|
2. قبل از اين كه دفترچههاى رسمى ثبت اسناد كه در آن
زمينهاى مورد معامله ثبت مىشود، به وجود آيد، مىبايست
براى صحت معاملاتى كه روى زمينهاى غايب از مجلس عقد
انجام مىشد، حدود آن ذكرمىگرديد. يعنى بايد حدود زمين
مورد معامله در جهات چهارگانه مشخص مىشد تا اين زمين
از ديگر زمينها متمايز گردد. زيرا بر اساس قاعده كلى اى كه
در مورد معاملات وجود دارد، مورد معامله بايد معلومباشد. اما
پس از پيدايش دفترچههاى رسمى ثبت اسناد، در بيشتر
كشورها و شهرها به لحاظ قانونى، به ذكر پلاك ثبتى زمين و
مساحت آن اكتفا شده و از ذكر حدود آن خوددارى مىشود، و
اين مطابق با فقه وفهم شريعت است. چون شرايط و ترتيبات
جديد، وسايل جديد ديگرى به وجود آورده كه آسانتر و بهتر
مىتوان حدود زمين را معين كرد. دراين صورت ذكر حدود
زمين، عمل عبثى خواهد بود و همان گونهكه پيش از اين نيز
اشاره شد، شريعت، منزه از هر امرعبثى است.
ولى به نظر ما حكم شرعى اولى و مبنايى شريعت اين است كه
مبيع بايد معلوم باشد. بقيه، امور ظاهرى است كه با تغيير
زمان تغيير مىكند. بنابراين نه تعيين جهات چهارگانه
زمينها در معامله اصل است و نه ذكرپلاك ثبتى زمين، بلكه
همه اينها راههايى هستند براى آن حكم شرعى، يعنى معلوم
بودن مبيع، و اين شرط در هر دو صورت حاصل مىشود،
وتغيير شكل ظاهرى ربطى به تغيير حكم ندارد.
3. پيش از اين چنين بود كه وقتى زمينى معامله مىشد،
تسليم زمين به مشترى زمانى تحقق مىيافت كه يا فروشنده
زمين را تخليه كند و عملا آن را به مشترى تحويل دهد، و يا با
دادن كليد زمين(اجازه بهرهبردارى) به او، وى را بر تصرف در
زمين متمكن كند. و اگر با اين گونه راهها، زمين را تحويل
مشترى نمىداد، زمين در تحت مالكيت فروشنده باقى
مىماند و در نتيجه چنانچه از بين مىرفت، مطابق قوانين
كلىفقهى كه فروشنده قبل از تسليم مبيع، ضامن آن است،
فروشنده ضامن بود.
ولى پس از به وجود آمدن قوانينى كه طى آنها، معاملاتى كه
بر املاك انجام مىشود بايد در سندهاى دفترچهاى ثبت شود،
تسليم مبيع با ثبت معامله در دفترچههاى ثبت اسناد، حاصل
مىشود و از تاريخى كه اينكار انجام شود، ضمانت مبيع از
عهده فروشنده خارج شده و بر عهده مشترى مىآيد. زيرا ثبت
زمين در دفترچه محضرى، بيشتر از تسليم عملى، مشترى را
قادر به تصرف مىكند. به دليل اين كه از نظر قانون آدر
ملكيت املاك آنچه در دفترچههاى محضرى قيد شده،
معتبر است نه در اختيار داشتن و تصرف كردن در آنها. طبق
قوانين جديد، پس از ثبت زمين در دفترچه محضرى، بايع
نمىتواند با استناد به اين كهزمين در دست اوست، آن را به
ديگرى واگذار كند، و همه حقوق و دعاوى مربوط به ملكيت
آن ملك، مانند خلع يد و گرفتن اجاره و امثال اينها به
مشترى منتقل مىشود.
بر اين اساس، با توجه به ترتيبات قانونى جديدى كه پيش آمده،
ضرورى است كه در فقه، مسئله ثبت معاملات املاك در
دفترچههاى محضرى، به منزله حكم تسليم عملى آنها باشد.
آنچه تاكنون بيان شد ديدگاه استاد مصطفى احمد زرقا بود،
ولى به نظر ما همه فقيهان معتقدند كه چنانچه مبيعى قبل از
تحويل به مشترى به وسيله آفتى آسمانى از بين برود، مال
فروشنده از بين رفته و دليل اينحكم، اين كلام رسول
خدا(ص) است كه از طريق شيعه چنين نقل شده:
كل مبيع تلف قبل قبضه فهو من مال بايعه،((161))
هر مبيعى كه قبل از تحويل آن تلف شود، از مال فروشنده آن
است.
عقبة بن خالداز امام صادق(ع) در مورد مردى كه كالايى را
مىخرد و معامله را قطعى مىكند، اما كالا را نزد فروشنده
مىگذارد و مىگويد: فردا ان شاء اللّه مىآيم و آن را
مىبرم، و كالا در طى همين مدتدزديده مىشود، سؤال كرد
كه مال چه كسى از بين رفته است؟ امام در پاسخ فرمود:
من مال صاحب المتاع الذي هو في بيته حتى يقبض المتاع و
يخرجه من بيته، فاذا اخرجه من بيته فالمبتاع ضامن لحقه
حتى يرد ماله اليه،((162))
از مال صاحب كالا كه درخانه اوست از بين رفته، تا اين كه آن
را از خانهاش خارج كند و به مشترى تحويل دهد. و وقتى متاع
را از خانهاش خارج كرد، مشترى ضامن حق فروشنده است تا
اين كه مال او را به اوتحويل دهد.
از طريق اهل سنت هم، بيهقى از محمد بن عبيداللّه ثقفى نقل
كرده كه مردى كالايى را مىخرد و مقدارى از پول آن را
پرداخت نموده و بقيه آن را باقى مىگذارد و از فروشنده كالا
را درخواست مىكند، ولىفروشنده از تحويل كالا خوددارى
مىكند. مشترى از نزد فروشنده مىرود و به سرعت بقيه پول
را آورده و به فروشنده تحويل مىدهد. فروشنده به مشترى
مىگويد بيا و كالايت را تحويل بگيرد اما مشترىمىبيند كه
حيوان مورد معامله، مرده است. مشترى به بايع مىگويد: پول
مرا پس بده، ولى فروشنده از دادن پول خوددارى مىكند. نزد
شريح قاضى مىروند و جريان را براى او تعريف مىكنند. شريح
بهفروشنده مىگويد: پول مشترى را بده و برگرد و مرده را
دفن كن. ((163))
بنابراين، معيار رفع مسئوليت و ضمانت فروشنده، تسليم مبيع
است، و تسليم هر چيزى متناسب با آن چيز مىباشد. قدر
مشترك تسليم در همه موارد اين است كه فروشنده، موانع را
از سر راه تسلط مشترى برمبيع بردارد، اگر چه همچنان در
ميان اموال فروشنده باشد، زيرا در اين صورت مانعى از استيلا
و بهره بردارى مشترى از مبيع وجود ندارد.
با توجه به مطالبى كه بيان شد، تسليم خانه و مغازه به مشترى
به اين است كه كليد آنها به مشترى تحويل شود. اما اين كه
صرف ثبت معامله در دفترچههاى اسناد رسمى، ضمانت
فروشنده را با اين استدلال مرتفعكند كه ثبت معامله، نوعى
تمكين مشترى از تصرف در مبيع بيشتر از تسليم عملى آن
به مشترى است، قطعا در صورتى كه ثبت معامله در دفترچه
با رفع موانع از تسلط مشترى بر مبيع همزمان نباشد، اين
گونهاستدلال كردن، اجتهاد درمقابل نص است. چون در اين
صورت هر دو طرف معامله مىتوانند ثبت در دفترچه را تا
هنگام از بين رفتن موانع به تاخير بيندازند.
به عبارت ديگر، معيار در رفع ضمانت، تحقق تسليم به معناى
عرفى آن است و تسليم در عرف، گاهى با ثبت در دفترچه
همزمان است و گاهى همزمان نيست. مثل اين كه معامله در
دفترچه ثبت شود، امافروشنده موانعى ايجاد كند كه مشترى
نتواند در مبيع تصرف كند. بنابراين تا وقتى كه مشترى نتواند
بر مبيع تسلط پيدا كند تسليم صدق نمىكند.
علاوه بر اين اگر چه مشترى به وسيله ثبت معامله در دفترچه
مىتواند مالك مبيع شود، اما چنانچه مبيع عملا تسليم او
نشود، قادر به استفاده از آن نخواهد بود. در صورتى كه آنچه
براى مشترى مهم است، استفادهاز مبيع مىباشد.
4. در شريعت اسلامى بر زن مطلقه واجب است كه عده نگه
دارد، يعنى زن نبايد پس از طلاق تا مدت معينى با مردى ديگر
ازدواج كند. اين حكم به خاطر مصالحى است كه نظام كلى
اسلام بر آن پايه گذارىشده و از جمله آنها خالى شدن رحم
زن از باردارى و جلوگيرى از اختلاط نسبها است. قبلا
چنين بود كه اگر قاضى به طلاق يا فسخ عقد نكاح حكم
مىكرد، عده زن از زمانى شروع مىشد كه قاضى به جدايىو
طلاق حكم كرده بود چون در گذشته اجراى حكم قاضى
فورى بود و بالاتر از قاضى كسى وجود نداشت كه بتواند نسبت
به قضاوت او نظربدهد. ولى امروزه در نظام قضايى، قضاوت
قاضى از طريق استيناف يانقض و يا هر دو، قابل خدشه است، و
اين نظام قضايى، با شرع منافاتى ندارد. زيرا از امور مصلحتى و
تابع قاعده مصالح مرسله است. بنابراين امروزه اگر قاضى به
جدايى ميان زن و مردى حكم كند، زن نبايد تاوقتى كه حكم
قاضى، قطعى و به وسيله يكى از راههاى متداول مخدوش
نشده، عده نگه دارد. مخدوش نشدن حكم قاضى هم به اين
است كه يا مهلت قانونى وقت اعتراض بگذرد و طرف مقابل
اعتراضى نكندو يا به دليل اعلام موافقت دادگاه تجديد نظر با
حكم دادگاه بدوى است.
از زمانى كه اين نظام قضايى رايج شده، زن نبايد عده را از
زمان صدور حكم بدوى محاسبه كند. چون اگر از اين زمان،
عده نگه دارد، ممكن است پس از تمام شدن مدت عده، زن از
يك سو از آثار و تبعاتزوجيت آزاد شود، ولى از سوى ديگر،
حكم بدوى به طلاق، توسط دادگاه عالى به دليل مخدوش
بودن نقض شود و اين نقض، حكم سابق را بر داشته و موجب
برگشتن رابطه زوجيت گردد. اينها نظر استادزرقا بود، اما به
نظرما حكم اولى در اسلام اين است كه طلاق به دست شوهر
است. ((164)) پس شوهر مىتواند مطابق شروطى كه مقرر
شده، طلاق دهد. خداوند مىفرمايد:
يا ايها النبي اذا طلقتم النساء فطلقوهن لعدتهن و احصوا العدة
و اتقوا اللّه ربكم،((165))
اى پيامبر وقتى خواستيد زنان را طلاق بدهيد، آنها را در زمان
عده طلاق بدهيد، و حساب عده را نيز نگه داريد، و از خدايى
كه پروردگار شماست بپرهيزيد.((166))
بله، اگر زن و شوهر در دفترچه عقد شرط كنند كه طلاق
به دست دادگاه باشد، به اين معنا كه اگر دادگاه تشخيص
دهد كه طلاق به نفع زن و شوهر است، بتواند به جدايى بين
آن دو حكم كند مسئله فرقمىكند و از حكم دادگاه به
جدايى، دو چيز فهميده مىشود: الف. اين كه طلاق به
مصلحت زن و شوهر بوده است.
ب. دادگاه عهده دار اجراى صيغه طلاق بوده است. بنابراين
اگر قضاوت قاضى به جدايى، يك مرتبه داشته باشد، يعنى
بالاتر از اين دادگاه، دادگاهى حق نظر در اين قضاوت را
نداشته باشد، دادگاه فوق به اين دوامر اقدام مىكند: حق
جدايى و اجراى اين حق به وسيله جارى كردن صيغه طلاق و
حكم به جدايى، مبدا محاسبه عده مىشود.
اما اگر نظام قضايى، قضاوت قاضى را به وسيله استيناف يا
نقض و يا هر دو، قابل خدشه دانسته باشد، دادگاه اول به
خاطر اجتناب از عوارضى كه به آن اشاره شد، به امر نخست
مىپردازد(يعنى اين كه مىبيندطلاق به مصلحت دو طرف
هست يا نه؟) و امر دوم را به موقعى موكول مىكند كه طلاق
قطعى شده باشد. در اين هنگام است كه دادگاه دوم، به
اجراى صيغه طلاق اقدام مىكند و زن داخل در عده شده،
ومحاسبه آن از اين زمان آغاز مىشود.
با اين بيان معلوم شد مثال هايى كه استاد زرقا براى تاثير زمان
و مكان ذكر كرده، دور از ادعاى اوست، چه عامل تاثير، فساد
اخلاق، فقدان ورع و ضعف نيروى بازدارنده از گناه باشد و
چه، پيدايش نظم و شيوه ووسايل جديد باشد. بنابراين در اين
مثالها هيچ انگيزهاى براى عدول از آنچه شرع تعيين كرده
است، وجود ندارد.
خلاصه اين كه استاد زرقا تصريح كرده كه اين دو
عامل(نابسامانى اخلاقى در اجتماع و اختلاف شيوه زندگى)
باعث تغيير احكامى مىشود كه اجتهاد در شرايط مختلف را
پديد آورده است، ولى در هنگام بيانمصاديق، گاهى به تصرف
دراحكام اساسى غير قابل تغيير كه فقيه هرگز نمىتواند در
آن زمينه اجتهاد كند، پرداخته و گاهى نيز مثال هايى آورده
كه زمان در تغيير حكم استنباط شده، تاثيرى ندارد.
آنچه تاكنون بيان شد، اندكى از تاثير زمان و مكان در مسئله
استنباط احكام بود
قتل از روى ترحم
محمدعلى انصاريچكيده
اتانازى(چخژذچخژسح ) يا قتل از روى ترحم داراى فرضهاى
گوناگونى است كه احكام تكليفى و وضعى متفاوتى بر آنها
مترتب مىشود. حكم تكليفى در تمامى اين فرضها با توجه
به اطلاق ادله حرمت انتحارو قتل نفس حرمت است و تنها
در زمانى كه مقتول قبل از قتل داراى حيات مستقر نباشد
مانند بيمار مبتلا به مرگ مغزى و قتل به سبب انجام ندادن
كارى واقع شود، حكم حرمت قابل ترديد و تامل است.حكم
وضعى ضمان به ديه و قصاص براى قاتل نيز در برخى از فروع،
مورد اختلاف فقيهان است.
اين موضوع اقسام مختلفى دارد كه به طور مختصر به آنها
اشاره مىشود و سپس به تك تك آنها پرداخته خواهد شد.
اقسام مساله: قاتل يا همان مقتول است و يا غير مقتول، و در
صورتى كه قاتل و مقتول دو نفر باشند، مقتول يا قبل از قتل،
حيات مستقر (توضيح اين واژه خواهد آمد) دارد و يا ندارد. و
در صورتى كه حيات مستقرداشته باشد قتل يا با اذن مقتول
انجام گرفته است و يا بدون اذن او. و در هر صورت فوت
شخص يا به سبب فعل انجام دادن كارى محقق شده است و
يا به سبب عدم فعل.
فرض اول:
چنانچه قاتل همان مقتول باشد. گر چه به ظاهر، عنوان اين
نوشتار يعنى قتل از روى ترحم شامل اين مورد نمىشود،
زيرا عنوان اقتضا مىكند كه قاتل و مقتول دو نفر باشند تا
عنوان ترحم صدق كند، ولى ملاكمساله در اين صورت هم
وجود دارد. مثال اين صورت چنين است: كسى در بيابان بر اثر
تشنگى درحال تلف شدن است و مىداند كه هر گز آب به
دستش نخواهد رسيد و براى رهايى از زجر تشنگى اقدام
بهخود كشى مىكند و يا مريضى روى تخت بيمارستان
خوابيده و اكسيژن به دستگاه تنفسى او وصل است كه اگر
قطع شود مىميرد. چنين شخصى از درمان بيمارىاش
مايوس شده است و مىداند كه خواهدمرد و براى كوتاه كردن
مدت احتضار و رهايى از سختى بيمارى، جريان اكسيژن را از
دستگاه تنفسىاش قطع مىكند. در اين صورت بدون شك
عنوان خود كشى انتحار صدق خواهد كرد، ولى آيا
صرفزجر كشيدن مريض مىتواند مجوز اقدام او براى
خودكشى باشد؟
دليلى بر جايز بودن اين كار وجود ندارد و لااقل در آن شك
داريم. بنابراين، عمومات و اطلاقات حرمت قتل نفس شامل
اين مورد شده و حرمت آن ثابت مىشود. مؤيد اين مطلب اين
است كه فقيهان مسالهاىرا عنوان كردهاند كه اگر كسى
ديگرى را تهديد كند و بگويد: «اگر خودت را نكشى من تو را
مىكشم»، آيا جايز است كه فرد اقدام به خودكشى كند يا نه؟
بيشتر يا همه فقيهان بر عدم جواز قتل فتوا دادهاند، چوناكراه
نمىتواند مجوز قتل باشد ولى برخى مانند شهيد ثانى تفصيل
داده و گفتهاند: اگر قتلى كه اكراه كننده وعده داده،
شديدتر از قتلى باشد، كه اكراه شونده مىخواهد با آن
خودكشى كند مانند قتل همراه باشكنجه اكراه شونده
مىتواند روش آسان را براى قتل خود انتخاب كند تا از قتل
سختتر رهايى يابد، زيرا در اين صورت اكراه صدق مىكند، اما
اگر كيفيت هر دو قتل يكسان باشد اكراه صدق
نمىكند،بنابراين اقدام به خودكشى جايز نخواهد بود.((167))
ولى صاحب جواهر گفتار ايشان را نقد كرده و گفته است:
اگر چنين كارى جايز باشد، بنابراين كسى هم كه مىداند از
تشنگى خواهد مرد مىتواند خودش را با روشى آسانتر
بكشد.((168))
از كلمات صاحب جواهر چنين بر مىآيد كه جايز نبودن
خودكشى در مثال تشنگى حكمى مسلم است.
فرض دوم:
چنانچه قاتل و مقتول دو نفر باشند، و مقتول داراى حيات
مستقر باشد، و قتل با اذن مقتول و با فعل ايجابى انجام گرفته
باشد. براى توضيح اين موضوع بايد معناى حيات مستقر و فعل
ايجابى روشن گردد
1. حيات مستقر:
فقيهان براى حيات مستقر تعريفهاى متعددى كردهاند،
مانند:
حيات مستقر در حيوان به معناى اين است كه يك يا چند
روز زنده بماند، و اگر چنين نباشد حيوان داراى حيات
مستقر نخواهد بود.((169)) اين تعريف در باب تذكيه ذبح
شرعى حيوان بيان شدهاست.
حيات مستقر در انسان به معناى اين است كه همراه با ادراك
و حركت و نطق اختيارى باشد.((170)) كسى كه فاقد همه اين
علائم باشد داراى حيات مستقر نيست گرچه علائم حياتى
مانند تنفس در او باشد.اين تعريف در باب قصاص گفته شده
است.
بنابرتعريف اول اگر كسى بيش از يك يا دو روز زنده نماند
داراى حيات مستقر نيست، خواه قادر بر ادراك و نطق و
حركت اختيارى باشد يا خير. ولى بنابر تعريف دوم اگر قادر بر
ادراك و نطق و حركتاختيارى باشد داراى حيات مستقر است
گرچه بيشتر از يك يا دو روز زنده نماند و اگر بر ادراك و
نطق و حركت اختيارى قادر نباشد داراى حيات مستقر نيست.
ظاهرا آنچه در باب قتل نفس مورد توجه مىباشد همان تعريف
دوم است((171)) و تعريف اول فقط در باب تذكيه ذبح
شرعى كاربرد دارد.
2. فعل ايجابى (ايجادى)
منظور از فعل ايجابى اين است كه شخص با انجام دادن كارى
سبب قتل شخص ديگرى شود، خواه با استفاده از آلات كشنده
مانند اسلحه باشد ويا با استفاده از سموم و ساير مواد كشنده و
يا حتى با قطعجريان اكسيژن و خون و مانند آنها نسبت به
مريضى كه حيات او به آنها بستگى دارد.
ولى منظور از فعل سلبى اين است كه شخص با ترك فعلى كه
بر آن قادر است سبب مرگ شخص ديگرى شود، مثلا مريض به
اكسيژن و سرم و مانند آن نياز دارد، ولى شخصى كه مىتواند
اين امور را دراختيار بيمار قرار دهد از انجام چنين كارى
امتناع ورزد.
بعد از بيان اين دو امر به اصل موضوع مىپردازيم:
در فرض مذكور بايد گفت كه چون مقتول حيات مستقر
دارد، بنابراين با از بين بردن حيات او قتل صدق مىكند و
چون قتل با قصد و همراه با فعل ايجابى (ايجادى) انجام
گرفته است از اين رو قتل را هم مىتوانقطعا به فاعل نسبت
داد ولى چون قتل با اذن مقتول انجام شده، لذا جرم بودن يا
جرم نبودن قتل جاى بحث دارد.
براى روشن شدن بحث يك مثال مىزنيم: شخصى از بيمارى
لاعلاجى رنج مىبرد و مرگش هم نزديك نيست و ادراك و
حركت و نطق اختيارى نيز دارد يعنى داراى حيات مستقر
است ولى از شدت رنجاز پزشك و يا فرد ديگرى مىخواهد كه
با تزريق يك ماده سمى كشنده سريعا به حيات وى پايان دهد
تا از سختى و رنج بيمارى رهايى يابد. آيا درخواست او مىتواند
مجوز قتل باشد؟ و آيا رضايت مقتول جرمبودن اين قتل را از
بين مىبرد؟ همان گونه كه از خود سؤال پيداست جواب را
بايد از دو جهت حكم تكليفى و حكم وضعى پىگيرى كرد.
اول: حكم تكليفى
منظور از حكم تكليفى، جواز و عدم جواز است، يعنى آيا چنين
قتلى جايز است و يا جايز نيست؟ آنچه از كلمات فقيهان
فهميده مىشود اين است كه اين فعل چون به حيات يك
انسان پايان مىدهد به هردليلى كه باشد حرام است و مشمول
عمومات و اطلاقات((172)) حرمت قتل نفس مىشود و
مخصصى براى خروج از آنها (عمومات و اطلاقات) وجود
ندارد، و صرف اذن مقتول نمىتواند سبب تقييداطلاقات و
تخصيص عمومات مذكور شود. علاوه بر اين كه قصاص و ديه
هر دو از «حق الناس» مىباشند كه مىتوان آنها را اسقاط كرد
اما حرمت، يك حكم است و حكم قابل اسقاط نيست.
دوم: حكم وضعى
منظور از حكم وضعى، حق قصاص و ديه است، يعنى آيا با اذن
مقتول قصاص و پرداخت ديه از قاتل ساقط مىشود يا خير؟
در پاسخ بايد گفت: خود اين مساله كمتر مطرح شده است،
ولى مساله مشابهى در منابع فقهى وجود دارد كه از نظر
ملاك با اين مساله فرقى ندارد، از اين رو مىتوانند در حكم
يك مساله باشند.
مساله مطرح شده اين است كه اگر كسى به ديگرى بگويد:
«مرا بكش و الا تو را مىكشم» آيا جايز است او را بكشد يا خير؟ و
اگر كشت آيا قصاص مىشود يا خير؟ گويا فقيهان از نظر
حكم تكليفى يك نظردارند و مىگويند: جايز نيست اگرچه
بر اين كار اكراه شده باشد، زيرا اكراه حرمت قتل را از بين
نمىبرد.((173))
اما از لحاظ حكم وضعى يعنى ثبوت حق قصاص يا ديه براى
اولياى مقتول دو نظريه وجود دارد
نظريه اول : سقوط حق قصاص و ديه
برخى از فقيهان معتقدند چون مقتول به قتل خودش اذن
داده، لذا حق قصاص و ديه را با اين اذن اسقاط نموده است و
وارث نمىتواند خواستار قصاص يا ديه شود.
محقق حلى مىگويد:
لوقال: اقتلني والا قتلتك لم يسغ القتل، لان الاذن لا يرفع
الحرمة. و لو باشر لم يجب القصاص، لانه كان مميزا اسقط حقه
بالاذن فلايتسلط الوارث،((174))
اگر [شخصى به ديگرى] بگويد: مرا بكش و الا تو را مىكشم
قتل آن فرد جايز نخواهد بود، براى اين كه اذن، حرمت را
برطرف نمىكند. و اگر چنين كرد، قصاص واجب نخواهد
بود، براى اين كه مقتول مميزبوده و حق خويش را به وسيله
اذن ساقط نموده است، بنابراين وارث، مسلط [بر قصاص يا
ديه] نخواهد بود.
علامه حلى هم مىفرمايد:
لو قال: اقتلني والا قتلتك سقط القصاص و الدية، دون الاثم،
اگر [شخصى به ديگرى] بگويد: مرا بكش و الا تو را مىكشم،
قصاص و ديه ساقط مىشود، ولى گناه((175)) اين عمل از
بين نمىرود.
همان گونه كه در عبارت علامه آمده است ايشان تصريح
نموده كه قصاص و ديه هر دو ساقط خواهد شد، اما كلام
محقق چنين آشكار نيست هر چند در سقوط هر دو اطلاق
دارد، چون معناى عدم تسلط وارث،تسلط نداشتن او بر قصاص
يا ديه است، و حذف متعلق، بر عموم دلالت مىكند.
ممكن است از كلمات امام خمينى هم اين نظريه استفاده
شود، ايشان در خصوص اين مساله بعد از بيان اين مطلب كه
اگر تهديد كننده خواست به تهديدش عمل كند تهديد شونده
مىتواند بلكه واجب است آاو را بكشد، زيرا دفاع كردن واجب
است و هيچ ضمانى هم بر عهده او نيست، مىفرمايد:
اگر به مجرد وعده به قتل تهديد كننده را كشت، گناه كرده
است، و در اين مطلب كه آيا او قصاص مىشود يا خير، اشكال
وجود دارد، گرچه ارجح عدم قصاص است، چنان كه عدم
ثبوت ديه نيز بعيدنيست.((176))
لازم به ياد آورى است كه بحث از ثبوت يا عدم ثبوت ديه بعد از
احراز عدم ثبوت حق قصاص است. يعنى آيا وارثى كه حق
قصاص ندارد، حق مطالبه ديه دارد يا خير؟ شهيد ثانى
مىگويد:
اگر به ثبوت قصاص معتقد نباشيم، در ثبوت ديه دو نظريه
وجود دارد مبتنى بر اين كه: آيا بعد از مرگ مقتول ديه بدون
واسطه براى ورثه ثابت مىشود، يا ابتدا در آخرين لحظه از
حيات مقتول به خودش منتقلمىشود و سپس به ورثه تعلق
مىگيرد؟ بنابر نظريه اول، پرداخت ديه بر قاتل واجب
مىشود و اذن مقتول در قتل نمىتواند ديه را ساقط كرده، و
بنابر نظريه دوم، پرداخت ديه بر قاتل واجب نمىگردد، چون
فردمستحق يعنى مقتول آن را ساقط نموده است. مؤيد
نظريه دوم اين است كه وصيت هاى چنين شخصى در مورد
ديه تنفيذ مىشود، و بدهىهاى او از آن پرداخت مىگردد و
اگر مستقيما به ملك ورثه منتقلمىشد اين گونه تصرفات
جايز نبود.... ((177))
به هر حال آنچه مهم است، دليلى است كه محقق براى سقوط
حق قصاص يا ديه ذكر كرده و آن اين است كه مقتول با اذن
خود، حق قصاص يا ديه را اسقاط كرده است، بنابراين وارث
نمىتواند آن را مطالبهكند. اما عدم سقوط گناه حرمت
براى اين است كه گناه حكم است نه حق، و حكم به خلاف
حق قابل اسقاط نيست.
شهيد ثانى براى سقوط حق، دليل ديگرى را نيز اضافه نموده
است، و آن اين كه وجود اذن از طرف مقتول موجب شبهه در
ثبوت قصاص مىشود و طبق قاعده «الحدود تدرا بالشبهات»،
قصاص هم در موردمذكور ساقط مىشود.((178))
ولى گفتار ايشان مبتنى بر اين است كه قاعده مذكور قصاص
را هم شامل شود و منحصر به حدود نباشد كه احتمال آن
وجود دارد، چون هدف از اين قاعده جلوگيرى از ريختن
خون به ناحق است.
به هر حال شهيد ثانى گفته كه اين نظريه اشهر است((179))
ولى تصريح نكرده است كه اين ديدگاه را قبول دارد، در حالى
كه اشهر بودن آن معلوم نيست، چون فاضل اصفهانى هندى
اين نظريه را فقط بهشيخ طوسى ومحقق حلى و علامه حلى
نسبت داده است((180)) و علامه هم در برخى كتابهايش در
اين مساله ترديد نموده ((181))است
نظريه دوم: عدم سقوط حق قصاص يا ديه
برخى ديگر از فقيهان براين باورند كه اذن به قتل، حق قصاص
را ساقط نمىكند، و بهترين دليلى كه براى اين نظريه آورده
شده اين است كه انسان براى از بين بردن خود تسلط ندارد تا
بتواند با اذن خودش بهاتلاف، ضمان را ساقط كند، آن گونه
كه اذن به اتلاف اموال، ضمان را در آنها ساقط
مىكند.((182))
بنابراين، ادله ضمان قصاص يا ديه شامل اين مورد مىشود
و هيچ مخصص يا مقيدى براى آنها وجود ندارد، ولى به نظر
بنده دليل ديگرى وجود دارد و آن اين كه اسقاط يك چيز فرع
بر ثبوت آن است، يعنىابتدا بايد حقى ثابت شود تا اسقاط
گردد، و قبل از قتل، مقتول هيچ حقى ندارد تا بتواند آن را
اسقاط نمايد، و حتى طبق نظريه انتقال ديه به مقتول و سپس
به ورثه، باز هم اين حق قبل از قتل ثابت نمىشود ووقتى
چيزى ثابت نشد، پس چه چيزى را مىتوان اسقاط كرد؟ و اين
مصداق قاعده «اسقاط ما لم يجب» مىباشد كه فقيهان
گفتهاند صحيح نيست.
بعد از نوشتن اين مطلب به كتاب قصاص استادمان آية اللّه
تبريزى مراجعه كردم و ديدم ايشان همين معنى را با بيانى
ديگر فرمودهاند: «قصاص، عوض و بدل از نفس نيست، بلكه
حق عقوبتى است كه شارع براىولى مقتول قرار داده است، و
ساقط نمىشود، مگر به وسيله عفو كسى كه بر قصاص ولايت
دارد، البته بعد از فعليت يافتن حق قصاص».((183))و حق
قصاص وقتى فعليت پيدا مىكند كه قتل محقق شدهباشد، اما
قبل از وقوع قتل، حقى نيست تا آن را اسقاط نمايد. به هر حال
از جمله كسانى كه اين نظريه را پذيرفتهاند محقق
اردبيلى((184))، صاحب جواهر((185)) و آية اللّه
خويى((186))مىباشند.
حال كه حكم مساله اكراه روشن شد، به مساله مورد نظر
برمىگرديم، گفتيم كه اكراه هيچ گونه تاثيرى در جرم
بودن قتل و ثبوت قصاص بنابر قول مشهور ندارد. پس بين
مكره بودن قاتل يا مختار بودن آنفرقى وجود ندارد، بنابر اين
چه بگويد: «مرا بكش» و چه بگويد: «مرا بكش و الا تو را
مىكشم»، در هر دو صورت از نظر مشهور حكم يكى است،
يعنى هر قولى را كه در مساله اكراه انتخاب كنيم در
صورتعدم اكراه هم خواهد آمد. حتى بدون در نظر گرفتن
اين جهت، دليلى كه محقق حلى ذكر نموده يعنى مقتول با
اذن خود حق قصاص را ساقط كرده است شامل حالت اختيار
هم مىشود. آية اللّه خويىمىگويد:
مورد كلام محقق گرچه اكراه است، ولى تعليل او شامل
صورت اختيار هم مىشود.((187))
بنابراين مىتوان در حكم وضعى مساله مورد بحث اذن
مريض به قتل خويش دو نظريه ذكر كرد:
سقوط حق قصاص يا ديه و عدم سقوط حق قصاص يا ديه اما از
نظر حكم تكليفى همان گونه كه گذشت همه فقيهان بر
حرمت آن اتفاق نظر دارند.
فرض سوم:
مقتول داراى حيات مستقر است و قتل با فعل ايجابى ايجادى
ولى بدون اذن مقتول انجام گرفته است.
دراين صورت همه عناصر «قتل عمد» محقق شده است، زيرا
هم قتل است و هم از روى عمد انجام گرفته است. اذن نيز
وجود ندارد تا موجب شبه عمد بودن قتل و سقوط قصاص
باشد، حتى اگر مريض درحال مرگ باشد ولى حيات مستقر
داشته باشد قتل او موجب قصاص و يا ديه به خاطر اختلاف
نوع قتل مىشود.((188)) و از سوى ديگر عنوان «ترحم»
نمىتواند به تنهايى مجوز قتل باشد. بنابراين،عمومات و
اطلاقات دلالت كننده بر حرمت قتل، ثبوت ضمان، حق
قصاص و مانند اينها براى ولى مقتول، بر عموم و اطلاق باقى
هستند.
فرض چهارم:
مقتول داراى حيات مستقر است و قتل براثر عدم فعل انجام
گرفته است، مثلا مريضى كه داراى حيات مستقر است شديدا
به دارو نياز دارد كه اگر به او داده نشود مىميرد، ولى
شخصى كه مىتواند اين كار راانجام بدهد مانند پزشك يا
ديگرى از آن امتناع مىكند و بيمار هم مىميرد، دليل امتناع
نيز ممكن است ترحم يا غير آن باشد. در اين صورت حكم
شخص ممتنع چيست؟
در ابتدا بايد ديد اين مساله در كدام يك از دو عنوان زير داخل
مىشود: «حرمت قتل نفس محترم» يا «وجوب انقاذ نفس
محترم از هلاك»
از نظر عرفى، مساله تحت عنوان «وجوب انقاذ نفس محترم»
قرار مىگيرد، زيرا اين شخص عمل ازهاق نفس يا قتل انجام
نداده، بلكه مريض را از مرگ نجات نداده است. بنابراين، حكم
مساله را بايد درچارچوب وجوب انقاذ به دست آورد.
بدون شك نجات نفس محترم از مرگ اجمالا واجب فورى
بوده و ترك آن حرام است ولى بحثهايى كه در باره آن شده
اين گونه است: آيا نجات فرد مطلقا واجب است؟ و آيا نجات
ندادن فرد علاوه برحرمت تكليفى، موجب حكم وضعى يعنى
ضمان هم مىشود؟ فعلا نيازى به بحث در باره سؤال اول
نمىبينيم، گرچه آن را در جاى ديگرى مطرح
كردهايم((189))، و فرضيهما در جايى است كه انقاذواجب
باشد ، از اين رو بحث را فقط به موضوع ضمان محدود
مىكنيم.
آنچه از كلمات برخى فقيهان كه متعرض بعضى فرضهاى
وجوب انقاذ شدهاند برمىآيد اين است كه اگر سبب پيدايش
عارضه موجب هلاكت اعم از بيمارى و يا آتش سوزى و يا
غرق شدن، و يا مجروحشدن و يا... عامل ديگرى باشد، و كسى
كه بر نجات دادن او قدرت داشته از اين كار امتناع كند و در
نتيجه آن شخص بميرد، امتناع كننده فقط مرتكب حرام شده
ولى ضمان كه قصاص يا ديه باشد بر عهدهاو نيست. علامه
حلى مىگويد:
كل من راى انسانا في مهلكة فلم ينجه منها مع قدرته على
ذلك، لميلزمه ضمانه،((190))
هر كس انسانى را در حال هلاكت ببيند و او را نجات ندهد
در حالى كه بتواند اين كار را انجام بدهد ضامن نخواهد بود.
صاحب جواهر هم بعد از ذكر چند نمونه مىگويد:
... و كذا كل من تمكن من خلاص انسان من مهلكة فلم يفعل
اثم ولاضمان، للاصل و غيره....
تا اين كه مىگويد:
ومنه ترك انقاذ الغريق و اطفاء الحريق و نحوهما، و ان كان
مقدورا عليه، بلالتروك جميعها لايترتب عليها ضمان اذا كان
علة التلف غيرها، و هي شرائط....((191))
نتيجه سخنان ايشان اين است كه هر فردى كه بتواند انسانى را
از هلاكت نجات دهد ولى اين كار را نكند گناه كرده است، اما
به دليل اصل برائت ذمه او از ضمان، ضامن نيست و از اين
قبيل است نجات ندادنچيز يا كسى كه در حال غرق شدن يا
سوختن است چه انسان باشد يا مال ديگرى گرچه بر آن
قدرت داشته باشد، بلكه بر همه انجام ندادنها يعنى انجام
ندادن كارهايى كه نجات انسان به آنها بستگى دارد ضمان
مترتب نمىشود، البته اين در صورتى است كه علت تلف شدن
چيز ديگرى غير از ترك فعلى است كه نجات بر آن مترتب است
و ترك نجات فقط به منزله شرط مرگ تلف
آمىباشد.((192))
بنابراين، نكتهاى كه فقيهان را به قول به عدم ضمان واداشته
اين است كه علت اصلى مرگ همان است كه اول حادث شده
است خواه عامل انسانى باشد يا عامل ديگر نه عدم نجات،
گرچه اين شخص، گناهبزرگى كرده ولى عنوان قاتل بر او
صدق نمىكند، بلكه عنوان تارك انقاذ يعنى تارك نجات، بر او
صدق مىكند و ضمان بر عنوان اول مترتب است، نه بر عنوان
دوم.
بنابراين اگر پزشكى بيمارى را معالجه نكند و در نتيجه بيمار
بميرد، پزشك ضامن نخواهد بود، يعنى وارث متوفى حق
قصاص يا ديه ندارد گرچه پزشك با اين كار مرتكب گناه
بزرگى شده است، چون واجبمهمى را ترك كرده است.
شايد سؤال شود كه اگر پزشك از روى ترحم اين كار را انجام
بدهد، يعنى معالجه را ترك كند مثلا سرم يا اكسيژن را وصل
نكند((193)) تا مريض زودتر بميرد و از رنج بيمارى خلاص
شود آيا باز هم گناهكرده است؟ در جواب مىگويم كه تا
كنون دليلى بر جواز اين كار به واسطه عنوان تحرم نيافتهام.
مساله ديگرى كه بايد به آن توجه كرد اين است كه اذن يا عدم
اذن مريض در نتيجه مساله اثرى ندارد، چون همان گونه كه
گذشت اذن، حكم تكليفى حرمت قتل يا حرمت ترك انقاذ
را برطرف نمىكند وفقط مىتواند بنابر نظر برخى ضمان را
بردارد، و چون گفتيم در اين فرض ضمانى وجود ندارد،
بنابراين اذن و عدم اذن يكى خواهد بود.
فرض پنجم:
مقتول داراى حيات مستقر نيست و قتل بر اثر فعل وجودى
است، مثلا اگر كسى به مرگ مغزى مبتلا شود و معتقد باشيم
كه چنين شخصى حيات مستقر ندارد، و آثار حياتى او مانند
ضربان قلب و تنفس فقط بادستگاه انجام مىگيرد ، اگر
دراين وضعيت يك نفر به هر دليل دستگاه را از بدن وى
قطع كند، حكم چنين شخصى چه خواهد بود؟
در جواب بايد گفت كه چون فاعل با هدف از بين بردن حيات
مريض اين كار را انجام داده، و فعل هم فعل وجودى است،
بنابر اين از بين بردن آثار حياتى در مريض به فاعل نسبت داده
مىشود، پس هم حرمتتكليفى بر آن مترتب مىشود و هم
حكم وضعى (ديه). ولى چون شخص مذكور (مريض) حيات
مستقر نداشته است، ديه او مانند ديه قطع سر ميت صد دينار
خواهد بود.((194))
فرض ششم:
همانند صورت پنجم است با اين قيد كه قتل بر اثر عدم فعل
انجام گيرد، مانند كسى كه به مرگ مغزى دچار شده است و
از اين رو داراى حيات مستقر نيست و شخص از وصل
دستگاههاى نگاه دارنده آثارحياتى او مانند تنفس و ضربان
قلب امتناع كند. در اين صورت چون فعل عدمى و ترك است
موجب ضمان قصاص يا ديه نمىشود.
اما از لحاظ حكم تكليفى يعنى حرمت اين مساله مبتنى بر
اين است كه آيا بر وصل نكردن دستگاه مربوط، عدم انقاذ
صدق مىكند يا نه؟ بنابر صدق حرام مىشود و در غير اين
صورت حرمتى ندارد، و دليلصدق نكردن، عدم حيات مستقر
است. ولى اين مساله نياز به تحقيق بيشترى دارد، و فعلا
نمىتوان يك طرف آن را با قطعيت مشخص كرد.
خاتمه
در پايان مناسب است به اين نكته اشاره كنم كه در اسلام سعى
شده است اشخاص مبتلا به بيمارىهاى صعب العلاج و يا به
طور كلى كسانى كه مريض مىشوند از نظر روحى و روانى
تقويت شوند تا قدرتتحمل آنها بيشتر شود و كمتر احساس
درد و رنج كنند، از اين رو بايد قبل از تجربه راههاى ديگر به
اين شيوه نيز توجه كرد.
اينك چند روايت را در اين راستا ذكر مىكنيم:
1. عن ابي عبداللّه (ع):
صداع ليلة تحط كل خطيئة الا الكبائر،((195))
يك شب سر درد، هر گناهى را بجز گناهان كبيره پاك
مىكند.
2. وقال علي (ع) لبعض اصحابه في علة اعتلها:
جعل اللّه ما كان من شكواك حطا لسيئاتك، فان المرض لا اجر
فيه، و لكنه يحط السيئات و يحتها حت الاوراق و انما الاجرفي
القول باللسان و العمل بالايدي و الاقدام و ان اللّه سبحانه
يدخل بصدق النية و السريرةالصالحة من يشاء من عباده
الجنة.((196))
قال الرضي:
صدق (ع) ان المرض لا اجر فيه، لانه من قبيل ما يستحق عليه
العوض، لان العوض يستحق على ما كان فى مقابلة فعل اللّه
تعالى بالعبد من الآلام و الامراض، و ما يجري مجرى ذلك،
والاجر و الثواب يستحقان علىما كان فى مقابلة فعل العبد
فبينهما فرق قد بينه (ع)، كما يقتضيه علمه الثاقب و رايه
الصائب.((197))
خلاصه سخن حضرت على (ع) به يكى از اصحابش كه مريض
شده بود اين است: خداوند بيمارى تو را سبب آمرزش
گناهانت قرار داده است، زيرا كه بيمارى ثواب ندارد ولى
گناهان را پاك مىكند. چونثواب در مقابل گفتار يا كردار
است و خداوند تبارك و تعالى به سبب صدق نيت اشخاص و
باطن خوب آنان هر كسى را كه بخواهد به بهشت مىبرد. و
خلاصه گفتار سيد رضى اين است كه كلام حضرت على(ع)
راست است، بيمارى ثواب ندارد، چون از قبيل چيزهايى است
كه فعل خداوند است و او در مقابل آنها عوض مىدهد و آنها را
جبران مىكند، ولى ثواب در مقابل فعل انسان است، پس بين
آن دو فرقاست.
گفتار ايشان سيد رضى ناظر به يك مساله كلامى است كه
خداوند تبارك و تعالى در آخرت عوض بيمارىها و رنجها و
كمبودهايى را كه خود انسان در آنها نقشى نداشته خواهد داد
و اين همان اجر است. پسمراد از عوض در كلام سيد رضى
ظاهرا بايد عوض در دنيا باشد نه آخرت، زيرا عوض در آخرت
همان اجر است.
3. عن النبي (ص) انه قال:
اشد الناس بلاء الا نبيا ثم الاوليا، ثم الامثل فالا مثل،((198))
پيامبر اكرم (ص) فرمود: گرفتارترين و پربلاترين مردم
پيامبرانند، در درجه بعد اولياء، سپس هر كسى كه به آنها
نزديك تر و شبيهتر باشد
همراه با دايرةالمعارف فقه اسلامى
اباحه شرعى
تعريف اباحه شرعى
معناى لغوى: معناى لغوى اباحه در مدخل اباحه((199)) به
تفصيل بيان شده است.
معناى اصطلاحى: اباحه شرعى در كلمات فقيهان دو معنا
دارد:
1. اباحه شرعى به معناى عام: حكم به اباحه ازسوى شارع، در
مقابل ساير احكام شرعى مانند حرمت، وجوب و... اباحه به اين
معنى گاهى تكليفى است وگاهى وضعى كه فقيهان در بحث
ازآن، معانى، اقسام،اسباب، آثار مترتب بر آن و راههاى شناخت
آن را به تفصيل بيان كردهاند (جهت اطلاع بيشتر به مدخل
اباحه مراجعه شود).
2. اباحه شرعى به معناى خاص: جايز بودن تصرف در مال
ديگرى از سوى شارع، بدون قرار دادن هيچ اختيارى با حق
ديگرى براى تصرف كننده، اباحه به اين معنا فقط در دايره
اموال كاربرد دارد و چنينتصرفى، از قاعده حرمت تصرف در
مال غير بدون اذن و رضايت او مستثنى است. در حالى كه
اباحه شرعى به معناى عام دايرهاش وسيع است و شامل همه
مواردى مىگردد كه فعل مكلف شمرده شود وشارع نيز آن را
مباح كرده باشد.
اباحه شرعى به معناى خاص گاهى ابتدايى است، به اين معنا
كه شارع در قالب عناوينى همانند جواز خوردن شخص عابر از
ميوه درختان محل عبور به مقدار محدود،((200)) جواز
تصرف در مال ديگرى دربيابان يا در حال گرسنگى و اضطرار
با پرداخت قيمت آن به صاحب مال، جواز تصرف در مالى كه
انسان آن را پيدا مىكند (لقطه) البته با معرفى واعلام آن تا
يك سال يا كمتر ، جواز خوردن ازخانههاى خويشانو نزديكان
و موارد ديگرى از اين قبيل، تصرف در مال غير را به صورت
مجانى و يا با ضمانت قيمت مباح مىكند.
بعضى از موارد اباحه شرعى به معناى خاص، حاصل و اثر
معاملهاى است كه دو طرف معامله قصد ملكيت از آن را دارند،
ولى شارع آن را صرفا به عنوان اين كه فقط مفيد اباحه
مىباشد امضا مىكند، در نتيجه،معامله به صورت اباحه شرعى
در مىآيد. يعنى هر يك از طرفين مىتوانند به حكم شارع
در مالى كه از يكديگر مىگيرند تصرف كنند، مانند معاطات
كه بنابر نظر منسوب به مشهور، ملكيت آور نيست و فقطمفيد
اباحه است. فقيهان به اين مطلب در كتاب بيع و در بحث
معاطات به تفصيل پرداختهاند
الفاظ مرتبط با اباحه شرعى
1. اباحه مالكى: اباحهاى كه به اذن مالك يا كسى كه ماذون از
سوى مالك مىباشد متوقف است. اباحه مالكى در مقابل اباحه
شرعى به معناى خاص است. ((201))
2. اباحه مطلق: اباحهاى كه به واسطه آن هر نوع تصرفى
حتى تصرفات متوقف بر ملك جايز است. ((202)) اين نوع
اباحه در مقابل اباحه مقيد مىباشد كه در آن برخى تصرفات
جايز است. گاهى منظوراز اباحه مطلق، اباحه مجرد از هر
قيدى مىباشد، مانند جواز نوشيدن آب بدون هيچ قيدى، در
مقابل اباحه مقيد يا مشروط كه اباحه با تحقق شرط يا قيد ثابت
مىشود، مانند جواز خوردن روزه براى مكلف درسفر.
3. اباحه محض يا مجرد: ممكن است منظور از آن يكى از دو
معناى زير باشد:
الف. گاهى اباحه محض يا مجرد به صرف اباحه در مقابل اباحه
عقديه اطلاق مىگردد.
ب. گاهى نيز به معناى اباحه شرعى تعبدى((203)) به
معناى اخص مىباشد كه از سوى شارع به عنوان حكم شرعى
بر موضوعى مترتب مىشود و رضايت مالك هيچ تاثيرى بر آن
ندارد، در مقابل اباحهشرعى كه با رضايت مالك و اذن او تحقق
پيدا مىكند، يعنى اباحه شارع در طول رضايت و اذن مالك
است و يا در مقابل اباحه انشايى كه از طرف مالك انشاء مىشود
و مقصود اصلى اوست.
موارد اباحه شرعى به معناى خاص
مهمترين مواردى كه اباحه شرعى در آن ثابت گرديده يا
ادعاى ثبوت شده است عبارت است از:
1. حق ماره، محقق حلى (ره) در توضيح آن مىگويد:
هنگامى كه انسان از كنار نخلستان، باغ ميوه و يا زمين زراعى
به صورت اتفافى و بدون تصميم قبلى عبور كند، مىتواند از
آنها بخورد بدون اين كه چيزى از آن درخت يا زراعت را از بين
ببرد و يا مقدارى از آنميوه و يا زراعت را با خودش حمل
نمايد.((204))
علامه حلى (ره) نيز چنين مىگويد:
جايز نيست انسان از مال شخص ديگرى بخورد، مگر با اذن و
رضايت او... در حالى كه در روايات ما بر جواز خوردن شخص
عابر از ميوه درختان، خرما و زراعت به هنگام عبور از كنار آنها
بدون قصد قبلى وبدون اين كه چيزى از درختان يا زراعت را
از بين ببرد و يا از آن ميوهها و زراعت با خودش حمل نمايد
تصريح شده است. ((205))
ابن فهد حلى (ره) مىنويسد:
اصل اولى، حرمت تصرف در مال ديگرى است مگر با اذن او، به
دليل آيه قرآن كه مىفرمايد: «ولا تاكلوا اموالكم بينكم بالباطل
و تدلوا بها الى الحكام». ((206)) و به دليل قول معصوم(ع) كه
فرمود: «المسلماخ المسلم لايحل له ماله الا عن طيب نفس
منه» و نيز گفتار ديگر معصوم (ع) كه فرمود: «مال المسلم و
دمه حرام»، ولى مواردى از اين اصل عام به دليل خاص
استثنا شده است مانند: خوردن از خانه هايى كهدر آيه شريفه
آمده است: «... ولا على انفسكم ان تاكلوا من بيوتكم...
».((207)) خوردن شخص عابر از درختان كناره راه.((208))
آقاى خويى (ره) گفته است:
شرط لازم براى جواز تصرف، در اموال ديگران، علم به رضايت
مالك و اذن او مىباشد، اما در مواردى مانند حق ماره، با اذن
مالك حقيقى (شارع مقدس) تصرف در مال غير جايز است،
خواه مالك ظاهرىراضى باشد يا راضى نباشد حتى در صورت
ممانعت مالك ظاهرى، تصرف براى غير جايز است. ((209))
2. خوردن از خانههاى خويشان و نزديكان كه در قرآن كريم به
آن اشاره شده است، آنجا كه مىفرمايد:
«ليس على الاعمى حرج و لا على الاعرج حرج ولا على
المريض حرج و لاعلى انفسكم ان تاكلوا من بيوتكم او بيوت
آبائكم او بيوت امهاتكم او بيوت اخوانكم او بيوت اخواتكم او
بيوت اعمامكم او بيوتعماتكم او بيوت اخوالكم او بيوت
خالاتكم او ماملكتم مفاتحه او صديقكم ليس عليكم جناح ان
تاكلوا جميعا او اشتاتا،((210))
بر افراد نابينا، لنگ و بيمار گناهى نيست (كه با شما هم غذا
شوند) و بر شما نيز گناهى نيست كه از خانههاى خودتان
(خانههاى فرزندان يا همسرانتان كه خانه خود شما محسوب
مىشود، بدون اجازه خاصى) غذابخوريد، و همچنين از
خانههاى پدرانتان يا مادرانتان، يا برادرانتان، يا خواهرانتان، يا
عموهايتان، يا عمه هايتان، يا دايى هايتان، يا خاله هايتان و يا از
خانهاى كه كليدش در اختيار شماست و يا از خانههاى
دوستانتان،مىتوانيد غذا بخوريد، بر شما گناهى نيست كه به
طور دسته جمعى يا جداگانه غذا بخوريد.
محقق حلى (ره) مىگويد:
خوردن مال فرد ديگرى جايز نيست، مگر با اذن او ، ولى در
مواردى حتى با نداشتن اذن از طرف مالك جايز است همانند
خوردن از خانه هايى كه در آيه 61 سوره نور آمده است به شرط
اين كه عدم رضايتصاحبخانه معلوم و محرز نباشد و چيزى از
خوردنىها را با خودش از خانه بيرون نبرد و همچنين خوردن
شخص عابر از درخت خرما به هنگام عبور از كنار آنها و نيز
خوردن از زمين زراعى و درخت ميوه باترديدى كه در مورد
زراعت و درختان ميوه وجود دارد.((211))
علامه حلى (ره) مىنويسد:
جايز نيست انسان از مال شخص ديگرى بدون اذن او بخورد،
اما خوردن از خانه هايى كه در آيه 61 سوره نور ذكر شده، به
شرط عدم علم به نارضايتى صاحبخانه و همراه نبردن چيزى
از خوردنىها جايزاست.((212))
شهيد ثانى (ره) نيز گفته است:
خوردن از مال كسانى كه اموالشان محترم است (بدون اذن
آنها) جايز نيست.... مگر از خانه هايى كه در آيه 61 سوره نور
آمده است... پس خوردن از خانههاى افراد مذكور در آيه چه
در خانه باشند و چهنباشند جايز است. ((213))
ايشان در جاى ديگر مىگويد:
در اصل، تصرف در مال غير بدون اذن او مثل خوردن و غير
آن حرام است، چون خداوند درقرآن مىفرمايد: «ولا تاكلوا
اموالكم بينكم بالباطل»((214))و... ولى از اين اصل كلى دو
مورد استثنا شده است:يكى خوردن از خانه هايى كه در آيه
قرآن آمده است. ديگرى خوردن فرد عابر از درخت خرما يا
درختان ميوه و يا از زمين زراعى محل عبور، در حالى كه بين
فقيهان در اين مسئله به خاطر وجود رواياتگوناگون
اختلاف است. بيشتر آنها معتقد به جوازند، بلكه در كتاب
خلاف شيخ طوسى (ره) بر حكم جواز ادعاى اجماع شده است
اما دليل جواز، دو روايت مرسلهاى است كه توان معارضه با
عمومات حرمتتصرف در مال غير بدون اذن او را ندارد. ((215)) محقق اردبيلى (ره) گفته است: آنچه از ادله عقلى و نقلى به دست مىآيد، عدم جواز تصرف در مال غير است مگر با اذن و رضايت خاطر او. البته از اين حكم كلى چند مورد استثنا شده است: 1. خوردن از خانه هايى كه در آيه 61 نور بدون هيچ شرطى به جواز آن تصريح شده است....((216)) نراقى (ره) مىنويسد: |
|---|