزندان پسر كمك كند.
آيات و روايات فراوان ديگرى نيز هستند كه به ازدياد نسل
تشويق مىكنند اما از سوى ديگر ممكن است كشور با بحران
اقتصادى و فرهنگى جانكاهى دست به گريبان باشد و دولت
اسلامى به دليل جمعيت زيادنتواند خدمات لازم را به
شهروندانش ارائه كند. در اين صورت، ملاك آن حكم
استحبابى به ملاك ديگرى تبديل مىشود. زيرا هدف شارع از
تكثير نسل، افزايش عزت و عظمت مسلمانان است. بنابراين
اگرچنين هدفى در آن زمان، امكان نداشته باشد، بهترين راه،
كنترل زاد و ولد است.
در اين زمينه مثالهاى ديگرى هم وجود دارد، ولى به دليل
اين كه در اين موارد براى ما تغيير ملاك ثابت نشده، از بيان
آنها خوددارى مىكنيم. به عنوان مثال مجسمه سازى يكى از
كارهاى حرام است. شايدتصور شود كه ملاك حرمت در
مجسمه سازى اين بوده كه اين صنعت مقدمه پرستش
مجسمه مىگردد، اما امروزه اين ملاك از بين رفته و مجسمه
سازى به يكى از هنرهاى زيبا تبديل شده است.
آنچه گفتيم در باره كشورهاى اسلامى بود، اما نسبت به
كشورهاى جنوب آسيا، ساختن مجسمه، سمبل پرستش و
شرك و سبب آن مىباشد. با اين توضيحات آيا مىتوان گفت
كه عارى بودن يك عمل از ملاكحرمت در يك سرزمين
خاص براى حليت آن عمل كفايت مىكند يا اين كه براى
تبديل حرمت به حليت بايستى آن عمل در همه سرزمينها يا
بيشتر آنها عارى از ملاك مذكور باشد؟ به نظر مىرسد
كهاحتمال دوم صحيح است
سوم: تاثير زمان و مكان در كشف مصاديق جديد براى
موضوعات
زمان و مكان همان گونه كه در در دگرگون شدن ملاكها
مؤثرند، در سرايت حكم به موضوعى كه در عصر تشريع وجود
نداشته نيز تاثير دارند و اين تسرى به سبب ملاكى است كه به
وجود آن، در موضوعجديد، علم داريم. اينك چند مثال:
1. سبق و رمايه، از جمله تمرينهاى نظامى است كه موجب
كسب مهارت لازم براى جنگ و دفاع از خود مىشود. از
روايات چنين بر مىآيد كه سبق و رمايه به سه مورد منحصر
است.
عبداللّه بن سنان و حفص بن غياث از امام صادق(ع) روايت
كردهاند كه حضرت فرمود:
لاسبق الا في خف او حافر او نصل يعنى النضال ،((107))
مسابقه دادن فقط در اين موارد جايز است: خف(اسب و الاغ) و
حافر(شتر و فيل) و تير(جنگ).
امام صادق(ع) به نقل از رسول خدا(ص) مىفرمايد:
ان الملائكة تحضر الرهان في الخف و الحافر و الريش و ماسوى
ذلك فهو قمار حرام،((108))
ملائكه در شرط بندى مربوط به مسابقه خف(اسب و الاغ) و
حافر(شتر و فيل) و تير حاضر مىشوند و شرط بندى در غير
اين موارد، قمار و حرام است.
بديهى است كه ملاك مسابقه در اين موارد، تقويت بنيه دفاعى
مسلمانان بوده است، و امروزه تحصيل اين ملاك تنها با
مسابقه در موارد سه گانه فوق امكانپذير نيست، بلكه وسايل
پيشرفتهترى را مىطلبد.
شهيد ثانى در كتاب «مسالك» گفته است:
ميان فقيهان در شرعى بودن اين عقد، اختلافى وجود ندارد،
بلكه پيامبر اكرم(ص) در بسيارى از موارد به انجام آن فرمان
داده است، زيرا اين عمل يكى از مهمترين فوايد دينى را
دربردارد و مسلمانان به اينوسيله، در جهاد با دشمنان خدا
پيروز مىشوند، جهادى كه از بزرگترين اركان اسلام است. به
سبب همين فايده است كه اين عمل از زمره امور لهو و لعب
كه معامله بر آنها نهى شده خارج مىشود.((109))
بنابراين اگر هدف از تشريع اين عمل، آمادگى براى مبارزه و
تمرين جهاد باشد، پس با توجه به اين ملاك يقينى، بين آنچه
در زمان پيامبر(ص) رايج بوده با آنچه در زمانهاى ديگر
متداول مىگردد، فرقىنيست.
بر اين اساس، حصرى كه در روايات فوق آمده است، ناظر به
شرط بندى لهوى مانند بازى با كبوتران است. همچنان كه در
روايتى از رسول خدا(ص) آمده است:
كل لهو... باطل الا في ثلاث: في تاديبه الفرس و رميه عن قوس
و ملاعبته امراته فانهن حق،((110))
هر لهوى... باطل است مگر در سه مورد: در تربيت اسب، پرتاب
تير از كمان و ملاعبه با همسر، زيرا اين كارها نيكو و صحيح
است.
2. دفاع از كيان اسلام يك امر ثابت و هميشگى است، و آيه زير
به همين مطلب اشاره دارد:
و اعدوا لهم مااستطعتم من قوة و من رباط الخيل ترهبون به
عدواللّه و عدوكم،((111))
هر نيرويى كه در قدرت داريد، براى مقابله با دشمنان آماده
سازيد واسبهاى ورزيده [آماده كنيد] تا به وسيله آن، دشمن
خدا و دشمن خويش را بترسانيد.
بديهى است كه در زمان گذشته، دفاع به وسيله تير، نيزه،
شمشير و امثال اينها بوده است، اما امروزه در سايه
پيشرفتهاى شگرف علمى، ابزارهاى جنگى شامل توپ، تانك،
وسايل زرهى، هواپيماها وكشتىهاى جنگى است.
3. اسلام دستور داده تا مسلمانان به نشر علوم و معارف و
تربيت انسانها بپردازند. در گذشته وسايلى كه براى اين كار
استفاده مىشد، از چند ابزار ساده مانند مداد و دوات تجاوز
نمىكرد، ولى امروزه به بركتپيشرفت علم، وسايل تعليم و
تربيت به سرعت پيشرفت كرده به طورى كه حتى رايانه،
تلويزيون، راديو و اينترنت را نيز در بر گرفته است.
4. طبق نظر مشهور فقيهان، احتكار به اجناس معدودى
اختصاص دارد.
سكونى از امام صادق(ع) و او نيز از پدرانش، از پيامبر
اكرم(ص) نقل كرده است:
الحكرة في ستة اشياء: في الحنطة و الشعير و التمر والزيت و
السمن و الزبيب،((112))
احتكار به شش چيز اختصاص دارد: گندم، جو، خرما، روغن
زيتون، روغن و كشمش.
غياث هم به نقل از امام صادق(ع) مىگويد:
ليس الحكرة الا في الحنطة و الشعير و التمر و الزبيب و
السمن،((113))
احتكار تنها در گندم، جو، خرما، كشمش و روغن است.
شيخ طوسى در كتاب «نهايه» پس از شمارش اين موارد
يادآورى نموده كه احتكار تنها به اين اجناس اختصاص دارد و
گروهى از فقيهان نيز از او پيروى كردهاند. ((114))
اين احتمال وجود دارد كه اجناس ضرورى در آن زمان
منحصر به همين موارد بوده كه در روايات فوق ذكر شده
است، به طورى كه احتكار اين اجناس موجب ايجاد بحران
اقتصادى در جامعه اسلامىمىگرديد، اما بدون شك امروزه
نيازهاى بشر گسترش پيدا كرده و چيزى كه در گذشته
ضرورتى نداشته، امروزه ضرورى شده است.
بنابراين اگر احتكار غير اجناس ياد شده همان بحران را ايجاد
كند، همه اجناس و كالاها مثل هم خواهند بود بويژه كه حلبى
نقل مىكند از امام صادق(ع) در باره مردى كه طعام را احتكار
مىكند و منتظر موقعيتاست تا آن را بفروشد، سؤال كردم كه
آيا اين كار صحيح است؟ حضرت در جواب فرمود:
ان كان الطعام كثيرا يسع الناس فلاباس به و ان كان الطعام
قليلا لايسع الناس فانه يكره ان يحتكر الطعام و يترك الناس
ليس لهم طعام،((115))
اگر طعام فراوان باشد و مردم در وسعت باشند، اشكالى ندارد،
اما اگر طعام اندك باشد و مردم در تنگنا باشند، سزاوار نيست
كه طعام احتكار شود و مردم نيازمند نتوانند به طعام
دسترسى پيدا كنند.
بلكه مىتوان گفت كه اگر در وسعت و در تنگنا بودن مردم
ملاك باشد، بين طعام و غير طعام فرقى نخواهد بود. از اين رو
شايد حكم حرمت احتكار شامل غير طعام هم بشود.
بدون شك، احكام شرعى تابع ملاكات است، زيرا احكام شرعى
براساس مصالح و مفاسد تشريع شده است، و اين امر ايجاب
مىكند كه حكم حرمت احتكار علاوه بر مواردى كه در روايات
بدانها تصريحشده، شامل غير آنها نيز بشود. و قبلا بيان شد
جهتگيرى رواياتى كه احتكار را به اجناس معدودى منحصر
مىكرد، به نيازهاى عمده مردم در زمانهاى گذشته ناظر
بود. صاحب جواهر نيز اين ديدگاه را انتخابكرده و چنين
گفته است:
ذخيره كردن هر چيزى كه مورد نياز انسانها است و مضطر به
آن مىباشند از قبيل خوردنى، نوشيدنى، پوشيدنى و غير اينها،
مانند حكم احتكار است. حكم حرمت به زمان خاص يا جنس
خاص و نوع خاصىاز عقد، محدود نيست... بلكه شايد اگر
كسى جنسى را كه فراوان است و مردم به آن احتياج ندارند،
احتكار كند تا در اثر گران شدن، مردم به آن محتاج شوند،
حرام باشد. بلكه گاهى گفته مىشود كه چنينكارى با صرف
قصد گران شدن و ميل به آن نيز حرام است هر چند قصد
اضرار هم نداشته باشد. پس احتمال دارد برخى از موارد فوق
در رديف احتكار حرام جاى مىگيرد.((116))
ايشان همچنين مىگويد:
اگر مردم در زمان قحطى به غذاى جديدى عادت كنند. در
صورتى كه مبناى حكم در احتكار، علتى باشد كه در اخبار
ذكر شده، حكم حرمت در اين نوع از غذا هم جارى مىشود. و
در روايات مربوط بهاحتكار، عباراتى وجود دارد كه نشان
مىدهد حرمت احتكار داير مدار نياز مردم است، اگر چه اين
مطلب داراى اشكال روشنى است. ((117))
سيد ابوالحسن اصفهانى نيز اين ديدگاه را پذيرفته و چنين
مىگويد:
در صورتى كه مسلمانان به طعامى نياز داشته باشند و كسى
نباشد كه اين نياز را تامين كند، احتكار آن طعام يعنى جمع
آورى و ذخيره آن به نيت گران شدن، حرام است... احتكار با
ذخيره كردن جو، گندم،خرما، كشمش و روغن محقق
مىشود. و همچنين بنابر احتياط اگر نگوييم اقوى با
ذخيره نمودن روغن زيتون و نمك هم احتكار تحقق مىيابد،
بلكه شايد بتوان گفت احتكار با ذخيره كردن هر طعامى
كهمورد نياز عموم مردم يك شهر نيست به شهرهاى ديگر
باشد از قبيل برنج و ذرت تحقق پيدا مىكند. ((118))
محقق حائرى گفته است:
در صورتى كه به اجناس ضرورى غير از طعام مانند دارو و
سوخت در زمستان نياز شود، به طورى كه احتكار آنها موجب
وارد شدن ضرر و زيان به مسلمانان گردد، بر اساس ادله ضرر
و حرج، اين كار حراماست هر چند لفظ احتكار بر آن صدق
نكند. و ممكن است به ذيل روايت معتبر حلبى كه ظاهرا در
مقام تعليل حكم حرمت احتكار بود تمسك كنيم. بنابر اين
چون بر حسب ظاهر روايت، تعليل ياد شده، بهواسطه امرى
ارتكازى است، بايد قيد طعام الغاء شود، زيرا به حسب ارتكاز
اين حكم به جهت حفظ جان انسانها است. بنابر اين چنانچه
ملاك ياد شده مثلا در دارو يافت شود، شكى نيست كه دارو
هم حكمطعام را پيدا مىكند. پس اين برداشت باعث مىشود
خصوصيتى كه در تعليل وجود دارد الغاء شود. ((119))
به نظر مىآيد كه صاحب جواهر و محقق حائرى به عنوان
اضطرار، احتكار در اين موارد را حرام دانستهاند. بر اين اساس،
حرمت احتكار در اين موارد حكمى ثانوى خواهد بود، اما در
حقيقت، حرمت احتكارحكمى اولى است. چون قبلا گفتيم
كه ملاك حرمت و عدم حرمت، آسايش و تنگناى مردم است،
يعنى اگر مردم در آسايش باشند حبس اجناس جايز و در غير
اين صورت حرام است. و به نظر من تنگنايى كهاز احتكار
داروى بيماران و مجروحان پديد مىآيد كمتر از فشارى نيست
كه از احتكار نمك و روغن ايجاد مىشود.((120))
چهارم: تاثير زمان ومكان در تغيير شيوههاى اجراى احكام
1. روايات فراوانى دلالت دارند كه استفاده از انفال براى مردم
حلال است. و از جمله انفال، جنگلها و زمينهاى باير است. در
زمانهاى گذشته استفاده مردم از انفال، مشكلى در جامعه
ايجاد نمىكرد و اين بهسبب ابتدايى بودن ابزارهايى بود كه
براى استفاده محدود از انفال به كار گرفته مىشد. از اين رو
محدود كردن استفاده مردم از انفال ضرورتى نداشت. اما
امروزه كه شيوههاى استفاده از انفال تغيير كرده وپيشرفته
شده و طمع انسان به آن افزايش يافته، ضرورت ايجاب مىكند
كه براى حفظ محيط زيست، با وضع قوانين جلوى بهره
بردارىهاى آزمندانه گرفته شود.
2. همه فقيهان معتقدند كه غنايم جنگى پس از اخراج خمس
آن بايد به ترتيب خاصى بين رزمندگان تقسيم شود. غنايم
جنگى در عصرى كه اين دستور صادر شده شامل شمشير،
نيزه، كمان، اسب و امثالاينها بود. بى شك، تقسيم اين موارد
بين رزمندگان در آن دوره كار آسانى بوده است. اما امروزه
در سايه پيشرفتهاى شگرف علمى، غنايم جنگى در حد توپ،
تانك، وسايل زرهى، هواپيماها و كشتىهاىجنگى است. بدون
ترديد، تقسيم اين غنايم ميان رزمندگان بسيار مشكل، بلكه
غير ممكن است. بنابراين فقيه بايد براى اجراى اين حكم
شيوهاى اتخاذ كند تا بين عمل به اصل حكم و دورى از
عوارض ناشى ازآن جمع شود.
3. كسى كه به فتواى فقيهان پيشين در خصوص مسايل
مربوط به حج از قبيل طواف خانه خدا، سعى بين صفا و مروه،
رمى جمرات و ذبح در منى، بنگرد، در مىيابد كه عمل كردن
به اين فتاوا باعث ايجاد حرجشديد بر مردم مىشود. ولى با
افزايش تدريجى كاروانهاى زائران خانه خدا، ديدگاه فقيهان
نيز در اجراى اين احكام وسيعتر شد و به جواز توسعه در
موضوع فتوا دادند، اما نه از باب ضرورت و حرج، بلكه بهخاطر
اين كه افقهاى جديدى پيش روى آنها براى استنباط احكام
شرعى باز شد. در فتواهاى سابق، محدوده طواف 26 ذراع
تعيين شده بود. بديهى است كه اين محدوده براى زمانى بوده
كه تعداد حاجيان ازصد هزار نفر تجاوز نمىكرد، ولى امروزه
تعداد طواف كنندگان به بيش از دو ميليون نفر مىرسد. با
اين توضيح آيا با اختصاص اين محدوده به طواف خانه خدا،
مىتوان گفت كه بر زائران واجب است ميان ركنو مقام
طواف كنند؟ اگر چنين باشد، معنايش اين است كه بسيارى
از حاجيان از انجام اين فريضه محروم بمانند يا اين كه گفته
شود كه گروهى ابتدا طواف كنند و گروهى ديگر پس از
آنها و كسى طواف مستحبىانجام ندهد تا همگى از طواف
واجب فارغ شوند يا اين كه چنين فهميده مىشود كه حاجيان
در نزديكترين مكان به خانه خدا طواف كنند. روايات زير به
دو صورت اخير اشاره دارد. ((121))
محمد بن مسلم طى روايت مضمرهاى مىگويد: از امام(ع)
در باره حد طواف يعنى حدى كه اگر كسى از آن خارج شود
طوافش درست نيست سؤال كردم. امام در پاسخ فرمود:
كان الناس على عهد رسول اللّه(ص) يطوفون بالبيت و المقام و
انتم اليوم تطوفون ما بين المقام و بين البيت، فكان الحد
موضوع المقام اليوم، فمن جازه فليس بطائف، والحد قبل اليوم
واليوم واحد قدر ما بين المقامو بين البيت من نواحي البيت
كلها، فمن طاف فتباعد من نواحيه ابعد من مقدار ذلك كان
طائفا بغير البيت بمنزلة من طاف بالمسجد، لانه طاف في غير
حد ولاطواف،
مردم در زمان رسول خدا(ص) ميان بيت و مقام طواف
مىكردند، شما هم امروزه بين بيت و مقام طواف مىكنيد.
پس امروزه حد طواف، مقام است و كسى كه از اين حد تجاوز
كند طوافش صحيح نيست. حدطواف در زمان ما و قبل از آن،
به اندازه فاصله ميان مقام و اطراف بيت است. اگر كسى از
اين حد تجاوز كند و دورتر از اين مقدار برود، بيت را طواف
نكرده است. و به منزله كسى است كه مسجد را طوافكند
چون در محدوده تعيين شده طواف نكرده، و از اين رو طوافى
براى او محسوب نمىشود.
2. محمد بن على حلبى مىگويد از امام صادق(ع) در باره
طواف از پشت مقام ابراهيم سؤال كردم، حضرت در جواب
فرمود:
ما احب ذلك و ما ارى به باسا فلاتفعله الا ان لاتجد منه بدا،
آن را دوست ندارم، گرچه اشكالى هم در آن نمىبينم. پس تا
ناچار نشدهاى اين كار را انجام نده.
روايت اول حالتى را بيان مىكند كه حاجى مىتواند بدون
مشقت زياد بين ركن و مقام طواف كند. و شايد اين روايت از
امام باقر(ع) نقل شده باشد كه در آن زمان جمعيت مردم زياد
نبوده است. اما روايت دومزمانى را بيان مىكند كه جمعيت
مردم به قدرى زياد بوده كه حاجى نمىتوانسته آن حد را
رعايت كند.
3. براساس فتواى فقيهان گذشته، انسان بدون هيچ قيد و
شرطى، به تبع مالكيت زمين، مالك معادن موجود در آن هم
مىشود. انگيزهاى كه براى توجيه اين فتوا وجود داشته،
سادگى ابزارى بوده كه براى اين كاراستفاده مىشد. در آن
زمان انسان نمىتوانست جز مقدارى كه تابع زمينش به حساب
مىآيد از معادن استفاده كند. اما امروزه با پيشرفت وسايل
استخراج معادن، انسان مىتواند بر بيشتر از آنچه تابع
زمينشمىباشد مسلط شود. بنابراين در پرتو اين پيشرفت،
مجالى براى اين فتوا نيست كه مالك زمين، بدون هيچ قيد
وشرطى، مالك معدن موجود در زمينش هم بشود، بلكه بايد
اين قيد را اضافه كرد كه مالك آنمقدارى از معدن است كه
عرفا تابع زمينش به حساب مىآيد. اما بيش از اين مقدار، جزو
انفال يا مباحاتى محسوب مىشود كه تملك آن متوقف به
اجازه امام است.
بله بدون شك، سيره عقلائيه بلكه سيره شرعيه(هر چند به
سيره عقلائيه منتهى مىشود) دلالت مىكند كه معدن به تبع
زمين، داخل در ملك صاحب زمين است. بنابراين مطابق
قانون تبعيت، زير زمين به خودزمين، وطبقه درونى به همراه
محتويات آن به طبقه بيرونى زمين ملحق است. اگر چه بر
طبق آنچه گفتيم، اين الحاق به سبب احياى زمين نيست. از
اين رو اگر مالك زمين آن را بفروشد و مشترى معدنى از
آناستخراج كند، مالك آن مىشود و فروشنده نمىتواند آن را
مطالبه كند، زيرا زمين را با توابع آن فروخته است.
اما دلالت سيره، مطلق نيست و قدر متيقن از مواردى كه
سيره بر آنها دلالت دارد، آن جايى است كه عرفا از توابع و
ملحقات زمين محسوب شود، مانند سرداب و چاه و آنچه
عمقش از مقدارى كه عرفا از توابعزمين به حساب مىآيد،
تجاوز نكند. بنابراين همان طور كه گفتيم آنچه در اين
محدوده استخراج شود، طبق قانون تبعيت، در ملكيت صاحب
زمين است. اما آنچه خارج از اين محدوده باشد، از توابع
زمينمحسوب نمىشود، مانند چاههاى بسيار عميق نفت كه
گاهى عمق آن تا دو فرسخ(12000 متر) مىرسد، يا چاههاى
عميقى كه اخيرا براى استخراج آب از دل زمين به لحاظ
عمق به ميزانى كه ذكر شد يا حتىبيشتر از آن حفر مىشود.
با اين توضيح، زير زمين از نظر ملكيت به طبقه بالايى(روى
زمين) ملحق نمىشود، چه رسد به محتويات آن از قبيل
معادن و غير آن.
آرى در خصوص مسجد الحرام روايتى وجود دارد كه محدوده
كعبه را از انتهاى زمين تا آسمان مىداند، ولى سند اين روايت
ضعيف است. از اين رو در جاى خودش يادآورشدهايم كه
نمازگزار بايستى درهر جاى زمين كه قرار دارد، رو به كعبه
بايستد و انحراف به يكى از دو طرف بالا و پايين جايز نيست.
5. روح قضاوت اسلامى، حمايت از حقوق انسانها و پاسدارى
از حفظ آن است. در زمانهاى گذشته، قضاوت به روش تك
داد رسى بوده و قضاوت همه قاضيان به يك درجه، قطعى
بوده است. اين نوع ازقضاوت در آن زمانها اهداف قضاوت را
هم تامين مىكرد، ولى امروزه كه فساد در محاكم نفوذ كرده
و پرهيزكارى كم رنگ شده، ضرورى است كه شيوه قضاوت به
روش قضاوت جمعى تغيير كند و بر طبقمصلحت زمانه كه
احتياط بيشترى مىطلبد دادگاهها به بخشهاى مختلف
تقسيم شوند.
پنجم: تاثير زمان و مكان در پيدايش موضوعات جديد
پيشرفتهاى صنعتى و علمى، موضوعاتى را كه قبلا نبوده
پديد آورده است، از اين رو فقيه بايد اين موضوعات را، هر چند
به كمك خبرگان و متخصصان فن، با دقت مطالعه كند. اينك
به برخى از اين موضوعاتاشاره مىكنيم:
1. مساله بيمه با همه اقسام آن. با اينكه بيمه عقدى مستقل
بين عقلاست، برخى اين موضوع را تحت يكى از عناوين
معروف در فقه مثل صلح، ضمان و غير اينها مورد بررسى
قرارمىدهند. در حالى كه فقيه بايد بهبررسى اين موضوع به
همان گونه كه بين عقلا رايج است بپردازد.
2. امروزه حقوق جديدى پديد آمده كه قبلا چنين حقوقى
ميان عقلا مطرح نبوده است، مانند حق تاليف، حق پروانه
اختراع، حق چاپ، حق نشر وديگر آثار ابتكارى. امروزه از اين
حقوق به مالكيت معنوى تعبيرمىشود و غربىها به طور
رسمى آن را پذيرفته و كسى را كه اين حقوق را رعايت نكند
متجاوز مىشمارند.
3. در دنياى پزشكى، موضوعات جديد فراوانى وجود دارد. به
عنوان نمونه مىتوان از لقاح مصنوعى، پيوند اعضا و خريد و
فروش آن، تشريح، شبيه سازى انسان، تغيير جنسيت و مسايلى
از اين قبيل نامبرد.
4. شركتهاى بازرگانى يكى از موضوعات جديدى است كه
نقش مهمى در حيات اقتصادى كشورها دارند. شركتهاى
بازرگانى دو گونهاند: شركتهاى اشخاص و شركتهاى
اموال. شركتهاى اشخاصعبارتند از: شركت مسئوليت
مشترك، شركت خيريه، و شركت خاص. و مهمترين انواع
شركت از شركتهاى اموال عبارت است از شركت سهامى. از
اين رو فقيه بايد در پرتو نصوص و قواعد، حكم اينشركتها را
استنباط كند.
بنابراين مشخص شد كه تغيير احكام در اثر تغيير شرايط
جامعه، تابع اصول و ضوابط صحيحى است و با اصول ديگر
منافاتى ندارد، همچنين تغيير احكام در پرتو اين اصول و
قواعد، با انحصار تشريع به دستخداوند و جاودانگى احكام و
ديگر اصول، تعارضى ندارد.
ششم: تاثير زمان و مكان در تفسير قرآن كريم
تاثير زمان ومكان منحصر به تاثير آن در استنباط احكام شرعى
نيست، بلكه به حوزه تفسير قرآن هم سرايت مىكند. زيرا قرآن
كريم داراى افقهاى بى انتهايى است كه به تدريج يكى پس از
ديگرى آشكارمىشوند. قرآن به گونهاى است كه امام رضا(ع)
در پاسخ فردى كه پرسيد: چرا هر چه قرآن نشر و تدريس
مىشود، تنها بر لطافت آن افزوده مىشود؟! حضرت در پاسخ
فرمود:
ان اللّه تعالى لم يجعله لزمان دون زمان، ولالناس دون ناس
فهو في كل زمان جديد و عند كل قوم غض الى يوم
القيامة،((122))
خداوند قرآن را براى زمان و يا مردم خاصى قرار نداده است. از
اين رو قرآن در هرزمانى جديد و تا روز قيامت براى هر قومى
داراى لطافت است.
همچنان كه ملاحظه مىشود، امام رضا(ع) در اين حديث فقط
به موضوع جاودانگى قرآن اشاره نكرده، بلكه به رمز جاودانگى
و لطافت دائمى آن كه هيچ گاه غبار كهنگى و پژمردگى
روى آن نمىنشيند نيز اشارهكرده است.
گويى قرآن نسخه دوم جهان گسترده طبيعت است كه
جستجو در آن و كشف حقايق و اسرار آن، چيزى را براى انسان
جز اعتراف به اين كه در ابتداى راه، كمين گاههاى عجيبى
در ژرفاى آن است به ارمغاننمىآورد، زيرا قرآن نيز چنين
است كه نمىتوان به همه حقايق و اسرار آن پى برد. چون از
جانب خدايى نازل شده كه نهايتى ندارد و نمىتوان آن را به
حدود و ابعادى محدود كرد. بنابراين بديهى است كهپرتوى از
انوارش در كتابش نيز موجود باشد و خود كتاب اثبات كند كه
از جانب اوست، يعنى درون آن چيزيهايى باشد كه نشان دهد
كتابى آسمانى است نه ساخته دست بشر، و تا زمانى كه خدا
بخواهدجاودانه خواهد ماند.
پيامبر اسلام(ص) اولين كسى است كه انديشه بشر را به اين
ويژگى توجه داد و بيان كرد كه اين ويژگى از مهمترين
ويژگىهاى قرآن است. آنجا كه در وصف قرآن كريم
مىفرمايد:
له ظهر و بطن، و ظاهره حكم و باطنه علم، ظاهره انيق و
باطنه عميق، له تخوم و على تخومه تخوم، لاتحصى عجائبه و
لاتبلى غرائبه، فيه مصابيح الهدى و منار الحكمة،((123))
قرآن، هم ظاهر دارد و هم باطن. ظاهر آن فرمان و باطن آن
علم است. ظاهر آن زيبا و باطن آن عميق است و عمق آن نيز
عمق دارد(لايههاى عميق و متعددى از معارف در آن پنهان
است) شگفتىهاى آن قابلشمارش نيست و تازگىهاى آن
كهنه نمىشود. در آن چراغهاى هدايت و نور حكمت است.
اينك با ذكر مثال، نقش زمان را در پرده بردارى از مفاهيم
آيات روى مفهوم آيه توضيح مىدهيم: خداوند در قرآن كريم
همه موجودات را، اعم از زنده و غير زنده، به زوج بودن
توصيف كرده و مىفرمايد:
و من كل شيء خلقنا زوجين لعلكم تذكرون،((124))
و از هر چيز دو جفت آفريديم، شايد متذكر شويد.
آيه فوق مدتهاى طولانى است كه ذهن مفسران را به خود
مشغول كرده و با دست آوردهاى عملىشان به تفسير آن
پرداختهاند. راغب اصفهانى در تفسير اين آيه گفته است:
اين آيه به ما مىفهماند كه همه اشياء، مركب از جوهر و عرض،
و ماده و صور تند. و اين كه هيچ چيزى خالى از تركيبى كه
مقتضى مصنوع بودن باشد، نيست و بايد صانعى داشته باشد و
با اين بيان مىخواهدبفهماند كه تنها موجود فرد، خداوند
است، در حالى كه همه موجودات زوجند، زيرا هر چيزى داراى
ضد، مثل و يا تركيبى است، بلكه مىتوان گفت كه تمام چيزها
به گونههاى مركب هستند. اين كه در آيه لفظ«دو جفت» آمده
است اشاره به اين مطلب دارد كه يك شىء اگر چه داراى ضد
و يا مثل نباشد، اما عارى از تركيب جوهر و عرض نيست، و اين
يعنى دو جفت. ((125))
علاوه بر اين، پيشرفت علم، حقيقت زوجيت عمومى مذكور را
تفسير و روشن كرده كه هر چيزى از ذرات ريز(اتم) تركيب
يافته است و آن را نيز از دو جزء شناخته شده تركيب شده
است. قرآن كريم از اين دوجزء كه داراى دو بار الكتريكى
متفاوت هستند به زوجيت تعبير كرده تا مورد تكذيب قرار
نگيرد، تا گذشت زمان، حقيقت آيه و معناى آن را روشن كند.
با اين توضيح سر روايتى كه از ابن عباس نقل شده كهزمان،
قرآن را تفسير مىكند، روشن مىشود. ((126))
بنابراين زمان، حقايق موجود در قرآن را تفسير مىكند،
چنانچه اتقان و درستى قوانين شرعى قرآن در عرصه فرد و
جامعه را نيز تفسير مىنمايد. همچنان كه اخبار غيبى موجود
در قرآن را هم تفسير مىكند.بنابراين زمان همان طور كه در
استنباط احكام شرعى نقش دارد، در روشن كردن معانى آيات
قرآن نيز مؤثر است
هفتم: تاثير زمان و مكان در تفسير سنت
ممكن است پژوهشگرى، گاهى در روايات منقول از
پيامبر(ص) و اهل بيت عصمت و طهارت(ع) تعارضى را
ملاحظه كند. با مشاهده اين تعارض، به دنبال اين مىرود كه
آن را با وجوه مختلفى كه در كتابهاىاصولى ذكرشده رفع
كند. اما براى برخى از اين روايات متعارض راه حل ديگرى هم
وجود دارد، و آن اين كه بگوييم هريك از دو حكم مختلف،
داراى ظرف زمانى خاصى است كه آن حكم، مطابق آن
ظرفزمانى صادر شده است. به عنوان مثال اگر مىبينيم كه
پيامبر(ص) دربدر و احد با قريش مىجنگد، به دليل مصلحتى
بوده كه در آن زمان، جنگ را ضرورى مىساخت، و اگر
ملاحظه مىكنيم كه پيامبر(ص) درحديبيه از خود نرمى و
سازش نشان داد، اين نيز به دليل مصلحتى بوده كه در آن
زمان، سازش را ضرورت بخشيده است. به همين دليل
پيامبر(ص) به اين سخن كه آيا در دينمان تن به پستى دهيم،
گوش نداد.اين سخن ناشى از اين پندار غلط است كه صلح
نوعى عقب نشينى از رسالت الهى و اهداف والاى آن است. غافل از اين كه اين صلح داراى آثار سازندهاى بود كه گذشت زمان همان گونه كه در تاريخ زندگىپيامبر ثبت شده از آن پرده برداشت |
|---|