|
تفسير غلط از تاثير زمان و مكان
بدون ترديد، احكام شرعى تابع مصالح و مفاسد است. به اين
معنا كه عملى واجب نمىشود مگر به دليل مصلحتى كه در
انجام آن وجود دارد، و عملى حرام نمىشود مگر به دليل
مفسدهاى كه در ارتكاب آنوجود دارد. جريان قانون گذارى
اسلامى، داراى سيستم منظمى است. اگر چه برخى متكلمان
با اين اصل مخالفت كردهاند، اما ديدگاه آنان با توجه به كتاب
خدا و سنت پيامبر و رواياتى كه از جانشينان پيامبر بهدست ما
رسيده، قابل خدشه و انتقاد است. به عنوان مثال ملاحظه
مىكنيم كه خداوند براى حرمت شراب و قمار چنين استدلال
مىكند:
انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العدا وة و البغضاء في الخمر و
الميسر و يصدكم عن ذكر اللّه و عن الصلاة فهل انتم
منتهون،((127))
شيطان مىخواهد به وسيله شراب و قمار درميان شما دشمنى
و كينه ايجاد كند، و شما را از ياد خدا و نماز باز دارد. آيا
خوددارى خواهيد كرد؟!
يا براى وجوب نماز چنين استدلال مىكند:
واقم الصلاة ان الصلاة تنهى عن الفحشاء والمنكر،((128))
و نماز را بر پا دار كه نماز، انسان را از زشتىها و گناه باز
مىدارد.
همچنين واجبات و محرمات ديگرى كه در قرآن به ملاكهاى
تشريع آنها اشاره شده است.
امام، على بن موسى الرضا(ع) فرموده است:
ان اللّه تبارك و تعالى لم يبح اكلا و لاشربا الالما فيه المنفعة و
الصلاح، و لم يحرم الاما فيه الضرر و التلف و الفساد،((129))
خداوند هيچ نوشيدنى و خوراكى را مباح نكرد مگر به خاطر
منفعت و مصلحتى كه در آنها بوده است. و چيزى را حرام نكرد
مگر به خاطر ضرر و فسادى كه در آن وجود داشته است.
آيات قرآن به روشنى بر اين سخن امام معصوم گواهى
مىدهند، آنجا كه علت تشريع جهاد را چنين بيان مىكند:
اذن للذين يقاتلون بانهم ظلموا،((130))
به كسانى كه جنگ بر آنان تحميل گرديده، اجازه جهاد داده
شده است زيرا مورد ظم واقع شدهاند.
همچنان كه در باره دليل قصاص مىفرمايد:
ولكم في القصاص حياة يا اولي الالباب لعلكم تتقون، ((131))
و براى شما در قصاص، حيات و زندگى است، اى صاحبان
خرد.
همچنين آيات ديگرى كه به روشنى بر اين حقيقت دلالت
دارند. البته مشهور است كه امام اشعرى اعتقاد داشته كه
احكام شرعى تابع مصالح و مفاسد نيست، چون به نظر او قول
به تبعيت، محدوديت اراده الهىرا به دنبال دارد، ولى محققان
اهل سنت مخالف او هستند. به عنوان مثال، شاطبى در كتاب
«الموافقات» مىگويد:
بدون ترديد، شريعت به اين دليل وضع شده كه دير يا زود، به
وسيله جلب منفعت و يا به وسيله دفع ضرر و فساد از مردم،
مصالح آنان را محقق كند. همان گونه كه بررسى و تتبع در
فهم مراد احكام، اين مطلبرا تاييد مىكند.((132))
با توجه به مطالب گذشته روشن شد كه فقيه بايد به مصالح و
مفاسد عامى كه در طى زمان كشف مىشود و در مورد آنها
نهى و امرى هم نرسيده، آگاهى يابد و استنباط كند كه آن
چيز واجب است يا حرام، ماننداستعمال مواد مخدر و يا تزريق
واكسن در موقعى كه بيمارى در جامعه منتشر شده و نجات
افراد جامعه جز از طريق واكسن امكانپذير نيست. در اين
موارد كه اسلام حكم الزامى ندارد، مىتوان در پرتو
دركمصلحت يا مفسده نوعى توسط عقل، وجوب و يا حرمت
آن را كشف نمود.
شايان ذكر است كه عقل در هنگام كشف مصالح و مفاسد وقتى
مىتواند حكمى را تشريع كند كه آن از قبيل «منطقة الفراغ»
باشد. يعنى از مواردى باشد كه شارع در آن مورد، حكم الزامى
به فعل يا ترك آنداشته باشد، اما در صورت وجود حكم شرعى
قطعى، فقيه نمىتواند حكم را به واسطه مصالح و مفاسد
پندارى تغيير دهد، چون در اين صورت كار فقيه از مصاديق
تقديم مصلحت بر نص خواهد بود، و اينكار جايز نيست. در
آغاز بحث نيز گفتيم كه تاثير زمان و مكان در احكام اجتهادى
است نه احكامى كه در مورد آنها نص وجود دارد. خلاصه اين
كه اگر نصى از طرف شارع وجود داشته باشد و موضوع هم
ازقبيل «منطقة الفراغ» نباشد، تقديم مصلحت بر نص معنا
ندارد. زيرا اين كار تشريع حرام مىباشد و بهانهاى براى رهايى
از التزام به احكام شرعى است.
از اينجا معلوم مىشود كه تقديم مصالح بر نصوص توسط برخى
از عالمان پيشين در بعضى موارد، قطعا درست نبوده است، به
مثال زير توجه كنيد:
كتاب و سنت دلالت دارند كه سه بار طلاق دادن پياپى به
طورى كه رجوع يا ازدواجى ميان آنها روى ندهد، باطل است.
بنابراين اگر مردى همسرش را با يك صيغه طلاق، سه بار
طلاق دهد يا در يك جلسه سهبار صيغه طلاق را تكرار كند،
يك طلاق محسوب مىشود. رسول خدا(ص) و خليفه اول به
همين روش عمل مىكردند و از طلاقهايى كه به اين نحو
انجام مىشد، يكى را نافذ مىدانستند. و همچنان براين
شيوهعمل مىشد تا اين كه خليفه دوم در سال دوم خلافت
ناگهان از اين روش عدول كرد و گفت:
مردم در باره طلاق كه براى آنها مهلت قرارداده شده از من
مىخواهند كه عجله شود، چه خوب است كه خواسته آنها را
امضا كنيم و بالاخره طبق خواسته مردم عمل كرد. ((133))
اين مسئله از بديهيات است كه اعمال نظر در موردى كه نصى
از كتاب و سنت در باره آن وجود دارد اشتباه است. اعمال نظر
تنها در صورتى درست است كه در آن خصوص نصى وجود
نداشته باشد، ولى بااين حال بعضى براى توجيه كار عمر چنين
گفتهاند كه كار او تغيير احكام بر طبق مصالح و مفاسد بوده
است، مخصوصا ابن قيم جوزى مىگويد:
خليفه دوم چون ديد كه مفسده تكرار صيغه طلاق در يك
جلسه براى طلاق دادن جز با تاييد آن و مؤثر دانستن آن از
بين نمىرود، و ديد كه مصلحت اين روش از مفسده طلاق
بيشتر است، از اين رو عمل مردمرا تاييد كرد و سه بار طلاق
دادن در يك مجلس را همانند سه بار تكرار طلاق تلقى
كرد.((134))
اشكال سخن فوق اين است كه ابطال شريعت حرام است و به
هيچ عنوان صحيح نيست. بنابراين نمىتوان شريعت را با
معيارهاى اجتماعى از قبيل مصلحت و مفسده تغيير داد. و
مفسده تكرار صيغه طلاق دريك جلسه براى سه طلاقه كردن
را بايد از راه ديگرى دفع كرد نه از طريق امضاى چيزى كه
مشروع نيست.
شگفت انگيزتر اين كه خود ابن قيم، متوجه اين اشكال شده و
گفته است:
آسانتر از اين كار(تصويب جواز سه بار طلاق دادن در يك
جلسه) اين است كه از چنين طلاقى جلوگيرى شود و مرتكب
آن را با شلاق تاديب كنند تا از محذورى كه به دليل تصويب آن
به وجود آمده جلوگيرىشود.
ابن قيم سپس پشيمانى عمر بن خطاب را از تصويب اين نوع
طلاق چنين نقل مىكند:
خليفه دوم گفت: هيچ چيز مثل تصويب جواز سه بار طلاق
دادن در يك جلسه، من را پشيمان نكرد. ((135))
شيخ محمود شلتوت، شيخ بزرگ الازهر، در باره اين كه
اجتهاد به مثابه يكى از منابع تشريع است، گفتارى دارد كه
نقل آن در اينجا مناسب به نظر مىرسد. او چنين مىگويد:
يكى از موارد اجتهاد اين است كه براى شناختن حكم مسايل
جديدى كه پيش مىآيد، به قواعد كلى و روح قانونگذارى كه
از طريق راه حل هايى كه قرآن و پيامبر در اختيار ما
گذاشتهاند، و در شريعت جايگاهنصوص قطعى را دارد، توجه و
دقت شود. اين همان چيزى است كه به اجتهاد از طريق نظر و
تشخيص مصلحت معروف است. اسلام به اين وسيله مسلمانان
را از اين كه در نيازهاى عملى شان تابع غير خداباشند نجات
داده، و به اين وسيله به مسلمانان حق انديشيدن و انتخاب
اصلح را در چارچوب اصول ترسيم شده، اعطا كرده است، و
عقل انسانها را در پس هواها و تمايلات نفسانى رها كرده و آن
را در همهموارد به نصى كه ممكن است با مظاهر جديد حيات
بشرى هماهنگ نباشد، مقيد ننموده است. همچنان كه مردم
هيچ عصرى را به پذيرش اجتهاد مجتهدين عصر قبلى كه
شرايط خاصى موجب شده تا آناننظريهاى را بپذيرند، ملزم
نكرده است.((136))
آنچه اين مفتى گفته حقيقت دارد، ولى من با اين سخن او
كه: «اسلام عقل را در همه موارد به نصى كه ممكن است با
مظاهر جديد حيات بشرى هماهنگ نباشد، مقيد نكرده است.»
موافق نيستم، به نظر من اينسخن، اشتباهى است كه از اين
استاد سرزده است. زيرا كدام اصل و حكم شرعى منصوصى
است كه با مظاهر جديد زندگى موافق نباشد. آنچه وى گفته
چيزى جز تقديم مصلحت بر نص، يعنى همان تشريعحرام و
پيشى گرفتن بر خدا و رسول او، نيست. خداوند مىفرمايد:
يا ايها الذين آمنوا لاتقدموا بين يدي اللّه و رسوله،((137))
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چيزى را بر خدا و رسولش مقدم
نداريد(پيشى نگيريد).
بنابراين بر هر مسلمانى واجب است كه از اين گونه
مصلحتطلبىها بپرهيزد. بله مصلحتطلبى صورتهاى
گوناگونى دارد كه ما آنها را در جزء اول از پيشگفتارمان بر
كتاب «موسوعة طبقات الفقهاء» بيانكردهايم
فصل چهارم: نقش زمان و مكان در احكام حكومتى
آنچه تاكنون بيان شد، به نقش زمان و مكان در جريان اجتهاد
و صدور فتوا مربوط مىشد، اما نقش اين دو در احكام حكومتى
كه داير مدار مصالح و مفاسدند و از نوع احكام واقعى و ظاهرى
نيستند، باب گستردهديگرى است كه اندكى نيز در باره آن
سخن مىگوييم.
تقدم عناوين ثانويه بر عناوين اوليه در دو مورد مشكلات را
حل مىكند:
اول: هر گاه بين حكم واقعى اولى و حكم ثانوى [در مرحله
اجرا] تزاحم و تضاد روى دهد، حكم ثانوى بر حكم واقعى اولى
مقدم مىشود، و اين تقديم يا از باب حكومت است و يا از باب
جمع عرفى، مانندتقدم «لاضرر» و «لاحرج» بر احكام ضررى و
حرجى. اين نوع از تقدم به باب افتا و استنباط مربوط مىشود.
دوم: هرگاه بين خود احكام واقعى [در مرحله اجرا] تزاحم و
تضاد روى دهد، يعنى بعضى از احكام واقعى با برخى ديگر [در
مرحله اجرا] تضاد پيدا كنند، به طورى كه اگر به رفع اين
مشكل و حفظ حقوقافراد اقدام نشود، مفاسدى پديد مىآيد.
در اينجاست كه نقش حاكم و فقيه جامع الشرايط كه منصب
ولايت را بر عهده دارد ظاهر مىشود. حاكم در اين گونه
موارد مشخص مىكند كه اين مورد خاص ازمصاديق كدام يك
از آن دو حكم واقعى متضاد است، و در نتيجه يكى از آنها را بر
ديگرى مقدم مىدارد. البته حاكم و فقيه پس از دقت و تامل و
بررسى شرايط زمانى و مكانى و مشورت با عقلا و خبرگان،
بهصدور حكم اقدام مىكند. به عبارت ديگر اگر بين احكام
اوليه تزاحمى روى داد، در سايه اين عناوين ثانويه، ((138))
يكى از آنها بر ديگرى مقدم مىشود. و اين مهم توسط حاكم
اسلامى و به بركت ولايتى كهبه او اعطا شده انجام مىپذيرد.
در واقع اين عناوين كليدهايى در دست حاكم اسلامى است تا
با آنها بتواند تزاحم و تنافى بين احكام را رفع كند. بنابراين
معناى دخالت زمان و مكان در حكم حاكم اسلامى،
عبارتاست از تاثير آنها در تعيين اينكه مورد از صغريات كدام
يك از كبريات و احكام واقعى است. از اين رو حكم حاكم
اسلامى در تقديم يكى از كبريات، شكل اجرايى احكام واقعى
ومراعات حكم مهمتر و برنامهريزى براى حفظ نظام و مختل
نشدن آن است. با اين بيان روشن شد كه حكم حاكم اسلامى از
دو ويژگى برخوردار است:
1. هر چند اصل و اساس ولايت حاكم اسلامى از كتاب و سنت
استنباط و استخراج مىشود، ولى حكم او به تقديم يكى از دو
كبراى متزاحم، حكمى نيست كه مستقيما از كتاب و سنت به
دست آمده باشد. البتهوقتى حاكم اسلامى در مقام صدور حكم
قرار گرفت و با معيارهايى كه ياد آور شديم، دريافت كه مورد،
از صغريات كدام حكم واقعى است، حكم او حكم حكومتى و
ولايى خواهد بود و در طول احكام اوليه وثانويه جاى
مىگيرد. هدف از تجويز حكم براى حاكم اسلامى، چيزى جز
اين نيست كه با رفع تزاحم، احكام واقعى حفظ شود. به اين
دليل اين حكم را حكم اجرايى و ولايى و حكومتى ناميديم نه
حكمشرعى. زيرا پيش از اين گفتيم كه حكم حاكم اسلامى
حكمى علاجى است، يعنى حاكم اسلامى در سايه عناوين
ثانويه، تزاحم احكام واقعى را معالجه مىكند، از بين مىبرد.
بديهى است كه اين حكم، از سنخاحكام واقعى نيست، چون در
غير اين صورت وحدت تشريع و قانون گذارى آسيب خواهد
ديد.
2. از آنجا كه حكم حاكم اسلامى برآمده از مصالح عمومى و
حفظ قوانين اسلامى است، از چارچوب احكام اوليه و ثانويه
خارج نمىشود. از اين رو گفتيم كه حاكم اسلامى تزاحم
ميان احكام را در سايه عناوينثانويه معالجه مىكند.
خلاصه اين كه ولى فقيه با كمك ولايت الهى، همه مشكلات
موجود در زندگى ما را مرتفع مىسازد. زيرا عناوين ثانويهاى
كه بر شمرديم ابزارهايى هستند در دست فقيه كه مىتواند
خللهاى موجود در جامعهاسلامى را مسدود كند. اين عناوين
در عين حالى كه صغريات را تغيير مىدهد، لطمهاى نيز به
كرامت كبريات وارد نمىسازد. اينك براى توضيح بيشتر چند
مثال مىآوريم و با آن، دخالت مصالح زمانى و مكانىرا درحكم
حاكم اسلامى كه غير از دخالت آنها در فتواى مجتهد است،
بيان مىكنيم:
مثال اول: بدون ترديد تقويت اسلام و مسلمانان از وظايف مهم
هر مسلمان و تضعيف عظمت و قدرت آنها از محرمات مهلك
است. از طرف ديگر خريد و فروش تنباكو در شريعت حلال
است. بدون شك ايندو حكم از احكام اوليه محسوب مىشوند
و تزاحمى هم ميان آنها نيست، اما در دورهاى خاص پادشاه، به
يك شركت خارجى امتيازى داد كه طى آن خريد و فروش
تنباكو در انحصار آن شركت خارجى باشد.در آن زمان چون
حاكم شرعى(ميرزاى شيرازى) احساس كرد كه استعمال
تنباكو موجب فرو رفتن چنگالهاى كفر در پيكره جامعه
اسلامى مىشود، از اين رو حكم كرد كه استعمال تنباكو به هر
نحو، در حكممحاربه با امام زمان(عج) است. بدون ترديد حكم
ميرزاى شيرازى چيزى جز تقديم اهم بر مهم يا امثال آن نبود،
و هدف از اين حكم چيزى جز بيان اين حقيقت نبود كه اين
مورد يكى از مصاديق حفظ مصالحاسلام و استقلال سرزمين
اسلامى است كه جز با ترك استعمال تنباكو، اعم از خريد و
فروش و يا كشيدن و غير اينها حاصل نمىشود. و به سبب
همين شركت خارجى مجبور شد كه آن قرارداد استعمارى
رافسخ كند.
مثال دوم: حفظ نفوس از امور واجب مىباشد و تسلط مردم بر
اموالشان و حرمت تصرف در اموال آنها، امرى مسلم در شريعت
اسلامى است، ولى مواردى همچون، ساختن خيابانهاى كشور
اسلامى بر تصرفزمينها و املاك مردم متوقف است. در اين
صورت چنانچه مالكان اين زمينها با رضايت خاطر آمادگى
واگذارى آن را داشته باشند كه مشكلى نخواهد بود، و الا
حاكم اسلامى مىتواند موضوع اهم رادر نظرگرفته و آن را بر
مهم مقدم بدارد و به جواز تصرف در ملك ديگرى بدون اذن او
حكم كند. حد اكثر اين است كه حكومت اسلامى ضامن قيمت
روز زمين خواهد بود و بايد به مالك آن پرداخت شود.
مثال سوم: گسترش قسط و عدل از امورى است كه مورد
ستايش اسلام مىباشد و اسلام نيز آن را هدف بعثت انبياى
الهى قرار داده است. خداوند مىفرمايد:
لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم
الناس بالقسط،((139))
ما رسولان خود را با دلايل روشن به سوى مردم فرستاديم، و با
آنها كتاب (آسمانى) و ميزان نازل كرديم تا مردم براساس
عدالت رفتار كنند.
از طرف ديگر مردم بر اموال خويش تسلط دارند و مىتوانند هر
گونه كه بخواهند در آن تصرف كنند. حال اگر بين اين دو
حكم واقعى تزاحمى روى دهد همچنان كه در احتكار محتكر
به هنگام نايابى كالا وگرانى آن يا اجحاف صاحبان صنايع و
غير آنها چنين است حاكم اسلامى بايد(بر حسب ولايت الهى)
براى حل اين بحران اجتماعى اقدام نموده و مشورتهاى لازم
را انجام دهد تا براى او روشن شود كه مورد،از مصاديق و
صغريات كدام يك از دو حكم فوق است. چنانچه مشكل مذكور
با موعظه و نصيحت حل نشود، به عنوان آخرين راه حل، در
انبارها گشوده مىشود و اجناس احتكارى با قيمت عادلانه در
معرضفروش قرار مىگيرد، و يا اين كه كالاها بر همين اساس
قيمت گذارى مىشود.
مثال چهارم: بدون ترديد، مردم در معاملاتشان با شركتهاى
داخلى و خارجى آزاد هستند، ولى اگر اعمال اين حق موجب
شود كه در نظام اقتصادى و يا بنيه مالى مسلمانان اختلال
وضعفى ايجاد شود، حاكماسلامى مىتواند طبق مصلحت
يكى از دو حكم را كه نسبت به ديگرى از اهميت بيشترى
برخوردار است مقدم بدارد.
مثال پنجم: اگر حاكم اسلامى ببيند كه فروختن انگور به
گروهى كه جز براى شراب سازى و توزيع مخفيانه آن استفاده
ديگرى نمىكنند، باعث فساد و از بين رفتن شخصيت برخى از
افراد جامعه مىشود، در اينصورت مىتواند مانع فروش انگور
به آنان شود.
موارد ديگرى هم وجود دارد كه حاكم اسلامى نمىتواند
شرايطى را كه در آن به سر مىبرد ناديده بگيرد، تا براى او
روشن شود كه مورد، با تقديم كدام يك از دو حكم متزاحم
مناسبتر است.
آنچه گذشت در باره تاثير زمان و مكان در اجتهاد و در مقام
صدور فتوا و جايگاه حكم بود، اما بحث از موارد ديگرى كه به
ولايت فقيه برمىگردد، بايد در محل خودش بررسى شود.
فصل پنجم: پژوهشى در تاثير زمان و مكان در فقه اهل سنت
اين مساله در گذشته و حال از جانب عدهاى از فقهاى اهل
سنت مطرح شده كه اينك به اسامى آنها و برخى عباراتشان
اشاره مىكنيم:((140))
1. سيد محمد امين افندى مشهور به «ابن عابدين»((141))،
مؤلف كتاب «مجموعة رسائل» پس از بيان عباراتى پيرامون
تاثير مقتضيات زمان و مكان بر فقه كه در فصل دوم از او نقل
شد، مثالهاى متعددى رابراى اين كبراى كلى ارائه
مىدهد،كه به برخى از آنها اشاره مىكنيم:((142))
الف. فقيهان به دليل قطع شدن عطايايى كه در صدر اسلام
متداول بوده و به معلمان قرآن مىدادند، گرفتن اجرت براى
تعليم قرآن و امثال آن را جايز دانستهاند. امروزه اگر معلمان
بخواهند بدون اجرت به كارخود ادامه دهند، آنان
وخانوادهشان در تنگنا قرار مىگيرند و چنانچه كار تعليم را
رها كنند و بخواهند از طريق پرداختن به حرفهاى ديگر امرار
معاش كنند، به قرآن و دين خسارت وارد خواهد شد. از اين
روفقيهان فتوا دادهاند كه مىتوان براى تعليم قرآن و همچنين
اقامه جماعت و اذان، اجرت گرفت با اين كه اين حكم مخالف
فتواى ابو حنيفه و ابو يوسف و محمد بن حسن شيبانى است،
آنان گرفتن اجرت در اينموارد را همچون گرفتن اجرت
براى ديگر عبادات از قبيل روزه، نماز، حج، قرائت قرآن و
امثال آن جايز ندانستهاند.
ب: بنابر ديدگاه دو امام ((143)) نمىتوان در شهادت، به
ظاهر فرد در احراز عدالت اكتفا كرد با اين كه اين ديدگاه
مخالف عقيدهاى است كه ابوحنيفه بدان تصريح كرده است.
ديدگاه ابوحنيفه در زمانى بودهكه در آن زمان عدالت غلبه
داشته، زيرا ابو حنيفه در دورهاى زندگى مىكرد كه رسول
خدا(ص) آن را بهترين عصر خوانده است در صورتى كه آن دو
امام در زمانى زندگى مىكردهاند كه دروغگويى رواجداشته
است. براساس تصريح عالمان، اين اختلاف فتوا به اختلاف
زمان بر مىگردد نه به اختلاف حجت و برهان هريك از اين
دو گروه.
ج: برخى معتقدند كه اكراه از جانب غير سلطان هم محقق
مىشود، در حالى كه اين ديدگاه مخالف نظر امام ابوحنيفه
است. نظر ابوحنيفه بر مبناى شرايط زمانى خويش بوده كه
اكراه از جانب غير سلطان امكاننداشته ، ولى وقتى فساد
گسترش يافت و اكراه از طرف غير سلطان نيز محقق شد،
محمد بن حسن شيبانى و متاخرين بعد از او به اعتبار اكراه از
جانب غير سلطان هم فتوا دادند.
ابن عابدين بر همين اساس تا آخر رساله مثالهايى را ذكر
كرده است.
3. استاد مصطفى احمد زرقا هم اين بحث را در كتاب
ارزشمندش «المدخل الفقهي العام» مطرح كرده و پس از بيان
مطالبى كه در فصل دوم گذشت، به تشريح مثال هايى در اين
زمينه مىپردازد كه برخى ازآنها را از رساله «نشر العرف» اثر
ابن عابدين اقتباس كرده و در قالب جديد عرضه نموده است:
الف. تغيير احكام اجتهادى به دليل فساد زمانه: 1 در مذهب
حنفى، بدهكار گرچه بدهكاريش به اندازه همه اموالش باشد،
مىتواند در اموالش در قالب هبه، وقف و شكلهاى ديگر
بخشش مال تصرف كند، واين حكم به اين اعتبار است كه
بدهكارى، درذمه بدهكار است. بنابراين، اصل اموال بدهكار
آزاد است و مىتوانددر آنها تصرف كند. اين حكم، بر مبناى
معيارهاى قانونى است ولى چون وجدانهاى مردم تباه
وآزمندى آنان فراوان و پرهيزگاريشان اندك شد و بدهكاران
در صدد برآمدند تا از طريق وقف يا بخشش به اقوام و دوستان
مورد اعتماد، اموالشان را از دسترس طلبكاران دور نگه دارند،
فقيهان متاخر مذهبحنبلى و حنفى فتوا دادند كه بدهكاران
به جز در مازاد از بدهكاريشان، نمىتوانند در اموالشان تصرف
كنند.
البته اين مسئله در فقه اهل سنت بوده، اما در فقه شيعه در
اين زمينه مشكلى وجود ندارد تا به عنصر زمان متوسل شويم و
بخواهيم در سايه اين عنصر به تغيير احكام ملتزم شويم. چون
از نظر فقه اماميه، محجوردو حالت دارد:
حالت اول: اگر حاكم اسلامى از تصرفات شخص محجور مانع
شود و به افلاس(ورشكستگى) او حكم كند، در اين صورت حق
طلبكاران به اموال او تعلق مىگيرد نه به ذمهاش، مانند تعلق
حق رهن گيرنده بهعين رهنى و جايز نبودن تصرف معوض
در عين رهنى مانند فروختن يا اجاره دادن و تصرف غير
معوض مانند وقف كردن و بخشيدن، مگر با اجازه رهن دهنده.
حالت دوم: اگر حاكم اسلامى از تصرفات شخص محجور
جلوگيرى نكند، دراين صورت تصرفات وى بر دو قسم است:
برخى تصرفات او، به معناى فرار از پرداخت بدهكارى و
مستلزم محروميت طلبكاران ازطلبشان نيست. در اين صورت
وى مىتواند بر هر نحو ممكن، در اموالش تصرف كند. اما
برخى تصرفات او به نيت فرار از پرداخت بدهىهاست، مانند
مصالحه و يا بخشيدن اموال. در اين صورت، حكم كردنبه
صحت تصرفات بدهكار(اگر اين گونه نباشد كه بدهكار
بخواهد با معاملاتى كه انجام مىدهد به اموال ديگرى دست
يابد)، مشكل است. ((144)) به اين دليل كه حكم كردن به
صحت تصرفات بدهكار،حكمى است ضررى كه با اين حكم به
طلبكاران ضرر وارد مىشود، از اين رو صحيح نيست. علاوه بر
اين، عمومات صلح و هبه و ساير عقود نيز شامل اين گونه
عقدها نمىشود. بنابراين دليلى ندارد كه تغييرحكم شرعى را
به واسطه عنصر زمان ومكان بدانيم، در صورتى كه در اصل
شريعت، حكم شرعى متناسب با زمان وجود دارد و نيازى
نداريم كه به عنصر «فساد زمان» متوسل شويم.
2. از ديدگاه مذهب حنفى، غاصب در مدت غصب، ضامن
منافع شيئى كه غصب كرده نيست، بلكه در صورت از بين
رفتن و يا معيوب شدن عين غصب شده، ضامن عين آن
مىباشد. چون از نظر اين مذهبفقهى، منافع ذاتا ارزشمند
نيستند، بلكه با عقد اجاره ارزش پيدا مىكنند نه عقدى كه بر
عين غصبى واقع شده باشد. اما فقيهان متاخر مذهب حنفى
چون ديدند كه مردم نسبت به مسئله غصب بى پروا شدهاند و
ازطرف ديگر تقواى دينى براى ترك گناه در وجودشان
ضعيف شده است، فتوا دادند كه اگر عين غصب شده، مال
وقفى يا مال يتيم يا مال آماده بهره بردارى باشد، غاصب ضامن
اجرة المثل منافع آن است. واين فتوا بر خلاف اصل قانونى
موجود در مذهب حنفى است و به دليل بازداشتن مردم از
تجاوز در زمان شيوع فساد صادر شده است. اين در حالى است
كه سه امام ديگر مذهب اهل سنت در اين زمينه برخلاف
مذهب اجتهادى حنفى فتوا دادهاند و منافع را مانند اعيان،
ذاتا ارزشمند دانستهاند. به نظر آنها غاصب، ضامن اجرة المثل
مال غصب شده در مدت غصب است، چه از منافع آن استفاده
كرده باشد و چهاستفاده نكرده باشد سپس مصطفى زرقا
مىگويد: اين اجتهاد بهتر و وجيهتر است. ((145))
به عقيده ما نظريه عدم ضمانت غاصب نسبت به منافعى كه به
دست آورده، مستند به خبر واحدى است كه عروة بن زبير از
عايشه نقل كرده است. مطابق اين روايت رسول خدا(ص) در
يكى از قضاوت هايشفرمود: «الخراج بالضمان»، يعنى منافع
مال براى كسى است كه ضامن مال باشد. ((146)) از اين رو
حنفيه پنداشتهاند كه ضمانت قيمت مال غصب شده با ضمانت
منافع آن، جمع نمىشود، زيرا ضمانت مال،مستلزم اين است
كه منافع از آن او باشد. ولى اين اجتهاد بسيار بعيد است، چون
حديث فوق، مربوط به معاملات صحيح است، مثلا اگر كسى
عبد يا كالايى را بخرد و مدتى از آن بهره بردارى كند، آنگاه
متوجهعيبى شود كه قبلا وجود داشته، در اينجا مشترى
مىتواند كالاى خريدارى شده را پس بدهد و پول خود را بگيرد
و منافعى را كه از آن مال استيفا كرده، ضامن نيست. زيرا اگر
كالا در دست او از بين مىرفت، وىضامن آن بود و فروشنده
مسئوليتى نداشت.
حرف «باء» در جمله «الخراج بالضمان»، حرف جر و متعلق به
كلمهاى محذوف است. در حقيقت، معناى جمله اين است:
«الخراج مستحق بالضمان، يعنى منافع كالا پس از دريافت آن
توسط مشترى، براىمشترى است، در عوض اگر كالا از بين
برود مشترى ضامن آن خواهد بود. معناى حديث اين است و
شارحان((147)) حديث نيز چنين تفسيركردهاند و ربطى به
غصب مال غير و بهره بردارى از منافع آنندارد.
آنچه فراتراز فهم شارحان، حديث مزبور را تفسير مىكند، آغاز
روايت عروة بن زبير است. وى از عايشه نقل كرده كه مردى،
عبدى را خريد و مدتى او را به خدمت گرفت. آنگاه در او
عيبى مشاهده كرد و آن رابه فروشنده پس داد. فروشنده به
رسول خدا(ص) عرض كرد كهاى رسول خدا(ص) او از غلام
من استفاده كرده است. رسول خدا(ص) فرمود: الخراج
بالضمان.((148))
از طريق شيعه روايت شده كه چون امام صادق(ع) فتواى
ابوحنيفه را مبنى بر عدم ضمانت غاصب نسبت به منافعى كه
استيفا كرده شنيد، فرمود:
في مثل هذا القضاء و شبهه تحبس السماء ماءها و تمنع الارض
بركتها،((149))
اين گونه فتاوا موجب مىشود كه آسمان بارانش را نگهدارد و
زمين بركاتش را باز دارد.
يكى از دلايل ضمانت منافع استيفا شده، عموم اين سخن
پيامبر(ص) است:
لا يحل مال امريء مسلم لاخيه الا عن طيب نفسه،
مال هيچ مرد مسلمانى براى برادر دينى اش حلال نيست مگر
با رضايت او.
و منافع نيز در زمره اموال است و به همين سبب است كه در
خريد و فروش، ثمن و در عقد نكاح، مهريه قرار داده مىشود.
علاوه بر اين، سيره عقلائيه نيز ضامن بودن غاصب نسبت به
منافع استيفا شده را تاييدمىكند. بنابراين در اينجا مشكلى
وجود ندارد تا بخواهيم آن را با عنصر زمان حل كنيم، وحكمى
كه از طرف برخى فقيهان اهل سنت بيان شده، حكمى شرعى
نيست تا به خاطر فساد مردم يك زمان تغييركند.
3. از ديدگاه مذهب حنفى، هرگاه زن مهريه مدت دار خود
را از شوهر دريافت كند، هر جا كه شوهرش خواست بايد با او
برود. اما فقيهان متاخر به علت اين كه ديدهاند اخلاق مردم
دگرگون شده و ستم بر زنانافزايش يافته است، و بسيارى از
مردان با همسرانشان به شهرهاى دور دست كه زنان در آنجا
قوم و خويشى ندارند كوچ كرده و با آنها برخورد نا مناسب
مىكنند و در حقشان ستم روا مىدارند، چنين فتوادادهاند كه
زنان پس از دريافت مهريه شان ملزم به پيروى از شوهرانشان
در تعيين محل سكونت نيستند، مگر آنكه آن مكان، وطن زن
و جايى باشد كه عقد در آنجا جارى شده است. اين فتوا به
خاطر فسادزمان و اخلاق مردم صادر شده و در مذهب حنفى
بر طبق همين فتوا حكم مىشود.
ولى به نظر ما براى چنين مشكلاتى در باب نكاح، راه حلهاى
شرعى وجود دارد، و آن اين كه زن در هنگام عقد نكاح شرط
كند كه شوهرش او را از وطنش خارج نكند و يا شرط نمايد كه
او را در شهر و منزلخاصى سكنى دهد. در اين صورت شوهر
ملزم است به اين شرط عمل كند، و اين كار مخالف كتاب و
سنت هم نيست. حتى اگر طرفين عقد از چنين اشتراطى
غافل باشند و مرد تصميم بگيرد كه همسرش رابه شهر دور
دستى كه زندگى در آن مشكل و سخت است، ببرد، زن
مىتواند نزد حاكم شرع شكايت كند و از او بخواهد كه شوهرش
را از اين كار منع نمايد. حاكم هم پس از روشن شدن موضوع،
و با توجهبه عروض عناوين ثانويه از قبيل ضرر و حرج، حكم
مىكند كه نبايد همسرش را از وطن خود خارج نمايد. در اينجا
زمان، در تغيير حكم دخالتى ندارد، بلكه حكم شرعى در اين
مورد درخود شرع نهفتهاست.
4. بنابر مذهب حنفى، قاضى مىتواند در حوادثى كه روى
مىدهد با تكيه به علم شخصىاش قضاوت كند. يعنى علم
قاضى به وقايع مورد اختلاف مىتواند مستند قضاوت قاضى
قرار گيرد، و لازم نيست كه مدعىبراى اثبات ادعايش بينه
اقامه كند. به عبارت ديگر علم قاضى به واقعيت قضيه، خودش
يك نوع بينه است، در همين خصوص قضاوت هايى نيز از عمر
و غير او نقل شده است ولى بعدها ديدند كه بيشتر قاضيانبه
فساد، بدى و رشوه خوارى گراييدند و ديگر براى قضاوت،
افراد مطمئن، پاك و با كفايت انتخاب نمىشوند و اكثر قاضيان
براى نزديك شدن به حكام و راضى نگاه داشتن آنها و كسب
درآمد بيشتر، قضاوتمىكنند. از اين رو فقيهان متاخر مذهب
حنفى فتوا دادند كه قاضى نمىتواند در منازعات با تكيه به
علم شخصى خود قضاوت كند، بلكه قضاوت وى بايد به
بينهاى مستند باشد كه در دادگاه ارايه مىشود. حتى
اگرخود قاضى در خارج از دادگاه شاهد عقد، قرض يا
واقعهاى ميان دو نفر باشد، سپس يكى از طرفين واقعه مدعى
و ديگرى منكر چيزى شود، قاضى نمىتواند بدون بينه به نفع
مدعى قضاوت كند. چون با توجهبه فاسد شدن بسيارى از
قاضيان، اگر چنين روندى در محاكم جابيفتد، بسيارى از آنها
به دليل تمايل به قضاوت به نفع طرف قوىتر، مدعى علم به
آن واقعه خاص خواهند بود.
البته اين كه گفتيم قاضى نمىتواند به علم شخصى خودش
عمل كند، اگر چه ممكن است به پايمال شدن حق طرفى
منجر شود كه براى اثبات مدعاى خود دليل ندارد، اما باعث
دفع ناروايىهاى بسيارىمىشود. دليل فقيهان متاخر نيز
مبنى بر معتبر نبودن عمل قاضى به علم شخصى خويش،
همين مطلب بوده است. ولى قاضى مىتواند در مواردى كه به
قضاوت مربوط نمىشود، مانند امور حسبيه و تدابيرپيشگيرانه
ادارى، به علم خود عمل كند. مثلا اگر قاضى بداند كه رابطه
زوجيت بين مرد و زن از بين رفته، اما در عين حال هنوز اين
دو با هم ارتباط دارند، قاضى مىتواند مانع ارتباط آنها با هم
شود، و يا اين كه مثلابداند فلان مال مغصوب است، در اين
صورت نيز قاضى مىتواند مال مغصوب را تا وقتى كه مالك آن
مشخص شود، نزد امينى بگذارد. ((150))
آنچه بيان شد كلام استاد زرقا بود، اما بنابر نظر شيعه، شرط
است كه قاضى، عادل و مجتهد مطلق باشد، بنابراين فرد
ستمگر نمىتواند قضاوت كند و اگر قضاوت كند، حكمش
نافذ نخواهد بود. در اين صورتاگر قاضى به علمش عمل
كند، فسادى به همراه نخواهد داشت، زيرا عدالت او مانع از
ارتكاب گناه مىشود. حال اگر فرد ستمگرى منصب قضاوت
را اشغال كند، نبايد در مورد حق اللّه به علمش عمل
نمايد.چنانكه اگر مثلا بداند زيد مرتكب زنا يا شرب خمر و
يا گناهان ديگر شده، نمىتواند عليه او اقامه دعوا نموده و حد
را اجرا كند، زيرا لازمهاش وحدت قاضى و مدعى است و فرقى
نمىكند كه قاضى عادلباشد يا ستمگر. اما در مورد حق
الناس، قاضى نبايد به علمى كه قابل انتقال به ديگرى نيست
عمل كند، بلكه بايد به اندازهاى به علمش عمل كند كه اگر از
او دليل خواستند، بتواند عرضه كند و گرنه در بيش ازاين
مقدار جايز نيست و تفصيل اين مطلب در باب «قضاء» بيان
شده است.
5. يكى ديگر از اصول مذهب حنفى اين است كه نمىتوان براى
عمل كردن به يك واجب، كسى را اجير كرد و يا براى انجام آن
عمل اجرت گرفت. يكى از فروع اين مذهب فقهى اين است
كه عبادات و اعمالواجب دينى مانند امامت جماعت و ايراد
خطبه نماز جمعه و تعليم قرآن و دانش، بايد بدون اخذ اجرت
و به صورت رايگان انجام شود، زيرا اينها از واجبات دينى
هستند. اما فقيهان متاخر اين مذهب فقهى،وقتى ديدند كه
همتهاى مردم براى انجام اين واجبات ضعيف شده و مقررى
عالمان از بيت المال قطع گرديده، به طورى كه آنها مجبور
به كسب درآمد شدهاند، براى تشويق عالمان به تعليم قرآن و
نشر علم واقامه شعاير دينى در بين مردم، فتوا دادند كه
گرفتن مزد براى انجام اين گونه امور جايز است. ((151))
ولى در فقه شيعه، اين مشكل از دو طريق حل شده است: 1.
اگر براى اين گونه اهداف، بخشى از بيت المال در نظر
گرفته شده باشد، در اين صورت در مقابل انجام اين كارها
نمىتوان مزد دريافت كرد، بلكهحاكم اسلامى وسايل زندگى
اين افراد را تامين مىكند تا آنها براى اين امور واجب اقدام
نمايند. 2. اگر براى اين گونه اهداف، چيزى از بيت المال در
نظر گرفته نشده باشد، در اين صورت اگر نصى وجود
داشتهباشد كه گرفتن مزد را براى امور واجب حرام بداند،
عنصر زمان نمىتواند به آن لطمهاى وارد سازد، اما مىتوان
اين دو امر متزاحم را با هم جمع كرد و مشكل را از طريق
ديگرى حل نمود و آن اين كه اولياىامور يعنى كسانى كه به
قضاوت قاضى و اقامه اذان و يا افتاء نياز دارند، جمع شوند و با
هم در جهت رفع نيازهاى مالى مفتى، قاضى، مؤذن و معلم
همكارى كنند تا آنها هم با خيال راحت و بى درنگ به
اعمالعبادى خود بپردازند. اين كار اشكالى ندارد، زيرا آنچه
آنها مىپردازند مزد محسوب نمىشود بلكه فقط براى بهبود
وضعيت معيشتى ايشان است.
به عبارت ديگر، قاضى، مفتى، مؤذن و معلم همه اين اعمال
عبادى را براى خدا انجام مىدهند، ولى از آنجا كه اشتغال به
اين امور متوقف بر رفع نيازهاى خود و خانواده شان مىباشد،
متصديان امور مؤمنان،نيازهاى آنان را رفع مىكنند تا آنان نيز
بتوانند به وظايف خود عمل كنند و گرنه همان گونه كه افتا
واجب است، تحصيل ضروريات خود و خانواده هم واجب است
و وقتى ميان اين دو عمل واجب، تزاحم روىدهد، انجام واجب
دوم مقدم خواهد بود، چون در صورت ترك آن، خوف مرگ و
مير افراد و از هم پاشيدگى خانوادهها وجود دارد. ولى به
شيوهاى كه اشاره كرديم مىتوان حكم و وظيفه را با هم جمع
كرد.
6. شهودى كه در مرافعات به شهادت آنها استناد مىگردد و
براساس آن قضاوت مىشود، بايد عادل(مورد اطمينان) باشند.
انسانهاى عادل، حافظ واجبات دينى، و مشهور به رازدارى
وامانت دارى هستند.عدالت شرطى است كه قرآن آن را براى
قبول شهادت شاهدان قرار داده است، و سنت نيز آن را تاييد
نموده و همه فقيهان آن را معتبر دانستهاند. اما فقيهان متاخر
ما وقتى ديدند كه عدالت كامل آن گونه كهنصوص آن را
تفسير كردهاند به سبب فساد زمانه و ضعف وجدانها و
سست شدن تقواى دينى كه از گناه جلوگيرى مىكند،
كمياب شده است، و از طرف ديگر اگر قرار باشد كه قاضيان
دادگاه خواهان نصابعدالت شرعى باشند، حقوق انسانها به
دليل غير قابل اثبات بودن از بين خواهد رفت، از اين رو به
قبول شهادت عادلترين افراد يك قوم فتوا دادهاند. به اين معنا
كه هركسى كه در ميان افراد موجود يك قوم،عادلتر باشد، هر
چند كه ذاتا نسبت به حد نصاب شرعى، عادل محسوب نشود،
مىتواند به عنوان شاهد قرارگيرد. معناى اين فتوا اين است
كه فقيهان از شرط عدالت مطلق به عدالت نسبى عقب
نشينىكردهاند. ((152))
به نظر ما قرآن(همان گونه كه نويسنده عبارات فوق گفته
است) تصريح مىكند كه عدالت، شرط نافذ بودن شهادت
شاهد است. خداوند مىفرمايد:
وليكتب بينكم كاتب بالعدل،((153))
و بايد نويسنده عادلى قرار داد ميان شما را بنويسد.
واشهدوا ذوى عدل منكم،((154))
و دو مرد عادل از خودتان را گواه بگيريد.
علاوه بر اين، رواياتى هم در اين زمينه وجود دارد. بنابراين،
قبول شهادت غير عادل، قبول چيزى است كه يا دليل ندارد و
يا مخالف صريح قرآن است. اما قاضى مىتواند قراين و شواهدى
به دست آورد كه ازجمله آنها شهادت بهترين فرد است.
شهادت بهترين فرد موجود مىتواند يكى از دو طرف دعوا را
به گونهاى تاييد كند كه براى قاضى علم آور باشد، و بتوان
علم او را به ديگران انتقال داد، در اين صورت ديگربه نظريه
فوق نيازى نيست.
از طرف ديگر، عمل نكردن به شهادت غير عادل، همچنان كه
ممكن است موجب از بينرفتن حقوق افراد شود، امكان دارد
موجب ضرر رسيدن به محكوم عليه نيز بشود، زيرا شاهد
عدالتى ندارد كه وى را ازدروغ گفتن عليه او بازدارد.
بنابراين، ترك عمل به شهادت غير عادل باعث دو محذور
مىشود. پس اگر عدالت را به «پرهيز از دروغگويى» تفسير
كنيم و بگوييم عادل كسى است كه دروغ نگويد هر چند در
سايراعمال گنهكار باشد، بهتر است از اين كه آن را به عدالت
مطلق تفسير نماييم و آنگاه بخواهيم به خاطر فساد زمان، از
آن تفسير عدول كنيم.
7. فتواى فقيهان متاخر اهل سنت اين است كه در اثبات هلال
ماه رمضان و عيدين، رؤيت دو نفر كافى است. البته در صورتى
كه در آسمان چيزى كه مانع رؤيت هلال باشد از قبيل ابر، غبار
و يا مه، وجود نداشتهباشد. ولى از ديدگاه مذهب حنفى، در
هنگام صاف بودن آسمان، اثبات طلوع ماه، تنها با ادعاى رؤيت
هلال به وسيله افراد فراوان، امكانپذير است. چون در اين
صورت بيشتر مردم خواهان رؤيت ماه هستند.پس چنانچه تنها
دو نفر ادعاى رؤيت هلال كنند، امكان اشتباه آنان وجود دارد.
فقيهان متاخر كه رؤيت دو نفر را قبول كردهاند، چنين دليل
آوردهاند كه چون بيشتر مردم به دنبال رؤيت هلال نيستند، از
اين رو رؤيت دو نفر از آنان، چنانچه در شهادت آنها شك و يا
تهمتى كه انسان را به شكبيندازد وجود نداشته باشد، در
معرض خطا و اشتباه نيست. ((155))
اما در فقه شيعه، چنانچه مردم به هنگام صاف بودن و ابرى
نبودن آسمان نسبت به رؤيت هلال اقدام كنند، و ميانشان
اختلاف نظر ايجاد شود، به گونهاى كه احتمال اشتباه كردن
افراد عادل وجود داشته باشد، قولدو نفر عادل مبنى بر رؤيت
هلال معتبر نيست. ولى چنانچه مردم نسبت به رؤيت هلال
اقدام نكنند(همچنان كه نظر نويسنده مزبور، همين صورت
بوده) در اين صورت پذيرش قول دو نفر عادل، بر طبق
قاعدهاست نه بر خلاف آن. بنابراين در اينجا هم زمان در حكم
شرعى تاثيرى ندارد.
به عبارت ديگر، در اين مورد دليل شرعى مطلقى وجود ندارد
كه دلالت كند در صورت صاف بودن هوا و ابرى نبودن آن،
قول دو نفر عادل اعتبار ندارد، تا در صورت اجتماع وا قدام
مردم براى رؤيت هلال وعدم اجتماع و اقدام آنها براى رؤيت،
بتوان به اطلاق آن تمسك كرد. بلكه حجيت دليل بينه از
برخى صورتها انصراف دارد و آن در صورتى است كه از طرف
مردم براى رؤيت هلال اقدامى صورت گرفته، امابه گونهاى
ميان آنان اختلاف نظر ايجاد شده كه احتمال اشتباه كردن دو
نفر عادل وجود دارد. ولى در غير اين صورت، اطلاق حجيت
ادله بينه بر قوت خود باقى است. از جمله در موردى كه دو نفر
عادل ادعاىرؤيت هلال كنند و از طرف مردم براى رؤيت
هلال اقدامى صورت نگرفته و در نتيجه اختلاف نظرى هم
پيش نيامده باشد.
اينها مسايلى بود كه استاد مصطفى احمد زرقا در مورد تغيير
فتواى فقيهان به خاطر فساد زمان مطرح كرده است. و ما به
دو دليل توضيح داديم كه در اين موارد لزومى ندارد كه از
حكم شرعى عدول كنيم:
1. يا به دليل اين كه حكم اولى ثابت نشده است. هم چنان كه
در مورد ضامن نبودن شخص غاصب نسبت به منافع استيفا
شده چنين بود.
2. يا به دليل اين كه نيازى به عدول از حكم شرعى نيست،
بلكه مىتوان مشكل را از طريق ديگرى حل كرد و در عين
حال حكم اولى به جاى خود محفوظ بماند، همان گونه كه در
ديگر مثالها چنينبود.
پيشتر از اين نويسنده نقل كرديم عوامل تغيير دو قسمند: 1.
عواملى كه ناشى از فساد اخلاق، فقدان پاكدامنى و ضعف
نيروى بازدارنده در انسانهاست كه نويسنده از آن به «فساد
زمانه» تعبير كرده و مثالهاى آن ونقد ما نسبت به آن مثالها
بيان شد. 2. عواملى كه ناشى از نظم شيوه و وسايل نوين
زندگى است، مانند دستور العملهاى قانونى، مناسبات
ادارى، سيستمهاى جديد اقتصادى و امثال اينها. عامل
مذكور(از نظراين نويسنده) مانند عامل اول باعث تغيير آن
دسته از احكام فقهى اجتهادى است كه ثابت بوده و اينك با آن
سازگارى ندارد. دليل تغيير اين نوع از احكام فقهى اين است
كه آن احكام قبلى با پيدايش شرايطجديد، عبث و يا موجب
ضرر خواهد بود، در حالى كه شريعت اسلام از اين گونه امور
به دور است. امام شاطبى(متوفاى 790 ه) هم در كتاب
«الموافقات» گفته است: لا عبث في الشريعة يعنى در شريعت،
عبثو بيهودگى وجود ندارد. وى سپس براى اين مورد مثال
هايى بيان مىكند كه اينك به آنها اشاره مىكنيم:
1. از پيامبر(ص) نقل شده كه حضرت از نگاشتن احاديث خود
نهى مىكرد و به اصحابش مىفرمود: «من كتب عني غير
القرآن فليمحه»، هركس از من چيزى را غير از قرآن بنويسد،
بايستى نابود شود.
به همين جهت صحابه و تابعين تا آخر قرن اول هجرى همواره
سنت نبوى را به طور شفاهى و از حفظ نقل مىكردند و آن را
نمىنوشتند. ولى در آغاز قرن دوم هجرى علما به امر خليفه
عادل، عمربنعبدالعزيز، به تدوين سنت نبوى روى آوردند.
زيرا آنها مىترسيدند كه سنت نبوى با مرگ حافظان آن از بين
برود. آنها دريافتند كه سبب نهى پيامبر(ص) از نوشتن سنت
او، ترس از مخلوط شدن با قرآن، بودهاست، ولى چون نوشتن و
حفظ قرآن همگانى و شايع شد، و ديگر ترسى از مخلوط شدن
آن با احاديث نبوى وجود نداشت، دليلى براى تدوين نكردن آن
باقى نماند بلكه در آن زمان، نوشتن روايات نبوى بهدليل اينكه
تنها راه براى حفظ و صيانت از قرآن بود، ضرورى شد. ((156))
اما به نظر ما اين سخن وى كه پيامبر(ص) از نوشتن احاديث
خود نهى كرده است به چند دليل، صحيح نيست:
الف. طبق نقل بخارى، مردى از اهل يمن از پيامبر درخواست
كرد كه خطبه او را بنويسد، و گفت يا رسول اللّه(ص) براى
من بنويسيد! حضرت نيز به اصحابش فرمود: براى ابى فلان
بنويسيد... تا آنجا كه راوىمىگويد: اين خطبه براى او نوشته
شد. ((157)) علاوه بر اين، پيامبر(ص) در موارد زيادى به
نوشتن احاديث خود امر كرده است كه اگر كسى منابع مربوط
را بررسى كند آنها را خواهد يافت. ((158))
با توجه به اين موارد فراوان كه پيامبر(ص) طي آنها نوشتن و
عمل كردن به حديثش را اجازه داده، شكى در جعلى بودن اين
روايت باقى نخواهد ماند.
ب. با اين كه خداوند براى محافظت از وامى كه مردم به
يكديگر مىدهند دستور داده تا آن را بنويسند، آيا صحيح است
پيامبرش را از نوشتن حديثى كه در حجيت، معادل قرآن است
نهى كند؟!
ج. جالب اين كه اين استاد، دليل منع كتابت حديث را كه همان
مخلوط نشدن قرآن با حديث باشد، قبول كرده و خطيب
((159)) در كتاب «تقييد العلم»((160)) آن را توجيه
بغدادى
نموده است در حالىكه اين دليل، قابل پذيرش نيست. زيرا
قرآن كريم از نظر اسلوب و بلاغت با حديث متفاوت است، پس
واهمهاى از اختلاط قرآن با حديث هر چند در سطح بالايى از
بلاغت باشد، وجود ندارد. بنابراين، قبول اينتوجيه، مستلزم
ابطال اعجاز قرآن و نابودى اصول آن است.
سخن آخر اين كه ممانعت از نوشتن حديث، مسالهاى سياسى
بوده كه از طرف خلفا و با اهداف خاصى صورت گرفته است و
خسارتى كه اسلام و مسلمانان به خاطر اين ممانعت متحمل
شدند، جبرانناپذيراست. ما در اين زمينه در كتابمان تحت
عنوان «بحوث في الملل و النحل» به تفصيل به اين مطلب
پرداختهايم.
|
|---|